داستان و داستان‌ نویسی

  • خانه منهای پدر

    خانه منهای پدر

    داستان > پری رضوی: خانه منهای پدر به‌اضافه‌ی مادر، می‌شود خانه‌ای با سقف سوراخ‌دار بزرگ که موقع باریدن برف و باران باید سطل یا تشت بزرگ زیرش بگذاری.

  • هشتگ #چی_جا_گذاشتی

    هشتگ #چی_جا_گذاشتی

    داستان > فریبا خانی: پدرم چیزهای مهمی در زندگی‌ جا گذاشته است.

  • متشکرم خانوم!

    متشکرم خانوم!

    داستان > لانگ استون هاگز: ترجمه‌ی مینو همدانی‌زاده: خانم درشت‌هیکلی بود و کیف بزرگی در دست داشت که توی آن همه‌چیز پیدا می‌شد؛ از ناخن‌گیر گرفته تا چکش! کیفش، بند بلندی داشت که همیشه روی شانه‌اش می‌انداخت.

  • حس می‌کنم نقاشم

    از نو نوشتن

    حس می‌کنم نقاشم

    ترجمه‌ی ویدا مراد‌خانی: میشائیل اِنده، نویسنده‌ی کتاب «مومو» و برنده‌ی جایزه‌ی ادبیات نوجوان آلمان، درباره‌ی روش‌های نویسندگی‌اش می‌گوید:

  • سه پرسش

    سه پرسش

    داستان > لئو تولستوی > ترجمه‌ روزی پادشاهی با خود فکر کرد اگر بداند کارهایش را در چه‌زمانی انجام دهد، با چه‌کسانی معاشرت کند و از همه مهم‌تر چه‌کارهای مهمی باید انجام دهد، این‌ها را رعایت می‌کند و هرگز شکست نمی‌خورد.از انگلیسی: آتسا شاملو:

  • هفده‌سالگی

    هفده‌سالگی

    داستان > زهرا نوری: الهام بغض می‌کند. وقت فوت‌کردن شمع تولد، حال محکوم به اعدامی را دارد که وقت اجرای حکمش رسیده است. به ساعت نگاه می‌کند؛ به ساعتی که کاری به دغدغه‌های او ندارد.

  • آبی نشد، قرمز

    آبی نشد، قرمز

    داستان > صدیقه ملایی: آن‌روزها هنوز هیچ خانه‌ای لوله‌کشی نشده بود و عموجان چون وضعش خوب بود توی خانه‌اش آب‌انبار داشت. برای رفتن به آب‌انبار باید بیست‌ و دو پله می‌رفتی زیر زمین.

  • دیدار با آقای نویسنده

    دیدار با آقای نویسنده

    داستان > رفیع افتخار: آقای برازنده همه را ساکت می‌کند و می‌گوید: «گوش کنید... گوش کنید... حرف نباشه. همه‌تون می‌دونین که این هفته، هفته‌ی کتابه. فردا رأس ساعت دو، توی نمازخونه جمع می‌شید، چون یه نویسنده می‌آد مدرسه و....» ناگهان کلاس می‌رود روی هوا.

  • شیرینی

    شیرینی

    داستان > صدیقه ملایی: آخر عید بود که عموجان و خاله‌جان تصمیم گرفتند بروند مهمانی. آن زمان فقط من و میرزا احمدآقا پیش خاله‌جان و عموجان بودیم.

  • پنج روایت از پنجره‏‌ها با غلط‌های دیکته‌ای

    پنج روایت از پنجره‏‌ها با غلط‌های دیکته‌ای

    داستان > پری رضوی: خانواده‌ی قلاده‌ای پنجره‏‌ی اتاق من رو به خیابان است. نصف‌‌شب با صدای سگ‏‌ها از خواب بیدار می‏‌شوم و از پنجره‏‌ی اتاق، خیابان را نگاه می‏‌کنم. سگ‌‏ها ساعت دو به بعد توی خیابان پیدایشان می‌‏شود.

  • پرواز قاصدک‌ها

    پرواز قاصدک‌ها

    داستان > فاطمه سرمشقی: رعد و برق که می‌زد، چه باران می‌آمد، چه نمی‌آمد، می‌زدیم بیرون و اصلاً برایمان مهم نبود بارانی که الآن قطره‌قطره می‌آید، ممکن است چند دقیقه‌ی بعد تبدیل شود به تگرگ.

  • سال تحویل شد

    سال تحویل شد

    داستان > رفیع افتخار: شادی: قلبم تالاپ و تلوپ می‌زند و خدا خدا می‌کنم مامان قبول کند.

  • مأموریت ساحلی

    مأموریت ساحلی

    داستان > مریم کوچکی: هیچ‌کس شک ندارد که برنامه‌های تلویزیون اگر خیلی خوب نباشند، خیلی هم بد نیستند. مثلاً همین مادرجان خودم از وقتی که تبلیغات تلویزیون را دیده، دیگر کارت عابر‌بانکش و رمز آن را به ما نمی‌دهد.

  • سوسک و اسکوتر شارژی

    سوسک و اسکوتر شارژی

    داستان > فریبا خانی: من هرروز مجبورم با تاکسی به مدرسه بروم. خانه‌‌مان جایی است که هیچ خط اتوبوسی به مسیر خانه‌ی ما تا مدرسه نمی‌خورد. حتماً باید سوار تاکسی شوم.

  • وزارت آموزش‌و‌پرورش:

    امسال پیک نوروزی نداریم

    همشهری‌آنلاین: معاون آموزش ابتدایی وزارت آموزش و پرورش با بیان این‌که بررسی‌ها نشان داده پیک‌های نوروزی در تثبیت و تعمیق یادگیری چندان نقشی نداشتند گفت: داستان‌خوانی و داستان‌گویی جایگزین پیک‌های نوروزی می‌شود.

  • مثل فیلم‌ها

    مثل فیلم‌ها

    داستان > زهرا نوری: حانیه ساکت است. خشکش زده. مات و مبهوت بطری خالی نوشابه را نگاه می‌کند. وانمود می‌کند حرفم را نشنیده. پرسیده‌ام: «ازش خبر داری؟»

  • هتل کاظیموف

    هتل کاظیموف

    داستان > بدری مشهدی: دوست داشتم مثل مامان «اِبی» صداش بزنم، اما نمی‌شد، یه جورهایی ضایع بود. موقعی که پدر و پسری داغ‌تری داشتیم، وقتی بهش می‌گفتم مهندس، خیلی حال می‌کرد.

  • مافین از دمش خوشش نمی‌آید

    مافین از دمش خوشش نمی‌آید

    همشهری آنلاین: مافین غم‌زده روی علف‌ها نشسته بود که صدایی شنید. مولی و وولی خواهر و برادر سیاه‌پوست بودند

  • جاده‌ی ابریشم

    جاده‌ی ابریشم

    داستان > مریم کوچکی: خورشید، چه خانم باشد چه آقا، به جای آن‌که روز ما را طلایی و درخشان کند آن را سخت گرم و سرسام‌آور کرده است. اما... اما...

  • آخر و عاقبت دیوانه‌ی شهر هرت

    آخر و عاقبت دیوانه‌ی شهر هرت

    داستان > سوسن طاقدیس: شهر هرت در میان کوه‌هایی بلند و سر به فلک کشیده بنا شده بود. کوه‌ها شکل عجیبی داشتند، همه صخره‌هایی صاف و بسیار بسیار بلند بودند. مثل این بود که دور تا دور شهر را دیوار کشیده باشند.

  • این بی‌انصافی است

    این بی‌انصافی است

    داستان > صدیقه ملایی: این تنها دفعه‌ای بود که به‌خاطر کوبیدن قمقمه‌ی سبز نارنجکی توی سر هم‌کلاسی‌هایم تنبیه نشدم.

  • چه کسی ساعت‌ها را بیدار می‌کند؟

    چه کسی ساعت‌ها را بیدار می‌کند؟

    داستان > فریبا خانی: دوست داشتم یک روز هم که شده ساعت‌ها بیدارش کنند، اما هروقت ساعتی را کوک می‌کند یا تلفن‌ همراهش را روی ساعتی تنظیم می‌کند که زنگ بزند،

  • لعنتی‌ها

    لعنتی‌ها

    همشهری آنلاین: ‌پس از آن‌همه سال زندگی در حومه‌ی شیکاگو، حالا زندگی‌مان در شهر به‌نظر خودمان غیرعادی بود و انگار داشتیم از نو شروع می‌کردیم

  • میخچه

    میخچه

    همشهری آنلاین: گردباد با خرده یونولیت‌ها بازی راه انداخته بود. آن‌ها را بالا می‌برد، می‌چرخاند و به این سو و آن سو می‌پراکند

  • غزاله

    غزاله

    داستان > زهرا نوری: غزاله دیر کرده است. خدیجه عروسک زال را بغل کرده و زل زده به چشم‌های خسته و غمگین زال. شکوفه با سیم‌های سه‌تارش بازی می‌کند. مهدیه با شابلون خوش‌نویسی روی سیمرغ طلقی، بیت شعری از شاهنامه را چاپ می‌زند.

  • بـرادرم جاشوآ

    بـرادرم جاشوآ

    داستان > نولا هاسکینگ > ترجمه‌ی مانلی شیرگیری: برادر‌ بزرگم، «جاشوآ»، شبیه برادران دوستانم نیست. چهارده سال دارد، به مدرسه‌ی بچه‌های استثنایی می‌رود و مبتلا به سندروم داون است.

  • مقدمه‌ای بر سفر اسب

    مقدمه‌ای بر سفر اسب

    همشهری آنلاین: برای ابراهیم همه‌چیز از همین مخفی‌کاری زیاد شروع ‌شد. کتاب‌هایش را با روزنامه جلد می‌کرد که کسی نفهمد چی می‌خواند

  • همه‌چیز عادی است

    همه‌چیز عادی است

    همشهری آنلاین: روی صندوق پستی واحدها نام اهالی ثبت شده، دنبال اسم خودم می‌گردم. آن وسط‌ها پیدایش می‌کنم.

  • شاه زنبور

    شاه زنبور

    همشهری آنلاین: در کافه میلنیوم، رفاه و آرامش تقریبا صد سال قبل از من رسیده بود. وقتی برای اولین بار از آستانه‌ی در گذشتم و وارد شدم

  • شوش دانیال

    همشهری آنلاین: همه‌ی این اشخاص بیل و کلنگ گرفته به طرف دیواری شتافتیم که از آجر ساخته شده و در یک خرابه‌ای نزدیک چادرها واقع بود