داستان و داستان‌ نویسی

  • علت، معلوم نیست

    علت، معلوم نیست

    داستان > مریم کوچکی: همه‌ی آن‌ها به‌جز مرد روزنامه‌فروش و آقای رئیس، گزارش آن آتش‌سوزی را روز دوشنبه از تلویزیون دیدند.

  • سوپ پا

    سوپ پا

    داستان > هدا حدادی: سیب‌زمینی‌ها جیز و جیز توی روغن سرخ می‌شوند. آب‌دهانم را قورت می‌دهم و می‌گویم: «مامان! آخه چرا؟» مامان اخم می‌کند و می‌گوید: «برای تو بعداً درست می‌کنم.»

  • تاسیس آکادمی داستان‌نویسی

    سیدمهدی شجاعی خبر داد

    تاسیس آکادمی داستان‌نویسی

    همشهری آنلاین: سیدمهدی شجاعی در جلسه کوتاه با داستان از تاسیس آکادمی داستان‌نویسی خبر داد. او همچنین به همکاری با انجمن فیلم‌سازان برای ساخت فیلم از داستان‌های کوتاه برتر اشاره کرد.

  • تعجب = تفکر

    تعجب = تفکر

    داستان > پری رضوی: خیابان‏‌های شهر پر بود از میله‏‌های صاف و مستقیم که بر سر هرکدام یک حباب نورانی بود. شده بودند عین علامت‌تعجب‌های برعکس.

  • معرکه

    معرکه

    داستان > زهرا حکیمیان: نشسته بودم توی تنها تکه از سایه‌ای که توی تالار باقی مانده بود و صبحانه می‌خوردم. نان‌خشک آب‌کشیده با پنیر تازه و خربزه‌ی شیرین.

  • بزرگداشتی برای آقای داستان‌نویس

    بزرگداشتی برای آقای داستان‌نویس

    همشهری آنلاین: شانزدهمین دوره عصر کتاب به گرامیداشت جمال میرصادقی نویسنده و مدرس شهیر داستان نویسی اختصاص دارد.

  • مانور

    مانور

    داستان > بهمن پگاه‌راد: دیوار صوتی: مدرسه‌ی ما نزدیک فرودگاه بود. علاوه بر ما که از اطراف فرودگاه به مدرسه‌ی راهنمایی می‌آمدیم، بچه‌های دیگری که توی خانه‌های سازمانی بودند هم به این مدرسه می‌آمدند و تک‌و‌توکی هم در کلاس ما بودند.

  • دیدار آقای دوستی و عزرائیل

    دیدار آقای دوستی و عزرائیل

    داستان > مریم کوچکی: آقای دوستی روز خوبی را شروع کرده بود. خانمِ آقای دوستی، صبحانه‌ی مفصلی برایش درست کرده بود. تخم‌مرغ نیمرو با نان داغ سنگک، پنیر با گردو و چای پر از هل... یعنی نهایت یک صبحانه!

  • تمدید مهلت ارسال اثر به مسابقه داستان‌نویسی بهمن

    تمدید مهلت ارسال اثر به مسابقه داستان‌نویسی بهمن

    مهلت ارسال آثار به دبیرخانه مسابقه داستان‌نویسی بهمن تمدید شد.

  • خبر‌خونه

    کارگاه‌های تابستانی شعر و داستان

    انجمن نویسندگان کودک و نوجوان که امسال کارگاه‌هایی تابستانی برای گروه‌ سنی ۸ تا ۱۲سال برگزار می‌کند، کارگاه‌های دیگری هم دارد که ویژه‌ی کودک و نوجوان است و در باغ کتاب تهران برپا می‌شود.

  • بزرگ‌ترین

    بزرگ‌ترین

    داستان > هرم شروود استیف - ترجمه‌ نیلوفر نیک‌بنیاد: یک روز تعطیل دل‌انگیز بود. با پدرم برای ماهی‌گیری به رودخانه‌ی نزدیک خانه‌مان رفتیم.

  • خانه منهای پدر

    خانه منهای پدر

    داستان > پری رضوی: خانه منهای پدر به‌اضافه‌ی مادر، می‌شود خانه‌ای با سقف سوراخ‌دار بزرگ که موقع باریدن برف و باران باید سطل یا تشت بزرگ زیرش بگذاری.

  • هشتگ #چی_جا_گذاشتی

    هشتگ #چی_جا_گذاشتی

    داستان > فریبا خانی: پدرم چیزهای مهمی در زندگی‌ جا گذاشته است.

  • متشکرم خانوم!

    متشکرم خانوم!

    داستان > لانگ استون هاگز: ترجمه‌ی مینو همدانی‌زاده: خانم درشت‌هیکلی بود و کیف بزرگی در دست داشت که توی آن همه‌چیز پیدا می‌شد؛ از ناخن‌گیر گرفته تا چکش! کیفش، بند بلندی داشت که همیشه روی شانه‌اش می‌انداخت.

  • حس می‌کنم نقاشم

    از نو نوشتن

    حس می‌کنم نقاشم

    ترجمه‌ی ویدا مراد‌خانی: میشائیل اِنده، نویسنده‌ی کتاب «مومو» و برنده‌ی جایزه‌ی ادبیات نوجوان آلمان، درباره‌ی روش‌های نویسندگی‌اش می‌گوید:

  • سه پرسش

    سه پرسش

    داستان > لئو تولستوی > ترجمه‌ روزی پادشاهی با خود فکر کرد اگر بداند کارهایش را در چه‌زمانی انجام دهد، با چه‌کسانی معاشرت کند و از همه مهم‌تر چه‌کارهای مهمی باید انجام دهد، این‌ها را رعایت می‌کند و هرگز شکست نمی‌خورد.از انگلیسی: آتسا شاملو:

  • هفده‌سالگی

    هفده‌سالگی

    داستان > زهرا نوری: الهام بغض می‌کند. وقت فوت‌کردن شمع تولد، حال محکوم به اعدامی را دارد که وقت اجرای حکمش رسیده است. به ساعت نگاه می‌کند؛ به ساعتی که کاری به دغدغه‌های او ندارد.

  • آبی نشد، قرمز

    آبی نشد، قرمز

    داستان > صدیقه ملایی: آن‌روزها هنوز هیچ خانه‌ای لوله‌کشی نشده بود و عموجان چون وضعش خوب بود توی خانه‌اش آب‌انبار داشت. برای رفتن به آب‌انبار باید بیست‌ و دو پله می‌رفتی زیر زمین.

  • دیدار با آقای نویسنده

    دیدار با آقای نویسنده

    داستان > رفیع افتخار: آقای برازنده همه را ساکت می‌کند و می‌گوید: «گوش کنید... گوش کنید... حرف نباشه. همه‌تون می‌دونین که این هفته، هفته‌ی کتابه. فردا رأس ساعت دو، توی نمازخونه جمع می‌شید، چون یه نویسنده می‌آد مدرسه و....» ناگهان کلاس می‌رود روی هوا.

  • شیرینی

    شیرینی

    داستان > صدیقه ملایی: آخر عید بود که عموجان و خاله‌جان تصمیم گرفتند بروند مهمانی. آن زمان فقط من و میرزا احمدآقا پیش خاله‌جان و عموجان بودیم.

  • پنج روایت از پنجره‏‌ها با غلط‌های دیکته‌ای

    پنج روایت از پنجره‏‌ها با غلط‌های دیکته‌ای

    داستان > پری رضوی: خانواده‌ی قلاده‌ای پنجره‏‌ی اتاق من رو به خیابان است. نصف‌‌شب با صدای سگ‏‌ها از خواب بیدار می‏‌شوم و از پنجره‏‌ی اتاق، خیابان را نگاه می‏‌کنم. سگ‌‏ها ساعت دو به بعد توی خیابان پیدایشان می‌‏شود.

  • پرواز قاصدک‌ها

    پرواز قاصدک‌ها

    داستان > فاطمه سرمشقی: رعد و برق که می‌زد، چه باران می‌آمد، چه نمی‌آمد، می‌زدیم بیرون و اصلاً برایمان مهم نبود بارانی که الآن قطره‌قطره می‌آید، ممکن است چند دقیقه‌ی بعد تبدیل شود به تگرگ.

  • سال تحویل شد

    سال تحویل شد

    داستان > رفیع افتخار: شادی: قلبم تالاپ و تلوپ می‌زند و خدا خدا می‌کنم مامان قبول کند.

  • مأموریت ساحلی

    مأموریت ساحلی

    داستان > مریم کوچکی: هیچ‌کس شک ندارد که برنامه‌های تلویزیون اگر خیلی خوب نباشند، خیلی هم بد نیستند. مثلاً همین مادرجان خودم از وقتی که تبلیغات تلویزیون را دیده، دیگر کارت عابر‌بانکش و رمز آن را به ما نمی‌دهد.

  • سوسک و اسکوتر شارژی

    سوسک و اسکوتر شارژی

    داستان > فریبا خانی: من هرروز مجبورم با تاکسی به مدرسه بروم. خانه‌‌مان جایی است که هیچ خط اتوبوسی به مسیر خانه‌ی ما تا مدرسه نمی‌خورد. حتماً باید سوار تاکسی شوم.

  • وزارت آموزش‌و‌پرورش:

    امسال پیک نوروزی نداریم

    همشهری‌آنلاین: معاون آموزش ابتدایی وزارت آموزش و پرورش با بیان این‌که بررسی‌ها نشان داده پیک‌های نوروزی در تثبیت و تعمیق یادگیری چندان نقشی نداشتند گفت: داستان‌خوانی و داستان‌گویی جایگزین پیک‌های نوروزی می‌شود.

  • مثل فیلم‌ها

    مثل فیلم‌ها

    داستان > زهرا نوری: حانیه ساکت است. خشکش زده. مات و مبهوت بطری خالی نوشابه را نگاه می‌کند. وانمود می‌کند حرفم را نشنیده. پرسیده‌ام: «ازش خبر داری؟»

  • هتل کاظیموف

    هتل کاظیموف

    داستان > بدری مشهدی: دوست داشتم مثل مامان «اِبی» صداش بزنم، اما نمی‌شد، یه جورهایی ضایع بود. موقعی که پدر و پسری داغ‌تری داشتیم، وقتی بهش می‌گفتم مهندس، خیلی حال می‌کرد.

  • مافین از دمش خوشش نمی‌آید

    مافین از دمش خوشش نمی‌آید

    همشهری آنلاین: مافین غم‌زده روی علف‌ها نشسته بود که صدایی شنید. مولی و وولی خواهر و برادر سیاه‌پوست بودند

  • جاده‌ی ابریشم

    جاده‌ی ابریشم

    داستان > مریم کوچکی: خورشید، چه خانم باشد چه آقا، به جای آن‌که روز ما را طلایی و درخشان کند آن را سخت گرم و سرسام‌آور کرده است. اما... اما...