خیلی سعی کردم دلش را به دست بیاورم، ولی هنوز نتیجه نداده است. هر لحظه خیال میکنم پیامکی برایم رسیده که از دوستم است. شاید بیشتر دوست دارم پیامکی از او برایم برسد. میپرم. اما میبینم خبری نیست. او هیچ چیزی برای من ننوشته. او هیچ پیغام و پسغامی برای من ندارد.
فکر کنم حافظ هم همین حال مرا داشته، وقتی که این بیت را سروده که«دیریست که دلدار پیامی نفرستاد/ ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد»، حتماً حافظ هم یک گوشه نشسته و درحالی که آه میکشیده به خودش گفته تا شماره 10 توی دلم میشمارم ببینم خبری ازش میشود یا نه. آن وقت تا 10 شمرده و خبری هم از او نشده. مثل من که تا همین حالا تا 50 هزار شمردهام و خبری از او نشده است که نشده.
دوستم از من خیلی دلخور شده است. وقتی با هم قهر کردیم، چیزی به من گفت که تا حالا نگفته بود. دوستم با ناراحتی نگاه تلخیبه من انداخت و گفت: «من که نمیبخشمت. خدا رو نمیدونم!». من دل دوستم را شکسته بودم و آن لحظه که داشتیم قهر میکردیم، من هم عصبانیبودم، آن قدر عصبانی بودم که معنی حرفش را درست نفهمیدم. بعد، از او دور شدم. او هم از من دور شد.

ما هر چهقدر از هم دورتر میشدیم برای هم کوچکتر میشدیم، آنقدر که شدیم دو تا نقطه کوچک برای هم و دیگر دیده نشدیم. بعد که دلم برایش تنگ و تنگتر شد، یاد جملهاش افتادم. یاد جمله خطرناکی که گفته بود!
«من که نمیبخشمت، خدارو نمیدونم!». و ترس برم داشت. نترسیدم از این که او مرا نبخشد. چون بلد بودم بالاخره یک جوری از دلش در بیاورم. این هزارمین بار بود که ما با هم قهر کرده بودیم و 500 بارش من رفته بودم منتکشی و برنده شده بودم. اما از قسمت دوم حرفش به حد مردن ترسیدم.
ترسیدم از این که خدا مرا نبخشد، مثل آن دوست شاعرم که توی شعرش گفته بود:«شب و آن هزار چشمی/ که همیشه میدرخشد/ نکند که خواب باشم/ و خدا مرا نبخشد!». از این که خدا به من بگوید نمیبخشدم، بغض کردم و بعد احساس کردم گلویم خشک شده است. اگر خدا با من قهر کرده باشد و اگر با من قهر بماند، من برای همیشه باید با دل شکستهای که روی دستم مانده راه بروم و هی با کسی حرف بزنم که جوابم را نمیدهد.
اگر خدا با من قهر کند، صبحها جواب سلامم را نمیدهد. اگر خدا با من قهر کند، اصلاً نگاهم نمیکند؛ نگاهش را میاندازد یک طرف دیگر و با خورشید آنقدر خوش و بش میکند که من از رو بروم و راهم را کج کنم. اگر خدا با من قهر کند هر بار که در طول روز از هیجان یا غصه داد میزنم: «وای!خدای من!» رویش را به طرفم بر نمیگرداند و دلم را گرم نمیکند که مرا میبیند و صدایم را میشنود و هوایم را دارد.
اگر خدا با من قهر کند، در طول روزها و روزها، نباید منتظر برآورده شدن هیچ دعا و آرزویی باشم. یعنی هیچ چیز هیجانانگیزی در زندگیام اتفاق نمیافتد و همه روزهایم شکل هم ادامه خواهد داشت. اگر خدا با من قهر باشد، در زندگیام هیچ معجزهای اتفاق نمیافتد. معجزهای شبیه این که احساس کنم پول کمی که دارم روزها و روزهاست که تمام نمیشود و یا وقتی به یک دوست خیلی قدیمی فکر میکنم؛ او به من زنگ بزند و یا وقتی مژهام میافتد و دوستم میپرسد: «نامه میخوای یا مهمون؟» و من میگویم مهمون، همان لحظه زنگ در خانهمان را بزنند و چند تا از دوستهایم با سر و صدا بریزند توی خانهمان.

اگر خدا با من قهر باشد، جواب شببخیر مرا هم نمیدهد و دیگر به خوابم نمیآید. وای اگر آدم هیچ شبی حضور خدا را در خواب حس نکند که دق مرگ میشود. فکر کن که خوابهایت همهاش سیاه و کبود باشد؛ اگر اینطور بشود، یعنی خدا توی خوابت نیست. اما اگر خدا توی خواب کسی باشد، خوابش سبک میشود. آرام میشود. یک جور صورتی ملایم میشود و یا یک دانه پروانه کوچک توی خوابش میبیند. شاید هم یک آینه توی خوابش بیفتد. اگر آن آینه در خواب بشکند، شاید تعبیرش این باشد که خدا با تو قهر میکند. اما تو یادت نرود، مثل من، همیشه راههایی برای منت کشی از خدا پیدا کن.
من از وقتی دلشوره پیدا کردهام که نکند خدا مرا نبخشیده باشد، دارم منت کشی خدا را میکنم. خیلی هم کیف دارد. کار سختی هم نیست. یک راهش این است که مدام به بهانههای مختلف اسمهای مختلفش را صدا کنی. با صدای بلند یا زیر لب. یا این که به دلیلها و بهانههای خیلی کوچک دربارهاش با دیگران حرف بزنی.
من یک جور دیگری هم منت کشیاش را میکنم. برایش مینویسم. توی دفترچه کوچکی که در صفحه اولش نوشتهام به نام خدا و در هر صفحهاش یک جمله نوشتهام که درباره خود خداست. مثلاً نوشتهام: «همه چیزی از تو در خود دارند، تو اما شبیه هیچ کس نیستی.»، یا این که نوشتهام: «خدایا! تو نوری در دل من گذاشتهای که هیچ وقت خاموش نمیشود»، یا این که نوشتهام: «خدایا! من خوشحالم که تو خدای منی!» و اینطور است که هی دلدل میکنم که خدا مرا بخشیده باشد.
با خودم فکر میکنم اگر خدا مرا ببخشد، میشود که بندههایش مرا نبخشیده باشند؟ خوابم میبرد. در حالی که گریه کردهام. در حالی که بسیار گریه کردهام، خوابم میبرد. معمولاً انتظار با دلهره مرا به گریه میاندازد و من بسیار انتظار کشیدهام و خیلی دلهره داشتهام که نکند...
میخوابم. میخوابم. در گریه میخوابم و صبح با علامت رسیدن یک پیامک بیدار میشوم. دوستم یک پیامک خالی برایم فرستاده است. این پیامک خالی برای من دو معنی دارد که معنی دومش خیلی مهمتر است. معنی اولش این است که دوستم بالاخره تصمیم گرفته مرا ببخشد و با من آشتی کند. اما معنی دومش این است که خدا با من آشتی کرده است. چون نرم شدن دل دوستم این بار چیزی شبیه یک معجزه کوچک است که برای من اتفاق افتاده.