یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷ - ۲۲:۰۷

همشهری آنلاین: زمانی که مشت و گلوله رو به روی هم قرار گرفتند، زنان آزاده هنر شهادت و جانبازی آموختند. کاخ استکبار را که شکستند، جنگ شد. زنان و جوانان زیادی برای دفاع از میهن رفتند، جان دادند و زخمی شدند. زخم های آن دوران هنوز چون مدال افتخاری بر تن و جان صبورشان است.

جانبازان

به گزارش ایرنا، هنوز جنگ در خانه بسیاری از خانواده های شهدا و جانبازان مهمان است. جنگ به واسطه عوارض و اثرات آن هنوز در این خانه ها تمام نشده است. دردهایشان سنگین است. اما برای آنها آخرین حد عشق، جانبازی است.

درست است که عشق همیشه شیرینی با خود به همراه ندارد، اما برخی از این جانبازان دوران انقلاب و دفاع مقدس معتقدند، وقتی برای دفاع از کشور و میهن اسلامی رفتم می دانستم یا شهید می شوم یا جانباز، جانبازی که سال ها زخم هایی را بر روحم باقی می گذارد. یا دستم و پایم را از دست می دهم، یا چشمم یا هر عضو دیگری از بدنم، اما رفتم تا ثابت کنم که عشق به وطن، من را به میدان آورده است. حال چه شهید شوم چه جانباز.

در میان این همه سختی ها و مشقت هایی که رزمندگان انقلاب به دوش کشیدند، زنانی شیردل و پرتوان، در میان خمپاره ها و در شهرهای جنگ زده مانند سرو با استقامت ایستادند. تن شان زخمی، روح شان مضطرب، اما برای پشتیبانی از پدران، برادران و همسران خود رفتند. تا بخشی از جان و روح شان را خالصانه تقدیم کنند.

برخی زنان این مرز و بوم همانند مردان در پشت مناطق جنگی و برخی در کوچه و خیابان شهرهای جنگی ایران جانشان را به انقلاب تقدیم کردند، تا جایی که براساس آمار بنیاد شهید در دوران انقلاب و دفاع مقدس هشت هزار زن شهید و هشت هزار زن نیز به درجه رفیع جانبازی نائل شدند.

عوارضی که جنگ بر جسم زنان دارد به مراتب سخت تر از مردان است، اما آنها هم صبورند و به عشق وطن دم نمی زنند و تنها با نقص عضو یا ناتوانی که در وجودشان است زندگی کنند. آنها آن را مبارزه می دانند، مبارزه ای که همچنان ادامه دارد و تا زنده هستند باید با یک دست و یک پا زندگی کنند. قطع عضو دارند، اما امیدوارند.

شنیدن درد و دل ها و خاطرات آن دوران از زبان چند تن از زنان مبارز سیاسی و اجتماعی در آن دوران شنیدنی بود، گرچه برای ما این خاطرات یادآور جنگ و خون و هزاران نکته ظریف و گاه ناخوشایند است، اما وقتی از زبان خودشان شنیده می شود. خواندنی است و نشان می دهد که هنوز تن شان زخم خورده است و باید تحمل کنند.

مژده پورحسین جانباز ۷۰ درصد از ناحیه دست راست و پای راست که قطع عضو است از دزفول می گوید؛ سال ۱۳۵۹ در سن ۹ سالگی براثر حملات خمپاره در شهر دزفول جانباز شدم.

زمانی که در کوچه های شهر با یکی از دوستان در حال بازی بودیم، پس از گذشت چند دقیقه در کوچه؛ خمپاره به ما خورد. ابتدا نمی دانستیم که چه بلایی سرمان آمده است. دوستم چهارساله بود که روی زمین افتاد و در یک لحظه شهید شد. لحظه ای که دوستم به شهادت رسید صحنه ای وحشتناک بود چون با چشمان خودم دیدم وقتی خمپاره به سرش خورد و چگونه سرش از هم پاشید.

من هم بی حال و بدون اطلاع از وضعی که دچار شدم، روی زمین افتادم، پدرم که صدای خمپاره ها را شنیده بود سریع خود را به کوچه رساند. در ابتدا نمی دانست چه اتفاقی برای ما افتاده است، دستم را که قطع شده بود یک بار روی بدن من می گذاشت و بار دیگر بر پیکر دوستم.

بعد یکی از افرادی که در کوچه بود وقتی من را دید فهمید که دست من قطع شده و به پدرم گفت: این دست دختر خودت هست و پدرم نیز سریع من را به بیمارستان رساند. پزشکان در بیمارستان پایم نیز که خیلی به بدنم وصل نبود و تقریبا جدا شده بود. قطع کردند.

در ۹ سالگی که یک کودک باید بازی کند، من دست و پای راستم را از دست دادم. روز بعد از این واقعه من را به بیمارستان تهران اعزام کردند. چهار ماه در تهران بستری بودم.

تنها کسی که در خانواده مان به درجه جانبازی نائل شد، من بودم. مشکلات برای جانبازان زیاد است اما تحمل می کنیم. خداوند به جانبازان صبری داده است که می توانند مشکلات را حل کنند. همه این صبر را ندارند.

وی درباره اینکه اکنون در چه وضعی است؛ می گوید: ازدواج کرده ام، یک دختر و یک پسر دارم. مهمترین مشکلم این است که نمی توانم مدت زمان زیادی با بچه هایم در بیرون از خانه باشم. دوست دارم هنگام گردش، خیابان یا پارک با بچه هایم باشد اما نمی شود. به خاطر جانبازی از این مسائل محروم هستم.

انتظار خاصی از بنیاد شهید ندارم، ولی انتظار دارم که حمایت از جانبازان بیشتر شود. به عنوان نمونه برای بیمه فرزندان و همسرم امکان اینکه آنها را تحت تکلف خودم قرار دهم وجود ندارد. می گویند چون زن هستی نمی توانی از این خدمت بهره ببری. همسرم بیکار است پس از این نظر به خانواده فشار وارد می شود. انتظار دارم در این زمینه همکاری لازم از سوی بنیادشهید صورت گیرد.

 تفاوتی در ارائه خدمات بین ایثارگران نداریم

حجت الاسلام و المسلمین سیدمحمدعلی شهید رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران می گوید: برای بانوان ایثارگر خدمات ورزشی، فرهنگی و توانبخشی به صورت یکسان مانند مردان وجود دارد، این خدمات برای همه یکی است و هیچ تفاوتی برای ارائه خدمت به ایثارگران نداریم.

وی ادامه می دهد: بین جانبازان زن و مرد هیچ فرقی نمی گذاریم چون هشت هزار شهید زن و هشت هزار جانباز زن در کشور داریم و معتقدیم همه اعم از مرد و زن باید به یک نحو خدمت بگیرند. چون نیمی از جمعیت ایران بانوان هستند و همیشه نقش آفرین بوده اند باید به آنها هم توجه ویژه داشت، در بنیاد شهید که نسبت به جانبازان زن توجه خاص داریم.

من حزب الهی را جراحی نمی کنم

گلون شجاعی متولد ۱۳۴۲ از جانبازان انقلاب از استان مازندران، که برادر، پدر، همسر و برادر همسرش از جانبازان هستند. در سال ۱۳۵۸ در درگیری با منافقین از ناحیه ریه و قلب مجروح شده است. او اولین جانباز قائمشهر و از مبارزان این شهر است. در آن زمان فقط ۱۳ سال داشتم، با وجود درگیری و مبارزه با منافقین به خاطر سن کم زندانی نشدم.

جانبازی ۲۵ درصدی دارم. با وجود اینکه جانباز شدم اما دنبال درصد جانبازی نرفتم و خود سپاه پاسداران این قضیه را پیگیری کرد. معتقدم جانباز کسی است که دو دست و دو پایشان قطع شده است، آنها جانبازان هستند نه امثال ما.

سال ۱۳۵۸ با یک منافقی به نام رنجبر که نشریه ها را می فروخت درگیر شدیم. پدرش سرمایه دار بود و یک پاساژ بزرگ داشتند و با این وجود روزنامه می فروخت که من به یکی از دوستانم گفتم من می توانم به نحو احسن تمام نشریات را از او بگیرم به محض اینکه بخواهد پول را در جیبش قرار دهد من نشریه ها را از دستش می گیرم.

زمانی که پشت سر هم مجاهد مجاهد می گفت و پول را توی جیبش می گذاشت من نشریه ها را از دستش گرفتم تا ساعتی پشت سر من می دوید و من هم می دویدم. در این روز موفق نشد. در نهایت در روز جمعه در ۱۲ اسفند ۵۸ در مقطع دوم نظری درس می خواندم، از مدرسه آمدم مشاهده کردیم که درگیری شده، فرمانداری و سپاه را به آتش کشیده بودند. من و برادرم دفاع می کردیم به ما سنگ پرتاب کردند و وقتی دنبال کردند من روی زمین افتادم و آقای رنجبر از پشت به من چاقو زد.

با وجود اینکه مجروح شدم اما من را عمل نکردند. چندین ساعت در بیمارستان ماندم، از ناحیه ریه و قلب چاقو خوردم، ساعت ۱۴ مجروح شدم اما ساعت۲۰ من را برای عمل به اتاق عمل بردند. دکتر کمونیست بود و می گفت چون حزب الهی است عملش نمی کنم. در مجموع ۱۸ روز در بیمارستان بستری بودم.

وقتی عمل جراحی کردم یکی از منافقان که از اطلاعات امنیت آنجا بود، دوباره یک شب آمده بود. زمانی که به اتاق ریکاوری رفتم و زمانی که به هوش آمدم آقایی بالای سرم بود که می گفت بگذارید صورتش را ببینم. بعدش گفت این حزب الهی است اگر این فرد را نگذارید ببرم بیمارستان را به آتش می کشم. که در نهایت پرستار با آن مرد مخالفت کرد و برای اینکه مرا اذیت نکنند اتاقم را جابجا کردند.

من یک دانش آموز ۱۳ یا ۱۴ ساله بودم. تلاش های زیادی کردند که من را بکشند اما ماهیت منافقان برای همه روشن شده بود.

بعد مسئول اطلاعات امنیت منافقین که در بیمارستان بود و من را شناسایی کرده بود می خواست من را بکشد. این اصل ماجرای جانبازی من بود البته آن زمان فقط ۱۳ سال داشتم. در آن زمان با منافقان همیشه درگیر بودیم و می جنگیدیم. طوری شد که شهر ما را شهر منافقین می دانستند اما با اتحاد مردم؛ منافقین را از بین بردیم.

شجاعی ادامه می دهد: ما در مقابل جانبازانی که تا سرحد مرگ پیش رفتند کاری انجام نداده ایم. قسم می خورم که روز قیامت باید جوابگوی تک تک این جانبازان باشیم چون از جان و ناموس شان گذاشتند. خون شهدا و ایثار جانبازان ما را نجات می دهد.

انتظار از بنیاد شهید این است که به بهداشت فردی جانبازان توجه شود، آنان از نظر مالی مشکل دارند و باید به آنها رسیدگی شود. برای جانبازان زن نیز اردوهایی در نظر گرفته شود و هر سال اردوهای سیاحتی و زیارتی بگذارند. خواسته دیگر ما دیدار با مقام معظم رهبری است. انتظار داریم جانبازان زن هم ارتقای شغلی داشته باشند.

من زمان جانبازی ۱۳ ساله بود، دیپلم، کارشناسی، کارشناسی ارشد را رفتم تا دانشجوی دکتری پیش رفتم اما به دلیل بیماری خودم و فرزندم دیگر ادامه ندادم.

 ۱۱ بار عمل جراحی کردم

مهوش شهره از استان گلستان جانباز ۴۰ درصد و اهل گنبدکاووس، در فروردین سال ۱۳۵۸ در درگیری گنبدکاووس مجروح شده است، او می گوید: آن زمان بچه ۶ ماهه داشتم که این نوزاد را دست کودک ۲ ساله ام دادم و برای کمک به برادران سپاهی، به درگیری ها ورود کردم.

آن زمان برای برادران رزمنده که با مشکل آب، غذا و امکانات مواجه شدند، به یاری آنها رفتیم. همه راهها بسته بود. از خانه مقداری آذوقه برای کمک بردم که به درجه جانبازی نائل شدم. حدود ۴۰ سال است که ۱۱ بار عمل جراحی انجام دادم و اکنون هنوز در ادامه درمان هستم.

بر اساس آمار بنیاد شهید، در دوران جنگ تحمیلی هشت ساله عراق علیه ایران، ۴۳ هزار و ۱۷۳ نفر آزاده شدند. مردم ایران در جنگ تحمیلی و دوران دفاع مقدس و دیگر حوادث تروریستی، ۲۲۵ هزار و ۵۷۰ شهید را تقدیم انقلاب کرده اند.

شمار کل جانبازان کشور به ۵۷۴ هزار و ۱۰۱ نفر می رسد. ۳۳۶ هزار و ۲۸۲ نفر (۵۹ درصد) جانبازان زیر ۲۵ درصد و ۲۳۷ هزار و ۸۱۹ نفر (۴۱ درصد) بیش از این میزان جانبازی دارند. بیش از ۶۹ هزار نفر از جانبازان کشور، جانباز شیمیایی هستند که هزار و ۲۳۰ تن از این شمار زنانی هستند که در شرایط شدید مشکلات اعصاب و روان به سر می برند.

 زندان تنگ برایم بهشت بود

پروین سلیحی، آزاده دوران ستم شاهی و همسر شهید لبافی نژاد نیز با تشریح خاطرات دوران اسارت دو ساله در زندان ستم شاهی، می گوید: پاک‌ترین انسان‌ها در راه اسلام عزیز فدا شدند. امیدواریم بتوانیم ادامه دهنده راه شهدا و ایثارگران باشیم.

او می گوید: در سال ۵۱ زمانی ‌که ۱۶ سال داشتم با مرتضی لبافی‌ نژاد ازدواج کردم؛ در آن دوره، وی از مبارزان فعال، مذهبی، معتقد، پیرو ولایت و رهبری حضرت امام خمینی(ره) بود. بعد از ازدواج بیشتر در مسائل سیاسی وارد شدم. در واقع به دنبال نهضت امام خمینی، به عنوان یک زن مسلمان بیشتر نسبت به جامعه‌ خود احساس مسئولیت کردم. به همراه همسرم در سال ۱۳۵۴ دستگیر و زندانی شدم و شدیدترین شکنجه‌ ها را تحمل کردم.

اولین روز که من را به سلول بردند، حس خفگی داشتم؛ حسی مانند حس وقتی که در آسانسور می‌ مانی به من دست داد. بعد به خودم نهیب زدم که از حالا داری بی ‌تابی می ‌کنی؟ مگر نمی‌ دانستی و پیش‌ بینی نکرده بودی؟ تلاش می ‌کردم آن شرایط سخت را برای خودم قابل تحمل کنم؛ بعد طوری شده بود که آن سلول تنگ و تاریک برایم تبدیل به بهشت شده بود. حاضر بودم تمام عمرم را در این بهشت باشم اما یک لحظه زیردست آنها نروم.

آن قدر وحشتناک و بی‌ رحمانه رفتار می ‌کردند و شکنجه می دادند که مدام با خودم می ‌گفتم خدایا نکند که نتوانم تحمل کنم. از طرفی هم علاوه بر اینکه خودت شکنجه می ‌شدی باید شاهد شکنجه دیگران هم بودی. مدام صدای آه و ناله و فریاد بود که شب تا صبح و صبح تا شب به گوش می ‌رسید.

در مدتی که در زندان بودم، مدام دعا می‌ کردم که مادرم برای ملاقات نیاید و مرا در این شرایط ببیند. ممنوع‌ الملاقات بودم اما مادرم از طریق یکی از آشنایان که ارتشی بود توانست وقت ملاقات بگیرد و مرا دید. همان‌ طور که فکر می ‌کردم و بعدها گفتند تا یک ماه بیمار شده بود و تا زمانی که دوباره مرا دید، مرا همان‌ طور تصور می‌ کرد.

دو سال در زندان ساواک زندانی بودم که یک سال از آن را در سلول انفرادی و ملاقات ممنوع سپری کردم؛ مرداد سال ۵۶ بود، بوی رشد و آگاهی در کشور استشمام می ‌شد، سنم زیر ۱۸ سال و اوج مبارزات مردمی بود، مردم نظام شاهنشاهی را تحت فشار گذاشته بودند تا سختگیری بر زندانیان را کم کند. بر این اساس دستور داده بودند زندانیانی که مدت محکومیت‌شان تمام می ‌شد، آزاد شوند تا قبل از آن با تمام شدن مدت محکومیت جرات نمی ‌کردند زندانیان سیاسی را آزاد کنند و بر این اساس من نیز آزاد شدم.

این جانبازان می گویند: تا آخر می ایستم و همه بدانند اگر خدایی نکرده بار دیگر جنگی رخ دهد ما بانوان ایران زمین برای پشتیبانی از برادران رزمنده از پای نمی ایستیم و پشت سر آنها خواهیم رفت.

کد خبر 433490

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 8 =