هرقدر اصرارش ميكنيم كه «تا همين جاش هم خيليه. بيا سوار يكي از همين تريليها بشو و برو» به خرجش نميرود كه نميرود. ساعت را نگاه ميكنم. چيزي تا غروب نمانده. خيالم از جاي زنها راحت است. فائزه آمده بود و گفته بود كه چادر گرم و نرمي است و پتو به اندازه كافي دارند.
شب را همين جا بمانيم. عباس ولي اصرار دارد كه 3-2 ساعت ديگر برويم وگرنه اربعين به كربلا نميرسيم. به عليرضا اصرار ميكند كه با تريليها برود. ميروم كنار چادر زنها. صدايشان ميكنم. فائزه و زهره ميآيند بيرون. نظر آنها را ميپرسم «بريم؟ يا بمونيم؟» پاي زهره تاول زده. برميگردم چادر مردانه. امشب همينجا ميمانيم. هر كدام دوتا پتو برميداريم. يكي را مياندازيم زير و يكي رو. سرمان را هم روي كولهها ميگذاريم. من ولي كوله ندارم. بالاي پتو را دولا ميكنم و سرم را ميگذارم رويش.
نزديك اذان مغرب كه ميشود يكييكي آدمها با كولههاي مشكي و قرمز و زرد، با شلوارهاي پارچهاي و كتاب، با عصا و با ويلچر وارد حسينيه ميشوند. نماز كه تمام ميشود جا براي سوزن انداختن نيست. تمام كف چادر پر از پتو است. روي هر پتو يك كوله گذاشتهاند كه حكم همان زنبيل را دارد. زنبيل من چفيهام است.
پهنش ميكنم روي پتو. عليرضا را با ژلوفن خواباندهايم. عباس هم فقط دراز كشيده. صدايش ميكنم. بلند ميشويم ميرويم بيرون چادر. جاده خلوت شده. بيشتر زوار، بعد از نماز ميروند داخل چادر و تا بعد از نماز بيرون نميآيند. كنار چادرمان، ايستگاه چاي عربي است. مينشينم روي صندليهاي پلاستيكي كنار جاده. عباس دوتا چاي عربي ميگيرد. مينشيند كنارم. شروع ميكند چايش را هم زدن. ميگويم «چه خبر داش عباس؟ چطوري است؟» سرش را نميآورد بالا.
تهمانده چاي توي نعلبكي را خالي ميكند روي زمين و ميگويد: «پام تاول زده. بچههاي امام حسين چي كشيدند تو اين بيابونا؟» بعد انگار بغض فروخوردهاي را بيرون داده باشد ميزند زير گريه. چاي را از دستش ميگيرم. ميگذارم زمين. مينشينم كنارش. همانطور نشسته بغلم ميكند. توي بغلم فشارش ميدهم. ميگويد: «خيلي دلم ميسوزه داداش. خيلي دلم ميسوزه». من ولي نگران عليرضا هستم. فردا صبح كه بدنش سرد بشود تازه دردهايش شروع ميشود. بايد زودتر بخوابيم.
نظر شما