زنگ تفریح که شد همه دور این همکلاسی جدید حلقه زدیم و او دردمندانه قصه آواره شدن شان را برای ما که از روی همدردی سراپا گوش بودیم، تعریف کرد. آنجا بود که برای نخستینبار شنیدم خرمشهر نام آن شهر زیباست. روزهای زیادی نگذشت تا در یک بعدازظهر آفتابی از رادیو بشنوم که «خونینشهر، شهر خون آزاد شد» آن روز بیدرنگ به یاد دوست خرمشهریام افتادم که حتما چقدر شاد شده و خود را برای بازگشت به شهر و دیارش آماده میکند.
سالها گذشت و جنگ هم تمام شد. با این حال ستادهای بازسازی مناطق جنگزده ازجمله خرمشهر هنوز هم فعال بودند و پذیرای کمکهای مردمی. 25سال هم گذشت، خیلی اتفاقها افتاد، خیلی طرحها و پروژهها کلنگ خورد، وعدههای زیادی بر زبان مسئولان جاری و دلهای زیادی به این وعدهها خوش شد اما... خرمشهر هنوز هم دردمند است. شهر راوی قصههای دلاورمردان تاریخ ایران این روزها درددلهای زیادی از نامهربانیها و بیاعتناییها دارد. شهر زیبای همکلاسی جنگزده من هنوز هم داغ جنگ بر سینه دارد! راستی نمیدانم آن کودک 10ساله خرمشهری که روزگاری روی یک نیمکت در کنار هم مینشستیم، سرانجام به شهر زیبایش بازگشت یا نه! نمیدانم امروز در شهر خودش زندگی میکند یا اینبار از رنج نابسامانیها و نامهربانیهای هموطنانش شهر و دیار خود را ترک کرده و مهمان همیشگی شهری دیگر شده است!