تاریخ انتشار: ۱۸ شهریور ۱۳۸۹ - ۰۵:۴۰

وقتی آن لنگه‌اش را از توی آشغال‌ها پیدا می‌‌کند، هوا هنوز به رنگ هلوی پخته است و آشغال‌ها بوی ترشک می‌دهد.

تکه چوبی را که آشغال‌ها را با آن به این ور و آن ور می‌ریزم، محکم پرت می‌کنم طرفی. چوب، با سرعت از روی ظرف و ظروف و قوطی کنسرو و نوشابه‌های خارجی، جا کفشی و کمدهای پرنقش و نگار توی آشغال‌ها رد می‌شود و می‌افتد جلو چند تا گاو. گاوها برعکس خیلی روزها که از بی‌علفی، کاغذ و مقوا می‌خوردند، چیزهای خوب خوب گیرشان آمده و مشغول خوردن‌اند. اما با پرتاب چوب، انگار کوفتشان شده، که در جا، سرشان را بلند می‌کنند و زل می‌زنند به من.

برای این‌که پررو نشوند، زل می‌زنم توی چشم‌هایشان:

- چیه؟ آدم ندیدین؟

بفهمی نفهمی، منظورم به اوست.

در همین موقع، با شنیدن صدایش، دیگر منتظر عکس‌العمل او و گاوها نمی‌شوم:

- چرا، آدم دیدن؛ ولی، آقا ندیدن! خب، آقای عزیز، حالا اون لنگه کفش‌رو که اندازه پات نیست، بهم می‌دی؟

احساس می‌کنم زیر دوش آب گرمم، آن هم در هوای داغ وسط‌های تابستان.

فوری سرم را برمی‌گردانم طرف او. لنگه کفش را با یک دست چسبانده روی سینه‌اش. با دست دیگرش دارد کثیفی آن را پاک می‌کند؛ درست مثل من، که قبلاً لنگه دیگرش را همین‌طور تمیز کرده‌ام. سینه‌ام را مثل ستون می‌دهم جلو. می‌خواهم بگویم: «چرا تو لنگه کفشت رو نمی‌دی بهم؟» که حس می‌کنم بی‌فایده است.

دستم را می‌گذارم روی آن جیبم، که لنگه کفشم را چپانده‌ام تویش. رو به کفش، ولی در اصل به او می‌گویم: «چی خیال کرده؟ توش پارچه می‌ذارم، مگه نه؟ مث کفش دو سال پیشم. تازه، تو کجا و اون کجا؟ هر لنگه اون، اون‌قدر لک‌و لوک داشت که هر کار می‌کردی، باز داد می‌زد عمرش رو کرده!»

می‌زند زیر خنده:

- هر کار کنی، یه لنگه‌اس!

لنگه کفش را عین یک گربه خوشگل ناز می‌کنم:

- چاکر همین یه لنگه هستم!

حرفی نمی‌زند و دوباره می‌رود توی نخ آشغال‌ها.

فکری به سرم می‌زند. با او که در میان می‌گذارم، با کمی من و من قبول می‌کند.

با شوق و ذوق، لنگه کفشم را به سختی از جیبم در می‌آورم. همراه لنگه کفش او، می‌گذارم روی یک سنگ گنده. نفسی به بلندی یک نردبان هشت پله می‌کشم.

آستین‌های پیراهن‌هایمان را که از کثیفی مثل مدادهای رنگی، رنگ به رنگ است، تند و تند می‌زنیم بالا. یکی، دو دقیقه اول، مثل دو گربه به هم چنگ می‌اندازیم. در همین موقع، او که معلوم نیست چه فکری به سرش زده، می‌گوید:

- نه، من کشتی نمی‌گیرم! اگه دوست داری، شیر یا خط میندازیم.

قبول می‌کنم به شرطی که خط آمد، کفش مال من.

قبول نمی‌کند!

دست آخر، وقتی هر دو از خر شیطان پایین می‌آییم، عقل‌هایمان را عین صد تا هزار تومانی روی هم می‌گذاریم. قرار می‌شود تا زمین فوتبال بدویم و برگردیم؛ یکی، دو کیلومتر. هر کس زودتر برگشت، کفش مال او.

حالا ما مانده‌ایم و کفش. با بغض و لرز می‌گویم:

- مـ... مـ... مث این‌که کفش رو باید چال کنیم، چون هر کی ببینه فکر می‌کنه از جایی کش رفتیم.

بعد، با میخی شروع می‌کنیم به کندن چاله. او دست به سینه و با گردنی که به طرف شانه‌اش خم شده، می‌ایستد بالای سرم. پس از کندن چاله و گذاشتن کفش در داخل آن، خاک‌ها را مشت‌مشت از لای انگشت‌های لاغر و کشیده‌ام رد می‌کنم. مثلاً، الکش که می‌کنم، نخاله‌هایش را می‌ریزم دور. موقع پر کردن هم، خاک‌ها را آرام می‌ریزم، تا مبادا کفش در آن زیرزیرها، زخم و زیلی شود. از گاوها هم، که بیشترشان مشغول نشخوارند، می‌خواهم تا برگشتن ما، حواسشان به چاله باشد. قول می‌دهم به موقعش جبران کنم. پشت سرش، او را که هنوز دست به سینه و با گردنی کج بالای سرم ایستاده، پابه‌پای خودم می‌کشم و می‌دویم.

***

وقتی برمی‌گردیم، هوا دیگر به رنگ هلوی پخته نیست؛ مثل برگ‌های پاییزی، زرد است.

لرز به جانم چنگ می‌اندازد؛ نه به خاطر مسابقه، که هر دو هم‌زمان رسیده‌ایم؛ به خاطر کوهی از آشغال، که بعد از رفتن ما، ماشینی از راه رسیده و آن را خالی کرده روی کفش. خودش هم، پر از موش و سوسک مرده! انگار، قبلاً مشت مشت آن را پخته‌اند و در گرمایی که پوست صورت آدم را سرخ می‌کند، کمی بوی سیر می‌دهد و کمی بوی سرکه.

او، که عین من می‌لرزد، رنگ و رویش، بگی نگی طلایی شده.

یاد کفشی که چال شده می‌افتم. یک جورهایی هم لب و لوچه‌اش می‌لرزد. مثل این‌که با خودش دعوا دارد.

حس می‌کنم حالاست که فکرهایی به کله‌اش بزند. یکهو از جایش بپرد و دور خودش بچرخد و از غم دوری آن کفش طلایی، بلندبلند داد بزند: «من خودم نیستم؛ من کفش طلایی‌ام!»

دست و پایم به ذُق‌ذُق افتاده. بوی عرق تنم بدجور پیچیده. انگار توی تنم پیاز گندیده رنده کرده‌اند. بغض گلویم را می‌گیرد و قلبم به تاپ‌تاپ می‌افتد. نیم‌خیز به طرفش می‌روم. دو دستی تکان تکانش می‌دهم:

- به چی فکر می‌کنی؟ اون کفش یا مال منه یا مال تو. شاید هم دوباره یه لنگه‌اش رو تو پیدا کردی و یه لنگه‌اش رو من. اون‌وقت، این دفعه شریکی می‌پوشیم، یه روز تو، یه روز من. چه‌طوره؟

بدجوری توی فکر است. اما نمی‌دانم او هم مثل من فکر می‌کند یا نه. یکهو بغضم می‌ترکد و اشک، گوشه چشم‌هایم را قلقلک می‌دهد.

به جای این‌که اشک‌هایم را پاک کنم، می‌گویم:

- باشه، حرف نزن! ولی به موقعش،
دو تایی تصمیم می‌گیریم.

بعد، به هر جان کندنی‌هست، او را دوش می‌گیرم و هن‌وهن کنان، وجب به وجب، با خودم به طرف قبر کفش طلایی می‌کشانم؛ جایی که چند گاو در آشغال‌های روی آن می‌لولند و صدای مَع‌مَع‌شان بلند است.

منبع: همشهری آنلاین