همشهری آنلاین-الناز عباسیان : آنا، دختر ۹ سالهای که تا دیروز فقط نگران درس و بازی بود، حالا با کابوسهای شبانه و زخمهای جسمی و روحی دستوپنج نرم میکند. مادری که ساعتها زیر آوار منتظر نجات دخترش بود، از دروغهای فضای مجازی درباره «برجک نگهبانی» میگوید و از فریاد خاموش کودکانی که دیگر لبخند نمیزنند. این داستان، روایتی از جنایت جنگی، فراموشی جانبازان و دلی شکسته است که هنوز به امید عدالت میتپد. در ادامه بخش های صحبت های آنا جهانگرد و مادرش را می خوانیم.
آنا پیش از آن روز حادثه، درکی از مرگ اطرافیانش نداشت. حالا نه تنها جسم و تنش زخمی و دردناک است، که روحش هم آسیب دیده. کابوسهای شبانه آرامش او را گرفتهاند. خودش با بغض میگوید: «دوستان صمیمیام را از دست دادم. سه نفر از معلمانم شهید شدند: خانم محدیثه محمدیان (معلم درسی)، خانم خدیجه کمالی (معلم قرآن) و خانم فاطمه شهدادی (معاون مدرسه) همراه با خیلی از دانشآموزان و همکارانشان. کاش آن روز از کلاس بیرون نمیآمدم و همراه آنها شهید میشدم.»
او از روز حادثه برایمان می گوید: «آن روز خانم معلم گفت احتمالاً بارندگی شدید داریم و مدارس تعطیل میشود. به همه گفت داخل کلاس بمانند تا با اولیا تماس بگیرند. بعضیها با پدر و مادرشان رفتند. من و دوستم، زینب، از سر بازی از کلاس بیرون زدیم. در سالن بودیم که لرزهای همهجایی را فرا گرفت. صدای مهیبی آمد. خانم معلم از دفتر بیرون آمد و سریع به سمت بچههای باقیمانده در کلاس رفت. همه ترسیده بودیم و جیغ میکشیدیم. خانم همه ما را در آغوش گرفت. من یک لحظه دست معلمم را رها کردم و به سمت راهروی خروجی دویدم. خانم فریاد زد: آنا نرو... کجا میری؟ همان لحظه موشک دوم اصابت کرد و من به سمت در پرت شدم. با چشم خودم دیدم سقف و پلهها روی من ریخته شد. چند ساعت زیر آوار بودم و زیر دلم درد شدید داشت. فکر نمیکردم کسی مرا زنده بیرون بکشد.»
خدا آنا را به من بخشید
مادر آنا که این روزها مشغول پرستاری و تیمار دخترش هست ماجرا را اینگونه تعریف میکند: «از مدرسه تماس گرفتند تا دنبال بچه ها برویم. وقتی به مدرسه حمله شد، من با ماشین در مسیر بودم. موشک اول را ندیدم، اما موشک دوم مثل توپی مقابل چشمانم به داخل مدرسه افتاد و همهجا لرزید. در عرض چند ثانیه آسمان پر از دود، گرد، کاغذ و تکههای لباس بچهها شد. شیشه ماشینم پر از اینها بود. خودم را سریع به مدرسه رساندم و دیدم محشر کبری است. پیکرهای تکه تکه از زیر آوار بیرون میآمد. خدا آنا را به من بخشید. بعد از ساعتها، او را از آوار زنده بیرون آوردیم و به بیمارستان حضرت ابوالفضل(ع) میناب بردیم. ساعت ۲:۳۰ بود که دوباره مدرسه بمباران شد. گویا در این حمله درمانگاه آبسالان کنار مدرسه را زدند و در حیاط مدرسه هم چند نفر مجروح و شهید شدند.»
مشاوره روانی برای کودکان مجروح
برای آنا مشاوره روانشناختی در نظر گرفته شده است. مادر این جمله را می گوید و توضیح می دهد: «این روزها آنا به خاطر این حادثه افسرده و کمی ناسازگار شده است. البته طبیعی است. ما هم با این شرایط کنار میآییم. گاهی به من میگوید: "مادر، ای کاش من هم شهید میشدم. حالا کل شهر پر از عکس من بود. اما حالا چه! فقط باری روی دوش شما شدم." من دلداریاش میدهم.» به گفته مادر جراحت این دختر از ناحیه لگن و شکم بوده و هنوز هم تحت نظر پزشک است چون بدن او به نخ بخیه واکنش نشان داده و به شدت عفونت کرده است.