|
گفت و گو با شاعر شب هاي پيروزي
يك نفر از بوم دنيا رنگ ها را برده است
من روحم را در شعرهايم مي دمم پروانه مي شوند تو براي دفتر خاطراتت پروانه خشك مي كني!
|
|
|
سعيد كيايي
اگر زودتر متوجه مي شدم كه متولد نجف است پيش از اينها با او صحبت مي كردم تا براي شماره اي كه بعد از شب هاي احيا آماده شد مصاحبه را بخوانيد. «احسان پرسا» متولد ۲۵ بهمن سال ۱۳۵۷ است. ساكت و آرام و سر به زير و مصمم است. لحظه هايي را كه شعر مي گويد عاشقانه ترين لحظه هاي زندگي اش مي داند. اين لحظه ها را از اوايل دبيرستان در خودش كشف كرده است زماني كه ساكن شهر ري بوده و نوجواني در پي كسب تجربه هاي نو. با اين همه او به واسطه وبلاگش (قاصدك سوخته) خودش را اهل محله اينترنت مي داند.در يكي از شب هاي سرد پاييزي با او همصحبت شدم و او از همه جا و همه محله هايش ـ محله هايي كه در آن زندگي كرده بود ـ صحبت كرد.
از به دنيا آمدنت در نجف بگو.
خانواده مذهبي براي من اين سرنوشت را رقم زد. خانواده ما عشق و علاقه بسياري به حضرت مولا علي (ع) داشتند و اين باعث شد كه در بدترين شرايط يعني سال هاي ۵۷ و ۵۸ در نجف ساكن باشند و تا چهار، پنج سال آنجا بمانند. وقتي طرح اخراج ايراني ها به ميان آمد. ما از عراق اخراج شديم و در واقع از سال ۶۵ ساكن تهران بوديم.
به كدام قالب شعري علاقه داري؟
غزل. اما خودم كمتر غزل كار مي كنم.
چرا؟
غزل انسان را پير مي كند خيلي انرژي مي گيرد. به نظرم اگر بخواهي خيلي عالي كار كني بايد خيلي وقت بگذاري و من چون آدم پر مشغله اي هستم ترجيح مي دهم طرح كار كنم كه در دو يا سه خط كار تمام شود.
طرح چقدر تو را با جامعه مرتبط مي كند؟
طرح خيلي به زبان ميانه نزديك است. آدم ها هم براي ايجاد ارتباط از ايجازها استفاده مي كنند. من هم از همين راه استفاده مي كنم. من از اول مثنوي مي نوشتم. تا مدت ها غزل كار كردم و آخرين قالبي كه كار كردم طرح بوده. نياز اجتماعي مرا به سوي اين قالب سوق داد. مسئله ديگر وبلاگ بود. كساني كه جست وجو مي كنند، وقتي صفحه اي را باز مي كنند و مي بينند كه صفحه متن بلندي دارد نمي خوانند براي همين احساس كردم در اين دنيا وقت زيادي نداريم و بايد موجز شعر بنويسيم. براي همين به طرح رو آوردم و به اين ترتيب، دوستان مرا بيشتر يك طراح مي شناسند تا غزل سرا يا مثنوي سرا.
اهل محل اطلاع دارند شاعري؟
آدم شاعر، آدم پرهياهويي است. من هم مستثنا نيستم. تقريباً همه اطلاع دارند.
با اينكه در اين محل زندگي مي كني تا به حال دلت براي محل تنگ شده است؟
با يكي از همسايه هاي ديوار به ديوار دقيقاً همين حس را كه شما مي گوييد داشتيم. ساعت دوازده شب به بعد بيرون مي رفتيم، كوچه ها و پسكوچه هاي محل را مي گشتيم. ماه را اندازه مي گرفتيم و ستاره ها را مي شمرديم. به جرئت مي توانم بگويم اكثر غزل هايم در خيابان پيروزي گفته شده است. در حال پياه روي [با خنده ادامه مي دهد] براي همين تاكسي ها با من دشمن اند. قدم زدن من در خيابان پيروزي معروف است. در وبلاگ هم بازتاب داشته است. غزل هاي من غزل هاي شب هاي پيروزي است.
از شاعرهاي هم محلي چه كساني را مي شناسي؟
بيشتر شاعران محله را هم از طريق اينترنت شناختم. وقتي متوجه شدم بچه محل هستيم خيلي تعجب كردم. نمي دانم چرا بچه هاي پيروزي به مجامع پيروزي سر نمي زنند؟ اما هستند كساني مثل فرهاد صفريان، سعيدي راد، محسن اشتياقي رضاشنطيا و دوستان ديگر كه شعر را به طور جدي دنبال مي كنند. جالب است بدانيد من با فرهاد هم دانشگاهي بودم و همكار در سازمان صدا و سيما اما از طريق اينترنت با هم آشنا شديم. بعدها در محل كار و دانشگاه و خيابان همديگر را ديديم و وجه اشتراكمان بيشتر شد.
اين دوستان ويژگي خاصي هم دارند؟
همگي از شاعرهاي خوب و مصمم هستند. دوستاني كه من مي شناسم مرحله گذار را پشت سر گذاشته اند. دوره تمرين را رد كرده اند به زبان خاص خودشان رسيده اند و فرهيختگي و استخوان بندي خاصي دارند. آقاي سعيدي را وقتي سپيد هم مي نويسند زبان غزل دارد يا فرهاد صفريان كه كاملاً شعرش مشخص است و شعر او مخصوص خودش است.
فضا و محيط اين محل هم در اين ويژگي تأثيري داشته است؟
اين منطقه بسيار فرهيخته است مردم اينجا در رشته هايي كه به آن رو آورده اند متخصص هستند.
اين باعث مي شود كه وبلاگ فرهاد (غزل معاصر) يك مجمع ادبي شود و همه شاعرها را دور هم جمع كند. يا آقاي سعيدي راد در جلسه هايش خيلي خوب به راهي كه در پيش گرفته مي پردازد. من هم كه خواستم شاگردي كنم، طرح را جدي گرفتم.
چقدر پياده روي هاي محلي ات در داستان ها رفت و آمد داشت؟
قهرمان داستانم برگرفته از يكي از اهالي محل است. اما خود داستان چيز ديگري است.
دوم اينكه يكي از داستان ها را با عنوان «امانت توريست» كه داستان اصلي آن مجموعه است به يكي از اهالي محله به نام «علي قاسمي» تقديم كردم. علي قاسمي يكي از شهداي نيروي هوايي است كه من علاقه وافري به ايشان دارم. شهيد علي قاسمي پور يكي از دوستانم بود و من با خانواده ايشان در ارتباط بودم. اينكه من داستانم را تقديم شهيد كرده ام نشان مي دهد كه اين محله تأثيرگذار بوده است. تأثيري كه اين محله مي گذارد نزديكتر از آشنا بودن همسايه ها و خانواده هاست.
آيا تازگي به محله اي كه به دنيا آمدي ـ نجف ـ سر زدي؟
چند وقت قبل ضربه اي به زندگي ام وارد شد، مي خواستم مشهد بروم دلم را خالي كنم اما نمي شد. بايد حتماً پيش يكي از سروران مي رفتم و درد دل مي كردم. يكي از دوستان گفت: «دو سه نفر هستند كه عازم نجفند، همراهشان مي شوي؟» گفتم: «امام رضا نطلبيد مي روم كنار پدرشان نجف و كربلا شور و شعف خاصي در من ايجاد كرد در حادثه كاظمين هم حاضر بودم. فكر كن برسي به جايي و بارگاهي را ببيني كه بگويند حضرت يونس اينجا از دهان ماهي بيرون آمده است، روح آدم تازه مي شود. يا جايي كه امام زمان(عج) غيبت كرده اند. ديدن چنين جاهايي آدم را تكان مي دهد. در عراق زلزله اي شديد در من اتفاق افتاد.
آيا در اين سفر شعر هم گفتي؟
شعر هم نوشتم. اما بيشتر مشغول زيارت بودم. آنجا انسان را از حال و هواي خودش خارج مي كند براي شهادت امام علي(ع) شعري با اين مطلع نوشتم: «آسمان خاكستري رنگ و زمين پژمرده است يكنفر از بوم دنيا رنگ ها را برده است.»
شايد جالب باشد كه شعرهاي عاشقانه زيادي آنجا به ذهنم مي رسيد. شب هاي نجف تا صبح بيدار بودم. شب نشيني هاي واقعاً قشنگي بود.
چطور اين محله را براي كسي كه نمي شناسد توصيف مي كني؟
من ابتدا كه مي خواستم خانه اجاره كنم بايد مي رفتم محله هايي پرجمعيت و محل هاي تقريباً معروفي كه منزل اجاره مي دهند. من پي جايي فرهنگي بافتي اصيل و تهراني مي گشتم و تنها چيزي كه شنيدم اين بود كه در خيابان پيروزي مي تواني چنين بافتي را پيدا كني.
|