- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۱۱۹ - شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۶ - - Jun 2, 2007
docharkhe
تصويري ناتمام از مردي تمام
012084.jpg
هنوز هم براي پدر مادرها باوركردني نيست كه امام خميني(ره) يك فصل از كتاب تاريخ مدرسه اي جوان ترهاست. توي خانه كه دبيرستاني ها موقع امتحان پايان ترم اين بخش تاريخ معاصر را بلند بلند حفظ مي كنند، پدر مادرها عجيب نگاهشان مي كنند. انگار هنوز هم رفتنش را باور نكرده اند يا دست كم باورشان نمي شود اين همه سال از مرگ او گذشته است. روح بزرگ او آن چنان دو سه نسل پيش را مسحور كرده بوده كه مثل همه قهرمانان افسانه اي، انتظار جاودانگي از او داشته اند.
012417.jpg
جوان ترها شايد حالا حوصله شان براي پيدا كردن ريشه ها و درك نسل هاي قبل كم شده وگرنه طبيعي بود كه خودشان بروند سراغ زندگي اين رهبر خاص كه بفهمند چرا در پدر مادرهايشان اين همه تأثير داشته و چطور اين همه در زندگي مردم اين سرزمين وارد شده بوده. هنوز حيف است كه جزئيات زندگي اين قهرمان نه چندان دور از دست فراموش شود. كليدها و رمزهايي در لحظه هاي پرهيجان اين رهبر مقدس هست كه اگر آنها را نشناسيم، گنجينه اسرارآميزي تكرار نشدني را از دست داده ايم.
اصولا هيچ مرد بزرگي را نبايد به كارگاه تاكسيدرمي تاريخ بفرستيم. كتاب هاي تاريخ دست پايين، به راحتي مردان بزرگ را در خودشان خفه مي كنند، گوشت و پوست و خون آنها را مي گيرند و پوسته و پر و بالي زيبا ولي ميان تهي باقي مي گذارند. نگذاريم اين ورق ها، فرصت درآميختن با روح بزرگ مردي مقدس را از ما بگيرند. جمود چشم هاي موجود تاكسيدرمي شده را اگر باور كنيم، فرصت استثنايي خيره شدن در چشمان عجيب مردي سترگ را از خودمان دريغ كرده ايم.

۲۰ خاطره از جواني امام كه شايد تاحالا نشنيده ايد
سه ديدار
012414.jpg
احسان رضايي- سيد بشير حسيني
تصاويري كه ما معمولا از امام ديده ايم و در ذهن داريم، تصاويري است كه از زمان انقلاب و زير درخت سيب در نوفل لوشاتو شروع مي شود؛ يعني دهه هشتم عمر امام. كاري كه ما اينجا كرده ايم، رفتن سراغ 3 دهه اول عمر امام و دوران قبل از ازدواج ايشان است. سراغ دوره اي كه تصاوير كمي از آن موجود است و اتفاقا چيزهايي كه توي اين تصويرها و خاطره ها هست، از خيلي نظرها دوست داشتني تر و جذاب ترند. جواني امام در دوره سخت و پرآشوبي بوده؛ دوره اي كه يك سلسله پادشاهي عوض شده، يك ديكتاتوري سركار آمده و يك جنگ بين المللي درگرفته. ديدن اينكه امام در چنين زمانه اي، آن همه شور و نشاط داشته و برخلاف محيط بسته مدارس مذهبي در آن روزگار، آن قدر آدم پرجنب وجوش و درعين حال به روزي بوده، چيز هيجان انگيزي است. اين خاطرات كه بازنويسي و پرداخت شده اند تا خواندني تر باشند راخودتان ببينيد:

منابع:
خميني روح الله (سيدعلي قادري)
امام به روايت امام (به كوشش غلامعلي رجايي)
برداشت هايي از سيره امام خميني - جلد 4(به كوشش غلامعلي رجايي)

ديدار اول
دوران پيش از طلبگي

سيد مرتضي نگاه كرد، ديد روح الله به جاي شعر حافظ، دارد قصيده ملك الشعراء را مشق مي كند: هان اي ايرانيان! ايران اندر بلاست / مملكت داريوش، دستخوش نيكلاست. روي كاغذ، خودش سرمشق نوشت: الا يا ايهالساقي ادر كاسا و ناولها گفت: بيا! روح الله از روي اين بنويس. برادر كوچك تر گفت: چشم. 2 صفحه از روي همان مشق كرد. بعد دوباره صفحه جديد برداشت: مركز ملك كيان در دهن اژدهاست / غيرت اسلام كو، جنبش ملي كجاست؟
آن اوايل با برادرم، تمرين خط مي كردم. يك بار نيم صفحه را آقا مرتضي نوشتند، بقيه صفحه را من نوشتم. هيچ كس دو دست بودن خط را تشخيص نمي داد. يك بار بازي مي كرديم، دستم شكست، خطم تنزل كرد. وگرنه اول خطم خوب بود. نستعليق مي نوشتم. خط خوب، از آن عالم است.
10 سالش نشده بودكه به سيدمرتضي گفت: لازم نيست ما برويم شمال و به ميرزا كوچك خان كمك بدهيم؟ سيدمرتضي عصباني شده بود. اگر من ولي شرعي شما هستم، همين جا بمان و درست را بخوان!
من از بچگي در جنگ بودم. خمين كه بوديم، سنگربندي مي كرديم. من هم تفنگ داشتم. تعليم تفنگ مي كرديم. ديگر دولت مركزي قدرت نداشت و هرج و مرج بود. همه جا خان بود. زلقي ها بودند. رجبعلي ها بودند. ما سنگر مي گرفتيم، پاسباني مي كرديم كه با آنها مقابله بكنيم.
مسابقه مي دادند كه كي مي تواند از جاي بلندتري بپرد. روح الله از روي پشت بام پريد و ركورد زد. عوضش پايش شكست.
وقتي ما بچه بوديم، در خمين يك لاتي بود كه مي خواست خودش را به كميته مجازات وصل كند. بچه ها از او مي پرسيدند: خب، اگر وصل شدي كي را مي كشي؟ گفته بود: بالاخره يك كسي را گير مي آورم. بچه ها پرسيده بودند: اگر كميته تو را نپذيرفت چه كار مي كني؟ گفته بود: همه اعضايش را مي كشم! پيش خودم گفتم پس [اين] بابا فقط آدم كش است. بعدها هم بالاخره يك كسي را كشت، اما نه براي كميته مجازات. ما با اينكه بچه بوديم و اخبار هم آن طور كه در تهران بود، به خمين نمي رسيد، با اين حال، از كميته مجازات بدمان مي آمد. يك شب رفتيم در بيابان هاي اطراف، دعاي توسل خوانديم كه خدا اين آدم كش ها را نابود كند.

ديدار دوم
دوران طلبگي

مي رفتم جلسات مجلس، مي رفتم براي تماشا. مدرس كه مي آمد، همه از او حساب مي بردند.
تنها كسي كه توي حجره اش راديو داشت، آقا روح الله بود. بقيه طلبه ها يواشكي مي آمدند توي حجره آقا روح الله، راديو گوش مي دادند. بيشتري ها مي گفتند راديو حرام است.
رضا خان كه آمد، اول حمله اي كه كرد به روحانيون كرد. من در مدرسه فيضيه يك روز كه براي درس رفتم ديدم فقط يك نفر است. گفتم چطور [كسي نيست]؟ گفت: همه شان فرار كردند. قبل از آفتاب مجبور مي شوند از مدرسه و از حجره ها فرار كنند و آخر شب برمي گشتند منزل. براي اينكه پليس مي آمد و مي گرفت و مي بردشان، يا لباسشان را مي كند يا حبس شان مي كرد. من فقط مي رفتم درس.
صبح به صبح مي آمد توي حياط مدرسه. مدرسه دارالشفاء. شروع مي كرد: به به! بزرگان اساتيد! چشمم روشن! بازهم كه عبا و لباده پوشيديد؟ كارش اين بود كه لباس از تن طلبه ها بكند. هر دفعه يك سيد جوان مي آمد، مي گفت: باز كه آمدي اين جوان ها را اذيت كني! دستش را مي گرفت، مي برد حجره خودش. چايي برايش درست مي كرد. نصيحتش مي كرد. افسر به اين سيد جوان كاري نداشت.
خدا رحمت كند مرحوم فيض را. مرد ساده اي بود. توي همين مدرسه فيضيه، نزديك حوض، يك بار به من گفت چه عيبي دارد؟ اينها مي خواهند صالح را از غيرصالح جدا كنند. فقط روحاني صالح لباس داشته باشد. باورش آمده بود ايشان. مي گفت خب اينها مي خواهند بدها را بفرستند. من عرض كردم: آقا! اينها از روحاني صالح مي ترسند؛ از بدش چه ترسي دارند؟!
هوا كه سرد مي شد، ما توي حجره مي مانديم، نمي رفتيم سر كلاس. اما او سر هيچ درسي غايب نمي شد. زودتر از همه مي آمد، آخر از همه مي رفت. فقط يك بار دير آمد. روز خيلي سردي بود. هر چي پرسيديم چرا دير آمده، جواب نداد. بعدا رفيقش گفت كه صبح وقتي مي آمده اند،  سر راه پيرزني را ديده كه داشته لباس مي شسته. به رفيقش گفته: تو برو كه از درس عقب نمانيم و خودش مانده براي كمك به پيرزن. خيلي سرد بود آن روز.
رفته بود پيش دهخدا. دهخدا خوشش آمده بود از اين سيد جوان. كتاب چرند و پرند ش را هديه داده بود به سيد. سيد جوان گفته بود كتاب را خوانده و بعد راجع به كتاب حرف زده بودند. دهخدا گفته بود چرند و پرند از كارهاي جدي عمر اوست كه اگر جدي نبود، تبعيدش نمي كردند. سيد جوان گفته بود: اما من اگر بخواهم كار جدي بكنم، چرند و پرند نمي نويسم .

ديدار سوم
دوران تدريس

مرحوم مدرس را من درس ايشان مي رفتم. مي آمد در مدرسه سپهسالار - كه حالا مدرسه شهيد مطهري است - درس مي داد. خدا رحمتش كند. مردي بود كه ملك الشعرا [ بهار]گفته از زمان مغول تا حالا مثل مدرس كسي نيامده. من رفتم پيشش. اخوي ما نوشته بود كه يك نفري است، رئيس غله است. نوشته بود اين مرد آدم فاسدي است. دوتا سگ دارد؛ يكي اش را اسمش را سيد گذاشته و يكي اش را شيخ. شما بگوييد كه اين را بيرونش كنند. من رفتم به ايشان گفتم. گفت: بزنيد كه بروند از شما شكايت كنند، نه اينكه [ كتك]بخوريد و برويد شكايت كنيد.
قرار بود يكي از طرف حوزه بفرستند برود دربار، پيش شاه. مي خواستند حرف هايشان را بزنند. جلسه گذاشتند كه حرف ها را يكي كنند. آخر جلسه گفتند حالا بگوييد كي را بفرستيم؛ آقاي بروجردي گفت: اينكه معلوم است. فقط حاج آقا روح الله .
براي درد چشمش به تهران آمده بود كه كتاب را ديد. اسم كتاب بود اسرار هزار ساله . منظورش از هزار سال، عمر اسلام بود. توي كتاب به اسلام و پيامبر اسلام(ص) توهين شده بود. از تهران كه برگشت، يك ماه سر كلاس نرفت. نشست خانه و جواب كتاب را نوشت؛ كشف الاسرار . كار نوشتن كه تمام شد، تازه يادش آمد كه چشمش درد مي كرده.
درس كه گوش نمي داديم، آقا عصباني مي شد. دستش را محكم مي كوبيد به بغل ميز. مي گفت: مولانا! گوش كن. به درد مي خورد . عصباني كه مي شد،  مي گفت: مولانا ؛ يعني دوست ما. گاهي خوشمان مي آمد كه آقا را عصباني كنيم.
ما چه كشيديم از اين متحجرها، خدا مي داند. من فلسفه مي گفتم. كوزه اي را كه از آن وضو گرفته بودم، مي بردند آب مي كشيدند. مي گفتند اين نجس است؛ درس فلسفه مي دهد!
توي روزنامه نوشته بود، يكي از خوانين بختياري ياغي شده است و به كوه زده. حاج آقا روح الله روزنامه را كه خواند، سرش را بلند كرد، به مرحوم شيخ صادق خلخالي كه توي اتاق بود، گفت: بيا ما هم به كوه بزنيم . خلخالي مانده بود چه بگويد. گفت: آقا! شوخي مي كنيد ديگر؟ گفت: نه، جدي مي گويم! يك وقت شايد لازم شد به كوه بزنيم .
رفته بود عيادت يكي از اهالي مسجد. بيرون كه آمد چشمش خورد به جعبه سياه گوشه حياط. پسر صاحبخانه را صدا زد. پرسيد اين جعبه چيست؟ جوان اول هول كرده بود و جواب هاي سربالا مي داد. آخرش خودش پرسيد: اين دستگاه آپارات است؟ جوان گفت: بله . گفت: مي خواهم كارش را ببينم . ترس جوان ريخت. حلقه فيلمي گذاشت توي آپارات، يكي از فيلم هاي چارلي چاپلين بود. تصوير كه روي ديوار سفيد افتاد، پرش داشت. آقا گفت: سرعت دستگاه بيشتر شود، اين پرش ها كم مي شود . جوان ديگر نمي دانست بايد چي بگويد. پرسيد: شما قبلا آپارات ديده ايد. گفت: نديده ام. در مجله خوانده ام .

روايت هاي كوتاه از ازدواج امام
عروسي خوبان
012426.jpg
اسمش خيلي بزرگ است. اسمش با وقايع بزرگ، طوري گره خورده كه سخت مي شود زندگي اش را مثل انساني معمولي - بدون در نظر گرفتن آن اتفاقات - ديد.
روح الله خميني جوان - مثل خيلي از خودمان - دير ازدواج كرده؛ البته نه به خاطر مشكلات مالي، به خاطر اينكه تا آن موقع، فكر و ذكرش درس و كلاس و حجره بوده.
مثل خيلي از خودمان هم خواستگاري طولاني و پردردسري داشته و نه شنيده. البته آقا روح الله، طبع اش اينقدر بلند بوده كه در خانه هر كسي را نزند. اما اينقدر هم مشهور نبوده كه چشم بسته به او زن بدهند. يكي بايد مي رفته خمين، ببيند اين طلبه گمنام كه آمده و دختر ازشان مي خواهد، چه كاره بوده و درآمدش چقدر است؟ زن هاي فاميل،بايد ته و توي زندگي اش را درمي آوردند. تازه بعد اش، بايد رضايت دختر را مي گرفتند.
داستان ازدواج امام، شايد بخشي از زندگي اوست كه نسل ما كمتر شنيده اند.

پيش از خواستگاري
بيست و هشت سالم بود

روايت داماد:28 سالم بود و هنوز زن نگرفته بودم. وقتي آقاي لواساني گفت  آقاي ثقفي، 2 دختر دارد و از آنها تعريف كرد، قلب من كوبيده شد. قبل از اين، سرم به درس و كلاس گرم بود و فكر ازدواج را نكرده بودم. تا آن موقع به كسي و خانواده اي فكر نكرده بودم. به اطرافيان كه خيلي اصرار مي كردند زودتر سر و سامان بگير، گفته بودم نمي خواهم از خمين زن بگيرم، بايد كسي را پيدا كنم كه كفو هم باشيم. اگر قرار باشد درس بخوانم و ملا شوم، زنم بايد هم فكر من باشد. بايد از قم زن بگيرم؛ از يك خانواده روحاني و هم شأن خودم.
در قم با خيلي از اهل تدين و علم آشنا شده بوديم. يكي از اينها حاج آقا ثقفي بود كه از تهران براي تحصيل دروس حوزوي آمده بود و ساكن قم شده بود. دوست مشتركمان - سيد محمد صادق لواساني - همان روزها، بدجوري پاپي من شد كه چرا ازدواج نمي كني. آخرش هم گفت چرا راه دور برويم، همين حاج آقا ثقفي، 2 دختر خوب و نجيب دارد و خانواده شان همان است كه تو مي خواهي. گفتم باشد شما وكيل، اگر فكر مي كني به من دختر مي دهند، برو خواستگاري. بنده خدا هم قبول كرد. خسته هم نمي شد. لااقل 5 بار خواستگاري كرد و اصرار كرد.
من در قم تك و تنها بودم و آنها از فاميل من - كه در خمين بودند - شناختي نداشتند. زن هاي خانواده ثقفي گفته بودند كه اين جوان كه مي گوييد، چه كاره است، درآمدش چقدر است؟ كسي چه مي داند، شايد قبلا در قم زن يا صيغه داشته و حالا بچه هم دارد! . من اهل صيغه و اين حرف ها نبودم ولي خود سيد احمد از طرف خانواده آنها وكيل شده بود برود خمين در مورد من تحقيق كند، ببيند اين جوان، اصلا درآمدش چقدر است و قبلا ازدواج كرده يا نه؟
خانواده ثقفي اصلا به اين راحتي ها رضايت ندادند. 10 ماه طول كشيد و چند بار رفت و آمد شد تا بالاخره اين ازدواج سر گرفت.

از قم خوشم نمي آمد
روايت عروس:9 سالم بود كه پدرم براي ادامه تحصيلاتش رفت قم. من از قم خوشم نمي آمد. همراه خانواده  نرفتم و پيش مادربزرگم ماندم. با مادربزرگم رفيق بوديم. من فقط
۲ سالي يك بار، چند روزي مي رفتم قم و برمي گشتم. تازه
۱۵ سالم بود و برعكس همه خواهرهايم، در تهران تا كلاس هشتم درس خوانده بودم. نمي   خواستم زير بار ازدواج در قم بروم اما نمي توانستم راحت به پدرم نه بگويم. روي اين كارها را نداشتيم. فقط سكوت كردم. مادربزرگم هم مخالف بود. براي يكي از آشنايان خودش، من را نشان كرده بود و همه اين مخالفت ها باعث شد آنها 10 ماه بيايند و بروند.
پدرم خيلي آقا روح الله را پسنديده بود. مي گفت اين مرد نمي گذارد به تو بد بگذرد. اما حرف من قبل از اينكه در مورد داماد باشد، در مورد قم رفتن بود. مشكل من با قم بود تا اينكه يك شب خواب عجيبي ديدم. خواب ديدم در خانه اي - كه بعدا ديدم همان خانه اجاره اي اول زندگي مان است - پيامبر(ص)، حضرت علي(ع) و امام حسن(ع) نشسته اند. پيرزني كه توي آن خانه با من بود، از پشت پنجره آنها را معرفي مي كرد؛ اين پيامبر است، اين امام علي است و... پيرزن دائم مي گفت: تو كه از اينها بدت مي آيد! . از خواب كه بيدار شدم فهميدم مربوط به اين عروسي است. مادربزرگم گفت اين پسره سيد است و تو كه جواب نه گفته اي، معصومين ناراحت شده اند. ديگر مخالفت نكردم. مادربزرگم هم راضي شده بود.

شب خواستگاري
داماد آمده!

قدس ايران وارد خانه كه شد، تازه ماجرا را فهميد. آخرش، رسما براي آقا روح الله آمده بودند خواستگاري. خانه پر بود از دوستان پدرش اما به او نگفته بودند چه خبر است. خدمتگزار پدر - كه آمده بود خانه مادربزرگ - فقط گفته بود مادرتان مهمان دارد. گفته بود قدس ايران بيايد.
به او نگفته بودند چون ترسيده بودند كه دوباره نه بگويد ولي نمي گفت. با آن خوابي كه ديده بود، امكان نداشت بگويد نه.
شمس آفاق - خواهر كوچك تر - دويد سمتش؛ داماد آمده! داماد آمده! . دلش هري ريخت پايين. زن ها دور عروس جمع شدند و قدس ايران را بردند كه از پشت پنجره - يواشكي - داماد را ببيند. زن ها بعد از او، يكي يكي مي آمدند و داماد را ورانداز مي كردند و نظر مي دادند. خود دختر، بدش نيامده بود.
داماد چهره جذابي داشت با موهايي كه كمي روشن بود. دختر برگشت و ساكت نشست. از نظر بقيه اين به معني رضايت بود. پدر وقتي فهميد قدس ايران رضايت داده، رفت توي اتاق بغلي و سجده شكر كرد. خيلي آقا روح الله را قبول داشت.
پدر هميشه گفته بود: دلم يك پسر اهل علم مي خواهد و يك داماد اهل علم .
اول ماه مبارك رمضان بود كه قرار و مدارها را گذاشتند. بعد از آن قرار شد داماد براي عروس اش، دنبال خانه بگردد.

عروسي
مثل خانة توي خواب

مهريه را 1000تومان تعيين كردند. آن موقع، درآمد داماد، 30تومان در ماه مي شد. خانواده داماد گفتند اگر مي خواهيد، خانه مهر كنيد ولي آقاي ثقفي، قيمت ملك توي خمين را نمي دانست و پول تعيين كرد. عقد را هم خيلي جمع و جور، توي همان ماه مبارك گرفتند چون كلاس هاي روح الله در اين ماه تعطيل بود. بعد، 8 روز دنبال خانه گشتند كه خانه اي به كرايه ماهي 5تومان پيدا شد. درست مثل هماني كه قدس ايران خوابش را ديده بود.
قدس ايران را صدا كردند كه پدر با تو كار دارد؛ من را وكيل  كن كه من هم آقا سيد احمد را وكيل كنم بروند حضرت عبدالعظيم صيغه عقد را بخوانند. روح الله هم برادرش - آقاي پسنديده - را وكيل مي كند .
دختر قبول داشت و اين طور، عقد جاري شد. يك تخته فرش، لحاف كرسي و قدري اسباب آشپزخانه، جهيزيه دختر شد كه همراه ننه خانم - دايه مادرش - با او بفرستند خانه شوهر. پانزدهم ماه مبارك هم فاميل را دعوت كردند و عروسي به راه افتاد.

زير يك سقف
زندگي ما طلبگي بود

زندگي ما با طلبگي شروع شد. نمي خواست پيش اين و آن دست دراز كند. خرج خانه بايد با بودجه اي كه داشت تنظيم مي شد. من هم با اين مسئله كنار آمده بودم. حتي خودم شدم طلبه اش!
شد معلمم و تا تولد پنجمين فرزندمان به من جامع المقدمات و سيوطي درس داد.
زندگي مرفهي نداشتيم اما نمي گذاشت به من سخت بگذرد. هيچ وقت هم مستقيما امر و نهي نمي كرد. همان اوايل زندگي، حرفش را اين طور زد: من كاري به كار تو ندارم. هر طور كه دوست داري لباس بخر و بپوش. تنها چيزي كه مي خواهم اين است كه واجبات را انجام بدهي و محرمات را ترك كني . واقعا به كارهاي خصوصي من و رفت و آمدهايم زياد كار نداشت، يعني اعتماد كرده بود. سرش به مطالعه و كارهاي خودش گرم بود اما حواسش بود كه چه وقت و چطور وارد مسائل خانوادگي شود.
احترام من را خيلي نگه مي داشت. تا من نمي آمدم سر سفره، غذا را شروع نمي كرد. اين را همه بچه ها مي دانستند و خود به خود كمكم مي كردند كه زودتر كار سفره انداختن تمام شود و من بنشينم.
كمتر مي شد توي خانه تنها بمانم. اگر پيش مي آمد، حتما بچه ها را مي فرستادند. مي گفتند برويد پيش مادرتان، بايد كمكش باشيد. وقتي چاي يا چيز ديگري مي خواست، من را خطاب مي كرد اما مستقيم نمي گفت. مي گفت: خانم، بگوييد براي من چاي بياورند . گاهي هم چيزي نمي گفت، خودش مي رفت سمت آشپزخانه و با سيني چاي مي آمد.
در همه فشارهاي سياسي و امنيتي، محرم رازش من بودم. وقتي قرار بود تبعيد شوند تركيه، مهرشان را گذاشتند كف دست من و گفتند به هيچ كس نگو اين پيش توست. زندگي 2نفره ما، خيلي زود با آمدن آقا مصطفي، روي دور جديدي افتاد.
منبع: پا به پاي آفتاب- جلد 1 (اميررضا ستوده)

نامه امام(ره) از ساحل بيروت به همسرش
قربانت؛ روح الله
تصدقت شوم. الهي قربانت بروم. در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديده ام، متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آينه قلبم منقوش است.
عزيزم، اميدوارم خداوند شما را - سلامت و خوش - در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد، مي گذرد ولي بحمدالله تاكنون هرچه پيش آمد، خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم(1). حقيقتا جاي شما خالي است. فقط براي تماشاي شهر و دريا، خيلي منظره خوش دارد. صدحيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد!
در هر حال امشب، شب دوم است كه منتظر كشتي هستيم. از قرار معلوم و معروف، يك كشتي فردا حركت مي كند ولي ماها كه قدري دير رسيده ايم، بايد منتظر كشتي ديگري باشيم. عجالتا تكليف معلوم نيست. اميد است خداوند به عزت اجداد طاهرينم، كه همه حجاج را موفق كند به اتمام عمل. از اين حيث قدري نگران هستم  ولي از حيث مزاج بحمدالله به سلامت، بلكه مزاجم بحمدالله مستقيم تر و بهتر است. خيلي سفر خوبي است. جاي شما خيلي خيلي خالي است. دلم براي پسرت - سيد مصطفي - قدري تنگ شده است. اميد است كه هر دو (2) به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزيز و محافظت خداي متعال باشند. اگر به آقا (پدر همسر امام) و خانم ها (مادر و مادربزرگ همسر امام) كاغذي نوشتيد، سلام مرا برسانيد. من از قِبَل همه، نايب الزياره هستم. به خانم شمس آفاق - خواهر همسر امام - سلام برسانيد و به توسط ايشان به آقاي دكتر علوي سلام برسانيد. به خاور سلطان و ربابه سلطان هم سلام برسانيد.
صفحه مقابل را به آقاي شيخ عبدالحسين بگوييد برسانند.
ايام عمر و عزت مستدام: تصدقت، قربانت: روح الله
عكس جوف در حال دلتنگي از حركت نكردن(3)

پي نوشت:
۱ - براي عزيمت با كشتي به عربستان براي انجام اعمال حج.
۲ - اشاره به آقا مصطفي و فرزند ديگرشان كه در آن زمان هنوز به دنيا نيامده بود و چند روز پس از نگارش اين نامه، در زماني كه امام در سفر حج بودند، متولد شد و او را علي نام گذاردند. وي در كودكي بر اثر بيماري درگذشت.
۳ - اشاره به نبودن كشتي براي عزيمت به جده.

فهرست
نامه ها
فهرست
سينما تلويزيون
تام گلزار ، جري افشار
بلند مهربان
لاك پشت ها پرواز نمي كنند، چرا؟
رويدادهفته
ورزشي
شاراپووا سوسك شد
ماهواره ضايع شد
وداع باشكوه
چهار دست و پا راه مي رفتم
رويدادهفته
ستاره ها شهر را به هم نريختند!
در شهرك غرب گم شدم!
بانوي اينتر در شهرري
رئيس بزرگ هم به تهران سفر مي كند
پادشاه سياه چلسي
جوانان آفريقا، گلزنان اروپا
اجتماعي
مرد دانايي كه مي ميرد ستاره اي است كه غروب مي كند و مصيبت مرگ او سخت تر از اندوه مرگ دسته جمعي يك قبيله است
زندگي
فكر مي كني زوريه؟
ديدار در بغداد
ايران را دوست دارم
رويدادهفته
رازهاي سرزمين من
آنها به قوچ ها شليك مي كنند
بيخي كه آن نداشت
سينما
آفتاب در قاب
هيچ بازيگري جرات ندارد نقش امام را بازي كند
سه برش از يك زندگي
واقعيت مرده است؟
دانش
سياهي، كيستي؟
به طور خلاصه
موسيقي
پدر، عشق، پسر
تفرشي بعد از چند سال
موسيقي فيلم يا سمفوني
روزها
آن مرد ديگر نيامد
رويدادها
جهان كوچك
رئيس، برهنه رفت
نوبت عاشقي
پول آمريكايي
همه بي آبرويي هاي قبلي
ويژه
نشانه هاي پايان
خاطرات پزشك امام
روزهاي آخر
خاطرات تيم پزشكي
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  دانش  |  سينما  |
|  موسيقي  |  روزها  |  جهان كوچك  |  ويژه  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |
|  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |