جنازه ها را جمع مي كردند
قيام پانزده خرداد 1342
مهدي خرم دل
... راديو همه ش فحش و ناسزا به مرجعيت و رهبري مي داد. مي گفت: اين تظاهرات را كشورهاي خارجي هدايت مي كنند ؛ درصورتي كه خود ما تظاهرات كرده بوديم و مي دانستيم كه اين تظاهرات چگونه شروع شده است. بعدها فهميدم كه منظور از كشور خارجي، مصر بوده است.
در واقع، اگر مردم هدايت و رهبري داشتند، با آن تظاهرات عجيب، موفق مي شدند ولي كسي نبود. حضرت امام دستگير شده بود و مردم به طور خودجوش، تظاهرات راه انداخته بودند. بعد از آن، تظاهرات متوقف شد؛ يعني موفق شدند كه آن را سركوب كنند. بعد از ظهر آن روز، افراد ساواك چند اتوبوس را در سطح شهر آتش زدند و اين كار را به تظاهركنندگان نسبت دادند. بعد از همين صحنه ها فيلم گرفتند و در تلويزيون پخش كردند و گفتند: اين افراد يك مشت اغتشاشگر و بيگانه بودند . راديو ايران آن روز اعلام كرد كه تظاهرات 100نفري بوده است ؛ در حالي كه در همان روز، حدود 15 هزار نفري كشته شدند. من خودم در صحنه بودم و ديدم. همه ديدند كه جنازه ها را جمع مي كردند و مرده و زنده را داخل كاميون ها مي ريختند و به مسگرآباد مي بردند. در مسگرآباد، كانالي كنده بودند و جنازه ها را داخل آن مي ريختند و پودري روي آن مي پاشيدند تا زودتر از بين برود. بعد از جريان 15 خرداد، مسگرآباد بسته شد.
آمار دقيق تلفات مشخص نيست. رژيم، يك بار تعداد تلفات را 78 نفر و بار ديگر 100 نفر اعلام كرد. ولي روزنامه ها نوشتند: صدها نفر كشته شدند . البته بعدها، رژيم اقرار كرد كه آن روز، 5هزار نفر كشته شدند...
مهدي خرم دل آن روز 14 ساله بود و در يكي از مغازه هاي بازار، شاگردي مي كرد. او يكي از كساني بود كه آن روز، ماجرا را ديد و بعدها خاطراتش را در كتاب خاطرات 15 خرداد (مركز نشر اسناد انقلاب اسلامي، 1381) روايت كرد.
عرضه نداري، حكومت نكن!
مجسمه ميرزاكوچك خان در شهر رشت
آغاز قيام جنگل ۱۵ خرداد 1299
فاطمه مرشدي
در جنگ جهاني اول، ايران نقش آش نخورده و دهان سوخته را بازي مي كرد! دولت ايران نه جزء متحدين بود و نه متفقين، ولي توسط هر دوي اين گروه ها اشغال شد. در كنار ناامني مرزها، بي لياقتي مسئولان حكومتي، سقوط پشت سر هم كابينه ها و شدت فقر مردم، محيط سياسي ايران را براي جولان اشغالگران آماده كرده بود.
در اين شرايط بود كه ميرزا كوچك خان به همراه همفكرانش قيام كرد.
قيام از تهران شروع شد و بعد در جنگل هاي شمال ادامه پيدا كرد. ميرزا براي اعلام قيامش به همه گفت كه مرام من اين است: هر دولتي كه نتواند مملكت خود را از سلطه و اقتدار دشمنان خارجي نجات دهد، وظيفه ملت است كه براي استخلاص وطنش قيام كند .
ميرزا كوچك خان در گيلان عملا حكومت راه انداخته بود و اين طوري، نشان مي داد كه حكومت وقت را دوزار قبول ندارد. كارگزار دولت در گيلان به وزارت امورخارجه مي نويسد كه ... نفوذ اين، در خطه گيلان طوري است كه هريك از مامورين دولتي براي اينكه بتوانند انجام وظيفه نمايند، مجبورند با حضرات روابطي داشته باشند... .
ميرزا كوچك خان باوجود مخالفان بسيار زياد در دولت، حمايت افرادي مثل شهيد مدرس را داشت. اين متن يكي از استفتائات مردم از شهيد مدرس است:
سؤال: آيا محاربه با جمعيتي كه 5 سال است به نام اتحاد اسلام در حدود گيلان قيام كرده و عملا خودشان را به تمام اهالي ايران معرفي نموده و جز حفاظت نواميس اسلامي و خواست استقلال مملكت و دفاع از [مقابله با] دشمنان ايران و اسلام و قطع نفوذ و مداخلات ظالمانه و تعديات جابرانه اجانب، مقصد و مقصودي نداشته و ندارند و تنها جمعيتي كه تحت تاثيرات ديگري نبوده فقط به قواي مادي و معنوي ايران اتكا و اتكال داشته و حقيقتا موجب افتخار و شرافت ايران و ايراني است چه صورت دارد؟ آيا محاربين با اين جمعيت در حكم محارب و محاربه با امام زمان(عج) خواهد بود؟ حكم او را بيان نماييد.
جواب - حقير از آقاي ميرزا كوچك خان و از اشخاصي كه صميمانه و صادقانه با ايشان هم آواز بودند، نيت سوئي به ديانت و صلاح مملكت نفهميدم بلكه جلوگيري از دخالت خارجه و نفوذ سياست آنها در گيلان عملياتي بوده بس مقدس كه بر هر مسلماني لازم [است]. خداوند همه ايرانيان را توفيق دهد كه نيت و عمليات آنها را تعقيب و تقليد نمايند. پرواضح است كه طرفيت و ضديت و محاربه با همچه جمعيتي مساعدت كفر و معاندت با اسلام است.
في شهر جمادي الثانيه 1338
سيدحسن مدرس
ماشين دودي
بهره برداري رسمي از راه آهن ايران
۱۶ خرداد 1316
كارگران تراوزهاي خط آهن را به دوش مي كشند
ليلا كاظمي
به موجب اين قانون، مقرر مي گردد از هر 3 كيلو قند و شكر 2ريال و از هر 3 كيلو چاي 6 ريال ماليات اخذ و درآمد حاصله از آن صرف هزينه ساختمان راه آهن سراسري گردد.
اين قانوني بود كه مجلس در خرداد 1304 براي ساخت راه آهن سراسري تصويب كرد. راه آهن ايران با همين 2 ريال و 6 ريال ها ساخته شد.
قطار و خط آهن، از چيزهايي بود كه ناصرالدين شاه از فرنگ وارد ايران كرد. اولين خط آهن ايران، ريلي 8 كيلومتري بود كه از تهران به شهرري مي رفت. آن خط آهن كه تا همين 50 سال پيش هم در خيابان ري مي شد تماشايش كرد، توسط فرانسوي ها ساخته شد (سال 1261 شمسي). اين خط آهن بين مردم پايتخت به ماشين دودي معروف بود و هنوز هم ضرب المثل هايي با تركيب آن بين عامه متداول است.
دومين خط آهن را روس ها كشيدند؛ از جلفا به تبريز (سال 1294شمسي). بعد نوبت انگليسي ها شد كه براي بهتر بردن نفت ما خط آهن بسازند، و ساختند؛ از مسجد سليمان تا آبادان (سال 1299 شمسي).
چهارمين تلاش، هماني بود كه مجلس برايش ماليات قند و چاي تصويب كرد؛ راه آهني كه 1500 كيلومتر طول داشت و قرار بود جنوب ايران را به شمال وصل كند. رضاخان هميشه پز مي داد كه طرح نقشه خط آهن را خودش كشيده ولي در جنگ جهاني دوم معلوم شد كه كار، كار انگليسي ها بوده و اين خط آهن، بهترين روش براي رساندن مهمات يا در صورت لزوم حمله به روسيه بوده.
عمليات ساخت خط آهن سراسري از 23 مهر 1306 شمسي شروع شد و تا 11 سال طول كشيد. 14 خرداد 1317، دو تكه خط آهن كه از شمال و جنوب كشور مي آمدند، در تهران به هم رسيدند. اما افتتاح رسمي خط آهن در 4شهريور انجام شد. خط آهن سراسري ايران 4100 پل و 86 تونل داشت.
راه آهن ايران، در حال حاضر 7698 كيلومتر ريل دارد و 2850 كيلومتر خط آهن نيز در دست ساخت است. سال گذشته 9 ميليون مسافر و 18 ميليون تن بار به وسيله خط آهن ايران جابه جا شد.
رونوشت بدون اصل
درگذشت ذبيح الله منصوري
۱۸ خرداد 1365
علي به پژوه
ذبيح الله منصوري 2 بار در جايش خبط كرد؛ يك بار وقتي كه رمان درجه يك ناباكوف يعني لوليتا را ترجمه كرد و يك بار هم موقعي كه دست به ترجمه دن كيشوت اثر جاودانه سروانتس زد.
ترجمه او از لوليتا داد همه را درآورد (كريم امامي بعدها گفت كه بهتر است اصلا اين ترجمه را به حساب نياوريم). ترجمه او از دن كيشوت هم خيلي زود در مقابل ترجمه محمد قاضي رنگ باخت.
حالا هم كه 21 سال از مرگ او گذشته، هنوز معلوم نيست كتاب هايي كه او به خورد ملت مي داده، درواقع ترجمه بوده اند يا تاليف ذهن خلاق او. خيلي از كتاب هايي كه او ترجمه كرده اصلشان پيدا نشده است؛ براي نمونه هيچ كس اصل كتاب مغز متفكر شيعه (درباره امام جعفر صادق(ع)) كه در شناسنامه اش نوشتة جمعي از دانشمندان مركز مطالعات اسلامي استراسبورگ معرفي شده را رويت نكرده است!
البته او از زبان هاي انگليسي و فرانسه سردرمي آورده و واقعا هم بعضي از كتاب ها را از اين زبان ها ترجمه كرده است. او يكي از معرف هاي اصلي موريس مترلينگ و الكساندر دوما با رمان 5 جلدي غرش توفان و سه تفنگدار بوده اما راستش اين ترجمه ها هيچ قابل اطمينان نيستند. ديگر شكي نيست كه استاد هنگام ترجمه تا مي توانسته آب مي بسته و به راحتي مي توانيد در ترجمه هاي او جست و خيز ذهن داستان پرداز او را هم لابه لاي خطوط مشاهده كنيد.
سبك كاري او هم بسيار شبيه نويسندگان قرن نوزدهمي بوده است؛ او در مجلات هفتگي آن روزگار به صورت پاورقي داستان منتشر مي كرده و بعد هم اين پاورقي ها را يكجا، به صورت كتاب درمي آورده است. مي گويند همه شماره هايي را كه در آن يك سري كامل پاورقي چاپ شده بود مي انداخته توي يك گوني و اگر ناشري كتاب تازه اي مي خواسته به يكي از آن گوني ها اشاره مي كرده است.
كتاب هاي منصوري طيف گسترده اي را دربر مي گيرند و در بين آنها، هم داستان هاي كارآگاهي و ماجراهاي معمايي پيدا مي شود و هم كتاب هاي تاريخي و مذهبي عامه پسند. خواجه تاجدار (درمورد دوره قاجار)، سينوهه، پزشك مخصوص فرعون و كنيز ملكه مصر از محبوب ترين كتاب هاي تاريخي عامه پسند او هستند.
هنوز هم مقاله كريم امامي درباره او (كه در كتاب از پست و بلند ترجمه دوباره چاپ شده) يكي از معتبرترين مرجع ها در شناخت كار ذبيح الله منصوري به شمار مي رود. امامي در آن مقاله از خاطراتش در كتابفروشي ها مي گويد؛ در ايام كسادي و كمبود كاغذ و كم شدن تخفيف هاي فروش، فقط منصوري بود كه ما را نجات مي داد.
زندگي بر كوه شناور
درگذشت ناظم حكمت
۱۳ خرداد۳، ژوئن۱۹۶۳
مريم برادران
نمي توانست آرام بگيرد. حتي دوري از كشور محبوبش تركيه بعد از 12 سال حبس، او را سر به راه نكرد. بيشتر عمرش را بعد از آن در شوروي گذراند ولي وقتي شب ها كارها و ملاقات هايش با دوستان تمام مي شد و پس از قدم زدن آخر شب با همسرش ورا به خانه برمي گشت، جدي ترين كارش اين بود كه در ايوان دراز بكشد و راديواش را روشن كند و راديو تركيه را بگيرد و خبرهاي آنجا را بشنود.
مي خواند، مي نوشت، در كنفرانس ها شركت مي كرد و براي آنكه مردم بدانند و بفهمند، همه توانش را مي گذاشت. شوروي و مردمش مثل تركيه و هموطنانش برايش عزيز بودند. براي آنجا كه ديگر وطن دومش به حساب مي آمد، نمي توانست مايه نگذارد. تا اينكه آنفاركتوس، او را از پا انداخت و 4 ماه در بيمارستان بستري شد. همان وقت ها بود كه استالين مرد. كسي جرأت نداشت خبر مرگ استالين را به ناظم بدهد. 2 هفته بعد قرار شد سيمونف - دوست خوب ناظم - او را در جريان بگذارد؛ با دقت و ملايمت. تيم پزشكي بيمارستان هم آماده بودند، چون همه از حساسيت هاي استاد خبر داشتند. سيمونف گفت: اتفاق وحشتناكي توي كشورمان افتاده . اين حرف او ناظم را دستپاچه كرد. سيمونف با خونسردي ادامه داد: ما يك آدم همه چيزفهم و كاري را از دست داديم؛ حالا چه كار بايد بكنيم؟ .
ناظم اول سكوت كرد و بعد زد زير خنده. همه ترسيدند و خيال كردند نشانه هاي جنون آني است. دكترها خواستند كاري كنند كه ناظم ساكت شد و گفت از اتاق بيرون بروند. وقتي با سيمونف تنها شد به او گفت: اگر به قول خودت آدمي را از دست داديم كه جاي همه فكر مي كرد، چه بهتر كه گورش را گم كرد .
آسمان باراني است
تولد عبدالحليم حافظ
12 خرداد، 2 ژوئن 1929
ليلا خجسته راد
قارئه الفنجان (فالگير) اثري قديمي و ماندگار از خواننده عرب، عبدالحليم حافظ است. اگرچه اجرا و ضبط اين كار مربوط به سال ها پيش است اما هيجان و شوري در آن موج مي زند كه هنوز هم در ميان اهل موسيقي جايگاه ويژه اي دارد.
شعر فالگير يا قارئه الفنجان روايتي است داستان گونه و فوق العاده تأثيرگذار از شاعر معروف سوريه نزار قباني . ماجراي شعر، ماجراي عاشقي است كه دربرابر فالگيري نشسته و تمام آنچه كه ما مي شنويم سخنان فالگير است:
نشست (زن) و ترس در ديدگانش بود
به فنجان واژگونم نگريست
گفت پسرم اندوهگين مباش...
عبدالحليم حافظ با چنان قدرتي آغاز مي كند كه همان لحظه اول با اداي كلمه جُلِسَتْ شنونده را ميخكوب مي كند.
هيچ خوانندة معاصر عربي نتوانسته به شهرت عبدالحليم حافظ برسد. محبوبيت او حتي به قدري است كه هنوز هم خاطره اش را هرسال با جشني حفظ مي كنند. هزاران هزار عرب از شنيدن صداي او متأثر مي شدند. آوازهاي او مردم را براي ادامه انقلاب و حمايت از اهدافشان متقاعد مي كرد و نيروي تازه اي به آنها مي بخشيد.
نام كاملش عبدالحليم علي اسماعيل شبانا بود. در سال 1929 در روستايي در 80كيلومتري شمال قاهره به دنيا آمد. خيلي زود يتيم شد، اما استعداد موسيقي او در همان دوران ابتدايي ظهور پيدا كرد. اولين معلم موسيقي اش برادر بزرگ ترش بود. در سال 1941 او به انجمن موسيقي عرب در قاهره پيوست و به خاطر خواندن آهنگ هاي محمد عبدالوهاب شناخته شد.
آغاز شهرت او به سال۱۹۵۴ بر مي گردد؛ وقتي كه در سالگرد انقلاب مصر با خواندن آوازهايي، آرزوها و رؤياهاي نسل جديد ملت مصر را زنده كرد. آوازهاي عبدالحليم حافظ، انقلابي در موسيقي مصر به وجود آورد. او تمام تركيب شناخته شده موسيقي سنتي را شكست و احساس هاي ميهن پرستانه را برانگيخت. تقريبا تا 26 سال آوازهاي ملي او رساترين تحولات سياسي مصر را تشريح مي كردند. او رؤياهاي مردم مصر را به شكل آهنگ تفسير مي كرد. عبدالحليم صدها موسيقي عاشقانه و۵۶آهنگ ملي به يادگار گذاشت. او همچنين در 16 فيلم سينمايي ايفاي نقش كرد.
هنوز هم بعد از گذشت بيست و چند سال از مرگ عبدالحليم، مردم مصر، لبنان و سوريه بيتي معروف از ترانه فالگير را زمزمه مي كنند:
اما آسمان تو باراني است و راه تو بستة بسته
و محبوبه قلب تو دركاخي كه نگهباناني دارد در خواب است.
مردي كه سوسك شد
تنديس يادبود كافكا در پراگ
درگذشت فرانتس كافكا، 13 خرداد، 3 ژوئن 1986
حبيبه جعفريان
يك مرد بلند لاغر با پالتوي مشكي و كلاه از پله هاي يك ساختمان بالا مي رود، وارد اتاقي مي شود و پشت ميزش در اداره بيمه سوانح كارگران مي نشيند. ليواني كه پر از انواع و اقسام مدادهاست سر جاي هر روزش روي ميز است. نامه هاي اداري و پرونده هايي كه بايد بهشان رسيدگي شود هم همين طور. شما چيز غيرعادي اي در اين منظره مي بينيد؟ بعيد مي دانم. ولي اين مرد بلند لاغر مي ديد. آنچه براي همه طبيعي به حساب مي آمد او را به وحشت مي انداخت؛ كارگرها، زن ها، پدرش، كافه ها و دوستانش، قيافه اش، قدش، ازدواج، دوست داشتن، حرف زدن، ديگران. به قول سارتر ديگران، جهنم او بودند . شايد براي همين داستان هايي نوشت كه ترس، قانون آنهاست و وحشت در آنها چيزي طبيعي و روزمره است.
خصوصيتي كه در داستان هاي كافكا آدم را بيچاره مي كند و واقعا ترسناك است، همين رفتار سرد و عادي با چيزهايي است كه واقعا عادي نيستند؛ هر جوري بهشان نگاه كنيد عادي نيستند. چطور ممكن است حشره شدن يك آدم، اتفاق روتيني باشد؟ چطور ممكن است محاكمه و بريدن سر آدمي كه هيچ وقت نمي فهمد جرمش چه بوده عادي باشد؟ چطور ممكن است اينكه مردي سال هاست مرده اما نمي تواند دنياي زنده ها را ترك كند، يك چيز طبيعي باشد؟ اما كافكا جوري درباره اينها مي نويسد كه انگار معمولي ترين اتفاق هاي دنيا هستند؛ حتي سبك نوشتن او اين طوري است. در نثر او به توصيف يا احساسات يا طول و تفصيل بر نمي خوريد. تقريبا به همان روشني و خونسردي كه كارور درباره دعواهاي زن و شوهري مي نويسد، كافكا درباره اينكه گره گوار سامسا آن روز صبح كه بيدار شد ديد به حشره بدتركيبي تبديل شده، مي نويسد.
اينكه كافكا چه مرگش بوده كه اين داستان ها را نوشته، قضيه اي است كه خيلي وقت است همه را سر كار گذاشته. اين سرزمين هاي بدون درخت، اين شهرهاي بي كودك و خانه هاي بدون زن، اين جهنم سرد را خيلي ها سعي كرده اند با يهودي بودن كافكا و رابطه درب و داغانش با پدرش، توضيح بدهند و احتمالا در اين توضيح ها، كمي از حقيقت هست. اما فقط كمي. مي توانيم رد بقيه يهودي هايي را كه اوايل قرن بيستم در پراگ زندگي كرده اند و با پدرشان مشكل داشته اند را بگيريم و ببينيم چه كرده اند؛ ممكن است كارهاي عجيبي هم كرده باشند كه كافكا هيچ كدامش را تجربه نكرد. او با چيزي كه بيرون مي گذشت تقريبا كاري نداشت. جهنم سرد، توي آن پالتوي مشكي بود. هر روز با او به اداره بيمه مي رفت و شب ها وقتي پاي ماشين تحريرش مي نشست، بيرون مي آمد. اگر از اين بگذريم، زندگي او تقريبا خالي از اتفاق است؛ حتي خالي از بازيگوشي ها و سر به هوايي هايي كه بيشتر هنرمندها و نويسنده ها را بد نام كرده است. كافكا از الكل متنفر بود؛ از شكلات و قهوه هم همين طور. با زن ها، وضعش كمي پيچيده تر مي شد؛ چند نفري را دوست داشت (اگر فكر كنيم كه مي توانست كسي را دوست داشته باشد، چون خودش اين طور فكر نمي كرد) اما هيچ وقت ازدواج نكرد و از سل مرد. 42 ساله بود؛ گياهخوار (پدرش هيچ وقت نفهميد نوه يك قصاب چرا بايد گياه خوار شود)، مجرد، فارغ التحصيل حقوق با يكي دو داستان چاپ شده و تعدادي چاپ نشده كه هيچ كدام را كسي تحويل نگرفته بود. تا وقتي زنده بود هيچ كس (شايد به جز دوستش ماكس برود) فكر نمي كرد از اين موجود كم روي ساكت نزار، ممكن است چيزي در بيايد. سال ها بعد از مرگش بود كه همه با ذوق زدگي افتادند به تفسير و تعبير محاكمه ، قصر و مسخ ؛ تا جايي كه كافكا كم كم لباس يك پيشگو و فيلسوف را پوشيد كه شخصيت نويسنده اش دارد سلانه سلانه و از عقب اينها مي آيد. كافكا را از پيشگامان مدرنيسم در ادبيات و الهام بخش چيزي كه بعدها به رئاليسم جادويي معروف شد هم مي دانند؛ اين هم براي آنهايي كه طرفدار تعريف كردن يك چيزي در يك جمله يا بدتر از آن، يك كلمه اند.
وقتي عاشقي يادت مي رود
درگذشت آبراهام مازلو، روان شناس
۱۸ خرداد، 8 ژوئن 1970
فرخنده ملكي فر
كاري كه مازلو ـ روان شناس آمريكايي ـ انجام داد، در اصل اين بود كه حرف هايي مثل آدم گشنه دين و ايمون نداره و گشنگي نكشيدي عاشقي يادت بره را در قالب يك نظريه روان شناسانه مدون كرد.
مازلو، نيازهاي انسان را به 5 دسته تقسيم كرد: نيازهاي فيزيولوژيك، نياز به امنيت، نيازهاي اجتماعي، نياز به احترام و در آخر نياز به خودشكوفايي. او گفت اين نيازها تشكيل يك هرم مي دهند؛ هرمي كه پايه اش نيازهاي فيزيولوژيك است. نياز به امنيت در طبقه بالاتر قرار گرفته و همين طور تا آخر. يعني تا وقتي كه آدم به نان شب محتاج است يا شب ها توي كارتن مي خوابد، به فكر زلزله و سيل و دزد و غارت نيست، اما وقتي كه غذا، لباس، مسكن و بقيه چيزهايش تامين شد و احساس امنيت هم كرد، دوست دارد بقيه او را داخل آدم حساب كنند و حتي جلويش خم و راست شوند. وقتي كه همه اين چيزها را به دست بياورد، به فكر شناختن خودش و استعدادهايش مي افتد و دلش مي خواهد استعدادهايش شكوفا شوند و اين بار، خودش كارتن بسازد.
مازلو براي اين نظريه اش، به جاي اينكه آدم هاي رواني يا مريض را مطالعه كند، دنبال كساني مثل اينشتين و روزولت رفت. چون فكر مي كرد مطالعه آدم هاي لنگ و لوك، فقط مي تواند به يك روان شناسي لنگ و لوك برسد، نه بيشتر.
با اينكه خود مازلو معتقد بود اين نظريه نمي تواند هميشه رفتار آدم ها را توجيه كند و بعضي ها اصلا وجود چيزي به اسم سلسله نيازها را زير سؤال برده اند، اما از سال 1943 كه مازلو مقاله نظريه انگيزش انساني اش را منتشر كرد، اين مطالب در بيشتر دوره هاي مديريت عمومي استفاده مي شود.
تانك و دوچرخه
كشتار ميدان تيان آن من
۱۴ خرداد، 4 ژوئن 1989
سيد احسان بيكايي
شايد اگر ميخائيل گورباچف تصميم نمي گرفت در اواسط ماه ژوئن۱۹۸۹ به چين برود، الان كسي چيزي از ماجراي ژوئن آن سال نمي دانست؛ ماجرايي كه بنا به روايات مختلف از 200 تا 300 نفر كشته داشته است.
به علت سفر گورباچف به چين، تمام رسانه هاي خارجي اجازه داشتند مدت كوتاهي در پكن حضور داشته باشند تا از عظمت دولت كمونيست و از دوستي 2 دولت بزرگ كمونيست گزارش تهيه كنند. اما چند روز بعد، دولت دنگ شيائوپنگ متوجه شد كه بهتر است تمام ارتباطات ماهواره اي را قطع كند تا هيچ خبري از آنچه در ميدان تيان آن من مي گذرد، به بيرون درز نكند.
همه چيز از آنجا شروع شد كه ژنرال هويائوبانگ كه يكي از مخالفان سياست هاي حزب كمونيست چين بود، به طور ناگهاني به علت بيماري قلبي مرد و دانشجوياني كه مدت ها بود به فساد دستگاه حكومتي اعتراض داشتند، اعتراضاتشان را شديدتر و با خشونت هاي خياباني دنبال كردند. رسانه هاي چيني اسنادي منتشر كردند كه نشان مي داد دست آمريكا در كار است. همين، باعث عصبانيت بيشتر دانشجويان شد. دانشگاه ها در سراسر چين تعطيل شد و همه با دوچرخه هايشان به سمت پكن حركت كردند. ميدان تيان آن من ، شاهد تظاهرات خشن دانشجويان بود. اما اضافه شدن گروه هاي كارگري و مردم عادي به اين تظاهرات، دانشجويان و حكومت را متحير كرد. تظاهرات از اعتراض به فساد در سيستم حكومتي به تقاضا براي آزادي و پايان كمونيسم تبديل شد و به علت چند دسته بودن تظاهركنندگان، دولت نمي دانست بايد با چه كسي مذاكره كند. اعتصاب غذاي دسته جمعي بيش از 100دانشجو هم اوضاع را بدتر كرده بود و ژنرال ژائو يانگ هم در سخنراني اش درباره مضرات اعتصاب غذا نتوانست دانشجويان را متقاعد به عقب نشيني كند بدين ترتيب ژنرال لي پنگ موظف شد تانك ها را به تيان آن من بفرستد.
ارتباطات ماهواره اي قطع شدند، تلفن ها هم كنترل شدند تا كشتار دانشجويان خوشحالي كه مجسمه دموكراسي را ساخته بودند، از خيابان هاي منتهي به تيان آن من شروع شود. مقاومت به زودي در هم شكسته شد. رسانه هاي غربي در تيترهايشان به معناي لغوي تيان آن من (صلح آسماني) كنايه مي زدند و چند روز بعد شهردار پكن اعلام كرد 36دانشجو و هزار سرباز كشته شده اند!
هنوز تصوير آن دانشجوي چيني با پيراهن سفيد كه جلوي دسته تانك ها ايستاده بود، از خاطر خيلي ها پاك نشده است؛ همان دانشجويي كه به قهرمان گمنام يا مرد تانك معروف شد و هيچ كس از سرنوشتش اطلاعي ندارد. او يكي از 100چهره تاثيرگذار قرن بيستم است.
آن نگاه خشمگين
درگذشت آنتوني كوئين
۱۳ خرداد، 3 ژوئن 2001
سعيد جعفريان
چهره اي بدوي، اندامي تنومند و صداي چند رگه اي كه تا ابد مي شد به آن اعتماد كرد. كوئين به اندازه تمامي نقش هايش بزرگ بود؛ بازيگري از نسل افسانه ها كه با آن فيزيك منحصربه فرد و با آن برق نگاه اساطيري - كه انگار از طلوع تاريخ، از روزهاي مس و مفرغ و گاو آهن آب مي خورد - و آن ستبري بدون شك مردانه اش، شمايلي يكتا براي خودش دست و پا كرده بود. فيلم هاي بزرگ زيادي مردانگي آنتوني بزرگ را چشيده اند. جاده ، زورباي يوناني ، لورنس عربستان ، زنده باد زاپاتا ، گوژپشت نتردام و محمد رسول الله گوشه اي از تماميت دنياي كوئين است. غول مكزيكي يك همه فن حريف تمام عيار بود. در عين بوكسوري، نقاشي مي كرد و در عين بازيگري، مي نوشت. چهرة به شدت شرقي اش با آن ابروهاي پركلاغي و آن تناژ صداي جادويي كه دل ها را به قلب تاريخ مي دوخت، باعث شده بود كوئين اولين انتخاب كارگردان هايي باشد كه مي خواستند نقبي به دنياي اساطير بزنند. كارنامه او پر است از فيلم هاي تاريخي و متفاوتي كه هركدام يك جاي قلبمان را مي لرزاند. كوئين نه به اندازه براندو ياغي بود و نه به اندازه گريگوري پك مهربان؛ تركيبي بود از هر دوي آنها؛ تركيبي جدا از آنها. كوئين باورپذيرتر بود. كوئين واقعي تر بود.
در اروپا يك بازيگر، چهره يك هنرمند را دارد اما در هاليوود شما اگر بيكار شويد مثل مفت خورها با شما برخورد مي كنند.
خيلي ها به من مي گويند تمام موفقيتم به خاطر بازي در نقش هاي شرقي است اما من مي گويم اين طور نيست. اگر موفقيتي هست، فقط به خاطر قد بلند و بازوهاي قوي ام است.
من با هنرم بدهي ام را به اجداد سرخپوستم ادا مي كنم.
من ديگر مردي در اطرافم نمي بينم. امروزه من فقط كلي پسرهاي ترگل ورگل مي بينم كه توي تلويزيون اين ور و آن ور مي روند.
من هيچ وقت از اين بچه (خودش) راضي نشده ام. اما يك معامله اي با هم كرده ايم؛ گفته ام هميشه كوهنوردي كند. نمي توانم وادارش كنم كه از اورست بالا برود اما همين كه از ويتي (تپه اي در آمريكا) هم بالا برود به نظرم بد نمي آيد.
يك موقعي من در توفاني از رؤيا زندگي مي كردم اما يك روز مطمئنا از اين قاب يخ زده بيرون مي پرم.
استعداد داشتن، مثل چشم آبي داشتن است. شما كسي را به خاطر رنگ چشم هايش تحسين نمي كنيد.
چقدر گفتن كلمه نه به آدم قدرت مي دهد!
زندگي مثل اين ضرب المثل قديمي مكزيكي است: كسي كه كاهو را مي كارد، هميشه سالادش را نمي خورد.
نقطه اشتراك مردها و زن ها در اين است كه هر دوي آنها مصاحبت مردها را دوست دارند.
سلطان خاك
تولد رافائل نادال
۱۳ خرداد، 3 ژوئن 1986
آرمن ساروخانيان
باور اينكه رافائل نادال در آستانه 22 سالگي چنين كارنامه پرافتخاري دارد، كمي دشوار است. او 17ساله بود كه وارد دنياي تنيس شد و نامش خيلي زود سر زبان ها افتاد. در روزهاي نخست، همه او را به عنوان برادرزاده ميگل آنخل نادال ـ مدافع سابق بارسلونا ـ مي شناختند، ولي او خيلي زود نشان داد كه با راكت هم حرف هاي زيادي براي گفتن دارد. با وجود سن پايين و قامتي كوتاه، رافا به لطف بازوان قدرتمند، آمادگي بدني خارق العاده و جنبندگي بي نظيرش، همه را شگفت زده كرد. تنيسورهاي اسپانيايي، تبحر فوق العاده اي در بازي روي زمين هاي خاك رس دارند، ولي نادال چيز ديگري است. پيروزي هاي باورنكردني او در اين نوع زمين، نادال را در ابتداي جواني به بازيكني رعب آور حتي براي بزرگان تنيس جهان تبديل كرد. دفاع بي نظير، پوششي كه با گام هاي سريعش به عرض زمين مي دهد و ضربات سنگين او، سلاح هايي هستند كه كمتر تنيسوري توان مقابله با آن را دارد.
نادال از آوريل 2005 تا 2 هفته پيش، در زمين هاي رسي بدون شكست بود و توانست 81 پيروزي متوالي به دست آورد. 2 قهرماني او در لوپن فرانسه هم در همين فاصله زماني شكل گرفت تا او به شايستگي لقب سلطان خاك را از آن خود كند. سرانجام در فينال تورنمنت هامبورگ بود كه نادال مغلوب راجر فدرر، تنيسور شماره يك جهان شد.
برخلاف زمين هاي رس، نادال روي زمين هاي چمن، تنيسور شاخصي محسوب نمي شد و معمولا در ويمبلدون حرفي براي گفتن نداشت. ولي با تمرينات مستمر توانست بر اين ضعف غلبه كند و در سال 2006 حتي موفق شد به فينال ويمبلدون برسد؛ هر چند در آن مسابقه مغلوب راجر فدرر شد. تسلط اين 2 تنيسور روي 2 زمين مختلف، به ابتكار جذابي از سوي اسپانيايي ها انجاميد؛ آنها زميني تهيه كردند كه يك سوي آن چمن و سوي ديگر آن خاك رس بود و در اين مسابقه كه به نبرد زمين ها شهرت يافت، نادال توانست فدرر را مغلوب كند.
فدرر كه حتي برخي او را برترين تنيسور تاريخ جهان مي دانند، چند سالي است كه به عنوان نفر اول تنيس جهان مطرح است و نادال، نفر دوم تنيس جهان با اراده آهنينش در حال حاضر تنها كسي است كه مي تواند او را از صدر رده بندي برترين هاي جهان به زير بكشد.