- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۱۱۸ - شنبه ۵ خرداد ۱۳۸۶ - - May 26, 2007
docharkhe
ظهور امپراتوري مسلمانان
فتح قسطنطنيه يكي از سرفصل هاي مهم تاريخ است يك امپراتوري بعد از يازده قرن از جغرافيا پاك و جهان وارد عصر رنسانس شد
011844.jpg
مسجد اياصوفيه؛ جايي كه سلطان محمد دوم از مأذنه اش اذان گفت.
011901.jpg
فتح قسطنطنيه و سقوط امپراتوري روم شرقي
۸خرداد، 29 مي 1453
011871.jpg
مسجد اياصوفيه، در قرن چهارم ساخته شد و تا قرن ها، جزو بزرگترين و زيباترين بناهاي جهان بود. اين مسجد تا سال 1453، كليسايي مهم بود كه با كليساي سن پيتر در واتيكان رقابت مي كرد. از سال 1453 و بعد از فتح قسطنطنيه اياصوفيه، مسجد شد و از سال 1953، موزه.
فتح قسطنطنيه و سقوط امپراتوري روم شرقي
پايان قرون وسطي و آغاز رنسانس
۸ خرداد، 29 مي 1453

سيد احسان بيكايي
در يونان، سه شنبه روز بدشانسي است. البته 550 سال قبل كسي بود كه دوست داشت اين روز بدشانسي يوناني ها، دوشنبه باشد. سلطان محمد فاتح - امپراتور عثماني - عاشق عدد 2 بود و در تمام تصميمات مهم زندگي اش اين عدد به چشم مي خورد. او در روز دوشنبه دومين حمله اش را براي فتح قسطنطنيه انجام داد و فقط كمي بدشانسي آورد تا يك ماه بعد در يك روز سه شنبه قسطنطنيه را فتح كند. از همان موقع تابه حال يوناني ها از سه شنبه بدشان مي آيد.

بازماندگان قيصر
امپراتوري بيزانس طولاني ترين دوره امپراتوري تاريخ است. 1100 سال طول كشيد تا امپراتوري بيزانس نسخه اش پيچيده شود و در تمام اين 11قرن قسطنطنيه يكي از اصلي ترين شهرهاي اين امپراتوري بود؛ شهري كه امپراتور كنستانتين بزرگ آن را پايتخت امپراتوري بزرگ رم كرد و به همين دليل هم به آن كنستانيتنوپل يا شهر كنستانتين مي گفتند (همان كه عرب ها قسطنطنيه مي گويند). ملكه شهرها بارها در اين دوره طولاني امپراتوري محاصره شده بوداما امپراتوري همچنان سر جايش بود؛ اگرچه در اواخر دوره اش در سال 1453 عملا از آن امپراتوري گسترده، چيزي بجز يك شهر و كمي از روستاهاي اطرافش باقي نمانده بود. اما كليساي اياصوفيه و مجسمه هاي قديسانش كافي بود تا هنوز هم صرب ها، بلغارها و لاتين هاي اروپاي غربي براي تصرفش تدارك حمله ببينند.
به غير از اينها يك دشمن قدرتمند هم در طرف شرق بود كه هرازگاهي يادي از ديواره هاي حصار شهر مي كرد اما نمي توانست وارد آنجا شود. امپراتوري عثماني تلاش مي كرد از طرف غرب هم قلمرو خود را گسترش دهد و اين وسط قسطنطنيه مانعش بود.
سلطان محمد- پادشاه جوان عثماني - تصميم گرفته بود كاري كه اجدادش شروع كرده بودند را تمام كند. جد بزرگ او سلطان بايزيد اول در سمت آسيايي تنگه بسفر قلعه اي به نام آنادولوحصار ساخته بود و حالا او در كنار ديواره قسطنطنيه و قسمت اروپايي تنگه، قلعه ديگري ساخته بود به نام روملي حصار . اين قلعه ها در زبان تركي به بغازكسين يا حلق بر معروف شده بودند چون عملا گلوگاه تنگه بسفر را گرفته بودند و اجازه نمي دادند هيچ كشتي اي از طرف اروپا براي كمك به شهر وارد تنگه شود. سلطان محمد موقعي تصميم به حمله به بيزانس را گرفته بود كه آنها به خاطر اختلافات دروني بسيار ضعيف شده بودند.

پشت دروازه هاي شهر
دورتادور قسطنطنيه - حتي در آن جاهايي كه كنار درياي مرمره و تنگه بسفر قرار داشت - يك ديواره به طول 20 كيلومتر كشيده شده بود؛ ديواره اي كه به مرور زمان و با حمله هاي مختلف، ديوارهاي كوچك تري هم دركنار آن ساخته شده بود و يك سپر حفاظتي چندلايه را به دور شهر تشكيل مي داد.
اين سپر دفاعي باعث مي شد نيروي تدافعي اندكي هم بتواند در برابر يك لشكر قوي از شهر حفاظت كند. در حمله ارتش 100 هزارنفري سلطان محمد هم تنها 7 هزار نفر نيروي تدافعي در شهر بودند اما توانستند يكماه از شهر دفاع كنند و فقط يك دليل باعث شد كه ديوارها اين بار نتوانند قديسان كليساي اياصوفيه را حفظ كنند: دليلي به نام باروت. جنگ قسطنطنيه همان طور كه بعدها باعث به وجودآمدن رنسانس در اروپاي قرون وسطي شد، خودش هم رنسانسي در عصر جنگ هاي تن به تن قديمي محسوب مي شد. براي اولين بار يك ارتش به طور سازمان يافته از باروت و گلوله توپ براي حمله به يك شهر استفاده مي كرد.
سلطان محمد عزمش را جزم كرده بود كه شهر را بگيرد؛ به همين دليل از مدت ها قبل تدارك حمله ديده بود. رايزن ها و جاسوس هاي او توانسته بودند زودتر از مدافعان شهر، يك مهندس آلماني به نام اوربان را استخدام كنند تا برايشان يك توپ ويژه بسازد. اوربان ابتدا قرار بود براي كنستانتين مسيحي توپ بسازد اما پيشنهاد اغواكننده سلطان محمد او را از سمت مدافعان، به جبهه مهاجمان منتقل كرد تا بزرگ ترين اسلحه تاريخ تا آن زمان را بسازد. او به سلطان ضمانت داد توپي بسازد كه بتواند ديواره هاي شهر را نابود كند.
توپ ويژه ارتش عثماني ساخته شد؛ اسلحه مخوفي به طول 8 متر كه مي توانست در هر شليك، يك گلوله 550 كيلويي را از فاصله يك كيلومتري به سمت ديواره شليك كند.
توپ، باسيليك نام گرفت كه به نام يوناني يك اژدهاي افسانه اي اشاره داشت. قدرت شليك توپ هاي ارتش عثماني با توپ هاي قسطنطنيه اصلا قابل مقايسه نبود. شليك توپ هاي شهر، بيشتر از آسيب زدن به ارتش عثماني، ديواره هاي خود شهر را خراب مي كرد.
شيپورها و طبل ها
ارتش عثماني 100 كشتي هم به همراه آورده بود تا هم در كنار قلعه هاي بغازكيسن مانع از ورود كشتي هاي ايتاليايي و يوناني شوند و هم بتوانند درصورت لزوم به ديواره هاي كنار دريا حمله كنند.
اما سلطان محمد مي خواست مانند يك فاتح از دروازه اصلي شهر وارد آنجا شود و به همين دليل سربازانش را به سمت ديواره تئودوزيان (ديواره اصلي شهر) منتقل كرد. با صداي شيپورها و طبل هاي جنگ حمله به شهر شروع شد. توپ ها بي وقفه شليك مي كردند اما گارد ايتاليايي شهر به خوبي توانسته بود دفاع كند. آنها به سرعت قسمت هاي آسيب ديده را تعمير مي كردند و اجازه ورود به سربازان ترك نمي دادند. از طرفي قسطنطنيه يك سد دفاعي ديگر هم داشت كه اجازه نزديك شدن كشتي ها را به شهر نمي داد؛ زنجيري بزرگ كه سراسر تنگه را بسته بود و در مواقع لزوم و به دست مدافعان شهر مي توانست باز شود.
اما اين سد دفاعي هم از عزم سلطان محمد مستحكم تر نبود. سلطان دستور داد تمام 100كشتي را از خشكي به آن طرف سد منتقل كنند. يك مسير طولاني با الوار و روغن آماده شد تا كشتي ها روي آن ليز بخورند و دوباره به آب بيفتند. اين كار باعث شد تا بخشي از نيروهاي دفاعي از ديواره اصلي به سمت دريا منتقل شوند. جنگ به غير از زمين و دريا، در زيرزمين هم جريان داشت.
مهندسان صرب هم به استخدام سلطان مسلمان درآمده بودند و تونل هايي از سمت ارتش مهاجم به زير ديواره اصلي شهر و داخل شهر حفر مي كردند تا سربازان بتوانند از آنجا حمله كنند. در مقابل، يك مهندس آلماني با كمك تشت هاي آب و ثبت ارتعاشات ناشي از حفاري، به مدافعان قسطنطنيه كمك مي كرد تا محل تونل هاي جديد كشف شود.

آتشفشان
يك عقيده خرافي مي گفت: موقعي قسطنطنيه سقوط مي كند كه روح مقدس از آن شهر برود .
۲۲ مي 1453 (يك هفته قبل از سقوط شهر) اتفاقات عجيبي افتاد كه خيلي از مردم شهر آن را به همان خرافه ربط دادند. ماه، علامت شهر قسطنطنيه بود و با به وجودآمدن يك ماه گرفتگي، اتفاقات عجيب شروع شد. شعله هايي سرخ رنگ گنبد كليساي اياصوفيه را روشن كردند و شعله هايي هم در دوردست، دورتر از اردوگاه دشمن ديده مي شد. مه عجيبي كه براي آن موقع سال بي سابقه بود سراسر شهر را فرا گرفته بود. چو افتاد كه روح مقدس دارد شهر را ترك مي كند.
بعدها مشخص شد همه اينها به خاطر تغييرات جوي ناشي از اثرات آتشفشان كووايي در اقيانوس آرام است و شفق قطبي ناشي از خاكسترها باعث آن شعله هاي سرخ شده بود.
روحيه مدافعان ازبين رفته بود و به همين خاطر همه آنها با زخمي شدن فرمانده ايتاليايي شان سريع پا به فرار گذاشتند و با كشتي، شهر را ترك كردند. ادعا مي شد كه فرمانده با علم به سقوط شهر خود را مجروح كرده بود تا بتواند بگريزد؛ ادعايي كه باعث شد دولت جنوا به اتهام بزدلي و خيانت، سفرايش را براي تكذيب به تمام كشورهاي مسيحي بفرستد. اما همين كار فرمانده باعث شد تا شهر سقوط كند. چند هزار نيروي كمكي غيرترك فقط براي خط شكني و كشته شدن در موج اول حمله فرستاده شدند تا نيروهاي آموزش ديده ارتش عثماني در موج دوم و گارد ويژه شاهي به نام  جان نثاران در موج سوم به شهر حمله كنند. دروازه هاي شهر باز شد.
جنگ به خيابان ها كشيده شد و امپراتور كنستانتين يازدهم كه خودش رهبري دفاع را به عهده گرفته بود، كشته شد.

فاتح
سلطان محمد در روز سه شنبه 29 مي 1453 از دروازه اصلي شهر وارد قسطنطنيه شد. خانه هاي شهر پرچم عثماني را بالا مي بردند تا در امان باشند. معدود كشتي هاي يوناني و ايتاليايي، فراري ها را از شهر جمع مي كرد و با زحمت از بين كشتي هاي عثماني فرار مي كردند. سلطان محمد بعد از 1100 سال كار امپراتوري بزرگ بيزانس را يكسره كرده بود.
به دستور او، احدي حق غارت و تعرض به مردم نداشت. او در همان ابتداي كار عده اي سرباز فرستاد تا از ساختمان هاي مهم حفاظت كنند چون دوست نداشت بعد از آن جنگ سخت، حاكم يك شهر مخروبه باشد. او شخصا سربازي را كه درحال تخريب مرمرهاي كف اياصوفيه بود گردن زد و دومين كليساي بزرگ شهر را به مسيحيان بخشيد. فاتح اگرچه چند راهب و كشيش را به قتل رساند، اما اسقف اعظم را والي شهر فتح شده كرد. مذهب مسيحيت ارتدكس را به رسميت شناخت تا بتواند بر مسيحيان نيز حكومت كند. روستاهاي اطراف كه در موقع جنگ به او كمك كرده بودند نيز بخشيده شدند. سلطان محمد عثماني با اسب به كليساي اياصوفيه وارد شد و بعد از آنكه تمام علائم مسيحيت را از آن پاك كرد آنجا را مسجد اياصوفيه نام گذاشت و در آن نماز پيروزي خواند.
سپاه اسلام با فتح و پيروزي وارد شده بود و نمونه هاي عجيبي از خوش رفتاري و عطوفت يك فاتح را داشت در تاريخ ثبت مي كرد. حتي اگر هنوز هم يوناني ها روز سه شنبه را روز بدي بدانند.

سلطان محمد، فاتح اروپا
هم خليفه، هم قيصر
011856.jpg
در تاريخ فقط 2 پادشاه لقب فاتح دارند؛ يكي ويليام فاتح، پادشاه انگلستان و ديگري سلطان جوان امپراتوري عثماني، سلطان محمد فاتح.
سلطان محمد يا- آن طور كه ترك ها صدايش مي كنند- مهمت ، عاشق عدد 2 بود. عدد 2 در اتفاقات مهم زندگي او نقش مهمي بازي مي كرد؛ نامش سلطان محمد دوم بود؛ 2 بار به پادشاهي رسيد، 2 بار به قسطنطنيه حمله كرد، 2 زن داشت و بعد خود را جانشين 2 پيامبر خواند؛ پيامبر اسلام و پيامبر مسيحيت.
۱۲ ساله بود كه پدرش سلطان مراد دوم تارك دنيا شد و حكومت را به او واگذار كرد. محمد به قسطنطنيه حمله كرد. اما در نبرد وارنا به مشكل برخورد و دوباره از پدرش خواست به سلطنت برگردد. او نامه معروفي نوشت كه اگر تو سلطاني بيا و لشكرت را رهبري كن و اگر من سلطانم به تو دستور مي دهم كه بيايي و لشكر را رهبري كني! . سلطان مراد بازگشت و 2 سال دوره اول سلطنت سلطان محمد تمام شد تا دوباره بعد از مرگ پدر، در 21 سالگي به قسطنطنيه حمله كند.
سلطان محمد فاتح، كه بعد از فتح قسطنطنيه لقب سزار روم هم به خود داده بود، لشكرش را به سمت اروپا راهنمايي كرد و تا بالكان و اروپاي شرقي پيش رفت. او در عين قدرتمندي، به نوعي سمبل عدالت و رأفت هم بود. در فتح هاي او مسيحيان آزاد بودند به دين خود بمانند و جزيه ندهند. كليه متون مسيحي هم به تركي ترجمه شد تا همه بتوانند استفاده كنند. فرمان او در هنگام آزادي بوسني،  دومين منشور قديمي حقوق بشر، بعد از لوح كوروش محسوب مي شود. او در آن زمان به خدا، محمد(ص)، و 124 هزار پيغمبر و بعد به شمشيرش قسم خورده بود تا هيچ آسيبي به مردم بوسني وارد نشود.
سلطان در 21 سالگي و موقعي كه بيزانس را برچيد، به 7 زبان مسلط بود و حافظ خواني اش را حتي در جنگ نيز ترك نمي كرد. در فتح قسطنطنيه اشعاري از شاهنامه مي خواند كه به قيصر و افراسياب طعنه مي زد.

فتح قسطنطنيه چطور باعث ايجاد رنسانس شد ؟
لجبازي هاي آقاي دورانت
احسان رضايي
در تاريخ جهان، هيچ دولتي چون دولت روم شرقي، سزاوار سقوط و اضمحلال نبوده است . اين را ويل دورانت در تاريخ تمدن معروفش (جلد 6، صفحه 220) مي گويد. او مي نويسد كه قسطنطنيه، ملكه شهرهاي بسنور ، به وضعي درآمده بود كه يك سياح مسلمان در سال 1330، از خانه هاي ويران بسيار و مزارعي كه در داخل شهر كشت شده اند،  سخن مي گويد و يك ديپلمات اسپانيايي، در حوالي سال 1409، در باب آن مي نويسد: در داخل پايتخت، همه جا قصرها، كليساها و صومعه هاي بزرگ و باشكوه قرار دارند اما بيشتر آنها ويران و مخروب هستند (همان جلد، صفحه 213).
ويل دورانت البته نسبت به سلطان محمد فاتح نظر مساعدي ندارد،  درباره او مي گويد سلطان سيري ناپذير عثماني (صفحه۲۳۰) و به عمد، از گفتن اين عبارت مشهور كه فتح قسطنطنيه، پايان قرون وسطي و شروع رنسانس است، ابا مي كند. اما در عين حال تصاويري كه او از اين واقعه،  از تمدن مسلمان ها و از وضعيت فرهنگي اروپاي پيش از فتح قسطنطنيه مي دهد، به خوبي گوياي همه چيز است.
او مي نويسد:  تا اين زمان، قرن چهاردهم اوج تاريخ ملل غرب بود. آنها جنگل ها را مي بريدند، به استخراج معدن مي پرداختند، زمين را به زير كشت مي بردند،  گله چراني مي كردند و مجدانه بر شمار خويشتن مي افزودند (صفحه 217). اين هم اوضاع اجتماعي آن روز اروپا: كاتوليك هاي يوناني از كاتوليك هاي رومي بدشان مي آمد و خود نيز منفور آنها بودند. هنگامي كه ونيزي ها در كرت، كاتوليك هاي يوناني را گرفتار ساختند و به خاطر آنكه كليساي رم و قدرت پاپي را به رسميت نمي شناختند قتل عام كردند، پاپ در تهنيت گفتن به فرمانرواي ونيز ترديد نكرد. توده مردم ترجيح مي دادند ترك عمامه به سر را در قسطنطنيه ببينند تا كاردينال سرخ كلاه رومي را. بيشتر كشورها و ايالات بالكان از همسايگان خود بيش از تركان نفرت داشتند و بعضي ترجيح مي دادند كه به اطاعت مسلمانان درآيند، زيرا جزيه اي كه اينان از آنها مي طلبيدند، به مراتب كمتر از ماليات هايي بود كه فرمانروايان مسيحي مي خواستند؛ به علاوه، كسي را به جرم ارتداد و الحاد محاكمه نمي كردند (صفحه 221).
سلطان محمد فاتح كه آمد اما از هيچ كس جزيه نگرفت و نگذاشت كه شهر به قتل و غارت دچار شود (صفحه۲۲۳). او اين بزرگ منشي را در فتوحات ديگر هم داشت. مثلا در فتح يونان؛ سلطان فاتح، چون قيصر با آتني ها، به احترام نياكانشان به مدارا رفتار كرد و به آثار باستاني آنها توجهي عالمانه كرد (صفحه 227). مدارا و ملايمت سلطان محمد باعث گرايش غربي ها به اسلام شد؛ بوسني كه پايتخت و بندرگاه آن وقتش، زاراگوزا، به علت فرهنگ و تمدنش عنوان آتن جنوبي يافته بود، حكومت عثماني را در 1463 پذيرفت و با چنان آساني و سرعتي به دين اسلام گرويد كه مغرب زمين را به حيرت افكند (صفحه 227).
وقتي سپاه اسلام با چنين وضعيتي وارد قسطنطنيه شد و پشت تمام شاهان اروپايي را به لرزه افكند ، غرب هم بيدار شد؛ لوتر، فقط 50 سال بعد از سقوط قسطنطنيه آمد (صفحه 407). ديگر كليساي اياصوفيه اي هم نبود كه دستگاه پاپي براي مقابله با آن به داغ و درفش رو بياورد. به علاوه دانشمندان و هنرمندان قسطنطنيه به شهرهاي مختلف اروپا سفر كردند و هنر بيزانس در روسيه پناهگاه يافت. مهاجرت دانشوران يوناني به ايتاليا و فرانسه هم كه از 1397 (حمله دولت هاي اروپايي به قسطنطنيه) شروع شده بود، سرعت بيشتري يافت و ايتاليا را با رهاوردي كه از يونان باستان آورده بودند، پربار ساخت (صفحه 224). به علاوه با دستور سلطان محمد فاتح براي گرداندن متون يوناني به زبان تركي كه تا بالكان، در سرتاسر امپراتوري مسلمين رواج داشت، حكمت كهن در سرتاسر اروپا پراكنده شد . (صفحه 289) و ترقي تجارت و صنعت كه در اثر ارتباط بيشتر با شرق بود، سبب رونق تعليم و تربيت شد (صفحه 285) و اين طوري اروپا وارد عصر رنسانس شد.
مي بينيد؟ حتي ويل دورانت هم نمي تواند نقش سلطان فاتح ترك ها را انكار كند.

رويدادها
دنيا پس از تو نباشد
011838.jpg
شهادت حضرت زهرا(س)
۹ خرداد۱۳، جمادي الاول، 11 ق

حضرت زهرا (س)
و خداوند ايمان را آفريد براي تطهير شما از شرك. و نماز را آفريد براي تنزيه شما از كبر. و زكات را براي تزكيه جان شما و افزايش روزي شما. و روزه را براي تثبيت اخلاص شما. و حج را براي پايداري دين شما. و عدل را براي تنظيم قلب هاي شما. و اطاعت و امت ما را بر شما واجب كرد براي نظام يافتن ملت و در امان ماندن از تفرقه. و جهاد را وسيلة عزت اسلام قرار داد و صبر را وسيله اي براي جلب پاداش حق. مصلحت عامه را در گروي امر به معروف قرار داد و نيكي بر پدر و مادر را سپري ساخت براي محافظت از آتش قهر خودش. و پيوند خويشان را وسيلة افزايش جمعيت و قدرت ساخت و قصاص را وسيلة حفظ خون ها و وفا به نذر را موجب آمرزش و رعايت موازين در خريد و فروش را براي از ميان رفتن كم فروشي و نهي از شرابخواري را براي دوري از پليدي ها و پرهيز از تهمت ناروا را حجابي در برابر غضب خداوند و ترك سرقت را وسيله اي براي ورود به وادي عفت قرار داد. و شرك را حرام كرد تا خداپرستي جامة اخلاص بپوشد. پس تقواي خدا پيشه كنيد آنچنانكه شايسته است.
بخشي از خطبة حضرت زهرا(س) در مسجدالنبي

اولين مجلس
011865.jpg
فخرالدين حجازي، رأي اول مردم تهران در اولين دورة مجلس شوراي اسلامي، هفته پيش درگذشت
تشكيل اولين دوره مجلس شوراي اسلامي
۷ خرداد 1358

حسين احتسابي
انتخابات مجلس اول يك ماه بعد از انقلاب انجام شد؛ يعني بعد از رفراندوم تعيين نوع حكومت و انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسي، اولين كاري كه امام روي آن اصرار داشت، انجام همين انتخابات بود.
سياسي ترين، جوان ترين، جنجالي ترين و خلاصه پرحادثه ترين مجلس كشور، همين مجلس بود. انقلاب، جنگ، ترور، استعفا، انتقال دولت و همه موارد جنجالي كه بخواهيد را مي توانيد در اين مجلس ببينيد. سردسته هاي همه احزاب كشور داخلش بودند و البته آن زمان تهران جاي خالي نداشت و خيلي ها مجبور شدند از شهر خودشان نماينده شوند؛ مثل سيدمحمد خاتمي.
مجلس اول يك رئيس جمهور را عزل و كلي گروگان آمريكايي را آزاد كرد. 31 بار بحث انتخاب دولت در مجلس اول مطرح و 114 بار براي صلاحيت وزرا راي گرفته شد. بيش از 2000 ساعت بحث و بررسي صورت گرفت. پرتاب قندان و ساير اشياء را هم اگر به فضاي مجلس اضافه كنيم، تازه مي فهميم كه چه مجلس پرتب و تابي داشته ايم.
از همان اول، رئيس مجلس، هاشمي رفسنجاني 45 ساله بود. به جز شهيد چمران و شاه آبادي كه در جبهه شهيد شدند، 30 نفر از افراد مجلس هم توسط منافقين به شهادت رسيدند. مصطفي چمران، سيدعلي خامنه اي، هاشمي رفسنجاني، محمد خاتمي، محمدعلي رجايي، محمد جواد باهنر، مهدي بازرگان، يدالله سحابي، ناطق نوري، احمد توكلي، مصطفي معين، موسوي خوئيني ها، مهدي كروبي و صادق خلخالي، همگي نماينده مجلس اول بودند.

ماه، قلعه، دانشگاه
011904.jpg
تولد خواجه نصيرالدين طوسي
۷ خرداد، 11 جمادي الاول۵۹۷
رصدخانه خواجه نصيرالدين در مراغه

آيدا اقصايي
شنيده ايد كه مي گويند عاقبت گرگ زاده گرگ شود، گرچه با آدمي زاده بزرگ شود ؟ زير اين ضرب المثل بايد يك تبصره زد؛ گرگ زاده اي كه مشاورش خواجه  نصيرالدين طوسي باشد، گرگ نمي شود، مي شود هلاكوخان كه با وجود آن  چشم هاي خونخوار مغولي كه از جدش چنگيز به ارث برده  بود، مي شود يك آدم با فرهنگ علم دوست، پايتختش را مي برد مراغه و بعد براي ساختن چيزي كه تا آن لحظه حتي اسمش به گوشش نخورده، يعني رصدخانه ، هم شخصاً از طرف دولت بودجه مي دهد، هم اوقاف سراسر كشور را در اختيار خواجه قرار مي دهد. 13 سال تمام ساختنش طول مي كشد. در نزديكي آن، يك سراي عالي براي دانشمندان رصدخانه مي سازند و يك مدرسه براي استفاده دانشجويان و طلاب. و در همان نزديكي  كتابخانه اي بر پا مي كند با 400هزار جلد كتاب. باوركردنش سخت است؛ آخر حالا بعد از 8 قرن، كتابخانه دانشگاه خواجه  نصيرالدين طوسي در تهران، چيزي حدود 34-33 هزار جلد بيشتر كتاب ندارد!
اصولاً وجود محمد بن حسن جهرودي طوسي معروف به خواجه نصيرالدين براي ايران قرن هفتم يك موهبت بود؛ نه به خاطر همه آن 150رساله اش در فلسفه، نجوم، رياضيات و پزشكي كه مي دانيد، يا آن رساله اش در تعليم و تربيت، اخلاق ناصري كه حتي وارد كتاب هاي درسي شده ، بلكه به خاطر هنر استادانه اي كه در برخورد با حكام زمانه اش داشته؛ چه آن نيمه اول زندگي اش كه در قلعه  الموت مشاور ناصرالدين عبدالرحيم از آخرين بازماندگان اسماعيليان بود و تدبيرش مانع از به آتش كشيده  شدن كتابخانه حسن صباح هنگام حمله مغول ها شد و چه در آن نيمه دومش، به عنوان مشاور هلاكوخان.
خواجه نصيرالدين  لقب زياد دارد: خاتم فلاسفه ، عقل يازدهم ، سلطان المحققين و حتي اين اواخر پدر مهندسي ايران كه به افتخارش 5 اسفند را روز مهندسي نامگذاري  كرده اند. اما شايد برازنده ترين لقبش به يمن همين تدبير و مصلحت انديشي اش استاد البشر باشد.
جز يك دانشگاه در شرق تهران و يك رصدخانه بالاي كوه بيليندي (از دامنه هاي كوه سهند) در 30 كيلومتري جنوب تبريز، يكي از كوه هاي كره ماه هم به نام خواجه  است. خواجه مدل جديدي در رابطه با شيوه حركت ماه ارائه  داد كه كاملاً مغاير با مدل بطلميوسي بود. در اين مدل جديد، 8 جسم كروي دوار، روي مدارهايي به دور خورشيد مي چرخند و به اين ترتيب خواجه مي توانست بي نظمي هاي مداري ماه را توجيه كند. جالب اينجاست كه 50 سال بعد از خواجه، كوپرنيك نظرياتش را در مورد خورشيد محوربودن جهان ارائه  داد.

كاريكلماتور
011898.jpg
تولد پرويز شاپور
۵ خرداد 1302

پرويز شاپور
گربه بيش از ديگران در فكر آزادي پرنده محبوس است.
با رشته افكارم دست و پاي مغزم را بستم.
گل آفتابگردان در روزهاي ابري احساس بلاتكليفي مي كند.
سوراخ موش، روزنه اميد گربه است.
يكي از محاسن كاسه سر اين است كه كسي نمي تواند افكار آدم را بخواند.
تمام مردم دنيا به يك زبان سكوت مي كنند.
عمر پشه صرف شبيخون زدن مي شود.
مرگ، دستمزد يك عمر زندگي كردن است.
دوري مردم، صندوق هاي پست را به هم نزديك مي كند.
با اينكه گل هاي قالي خار ندارند، اغلب مردم با كفش روي آن پا مي گذارند.
باد كلاه سر كسي نمي  گذارد.
تصوير درخت بهاري آب را شكوفه باران مي كند.
سايه  چهار نژاد يك رنگ است.
سخنران از صداي كف زدن شنوندگان از خواب پريد.
فواره و قوه جاذبه از سر به سر گذاشتن هم سير نمي شوند.
فواره سرنگون مي شود ولي زمين گير نمي شود.
گرسنگي، سالن سخنراني دهان را تبديل به سالن غذاخوري مي كند.

دسته گلي براي اميلي
011892.jpg
اعطاي امتياز دارسي
۷ خرداد 1287

حسنا مرادي
سال 1900 بود. ويليام ناكس دارسي 50 ساله در دفتر كارش در لندن نشسته بود و به اين فكر مي كرد كه چطور مي تواند همسر تازه اش را ذوق زده كند. كسي نمي داند كه چه شد كه دارسي، از ميان اين افكار لطيف، به اين فكر افتاد كه چندين هزار كيلومتر آن طرف تر، در ايران ممكن است نفت پيدا شود. دارسي در اصل وكيل بود اما از سال ها قبل، فكر پول دارشدن باعث شده بود كه دست به اكتشاف معدن بزند و حتي معدن طلا هم پيدا كرده بود. با اين حال، فكر پيداكردن نفت - آن هم در جاي دوري مثل ايران - جسارت زيادي مي خواست. دارسي يك سال بعد به ايران آمد و مظفرالدين شاه را با پيشنهادي 10هزار پوندي حسابي ذوق زده كرد و امتياز اكتشاف و بهره برداري نفت ايران را براي 60 سال به دست آورد. تا 7 سال اول نفتي پيدا نشد و مظفرالدين شاه و دوستان خوشحال بودند كه الكي، 10 هزار پوند صاحب شده اند اما بالاخره در روز 26 مي 1908، در نزديكي مسجد سليمان، جايي كه چاه به عمق 402 متر رسيده بود نفت فوران كرد و تا 17متر از دستگاه حفاري بالا زد. در همين اوضاع، وزارت درياداري انگليس (كه آن موقع چرچيل وزيرش بود) متوجه نفت ايران شد و از آنجا كه اين نفت مفت و مجاني مي توانست بهترين سوخت نيروي دريايي انگليس باشد، كم كم سهام شركت دارسي را خريد و بعد از مدتي شركت نفت ايران و انگليس را تاسيس كرد. انگليس هم براي دلخوشي شاه ايران، سالانه 16 درصد از سودي را كه معلوم نبود واقعا چقدر است، به ايران مي داد. بعد از جنگ هاي جهاني، مخالفت هايي در ايران با اين امتياز آغاز شد. به همين دليل رضاشاه پهلوي در سال 1930 ميلادي ظاهرا امتياز دارسي را ملغي كرد اما بلافاصله بعد از آن، قرارداد ديگري با دولت انگليس بست كه تقريبا فرقي با امتياز دارسي نداشت.

زير كلاه عمووالت
011910.jpg
تولد والت ويتمن
۱۰ خرداد۳۱، مي 1819

علي به پژوه
اگر طبق مدعاي تورگنيف همه داستان نويس ها از زير شنل گوگول بيرون آمده باشند، احتمالا اين حرف را مي توان در مورد والت ويتمن و شاعران پس از او نيز بيان كرد. تأثير و نفوذ ويتمن بر شاعران آمريكايي پس از خود آن قدر گسترده است كه امروزه منتقدان وقتي مي خواهند اين گروه را دسته بندي كنند آنها را به 2دسته تقسيم بندي مي كنند: آنهايي كه شيوه ويتمن را در شاعري دنبال مي كنند و ديگراني كه آگاهانه تلاش مي كنند از تأثير ويتمن بر اشعار خودشان مصون بمانند. شاعران مدرنيستي مثل تي. اس اليوت و ازرا پاوند با اينكه گوشي دستشان بود كه ويتمن چه شاعر بزرگي است، حسابي مراقب بودند از ويتمن تأثير نگيرند. البته كساني هم مثل آلن گينزبرگ( از شعراي برجستة نسل بيت) پيدا مي شدند كه راه به راه در شعرهايشان (مثلا در شعر سوپر ماركتي در كاليفرنيا ) به او اداي دين مي كردند. حتي در رمان شهر شيشه اي پل استر و ترانه هاي باب ديلان هم نشانه هايي از اين والت ويتمن دوستي را مي شود ديد. ويتمن علاوه بر سرودن شعر، داستان كوتاه و مقاله هم مي نوشت. اما بيشتر به خاطر شعرهايش معروف است. غالب منتقدان بر سر اعطاي لقب ملك الشعرا ي آمريكا به او توافق دارند. او از نخستين شاعراني است كه دغدغه هاي مربوط به زندگي شهري و شهرنشيني در شعرهايشان بازتاب پيدا كرده اند. در شعرهاي او توامان هم رگه هاي واقع گرايي و هم نشانه هاي ماوراءالطبيعي به چشم مي خورد. كارهاي او در زمان انتشارشان يك شوك غيرمنتظره به حساب مي آمدند؛ جسورانه ترين و بحث برانگيزترين شعرهايي كه تا آن زمان منتشر شده بودند.
ويتمن، همان پروژه اي را كه نيما يوشيج بعدها در شعر فارسي پياده كرد، سال ها قبل از او در آمريكا اجرا كرد. او دست از سنت اروپايي سرودن اشعار موزون برداشت تا بتواند سبك آزاد خودش را ارائه كند؛ او نثر را به شكل بي قاعده اي (بدون وزن) به كار مي گرفت، بدون اينكه از موسيقي شعر (ريتم) غافل شود.
خيلي از منتقدان، از لحاظ مضمون ميان او و روديارد كيپلينگ دست به مقايسه مي زنند؛ آنها ويتمن را شاعر آزادي و كيپلينگ را شاعر استعمار به حساب مي آورند.
از تاثيرگذارترين آثار او مي توان از مجموعه هاي آواز خودم (1855) و برگ هاي علف (1865) نام برد كه گزيده هاي متعددي از آنها در ايران چاپ و منتشر شده اند.

امان از دزدها
011868.jpg
هوارد هاكس در ميان ويليام فاكنر و ريموند چندلر
تولد هوارد هاكس، 9 خرداد ، 30 مي 1896

سعيد جعفريان
يك بار مارتين اسكورسيزي به علاقه مندان جوان آثارش گفته بود: شماها كه فيلم هاي من را تحسين مي كنيد، علتش اين است كه فيلم خوب نديده ايد. من فيلم هاي هاكس را ديده ام و مي دانم كه فيلم خوب يعني چه! . اسكورسيزي حق داشت. حداقل يك دوجين اسم از فهرست هاي مختلف بهترين فيلم هاي تاريخ، هميشه براي هاكس است؛ كارگرداني كه دنيايش حسابي مردانه بود، به هيچ چيز به اندازه مردي و مردانگي اهميت نمي داد و با بازيگراني كار مي كرد كه حالا تصويرشان به شمايل مردانگي تبديل شده است؛ گاري كوپر، همفري بوگارت و جان وين. حتي زن هاي مثبت فيلم هاي او هم روحيه مردانه اي داشتند، لباس مردانه مي پوشيدند و كارهاي مردانه مي كردند. هاكس به شدت شيفته جان فورد بود و هميشه خودش را مقلد فورد بزرگ مي دانست. هاكس جمله معروفي دارد كه از يك مرد خوب پرسيدند اسم 3كارگردان بزرگ را بگو. جواب داد: جان فورد، جان فورد، جان فورد! با اين حال هاكس نسبت به فورد كارنامه متنوع تر و پر و پيمان تري دارد. مجموعه اي از پيوسته ترين، زنده ترين و متنوع ترين آثاري كه تاكنون در سينماي جهان به ظهور رسيده است. اين را توي متن اهدايي جايزه اسكار 1975، به خاطر 6دهه فعاليت سينمايي اش گفته بودند؛ جايزه اي كه كمترين تقدير براي سازندگان فيلم هاي جاودانه اي مثل صورت زخمي ، قرن بيستم ، بزرگ كردن بچه ، فقط فرشتگان بال دارند ، داشتن و نداشتن ، خواب بزرگ ، منشي همه كاره او ، رود سرخ و وسترن شاهكار ريوبراوو بود. متن زير را از كتاب سينما به روايت هاكس (ترجمه پرويز دوايي) برداشته ايم.

هر دفعه كه به فرانسه مي روم 30-20تا كارگردان دور من جمع مي شوند. مي نشينيم به گپ زدن. دفعه آخري كه آنجا بودم گفتم: اين همه مضمون از كجا در فيلم هاي من گير مي آوريد؟ خدا مي داند!... با كارهايم هميشه همين طور برخورد شده، در حالي كه خودم هيچ منظور خاصي توي كله ام نبوده... در يكي از فيلم هايم يك ناخداي كشتي كه مردي است بسيار حسود، آدمي را وسط دريا و بين كوسه ها مي اندازد. زني (از بيننده هاي فيلم) از من پرسيد منظورتان از اين صحنه چي بوده است؟ گفتم نمي دانم! يك نفر قصد كشتن آدم ديگري را دارد، همين! روي كشتي كه نمي توان كسي را آتش زد، بايد انداخت وسط كوسه ها. منتقدها هم همين طوري اند؛ آنها اصلا كمدي حالي شان نمي شود، در نتيجه هيچ وقت از آن حرف نمي زنند. در واقع خودم هم نمي دانم چرا خنده دار است؛ خود به خود اين جوري مي شود. اما منتقد بدبخت بايد راجع به آن قلم فرسايي كند. اصلا به نظر من بسيار معدودند منتقداني كه چيزي سرشان بشود. فيلم خواب بزرگ را كه ساختم از من خواستند به نيويورك بروم و با منتقدها صحبت كنم. آنجا كه رسيدم، گفتم من نمي دانم شما آقايان چرا اينجا جمع شده ايد، فيلمي را كه قرار است برايتان نمايش داده شود، فكر نمي كنم زياد بپسنديد. پرسيدند چرا؟ گفتم چون شماها دوست داريد وقتي كسي حين رانندگي دستش را از پنجره بيرون مي كند و علامت گردش به چپ مي دهد، حتما به چپ بپيچد اما توي اين فيلم اين جوري نيست چون وقايعش معني و منطق درستي ندارد. اگر فيلمي منطق خاصي نداشته باشد، منتقد بدبخت بيچاره مي شود. كسي كه مجبور است هر روز نقد بنويسد، بايد هر روز راجع به فيلم ها چيزي سر هم كند !
به نظرم پدرخوانده اصلا به پاي صورت زخمي (فيلم خودش) نمي رسد. صحنه به صحنه اش را از روي صورت زخمي گرفته اند. البته از نظر من اشكالي ندارد. سازنده هايش آدم هاي باهوشي هستند. چه كسي مي تواند معني دقيق بلندكردن را مشخص كند؟ من خودم استاد بلندكردن هستم بنابراين حق ندارم ملامتشان كنم... هيچ وقت از ترس بلند كردن، صدايش را در نمي آورم كه فيلم بعدي ام قرار است چه جور فيلمي باشد. اگر سناريو را در اختيار همه بگذارم در موقع فيلم برداري حتي آبدارچي، قصه فيلم را بهتر از من مي داند؛ پس شروع مي كنند راجع به آن صحبت كردن و يك وقت مي بيني كه صحنه هاي سناريو سر از تلويزيون يا جاهاي ديگر درآورد! در نتيجه در اين 5-4ساله اخير، هر وقت مي خواهم فيلمي بسازم، 2 تا سناريو آماده مي كنم؛ يكي كه به دست اشخاص مي دهم كه بهترين صحنه ها درش نيست و ديگري سناريويي كه براي خودم نگه مي دارم!

تپلويم، تپلو
011874.jpg
تولد جان اف كندي
۸ خرداد، 29 مي 1917

احسان ناظم بكايي
كندي مثل خيلي از آدم بزرگ ها، چون موقع تولدش كوچك بود، كسي چيز خاصي از آن موقع به يادش نيست و براي همين نوشتن راجع به تولد كندي بي معني است. اما تا دلتان بخواهد راجع به مرگش مي شود حرف زد. مرگ اجباري او در تگزاس اگر براي كندي درد داشت، براي خيلي ها نان داشت. به غير از شلوغ بازي سر قتل او كه به جيب روزنامه نگارها و شبكه هاي تلويزيوني پول سرازير كرد، همين اواخر پنجره اي كه از آن به سمت كندي شليك شده بود را 3 ميليون دلار فروختند.
جان فيتز جرالد كندي كه او را جان اف كندي يا jfk صدا مي زدند از بچگي آديسون يا نارسايي غدد فوق كليوي داشت و داروهاي كورتن دار مي خورد و براي همين تپل مپل و قرمز و لپ گلي شد و مردم آمريكا براي همين بهش راي دادند تا رئيس جمهور خوشگل داشته باشند. البته او قبلش 7 سالي سناتور بود و چون دموكرات هم بود، روابط عاشقانه نامعقولي هم داشت كه اگر اجل مهلتش مي داد بعيد نبود پوز كلينتون و مونيكا لوينسكي را بزند.
او در 2 سالي كه رئيس جمهور بود خيلي كارها مي توانست بكند كه فقط چندتا از آنها را انجام داد. 1500 كوبايي را فرستاد سراغ كاسترو كه آن موقع هنوز جوان بود و هنوز سيگار برگ را ترك نكرده بود اما آنها در خليج خوك ها گير افتادند و كوبايي ها پدر آنها را درآوردند و آبروي آمريكا رفت.
كار ديگر او اين بود كه سر استقرار 4تا موشك ناقابل شوروي - كه آن موقع حسابي شاخ شده بود - در كوبا، نزديك بود دگمه حمله هسته اي را بزند تا سال 1962 تاريخ پايان جهان باشد. كندي، 2 ميليارد دلاري هم خرج فرستادن انسان به فضا كرد. (آن موقع هنوز قرص هاي اكس نيامده بود) كه البته عمرش كفاف نداد تا قدم زدن آرمسترانگ را روي ماه ببيند.
البته زمان او، ديوار برلين هم ساخته شد كه چون او حتي يك آجر هم روي آن نگذاشت، جزو كارهاي او حساب نمي شود. كندي بالاخره موقعي كه موقعش بود، 3 تا گلوله خورد كف سينه اش و به عنوان جوان ترين رئيس جمهور آمريكا رفت سينه قبرستان.

من بهترينم
011877.jpg
تولد مورگان فريمن
۱۱ خرداد، 1 ژوئن 1937

سيداحسان عمادي
گرچه مدت ها بازيگر تئاتر و تلويزيون بود، اما خيلي دير در سينما به شهرت رسيد؛ وقتي 40سالگي را رد كرده بود.
75 فيلم بازي كرده و برايشان 4بار نامزد دريافت اسكار شده است. يك بار هم براي محبوبه ميليون دلاري آن را برد.
رستگاري در شائوشنگ ، نابخشوده ، افتخار و رانندگي براي خانم ديزي را بهترين فيلم هايش مي داند.
* تنها بازيگر سياه آمريكايي است كه در 3 فيلم برگزيده اسكار بازي كرده است؛ آن هم در شرايطي كه خيلي از نقش هاي او از اول به قصد يك هنرپيشه سياه نوشته نشده اند.
6 سال قبل از آنكه برنده اسكار شود، يكي از دوستان برايش كمدي ساخت و رويش نوشت: پارك ممنوع! براي اسكار رزرو شده است . بعد كه مورگان برنده جايزه آكادمي شد، مجسمه را توي همين كمد گذاشت.
تهيه كننده ها براي صدايش سرودست مي شكنند. لحن مردانه، محكم و آرامش باعث شده در خيلي از فيلم هاي خودش يا ديگران، گويندة متن باشد؛ مثل رستگاري در شائوشنگ، محبوبه ميليون دلاري يا رژه پنگوئن ها.
مدتي مكانيك نيروي هوايي آمريكا بود. به خاطر اين كار از بورس تحصيلي نمايش در دانشگاه ايالتي جكسون صرف نظر كرد. دوست داشت خلبان جنگي شود. آخرش هم گواهينامه شخصي خلباني گرفت.
دوبار ازدواج كرده و 4تا بچه دارد.
با جشن هاي ماه تاريخ سياهان به كلي مخالف است و هيچ وقت در آن شركت نمي كند (ماه تاريخ سياهان مراسمي است كه هر ساله به يادبود آدم هاي مهم سياه پوست برگزار مي شود). من ماه تاريخ سياهان نمي خواهم. تاريخ سياه، تاريخ آمريكاست. مگر ماه تاريخ سفيدها داريم؟
فيلمي هست كه به خاطرش لياقت اسكار داشته باشم؟ آره، همه فيلم هام .
از نقش اول نمي ترسم. در آنها بهترم. فشاري احساس نمي كنم. اصلا براي همين به دنيا آمده ام .
همه عمر با خودم زندگي مي كنم. تمام وجودم را مي شناسم. وقتي فيلم خودم را نگاه مي كنم، تنها چيزي كه ميفيلم جديد كارگردان عروس خوش قدم
دون ژوان
بد ذات .
من شما را سفيد خطاب نمي كنم. در عوض انتظار دارم شما هم به من سياه نگوييد. (در گفت وگويش با مايك والاس)
من درباره آينده دنيا به شدت نگرانم چرا كه ما يك رئيس جمهور ناپلئوني داريم؛ كسي كه ظاهرا نياز دارد دنبال خودش بگردد .

فرق دشيل
011862.jpg
تولد دشيل همت
۶ خرداد، 27 مي 1894

سيدجواد رسولي
دشيل هَمِت جنايت را از توي گلدان نقره اي بيرون آورد و پرتش كرد توي كوچه و خيابان. او جنايت را دوباره پيش همان آدم هايي برگرداند كه واقعا انجامش مي دهند. چون برايش دليل دارند - نه اينكه انگيزه شان فقط درست كردن يك جسد باشد - و البته اين آدم ها جنايت را با ابزارهاي واقعي انجام مي دهند، نه با ششلول هاي مخصوص دوئل، گياه هاي سمي آمريكاي جنوبي و ماهي هاي حاره. اينها را من نمي گويم. اين تعريف ريموند چندلر است از دشيل همت و كارش. فكر كنم منظور چندلر كاملا روشن باشد؛ او ضمن تعريف از همكارش دارد تو كار نويسنده هايي مثل آگاتاكريستي هم مي گذارد؛ كساني كه داستان هاي پليسي را به سطح مسئله هاي منطق رياضي كشانده بودند. اگر پوارو را كارآگاه اين جور داستان ها در نظر بگيريم، آن وقت مقايسه خصوصياتش با شخصيت هايي مثل سام اسپيد و ند بومانت (كارآگاه هاي همت) خيلي چيزها را روشن مي كند؛ يك آدم وسواسي، احساساتي ظريف و تئوري پرداز موجودي خشن، عمل گرا، بدبين اما صاحب قريحه طنز. مواجهه اين دو روحيه با جنايت، همان تصويري را مي سازد كه چندلر توصيف مي كند. براي اينكه فرق اساسي داستان هاي جنايي همت با ديگر پليسي نويس ها دستتان بيايد، يكي دو نمونه از توصيف هاي داستان هاي او كمك مي كنند. اين اولي، پاراگراف شروع كتاب شاهين مالت است و معرفي سام اسپيد، كارآگاه محبوب او: چانه ساموئل اسپيد دراز و استخواني بود. چانه اش كه همچون يك 7 پيش آمده بود، پايين يك 7آويخته تر، دهانش قرار داشت. سوراخ هاي دماغش براي تشكيل يك 7 ديگر، به طرفين انحنا برداشته بودند. چشمان زرد خاكستري اش به طرفين كشيده بود. شكل۷ توسط ابروهاي كلفتي كه از دو چين بالاي دماغ عقابي اش به سمت بيرون روييده بود، مجددا شكل مي گرفت. موهاي قهوه اي كم  رنگش از شقيقه هاي صاف و كشيده اش تا نقطه اي روي پيشاني اش روييده بود و به او چهره اي نسبتا دلپذير، شبيه يك شيطان موبور داده بود .
اين يكي هم مال كتاب خرمن سرخ است؛ صحنه اي كه در آن كارآگاه قصه، رفته سراغ پيرمردي كه صاحب شهر فاسد داستان است و شب قبل پسرش به قتل رسيده، تا درباره زن اين پسر حرف بزنند: پرسيدم: اون زن حسود بود؟ بدون اينكه داد و فريادي راه بيندازد گفت: بله بود. و سلطه جو، و فاسد و بددل و حريص و پست و بي شرف و شلخته و بي بند وبار و حيله گر و خودخواه و تا دلت بخواهد نابكار. بي نهايت نابكار!
- دليلي هم واسه اين حسادتش داشت؟
با لحن گزنده اي گفت: اي كاش كه داشت. اين فكر كه پسرم به او وفادار بود حالمو به هم مي زد.
- ولي نمي دوني كه به چه دليلي بايد اونو كشته باشه؟ دوباره شروع كرد به نعره زدن: نمي دونم به چه... پس من اين همه وقت به تو چي مي گفتم كه... .
پيرمرد لحاف را از روي پاهايش به كناري پرت كرد و خواست كه از تخت خواب پايين بيايد اما فكر بهتري كرد. صورت برافروخته اش را بلند كرد و غريد: استنلي! .
در باز شد و منشي آمد تو. اربابش در حالي كه مشتش را رو به من تكان مي داد، به او دستور داد: اين حرومزاده رو بندازش بيرون! . منشي به طرف من برگشت. سري تكان دادم و پيشنهاد كردم: بهتره بري كمك بياري! .

داستان سازمان
011895.jpg
تشكيل ساف
۷ خرداد، 28 مي 1964

حسين وهابيان
سال 1959 ، 500فلسطيني در كويت دور هم جمع شدند و جنبش فتح را تشكيل دادند. از آن تاريخ تا جنگ 1967 اعراب و اسرائيل، فتح فعاليت هاي محدودي داشت. اما بعد از شكست خردكننده اعراب از اسرائيل، دوره چريك ها آغاز شد و عرفات به عنوان رهبر فتح و چند گروه چريكي ديگر، محبوب فلسطيني ها و مشهور عالم شد. همين باعث شد تا حدود 10 سازمان مسلح فلسطيني دور هم جمع شوند و سازماني جديد و يكپارچه به نام ساف (سازمان آزادي بخش فلسطين) درست كنند. فتح، قدرتمندترين و پرطرفدارترين گروه ساف بود. همين راه را براي عرفات باز كرد تا رهبر بلامنازع ساف باشد. بنيانگذاران ساف در ميثاق نامه شان نوشتند كه اسرائيل را با سلاح از بين مي برند و ساف بزرگ ترين قدرت مسلحانه عليه اسرائيل شد. وقتي - پس از سپتامبر سياه- عرفات چريك هايش را به لبنان برد و در آنجا مستقر شدند، قدرت نظامي ساف در بالاترين حد خود بود. اسرائيلي ها هم اين را مي دانستند و شارون را مامور نابودي ساف كردند. شارون لبنان را با خاك يكسان كرد تا زيربناي نظامي ساف را نابود كند. همين طور هم شد. چريك ها پراكنده شدند. عرفات هم به تونس رفت. مقاومتي هم از سوي چريك هاي عرفات صورت نگرفت. مدت ها بود عرفات در فكر ديپلماسي بود تا جنگ. او در سال 1974 ، به سازمان ملل رفت و به عنوان رهبر ساف و تنها نماينده مردم فلسطين سخنراني كرد. در 10 سال اقامت رهبري ساف در تونس، مقدمه صلح با اسرائيلي ها چيده شد. عرفات سلاح را كنار گذاشت و مرد سياست شد. اختلاف بين فلسطيني ها هم زياد شد. گروه هايي از ساف جدا شدند و خودشان عمليات هاي مسلحانه عليه اسرائيل را ادامه دادند. ولي نفوذ مالي و سياسي عرفات و ساف، آن قدر بود تا با اسرائيلي ها به توافق برسد كه اسرائيل دولت خودگردان فلسطيني را بپذيرد و در عوض عرفات هم بند نابودي اسرائيل را از منشور فلسطيني ها حذف كند. وقتي در دهه۹۰ عرفات به عنوان رئيس دولت خودگردان وارد غزه شد، همه فكر مي كردند ديپلماسي او پيروز شده و به زودي فلسطيني ها در دولت خودشان زندگي مي كنند.10 سال بعد از اين، وقتي اسرائيلي ها همه تعهداتشان را زير پا گذاشتند، عرفات در آستانه مرگ، دوران انزواي سياسي اش را مي گذراند. با مرگ مرد افسانه اي فلسطيني ها در سال 2004، ساف وارد چالشي جديد شد. اسطوره عرفات ديگر نمي توانست مانع افشاي فساد مالي و سياسي رهبران ساف باشد و فلسطيني ها هم ديگر رغبتي به ساف نداشتند.حالا ساف بايد شاهد محبوبيت گروه هاي مبارز فلسطيني مثل حماس باشد، آن هم بدون عرفات.

فهرست
نامه ها
فهرست
سينما تلويزيون
نوزادان در ترافيكِ پارك وي
سي دي رادان رسيد!
غافلگير شدم
رويدادهفته
تلويزيون
نامزد سيمرغ بلورين مي شوم
بازيگري دروغ است
ورزشي
چشم خورديم
منو رها كن
جهانگير كوثري توليد ورزش دو را بر عهده گرفت
مي خواستند پايم را بخرند!
رويدادهفته
بارديگر كنار دروازه هاي آبي
حكايت ساختماني در شميران
از آتيلا تا اميرارسلان
دختران سرعت دختران استقامت
از 32 تا 700 هزار تومان
دختر برنزي اسكيت
اجتماعي
دنيا عجيب است وعجيب تر از دنيا غفلت ما درآن است
زندگي
يانگوم، بانو هن، تشكر تشكر!
من گيلاسم
افغانستان دارد، ما نداشته باشيم؟
رويداد هفته
رازهاي سرزمين من
قصري از بخار
كشفيات بولدوزري
سينما
كارآگاه ايراني وارد مي شود
براي قصه هاي پليسي تربيت نشده ايم
قحطي فيلم پليسي؟
جذابيت پنهان جادوگري
افسانه هاي عصر جديد
شرك مي ميرد
خر در كن
دانش
سسمي جان مادرت باز شو
به طور خلاصه
موسيقي
طنين اسلام در گوش هاي غرب
شاعران و پيامبر
روزها
ظهور امپراتوري مسلمانان
هم خليفه، هم قيصر
لجبازي هاي آقاي دورانت
رويدادها
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  دانش  |
|  سينما  |  موسيقي  |  روزها  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |