- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۱۱۸ - شنبه ۵ خرداد ۱۳۸۶ - - May 26, 2007
docharkhe
كارآگاه ايراني وارد مي شود
صحنه جرم ، ورود ممنوع يكي از معدود تلاش هاي موفق در نمايش تصويري واقعي و باورپذير از يك پليس ايراني است
011676.jpg
سيداحسان عمادي
صحنه جرم، ورود ممنوع با همين سر و شكل فعلي و پايان باز عجيب و غريبش، دي ماه پارسال جايزه بهترين فيلمنامه را از جشنواره فيلم پليس گرفت. اين نشان مي دهد كه چقدر دست هاي ما در ژانر سينماي پليسي خالي است. ما حتي در ادبيات پليسي هم آثار شاخص و قابل توجهي نداريم؛ آن هم در شرايطي كه بعضي از نويسندگان كاردرست معاصر مثل بهرام صادقي ، عاشق ادبيات پليسي آن ور آبي بوده اند. اما صحنه جرم... فارغ از ضعف ها و اشكالات داستانيش، شايد يكي از معدود تلاش هاي موفق در نمايش تصويري واقعي و باورپذير از يك پليس ايراني باشد.

صحنه جرم، ورود ممنوع چطور فيلمي است؟ فكر مي كنم هر كس بخواهد به اين سوال جواب دهد، ناگزير از يك تقسيم بندي است؛ از اول تا 20-15 دقيقه  آخر فيلم و 20-15 دقيقه  آخر فيلم. نيمه  اول كار شيباني اثر آبرومندي از كار در آمده  است (اگر يك لحظه دندان روي جگر بگذاريد اين كلمه  آبرومند را براي تان توضيح مي دهم). فيلمنامه سوتي بزرگ و گل درشت ندارد. قتلي اتفاق  افتاده و تماشاچي براي تعيين جاني بين چند تا زن و مرد بدجنس قالتاق كه هر كدامشان انگيزه  كافي براي جنايت دارند سرگردان مانده است. اين وسط سروكله كارآگاه شوخ و شنگ خسته داغاني پيدا مي شود كه نقشش را حميد فرخ ن‍ژاد مثل هميشه دوست داشتني و سمپاتيك بازي  مي كند. او حتي اگر زحمتي براي كمرنگ كردن لهجه جنوبي اش نكشد، باز هم عالي است. كارآگاه، يك دستيار عاشق پيشه و بازيگوش دارد كه نقشش را داده اند به پولاد كيميايي. صحنه  جرم... صحنه  بروز برخي استعدادها و قابليت هاي پولاد است كه تا به حال در فيلم هاي ابوي بزرگوارش كشف نشده بود. طنازي رابطه  اين دو نفر به عنوان نمك فيلم بجا و بموقع خودش را نشان مي  دهد و يادآور تجربه هاي شيريني مثل پوارو و هستينگز يا كارآگاه اوصيا و مصطفي سرنخ است.
شيباني خوب توانسته كارآگاهش را بومي كند و آن را براي تماشاگر ايراني باورپذير از كار درآورد (البته اگر از اشكالات كوچكي مثل گربه بازي اش چشم پوشي كنيم). واقعا كدام كارآگاه فرنگي را سراغ داريد كه با اين ادبيات با پيمان كل كل كند، سر نگين آن جور فرياد بزند، از گپ زدن با آيدا خوشش بيايد، به خانم دكتر متلك بيندازد و با تهديد تكثير سي دي شخصي بترساندش و سربه سر دستيارش بگذارد كه چرا نامزدش موبايلش را جواب مي دهد؟ زرين دست براي فيلم برداري سنگ تمام گذاشته (بعضي ها اصلا مي گويند صحنه  جرم، فيلم اوست نه شيباني)؛ گرچه بعضي نماها (مثل مذاكره  ماشيني آيدا و نگين) زيادي كارت پستالي از آب درآمده و با فضاي جنايي فيلم خيلي همخوان نيست. آريا عظيمي نژاد هم كه مثل او يك فرشته بود و آخرين گناه باز يك آس ديگر رو كرده و هر جا لازم بوده، با نواي سازهاي الكترونيكش تپش قلب ها را روي 150 برده  است (اينها باعث مي شود كه صحنه  جرم را فيلم آبرومندي بدانيم).
اما همه اينها تا يك ربع آخر فيلم است؛ قبل از اينكه فرخ نژاد به خاطر مشكل شخصي با كارگردان يا توقف چند ماهه  كار يا هر دليل ديگر، همكاري اش را قطع كند و پاي شريفي نيا وسط بيايد. از پايان بندي يك قصه  جنايي پليسي كه كارآگاه اصلي اش ول كرده و رفته چه توقعي مي شود داشت؟
يكهو روند قصه 180 درجه  مي چرخد. كارگردان، كارآگاه و دستيارش را بي خيال مي شود و مي رود سراغ آدم بدها؛ انگار كه از اول فيلمي مثل عطش يا رز زرد را ديده باشيم كه نقش پليس در آن نقش حاشيه اي و فرعي است، نه محور اصلي و عامل كشف. تنها نكته مثبت اين قسمت،  اولين بازي متفاوت تاريخ هنرنمايي شريفي نياست؛ شخصيتي كه در آن هيچ خبري از ريا و زبان بازي و اغواگري نيست. اما لابد شما هم تصديق مي كنيد كه اين نكته  مثبت به تنهايي براي تحمل 15 دقيقه اي كه معلوم نيست يكدفعه از كجا سبز شده و آن را با چه سريشي به باقي فيلم چسبانده اند كافي نيست. اصلا اينها به كنار، فيلم پليسي پايان باز ديده بوديد؟ يعني شيباني از تماشاچي توقع دارد حالا كه كارآگاه فيلمش گذاشته و رفته،  زحمت كشف گره هاي باز نشده  معما را خودش بكشد؟

براي قصه هاي پليسي تربيت نشده ايم
عليرضا معتمدي فيلمنامه نويس صحنه جرم، ورود ممنوع از سختي هاي نوشتن يك فيلمنامه پليسي مي گويد
011679.jpg
با علي رضا معتمدي كه سريال روزهاي اعتراض (همان آميرزاي دهه فجر دو سال پيش) هم نوشته او بوده است، درباره جزئيات كارش و مشكلات ژانر سينماي پليسي در كشور حرف زديم
011670.jpg
كارآگاه شوخ و شنگ و خسته و داغان فيلم كه نقشش را حميد فرخ ن‍ژاد مثل هميشه دوست داشتني و سمپاتيك بازي  مي كند
011667.jpg
صحنه  جرم... صحنه  بروز برخي استعدادها و قابليت هاي پولاد كيميايي است كه تا به حال در فيلم هاي ابوي بزرگوارش كشف نشده بود
011673.jpg
فيلمنامه تعليق خوبي دارد و تماشاگر براي تعيين جاني بين چندتا زن و مرد بدجنس و قالتاق سرگردان مي ماند

الان فيلم آقاي شيباني چقدر با سناريويي كه شما نوشتيد مطابقت مي كند؟
چيزي كه الان ساخته شده، جز يك ربع- بيست دقيقه آخر، تقريبا همه اش نوشته خود من است. من حتي اصرار دارم موقع ديالوگ نويسي تپق ها و اشتباهات كلامي شخصيت ها را بياورم كه اين مسئله هم كم وبيش در فيلم رعايت شده است.
احتمالا همه كساني كه فيلم را ديده اند، نقطه قـوت اصـلي آن را شـخصيـت پليس ايراني مي دانـند؛ چقـدر از شخـصيت پردازي  ايراني سرگرد پارسا كار شما بود و چقدرش را فرخ نژاد موقع اجرا در آورده بود؟
حقيقتش، وقتي قصه طرح را خواندم، به نظرم ضعيف آمد. داستان، چفت و بست درست و حسابي نداشت و جذاب نبود. ولي مجبور بوديم. پيش خودم گفتم حالا كه چاره اي نيست، پس بيايم انرژي بگذارم تا يك پليس جذاب ايراني داشته باشيم. دلم مي خواست تجربه خوب سرنخ پوراحمد را به شكلي ديگر تكرار كنم. تهيه كننده و كارگردان هم با  اين ايده كاملا موافق بودند؛ همين طور حميد كه آن موقع براي نقش انتخاب شده بود. اصلا در حد مشاور فيلمنامه ايده مي داد!
براي خلق شخصيت سرگرد پارسا چقدر از مشاوره و راهنمايي هاي نيروي انتظامي و كارآگاهان دايره جنايي اش استفاده كرديد؟
نيروي انتظامي خيلي با من همكاري كرد؛ البته نه در نمايش تصوير پليس ايراني! كلي برگه هاي بازجويي و اسناد و اين طور چيزها را به من نشان دادند كه بعضا محرمانه بود و در كار، خيلي به دردم خورد. اما براي ساختن يك تصوير طبيعي از پليس ايراني طوري عمل كردند كه من فهميدم چرا پليس هاي فيلم هاي ما واقعي نيستند! يك تصوير كاملا رسمي كه البته به نظرم طبيعي هم هست؛ آدمي اتوكشيده و منظم و صادق. اما پليس من شلخته است، دروغ مي گويد، به عنوان شگرد كاري بلوف مي زند، شوخ و شنگ است، مذهبي است(به جورابي كه هميشه در دستش است دقت كنيد) ، زندگي خانوادگي موفقي ندارد... و خلاصه يك آدم طبيعي است؛  اينها همه به شخصيت بعد مي دهد.
موقع ساختن يا نمايش فيلم، هيچ اعتراضي از طرف نيروي انتظامي صورت نگرفت؟ چون تصويري كه شما از پليس ايراني نشان مي دهيد، خيلي با كليـشه رسـمي رايـج تفـاوت مي كند؛ مثلا براي رسيدن به حقيقت، شاهدش را با حربه تكثير سي دي تهديد مي كند يا نسبت به جرائم منكراتي، زياد سختگير نيست.
(مي خندد) آره، اين پليس زيادي اهل تساهل و تسامح است. ببينيد! پليس آگاهي و جنايي براي اعتراف گرفتن از متهم، غير از اعمال خشونت، به انجام هر كاري مجاز است.  اينها از شگردهاي پليس است. ولي به هر حال، هيچ اعتراضي به وجود نيامد. البته تهيه كننده و كارگردان واقعا نگران بودند. اما من براي هر كدام از اين صحنه ها، از مشاور انتظامي تائيديه مي گرفتم. البته شايد اگر تهيه كننده اوليه فيلم كس ديگري مي بود، به فيلمنامه نويس چنين اجازه اي نمي دادند اما الان حتي يك فريم از فيلم به خاطر مميزي حذف نشده ا ست.
برسيم به آن سؤال اصلي؛ چه شد كه چنين بلايي سر آخر فيلم آمد و به قولي كار را شهيد كرد؟
رقم مورد نياز براي ساخت فيلم، خيلي بالاتر از برآورد اوليه بود. پول تمام شد و كار چند ماهي تعطيل بود. اصلا ممكن بود ديگر هيچ وقت شروع نشود. تا اينكه آقاي پوستي امتياز فيلم را خريد و قرار شد فيلم را تمام كنيم. اما خب، عوامل همه حرفه اي بودند و آن موقع، هر كدام به كار ديگري مشغول. من خودم سر صحنه روزهاي اعتراض بودم و به زور توانستم 10 روز را براي اين كار خالي كنم. آقاي زرين دست سر فيلم برداري حكم كيميايي بود و نتوانست بيايد و سكانس هاي آخر را تورج اصلاني گرفت. فرخ نژاد هم حلقه سبز حاتمي كيا را شروع كرده و براي گريم، موهايش را تراشيده بود. آن موقع هم براي جشنواره اي در اروپا حضور داشت؛ خلاصه هيچ جور نشد كه همكاري اش را با تيم ادامه دهد. چاره اي نبود. مجبور بوديم فيلم را بدون كارآگاه اصلي تمام كنيم. انواع و اقسام راه ها را بـراي عـوض كردن فيلمنامه آزمايش كرديم. حتي اينكه پليس مان را بكشيم. اما راه ديگري نبود. وقتي فيلم برداري كل كار تمام شد، مجموعا 140 دقيقه راش گرفته  بوديم كه مجبور شديم 55 دقيقه اش را براي تدوين نهايي حذف كنيم؛ به خاطر اينكه خيلي از سكانس هاي فرخ نژاد ناقص بود. اگر اين اتفاقات نمي افتاد، فيلم خيلي بهتر مي شد؛ مثلا از رابطه پارسا با همسرش سكانس ديگر هم داشتيم؛ يا قضيه آن گربه در خانه پارسا كه معلوم مي شد آن را مجروح در خيابان پيدا كرده است و وجه ديگري از شخصيتش را نشان مي داد؛ يا فيلمي كه از ماجراي سوزاندن مقتول گرفته اند. پارسا و رضايي با بازبيني فيلم سعي دارند از روي level دوربين، قد احتمالي فيلم بردار را حدس بزنند و بعد به اين نتيجه مي رسند كه فيلم بردار هيچ كدام از مظنونين فعلي شان نيست. اما نشد كه اين صحنه ها را داشته باشيم. غيبت فرخ نژاد خيلي به ما لطمه زد. باور كنيد موقع حذف سكانس هايي كه ناقص بود و هيچ كاريش نمي شد كرد، تدوين گر زير بار حذفشان نمي رفت؛  اين قدر سكانس ها جذاب در آمده بود.
الان پايان فيلم شما باز است؟
براي تماشاچي نه. او مي فهمد كه همه قتل ها كار  آيدا بوده و نادر به خاطر عشقش آن را گردن گرفته است. اما پليس هنوز به حقيقت دست نيافته  است. وقتي در آخر فيلم جمله رضايي با فعل هست يا نيست تمام نمي شود، مي خواهيم همين ابهام را نشان بدهيم.
اصلا چرا  اين قدر حضور فيلم هاي پليسي در سينماي ما كم رنگ است؟
به خاطر اينكه ما پس زمينه ادبيات پليسي را در داستان هايمان نداريم. تنها اثر قابل ملاحظه ادبيات پليسي ايران، كتاب فيل در تاريكي است كه از رويش فقط يك فيلم تلويزيوني خيلي بد ساخته اند كه تازه 15سال طول كشيده! هر ژانري در سينما به يك بك گراند ادبي نيازمند است. ما سينماي وحشت هم نداريم؛ چون ادبيات وحشت نداريم. فكر مي كنيد چرا دوز فيلمفارسي در كشور ما بالاست؟ چون قصه هاي فيلمفارسي زياد نوشته مي شود. ما براي قصه هاي پليسي تربيت ذهني نشده ايم؛ از بس كه تلويزيون سريال هاي پليسي خارجي مثل پوارو و شرلوك هولمز وخانم مارپل پخش كرده كه همان ها شده ملكه ذهن مـا؛ در حـالي كـه اصـلا آنـهـا كـارآگـاه خصوصي اند كه مشابهش هيچ وقت در كشور ما وجود نداشته است. تربيت ذهني و فرهنگي نمونه  ايراني را نداريم و به همين خاطر وقتي فيلم مي سازيم، شبيه آنها مي شود.

كارهاي پليسي و كارآگاهي كه مي شناسيم
قحطي فيلم پليسي؟
011727.jpg
اولش مي خواستيم يك معرفي كوتاه و مختصر داشته  باشيم از فيلم هاي پليسي - جنايي ايراني. اما بعدش ديديم جز يك نمونه -كه آن هم تازه پليسي نيست- انگار كار سينمايي خوب ديگري نداريم؛ اين شد كه مجبور شديم سريال هاي تلويزيوني را هم به فهرست اضافه كنيم تا ستون خالي نماند!
011592.jpg
مزد ترس: كارگردانش حميد تمجيدي بود و در نيمه  اول دهه  70، پنجشنبه ها ملت را ميخ تلويزيون مي كرد. عبدالرضا اكبري كارآگاهش بود و اسماعيل محرابي دستيارش. يك آقاي مهران هم داشت كه آخرش معلوم شد برادر دوقلويش را كشته. يادتان هست؟ آن آقاي كپل ريشو. وقتي دختر سرگرد كمالي را (اسمش همين بود؟) كشت و جنازه اش را گذاشت توي صندوق ماشين، همه نفرينش كرديم. مزد ترس جزو بهترين تجربه هاي پليسي بود كه البته كارگردانش ديگر تكرارش نكرد. تيتراژ سريال هم در نوع خودش جالب بود؛ عكسي از يك كلت و يك شاخه گل سرخ.
011613.jpg
كارآگاه: احمد نجفي با اين سريال، بيشتر معروف شد؛ با نقش كارآگاه علوي كه خيلي ها بهش كارآگاه نجفي مي گفتند. زمان وقوع حوادث سريال به سال هاي اول سده  چهاردهم هجري شمسي (دوره رضاخاني) مي رسيد. دستيار كپل و دوست داشتني كارآگاه علوي هم آسپيران دودكار (علي اكبر خان محمدي با دوبله  ايرج دوستدار) بود. هر قسمت سريال پر بود از اصطلاحات تخصصي پليسي قضائي آن دوره؛ دوسيه، راپورت، عدليه، نظميه...
حسن هدايت خيلي خوب توانسته  بود كارآگاه آرام و تا حدي سرد سريالش را در فضاهاي ساكت و سياه لوكيشن ها براي تماشاچي، باورپذير از آب دربياورد. او بعدا در فيلم هاي سايه روشن و تاريك خانه سعي در تكرار اين تجربه داشت كه البته برخلاف سريال، چندان با اقبال و استقبال عمومي مواجه نشد.
011616.jpg
شليك نهايي: از آن كارهاي باسمه اي و تقلبي جمشيد شامحمدي كه به لطف يك دوجين بازيگر معروف، تا مدتي توانست سر ملت را شيره بمالد و پاي جعبه جادو علافشان كند. داريوش فرهنگ، سياوش تهمورث، رضا كيانيان و جمشيد اسماعيل خاني خدابيامرز، مهم ترين آرتيست هاي اين سريال بودند. حماقت بيش از حد آدم بدها و ذكاوت اعصاب خردكن پليس به همراه شك و دودلي فلسفي - اجتماعي جمشيد (رضا كيانيان) كه معتاد هم بود، از يك جايي به بعد، واقعا كار را غيرقابل تحمل كرد. راجع به سريال پليسي اي كه آي كيوترين بچه  كلاسمان هم از قسمت ششم - هفتم به بعد، آخرش را فهميده  بود، چه مي شود گفت؟
011607.jpg
سرنخ: خاطرة خوشش تا سال ها با همه  ما خواهد ماند. پور احمد نشان داد كه حتي مي تواند يك سريال پليسي را سرشار از لحظات نوستالژيك از كار در آورد. هيچ وقت آواز مضحك و سوزناك كارآگاه اوصيا در دستگاه اصفهان (آن هم با لهجه  اصفهاني) كه مصطفي را براي خوردن بريوني به خانه شان دعوت مي كرد يادمان نمي رود. بي بي هم كه مثل هميشه پاي ثابت كارهاي پوراحمد بود. تصوير پليس ايراني در هيچ كدام از آثار قبلي و بعدي سرنخ به اين خوبي ملكه  ذهن تماشاگر وطني نشده  است.
011595.jpg
اين زن حرف نمي زند: تنها فيلم سينمايي اين ليست. البته كار در حقيقت پليسي نيست چون زحمت كشف حقيقتش را نه يك آقاي كارآگاه بلكه يك خانم وكيل مي كشد (كتايون رياحي). دستيارش هم محمد حاتمي است با آن تكيه كلام مرسي جبروت و مرسي خشونت و اين طور مرسي  ها.فيلمنامه را شادمهر راستين نوشته و احمد اميني هم كارگرداني اش كرده است. فيلم در گره افكني و به شك انداختن مدام بيننده براي كشف قاتل و نگه داشتنش در تعليق تا چند دقيقه آخر موفق عمل مي كند.
011610.jpg
كارآگاه شمسي و مادام: يك نمونه طنز موفق كه بيشتر كار كارآگاهي بود تا پليسي. از تعليق ها و پيچيدگي هاي قصه در كنار كارگرداني خوب مرضيه برومند، يك فيلم درست درمان معمايي خانوادگي درآمده بود كه ماجراهاي ريز و درشت فراواني داشت. از عوامل موفقيت اين كار مي شود به بازي خوب پري اميرحمزه و دستيارش (بازيگر نقش مادام ) و همچنين اميرحسين صديق اشاره كرد.
011598.jpg
خواب و بيدار: برگ برنده اش جلوه هاي ويژه سريال بود؛ ازجمله تصادف هاي واقعي و ژانگولرهايي كه دو بازيگر اصلي، حين تعقيب و گريز انجام مي دادند؛ ضمن اينكه برعكس خيلي از كارهاي پليسي، واقعي و درگيركننده از آب درآمده بود. خواب و بيدار به لطف ابتكاري كه نويسنده و كارگردانش به خرج داده بودند يكي از به يادماندني ترين كارهاي پليسي اين چند ساله بوده و شايد با كمي اغراق حتي بشود گفت به يادماندني ترينشان!

جذابيت پنهان جادوگري
شرك برگشته و دوباره مي توانيم به دنياي عجيب و غريب اين غول سبز عاشق پيشه سرك بكشيم
011736.jpg
در شرك 3 چه مي گذرد؟
داستان از اين قرار است كه پادشاه بخت برگشتة خيلي خيلي دور كه در قسمت قبلي تبديل به قورباغه شد، رو به موت است و خب قلمرويش پادشاه جديد مي خواهد. شرك و فيونا كه همچنان زندگي در باتلاقشان را به پذيرفتن پادشاهي خيلي خيلي دور ترجيح مي دهند، مانده اند سفيل و سرگردان، كه كاشف به عمل مي آيد فيونا يك پسرعموي گمشده دارد. پرنس چارمينگ كه هنوز دنبال پادشاهي است، بي جنبه بازي هايش را ادامه مي دهد و مدام موش مي دواند. اين وسط سر و كلة جادوگر معروف قرون وسطا، مرلين هم پيدا مي شود و شرك بابا مي شود و خلاصه بساطي است.

احمد فرهنگ نيا
شرك سوم آمده است؛ يك بلاك باستر ديگر كه رقيب جدي مرد عنكبوتي 3 به حساب مي آيد و پيش بيني شده كه مي تواند به حكومت اسپايدي بر گيشه ها خاتمه بدهد؛ همان بلايي كه 3 سال پيش، شرك 2 سر مرد عنكبوتي 2 آورد و از كورس رقابت گيشه اي اوت اش كرد. اما ظاهرا اين دفعه كار سخت تر از دفعة قبل است؛ اين بار رقيب خيلي پرقدرت تر از دفعة  قبل شده و به همين راحتي ها نمي شود نتيجه را حدس زد. به هر حال، موضوع اصلي اين است كه شرك برگشته و دوباره مي توانيم به دنياي عجيب و غريب اين غول سبز عاشق پيشه سرك بكشيم و اين بار با ماجراهاي پيچيده تر و شخصيت هاي بيشتر و عميق تري روبه رو شويم. سازندگان فيلم، هرجا نشسته اند چنين وعده اي داده اند.يك نگاه كه به داستان و شخصيت ها بيندازيد، مي بينيد قرار است باز هم يك داستان پريان نامتعارف بامزه تماشا كنيد كه در مقايسه با 2 فيلم قبلي، با مقادير فراوان تري عشق و عاشقي و جادو و جمبل و جيغ و داد همراه است.
011640.jpg
جذاب ترين قسمت ماجراي بازگشت غول سبز، اين است كه انيماتورها مدعي اند با اين فيلم استاندارد جديدي در دنياي انيميشن ايجاد كرده اند. خود دوستان كه خيلي هيجان زده اند و با آب و تاب دربارة جزئيات حيرت آور كاراكترها و لوكيشن ها حرف مي زنند؛ مثلاً وقتي داريد فضاي جنگل رو تماشا مي كنيد، حس مي كنيد مي تونيد درخت ها و علف ها رو لمس كنيد يا مثلاً وقتي شرك صورتش رو از درد يا ترس در هم مي كشه، چين خوردگي هاي ريز بيني  رو ببينيد ! ميلر هم مي گويد حتي مي شود بافت لباس ها را با جزئياتش تشخيص داد و نرمي شان را حس كرد. در فيلم جديد نسبت به 2 فيلم قبلي، امكان كنترل بيشتري روي چهرة كاراكترها وجود داشته و بنابراين امكان پرداختن به جزئيات بيشتر و ويژگي هاي منحصر به فرد و حتي درآوردن حالت هاي روحي شخصيت ها بسيار بيشتر شده. انيماتورها هم تنبلي نكرده اند و با حوصله حتي كاراكترهاي قبلي مثل شرك و فيونا و اژدها را مجددا طراحي كرده اند؛ به هر حال آنها محصول امكانات 8-7 سال پيش بوده اند و به نظر سازندگان، لياقت اين ظريفكاري را داشته اند. علاوه بر اين، تمام 5000 شخصيت فيلم، تك به تك به تاييد كارگردان ها رسيده اند؛ يعني تمام حالت هاي چهره ها و حركات شخصيت هايي كه در يك نما ظاهر مي شوند، همان شده كه بايد باشد؛ برايشان هم فرقي نمي كرده كه كاراكتر اصلي است يا فرعي است يا كاراكتري در پيش زمينه است كه احتمالاً هيچ توجهي جلب نمي كند. اين فيلم هم مثل 2 فيلم قبلي، جادوهاي مخصوص به خودش را دارد كه با دقت و با توجه به فضاي عمومي داستان طراحي شده اند. اين قسمت كار، سخت ترين كار طراحان بوده؛ تعريف جادو. مثلاً در جايي از داستان، خر و گربة چكمه پوش دارويي مي خورند و بدنشان با هم عوض مي شود. بزرگ ترين درگيري انيماتورها اين بوده كه گربه در بدن خر بايد مثل يك گربه رفتار و حركت كند و بالعكس! درآوردن اين وضعيت كار سختي بوده. اما درآمده و بار كميك زيادي ايجاد كرده است. حضور كاراكتر مرلين ، جادوگر افسانه اي هم براي سازنده ها فرصتي بوده براي كشف هاي تر و تازه؛ حضور مرلين يعني جادوهاي بيشتر و پيچيده تر. طراحي شخصيت مرلين هم ماجرايي داشته. شخصيتي كه اول طراحي شده بسيار خوب بوده ولي بعد كه دقت كرده اند ديده اند اين موجود براي عالم شرك، خيلي مدرن است! بنابراين در طراحي مجدد، قرون وسطايي تر شده. كلاً سعي شده دقت زيادي در درآوردن دورة قرون وسطا بشود. البته ايده هاي اغراق شده اي مثل يك فروشندة خودكار قرون وسطايي نيز خلق شده يا مثلاً مدرسه سرويسي دارد كه يك جور كالسكه  عجيب است. انيماتورها با اين ايده ها كلي حال كرده اند و در نهايت دنياي عجيب و غريب و بامزه اي خلق شده است. خودشان مي گويند انيميشن سازي مثل جادوگري است و ما هر روز جادو مي كنيم!
011733.jpg
شهر ارجاعات
بخش مهمي از روايت هاي بامزه فيلم هاي شرك برمي گردد به ارجاع هاي سينمايي و غيرسينمايي فت و فراوان كه توي آنها پيدا مي شود.نمونه هاي زير تنها بخش خيلي كوچكي از آنها هستند.
تكيه كلام گربه چكمه پوش يعني من از دوشنبه متنفرم ارجاع مستقيمي است به گربه گارفيلد كه از همين تكيه كلام استفاده مي كرد.
لحظه پرواز الاغ در فيلم و آنجايي كه مي گويد: من مي توانم پرواز كنم در حقيقت هجو دامبو ي والت ديزني است.
نام قصر دولاك در حقيقت از نام كالجي در نوتردام گرفته شده است.
در پشت تخت فاركوآد تابلويي هست كه او را در حال برآمدن از آب نشان مي دهد؛ اين هجو تابلويي است از بوتيچلي به نام تولد ونوس
صحنه اي كه فيونا براي پرنده ها آواز مي خواند و يكي از آنها به خاطر صداي بلندش مي  ميرد، هجو يك چنين صحنه اي در سفيد برفي است.
جايي كه فيونا به جنگ بين رابين هود و افرادش پايان مي دهد، روي هوا بلند شده و دوربين دورش مي چرخد كه اشاره مستقيم به ماتريكس است.
همچنين جنگ فيونا با همان افراد به نوعي يادآور جنگ و گريزهاي فيلم فرشتگان چارلي است با بازي كامرون دياز (دوبلور همين فيونا).
نحوه دگرگون شدن فيونا بعد از نجات او توسط شرك، ارجاع مستقيمي است به انيميشن ديو و دلبر ديزني.
در صحنه اي كه شرك به الاغ مي گويد: من آن را انجام خواهم داد الاغ، انجام خواهم داد در حقيقت ارجاعي مستقيم دارد به فيلم بيب: من آن را انجام خواهم داد خوك عزيز، انجام خواهم داد .
شبكه  تلويزيوني اي كه در دنياي شرك به نام me وجود دارد در حقيقت هجويه اي است بر شبكه E كه به زندگي ستاره هاي هاليوود مي پردازد.
جايي كه خر با روح فاركوآد روبه رو شده، مي گويد: واي شرك، من مرده ها رو حس مي كنم اشاره اي به يكي از ديالوگ هاي فيلم حس ششم است.

افسانه هاي عصر جديد
+
011742.jpg
سيد جواد رسولي
شوخي كردن با چيزهاي جدي- اگر قرار باشد حاصلش دلنشين و دوست داشتني از آب در بيايد- كار ظريف و سختي است؛ درست برعكس مسخره كردن كه خيلي كار آساني است و نيازي به هوش و استعداد خاص ندارد. اگر هركدام از قسمت هاي سري فيلم ترسناك (Scary movie) را ديده باشيد احتمالا موافقيد كه اين فيلم ها چقدر كم ارزش اند. سازندگان فيلم بدون اينكه داستان خاصي را دنبال كنند فقط مجموعه اي از چند صحنه از مهم ترين فيلم هاي سال  را پشت هم رديف كرده اند و دستشان انداخته اند. اما شرك جزو اين دسته از فيلم ها نيست.
فيلم هاي شرك بر اساس يك فكر اصلي ساخته شده اند. اين فكر اصلي البته موقع شكل گرفتن، از مناسبات و روابط موجود در دنياي انيميشن سازي جدا نبود. لابد مي دانيد كه جفري كاتزنبرگ آدم اصلي شركت ديزني به دلايلي از آنجا بيرون آمد و دريم وركزي ها او را روي هوا قاپيدند. او هم بلافاصله شرك را براي اين شركت تازه تاسيس، كليد زد و با توليد اين اثر چند تا كار را با هم انجام داد؛ هم انتقامش را از ديزني گرفت (شخصيت هاي مشهور كارتون هاي ديزني توي فيلم هجو مي شوند)، هم رسما سطح انيميشن را از يك محصول ويژه بچه ها به سرگرمي آدم بزرگ ها ارتقا داد ( دريم وركز حتي در يك اقدام بي سابقه اولين نمايش شرك را گذاشت در جشنواره كن) و بالاخره اينكه يك چيز جدي را با ظرافت و استادي دست انداخت؛ افسانه پريان را.
آن فكر اصلي كه پشت داستان هاي شرك است، همين قضيه دست انداختن قصه هاي قديمي است؛ قصه هايي كه سال هاي سال است مادربزرگ ها براي نوه هايشان تعريف مي كنند و ديزني هم تقريبا همه شان را تبديل به انيميشن هايي پرفروش كرده؛ سپيد برفي، غنچه گل سرخ، زيباي خفته و اينها. بعد از اين همه سال قبول كنيد وقتش رسيده بود يكي بيايد و روايت متفاوتي از اين داستان هاي تكراري براي بچه هاي نسل ماتريكس و كلمباين و GTA بياورد؛ شرك دقيقا همين كار را مي كند؛ با دقت و ظرافت و خيلي وقت ها هم جسورانه افسانه هاي مشهور بچه هاي دنيا را دست مي اندازد اما اين را فراموش نمي كند كه با همه اين حرف ها خودش يك قصه پريان است.
با اين ويژگي، شرك يك جريان تازه در انيميشن به وجود آورد؛ جرياني كه در آن قصه هاي قديمي دوباره روايت مي شوند با شخصيت هايي كه كاملا به روز شده  اند و زمين تا آسمان با رمانتيسم و فضاي معصومانه كارتون هاي ديزني فاصله دارند. نمي دانم كارتون شنل قرمزي را كه تلويزيون خودمان هم پخشش كرده ديده ايد يا نه (هماني كه تويش گرگ داستان يك خبرنگار كاركشته است و مادربزرگ هم قهرمان اسكي و اسنوبورد!) . اگر كارتون هايي مثل اين ساخته مي شوند و بي رحمانه قصه هاي كلاسيك بچه ها را دست مي اندازند شك نكنيد كه همه چيز زير سر شرك و دوستانش است؛ غول سبز رنگ و بي ريختي كه قهرمان داستان هاست و پرنسس فيونا كه طلسمش معكوس عمل مي كند و در واقع خودش هم يك غول بي ريخت است و البته الاغ پرچانه اي كه مدام مزخرف سر هم مي كند. اينها قهرمان هايي هستند كه جايگزين شاهزاده خوش تيپ و دختر زيبا شده اند و البته مردم و خصوصا بچه ها هم دوستشان دارند.

شرك مي ميرد
-
سعيد جعفريان
با ديدن انيميشن شرك برچسب تاريخ مصرف را كاملا روي پيشاني اين غول سبز احساس كردم؛ كاري كه به شدت فرزند زمانة خودش است. وقتي كه درست توي آن چشم مي چرخانيم متوجه مي شويم با اينكه مثلا قصه قرار است در زمان و مكاني اساطيري اتفاق بيفتد و ماكت آن كاملا يك افسانة پريان را به خاطر بياورد، المان هاي امروزي و قرن بيستمي را در آن به جيغ ترين حالت ممكن وارد كرده اند و تمام طنز ماجرا را از دل همين ناهمگوني بين چيزهاي امروزي و قصه هاي ديروزي در آورده اند. روي كوه سبز شهر به جاي اينكه با فونت بزرگ نوشته باشند Holly Wood نوشته اند far far away؛ صحنه هاي دعواي شرك با دشمنانش كاملا از روي مسابقات كشتي كچ كپي برداري شده است؛ جلوي كاخ پادشاه فرش قرمزي پهن شده است كه مهمان هاي ويژه از روي آن و از كنار يك مجسمة اسكار بزرگ عبور مي كنند؛ شهر اسطوره اي شبكه اي تلويزيوني دارد به اسم me كه به حاشيه ها مي پردازد( عينا شبيه شبكه تلويزيون معروف E كه به حواشي ستاره هاي هاليوود مي پردازد!)؛ حتي آهنگ هايي هم كه توي كار مي خوانند بدون كوچك ترين تغييري از كارهاي خاطره انگيز گذشته كپي پيست شده اند. تمام اين موقعيت هاي آشنا را بگذاريد كنار شخصيت هاي آشنايي كه يك جورهايي توي قصه چپانده شده اند؛ از هانسل و گرتل و سفيد برفي بگيريد تا پينوكيو يا حتي گرگي كه مادربزرگ شنل قرمزي را يك لقمة چپ كرده است. دنياي شلوغ پلوغ و پر از ارجاع (اين مثال ها فقط يك بخش بسيار كوچك از ارجاع هاي بي پايان اثر به زندگي امروزي ماست) روي داستاني به شدت سست و ناتوان بنا شده است. واقعا قصة عشق يك غول سبز به يك شاهزادة اسير كه بدون هيچ ريزه كاري خاصي همين طور بي محابا تعريف مي شود، ارزش اين همة شلنگ تخته را دارد؟ اين همه شنلگ تخته براي قصه اي كه در طول 2ساعت به اندازة 2قدم هم حركت نمي كند و ما را از هيچ نقطه اي به هيچ نقطه ديگري نمي رساند؟! درست است كه شرك عاشق فيونا مي شود و براي به دست آوردنش به جنگ اژدهاي قصر مي رود، اما داستان، غير از اين چه چيز ديگري براي ما رو مي كند؟ از همه اينها گذشته كليت فيلم هم به شدت آمريكايي است؛ يعني تمام اين كلاژ توخالي از دل فرهنگي برآمده است كه با خودخواهي مي خواهد خودش را جهاني كند. به مثال هايي كه گفتيم دوباره نگاه كنيد! كدامشان در مملكتي غير از آمريكا اين قدر اهميت دارند؟ Holly Wood؟ كشتي كچ؟ شبكه E؟ ريكي مارتين؟ كدامشان؟ هيچ كدام. اين همان حقيقتي است كه با تكثير طرفداران به اصطلاح دوآتشه شرك، آن هم در كشوري مثل ما اصلا جور درنمي آيد. البته درست است كه در عصر اينترنت و ماهواره، فاصله ما تا هاليوود يك وجب شده است، اما آيا واقعا بچه 7سالة ايراني هم مي تواند به اندازة آن پسر بچه آمريكايي از شرك سر در بياورد و به لحظه لحظه اش بخندد؟ مي تواند همان حس  ناب و اصيل را پيدا كند؟
شرك در نهايت فيلمي فراموش  شدني است؛ فيلمي كه فقط براي پول ساختن توليد شده و با گذر زمان فقط افتتاحيه غول آساي قسمت دومش است كه توي ذهن ها باقي خواهد ماند. فقط كافي است كار را با شاهكارهايي كه همين سال ها ساخته شده است مقايسه كنيد. فقط كافي است آن را با - چه مي دانم - مثلا كمپاني هيولا ها مقايسه كنيد. واقعا براي لذت بردن از ايدة استثنايي و كودكانه كمپاني هيولاها لازم است كه آمريكايي باشيد؟ واقعا براي درك عشق ساليوان غول به بوي 2ساله احتياجي به دست و پا زدن هست؟ اگر شك داريد امتحان كنيد. براي بچه ها بين شرك و ساليوان جاي انتخاب بگذاريد؛ ببينيد كدامشان را انتخاب خواهند كرد. روح بچه ها به جاودانگي نزديك تر است و هنوز پاك مانده. آنها به شما خواهند گفت كه شرك فيلمي بزرگسالانه است؛ براي آدم بزرگ هايي كه مي آيند و مي روند و هيچ وقت جاودانه نمي شوند.

حواشي شرك
خر در كن
011739.jpg
دور و بر فيلم شرك مثل همه كارتون ها و فيلم هاي ديگر پر است از حاشيه ها و نكته هاي مختلف كه دانستن آنها خالي از لطف نيست.

هر دو فيلم شرك (2001) و شرك 2 (2004) نامزد دريافت نخل طلا از جشنواره  كن بودند.
شخصيت خر در شرك، از روي يك نمونة واقعي الگوبرداري شده است؛ الاغ بسيار كوچك اندامي به نام پريكِلز كه در بارون پارك كاليفرنيا نگهداري مي شد.
مه يرز، ديالوگ هاي شرك در رمانتيك ترين سكانس داستان در پايان فيلم اول را در استوديو، روبه روي همسر خودش خواند و ديالوگ ها در چنين شرايطي ضبط شدند.
در فيلم اول، 36 مكان كاملاً منحصر به خود فيلم وجود داشت كه اين تعداد لوكيشن، در مقايسه با تمام انيميشن هاي كامپيوتري ساخته شده تا آن روز بيشتر بود.
تمام ديالوگ هاي كاراكترهاي اصلي جدا جدا ضبط شد. هيچ كدام از هنرپيشه ها كنار يكديگر نبودند.
سازندگان در نظر داشتند حركات رزمي پرنسس فيونا را با الهام از فنون جكي چان طراحي كنند اما در ميانه هاي توليد از حركات وو هو كانگ هنرپيشة فيلم ببر غران، اژدهاي پنهان استفاده كردند.
شرك، اولين برندة اسكار بهترين فيلم انيميشن است. اين بخش براي اولين بار در همان سال 2002 به فهرست جوايز آكادمي اسكار اضافه شد.
يك سال قبل از شرك 2 ، فيلم ديگري با همين كاراكترها روانة سينماها شد به نام شرك سه بعدي (Shrek4 -D). اين فيلم با تكنيك منحصر به فردي از طريق پروژكتورهاي موسوم به state4-of-the-art در سينماهاي خاص نمايش داده شد. تماشاگران بايد با عينك هاي مخصوص اين فيلم را تماشا مي كردند. اين اولين فيلمي بود كه به اين شيوه اكران شد.
لَري كينگ از 1989 كه به جاي يكي از شخصيت هاي سري سيمپسون ها حرف زده بود، تا زمان ساخت شرك 2 صداي خود را به كاراكتر ديگري نداده بود اما در شرك 2 حاضر شد به جاي شخصيت ناخواهري زشت حرف بزند.
شرك 2 اولين دنباله اي است كه نامزد دريافت اسكار بهترين انيميشن شده است.
شرك 2 دومين فيلم در تاريخ فروش سينماهاي استراليا است كه سود فروشش از مرز 50 ميليون دلار گذشت. اولي تايتانيك بود.

فهرست
نامه ها
فهرست
سينما تلويزيون
نوزادان در ترافيكِ پارك وي
سي دي رادان رسيد!
غافلگير شدم
رويدادهفته
تلويزيون
نامزد سيمرغ بلورين مي شوم
بازيگري دروغ است
ورزشي
چشم خورديم
منو رها كن
جهانگير كوثري توليد ورزش دو را بر عهده گرفت
مي خواستند پايم را بخرند!
رويدادهفته
بارديگر كنار دروازه هاي آبي
حكايت ساختماني در شميران
از آتيلا تا اميرارسلان
دختران سرعت دختران استقامت
از 32 تا 700 هزار تومان
دختر برنزي اسكيت
اجتماعي
دنيا عجيب است وعجيب تر از دنيا غفلت ما درآن است
زندگي
يانگوم، بانو هن، تشكر تشكر!
من گيلاسم
افغانستان دارد، ما نداشته باشيم؟
رويداد هفته
رازهاي سرزمين من
قصري از بخار
كشفيات بولدوزري
سينما
كارآگاه ايراني وارد مي شود
براي قصه هاي پليسي تربيت نشده ايم
قحطي فيلم پليسي؟
جذابيت پنهان جادوگري
افسانه هاي عصر جديد
شرك مي ميرد
خر در كن
دانش
سسمي جان مادرت باز شو
به طور خلاصه
موسيقي
طنين اسلام در گوش هاي غرب
شاعران و پيامبر
روزها
ظهور امپراتوري مسلمانان
هم خليفه، هم قيصر
لجبازي هاي آقاي دورانت
رويدادها
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  دانش  |
|  سينما  |  موسيقي  |  روزها  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |