روزنامه ها عكس ساده و معمولي اين درگيري را عكس يك جلد كردند
كاريكاتوري كه سال 1976 از اين درگيري منتشر شد ه بود
كبودي چشم و بريدگي بيني ماركز
روزهاي خوش گذشته
از راست: ماركز و زنش مرسده، پنيا توسكا مكزيكي و همسرش، پاتريشيا و يوسا - سال 1974، بارسلونا
اديب ها و روشنفكرها برخلاف تصور عموم، هميشه آن آدم هاي اتو كشيده و عصا قورت داده كه توي اتاق در بسته مشغول نوشتن اند، نيستند. گاهي هم قلم را مي گذارند كنار و مي روند روي رينگ و مي افتادند به جان هم. البته اين شكل حاد قضيه است. دعواهاي هنرمندان شكل هاي ديگري هم دارد؛ از اختلاف سر حقوق معنوي اثر (مثل سوژه دزدي) گرفته تا جروبحث سر اينكه كي هنر سرش مي شود و از آن بو برده. چيزهايي كه اينجا و به بهانة خبر آشتي ماركز و يوسا آورده ايم، معروفترين نمونه هاي اين دسته گردگيري ها است.
علي به پژوه
همزمان با هشتادمين سالگرد تولد ماركز، براي نخستين بار عكس هاي غير منتظره اي از او چاپ شد. در يكي از اين عكس ها، پاي چشم چپ ماركز كبود است و روي بيني اش بريدگي هايي به چشم مي خورد. در عكس ديگر، ماركز با همان سر و وضع دارد مي خندد؛ انگار كه بداند عكسش قرار است روزي منتشر شود و جنبه اي تاريخي پيدا كند.
عكاس اين عكس ها رودريگو مويا ، دوست صميمي ماركز بود. او اين عكس ها را 2روز پس از درگيري فيزيكي ميان ماركز و يوسا در سال۱۹۷۶ گرفته بود و تا به حال اين عكس ها را جايي نشان نداده بود.
انتشار اين عكس ها باعث شد كه دوباره خاطره ماجراي سال 1976 ميان ماركز و يوسا زنده شود؛ ماجرايي كه در يكي از سالن هاي سينمايي مكزيكوسيتي ، سر مراسم افتتاحيه يك فيلم براي هنرمندان و روشنفكران آمريكاي لاتين اتفاق افتاده بود؛ پس از نمايش فيلم، ماركز به سمت يوسا رفته بود تا دوست صميمي اش را در آغوش بگيرد و با او حال و احوال پرسي كند. كه يكدفعه مشت محكم يوسا توي صورتش فرود آمده بود.
يوسا خشمناك فرياد زده بود: چطور جرأت مي كني طرف من بيايي، پس از آن حرف هايي كه به پاتريشيا(همسر يوسا) تو بارسلونا زدي؟ ماركز خون از دماغش راه افتاده بود و پخش زمين شده بود. النا پنيا توسكا، نويسنده مكزيكي، دويده بود چيزي براي كبودي چشم ماركز گير بياورد و خلاصه كافه به هم ريخته بود.
قبل از اين دعوا ماركز و يوسا با هم رفيق گرمابه و گلستان بودند. آن دو با هم موج نوي ادبي آمريكاي لاتين را در دهه هاي 60 و۷۰ پي ريزي كرده بودند. يوسا هميشه ماركز را مورد تمجيد قرار مي داد و ميزان صميميت آن دو به حدي بود كه ماركز پدرخوانده پسر دوم يوسا، گابريل بود.
اما پس از ماجراي سالن سينما در سال 1976 ، رابطه ميان آنها كاملا شكرآب شد. آنها 3دهه است كه از صحبت كردن با همديگر و از يادآوري آن قضيه پرهيز مي كنند و مسئله را كاملا مسكوت گذاشته اند.
همسران ماركز و يوسا هم دربارة اين قضيه حرفي نمي زنند. ماركز حتي براي اينكه به حواشي اين قضيه دامن نزند از انتشار جلد دوم زندگي نامه اش زنده ام تا روايت كنم ، كه قرار بود به سنين جواني و سال هاي شروع نويسندگي اش و همين ماجرا بپردازد، خودداري كرده است. يوسا هم بالاخره پس از سال ها و به اصرار مصاحبه كننده روزنامه گاردين در رابطه با اين قضيه اظهارنظر كرده: من بابت اين ماجرا نگران نيستم. شايعه ها همين طور ادامه پيدا خواهند كرد، اما اهميتي ندارد. بگذاريد قضيه را به زندگي نامه نويس ها واگذار كنيم. بگذاريد آنها بين شايعه ها و زندگي واقعي تمييز بگذارند . به خاطر همين سكوت دوطرفه، دليل اختلاف آنها كاملا روشن نيست و هر چند وقت يك بار حدس هايي در مورد علت اختلاف ميان آن دو زده مي شود. هرازگاهي سر و كله دوست يا آشنايي پيدا مي شود كه ادعا مي كند از جزئيات و چند و چون ماجرا خبر دارد.
|
|
|
در اين ميان 2 دليل بيش از همه نقل محافل است: عده اي مي گويند اختلافات سياسي بين ماركز و يوسا عامل اساسي درگيري آنها بوده است؛ ماركز دوست صميمي فيدل كاسترو ويك چپ دو آتشه است و نقطه مقابل، يوسا در جناح راست قرار دارد كه به خاطر دفاع از اقتصاد آزاد، جناح چپ را ترك كرده و در زمره صريح ترين منتقدان كاسترو درآمده بود.
اما دليل ديگري كه محتمل تر به نظر مي رسد و عده بيشتري (از جمله همين رودريگو مويا) آن را تاييد مي كنند، ماجراي همسر يوسا، پاتريشيا است. ماجرا به زماني برمي گردد كه خانواده هاي يوسا و ماركز هر دو در بارسلونا مقيم بودند. در آن ايام يوسا به خاطر يك زن سوئدي مي خواست همسر و كودكانش را ترك كند. پاتريشيا كه شستش خبردار شده بود، مستاصل پيش ماركز مي رود و از او راهنمايي مي خواهد. ماركز به پاتريشيا توصيه مي كند كه طلاقش را بگيرد. مدتي بعد قضيه بين يوسا و همسرش رفع و رجوع مي شود و يوسا از توصيه ماركز خبردار و از دست او شاكي مي شود كه در نهايت باعث مي شود ماجرا به آن ضرب و شتم فيزيكي منجر شود.
همزمان با 80سالگي ماركز، شايع شد كه ماركز و يوسا دوباره با هم آشتي كرد ه اند و يوسا قرار است به مناسبت چهلمين سال انتشار صد سال تنهايي - مهم ترين اثر كارنامه ماركز - پيشگفتاري بر اين چاپ بنويسد. خوش بين ها بر اين باور بودند كه نوشتن مقدمه اي از طرف يوسا، نويد آشتي دوباره اين دو غول ادبي را مي دهد اما ماجرا از قرار ديگري است؛ يوسا تنها اجازه داده بود كه قسمتي از كتاب 1971اش يعني سرگذشت يك تصميم كه در آن به ستايش از صد سال تنهايي پرداخته بود، به عنوان مقدمه منتشر شود و مطلب جديدي در مورد ماركز ننوشته بوده. يوسا پس از بروز اختلاف 1976، از انتشار مجدد اين كتاب جلوگيري كرده بود و حالا صدور اجازه انتشار مجدد قسمتي از اين كتاب ستايش آميز از طرف او، تنها مي تواند خبر از اندكي گشايش در روابط ميان آن دو بدهد.
قسمتي از كتاب يوسا كه هم اكنون به صورت مقدمه چاپ جديد صد سال تنهايي درآمده، به شدت تكان دهنده است. يوسا در اين مقاله عبارت حيرت انگيزي درباره صد سال تنهايي مي آورد:
كاري كه صد سال تنهايي با بقيه داستان ها و رمان هاي بعد از خودش مي كند، تقليل آنها در حد آگهي هاي بازرگاني است. صد سال تنهايي با خلق جهاني سرزنده، وسيع و پيچيده، رمان هاي امروزي را كه تنها بر اساس جنون جاه طلبي نوشته مي شوند، به چالش كيفي مي كشد .
يوسا در مصاحبه اخيرش با گاردين هم اضافه مي كند: صد سال تنهايي يكي از بهترين كتاب هاي قرن بيستم است. يك كتاب اصيل؛ توصيفي اسطوره اي از جهاني كه ريشه هايش به آمريكاي لاتين بر مي گردد و به طور همزمان هم خيلي خيلي شخصي است . به نظر مي رسد حالا حالاها علت اصلي درگيري ميان يوسا و ماركز مبهم بماند. يوسا لبخند زنان مي گويد: مي دانم نااميد مي شويد. اما اين چيزي است كه من به همه مي گويم: من راجع به گارسيا ماركز يك كلمه هم حرف نمي زنم و نخواهم زد .
گور ويدال - نورمن ميلر/ ترومن كاپوتي
گور ويدال
ويدال يكي از معتبرترين چهره هاي ادبي حال حاضر آمريكاست و در ايران با رمان تاريخي اش افسانه آفرينش شناخته شده است. او يك بار پس از اينكه آخرين كار ميلر را در يك برنامه تلويزيوني مزخرف خوانده بود، توسط همتاي داستان نويس اش حسابي گوشمالي داده شد. اول سُقلمه و مشت و مال و بعد هم چك و لگد.
گور ويدال يك ماجراي ديگر هم با ترومن كاپوتي دارد. كاپوتي، هماني است كه اين سال ها، پشت هم راجع به او در آمريكا فيلم ساخته مي شود و استاد نگارش داستان هاي مستند است. كاپوتي و ويدال در مصاحبه هاي مطبوعاتي و تلويزيوني شان دائم متلك بار هم مي كردند. مثلا يك بار ويدال در مورد كاپوتي گفت: او كسي است كه دروغ گويي را تا حد هنر بالا برده است؛ آن هم يك هنر ناچيز و كاپوتي هم درآمد كه من واقعا به حال ويدال متاسفم. از اينكه مجبور است هر روز نفس بكشد، دلم به حالش مي سوزد .
جان لوكاره - سلمان رشدي
لوكاره
فقط مسلمان ها نبودند كه به خاطر چاپ كتاب آيات شيطاني رشدي معترض شدند، جان لوكاره (كه به خاطر نگارش رمان هاي جاسوسي اش شهرت دارد) هم بود. او ازكساني بود كه حاضر نشد عليه فتواي امام خميني(ره) موضع بگيرد. رشدي هم نشان داد كه چه آدم مزخرفي است و هر چه از دهانش درآمد نثار لوكاره كرد: لوكاره كم كم يك متفرعن عوضي است . لوكاره جوابش را داد و كار بالا گرفت و الي آخر.
ليليان هلمن ـ ماري مك كارتي
ليليان هلمن، همسر داشيل همت (پليسي نويس مشهور آمريكايي) نمايشنامه نويس بود. ماري مك كارتي (رمان نويس) سر گرايش سياسي هلمن (كه چپ بود) با او مشكل داشت؛ به طوري كه در يك مصاحبه تلويزيوني گفت: تك تك كلماتي كه هلمن مي نويسد، دروغ است؛ حتي and و theهايش .
ارنست همينگوي - والاس استيونس
همينگوي در جواني
همينگوي يكي از خشن هاي عالم ادبيات است. معروف است كه خيلي زود از كوره در مي رفت. سردبير مجله معتبر پاريس ريويو تعريف مي كند يك بار كه از او دربارة نحوه نگارش يكي از كارهايش پرسيده بود، همينگوي از كوره در رفته بوده و گفته بود: نكند خيال مي كني خودت بهتر مي توانستي بنويسي؟ اما ماجراي همينگوي و استيونس. استيونس، شاعر شهير آمريكايي (كه برخي شعرهايش به صورت پراكنده در جنگ هاي ادبي اينجا هم ترجمه شده) يك بار كه حسابي نوشابه(!) خورده بوده، سر به سر همينگوي و داستان هاي او گذاشته و همينگوي هم از كوره در رفته بود و كم نگذاشته بود؛ غير از مشتي كه پاي چشم استيونس كاشت، زد دستش را هم شكست. (البته آنها بعدها به توافق رسيدند كه وانمود كنند استيونس از بالاي پله ها سر خورده است).
كارل پوپر ـ لودويگ ويتگنشتاين
سري هم بزنيم به عالم فلسفه. ماجراي پوپرو ويتگنشتاين شاهكار اختلافات بين دو فيلسوف است؛ اختلافي كه دقيقا از انديشه هاي متضادشان سرچشمه گرفته است. اين ماجرا آن قدر زبانزد خاص و عام است كه حتي كتابي تحت عنوان ويتگنشتاين، پوپر و ماجراي سيخ بخاري (كه به فارسي هم ترجمه شده) راجع به اين اختلاف فلسفي و اتفاق هاي جانبي آن نگاشته شده: شامگاه جمعه 25 اكتبر 1946 كارل پوپر به عنوان سخنران مهمان در دانشگاه كمبريج حضور پيدا مي كند تا درباره اينكه آيا مسئله فلسفي وجود دارد يا نه، سخنراني كند. ويتگنشتاين و برتراند راسل هم در آن جمع حضور دارند. با آغاز سخنراني پوپر، بگو مگوي شديدي بين او و ويتگنشتاين درباره ماهيت اصلي فلسفه رخ مي دهد و در همين جاست كه سيخ بخاري كذايي وارد ماجرا مي شود. به گفته پوپر، ويتگنشتاين در حين بحث چنان عصباني مي شود كه او را با سيخ گداخته تهديد مي كند .
ولاديمير ناباكوف ـ ادموند ويلسون
ولاديمير ناباكوف
ويلسون يكي از منتقدان بزرگ آمريكا بود كه در معرفي آثار ناباكوف به جامعه ادبي آمريكا نقش به سزايي داشت. آنها با هم خيلي جور بودند؛ درست تا زماني كه ويلسون نقد بسيار منفي اي بر ترجمه ناباكوف از منظومه پوشكين (شاعر روس) نوشت. نتيجه اش هم معلوم است.