او يكي از برنامه نويسان شاخه ويندوز شركت مايكروسافت است. رضا فرزين از دغدغه هايش براي زندگي در ايران مي گويد
بوي نم خاك اينجا را هيچ جاي ديگر نمي شود پيدا كرد. براي من آمريكا معني ندارد. چه من، چه خيلي از بچه هايي كه آنجا هستند واقعا به اشاره اي برمي گردند
هميشه به روز
شركت مايكروسافت روش هاي جالبي براي پيدا و جذب كردن استعدادهاي كامپيوتري دارد. چند تا از راه هاي متداولي كه هر روز در اين شركت براي استخدام افراد جديد استفاده مي شود را بخوانيد.
۱ - آنها به طور دائم گروه هايي را به دانشگاه هاي مختلف مي فرستند تا با دانشجوها صحبت كنند و بهترين هايشان را دعوت به همكاري كنند.
۲ - در طول فصل تابستان، گروه هاي دانشجويي كه در رشته هاي مرتبط با كامپيوتر درس مي خوانند، از شركت بازديد مي كنند و به آنها كارهاي كوچكي واگذار مي شود تا خودشان را نشان بدهند و براي كار در مايكروسافت آماده شوند.
۳ - كارمندان مايكروسافت اين اختيار را دارند كه از ميان دوستانشان چند نفري را براي كار در شركت معرفي كنند. البته براي اين كار رزومه آن شخص خيلي مهم است.
۴ - يك گروه از داخل شركت هر روز در سايت هاي مختلف كاريابي مي چرخند و از ميان كساني كه به نظر مي رسد شرايط لازم را دارند، چند نفري را براي مصاحبه انتخاب مي كنند.
۵ - يك قسمت از نيروهاي تخصصي هم از طريق جابه جايي افراد بين شركت ها تامين مي شوند.
ايمان جليلي
او از مايكروسافت آمده. رضا فرزين يكي از ايراني هايي است كه در آن طرف دنيا براي خودشان نامي دست و پا كرده است. فرزين 2 سال پيش بعد از 3 سال همكاري با شركت كورل عرضه كننده نرم افزار گرافيكي معروف Corel Draw به مايكروسافت پيوست تا براي هسته اصلي ويندوز اين شركت برنامه نويسي كند. او ليسانسيه علوم كامپيوتر و رياضيات از يكي از دانشگاه هاي كاناداست. با او در فاصله كوتاهي كه به ايران آمده بود گفت وگو كرديم؛ درباره همه چيز از سبك و سياق كارش بگير تا برنامه هايش براي برگشتن به ايران!
به نظر مي آيد خيلي وقت است از ايران رفته اي.
بله. الان 10 سالي مي شود.
چند سالت است؟
۳۰ سال.
پس اينجا اصلا دانشگاه نرفته اي؟
چرا. يك بار اينجا كنكور دادم و دانشگاه آزاد تهران جنوب قبول شدم. يادش به خير. آن موقع به آنجا مي گفتيم ليان شامپو! يكي دو سالي آنجا مهندسي نرم افزار خواندم ولي بعد موقعيتي پيش آمد كه بروم كانادا. من هم انصراف دادم و رفتم.
اولين برنامه ات را كي نوشتي؟
درست يادم نيست. از وقتي كه خيلي بچه بودم با كامپيوتر كار مي كردم. اما اولين برنامه هايي كه نوشتم مال زمان طرح كاد دبيرستان بود.
اصلا زمان بچگي تو كامپيوتر در ايران وجود داشت؟ چون استفاده از كامپيوتر تازه از اوايل دهه 70 زياد شد.
خب، من يك كم خوش شانس بودم. آن موقع ها يك شركتي وجود داشت كه رئيسش از دوستان پدرم بود. اينها يك كامپيوتر 286 داشتند كه تمام زندگي شان با آن بود. اين كامپيوتر هفته اي يك روز در اختيار من بود. اين داستان 3 سال ادامه پيدا كرد تا در آخر سال سوم توانستم يك بازي براي خودم درست كنم. فكر كنم هنوز يك جايي در كامپيوترم دارمش.
از همان اول روي برنامه نويسي زوم كردي؟
تقريبا.
يعني از اول براي كارت هدف داشتي؟
زماني كه دبيرستاني بودم برايم يك جور سرگرمي به حساب مي آمد. ولي خب، كم كم تبديل شد به يك سبك زندگي. اينكه من هميشه بايد با كامپيوتر كار كنم، يك قسمتش هم شانسي بود چون اگر در دوران دبيرستان با كامپيوتر آشنا نمي شدم، شايد هيچ وقت نمي توانستم ادامه اش بدهم.
سؤال قبل را براي اين پرسيدم كه بدانم روياي بچگي ات چه بوده؟ مي داني كه ماها وقتي بچه هستيم يا دلمان مي خواهد دكتر مهندس شويم يا خلبان. ولي تو رفتي برنامه نويس شدي؟
گفتم كه يك قسمتش شانسي بود ولي در عين حال من هميشه براي انتخاب آزاد بودم. پدرم مهندس عمران است و شايد خيلي دلش مي خواست من هم كار او را ادامه بدهم ولي هيچ وقت به من نگفت چه كار كنم يا نكنم.
خب، كمي هم از شروع كارت حرف بزنيم. چطوري وارد بازار كار برنامه نويسي شدي؟
يك شانسي كه من داشتم اين بود كه همزمان با ورودم به كانادا، رشد عجيب و غريب شركت هاي كامپيوتري هم شروع شده بود. براي همين توانستم همان سال دوم دانشگاه، اولين كارم را در شركت كورل بگيرم.
و سر و كله مايكروسافت از كجا پيدا شد؟
خب، شركتي مثل مايكروسافت به خاطر رشد سريع فعاليت هايش هر روز دنبال آدم هاي جديد مي گردد. من وقتي فارغ التحصيل شدم براي اينها رزومه فرستادم، منتها مايكروسافت با يك فاصله زماني چند ماهه جواب مثبت داد و من در آن فاصله يك كار ديگر پيدا كرده بودم. بعد از 2 سال احساس كردم كه من به يك كار جديد نياز دارم چون سبك كارم در شركت كورل خيلي روتين و شبيه به هم شده بود. براي همين دوباره رزومه ام را براي مايكروسافت فرستادم و اين بار وقتي تماس گرفتند، براي مصاحبه رفتم.
پس آنجا هم مصاحبه دارند؟
سيستمشان خيلي جالب است. اول 3-2 بار به صورت تلفني باهات مصاحبه مي كنند تا ببينند شما چقدر زبان بلدي. ضمن اينكه لابه لايش چند تا سؤال هم مي پرسند تا ببينند قدرت حل مسئله داري يا نه. اگر در اين مرحله موفق شوي، دعوتت مي كنند به دفتر اصلي و يك روز كامل با شما مصاحبه مي كنند.
چه جوري؟
شما بايد 5/8 صبح بروي آنجا. اولش يك گفت وگوي مختصر درباره اخلاقيات و روحيات شما انجام مي شود؛ اينكه از چه چيزهايي لذت مي بريد و اين چيزها. بعد از اين، مصاحبه هاي تخصصي يكي بعد از ديگري شروع مي شود. تقريبا 7 تا مصاحبه انجام مي دهند كه حدود 8 ساعت طول مي كشد. در هر مرحله، اول كمي دوستانه حرف مي زنند و بعد يك مسئله مطرح مي كنند كه شما بايد حلش كنيد. برايشان خيلي مهم است كه مطمئن شوند شما قابليت حل مسئله داريد. براي همين معمولا مسئله ها جوري است كه قبلا نمونه اش را نديده اي.
يعني اين 7 نفر فقط مسئله مي دهند كه آدم حل كند؟
۳-2 نفر اول خيلي تخصصي سؤال مي پرسند. اينها معمولا از بخش برنامه نويسي هستند. ولي هرچقدر به بعدازظهر نزديك مي شويد، شما به سمت مصاحبه با مديرها مي رويد. مديرها بيشتر درباره مسائل كلي سؤال مي پرسند. مثلا از تو مي خواهند كه براي پيشرفت فلان پروژه ايده بدهي. مي داني كه آنجا هيچ كس براي رسيدن به جواب، به تو جايزه نمي دهد. اين راه حل و ايده حل مسئله است كه مهم است.
نكته جالبي كه درباره محيط كاري مايكروسافت مي گويند اين است كه شما الزامي براي نشستن پشت ميز و كار كردن نداري. درست است؟
دو جور كار در مايكروسافت هست؛ يك مدل كارهايي است كه با ارباب رجوع سروكار دارد. در اين مدل طرف بايد از ساعت 8 صبح تا 5 بعدازظهر حضور داشته باشد. در عين حال سيستم اين قدر باز طراحي شده كه اگر يك نفر به هر دليلي نتوانست يك روز بيايد سركار، كل مجموعه ناقص نماند. براي همين هم حجم بالايي از كارها از طريق اي ميل و اينترنت انجام مي شود.
اما مدل دوم برنامه نويس ها هستند. اين آدم ها زمان نمي شناسند. چون اگر يك وقتي كار كردنت نيايد، ديگر نمي آيد و تو نمي تواني خودت را مجبور كني كه در آن لحظه برنامه بنويسي.
پس مثل شعر مي ماند!
شايد. براي همين خيلي از شركت هاي كامپيوتري براي برنامه نويس ها و مهندس هايشان فضا را باز مي گذارند. دفتر مايكروسافت، 24 ساعته باز است و هر كس متناسب با حجم كارش مي تواند در هر ساعت شبانه روز بيايد سركار.
يعني شما مي توانيد يك روز 8 صبح بروي سركار، يك روز 8 شب؟ كسي هم نمي گويد چرا؟
كسي نه مي پرسد، نه دنبال شما مي آيد! مثلا اگر من امروز احساس كنم حالم خوش نيست، تلفني خبر مي دهم كه امروز نمي آيم. در عوض آخر هفته يك روز اضافه تر مي روم.
براي مديران مايكروسافت، تحصيل چقدر اهميت دارد؟
زماني بود كه تحصيل زياد برايشان مهم نبود. شايد 10 سال پيش، اهميتي نداشت كه طرف آدم آكادميكي باشد، ولي جديدا سعي مي كنند آدم هايي كه مي آيند حتما تحصيلات دانشگاهي داشته باشند و حتما تحصيلاتشان در زمينه رشته هاي كامپيوتري باشد. خب، احساس بر اين است كه وقتي شما كسي را با تحصيلات بالا انتخاب مي كني، اولا اطلاعات اين آدم به روزتر از بقيه است و دوم اينكه اينها امتحان هاي زيادي گذرانده اند و از طريق كارنامه مي شود فهميد كه به درد كجا مي خورند.
واقعا چقدر درسي كه اين آدم ها در دانشگاه خوانده اند به كار كردنشان كمك مي كند؟
واقعيت اين است كه درس دانشگاهي در هيچ كجاي دنيا به شما كمك نمي كند. خيلي راست و پوست كنده به تان بگويم، ممكن است 70 درصد درس هايي را كه به شما در دانشگاه مي دهند، اصلا استفاده نكنيد ولي خب، حداقلش اين است كه اين درس ها شما را مجبور مي كنند به مسائل مختلف و راه حل هاي آنها فكر كنيد. اين جوري آمادگي پيدا مي كنيد كه با مسايلي كه هيچ وقت نديده ايد هم كنار بياييد.
خب، آقاي فرزين! ايراني بودن چقدر در محيط كار آنجا مهم است؛ يعني سركار، برخورد با يك برنامه نويس ايراني و يك برنامه نويس آمريكايي فرق مي كند؟
برخوردهاي شركت ها فرقي نمي كند ولي برخوردهاي جامعه چرا، متفاوت است.
يعني چه جوري است؟
واقعيت ماجرا اين است كه تبليغات رسانه هاي خارجي خيلي ضدايراني است. هر روزي كه تلويزيون را باز مي كني يك چيزي درباره ايران مي گويند و خب، اين مغز مردم را شست وشو مي دهد. اما در عين حال ايراني هايي كه آنجا هستند، واقعا بچه هاي با استعدادي اند و بي نظيرند! و استعدادي كه آنها دارند باعث مي شود هميشه در بورس بمانند. خيلي جالب است كه سه چهارم ايراني هاي مقيم آمريكا بالاترين تحصيلات علمي را دارند و فقط يك چهارمشان تحصيلات دانشگاهي ندارند. حقيقت اين است كه در جوامع خارجي، ايراني ها واقعا مي درخشند. شما به راحتي مي توانيد در مهم ترين قسمت هاي شركت هاي بزرگي مثل بولينگ، گوگل و مايكروسافت ايراني ها را پيدا كنيد. البته به نظرم اين افتخار نيست كه بچه هاي تاپ ما جذب كمپاني هاي خارجي شده اند.
بين مديرهاي رده بالاي مايكروسافت هم ايراني هست؟
بله.
مي شود بگوييد كجا؟
در قسمت ويندوز داريم.
آنجا با كسي برخورد كرده اي كه ايران درس خوانده باشد و بعد آمده باشد مايكروسافت؟ مي خواهم بدانم سطح سواد بچه هايي كه اينجا درس خوانده اند بهتر است يا آنهايي كه خارج درس خوانده اند؟
ما بچه هاي خيلي باهوشي داريم. همان جوري كه گفتم مسئله اين نيست كه شما در مدرسه چه خوانده ايد، مسئله اين است كه شما چقدر بلديد از پس مسائل بربياييد.
در بين دوستانم خيلي ها هستند كه ايران درس خوانده اند و الان در شركت هاي بزرگي در آمريكا كار مي كنند و واقعا هم بچه هاي بي نظيري هستند.
تا حالا از داخل ايران به تو پيشنهاد كار شده؟
نه متاسفانه.
چرا گفتي متاسفانه؟!
چون واقعيت ماجرا اين است كه من ايراني ام. من هر چيزي را كه در ايران باشد ترجيح مي دهم به سرتاسر دنيا. وقتي كه آنجا راه مي روم احساس مي كنم كه من يك خارجي ام اما وقتي در ايران هستم، من و شمايي كه در خيابان راه مي رويم هيچ فرقي باهم نداريم.
با همه كمي ها و كاستي هايي كه ممكن است وجود داشته باشد، اينجا خانه من است. بوي نم خاك اينجا را هيچ جاي ديگر نمي شود پيدا كرد. براي من آمريكا معني ندارد. چه من، چه خيلي از بچه هايي كه آنجا هستند واقعا به اشاره اي برمي گردند.
اگر اين جوري است كه خب، چرا از اول رفتي؟
شايد اصلا يك مقدار كوتاهي از ما بوده كه گذاشتيم رفتيم. نمي دانم ولي خيلي مهم است كه آدم يك جايي را واقعا خانه خودش بداند. ما قبول كرده ايم كه آنجا زندگي كنيم ولي هيچ وقت احساس نكرده ايم كه خانه مان است.
حالا شايد كسي پيشنهاد كار در ايران نداده باشد، چرا خودت فكر نمي كني كه برگردي و كاري را شروع كني؟
اتفاقا خيلي فكرش را كرده ام. آدم در زمان هاي مختلف زندگي اش تصميمات خاصي مي گيرد. الان تصميم من اين است كه فعلا آنجا باشم و تجربه به دست بياورم ولي اگر بتوانم شرايطم را جور كنم مسلما به سرعت برمي گردم. گذراندن زمان اينجا براي من خيلي لذتبخش تر است.
پس جزو برنامه هايت هست كه برگردي؟
بله.
اين تصميمي كه گفتي الان گرفته اي و مي خواهي فعلا آنجا بماني، فقط به خاطر يك تجربه است يا به خاطر رفاه بيشتري است كه ممكن است آنجا داشته باشي؟
رفاه خيلي چيز نسبي اي است. من الان 4 هفته است كه ايران هستم و مي بينم كه مردم به سختي كار مي كنند. ولي اگر سرجمع ماجرا را نگاه كنيد و يك نگاه واقع گرايانه هم داشته باشيد، متوجه مي شويد كه مسئله رفاه در آمريكا، فقط مسئله زندگي مني كه تحصيلات و كار خيلي خوبي دارم نيست. شايد من الان جزو 10 درصد بالاي جامعه آنجا باشم ولي شما نمي توانيد رفاه من را با مردم عادي آنجا مقايسه كنيد. مردم عادي آنجا واقعا در رفاه زندگي نمي كنند. خيلي هايشان فقط شب را روز مي كنند و به اجاره خانه فكر مي كنند. حتي نمي رسند يك مسافرت ساده بكنند. همه هميشه سر كارند. حتي خيلي از بچه هاي قوي ايراني الان دارند از پدر و مادرشان پول مي گيرند و زندگي مي كنند. مطمئنا اينها اگر در ايران باشند زندگي بسيار بهتري خواهند داشت.
ماهايي كه اينجا هستيم هم اين حرف را شنيده ايم ولي چه اتفاقي مي افتد كه خيلي از جوان هاي ما تا دانشگاه قبول مي شوند به فكر رفتن مي افتند؟
خيلي از بچه هاي ما استعدادهاي عجيبي دارند و به محض اينكه مي روند، جذب شركت هاي آنجا مي شوند. اينها زندگي متوسطي مي توانند داشته باشند. ولي خب، كم پيش مي آيد كه بتوانند به يك فرم زندگي فوق العاده برسند. مسئله اين است كه ما هنوز نمي توانيم در ايران از پتانسيل بچه هايي كه داريم استفاده كنيم. وقتي يك نفر قرار است در يك زمينه كار كند شما بايد بتوانيد جذبش كنيد و خوشحال نگهش داريد تا بماند و برايتان كار كند. اما در جامعه ما اگر يك نفر بخواهد كارمند باشد بايد به حداقل هاي زندگي بسنده كند. جامعه بايد بچه ها را نگه دارد. من واقعا مطمئنم كه اگر شرايط براي زندگي بچه ها فراهم باشد آنها به سرعت برمي گردند.
فرض كن من مسئول يك پروژه كامپيوتري ام. اگر امروز از تو بخواهم كه با ما همكاري كني آيا برمي گردي؟
شك نكن كه برمي گردم!