- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۱۱۷ - شنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۶ - - May 19, 2007
docharkhe
يك روايت دست اول از خرمشهر زمان جنگ
همراه با حرف هايي كه جايي نخوانده ايد
خرمشهر خاكش دامن گير است
011370.jpg
بهروز مرادي در حال آماده كردن تابلوي معروف به خرمشهر خوش آمديد
011376.jpg
011367.jpg
011364.jpg
عكس ها : بهروز مرادي
011379.jpg
بهروز مرادي
011361.jpg
آزادسازي خرمشهر ۳ خرداد 1361
011373.jpg
بهروز در سينما
پيمان،سال 1352 در كرمانشاه به دنيا آمد. چون بابايش نظامي بود، هر چند وقت يك باربه يك جايي مي رفتند. كودكي اش را در سنندج و دوران مدرسه را در بروجرد گذراند . 16 ساله بود كه با خانواده به تهران آمد و جزو بچه هاي فعال فرهنگسراي بهمن بود و حتي نقاشي و طراحي را هم در كلاس هاي تابستاني مسجد محله شان درس مي داد. سال 73بعد از اينكه ملاقلي پور براي فيلم نجات يافتگان فراخوان داد، رفت تست داد و بين 600 نفر قبول شد. بازي كوتاه او در نجات يافتگان در نقش آن جوان ارمني كه توسط پرستار و جانباز،پيدا مي شود ولي آخر همراه با بقيه رزمنده ها توسط توپخانه عراق شهيد مي شود آنقدر خوب بود تا ملاقلي پور سال بعد براي فيلم سفربه چزابه هم سراغ او برود. توي سفر به چزابه نقش بهروز مرادي را بازي مي كرد. كار داشت به خوبي پيش مي رفت تا اينكه 20 آذر 74،پيمان وقتي داشت مي رفت سر صحنه تصادف كرد. ملاقلي پور با داد و فرياد، در اتوبان مدرس ماشين ها را كنار مي زد تا آمبولانس به موقع برسد اما 2 روز بعدش پيمان در بيمارستان ايرانمهر فوت كرد و به قول ملاقلي پور رفت پيش بهروز.
احسان رضايي
يك جوان هم سن و سال خودتان را درنظر بگيريد كه دانشجوي رشتة شادي مثل صنايع دستي است. كنارش، براي دل خودش عكاسي و فيلمبرداري و نويسندگي هم مي كند. قد بلندي هم دارد و كمي لاغر و سبزه  است. ياد كدام يكي از رفقايتان افتاديد؟
اين تصوير آشنا، تصوير يكي از شهداي معروف جنگ است. معروف كه مي گوييم البته منظورمان معروف براي اهالي جبهه و جنگ است. كساني كه جبهه، وطن دومشان بود و قديمي هاي جنگ را مي شناختند. قديمي هايي مثل بهروز مرادي، همين شهيد معروف.
بهروز مرادي اصالتا مال اصفهان بود ولي توي خرمشهر به دنيا آمد، توي خرمشهر بزرگ شد، توي خرمشهر جنگيد و توي خرمشهر هم شهيد شد. بهروز متولد 1 دي 1335 بود. با محمد جهان آرا همكلاسي بود. ولي بعد كه بزرگ شدند، محمد رفت سراغ كارهاي نظامي و بهروز رفت سراغ درس دادن. توي همان خرمشهر معلم شد. خودش بعدها مي گفت كه توي مقاومت خرمشهر، با دانش آموزهايش همرزم بوده و كلي از اين بابت حال مي كرده. وقتي كه خرمشهر سقوط كرد، بهروز جزو آخرين نفرهايي بود كه از خرمشهر بيرون آمد و وقتي هم كه خرمشهر آزاد شد، بهروز اولين كسي بود كه بالاي منارة تركش خورده مسجد جامع رفت و اذان گفت. توي تابلويي كه بهروز براي خرمشهر آزادشده نقاشي كرده بود، نوشته بود به خرمشهر خوش آمديد - جمعيت: 36 ميليون نفر . آن موقع ايران 36 ميليون نفر جمعيت داشت.
از بهروز مرادي كه دي 1367 توي خرمشهر شهيد شد، كلي يادداشت و نامه و عكس به جا مانده كه به نوعي تاريخ مقاومت اين شهر است. يادداشت هايي كه اينجا مي خوانيد و عكسي هايي كه مي بينيد، همگي كار بهروز است. و ما آنها را از كتاب هاي يادداشت هاي خرمشهر و خرمشهر، پايتخت جنگ برداشته ايم. يادداشت هاي يك جوان هم سن و سال خودتان، قدبلند، كمي لاغر و سبزه  كه حالا اسمش يادآور روزها و آدم هايي است كه نگذاشتند خرمشهر جزو ايران نباشد.
حالا فكر كنيد خرمشهر را آزاد كرديم، آن وقت چه كار بايد كرد؟ شهري مانند خرمشهر كه هر خانه اش دست كم چند گلوله توپ و خمپاره خورده و به كلي ويران شده، خاكش دامن گير است. به خاطر خصلت هايي كه درون زندگي مردم اين شهر وجود دارد و برخوردي كه با يكديگر دارند، يك نوع گرما و صميميت خاصي دارد؛ طوري كه هر كس به اين شهر بيايد ماندني مي شود.
قبل از فتح خرمشهر، نوشتن چند خط نامه همراه بود با اعتراض دوستم، علي نعمت زاده كه مي گفت: گلوپ را خاموش كن . اما الان كه اين نامه را مي نويسم، شايد جنازة علي در قبرستان آبادان پوسيده باشد و كسي نيست كه به من بگويد خسته ام، چراغ را خاموش كن. من نمي دانم بعد از اين چه خواهد شد؟ به مادرم گفته ام در جبهه، بچه ها خواب امام حسين(ع) را مي بينند و در بيداري، نخلستان هاي جزيره مينو را و شما در تهران، در خواب كوپن را مي بينيد و در بيداري، صف مرغ كوپني را!
سي ام شهريور بود كه ناگهان صداي سوت خمپاره ها و توپ هاي دور زن شنيده شد. مردم وحشت زده و سراسيمه به اين سو و آن سو مي رفتند. نمي دانستند چه خبر است. مثلا خود من كه دوره۷ روزه بسيج رفته بودم، شنيده بودم سوت خمپاره، سوت توپ، ولي آن موقع فكر مي كردم هواپيما آمده! آن قدر اطلاعات نظامي كم بود كه وقتي صداي سوت خمپاره يا توپ مي آمد لب خيابان دراز مي كشيديم. مردم خيلي ساده از اين مسائل مي گذشتند و مي گفتند: چه بخواي، چه نخواي، اگه بخواد بهت بخوره، مي خوره! . تعداد زيادي كشته شدند. به گفته يك نفر هلال احمري، 482نفر همان روزي كه شهر را به توپ بستند، شهيد شدند.
مشكل اين بود كه اسلحه اي در كار نبود و من هم اسلحه اي نداشتم. ديگراني كه بودند يا قبل از من رسيده بودند، همه اسلحه ها را برده بودند. بعضي بچه ها منتظر بودند كسي شهيد يا زخمي شود و آنها اسلحه اش را بردارند و با دشمن درگير شوند. آمده بودم جنگ اما نه لباس نظامي تنم بود و نه حتي كفش هاي نظامي پوشيده بودم... يك زيرشلواري و يك زيرپيراهن، كل لباس نظامي ام بود. يك ماه و 5روز اين لباسم بود.
پيرزن از جنگ خبر نداشت و تصور مي كرد كه آن سر و صداها را ما به راه انداخته ايم! ايستاده بود مرتب ناسزا مي گفت. بچه ها ديگر عصباني شده بودند.
خاله جنگه. مگه نمي فهمي؟!
چه جنگي؟! شما افتاده ايد دنبال مردم. شما مردم را مي كشيد! شما پاسدارها...
زن عجيبي بود. هر چه مي گفتيم باور نمي كرد و به گوشش نمي رفت. گفتم: خاله باور كن چند تا عراقي توي اون خونه هستن. اون خونه رو به رو، توش عراقيه .
كدوم خونه؟ خونه آقاي نوري. خونه آقاي نوري عراقي نمي ره. شما دروغ مي گين. جنگ نيست!
هر چه خواهش و التماس مي كرديم فايده اي نداشت. بچه ها ديگر طاقتشان طاق شده بود و مي خواستند به زور وارد خانه بشوند. گفتم: بچه ها، اگه اين پيرزن رأي نده كه بريم تو خونه اش، هيچ كدوم حق نداريم بريم. ما اگه يك دقيقه ديگه شهيد بشيم، يك نفر رو ناراضي كرديم و شهيد شديم. صبر كنيد ببينيم چه كار مي تونيم بكنيم . دوباره رو به پيرزن كردم و با التماس گفتم: خاله نگاه كن، تو رو خدا فقط بذار من برم روي پشت بوم، همين يك گلوله رو بزنم طرف دشمن و بيام پايين. هيچ صدايي هم نداره . پيرزن بعد از كمي مكث، بالاخره قبول كرد؛ من نگاه مي كنم ببينم كجا رو مي زني. يه دونه بيشتر نزني ها! .
اكبر اهل زنجان بود و با آنكه بچه ها را از قبل نمي شناخت اما به زودي با همه انس گرفت. پسر صاف و ساده اي بود و نگاه صادقانه و روستايي اي داشت؛ شهادت چيه كه اينها اين طور دربارة اون حرف مي زنن؟ . يكي از بچه ها در جواب اكبر گفت: شهادت در مكتب ما عامل مهم سعادته .
اگه كسي بخواد شهيد بشه بايد چه كار كنه؟
اول بايد غسل كنه... يكي از بچه ها طريقه و آداب غسل كردن را به او ياد داد و راهنمايي اش كرد تا براي اين كار به لب رودخانه كه بالاتر از مسجد بود برود. اكبر پس از غسل در كنار شط، با خمپاره بعثي ها شهيد شده بود. تنها چيزي كه از اكبر باقي ماند، وصيت نامه اش بود؛ وصيت نامه اي كه مهرداد در زير نور شمع براي او نوشته بود. اكبر مي گفت و مهرداد مي نوشت: بسم الله الرحمن الرحيم. خدمت پدر و مادر عزيزم سلام عرض مي كنم... .
گفتم: اكبر اينكه وصيت نامه نيست، نامه س! . عيب نداره هر چي هست بذار بنويسه... - بنويس اميدوارم حال شما خوب باشد... سپس تقاضاي عفو و بخشش كرد و يكي دو خط آخر را هم دعا و سلام رساند. اكبر تنها اميد پدر و مادرش بود.
شنيدم كه پدرم كشته شده. ولي نرفتم دنبالش. يكي از برادرانم رفت دنبالش توي سردخانه پيدايش كرد. رفتم خاكش كردم. جزء سيصد و پنجاهمين يا سيصد و هشتادمين نفرها بود كه توي قبرستان خرمشهر توي همان دو سه روزه خاكش كردند.
وقتي ما مي آمديم دم مسجد مي ايستاديم، به اين مناره هاي صبورش نگاه مي كرديم كه درس استقامت و مقاومت به ما مي داد و با آن شور و هيجاني كه در مسجد بود، وقتي نگاه مي كرديم واقعا نفسمان تازه مي شد و قدرت تازه اي مي گرفتيم. قبلا مسجد فقط جاي نماز مستحبي خواندن و نذر و نياز و اين حرف ها بود. قبلا اين حالت در مسجد وجود نداشت. مسجد وظيفه اصلي اش را به عهده نداشت. اما در جنگ، هم پزشك توي مسجد بود، هم توي مسجد غذا مي پختند. آن اوايل هم مسجد انبار اسلحه و مهمات ما بود. كمك هاي مردم آنجا جمع مي شد. مسجد جامع شده بود قلب همه رزمنده ها...
صبح كه بيدار شده بوديم، ديديم عراقي ها توي خانه هاي صد دستگاه بودند. بچه ها با چشم عادي مي ديدند. حتي سامي حسن زاده كه خودش بعد شهيد شد با چشم هاي خودش چند تا عراقي را مي ديد كه راست راست راه مي رفتند. صداي پاهاشون رو و صداي نجواشون رو مي شد شنيد كه اومدند توي خونه شما نشسته اند دارند قماربازي يا پاسور بازي مي كنند.
وقتي مي بيني كه دزد آمده توي خانه ات، ناخودآگاه شروع مي كني به داد و فرياد. آنها توي خانه هاي ما بودند.
شب ها جبهه خالي مي ماند. بيشتر صبح ها مي رفتيم و گاهي اوقات شب ها. جرات نمي كرديم تيراندازي كنيم. توپخانه عراقي ها با شدت كار مي كرد. عراقي ها كم كم آمدند توي شهر. آمدند توي كوي طالقاني. ما مقرمان تغيير كرده بود. صبح بود. افسرها آمدند، گفتند كه چون عراقي ها آمده اند توي كوي طالقاني، لباس شخصي  بپوشيد. ممكن است شهر تا نيم ساعت ديگر سقوط كند، بيفتد دست عراقي ها. خودشان از لباس هايشان را درآوردند و با لباس شخصي،  شلوار كردي، عربي، دشداشه- هرچي داشتند پوشيدند- شهر را گذاشتند و رفتند به قول خودشان جبهه هاي آبادان...
دم رفتنشان كه بود بچه ها به آنها گفتند: اقلا كارت خودتان را پاره كنيد كه وقتي شما را گرفتند براي ما ننگ نباشه، براي ارتش، براي سپاه، براي اونايي كه در شهر دارند مي  جنگند، ننگ نباشه كه شما داريد مي رويد با اين ريخت و قيافه و كارت شناسايي تان هم در جيبتان است. لااقل اين كارتتان را پاره كنيد!
يك عده هم مانده بودند توي شهر. خجالت مي كشيدند فرار كنند. حتي يك لحظه هم آنجا نفس كشيدن به نظر من ثواب داشت؛ همين. فقط انسان توي محيط باشد و نفس بكشد، كار ديگري هم نكند.
محمديان برگشت. هنوز 50 متر از ما فاصله نگرفته بود كه ناگهان صداي انفجار خمپاره اي با ناله و فرياد محمديان درهم آميخت. با عجله به طرف محل انفجار دويديم و در ميان دود و گردوغبار، محمديان را ديديم كه زخمي و خون آلود روي خاك افتاده و لباس هايش بر اثر موج انفجار تكه تكه شده بود. محمود بر سر خود كوبيد و به گريه افتاد:  ديدي گفتم برنگرد؟... چرا برگشتي؟ . و محمديان التماس مي كرد: بهروز تو رو به خدا تير خلاص به من بزن! . بغض گلويم را گرفت. ديگر نتوانستم خودم را نگه دارم و با حالتي عصبي فرياد كشيدم: ما گلوله هامونو براي دشمن آورده ايم. انگار كسي قلبم را در سينه مي فشرد. وقتي مي خواستيم او را بلند كنيم تمام گوشت هاي بدنش آويزان شد. تمام استخوان هايش خرد شده بود و از گوش و سرش خون مي ريخت. خمپاره درست در كنار گوشش منفجر شده بود. تنها عضو سالمي كه داشت زبانش بود كه مدام التماس مي كرد: حمود تو بزن... تورو به خدا بزن! .
رفتم روي پشت بام مسجد امام صادق، با دوربين اين ور و آن ور را نگاه مي كردم. دوربين هم درست كار نمي كرد و خراب بود. ديدم روي پشت بام هاي خيابان شهداي آن ور نوارفروشي كه زمان شاه آتش زدند و آن ساندويچ فروشي كه آنجا هست، عراقي ها دارن رفت و آمد مي كنند.
گفتم: مگر كسي توي شهر نيست؟ گفتند: نه گفتم: پس چرا مرا خبر نكرديد؟ گفتند: مگر شما نمي دانستيد!
غروب سوم آبان ماه بود. ديدم ديگر مهمات نداريم. برگشتيم به مسجد جامع. ديدم مسجد خاليه،  گفتم: مگر كسي اينجا نيست؟ دادم زدم: كسي اينجا هست؟ ديدم كسي جواب نمي دهد. باز دوباره پرسيدم:  كسي اينجا هست؟
مهرداد رفت و تيوپي را كه براي روز مبادا مخفي كرده بود آورد. به محمدي گفتم: تو برو از پل رد شو، ما دوباره توي شهر اگر خبري نبود برمي گرديم . محمدي ايستاد و نگاهم كرد. اشك از چشمانش سرازير شد و بدون هيچ حرفي روي اسكله رفت و لباس هايش را درآورد. بلافاصله دويديم و او را گرفتيم. براي يك لحظه فكر كرديم كه مي خواهد خودكشي كند: چه كار مي خواهي بكني؟!... .
من شنا بلد نبودم. مهرداد هم شنايش خوب نبود. اما محمدي برعكس ما بود، همه انرژي را در بازوها جمع كرده و سخت به تيوپ چسبيده بوديم. از جنگيدن مداوم و بي خوابي هاي چند روزه خسته شده بوديم؛ طوري كه دلمان مي خواست در همان وسط آب بخوابيم. در ميان شط با هم حرف مي زديم. هم مي خنديديم و هم غصه مي خورديم! خنده هاي عصبي، خنده هايي كه رنگ شادي نداشت و بعد در حالي كه با حسرت به آن سوي شط نگاه مي كرديم ناگهان شهر در مقابل چشمانمان گم شد...
18 تير 1361- جنازه محمودرضا دشتي را بعد از 22 ماه در خرمشهر پيدا كردم. ساعت 30/4 بعدازظهر بود.

رويدادها
داستان درخت
011313.jpg
ولادت حضرت زينب (س)
يك خرداد، 5 جمادي الاول۵ ق
متني كه خوانديد از كتاب آفتاب در حجاب برداشته شده كه روايتي داستاني است از زندگاني حضرت زينب(س)

سيد مهدي شجاعي
پريشان و آشفته از خواب پريدي و به سوي پيامبر دويدي. بغض، راه گلويت را بسته بود، چشم هايت به سرخي نشسته بود، رنگ رويت پريده بود، تمام تنت عرق كرده بود و گلويت خشك شده بود. دست و پاي كوچكت مي لرزيد و لب ها و پلك هايت را بغضي كودكانه، به ارتعاش وامي داشت. خودت را در آغوش پيامبر انداختي و با تمام وجود ضجه زدي.
پيامبر، تو را سخت به سينه فشرد و بهت زده پرسيد: چه شده دخترم؟
تو فقط گريه مي كردي.
پيامبر موهاي تو را از روي صورتت كنار زد، با دست هايش اشك چشم هايت را سترد، دو دستش را قاب صورتت كرد، بر چشم هاي خيست بوسه زد و گفت: يك كلام بگو چه شده دخترم! روشناي چشمم! گرماي دلم!
هق هق گريه به توامان سخن گفتن نمي داد.
پيامبر يك دستش را به روي سينه ات گذاشت تا تلاطم جانت را درون سينه فروبنشاند.
- حرف بزن ميوه دلم! تا جان از تن جدت رخت بر نبسته حرف بزن!
قدري آرام گرفتي، چشم هاي اشك آلودت را به پيامبر دوختي، لب برچيدي و گفتي: خواب ديدم! خواب پريشان ديدم. ديدم كه توفان به پا شده است. توفاني كه دنيا را تيره و تاريك كرده است. توفاني كه مرا و همه چيز را به اين سو و آن سو پرت مي كند. ناگهان در آن وانفسا چشم من به درختي كهنسال افتاد و دلم به سويش پر كشيد. خودم را سخت به آن چسباندم تا مگر از تهاجم توفان در امان بمانم. توفان شدت گرفت و آن درخت را هم ريشه كن كرد و من ميان زمين و آسمان معلق ماندم. به شاخه اي محكم آويختم. باد آن شاخه را شكست. به شاخه اي ديگر متوسل شدم. آن شاخه هم در هجوم بي رحم باد دوام نياورد. من ماندم و دو شاخه به هم متصل. دو دست را به آن دو شاخه آويختم و سخت به آن هر دو دل بستم. آن دو شاخه نيز با فاصله اي كوتاه از هم شكست و من حيران و وحشتزده و سرگردان از خواب پريدم...
كلام تو به اينجا كه رسيد، بغض پيامبر تركيد.
- آن درخت كهنسال، جد توست عزيز دلم كه به زودي تندباد اجل او را از پاي در مي آورد و تو ريسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه مي بندي و پس از مادر، دل به پدر- آن شاخه ديگر- خوش مي كني و پس از پدر، دل به دو برادر مي سپاري كه آن دو نيز در پي هم، ترك اين جهان مي گويند و تو را با يك دنيا مصيبت و غربت، تنها مي گذارند.

واژه مي خواهم من
011310.jpg
تولد احمدرضا احمدي
۳۰ ارديبهشت 1319

احمدرضا احمدي
من هميشه با سه واژه زندگي كرده ام،
راه ها رفته ام،
بازي ها كرده ام:
درخت
پرنده
 آسمان.
من هميشه در آرزوي واژه هاي ديگر بودم.
به مادرم مي گفتم:
از بازار واژه بخريد،
مگر سبدتان جا ندارد؟!
مي گفت:
با همين سه واژه زندگي كن،
با هم صحبت كنيد
با هم فال بگيريد
كم داشتن واژه فقر نيست.
من مي دانستم كه فقر مدادرنگي نداشتن
بيشتر از فقر كم واژگي است.
وقتي با درخت بودم
پرنده مي گفت:
درخت را بايد با رنگ سبز نوشت
تا من آرزوي پرواز كنم.
من درخت را فقط با مداد زرد مي توانستم بنويسم،
تنها مدادي كه داشتم
و پرنده در زردي
واژه درخت را پاييزي مي ديد
و قهر مي كرد.
صبح امروز به مادرم گفتم:
براي احمدرضا مداد رنگي بخريد.
مادرم خنديد:
درد شما را واژه دوا مي كند!
(از دفتر شعر يادگاري )

عقابي كه عاشق آدامس بود
011277.jpg
تولد احمدرضا عابدزاده
۴ خرداد 1345

مهدي اميرپور
تمام ماجرا برمي گردد به جام ملت هاي 1988 آسيا. 14 نفر از بازيكنان تيم ملي در نامه اي، از حضور در تيم ملي كنار كشيدند تا پرويز دهداري سرمربي تيم ملي را كله كنند. اما ته داستان به جايي رسيد كه پرويز دهداري هر 14 نفر را كه از ستارگان بودند كنار گذاشت و جاي آنها يك سري فوتباليست گمنام را به تيم ملي دعوت كرد. يكي از آن جوانان احمدرضا عابدزاده بود.
در آن سال كمتر كسي مي توانست تصور كند كه گلر جوان و گمنام دعوت شده به تيم ملي مي تواند لقب بزرگ ترين دروازه بان تاريخ فوتبال ايران را مال خود كند. اما او توانست. او به قدري در كارش استاد بود كه در سال هاي بعد باقي دروازه بان ها هم براي اينكه به شهرت برسند، به تقليد از او آدامس مي جويدند، موهايشان را ژل مي زدند و لبخند از روي لب شان محو نمي شد.
معلق هاي او در بازي تاريخي با استراليا در لحظاتي كه يك تماشاگر استراليايي  تور دروازه ايران را پاره كرده بود، هنوز از حافظه كسي پاك نشده. پس از آن مسابقه همه فهميدند كه صعود به جام جهاني را مديون او هستند. واقعا كدام دروازه باني بود كه مي توانست در 7 دقيقه ابتدايي آن مسابقه 10 بار توپ را از روي خط دروازه برگرداند. او تابوشكن ترين فوتباليست آن سال هاي ايران بود. كسي كه مقابل دوربين تلويزيون در يك برنامه زنده آدامس جويد تا صداي همه را دربياورد.
روزي كه براي كمك به مردم زلزله زده بم با بليزر مشهورش به آنجا رفت و روزي كه در استاديوم آزادي با اليور كان روبوسي كرد و به صورت رسمي فوتبال را كنار گذاشت، جزء فراموش نشدني ترين خاطرات تماشاگران فوتبال ايران به حساب مي آيد.

من از كجا، عشق از كجا
011271.jpg
تولد همايون شجريان
۳۱ ارديبهشت 1354

نسيم مرعشي
مي گويند موسيقي آوازي ايران، چندين دهه است كه چهره مهمي ندارد. مي گويند آواز ايران در حال ركود است. مي گويند آواز سنتي ديگر طرفدار ندارد. مي گويند مردم ديگر تحمل شنيدن تحرير و رديف و بداهه را ندارند و دوست دارند تصنيف و ترانه گوش بدهند.
شايد هم حق داشته باشند، با وضعي كه آموزش موسيقي در ايران دارد. در قديم خواننده و نوازنده شدن حرمت داشت، زحمت داشت. هيچ كس با هفته اي يكي دو ساعت كار، هنرمند نمي شد. مي گويند درويش خان براي ياد گرفتن رديف، سال ها در خانه آقاي حسينقلي، نوكري خانه او را مي كرده.
شايد همين تاثير همنشيني با استاد است كه گاهي باعث مي شود پسران موفقي را در موسيقي ببينيم كه راه پدرانشان را رفته اند.
البته 15سال پيش كه همايون شجريان به عنوان نوازنده تنبك در كنسرت هاي پدرش شركت مي كرد، هيچ كس فكر نمي كرد كه او در خوانندگي هم اين طور بدرخشد. آن موقع نوازندگي او چيزي از بقيه گروه كم نداشت و همين موضوع به كسي اجازه نداد انگ آقازادگي به همايون بچسباند.
همايون كه مي گويد از 10 سالگي پيش پدرش شاگردي آواز مي كرده، از سال۷۸ به بعد در كنسرت ها با آواز، پدرش را همراهي مي كرد. اولين كاست مشتركشان معماي هستي بود كه درآمد و خيلي سر و صدا كرد. كسي انتظار نداشت كه همايون اين قدر خوب بخواند.
سال،۸۰ همايون اولين كاست مستقلش، نسيم وصل را بيرون داد كه هر چند برخلاف كارهاي پدرش بيشتر تصنيف دارد تا آواز، ولي قطعه آواز در همايون آن نشان مي  دهد كه او هنوز رديف را فراموش نكرده است.
در ظهور اين همه موسيقي غيرسنتي، همايون شجريان به مردم نشان داد كه هنوز موسيقي سنتي ايران جاي كار دارد و هنوز مي شود در آن خودي نشان داد.
دوستي مي گفت در آواز ايران، شجريان اول است و بعدش دوم و سوم و چهارم نداريم. تا ببينم همايون در رتبه چندم قرار مي گيرد.

شور شهناز
011286.jpg
تولد جليل شهناز
۱ خرداد 1300

ليلا خجسته راد
هر روز كه كوچه پس كوچه هاي اصفهان را طي مي كرد و از مدرسه به خانه برمي گشت، يكسر به سراغ برادر بزرگ تر مي رفت و با لحني كودكانه از او مي خواست كه تار بنوازد و حسين هم سخاوتمندانه هر چه داشت به او مي آموخت.
جليل و حسين و تار، همچون سه دلداده در زير سايه پدر كه او نيز خود از نوازندگان بنام تار، سه تار و تنبور در اصفهان بود، لحظه اي از يكديگر جدا نبودند. از حُسن تصادف، او و حسن كسايي، استاد ني در كنار هم قرار گرفتند. پدر كسايي هم از شيفتگان موسيقي به شمار مي رفت. دوستي خانواده شهناز و كسايي موجب شد كه جليل و حسن در موسيقي همنواز شوند. جليل از سال 1324 مقيم تهران شد و از همان ابتدا با راديو تهران شروع به كار كرد و در بسياري از برنامه ها به عنوان تك نواز شركت داشت. او با استفاده از تكنيك هاي برجسته توانست بسياري از رديف هاي موسيقي سنتي ايران را با تار بنوازد كه از جمله نواختن در مايه دشتي و دشتستاني است كه بسيار ارزش دارد. جليل شهناز علاوه بر نواختن تار كه ساز اختصاصي وي محسوب مي شود، با نواختن ويولن ، سنتور و ضرب نيز آشنايي كامل دارد و آنها را بسيار دلنشين مي نوازد.
محمدرضا شجريان درباره او مي گويد: ساز استاد شهناز همانند آبشاري خروشان در لحظه فرو مي ريزد و در ذهنيت شنونده، تصويري به وجود مي آورد كه من آرزو داشتم اي كاش دستي در فيلم برداري داشتم و كليپي از آن مي ساختم. من با ساز شهناز زندگي مي كنم و صداي ساز او در من جاري است. فكر من يك فكر آوازي است و تنها سازي كه خاصيت آوازي دارد، ساز جليل شهناز است. شهناز براي من دنياي ديگري است و دوست دارم ساز او را به تنهايي بشنوم. استاد شهناز به بيان واقعي در ساز رسيده است و تنها حسن كسايي است كه در كنار شهناز، يگانه است. من سال هاست كه با ساز شهناز زندگي مي كنم و در ماشينم جز صداي ساز شهناز چيز ديگري ندارم تا از آن لذت ببرم. ساز شهناز عطر و پيامي  دارد كه آدم را به فضايي مي برد كه ديگران نمي توانند. شهناز در ما زندگي مي كند و ما با شهناز زندگي مي كنيم .
محمدرضا شجريان هميشه مي گويد كه خود را شاگرد شهناز و تنها شاگرد او مي داند.

صدسالگي يك رويا
011292.jpg
تولد عبدالحسن سپنتا
۴ خرداد 1286

سعيد جعفريان
خيلي ها فكر مي كنند كه عبدالحسين سپنتا اولين كسي است كه در ايران فيلم ساخته اما مثل خيلي از اطلاعات ديگر ما كه پر از شيشه خرده و شايعه است، اين يكي هم كاملا غلط است.
قبل از سپنتا تلاش هايي شده بود و فيلم هايي هم ساخته شده بود كه اتفاقا خوب هم تركانده بودند اما اهميت سپنتا و علت مشهور شدنش ساخت فيلم دختر لر است؛ اولين فيلم ناطق سينماي ايران. سپنتا كه در مدرسه سن لوئي تهران و نيز در اصفهان و در كالج آمريكايي ها تحصيل كرده بود، علاقه ديوانه واري به تاريخ و ادبيات باستان داشت. اين عشق و علاقه او را به هندوستان كشاند. آشنايي او با سينما خيلي تصادفي شكل گرفت. سپنتا در هندوستان با اردشير ايراني كه يك عشق فيلم درست و درمان بود آشنا شد و خيلي زود با هم صميمي شدند. ايراني كه خيلي تحت تأثير پيشرفت سينماي هند قرار گرفته بود، به سپنتا پيشنهاد كرد كه مشتركا فيلمي ايراني و ناطق براي ايراني ها بسازند. سپنتا پذيرفت و به همراه ايراني يك دوره مطالعات تئوريك در زمينه سينما و سناريونويسي را آغاز كردند سپنتا سناريويي نوشت كه اردشير ايراني با عنوان ناظر فني در آن شريك بود. بزرگ ترين مشكل اين دو در ساخت فيلم، پيدا كردن بازيگراني بود كه به زبان فارسي هم آشنايي داشته باشند. بعد از كلي بالا و پايين و تحقيق بالاخره يكي از كارمندان استوديوي آنها به نام روح انگيز، جهت ايفاي نقش دختر لر در فيلم برگزيده شد. نقش هاي ديگر را هادي شيرازي و سهراب پوري ايفا مي كردند و چند تا از نقش هاي فرعي را هم خود سپنتا با تغيير صدا و لحن بازي كرد! بعد از 7 ماه كار مداوم، اولين فيلم ناطق تاريخ سينماي ايران شكل گرفت؛ فيلمي كه عوام به آن جعفر و گلنار مي گفتند و براي ديدنش سر و دست مي شكستند. با اينكه نقش اساسي در تهيه اين فيلم را سپنتا برعهده داشت. اما كار به نام اردشير ايراني تمام شد و سمت سپنتا در آن به عنوان كارگردان قيد شد.
در 30آبان 1312، اولين نمايش اين فيلم در سينما ماياك لاله زار آغاز شد و طوري از آن استقبال شد كه بعد از 37 روز فروش، ركورد فروش فيلم در ايران را زد و بعد از آن به مدت 120روز در سينما سپه اكران شد و حتي سال بعد هم اكران هاي چندباره داشت.
در واقع توفيق عجيب و دور از ذهن دختر لر سينماي صامت را در ايران كاملا از رونق انداخت و عصر جديدي را براي سينماي ايران آغاز كرد.
عبدالحسين سپنتا امسال 100ساله شده است؛ مرد مؤدب و جنتلمني كه اگر هوس سفر به هندوستان به سرش نزده بود ، معلوم نبود سينماي ايران حالا كجا بود و چه مي كرد!

زنده ام كه مقدمه بنويسم
011304.jpg
تولد جعفر مدرس صادقي
۲۹ ارديبهشت 1333

علي به پژوه
جعفر مدرس صادقي، از معدود نويسنده هاي ايراني است كه نوشتن را با سهل انگاري برگزار نمي كند؛ يك نويسنده تمام وقت كه هيچ چيز برايش مهم تر و بالاتر از نوشتن نيست. همه اينها را از ساختمان مستحكم، نثر دقيق و منحصر به فرد داستان هايش هم مي توان فهميد. در داستان هاي او به شكل فشرده اي مي توان حيات ايراني ها، آرزوها، آمال  و كابوس هايشان را ديد.
او نوشتن را از سال 1356 با بچه ها بازي نمي كنند آغاز كرده است. به هر دو فرم داستان كوتاه و رمان به يك ميزان دلبستگي دارد و برخي از داستان كوتاه هايش مثل پدرها و پسرها (چاپ شده در مجموعه آن طرف خيابان )، جزء بهترين داستان  كوتاه هاي تاريخ ادبيات ايران به حساب مي آيند. او در ضمن، صاحب سه گانه كسرا (به ترتيب وقوع وقايع: شريك جرم ، كله اسب و سفر كسرا ) هم هست؛ سه گانه اي كه در آن تعدادي از عجيب ترين و غيرمنتظره ترين لحظات ادبيات معاصر ايران را مي توانيد پيدا كنيد. مشهورترين رمان او گاوخوني (1362) است كه احتمالا اقتباس غيرمتعارف بهروز افخمي هم به شهرت آن كمك كرده.
مدرس صادقي تنها به واسطه داستان هاي پرتعدادش شناخته نمي  شود. او يك همه  فن حريف به معناي واقعي كلمه است. او علاوه بر نوشتن، ترجمه هم مي كند. مجموعه لاتاري، چخوف و داستان هاي ديگر او كه مجموعه اي از بهترين داستان كوتاه هاي مدرن است، همچنين به عنوان يكي از بهترين گزيده داستان هاي ترجمه شده به فارسي شناخته مي شود. مزه مقاله ريموند كارور؛ صدايي ملايم و آرام در اين كتاب، همچنان زير زبانمان است.
او در ضمن مصحح متون ادبي كهن هم هست و با ميراث ادبي مملكتش مثل اشياي لوكسي كه فقط به درد تزئين كنج قفسه كتابخانه مي خورند، برخورد نمي كند؛ آنها را بازخواني كرده و تدوين مجددي از آنها ارائه داده است.
براي مثال مدرس صادقي اعتقاد دارد تاريخ بيهقي اولين رمان به زبان فارسي است.
مقدمه هاي عالي اش هم زبانزد است. به نظر من مقدمه اي كه بر ترجمه اش و تصحيحات متون كهنش نوشته، جزء بهترين مقدمه ها به زبان فارسي هستند. او قبل از هر چيز، مقدمه باز است. در يكي از مصاحبه هايش مي گويد كه داده برايش نسخه اي تازه از رمان جان اوهارا را فقط به خاطر آنكه جان آپدايك بر آن مقدمه تازه اي نوشته، از آمريكا بياورند.
اين هم يك تكه از آن مقدمه هاي پر و پيمان: نويسنده ايراني با داستان برخورد حرفه اي نمي كند. مخاطب را در نظر نمي گيرد؛ يا براي سايه اش مي نويسد، يا حداكثر براي عمه اش!

ما ايستاده ايم
011298.jpg
عقب نشيني اسرائيل از جنوب لبنان
۳ خرداد، 24 مي 2000

محمدمهدي اسلامي
... ما لبنان را اشغال كرده بوديم اما حقيقتش لبنان ما را در خودش گرفتار كرده بود. اوايل سال 1982 كه برگه فراخوان به خدمت در ارتش به دستم رسيد، آريل شارون وزير دفاع بود و فكر مي كرد مي شود با يك حمله بزرگ، مشكل لبنان را حل كرد اما طرح او شكست خورد. ما به جاي ايجاد تغييرات در لبنان، خودمان در باتلاق اين كشور فرو رفتيم. عقب نشيني از جنوب لبنان خيلي درد داشت . اينها جملاتي از كتاب خاطرات يك سرباز بازنشسته ارتش اسرائيل در سال هاي 1982 تا 2002 است. خاطرات او مربوط به اولين شكست اسرائيل پس از 5 پيروزي بزرگ بر ارتش هاي عربي است؛ زماني كه مذاكرات عرفات و مسئولان آمريكايي و اسرائيلي براي حل كشمكش خاورميانه، راه به جايي نبرده بود و ارتش اسرائيل پس از تلفات گسترده در عمليات هاي استشهادي حزب الله، در حركتي يك جانبه و بدون گرفتن كمترين امتيازي، در بامداد 24 مي ۲۰۰۰ از اراضي اشغالي جنوب لبنان عقب نشيني كرد و به جز مناطقي محدود از مزارع شبعا، نيروهاي خود را از همه مناطق تحت اشغال عقب كشيد. اين اقدام باعث شد تا سيدحسن نصرالله محبوبيتي بي سابقه در ميان اعراب پيدا كند و تلويزيون ماهواره اي المنار حزب الله در آن سال، بيشترين تعداد بينندگان را بين شبكه هاي ماهواره اي عرب پيدا كند. از سوي ديگر حزب الله لبنان با تكيه بر اين موفقيت توانست حضور خود را در عرصه سياسي لبنان تقويت كند تا جايي كه علاوه بر حضور پرتعداد در پارلمان لبنان، سكان تعدادي از وزارتخانه ها را هم به دست گيرد.
اين پيروزي، حاصل 18 سال مقاومت بود كه نقطه سرآغازش 11 نوامبر 1982 و عمليات شهيد احمد قصير است (اندكي پس از اشغال جنوب لبنان توسط اسرائيل) عملياتي كه منجر به كشته شدن 76 افسر و سرباز اسرائيلي شد. امام موسي صدر، سيدعباس موسوي، شيخ راغب حرب و سيدحسن نصرالله، 4 چهره سرشناس حزب الله در اين سال ها بودند.
در لبنان، 25 مي ، روز مقاومت و آزادي است.

عكاس پيرزن ها
011355.jpg
درگذشت رابرت كاپا
۴ خرداد، 25 مي 1954

رضامختاري
فقط و فقط يك عكس كافي است تا رابرت كاپا را به جا بياوريم؛ عكس يك مرد تفنگ در دست كه روي هوا پريده و به شهادت زيرنويس، عكس يك شبه نظامي جمهوري خواه در جنگ هاي اسپانياست و عكاس درست لحظه كشته شدنش را تصوير كرده. كاپا 94 سال پيش در بوداپست به دنيا آمد. عاشق اين بود كه نويسنده شود، اما از وقتي كه در 18 سالگي براي كار به آژانس عكسي در برلين رفت، سرنوشتش با تصوير رقم خورد. كاپا از جنگ هاي مختلفي در قرن بيستم عكاسي كرد. با آن كه او يكي از بي پرواترين عكاسان جنگ است مي گويند به شدت و دقت به سر و وضعش مي رسيد و خوب مي پوشيد و خوب مي خورد و خوب مي گشت. كاپا آژانس عكاسي معتبر مگنوم را به همراهي هانري كارتيه برسون و چند فوتو ژورناليست شاخص ديگر تاسيس كرد.گفته مي شد كه استيون اسپيلبرگ، فيلم نجات سرباز رايان را براساس عكس هاي او ساخته است. خود اين كارگردان بعد ها در يك گفت و گو اين قضيه را تاييد كرد: كاپا بهترين عكاس جنگي بود. اگر به عكس هايش نگاه كنيد، مي بينيد كه هم واضح هستند، هم محو. در آن موقعيتي كه او عكس مي گرفته، نمي شده جور ديگري كار كرد. كم كم اين وضوح و عدم وضوح به ويژگي كار او تبديل شد و من هم موقعي كه مي خواستم نجات سرباز رايان را بسازم، فيلم را از دريچه دوربين عكاسي او ديدم. چيزي نيست كه بشود توضيحش داد. يك حس است، يا متوجه مي شويم، يا نمي شويم .
كاپا در سال 1954 در هندوچين روي مين رفت و مرد. او درباره جنگ جهاني دوم گفته است: اين جنگ، مثل هنرپيشه زني است كه پير شده؛ خوش عكسي اش كم و كمتر مي شود و خطرناك بودنش بيشتر و بيشتر .

قاتل بالفطره
011358.jpg
كشتارگاه هاي خمرهاي سرخ
به مزارع انسان معروف بود
تولد پل پوت ۲۹ ارديبهشت، 19 مي 1925

پريا چمن آرا
شايد اگر آمريكا آن  همه در كامبوج دخالت نمي كرد، كامبوجي ها گرفتار اين بلا نمي شدند. شاهزاده سيهانوك كه از 1945 كامبوج را از ژاپن مستقل كرده بود، حكومتش را مي كرد و 2ميليون كامبوجي قتل عام نمي شدند.
سال 1970 آمريكايي ها از كودتا عليه سيهانوك كه در جنگ ويتنام اصلا هوايشان را نداشت حمايت كردند. سيهانوك هم مجبور شد برود سراغ كمونيست ها و رهبرشان، پل پوت. پل پوت در واقع اسم اصلي رهبر كمونيست ها نبود. سالوت سار به خودش لقب داده بود poteintial politic يا سياستمدار بالقوه و به همين اسم معروف شد. او دوران كودكي خوشحالي داشت. خواهرش از زن هاي پادشاه بود و او مي توانست در قصر گشت و گذار كند و البته از انواع و اقسام بورسيه هاي تحصيلي هم برخوردار باشد. او براي تحصيلات به فرانسه رفت. آنجا به عضويت حزب كمونيست استقلال خواه كامبوج يا همان خِمِرهاي سرخ درآمد. درس و دانشگاه را گذاشت كنار و رفت دنبال سياسي بازي و بعد از اعدام رهبر قبلي حزب توسط سيهانوك، شد مرد همه كارة خمرها.
پل پوت، در سال 1975 اول سر حاكم آمريكايي كامبوج را و بعد سر سيهانوك را زير آب كرد. بعد هم مي خواست همين بلا را سر بقية كامبوجي ها بياورد. او كه به جلاد كامبوج معروف است، دستور داده بود همه افراد تحصيل كرده، روشنفكر و هر كسي كه ممكن بود علاقه اي به كمونيسم نداشته باشد را بكشند. در عرض 4 سال، جمعيت كامبوج از 5/7 ميليون نفر، به 5/5 ميليون رسيد.
پل پوت اولش مخ ويتنامي ها را هم زده بود كه براي جنگ با آمريكا از خاك كامبوج هم مي توانند استفاده كنند، اما ويتنامي ها سال 1979 به كامبوج حمله كردند تا بهتر از خاك آنجا استفاده كنند. جالب اينجاست كه آمريكايي ها از لج ويتنامي ها، پل پوت را كه به اسم درمان سرطان به چين فرار كرده بود، نماينده كامبوج در سازمان ملل مي دانستند.
۱۰ سال بعد، بالاخره ويتنام دست از سركامبوج برداشت و پل پوت به كشورش برگشت اما ديگر سراغ حكومت نرفت. او دستور اعدام رهبران كمونيست را داد و رفت به پناهگاهي در جنگل هاي شمال كامبوج اما دستگير شد و در زماني كه دولت براي زنده نگه داشتن يا نداشتنش تصميم مي گرفت، در تختخوابش مرد. آخرين كسي كه پل پوت كشت، خودش بود.

فيفا يا ايفا؟
011265.jpg
تاسيس فدراسيون جهاني فوتبال
۳۱ ارديبهشت، 21 مي 1904

سيداحسان بيكايي

ممكن است كسي بتواند ادعا كند كه تمام مكاتب فلسفي و تمام ايسم ها از فرانسه منشا گرفته اند. اما هيچ كس نمي تواند ادعا كند كه زادگاه فوتبال  جايي غير از جزيره باشد؛ حتي اگر تمام نشانه ها حاكي از فرانسوي بودن ماجرا باشند.
اصلا اولين مسابقه بين المللي فوتبال را انگلستان و اسكاتلند برگزار كردند؛ آن هم در سال 1872، موقعي كه فوتبال آن قدر در بريتانيا جا افتاده بود كه سازمان داشته باشد و فقط در جزيره بود كه فوتبال به طور قانوني بازي مي شد.
و تازه در سال 1904 بود كه بقيه كشو ر هاي اروپا به ذهنشان رسيد كه يك فدراسيون جهاني تشكيل بدهند اما چون فرانسوي ها در راس امور بودند و نمي خواستند سازمان فوتبال بريتانيا را به بزرگتري قبول كنند، زير بار نرفتند و فدراسيون اوليه را به رسميت نشناختند.
۲۱مي 1904، اولين جلسه اين فدراسيون در پاريس برگزار شد و 7 كشور اروپايي، فدراسيون بين المللي سازمان فوتبال را تشكيل دادند و اصلا FIFA از ابتداي نام فرانسوي اين سازمان گرفته شده است وگرنه اختصار نام انگليسي سازمان، IFFA مي شد. بريتانيا تا يك سال اين مجمع را به رسميت نشناخت اما سال 1905 به خواهش يك بارون فرانسوي به آنها اضافه شد و عملا سازمان فوتبال، كار فيفا را انجام  داد و بازي هاي المپيك 1908 و 1912 را برگزار كرد كه در هر دو هم انگلستان قهرمان شد.
جنگ جهاني اول و مرگ اولين رئيس فيفا باعث تق و لق شدن ماجرا شد و بريتانيا دوباره كنار كشيد و فيفا را بايكوت كرد چون حاضر نبود در كنار دشمنانش در يك سازمان باشد. فيفا اما بعد از جنگ جهاني اول هم تشكيل شد و آفريقاي جنوبي، اولين عضو غير اروپايي اي بود كه به آن اضافه شد. اولين جام جهاني هم با حضور تنها 4 كشور اروپايي در سال 1928 در اروگوئه برگزار شد.
فرانسه با رياست ژول  ريمه در فيفا يكه تازي مي كرد و حتي بعد ها جام جهاني را به نام ژول ريمه زدند اما بعد از جنگ جهاني دوم، 4 كشور بريتانيايي حاضر شدند به فيفا برگردند. سال 1947 در سالگرد تاسيس فيفا، مسابقه فوتبالي به نام بازي قرن در گلاسكو برگزار شد و منتخب بريتانياي كبير، جلوي چشم 135 هزار نفر، با نتيجه 1-6 منتخب بقيه اروپا را شكست داد.

هنوز زنده است؟
011256.jpg
تولد جان استوارت ميل
۳۰ ارديبهشت، 20 مي 1806

متين غفاريان
امسال دويست و يكمين سالگرد تولد جان استوارت ميل بود و نوشتن درباره يك فيلسوف 200 ساله آدم را دچار يأس فلسفي مي كند. چون تاريخ، از فيلسوف چيزي به جا نمي گذارد. ميل البته به يمن تحقيقات فلسفي هنوز زنده است. در همين ايران خودمان خشايار ديهيمي  دست كم 3 كتاب مستقل درباره او ترجمه كرده. اما در آستانه قرن بيست و يكم، آن ليبراليسم كلاسيكي كه ميل چهره شاخص آن در قرن 19 به حساب مي آمد، به تاريخ فلسفه تبعيد شده است. اين شكل ليبراليسم را نه تنها فيلسوفان كثرت گرايي مانند برلين و گري مورد انتقاد قرار دادند، كه ميراث داران ماركس هم لحظه اي در حمله به آن به خود شك راه ندادند. ظاهر قضيه آن است كه ليبراليسم كلاسيك براي هميشه طرد شده اما اين سؤال مطرح است كه پس چرا هنوز هم مورد نقد قرار مي گيرد؟
جواب در همان نقد هايي است كه مي پرسند چرا ليبراليسم بايد قواعد بازي را تعيين كند. پس دست به نقد، تا اينجاي كار، ليبراليسم به واسطه نقش مكارانه اش در تعيين قواعد بازي هنوز زنده است؛ قواعدي كه به زعم منتقدان در جهت برآوردن منافع هيولاي ددمنشي به نام سرمايه داري تنظيم شده اند. اما اين قواعد طوري است كه منتقدان با تمام آنها هم مخالفت نمي كنند. يكي از اين قواعد، آزادي فردي است؛ آزادي اي كه حتي آراي اكثريت مطلق هم نمي تواند آن را از كسي سلب كند.
اينجاست كه پاي فيلسوف 200 ساله به ميان مي آيد. در واقع تا حد زيادي تدوين نظري آزادي فردي و حرمت آن در برابر استبداد اكثريت، مديون جان استوارت ميل است. ميل با نوشتن رساله اي در آزادي ، از فرديت در برابر جمع دفاع كرد؛ در انقياد زنان از آزادي زنان در برابر آنچه سلطه طبيعي مردان خوانده مي شد و البته در انديشه هايي در باب اصلاحات پارلماني از برتري نخبگان در برابر عوام.
فلسفه ميل البته پاسخ بسياري از مشكلات اساسي را نمي دهد اما حداقل در طرح بسياري از پرسش ها سهيم بوده است. انگار در دويستمين سالگي آقاي فيلسوف، هنوز بهانه هايي براي نوشتن هست.

فهرست
نامه ها
فهرست
سينما تلويزيون
يانگوم ايراني
فردوسي پور در جگركي
رويدادهفته
ورزشي
فينگيل هاي جهان، متحد شويد!
بان فومل!
افشاگري آقاي سيار
با درد ساق مي پرم
رويدادهفته
جاي زورزدن اينجاست
مشكل خروجي 4 مچ انداز!
آتن درآتش
از كارآگاه فروتن تا كارآگاه درك
كي ميدونه، چي ميشه؟
فيلارمونيك آنچلوتي
هنر كشتن خلاقيت
اجتماعي
نيايش پاكان، انديشيدن در ملكوت آسمانها و زمين است
زندگي
احساس مي  كنم يه چيزيم مي شه
گاهي به آسمان زل بزن
يار دبستاني من چوبه دار مني
رويدادهفته
رازهاي سرزمين من
تنگه پُر هياهو
داستان ما و اين ميراث كهن
سينما
ستاره، نخل سينما
دوراهي عجيب كن
هياهوي بسيار يك غولجشنواره
بوي پوست فرانسوي
هفت شانس اول
دروغ هاي حقيقي
عشق هچل هفت
دلت تنگه، مرد تنها
دانش
هيچ كس داغشو دوست نداره
مظنونين هميشگي
به طور خلاصه
موسيقي
پاپ را آزاد كنيد ما نمي ترسيم!
بازگشت دوباره به نقطه صفر
روزها
خرمشهر خاكش دامن گير است
رويدادها
جهان كوچك
زلزله در تل آويو
كميسيون وينوگراد
متهم شماره۱
متهم شماره۲
متهم شماره۳
ما ايستاده ايم
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  دانش  |  سينما  |
|  موسيقي  |  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |