داستان درخت
ولادت حضرت زينب (س)
يك خرداد، 5 جمادي الاول۵ ق
متني كه خوانديد از كتاب آفتاب در حجاب برداشته شده كه روايتي داستاني است از زندگاني حضرت زينب(س)
سيد مهدي شجاعي
پريشان و آشفته از خواب پريدي و به سوي پيامبر دويدي. بغض، راه گلويت را بسته بود، چشم هايت به سرخي نشسته بود، رنگ رويت پريده بود، تمام تنت عرق كرده بود و گلويت خشك شده بود. دست و پاي كوچكت مي لرزيد و لب ها و پلك هايت را بغضي كودكانه، به ارتعاش وامي داشت. خودت را در آغوش پيامبر انداختي و با تمام وجود ضجه زدي.
پيامبر، تو را سخت به سينه فشرد و بهت زده پرسيد: چه شده دخترم؟
تو فقط گريه مي كردي.
پيامبر موهاي تو را از روي صورتت كنار زد، با دست هايش اشك چشم هايت را سترد، دو دستش را قاب صورتت كرد، بر چشم هاي خيست بوسه زد و گفت: يك كلام بگو چه شده دخترم! روشناي چشمم! گرماي دلم!
هق هق گريه به توامان سخن گفتن نمي داد.
پيامبر يك دستش را به روي سينه ات گذاشت تا تلاطم جانت را درون سينه فروبنشاند.
- حرف بزن ميوه دلم! تا جان از تن جدت رخت بر نبسته حرف بزن!
قدري آرام گرفتي، چشم هاي اشك آلودت را به پيامبر دوختي، لب برچيدي و گفتي: خواب ديدم! خواب پريشان ديدم. ديدم كه توفان به پا شده است. توفاني كه دنيا را تيره و تاريك كرده است. توفاني كه مرا و همه چيز را به اين سو و آن سو پرت مي كند. ناگهان در آن وانفسا چشم من به درختي كهنسال افتاد و دلم به سويش پر كشيد. خودم را سخت به آن چسباندم تا مگر از تهاجم توفان در امان بمانم. توفان شدت گرفت و آن درخت را هم ريشه كن كرد و من ميان زمين و آسمان معلق ماندم. به شاخه اي محكم آويختم. باد آن شاخه را شكست. به شاخه اي ديگر متوسل شدم. آن شاخه هم در هجوم بي رحم باد دوام نياورد. من ماندم و دو شاخه به هم متصل. دو دست را به آن دو شاخه آويختم و سخت به آن هر دو دل بستم. آن دو شاخه نيز با فاصله اي كوتاه از هم شكست و من حيران و وحشتزده و سرگردان از خواب پريدم...
كلام تو به اينجا كه رسيد، بغض پيامبر تركيد.
- آن درخت كهنسال، جد توست عزيز دلم كه به زودي تندباد اجل او را از پاي در مي آورد و تو ريسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه مي بندي و پس از مادر، دل به پدر- آن شاخه ديگر- خوش مي كني و پس از پدر، دل به دو برادر مي سپاري كه آن دو نيز در پي هم، ترك اين جهان مي گويند و تو را با يك دنيا مصيبت و غربت، تنها مي گذارند.
واژه مي خواهم من
تولد احمدرضا احمدي
۳۰ ارديبهشت 1319
احمدرضا احمدي
من هميشه با سه واژه زندگي كرده ام،
راه ها رفته ام،
بازي ها كرده ام:
درخت
پرنده
آسمان.
من هميشه در آرزوي واژه هاي ديگر بودم.
به مادرم مي گفتم:
از بازار واژه بخريد،
مگر سبدتان جا ندارد؟!
مي گفت:
با همين سه واژه زندگي كن،
با هم صحبت كنيد
با هم فال بگيريد
كم داشتن واژه فقر نيست.
من مي دانستم كه فقر مدادرنگي نداشتن
بيشتر از فقر كم واژگي است.
وقتي با درخت بودم
پرنده مي گفت:
درخت را بايد با رنگ سبز نوشت
تا من آرزوي پرواز كنم.
من درخت را فقط با مداد زرد مي توانستم بنويسم،
تنها مدادي كه داشتم
و پرنده در زردي
واژه درخت را پاييزي مي ديد
و قهر مي كرد.
صبح امروز به مادرم گفتم:
براي احمدرضا مداد رنگي بخريد.
مادرم خنديد:
درد شما را واژه دوا مي كند!
(از دفتر شعر يادگاري )
عقابي كه عاشق آدامس بود
تولد احمدرضا عابدزاده
۴ خرداد 1345
مهدي اميرپور
تمام ماجرا برمي گردد به جام ملت هاي 1988 آسيا. 14 نفر از بازيكنان تيم ملي در نامه اي، از حضور در تيم ملي كنار كشيدند تا پرويز دهداري سرمربي تيم ملي را كله كنند. اما ته داستان به جايي رسيد كه پرويز دهداري هر 14 نفر را كه از ستارگان بودند كنار گذاشت و جاي آنها يك سري فوتباليست گمنام را به تيم ملي دعوت كرد. يكي از آن جوانان احمدرضا عابدزاده بود.
در آن سال كمتر كسي مي توانست تصور كند كه گلر جوان و گمنام دعوت شده به تيم ملي مي تواند لقب بزرگ ترين دروازه بان تاريخ فوتبال ايران را مال خود كند. اما او توانست. او به قدري در كارش استاد بود كه در سال هاي بعد باقي دروازه بان ها هم براي اينكه به شهرت برسند، به تقليد از او آدامس مي جويدند، موهايشان را ژل مي زدند و لبخند از روي لب شان محو نمي شد.
معلق هاي او در بازي تاريخي با استراليا در لحظاتي كه يك تماشاگر استراليايي تور دروازه ايران را پاره كرده بود، هنوز از حافظه كسي پاك نشده. پس از آن مسابقه همه فهميدند كه صعود به جام جهاني را مديون او هستند. واقعا كدام دروازه باني بود كه مي توانست در 7 دقيقه ابتدايي آن مسابقه 10 بار توپ را از روي خط دروازه برگرداند. او تابوشكن ترين فوتباليست آن سال هاي ايران بود. كسي كه مقابل دوربين تلويزيون در يك برنامه زنده آدامس جويد تا صداي همه را دربياورد.
روزي كه براي كمك به مردم زلزله زده بم با بليزر مشهورش به آنجا رفت و روزي كه در استاديوم آزادي با اليور كان روبوسي كرد و به صورت رسمي فوتبال را كنار گذاشت، جزء فراموش نشدني ترين خاطرات تماشاگران فوتبال ايران به حساب مي آيد.
من از كجا، عشق از كجا
تولد همايون شجريان
۳۱ ارديبهشت 1354
نسيم مرعشي
مي گويند موسيقي آوازي ايران، چندين دهه است كه چهره مهمي ندارد. مي گويند آواز ايران در حال ركود است. مي گويند آواز سنتي ديگر طرفدار ندارد. مي گويند مردم ديگر تحمل شنيدن تحرير و رديف و بداهه را ندارند و دوست دارند تصنيف و ترانه گوش بدهند.
شايد هم حق داشته باشند، با وضعي كه آموزش موسيقي در ايران دارد. در قديم خواننده و نوازنده شدن حرمت داشت، زحمت داشت. هيچ كس با هفته اي يكي دو ساعت كار، هنرمند نمي شد. مي گويند درويش خان براي ياد گرفتن رديف، سال ها در خانه آقاي حسينقلي، نوكري خانه او را مي كرده.
شايد همين تاثير همنشيني با استاد است كه گاهي باعث مي شود پسران موفقي را در موسيقي ببينيم كه راه پدرانشان را رفته اند.
البته 15سال پيش كه همايون شجريان به عنوان نوازنده تنبك در كنسرت هاي پدرش شركت مي كرد، هيچ كس فكر نمي كرد كه او در خوانندگي هم اين طور بدرخشد. آن موقع نوازندگي او چيزي از بقيه گروه كم نداشت و همين موضوع به كسي اجازه نداد انگ آقازادگي به همايون بچسباند.
همايون كه مي گويد از 10 سالگي پيش پدرش شاگردي آواز مي كرده، از سال۷۸ به بعد در كنسرت ها با آواز، پدرش را همراهي مي كرد. اولين كاست مشتركشان معماي هستي بود كه درآمد و خيلي سر و صدا كرد. كسي انتظار نداشت كه همايون اين قدر خوب بخواند.
سال،۸۰ همايون اولين كاست مستقلش، نسيم وصل را بيرون داد كه هر چند برخلاف كارهاي پدرش بيشتر تصنيف دارد تا آواز، ولي قطعه آواز در همايون آن نشان مي دهد كه او هنوز رديف را فراموش نكرده است.
در ظهور اين همه موسيقي غيرسنتي، همايون شجريان به مردم نشان داد كه هنوز موسيقي سنتي ايران جاي كار دارد و هنوز مي شود در آن خودي نشان داد.
دوستي مي گفت در آواز ايران، شجريان اول است و بعدش دوم و سوم و چهارم نداريم. تا ببينم همايون در رتبه چندم قرار مي گيرد.
شور شهناز
تولد جليل شهناز
۱ خرداد 1300
ليلا خجسته راد
هر روز كه كوچه پس كوچه هاي اصفهان را طي مي كرد و از مدرسه به خانه برمي گشت، يكسر به سراغ برادر بزرگ تر مي رفت و با لحني كودكانه از او مي خواست كه تار بنوازد و حسين هم سخاوتمندانه هر چه داشت به او مي آموخت.
جليل و حسين و تار، همچون سه دلداده در زير سايه پدر كه او نيز خود از نوازندگان بنام تار، سه تار و تنبور در اصفهان بود، لحظه اي از يكديگر جدا نبودند. از حُسن تصادف، او و حسن كسايي، استاد ني در كنار هم قرار گرفتند. پدر كسايي هم از شيفتگان موسيقي به شمار مي رفت. دوستي خانواده شهناز و كسايي موجب شد كه جليل و حسن در موسيقي همنواز شوند. جليل از سال 1324 مقيم تهران شد و از همان ابتدا با راديو تهران شروع به كار كرد و در بسياري از برنامه ها به عنوان تك نواز شركت داشت. او با استفاده از تكنيك هاي برجسته توانست بسياري از رديف هاي موسيقي سنتي ايران را با تار بنوازد كه از جمله نواختن در مايه دشتي و دشتستاني است كه بسيار ارزش دارد. جليل شهناز علاوه بر نواختن تار كه ساز اختصاصي وي محسوب مي شود، با نواختن ويولن ، سنتور و ضرب نيز آشنايي كامل دارد و آنها را بسيار دلنشين مي نوازد.
محمدرضا شجريان درباره او مي گويد: ساز استاد شهناز همانند آبشاري خروشان در لحظه فرو مي ريزد و در ذهنيت شنونده، تصويري به وجود مي آورد كه من آرزو داشتم اي كاش دستي در فيلم برداري داشتم و كليپي از آن مي ساختم. من با ساز شهناز زندگي مي كنم و صداي ساز او در من جاري است. فكر من يك فكر آوازي است و تنها سازي كه خاصيت آوازي دارد، ساز جليل شهناز است. شهناز براي من دنياي ديگري است و دوست دارم ساز او را به تنهايي بشنوم. استاد شهناز به بيان واقعي در ساز رسيده است و تنها حسن كسايي است كه در كنار شهناز، يگانه است. من سال هاست كه با ساز شهناز زندگي مي كنم و در ماشينم جز صداي ساز شهناز چيز ديگري ندارم تا از آن لذت ببرم. ساز شهناز عطر و پيامي دارد كه آدم را به فضايي مي برد كه ديگران نمي توانند. شهناز در ما زندگي مي كند و ما با شهناز زندگي مي كنيم .
محمدرضا شجريان هميشه مي گويد كه خود را شاگرد شهناز و تنها شاگرد او مي داند.
صدسالگي يك رويا
تولد عبدالحسن سپنتا
۴ خرداد 1286
سعيد جعفريان
خيلي ها فكر مي كنند كه عبدالحسين سپنتا اولين كسي است كه در ايران فيلم ساخته اما مثل خيلي از اطلاعات ديگر ما كه پر از شيشه خرده و شايعه است، اين يكي هم كاملا غلط است.
قبل از سپنتا تلاش هايي شده بود و فيلم هايي هم ساخته شده بود كه اتفاقا خوب هم تركانده بودند اما اهميت سپنتا و علت مشهور شدنش ساخت فيلم دختر لر است؛ اولين فيلم ناطق سينماي ايران. سپنتا كه در مدرسه سن لوئي تهران و نيز در اصفهان و در كالج آمريكايي ها تحصيل كرده بود، علاقه ديوانه واري به تاريخ و ادبيات باستان داشت. اين عشق و علاقه او را به هندوستان كشاند. آشنايي او با سينما خيلي تصادفي شكل گرفت. سپنتا در هندوستان با اردشير ايراني كه يك عشق فيلم درست و درمان بود آشنا شد و خيلي زود با هم صميمي شدند. ايراني كه خيلي تحت تأثير پيشرفت سينماي هند قرار گرفته بود، به سپنتا پيشنهاد كرد كه مشتركا فيلمي ايراني و ناطق براي ايراني ها بسازند. سپنتا پذيرفت و به همراه ايراني يك دوره مطالعات تئوريك در زمينه سينما و سناريونويسي را آغاز كردند سپنتا سناريويي نوشت كه اردشير ايراني با عنوان ناظر فني در آن شريك بود. بزرگ ترين مشكل اين دو در ساخت فيلم، پيدا كردن بازيگراني بود كه به زبان فارسي هم آشنايي داشته باشند. بعد از كلي بالا و پايين و تحقيق بالاخره يكي از كارمندان استوديوي آنها به نام روح انگيز، جهت ايفاي نقش دختر لر در فيلم برگزيده شد. نقش هاي ديگر را هادي شيرازي و سهراب پوري ايفا مي كردند و چند تا از نقش هاي فرعي را هم خود سپنتا با تغيير صدا و لحن بازي كرد! بعد از 7 ماه كار مداوم، اولين فيلم ناطق تاريخ سينماي ايران شكل گرفت؛ فيلمي كه عوام به آن جعفر و گلنار مي گفتند و براي ديدنش سر و دست مي شكستند. با اينكه نقش اساسي در تهيه اين فيلم را سپنتا برعهده داشت. اما كار به نام اردشير ايراني تمام شد و سمت سپنتا در آن به عنوان كارگردان قيد شد.
در 30آبان 1312، اولين نمايش اين فيلم در سينما ماياك لاله زار آغاز شد و طوري از آن استقبال شد كه بعد از 37 روز فروش، ركورد فروش فيلم در ايران را زد و بعد از آن به مدت 120روز در سينما سپه اكران شد و حتي سال بعد هم اكران هاي چندباره داشت.
در واقع توفيق عجيب و دور از ذهن دختر لر سينماي صامت را در ايران كاملا از رونق انداخت و عصر جديدي را براي سينماي ايران آغاز كرد.
عبدالحسين سپنتا امسال 100ساله شده است؛ مرد مؤدب و جنتلمني كه اگر هوس سفر به هندوستان به سرش نزده بود ، معلوم نبود سينماي ايران حالا كجا بود و چه مي كرد!
زنده ام كه مقدمه بنويسم
تولد جعفر مدرس صادقي
۲۹ ارديبهشت 1333
علي به پژوه
جعفر مدرس صادقي، از معدود نويسنده هاي ايراني است كه نوشتن را با سهل انگاري برگزار نمي كند؛ يك نويسنده تمام وقت كه هيچ چيز برايش مهم تر و بالاتر از نوشتن نيست. همه اينها را از ساختمان مستحكم، نثر دقيق و منحصر به فرد داستان هايش هم مي توان فهميد. در داستان هاي او به شكل فشرده اي مي توان حيات ايراني ها، آرزوها، آمال و كابوس هايشان را ديد.
او نوشتن را از سال 1356 با بچه ها بازي نمي كنند آغاز كرده است. به هر دو فرم داستان كوتاه و رمان به يك ميزان دلبستگي دارد و برخي از داستان كوتاه هايش مثل پدرها و پسرها (چاپ شده در مجموعه آن طرف خيابان )، جزء بهترين داستان كوتاه هاي تاريخ ادبيات ايران به حساب مي آيند. او در ضمن، صاحب سه گانه كسرا (به ترتيب وقوع وقايع: شريك جرم ، كله اسب و سفر كسرا ) هم هست؛ سه گانه اي كه در آن تعدادي از عجيب ترين و غيرمنتظره ترين لحظات ادبيات معاصر ايران را مي توانيد پيدا كنيد. مشهورترين رمان او گاوخوني (1362) است كه احتمالا اقتباس غيرمتعارف بهروز افخمي هم به شهرت آن كمك كرده.
مدرس صادقي تنها به واسطه داستان هاي پرتعدادش شناخته نمي شود. او يك همه فن حريف به معناي واقعي كلمه است. او علاوه بر نوشتن، ترجمه هم مي كند. مجموعه لاتاري، چخوف و داستان هاي ديگر او كه مجموعه اي از بهترين داستان كوتاه هاي مدرن است، همچنين به عنوان يكي از بهترين گزيده داستان هاي ترجمه شده به فارسي شناخته مي شود. مزه مقاله ريموند كارور؛ صدايي ملايم و آرام در اين كتاب، همچنان زير زبانمان است.
او در ضمن مصحح متون ادبي كهن هم هست و با ميراث ادبي مملكتش مثل اشياي لوكسي كه فقط به درد تزئين كنج قفسه كتابخانه مي خورند، برخورد نمي كند؛ آنها را بازخواني كرده و تدوين مجددي از آنها ارائه داده است.
براي مثال مدرس صادقي اعتقاد دارد تاريخ بيهقي اولين رمان به زبان فارسي است.
مقدمه هاي عالي اش هم زبانزد است. به نظر من مقدمه اي كه بر ترجمه اش و تصحيحات متون كهنش نوشته، جزء بهترين مقدمه ها به زبان فارسي هستند. او قبل از هر چيز، مقدمه باز است. در يكي از مصاحبه هايش مي گويد كه داده برايش نسخه اي تازه از رمان جان اوهارا را فقط به خاطر آنكه جان آپدايك بر آن مقدمه تازه اي نوشته، از آمريكا بياورند.
اين هم يك تكه از آن مقدمه هاي پر و پيمان: نويسنده ايراني با داستان برخورد حرفه اي نمي كند. مخاطب را در نظر نمي گيرد؛ يا براي سايه اش مي نويسد، يا حداكثر براي عمه اش!
ما ايستاده ايم
عقب نشيني اسرائيل از جنوب لبنان
۳ خرداد، 24 مي 2000
محمدمهدي اسلامي
... ما لبنان را اشغال كرده بوديم اما حقيقتش لبنان ما را در خودش گرفتار كرده بود. اوايل سال 1982 كه برگه فراخوان به خدمت در ارتش به دستم رسيد، آريل شارون وزير دفاع بود و فكر مي كرد مي شود با يك حمله بزرگ، مشكل لبنان را حل كرد اما طرح او شكست خورد. ما به جاي ايجاد تغييرات در لبنان، خودمان در باتلاق اين كشور فرو رفتيم. عقب نشيني از جنوب لبنان خيلي درد داشت . اينها جملاتي از كتاب خاطرات يك سرباز بازنشسته ارتش اسرائيل در سال هاي 1982 تا 2002 است. خاطرات او مربوط به اولين شكست اسرائيل پس از 5 پيروزي بزرگ بر ارتش هاي عربي است؛ زماني كه مذاكرات عرفات و مسئولان آمريكايي و اسرائيلي براي حل كشمكش خاورميانه، راه به جايي نبرده بود و ارتش اسرائيل پس از تلفات گسترده در عمليات هاي استشهادي حزب الله، در حركتي يك جانبه و بدون گرفتن كمترين امتيازي، در بامداد 24 مي ۲۰۰۰ از اراضي اشغالي جنوب لبنان عقب نشيني كرد و به جز مناطقي محدود از مزارع شبعا، نيروهاي خود را از همه مناطق تحت اشغال عقب كشيد. اين اقدام باعث شد تا سيدحسن نصرالله محبوبيتي بي سابقه در ميان اعراب پيدا كند و تلويزيون ماهواره اي المنار حزب الله در آن سال، بيشترين تعداد بينندگان را بين شبكه هاي ماهواره اي عرب پيدا كند. از سوي ديگر حزب الله لبنان با تكيه بر اين موفقيت توانست حضور خود را در عرصه سياسي لبنان تقويت كند تا جايي كه علاوه بر حضور پرتعداد در پارلمان لبنان، سكان تعدادي از وزارتخانه ها را هم به دست گيرد.
اين پيروزي، حاصل 18 سال مقاومت بود كه نقطه سرآغازش 11 نوامبر 1982 و عمليات شهيد احمد قصير است (اندكي پس از اشغال جنوب لبنان توسط اسرائيل) عملياتي كه منجر به كشته شدن 76 افسر و سرباز اسرائيلي شد. امام موسي صدر، سيدعباس موسوي، شيخ راغب حرب و سيدحسن نصرالله، 4 چهره سرشناس حزب الله در اين سال ها بودند.
در لبنان، 25 مي ، روز مقاومت و آزادي است.
عكاس پيرزن ها
درگذشت رابرت كاپا
۴ خرداد، 25 مي 1954
رضامختاري
فقط و فقط يك عكس كافي است تا رابرت كاپا را به جا بياوريم؛ عكس يك مرد تفنگ در دست كه روي هوا پريده و به شهادت زيرنويس، عكس يك شبه نظامي جمهوري خواه در جنگ هاي اسپانياست و عكاس درست لحظه كشته شدنش را تصوير كرده. كاپا 94 سال پيش در بوداپست به دنيا آمد. عاشق اين بود كه نويسنده شود، اما از وقتي كه در 18 سالگي براي كار به آژانس عكسي در برلين رفت، سرنوشتش با تصوير رقم خورد. كاپا از جنگ هاي مختلفي در قرن بيستم عكاسي كرد. با آن كه او يكي از بي پرواترين عكاسان جنگ است مي گويند به شدت و دقت به سر و وضعش مي رسيد و خوب مي پوشيد و خوب مي خورد و خوب مي گشت. كاپا آژانس عكاسي معتبر مگنوم را به همراهي هانري كارتيه برسون و چند فوتو ژورناليست شاخص ديگر تاسيس كرد.گفته مي شد كه استيون اسپيلبرگ، فيلم نجات سرباز رايان را براساس عكس هاي او ساخته است. خود اين كارگردان بعد ها در يك گفت و گو اين قضيه را تاييد كرد: كاپا بهترين عكاس جنگي بود. اگر به عكس هايش نگاه كنيد، مي بينيد كه هم واضح هستند، هم محو. در آن موقعيتي كه او عكس مي گرفته، نمي شده جور ديگري كار كرد. كم كم اين وضوح و عدم وضوح به ويژگي كار او تبديل شد و من هم موقعي كه مي خواستم نجات سرباز رايان را بسازم، فيلم را از دريچه دوربين عكاسي او ديدم. چيزي نيست كه بشود توضيحش داد. يك حس است، يا متوجه مي شويم، يا نمي شويم .
كاپا در سال 1954 در هندوچين روي مين رفت و مرد. او درباره جنگ جهاني دوم گفته است: اين جنگ، مثل هنرپيشه زني است كه پير شده؛ خوش عكسي اش كم و كمتر مي شود و خطرناك بودنش بيشتر و بيشتر .
قاتل بالفطره
كشتارگاه هاي خمرهاي سرخ
به مزارع انسان معروف بود
تولد پل پوت ۲۹ ارديبهشت، 19 مي 1925
پريا چمن آرا
شايد اگر آمريكا آن همه در كامبوج دخالت نمي كرد، كامبوجي ها گرفتار اين بلا نمي شدند. شاهزاده سيهانوك كه از 1945 كامبوج را از ژاپن مستقل كرده بود، حكومتش را مي كرد و 2ميليون كامبوجي قتل عام نمي شدند.
سال 1970 آمريكايي ها از كودتا عليه سيهانوك كه در جنگ ويتنام اصلا هوايشان را نداشت حمايت كردند. سيهانوك هم مجبور شد برود سراغ كمونيست ها و رهبرشان، پل پوت. پل پوت در واقع اسم اصلي رهبر كمونيست ها نبود. سالوت سار به خودش لقب داده بود poteintial politic يا سياستمدار بالقوه و به همين اسم معروف شد. او دوران كودكي خوشحالي داشت. خواهرش از زن هاي پادشاه بود و او مي توانست در قصر گشت و گذار كند و البته از انواع و اقسام بورسيه هاي تحصيلي هم برخوردار باشد. او براي تحصيلات به فرانسه رفت. آنجا به عضويت حزب كمونيست استقلال خواه كامبوج يا همان خِمِرهاي سرخ درآمد. درس و دانشگاه را گذاشت كنار و رفت دنبال سياسي بازي و بعد از اعدام رهبر قبلي حزب توسط سيهانوك، شد مرد همه كارة خمرها.
پل پوت، در سال 1975 اول سر حاكم آمريكايي كامبوج را و بعد سر سيهانوك را زير آب كرد. بعد هم مي خواست همين بلا را سر بقية كامبوجي ها بياورد. او كه به جلاد كامبوج معروف است، دستور داده بود همه افراد تحصيل كرده، روشنفكر و هر كسي كه ممكن بود علاقه اي به كمونيسم نداشته باشد را بكشند. در عرض 4 سال، جمعيت كامبوج از 5/7 ميليون نفر، به 5/5 ميليون رسيد.
پل پوت اولش مخ ويتنامي ها را هم زده بود كه براي جنگ با آمريكا از خاك كامبوج هم مي توانند استفاده كنند، اما ويتنامي ها سال 1979 به كامبوج حمله كردند تا بهتر از خاك آنجا استفاده كنند. جالب اينجاست كه آمريكايي ها از لج ويتنامي ها، پل پوت را كه به اسم درمان سرطان به چين فرار كرده بود، نماينده كامبوج در سازمان ملل مي دانستند.
۱۰ سال بعد، بالاخره ويتنام دست از سركامبوج برداشت و پل پوت به كشورش برگشت اما ديگر سراغ حكومت نرفت. او دستور اعدام رهبران كمونيست را داد و رفت به پناهگاهي در جنگل هاي شمال كامبوج اما دستگير شد و در زماني كه دولت براي زنده نگه داشتن يا نداشتنش تصميم مي گرفت، در تختخوابش مرد. آخرين كسي كه پل پوت كشت، خودش بود.
فيفا يا ايفا؟
تاسيس فدراسيون جهاني فوتبال
۳۱ ارديبهشت، 21 مي 1904
سيداحسان بيكايي
ممكن است كسي بتواند ادعا كند كه تمام مكاتب فلسفي و تمام ايسم ها از فرانسه منشا گرفته اند. اما هيچ كس نمي تواند ادعا كند كه زادگاه فوتبال جايي غير از جزيره باشد؛ حتي اگر تمام نشانه ها حاكي از فرانسوي بودن ماجرا باشند.
اصلا اولين مسابقه بين المللي فوتبال را انگلستان و اسكاتلند برگزار كردند؛ آن هم در سال 1872، موقعي كه فوتبال آن قدر در بريتانيا جا افتاده بود كه سازمان داشته باشد و فقط در جزيره بود كه فوتبال به طور قانوني بازي مي شد.
و تازه در سال 1904 بود كه بقيه كشو ر هاي اروپا به ذهنشان رسيد كه يك فدراسيون جهاني تشكيل بدهند اما چون فرانسوي ها در راس امور بودند و نمي خواستند سازمان فوتبال بريتانيا را به بزرگتري قبول كنند، زير بار نرفتند و فدراسيون اوليه را به رسميت نشناختند.
۲۱مي 1904، اولين جلسه اين فدراسيون در پاريس برگزار شد و 7 كشور اروپايي، فدراسيون بين المللي سازمان فوتبال را تشكيل دادند و اصلا FIFA از ابتداي نام فرانسوي اين سازمان گرفته شده است وگرنه اختصار نام انگليسي سازمان، IFFA مي شد. بريتانيا تا يك سال اين مجمع را به رسميت نشناخت اما سال 1905 به خواهش يك بارون فرانسوي به آنها اضافه شد و عملا سازمان فوتبال، كار فيفا را انجام داد و بازي هاي المپيك 1908 و 1912 را برگزار كرد كه در هر دو هم انگلستان قهرمان شد.
جنگ جهاني اول و مرگ اولين رئيس فيفا باعث تق و لق شدن ماجرا شد و بريتانيا دوباره كنار كشيد و فيفا را بايكوت كرد چون حاضر نبود در كنار دشمنانش در يك سازمان باشد. فيفا اما بعد از جنگ جهاني اول هم تشكيل شد و آفريقاي جنوبي، اولين عضو غير اروپايي اي بود كه به آن اضافه شد. اولين جام جهاني هم با حضور تنها 4 كشور اروپايي در سال 1928 در اروگوئه برگزار شد.
فرانسه با رياست ژول ريمه در فيفا يكه تازي مي كرد و حتي بعد ها جام جهاني را به نام ژول ريمه زدند اما بعد از جنگ جهاني دوم، 4 كشور بريتانيايي حاضر شدند به فيفا برگردند. سال 1947 در سالگرد تاسيس فيفا، مسابقه فوتبالي به نام بازي قرن در گلاسكو برگزار شد و منتخب بريتانياي كبير، جلوي چشم 135 هزار نفر، با نتيجه 1-6 منتخب بقيه اروپا را شكست داد.
هنوز زنده است؟
تولد جان استوارت ميل
۳۰ ارديبهشت، 20 مي 1806
متين غفاريان
امسال دويست و يكمين سالگرد تولد جان استوارت ميل بود و نوشتن درباره يك فيلسوف 200 ساله آدم را دچار يأس فلسفي مي كند. چون تاريخ، از فيلسوف چيزي به جا نمي گذارد. ميل البته به يمن تحقيقات فلسفي هنوز زنده است. در همين ايران خودمان خشايار ديهيمي دست كم 3 كتاب مستقل درباره او ترجمه كرده. اما در آستانه قرن بيست و يكم، آن ليبراليسم كلاسيكي كه ميل چهره شاخص آن در قرن 19 به حساب مي آمد، به تاريخ فلسفه تبعيد شده است. اين شكل ليبراليسم را نه تنها فيلسوفان كثرت گرايي مانند برلين و گري مورد انتقاد قرار دادند، كه ميراث داران ماركس هم لحظه اي در حمله به آن به خود شك راه ندادند. ظاهر قضيه آن است كه ليبراليسم كلاسيك براي هميشه طرد شده اما اين سؤال مطرح است كه پس چرا هنوز هم مورد نقد قرار مي گيرد؟
جواب در همان نقد هايي است كه مي پرسند چرا ليبراليسم بايد قواعد بازي را تعيين كند. پس دست به نقد، تا اينجاي كار، ليبراليسم به واسطه نقش مكارانه اش در تعيين قواعد بازي هنوز زنده است؛ قواعدي كه به زعم منتقدان در جهت برآوردن منافع هيولاي ددمنشي به نام سرمايه داري تنظيم شده اند. اما اين قواعد طوري است كه منتقدان با تمام آنها هم مخالفت نمي كنند. يكي از اين قواعد، آزادي فردي است؛ آزادي اي كه حتي آراي اكثريت مطلق هم نمي تواند آن را از كسي سلب كند.
اينجاست كه پاي فيلسوف 200 ساله به ميان مي آيد. در واقع تا حد زيادي تدوين نظري آزادي فردي و حرمت آن در برابر استبداد اكثريت، مديون جان استوارت ميل است. ميل با نوشتن رساله اي در آزادي ، از فرديت در برابر جمع دفاع كرد؛ در انقياد زنان از آزادي زنان در برابر آنچه سلطه طبيعي مردان خوانده مي شد و البته در انديشه هايي در باب اصلاحات پارلماني از برتري نخبگان در برابر عوام.
فلسفه ميل البته پاسخ بسياري از مشكلات اساسي را نمي دهد اما حداقل در طرح بسياري از پرسش ها سهيم بوده است. انگار در دويستمين سالگي آقاي فيلسوف، هنوز بهانه هايي براي نوشتن هست.