كمتر كسي براي كتاب هاي ميلان كوندرا مقدمه مي نويسد. خواننده ها عادت كرده اند كتاب كوندرا را باز كنند و بدوند وسط ماجرا. بعد از گذشت چهل سال از تاريخ انتشار اولين رمان كوندرا (شوخي)، مردم همچنان با شوق و ذوق كتاب هاي او را باز مي كنند. كوندرا در مملكت ما و همه نقاط ديگر هنوز قرباني مي گيرد و باوجود اين همه نويسنده كوچك و بزرگ، خيلي ها او را به ديگران ترجيح مي دهند. ماه گذشته كتاب جديدي از كوندرا در ايران منتشر شد با عنوان رمان، حافظه، فراموشي كه مجموعه اي است از مقالات او. همزمان آخرين كتاب كوندرا به نام پرده هم در پاريس منتشر شده و كلي سروصدا به پا كرده است. براي پرداختن به كوندرا بهانه از اين بيشتر پيدا نمي شود! پس اين دو صفحه را به جاي همه مقدمه هايي كه بر كتاب هاي كوندرا نوشته نشده، از ما بپذيريد.
رمان، حافظه، فراموشي يك عنوان كوندرايي ديگر. اين كتاب، فرقش با ساير كارهاي كوندرا در اين است كه اينجا كوندرا مستقيما مقاله نوشته.
۷ مقاله درباره مدرنيسم در ادبيات و نويسندگان و كتاب هايي كه دوست مي دارد: دون كيشوت (سروانتس)، مادام بواري (فلوبر)، صومعة پارم (استاندال) و كارهاي كافكا. رمان، حافظه، فراموشي را خجسته كيهان ترجمه و نشر علم منتشر كرده است.
زهرا سپيدنامه
چه كسي جرات مي كند نگاه تمسخرآميز نويسندة چك را بر منتقدان ببيند و از اين كه او چه مي گويد، سخن بگويد؟ چه كسي مي تواند درمورد كوندرا نظر بدهد و دچار سوءتفاهم نباشد؟ كوندرا همه را به شك مي اندازد. كاري مي كند كه انسان به آن چه با دو چشم خودش مي بيند اطمينان نكند و خط بطلاني بكشد روي همه برداشت هاي شخصي اش. كوندرا همه را دچار سوءتفاهم مي كند و البته از اين سوءتفاهم لذت مي برد: فصل چهارم خنده و فراموشي ، به شكل كتابي كوچك در چكسلواكي منتشر شد. نخستين باري كه اثري از من پس از ممنوعيتي 22 ساله منتشر مي شد. يك بريدة روزنامه اي برايم فرستادند، منتقد از من خشنود بود و به عنوان سند هوشمندي اش سطري را كه به نظرش درخشان مي رسيد نقل كرده بود: از زمان جيمز جويس، پي برده ام كه بزرگ ترين ماجراي زندگي مان، نبود ماجراست و تا آخر. لذت عجيب و شريرانه اي بردم از ديدن خودم كه سوار بر خر سوءتفاهم به زادگاهم بازگشته بودم! (هويت)
اما كوندرا، با همة اين پيچيدگي ها، معلم خوبي است؛ از آن معلم هايي كه به دانش آموزان اجازه مي دهد تجربه كنند و حتي به اشتباه بيفتند. كوندرا به انسان ها دوباره نگاه كردن را مي آموزد و خواننده را مجبور مي كند از چند زاويه مختلف به يك اتفاق ساده و پيش پاافتاده بنگرد. مرد كالسكة كوچكي را با كودكي به پيش مي راند. زن در كنار او راه مي رفت. چهره مرد ساده، بي آلايش، فقير، خندان، كمي نگران و پيوسته آماده براي خم شدن به سوي كودك، دماغ او را گرفتن و فريادهايش را آرام كردن بود. چهره زن نشان از دلزدگي، ديرجوشي، خودبيني، گهگاه حتي بدجنسي داشت. شانتال ديد كه اين منظره به انواع گوناگون به وجود مي آيد: مرد در كنار زن كالسكه اي كوچك را به پيش مي راند و درعين حال كودكي را در سبدي مخصوص، بر دوش حمل مي كرد. مرد در كنار زني كالسكه كوچك را پيش مي راند. كودكي را بر روي شانه ها و كودكي ديگر را در سبدي روي شكم حمل مي كرد. مرد در كنار زن بدون كالسكه كوچك، دست كودكي را گرفته بود. سه كودك ديگر را بر پشت، بر روي شكم و بر روي شانه ها حمل مي كرد. سرانجام زني بدون مرد، كالسكة كوچك را پيش مي راند. اين كار را با چنان شدت و قدرتي انجام مي داد كه از عهدة مردان هم خارج بود، طوري كه شانتال كه در همان پياده رو راه مي رفت مجبور شد در آخرين لحظه كنار بكشد! (هويت).
حقيقت قرار است از دل همين اتفاقات ساده و پيش پاافتاده رخ بنمايد. شخصيت هاي اصلي داستان همان آدم هاي عادي دور و برمان هستند، همان هايي كه هر روز بي هوا از كنارشان مي گذريم، موقع عبور از خيابان به شان تنه مي زنيم و در شلوغي مترو پايشان را لگد مي كنيم. همان طور كه حوا از دنده آدم درآمد، همان طور كه ونوس از امواج زاده شد، اگنس از حركات آن زن شصت ساله در كنار استخر كه براي نجات غريق دست تكان داد و مشخصات چهره اش ديگر از ذهنم دارد محو مي شود، سر برآورد. در آن موقع دلتنگي بزرگ و وصف ناپذيري عارضم شد و اين دلتنگي باعث زاده شدن زني شد كه من او را اگنس مي نامم. (جاودانگي) همان طور كه اگنس كوندرا از حركات دست يك زن شصت ساله در كنار استخر زاده شد، قهرمان هم قرار است از وقايع روزمرة پيرامونمان زاده شود. كوندرا به ما مي آموزد كه خيابان محل تردد قهرمان هاست و براي پيداكردن حقيقت زندگي لازم نيست راه درازي برويم، فقط كافي ا ست هنر ديدن را بياموزيم، ياد بگيريم از كنار بريده صفحه حوادث روزنامه صبح بي اهميت نگذريم و براي دختري كه به قصد خودكشي وسط يك بزرگراه مي نشيند دل بسوزانيم. اين اصل انكارناشدني را كه همة ذرات هستي به هم وابسته اند، بپذيريم و حواسمان باشد زيرگرفتن يك گربه در يك شب باراني ممكن است تاثير عجيبي بر ده سالگي نوه مان داشته باشد.
بله، كوندرا دوباره و چندباره نگاه كردن را مي آموزد و آموزش او به نحوي است كه خواننده بعد از سربلندكردن از روي آخرين كلمات رمان كوندرا، ناخودآگاه از دريچه چشم او به دنيا مي نگرد؛ نگاهي ژرف و به دور از پيش داوري. او به ما مي آموزد آدميزاد موجودي بازيگر است كه به راحتي مي تواند خود و ديگران را به اشتباه بيندازد و همه قضاوت ها نادرست درآيد. انسان خطاكار، انسان قضاوت پيشه نمي تواند ماهيت انسان بازيگر را شناسايي كند. كسي كه او به دنبالش مي گردد عادي ترين و روزمره ترين فرد كنارش است. شايد آن گمشده خودش باشد. شايد هم اين انسان ها نيستند كه نقش بازي مي كنند. اين نگاه بازيگرهاست كه آدم ها را خوب يا بد مي كند، به آن ها شخصيت هاي جذاب و عجيب و غريب مي دهد يا آن ها را تبديل به انسان هاي بي اهميت مي كند. و اين، مهارت كوندراست.
اما آن چه در آموزه هاي كوندرا بعد از ديدن به چشم مي آيد، ديده شدن است. قهرمان هاي كوندرا بيشتر از هر چيز مي خواهند ديده بشوند و به ياد بمانند؛ شانتال دلش مي خواهد عطر گل سرخي باشد، به مشام همة مردان برسد و از طريق آن ها به گوشه و كنار جهان راه پيدا كند (هويت). اگنس دوست دارد گل فراموشم نكن در دست بگيرد و در خيابان به راه بيفتد، شايد آدم هاي بي تفاوت سرشان را براي نگاه كردن به او برگردانند (جاودانگي). و در مقابل، كساني كه ديده نمي شوند بدترين سرنوشت ها در انتظارشان است؛ اتفاقاتي كه دامن خودشان و محيط پيرامونشان را كه آن ها ناديده گرفته اند مي گيرد، مثل دختر بي نام و نشان رمان جاودانگي كه به ناگاه وارد قصه مي شود و بي آن كه ديده شود، فاجعه مي آفريند و همان طور پنهان از در ديگر داستان بيرون مي رود: براي مثال او از ميان زندگي همچون گذشتن از ميان دره اي مي گذرد، او يكسره آدم ها را ملاقات مي كند و آن ها را مورد خطاب قرار مي دهد، اما آنان بي آن كه بفهمند نگاه مي كنند و به راه خود ادامه مي دهند، زيرا صدايش آن قدر آهسته است كه كسي نمي شنود يا تصوير ديگري؛ او به مطب دندان پزشكي رفته و در سالن انتظار پرجمعيتي نشسته است. مشتري جديدي وارد مي شود، به طرف نيمكتي كه او نشسته گام برمي دارد و روي دختر مي نشيند. او عمدا اين كار را نكرده بود. او يك جاي خالي در آن نيمكت ديده بود. دختر اعتراض مي كند، مي كوشد او را كنار بزند و فرياد مي كشد حضرت آقا! مگر مرا نمي بينيد؟ اين جا اشغال شده! من اين جا نشسته ام! اما مرد او را نمي بيند! براي چنين شخصي دنياي بيرون حقير و بي مقدار است و تأثري را در وي برنمي انگيزد .
ببين و ديده شو ، اين اصل اول كوندراست.