- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۱۱۶ - شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۶ - - May 12, 2007
docharkhe
گشتي در دنياي ميلان كوندرا به بهانه انتشار كتاب جديدي از او
ببين و ديده شو اصل اين است
010560.jpg
كمتر كسي براي كتاب هاي ميلان كوندرا مقدمه مي نويسد. خواننده ها عادت كرده اند كتاب كوندرا را باز كنند و بدوند وسط ماجرا. بعد از گذشت چهل سال از تاريخ انتشار اولين رمان كوندرا (شوخي)، مردم همچنان با شوق و ذوق كتاب هاي او را باز مي كنند. كوندرا در مملكت ما و همه نقاط ديگر هنوز قرباني مي گيرد و باوجود اين همه نويسنده كوچك و بزرگ، خيلي ها او را به ديگران ترجيح مي دهند. ماه گذشته كتاب جديدي از كوندرا در ايران منتشر شد با عنوان رمان، حافظه، فراموشي كه مجموعه اي است از مقالات او. همزمان آخرين كتاب كوندرا به نام پرده هم در پاريس منتشر شده و كلي سروصدا به پا كرده است. براي پرداختن به كوندرا بهانه از اين بيشتر پيدا نمي شود! پس اين دو صفحه را به جاي همه مقدمه هايي كه بر كتاب هاي كوندرا نوشته نشده، از ما بپذيريد.
010557.jpg
رمان، حافظه، فراموشي يك عنوان كوندرايي ديگر. اين كتاب، فرقش با ساير كارهاي كوندرا در اين است كه اينجا كوندرا مستقيما مقاله نوشته.
۷ مقاله درباره مدرنيسم در ادبيات و نويسندگان و كتاب هايي كه دوست مي دارد: دون كيشوت (سروانتس)، مادام بواري (فلوبر)، صومعة پارم (استاندال) و كارهاي كافكا. رمان، حافظه، فراموشي را خجسته كيهان ترجمه و نشر علم منتشر كرده است.
زهرا سپيدنامه
چه كسي جرات مي كند نگاه تمسخرآميز نويسندة چك را بر منتقدان ببيند و از اين كه او چه مي گويد، سخن بگويد؟ چه كسي مي تواند درمورد كوندرا نظر بدهد و دچار سوءتفاهم نباشد؟ كوندرا همه را به شك مي اندازد. كاري مي كند كه انسان به آن چه با دو چشم خودش مي بيند اطمينان نكند و خط بطلاني بكشد روي همه برداشت هاي شخصي اش. كوندرا همه را دچار سوءتفاهم مي كند و البته از اين سوءتفاهم لذت مي برد: فصل چهارم خنده و فراموشي ، به شكل كتابي كوچك در چكسلواكي منتشر شد. نخستين باري كه اثري از من پس از ممنوعيتي 22 ساله منتشر مي شد. يك بريدة روزنامه اي برايم فرستادند، منتقد از من خشنود بود و به عنوان سند هوشمندي اش سطري را كه به نظرش درخشان مي رسيد نقل كرده بود: از زمان جيمز جويس، پي برده ام كه بزرگ ترين ماجراي زندگي مان، نبود ماجراست و تا آخر. لذت عجيب و شريرانه اي بردم از ديدن خودم كه سوار بر خر سوءتفاهم به زادگاهم بازگشته بودم! (هويت)
اما كوندرا، با همة اين پيچيدگي ها، معلم خوبي است؛ از آن  معلم هايي كه به دانش آموزان اجازه مي دهد تجربه كنند و حتي به اشتباه بيفتند. كوندرا به انسان ها دوباره نگاه كردن را مي آموزد و خواننده را مجبور مي كند از چند زاويه مختلف به يك اتفاق ساده و پيش پاافتاده بنگرد. مرد كالسكة كوچكي را با كودكي به پيش مي راند. زن در كنار او راه مي رفت. چهره مرد ساده، بي آلايش، فقير، خندان، كمي نگران و پيوسته آماده براي خم شدن به سوي كودك، دماغ او را گرفتن و فريادهايش را آرام كردن بود. چهره زن نشان از دلزدگي، ديرجوشي، خودبيني، گهگاه حتي بدجنسي داشت. شانتال ديد كه اين منظره به انواع گوناگون به وجود مي آيد: مرد در كنار زن كالسكه اي كوچك را به پيش مي راند و درعين حال كودكي را در سبدي مخصوص، بر دوش حمل مي كرد. مرد در كنار زني كالسكه كوچك را پيش مي راند. كودكي را بر روي شانه ها و كودكي ديگر را در سبدي روي شكم حمل مي كرد. مرد در كنار زن بدون كالسكه كوچك، دست كودكي را گرفته بود. سه كودك ديگر را بر پشت، بر روي شكم و بر روي شانه ها حمل مي كرد. سرانجام زني بدون مرد، كالسكة كوچك را پيش مي راند. اين كار را با چنان شدت و قدرتي انجام مي داد كه از عهدة مردان هم خارج بود، طوري كه شانتال كه در همان پياده رو راه مي رفت مجبور شد در آخرين لحظه كنار بكشد! (هويت).
حقيقت قرار است از دل همين اتفاقات ساده و پيش پاافتاده رخ بنمايد. شخصيت هاي اصلي داستان همان آدم هاي عادي دور و برمان هستند، همان هايي كه هر روز بي هوا از كنارشان مي گذريم، موقع عبور از خيابان به شان تنه مي زنيم و در شلوغي مترو پايشان را لگد مي كنيم. همان طور كه حوا از دنده آدم درآمد، همان طور كه ونوس از امواج زاده شد، اگنس از حركات آن زن شصت ساله در كنار استخر كه براي نجات غريق دست تكان داد و مشخصات چهره اش ديگر از ذهنم دارد محو مي شود، سر برآورد. در آن موقع دلتنگي بزرگ و وصف ناپذيري عارضم شد و اين دلتنگي باعث زاده شدن زني شد كه من او را اگنس مي نامم. (جاودانگي) همان طور كه اگنس كوندرا از حركات دست يك زن شصت ساله در كنار استخر زاده شد، قهرمان هم قرار است از وقايع روزمرة پيرامونمان زاده  شود. كوندرا به ما مي آموزد كه خيابان محل تردد قهرمان هاست و براي پيداكردن حقيقت زندگي لازم نيست راه درازي برويم، فقط كافي ا ست هنر ديدن را بياموزيم، ياد بگيريم از كنار بريده صفحه حوادث روزنامه صبح بي اهميت نگذريم و براي دختري كه به قصد خودكشي وسط يك بزرگراه مي نشيند دل بسوزانيم. اين اصل انكارناشدني را كه همة ذرات هستي به هم وابسته اند، بپذيريم و حواسمان باشد زيرگرفتن يك گربه در يك شب باراني ممكن است تاثير عجيبي بر ده سالگي نوه مان داشته باشد.
بله، كوندرا دوباره و چندباره نگاه كردن را مي آموزد و آموزش او به نحوي است كه خواننده بعد از سربلندكردن از روي آخرين كلمات رمان كوندرا، ناخودآگاه از دريچه چشم او به دنيا مي نگرد؛ نگاهي ژرف و به دور از پيش داوري. او به ما مي آموزد آدميزاد موجودي بازيگر است كه به راحتي مي تواند خود و ديگران را به اشتباه بيندازد و همه قضاوت ها نادرست درآيد. انسان خطاكار، انسان قضاوت پيشه نمي تواند ماهيت انسان بازيگر را شناسايي كند. كسي كه او به دنبالش مي گردد عادي ترين و روزمره ترين فرد كنارش است. شايد آن گمشده خودش باشد. شايد هم اين انسان ها نيستند كه نقش بازي مي كنند. اين نگاه بازيگرهاست كه آدم ها را خوب يا بد مي كند، به آن ها شخصيت هاي جذاب و عجيب و غريب مي دهد يا آن ها را تبديل به انسان هاي بي اهميت مي كند. و اين، مهارت كوندراست.
اما آن چه در آموزه هاي كوندرا بعد از ديدن به چشم مي آيد، ديده شدن است. قهرمان هاي كوندرا بيشتر از هر چيز مي خواهند ديده بشوند و به ياد بمانند؛ شانتال دلش مي خواهد عطر گل سرخي باشد، به مشام همة مردان برسد و از طريق آن ها به گوشه و كنار جهان راه پيدا كند (هويت). اگنس دوست دارد گل فراموشم نكن در دست بگيرد و در خيابان به راه بيفتد، شايد آدم هاي بي تفاوت سرشان را براي نگاه كردن به او برگردانند (جاودانگي). و در مقابل، كساني كه ديده نمي شوند بدترين سرنوشت ها در انتظارشان است؛ اتفاقاتي كه دامن خودشان و محيط پيرامونشان را كه آن ها ناديده گرفته اند مي گيرد، مثل دختر بي نام و نشان رمان جاودانگي كه به ناگاه وارد قصه مي شود و بي آن كه ديده شود، فاجعه مي آفريند و همان طور پنهان از در ديگر داستان بيرون مي رود: براي مثال او از ميان زندگي همچون گذشتن از ميان دره اي مي گذرد، او يكسره آدم ها را ملاقات مي كند و آن ها را مورد خطاب قرار مي دهد، اما آنان بي آن كه بفهمند نگاه مي كنند و به راه خود ادامه مي دهند، زيرا صدايش آن قدر آهسته است كه كسي نمي شنود يا تصوير ديگري؛ او به مطب دندان پزشكي رفته و در سالن انتظار پرجمعيتي نشسته است. مشتري جديدي وارد مي شود،  به طرف نيمكتي كه او نشسته گام برمي دارد و روي دختر مي نشيند. او عمدا اين كار را نكرده بود. او يك جاي خالي در آن نيمكت ديده بود. دختر اعتراض مي كند، مي كوشد او را كنار بزند و فرياد مي كشد حضرت آقا! مگر مرا نمي بينيد؟ اين جا اشغال شده! من اين جا نشسته ام! اما مرد او را نمي بيند! براي چنين شخصي دنياي بيرون حقير و بي مقدار است و تأثري را در وي برنمي انگيزد .
ببين و ديده شو ، اين اصل اول كوندراست.
010542.jpg
010545.jpg
010548.jpg


ضد كوندرا
اگر كوندرا ناتور دشت را مي نوشت
كاريكاتور: ديويد لوين
010629.jpg
علي به پژوه
مسأله، بر سرِ فلسفي كردن ادبيات است و كوندرا براي من نماد چنين جرياني در داستان نويسي معاصر است؛ اين كه اين قدر حوزه هاي فلسفه و ادبيات را باهم قاطي كني كه نتواني چهره ادبيات را زير خروارها بحث فلسفي تشخيص بدهي. در اين جور موارد ياد خدابيامرز پدربزرگم مي افتم كه وقتي برايش چاي را خيلي كم رنگ مي ريختي ناراحت مي شد و به اعتراض مي گفت: وقتي كه مي خواهم چاي بخورم، مي خواهم چاي بخورم و وقتي مي خواهم آب بخورم، مي روم آب مي خورم! من هم نوه خلفي هستم: وقتي كه مي خواهم رمان بخوانم، مي خواهم رمان بخوانم و وقتي مي خواهم فلسفه بخوانم، مي روم فلسفه مي خوانم.
يعني اصلاُ دوست ندارم وسط رماني كه دارم مي خوانم يكدفعه سر و كله بحث هاي سنگين (چه برسد به سبك) فلسفي پيدا شود. از تئوري بافي و آسمان و ريسمان به هم بافتن در كشاكش حوادث داستاني بيزارم.
اين طوري ساحت رمان آلوده مي شود و رمان آن چيزي مي شود كه نبايد؛ رساله فلسفي. خب، آدم اگر عشقش بكشد مسايل بنيادي و ماهوي بشري را پي گيري كند، مثلا مي تواند آثار هگل و هايدگر را بخواند. من با اين كه نويسنده به صراحت از مسايل جانگداز بشري در ميانه رمان حرف به ميان آورد، مخالفم. در اين طور رمان ها نويسنده به جاي اين كه نتيجه گيري را به خوانندگانش واگذار كند، معمولا شخصيت هايي را به نيابت از خودش عازم صفحات رمان مي كند و تا دلتان بخواهد حرف توي دهان اين شخصيت ها مي گذارد و از خلال گفت وگوي اين نمايندگان نويسنده است كه در طول رمان، تكليف يكي دوتا از چندتا معضلات بشري هم روشن مي شود. اما نكته اين جاست، معمولا پرداختن به اين مباحث فلسفي، به قيمت اختلال در روايت و به رخ كشيدن حضور نويسنده در اثر تمام مي شود. اين مباحث خواننده را از رمان پرت مي كند بيرون و دائما در نسبت با خواننده هايش دست به فاصله گذاري مي زند و در برداشت هاي خواننده، دستكاري مي كند و اجازه كشف را از او مي گيرد.
من طرفدار فلوبرم كه مي گويد: رمان نويس بايد مانند خداوند، حضورش در سراسر اثر احساس نشود .
دوست هم ندارم شخصيت ها مثل سقراط و افلاطون به نظر برسند؛ دائم درحال كلنجار رفتن و زدن حرف هاي پيچيده و گيج كننده. ترجيح مي دهم خودم كشف كنم و خودم به نتيجه برسم. براي همين است كه سنت داستان نويسان آمريكايي (تواين، همينگوي، فيتس جرالد، سالينجر و...) را خيلي مي پسندم كه در كمال تواضع، فقط در بند تعريف كردن خوب و سرراست قصه شان هستند و نمي خواهند قلمبه گويي فلسفي بكنند.
ما ناتوردشت را داريم كه سالينجر در آن بدون تاكيدات فلسفي، چند روز از زندگي روزمره يك نوجوان آمريكايي پريشان را روايت مي كند. حالا فرض كنيد اگر كوندرا ناتور دشت را مي نوشت چه مي شد؟ احتمالا وسط هايش هولدن كالفيد شروع مي كرد به شكايت از بد زمانه و ذات سياهي و ناله هاي فلسفي درباره يأس و ذات بشر و خب اين طوري، اثر ازدست مي رفت.

فهرست
نامه ها
فهرست
سينما تلويزيون
لاك پشت ها هم ستاره مي شوند
جورج كلوني در تهران
آفتاب پرست!
رويدادهفته
ورزشي
بذار بغلت كنم حاجي
يه استاديوم ديگه؟ نه!
تيم هاي پايه در قبضه كروات ها!
بيداريان: از آب مي ترسيدم
رويدادهفته
جلو نيا كتك مي خوري!
دستگيري قاچاقچي ها طبق آخرين متد
فوتبال روي ميز ناهارخوري
فوتبال يا پينگ پنگ؟
پول تو فوتبال دستي است
روزي 3 ساعت عليه آلزايمر
فوتبال دستي خيلي كوتاه
۱۰ ابدي
كاش اينجا بودي!
اجتماعي
اندكي طمع، انبوهي از پارسايي را تباه مي كند
زندگي
توريست هايي كه سر كار رفتند!
كركره خارجي ها پايين آمد
جنجال فرشته
رويدادهفته
رازهاي سرزمين من
شهر قنوت و قنوات
جوزدگي در سد سيوند
سينما
۲۴بار شهيد شده ام
اگر پايشان روي زمين باشد
قهقهه در دوكوهه
در خيال ها تارمي تـند
چلمني در آسمان جولان مي دهد
بالاروندگان از ديوار راست
سياه اسرار آميز
استعداد مطلق فرداها
دور وبري هاي آقاي عنكبوت
پهلوان پنبه ها؛ تمام هويت يك ملت
جاي خالي هوخشتره
موسيقي
ترنج بازها درجابربن حيان
بي نقابي يك ضد قهرمان
روزها
كه من زنده ام
آقاي فاينمن با استعداد
مرد خوب فيزيك
رويدادها
جهان كوچك
مسلماني در سال سخت
آنكه به گذشته چسبيده آنكه به پيش مي رود
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  سينما  |  موسيقي  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گزارش  |
|  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |