- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۱۱۶ - شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۶ - - May 12, 2007
docharkhe
كه من زنده ام
روز بزرگداشت فردوسي 25 ارديبهشت
010503.jpg
ايدون گويد در اين نامه كه تا جهان بود مردم گرد دانش گشته اند و سخن را بزرگ داشته و نيكوترين يادگاري، سخن دانسته اند؛ چه اندرين جهان مردم به دانش بزرگوارتر و مايه دارتر.
و اين را شاهنامه نام نهادند تا خداوندان دانش اندر اين نگاه كنند و فرهنگ شاهان و مهتران و فرزانگان و كارو ساز پادشاهي و نهاد و رفتار ايشان و آيين هاي نيكو و داد و داوري و راي و راندن كار و سپاه آراستن و رزم كردن و شهر گشادن و كين خواستن و شبيخون كردن و آزرم داشتن و خواستاري كردن، اين همه بدين نامه اندر بيابند.
وچيزها اندرين نامه بيابند كه سهمگين نمايد و اين نيكو ست چون مغز او بداني، تو را درست آيد و دلپذير گردد.
(از ديباچه كهن شاهنامه، نوشته شده در نيمه اول قرن چهارم)

آقاي فاينمن با استعداد
معمولا فيزيكدان ها آدم هاي متفكر ، اخمو و عجيبي هستنداما گاهي استثناهايي هم پيدا مي شود؛ درست مثل قوانين فيزيكي
010551.jpg
احسان لطفي
در فيزيك او را با لقب شارح كبير مي شناسند. ميراث اصلي فاينمن، معلمي است؛ چيزي كه حتي اگر نوبل نمي گرفت يا دياگرامي به اسمش ثبت نمي شد، نامش را زنده نگه مي داشت. درس دادن براي او منبع الهام و خلاقيت بود و اعتقادش اين بود كه براي تدريس همه چيز را بايد در سطح فهم يك آدم معمولي تنظيم كرد. مجموعه سخنراني هاي او درباره مباحث مختلف فيزيك (كه الكتروديناميك كوانتومي آن به فارسي ترجمه شده) تلاشي است در همين راه. فاينمن مي گفت اگر چيزي هست كه او مي تواند بفهمد، بقيه هم مي توانند بفهمند و البته شكسته نفسي و كمي خودشيريني مي كرد. آن قدر با رابطه ها و فرمول ها صميمي بود كه مي توانست دستشان بيندازد يا به راحتي حذفشان كند. اعتماد به نفس و خونسردي او در توصيف و توضيح مفاهيم پيچيده اي مثل الكتروديناميك كوانتومي و نسبيت، به زباني ساده و آميخته به طنزي درخشان، خارق العاده و گاهي ترسناك است. وقتي سخنراني هايش را مي خوانيد احساس مي كنيد طبيعت را بدون رياضيات هم مي شود فهميد و البته اشتباه مي كنيد. رياضيات زبان طبيعت است و فاينمن، زبان رياضيات.

۱ فيزيك زبان خودش را دارد؛ زبان رابطه هاي رياضي و فرمول هاي كوتاه و بلندي كه سعي مي كنند به كوتاه ترين و عام ترين شكل ممكن، طبيعت را توضيح بدهند. وقتي يك فيزيك دان درباره گرانش حرف مي زند، بين كلوخ، فيل يا پدربزرگ مرحومش فرق خاصي نمي گذارد. مادامي كه اينها در حال سقوط آزاد هستند، حرف ام تقريبا براي توصيفشان كفايت مي كند. از نگاه فيزيك، اينها همه جرم هستند و جرم ها براي نيرو واردكردن به همديگر، از قانون مشخصي تبعيت مي كنند كه ربطي به شخصيت و گذشته و حال و روزشان ندارد. نيرو به جرمشان وابسته است و براي بيان همه اينها همان ام كفايت مي كند.
فيزيك دان، براي توصيف كمي يك پديده يا براي حل يك مسئله در خلوت خودش به الفباي انگليسي، الفباي يوناني، سمبل هاي رياضي و عبارت هايي مثل درنتيجه ، به ازاي هر ، ميل مي كند و از اين قبيل احتياج دارد كه رياضي دان ها براي اين چند كلمه هم علامت ابداع كرده اند. چرا يك فيزيك دان بايد به كلمه ها اهميت بدهد؟

۲ طبيعت، چندان رازدار نيست اما رازهايش را جار هم نمي زند. طبيعت، بغرنج نيست اما اگر بخواهيد زياد سر از كارش دربياوريد، ورق هايش را يكي يكي رو مي كند. بعضي وقت ها، فيزيك دان خوب كسي است كه بتواند مسئله اي را - هرچند پيچيده و رازآميز - تا حدامكان ساده كند، شاخ و برگ هاي پرپشتي كه مسئله را مفصل و بزرگ جلوه مي دهند يكي يكي بزند، تنه را ببيند، تنه را حل كند و بعد براي واقعي تركردن راه حلش، يكي يكي شاخه ها را برگرداند. درخت نهايي، شايد شباهت چنداني به درخت اول نداشته باشد، اما از تنه لخت آبرومندانه تر است؛ مي شود بهترش كرد و مهم تر اينكه جواب مي دهد. اين نگاه تقليل دهنده (يا تعميم دهنده) - كه واقعا مي تواند يك اسب را با كره يا استوانه تقريب بزند - به جاي اينكه از لختي درخت بترسد، از سادگي و توضيح پذيربودنش لذت مي برد. حوصله اش از توصيف هاي درازي كه اطلاعات ندارند سر مي رود و دوست دارد سريع به اصل مطلب برسد. كلمه ها ترمز ذهن اند. چرا يك فيزيك دان بايد به كلمه ها اهميت بدهد؟

۳ خبر بدي است اما آدم ها از قوانين فيزيك تبعيت نمي كنند. آدم ها مثل جرم ها يا بارهاي الكتريكي، روي هم تأثير مي گذارند اما اين تأثير به فرمول درنمي آيد. وقتي فيزيك دان از اتاق يا آزمايشگاهش پا بيرون مي گذارد، معادلات عوض مي شوند؛ روابط انساني جاي روابط رياضي را مي گيرند و قواعد جذابيت جاي قوانين جاذبه را و اين آغاز قلمرو كلام است؛ قلمرو حس و نگاه، قلمرو غريزه و طنز و قلمرو شخصيت. زندگي همزمان در اين 2 دنيا كار راحتي نيست. خيلي سخت نيست كه حواست هم به الكترون ها و فوتون ها باشد، هم به آدم ها و درخت ها اما پرسه زدن در لبه هاي هر 2 دنيا از هر كسي برنمي آيد و نتيجه انتخاب، تصوري است كه همه از يك فيزيك  دان يا رياضي دان دارند؛ آدم گيجي كه مردم را به صورت اتم يا راديكال مي بيند و دخترش را در اتوبوس به جا نمي آورد. كسي دربارة اينشتين گفته است: سرش بالاي ابرها مي چرخيد اما پايش روي زمين بود. آنهايي كه اين قدر بلند نيستند بايد يكي را انتخاب كنند .
010587.jpg
تولد ريچارد فاينمن، فيزيكدان
۲۱ ارديبهشت، 11 مي 1918
4 فاينمن بلند بود؛ آسمان را جلوي چشم و زمين را زير پايش حس مي كرد و از اينكه مترجم اين 2 دنيا باشد و چيزهايي را كه مي بيند براي مردم تعريف كند لذت مي برد. كمتر فيزيك داني به اندازه او نسبت به مفاهيم پيچيده فيزيك مدرن، شهود داشت، كمتر فيزيك داني ارزش طنز و كلام و مثال را به اندازه او مي شناخت، كمتر فيزيك داني قواعد جذابيت را به خوبي او مي دانست و شايد هيچ فيزيك داني اين همه را با هم نداشت؛ اين بود كه مي توانست رابطه ها را به كلمه ترجمه كند، درباره رفتار فوتون ها مثل بچه هايش حرف بزند و چيزي را كه به خاطرش نوبل گرفته بود براي مردم توضيح بدهد. فاينمن به اندازه يك ستاره سينما، عكس خوب دارد؛ درحال درس دادن، درحال سيگاركشيدن، درحال فكركردن، درحال طبل زدن، درحال مرد خانواده بودن، درحال ادا درآوردن، درحال زندگي كردن و تقريبا در همه مي خندد و در همه، چشم هايش برق مي زند. در برق چشم هايش، تيزهوشي و شيطنت با هم هست؛ تيزهوشي براي نترسيدن از قطعيت رياضيات و شيطنت براي گم نشدن در عدم قطعيت زندگي.

۵ رنگين كمان شايد تشبيه رمانتيك خوبي براي زندگي فاينمن باشد. مي گويند در يكي از آخرين روزهاي زندگي، به رنگين كمان جلوي چشمش خيره شده بود و از دوستش پرسيده بود كه به نظرش چه چيز رنگين كمان، دكارت را به تحليل رياضي آن واداشته است. دوستش حدس هايي درباره ويژگي هاي هندسي و فيزيكي رنگين كمان زده بود و فاينمن بعد از كمي سكوت گفته بود: شايد چون دكارت فكر مي كرد رنگين كمان ها زيبا هستند .

مرد خوب فيزيك
مريم جعفر اقدمي- احسان لطفي
010515.jpg
فاينمن بچه
سال 1918 در بروكلين نيويورك در يك خانواده يهودي به دنيا آمد. با اينكه به حرف افتادن يك بچه در 3 سالگي خيلي نااميد كننده است، اما از همان 5-4 سالگي معلوم بود كه فاينمن وقتي بزرگ شود يك چيزي مي شود. البته پدرش در اين قضيه نقش مهمي داشت و با
طبيعت گردي هايي كه براي پسرش تدارك مي ديد عشق به كشف و فهم جهان اطراف را در او پرورش داد.
آن موقع يك دزدگير اختراع كرده بودم. يك وسيله بسيار ساده كه وقتي در اتاقم باز مي شد زنگ به صدا در مي آمد. يك شب پدر و مادرم به خانه آمدند و خيلي آرام در اتاقم را باز كردند. ناگهان آن زنگ عظيم با صدايي وحشتناك به صدا در آمد: بنگ، بنگ، بنگ. من از جا پريدم و خواب آلود فرياد زدم: كار كرد! كار كرد.
010518.jpg
فاينمن جوان
با استعدادي كه در رياضيات داشت و بردن جايزه رياضي دانشگاه نيويورك، توانست به دانشگاه ام. آي. تي برود. او در سال 1939 ليسانس فيزيك گرفت و سر از پرينستون درآورد. دكترايش را در سال 1942 با راهنمايي جان ويلر - يكي از فيزيكدان هاي مهم آن زمان - گرفت. در دوران دانشگاه با اينكه رشته اصلي اش فيزيك بود شوق ياد گرفتن چيزهاي جديد او را به موضوعات متنوعي مانند زيست شناسي و فلسفه مي كشاند.
هميشه به زيست شناسي علاقه داشتم. آنها درباره چيزهاي جالبي حرف مي زدند. يك بار موجوداتي را زير ميكروسكوپ به من نشان دادند. يك سري سلول گياهي كه لكه هاي سبزي به نام كلروپلاست داشتند توي آن مي چرخيدند. من پرسيدم اينها چطوري مي چرخند؟ چي قلشان مي دهد؟ هيچ كس نمي دانست.
010566.jpg
فاينمن نوبليست
در 1965، وقتي 47 سالش بود به همراه شوينگر و توماناگا، نوبل فيزيك گرفت؛ به خاطر پيشبرد نظريه الكترو ديناميك كوانتومي، به خاطر ابداع دياگرام هايي براي فهم اندركنش ذرات بنيادي و اگر بيشتر بخواهيد، جوابي كه خودش به خبرنگار مجله پيپل داد، برازنده است؛ اگر مي توانستم براي آدم عادي توضيحش بدهم كه به من نوبل نمي دادند . دروغ مي گفت. چند سال بعد به نيوزيلند رفت تا الكتروديناميك كوانتومي را براي مردم توضيح بدهد. از نوبل دل خوشي نداشت: چيزي از جايزه نوبل نمي دانم. نمي فهم چه ربطي به كجا دارد يا چقدر مي ارزد ولي اگر آدم هاي آكادمي سوئد تصميم گرفته اند كه نوبل به X يا y يا Z برسد، خب، بگذار برسد. من از افتخارات و عناوين خوشم نمي آيد. افتخار، اعصاب مي زند. افتخار، سردوشي است. افتخار، يونيفرم است.
010569.jpg
فاينمن كارآگاه
وقتي شاتل چلنجر در 1986 با چند سرنشين، چند ثانيه بعد از پرتاب آتش گرفت، فاينمن به كميتة راجر (كميته ويژه رئيس جمهور براي بررسي حادثه) دعوت شد. اسناد ناسا را زير و رو كرد، مديران ارشد و مهندسان را به حرف گرفت و چيزهاي جالبي دستگيرش شد كه معروف ترينش به قضيه حلقه هاي لاستيكي راكت هاي پيش ران شاتل بر مي گردد. نتايج اوليه آزمايش تحمل تنش نشان داده بود كه بعضي از اين حلقه ها زير فشار، تا حدود
يك سوم ضخامتشان، ترك مي خورند. اما مديران ناسا، در كمال شادماني  از اين گزارش نتيجه گرفته بودند كه ضريب ايمني حلقه ها 3 است!
فاينمن احتمال مي داد كه برخلاف ادعاي مسئولان ناسا،  اين واشرها در دماي پائين،  انعطافشان را از دست مي دهند و ترد و شكننده مي شوند. اين احتمال را اطلاعات داخلي يكي از مهندسين پروژه تقويت كرد و فاينمن براي اجراي يك نمايش تاريخي آماده شد. روزي كه قرار بود كميته راجر در حضور اعضاي كنگره گزارش بدهد. فاينمن يكي از اين واشرها را با خودش برد و بعد از اينكه خيلي معصومانه از يكي از مديران ناسا دربارة رفتار واشرها در دماي پايين سؤال كرد و دفاعيات اطمينان دهندة او را شنيد، يك ليوان آب يخ درخواست كرد. واشر را با يك گيرة كوچك، در ليوان انداخت و وقتي مدير بيچاره به همة اعضاي حاضر دربارة مقاومت حلقه ها، اطمينان داد، با خونسردي حلقه را از آب بيرون آورد. گيره را جدا كرد و به همه نشان داد كه واشر حتي سرماي صفر درجه را تاب نياورده و نصف شده است. آن روز، فاينمن
۶۸ ساله بود و تنها 2سال با مرگ فاصله داشت. اما كسي نفهميد كه واشر را خودش قبل از انداختن در آب، با گيره نصف كرده است!
010584.jpg
فاينمن آقا معلم
او عاشق درس دادن بود. وقتي از طرف دانشگاه پرينستون دعوت به كار شد پيشنهاد را به خاطر اينكه شامل تدريس نبود رد كرد. وقتي آرام و خلاق بود، شاگردها منابع الهامش بودند و وقتي آشفته، منبع آرمش اش. قانوني داشت كه مي گفت اگر چيزي را نشود براي يك دانشجوي سال اول توضيح داد، هنوز كاملاً فهميده نشده است. كتاب اصلي او با عنوان سخنراني هاي فاينمن دربارة فيزيك حاصل 3 سال تدريس مباحث پاية فيزيك است كه هر چند هيچ وقت از طرف دانشگاه ها به عنوان متن درسي پذيرفته نشد، اما تاكنون بيشتر از 3 ميليون نسخه از آن، در دنيا به فروش رفته است. خيلي ها، علاقه به فيزيك يا كشف دوبارة آن در دانشگاه را مديون همين سخنراني ها هستند؛ مديون لحن ساده و سبكي كه حواسش به حوصلة شما هم هست و طنزش را از شما دريغ نمي كند.
هيچ چيز را نمي شود دقيق تعريف كرد. اگر بخواهيم چنين كاري بكنيم، دچار فلج فكري فيلسوف ها مي شويم. يكي مي گويد: تو حرف هايت را نمي فهمي و دومي جواب مي دهد: حرف يعني چه؟ تو يعني چه؟ فهم يعني چه؟
گرانش، همان چيزي است كه شما را الان روي صندلي هايتان نگه داشته است؛ البته دليل واقعي، تركيبي است از گرانش و ادب .
010590.jpg
افسردگي پس از منهتن
فاينمن يكي از اعضاي پروژه منهتن بود؛ همان ماجراي جمع شدن يك عده فيزيكدان و نظامي در يك بيابان برهوت به اسم لوس آلاموس براي ساختن بمب اتم و قال جنگ را كندن. البته فاينمن آن موقع 27 سالش بود و مثل اوپنهايمر از كله گنده هاي گروه به حساب نمي آمد. هركاري از دستش برمي آمد مي كرد از جمله حل كردن معادله هاي نوتروني براي راكتور اتمي لوس آلاموس . گاهي هم كه حوصله اش سر مي رفت (به نظرش آنجا كار زيادي براي انجام دادن وجود نداشت) با وررفتن به قفل كمدها و ميزها تفريح مي كرد؛ جاهايي كه اسناد محرمانه پروژه، نگهداري مي شدند. فاينمن هم مثل بقيه فيزيك دان هاي پروژه منهتن، بعد از انفجار هيروشيما، افسرده شد؛ البته فقط براي مدتي.
با اينكه احمقانه بود اما نسبت به هر چيزي كه ساخته مي شد حس بدي پيدا كرده بودم. فكر مي كردم چرا دارند اين پل را مي سازند؟ وقتي به زودي نابود خواهد شد؟
010563.jpg
مرد خانواده
فاينمن 3 بار ازدواج كرد؛ نه اينكه آدم خوشگذراني باشد؛ شايد بيشتر بدشانس بود. زن اولش سل داشت. درباره ازدواج دومش مختصر و مفيد نوشته اند كوتاه و ناموفق بود . اما سومي تا مرگ فاينمن دوام آورد. آنها يك پسر داشتند و يك دختر را هم به فرزندي قبول كردند. دخترش مي گويد پدرش آدمي دوست داشتني، حمايت كننده، كمي گيج اما فوق العاده بوده است. روابطش با پسرش حتي بهتر بوده، چون هر دو علايق مشتركي مثل رياضيات، مورچه ها و مريخي ها داشته اند.
010614.jpg
فاينمن فيزيكدان
از الكتروديناميك كوانتومي تا نانوتكنولوژي، از ذرات بنيادي تا كوانتومي، تقريبا جايي از فيزيك نيست كه اثر انگشت- فاينمن رويش نمانده باشد و اثر انگشت، اينجا واقعا برازنده است؛ چون خيلي وقت-ها با نگاه كردن به يك فرم يا روش محاسبه، مي-توانيد حدس بزنيد كه اين كار فاينمن است. دو تا از مهم ترين دستاوردهاي فيزيكي- او، نمايش انتگرال مسير در مكانيك كوانتومي و دياگرام-هاي فاينمن در ذرات بنيادي، نمونه هاي عالي اين اتفاقند.
يكي از دلايل اثبات اينكه فيزيك دان ها آدم هستند، حماقت آميز بودن واحدهايي است كه براي اندازه گيري انرژي به كار مي برند .
010617.jpg
مرد مرده
فاينمن سرطان داشت. سال ها با آن دست و پنجه نرم كرد. اما زمستان۱۹۸۸ ديگر آخر راه بود. او موسيقي را دوست داشت. يك جور طبل مي زد، نقاشي مي كرد و روسي، مايايي و ژاپني مي دانست؛ چيزي را كه نتوانم خلق كنم، نمي توانم بفهمم . اينها آخرين كلماتي بودكه روي تخته سياهش نوشته بود. شايد مي خواسته چيز عجيبي را براي يك آدم معمولي توضيح دهد؛ كاري كه بزرگ ترين علاقه اش بوده است.

رويدادها
سياحت شرق و غرب
010500.jpg
درگذشت آقانجفي قوچاني
۲۴ ارديبهشت۲۶،ربيع الثاني 1363ق

فاطمه مرشدي
و چون روس غالبا عساكر خود را به ايران سوق داده و تعديات جابرانه مي نمود، آقاي آخوند (آخوند خراساني) به عزم جهاد و دفاع و بيرون نمودن روس و سركوبي محمدعلي ميرزا، حركت نمود و من هم با آخوند و تمام طلاب و مجتهدين ديگر حركت نموديم و چون آتش من تندتر بود، يك روز قبل از حركت آخوند رفتيم به كاظمين. ديديم اهالي بغداد از همه مذاهب جهت استقبال و اظهار همدردي تا يك فرسخي بيرون شده بودند؛ يعني تا يك فرسخ طناب خيمه ها به همديگر وصل بود و جلوي خيمه روي ميزها اسباب چاي و قهوه و تنگ هاي بلور شربت خوري به اضعاف شربت ها، كه هر خيمه و دستگاهي مال صنفي از اصناف بود. آفتاب كه بر اثاثيه و ظرف هاي بلور تابيده بود، كانه زمين پرستاره بود و جمعيت نيز از هر رقم موج مي زد...
آقا نجفي قوچاني تمام زندگي اش را در كتاب سياحت شرق با همين ظرافت و پرداخت به جزئيات، مثل يك رمان خواندني نقل مي كند. از اول اول شروع مي كند كه در يكي از روستاهاي قوچان و در هواي لطيف و مناظر بهيه (به تعبير خودش) و جبال شامخه و آب هاي گوارا و چي و چي متولد شده ولي با وجود همة اين الطاف طبيعت، در 3سالگي مريض شده! مي نويسد كه پدرش باوجود كشاورزبودن و به رغم زمانه اي كه تحصيل كردن علافي اي بيش به حساب نمي آمده، او را به ادامة تحصيل تشويق مي كرده. در 13سالگي به قوچان مي رود و بعد سبزوار، نيشابور و مشهد. اصفهان آخرين محل تحصيلش در ايران بوده . به هر بدبختي اي كه بوده به زيارت كربلا مي رود و بعد مي رود نجف، تا آنجا هرچه را كه بلد نيست ياد بگيرد. در نجف با آخوندخراساني، كسي كه بعدها فتواي مشروطيت را مي دهد، آشنا مي شود و اين جوري وارد جريانات سياسي هم مي شود. مي گويد كه بعد از درگذشت آخوند خراساني، زندگي برايش سخت تر مي شود و گاهي براي گذراندن زندگي مجبور مي شود نماز اجاره اي بخواند و آن وقت، آخر عمر، بعد از اين همه ايران گردي به قوچان كه مي رسد، مي فهمد پدرش فوت شده. به اصرار مردم، همان جا مي ماند؛ توي همان هواي لطيف و آب گوارا.
سيدمحمدحسن قوچاني علاوه بر سياحت شرق ، سياحت غرب را هم نوشته است. همان داستان به قول امروزي ها پست مدرني كه با عبارت و من مردم... شروع مي شود. در اين كتاب مراحل بعد از مرگ به استناد آيات و روايات، فريم به فريم براي خواننده تصوير مي شود.

مي كشم تا باورم كنند
010497.jpg
قتل آغامحمدخان قاجار
۲۸ ارديبهشت 1176 ش

احسان ناظم بكايي
موقعي كه محمد حسن قاجار(1)، عادل افشاري(2) و كريم خان زند(3)، براي واردكردن نام خود در تاريخ، مي زدند تو سر و كله هم، پسري از محمدحسن متولد شد(4) به نام محمد . اين پسر توسط عادل به لقب آغا محمد نايل شد(5) و دركنار كريم خان بزرگ شد(6).
وقتي كريم خان راهي آن دنيا شد و خاندان زند، صلة رحم خونيني راه انداخته بودند، آغامحمد رفت مازندران وسط قبيله خودش(7) و همه را جمع كرد و راه افتاد سمت شيراز تا حالي از خاندان زند و لطفعلي خان بپرسد ولي او را در كرمان گير آورد و يك حال اساسي از او و خاندانش پرسيد.
سپس راهي گرجستان شد و به بهانة سركوبي شورش، آن قدر كشت تا همه باور كردند او شاه ايران است.
آغامحمدخان كه خودش هم باورش شده بود، تهران را پايتخت كرد و اسم قبيله اش را گذاشت بر سلسلة تازه تأسيس و بعد راه افتاد، رفت خراسان و بند و بساط افشاريه را جمع كرد(8) و بعد دوباره رفت سمت گرجستان تا آدم هاي بيشتري شاهي اش را باور كنند كه اجل مهلتش نداد(9).

-1 پدر آغامحمدخان كه توسط سپاهيان كريم خان، خلاص شد./2- برادرزاده و قاتل نادرشاه كه همه خانواده او را هم به جز شاهرخ كشت و همين سهل انگاري باعث شد تا مدتي بعد، شاهرخ او را بكشد./
-3 معرف حضور مباركتان كه هست./4- البته از همسر محمدحسن خان./5- دريافت اين لقب دردآور بود و خود آغامحمدخان، براي كسب اين لقب، كار به خصوصي انجام نداده بود؛ متوجه ايد كه!/6- شايد از اين همه جابه جايي گيج شده باشيد ولي اصلا ماجرا پيچيده نيست؛ چيزي مثل گروگانگيري بوده؛ باور كنيد./
-7 قبيله قاجار، ديگه!/8- و ايضا بند و بساط بروبچه هاي قبيله افشار را./9- مثل اكثر شاهان، اين بقيه بودند كه اجل را به او نشان دادند.

مرحوم پدر
010593.jpg
درگذشت استاد محمدمهدي الهي قمشه اي
۲۵ارديبهشت۱۳۵۲

حسنا مرادي
وقتي محمد مهدي محي الدين الهي قمشه اي، نان و كاسه ماستي توي دستمالش مي گذاشت كه از قمشه (شهرضا) پياده راه بيفتد به سمت اصفهان براي تحصيل در مدرسه صدر، لابد نمي دانست كه يك روز پسرش سخنران معروفي مي شود همة ايراني ها را با مرحوم پدر آشنا خواهد كرد.
محمد مهدي يك سالي را در اصفهان مي ماند و بعد راه مي افتد به سمت مشهد تا آنجا تحصيلاتش را ادامه بدهد. سال هاي طلبگي مشهد سخت است. مي شود كه ماه به ماه محمد مهدي غذاي پخته نمي خورد. در همان سال هاي اول طلبگي در مشهد، شبي خواب مي بيند كه از مشهد به طرف تهران مي رود و سيد حسن مدرس را دستگير كرده اند و به طرف مشهد مي برند. در راه به يكديگر برخورد مي كنند و مدرس كتابي را كه در دست داشته، به او مي دهد و مي گويد: ما را تبعيد كرده اند، شما اين را بگيريد و برويد جاي من درس بدهيد . همان شب كه از خواب بيدار مي شود، با خودش مي گويد: اگر خواب پريشان است، همين است؛ ما كجا و شخصيتي مبارز و عالم چون مدرس كجا . سال ها مي گذرد. محمدمهدي تصميم مي گيرد براي استفاده از استادان قم و نجف، به اين شهرها برود. در راه اين سفر است كه به مدرسه سپهسالار در تهران وارد مي شود. مدرس را همان جا مي بيند. وقتي كه به مدرس معرفي اش مي كنند، مدرس مي گويد: لازم نيست ايشان را معرفي كنيد چون پدربزرگ ايشان باعث شد كه من مدرس شوم. من در مغازه اي كار مي كردم كه پدر بزرگ ايشان به آنجا آمد و گفت حيف است كه اين بچه كار كند. از سيماي او آثار هوش و درايت مشهود است؛ بگذاريد درس بخواند. پدرم گفت:  ما استطاعت مادي نداريم تا او را براي تحصيل عازم كنيم. پدربزرگ همين شخص، امكانات مادي مرا فراهم آورد و براي تعليم و تعلم از قمشه به اصفهان فرستاد . همين مي شود كه دوستي محمدمهدي و مدرس عميق مي شود و همان جا در تهران مي ماند. چند سال بعد رضاخان، مدرس و دوستانش را دستگير مي كند. بعد از تبعيد مدرس، محمدمهدي هم آزاد مي شود. بعد از آزادي، طلاب مدرسه سپهسالار جمع مي شوند و كتابي را به او مي دهند و مي گويند: آقاي مدرس اين كتاب را براي ما تدريس مي كرد؛ بقيه اش با شما .
دانشگاه كه تأسيس شد، مدرسه سپهسالار هم شد دانشكده معقول و منقول. توي دانشگاه محمدمهدي، منطق، حكمت و ادبيات درس مي داد. همزمان كتاب توحيد هوشمندان را هم نوشت و دكترايش را از دانشكده گرفت. محمدمهدي اولين كسي است كه قرآن را برخلاف قدما كه ترجمه تحت اللفظي مي كردند، به زبان فارسي روان و سليس ترجمه كرد، بدون آنكه دخل و تصرفي در اصل معنا شود. او در آخرين ساعات ترجمه قرآن، مي دانست كه به زودي از دنيا خواهد رفت. برادرش چندوقت قبل خواب ديده بود كه او در صحرايي نشسته و مشغول نوشتن است و عده اي مشغول ساختن قصري هستند. برادرش مي پرسد اين قصر مال كيست؟ مي گويند مال اين كسي كه كتاب مي نويسد. برادرش مي پرسد كار قصركي تمام مي شود؟ مي گويند هروقت كه اين كتاب تمام شود.

يك نيشابوري در لندن
010479.jpg
روزجهاني خيام
۲۸ ارديبهشت ۱۸، مي

فرخنده ملكي فر
ادوارد فيتزجرالد انگليسي اولين اروپايي اي بود كه به ارزش رباعيات خيام پي برد. اگرچه او زبان فارسي را خيلي خوب بلد نبود اما آن قدر هوش داشت كه بفهمد اين اشعار چه گنجي است. بعد همين طور كه زبان فارسي اش پيشرفت مي كرد، شروع كرد به ترجمه شعرهاي خيام. هر چند وقت يك بار هم خودش كارش را ويرايش مي كرد. پنجمين ويرايش كتاب، بعد از مرگ جرالد چاپ شد.
اما ترجمه  جرالد يك مشكل داشت؛ او فقط شعرهايي را كه به مذاق خودش خوش مي آمد ترجمه مي كرد. فيتزجرالد وقتي ترجمه را شروع كرد كه از همسرش جدا شده بود و حلقة دوستانش نيز از هم پاشيده بود. به همين خاطر آن رباعي هايي را انتخاب مي كرد كه از لذت، موقتي بودن همه چيز و بدعهدي دوران مي گفتند. اين خيام نصفه و نيمه، اروپايي ها را شيفتة خودش كرد. با الهام از اين  فيلسوف سرخوش، شاعران دور هم جمع مي شدند و مهماني شام مي دادند و رباعي مي گفتند. در دوره اي هم اعضاي باشگاه عمر خيام لندن، زبان فارسي ياد مي گرفتند تا بتوانند شعرهاي خيام را به زبان اصلي بخوانند. يكي شان هم تا نيشابور آمد و با خودش از مزار خيام گل هاي سرخي برد كه بعدا سر قبر فيتزجرالد كاشتند.
سال 1869 در آمريكا، يكي از اعضاي باشگاه مقاله اي در ستايش ترجمه  فيتزجرالد منتشر كرد. از آن به بعد، خيام جرالد براي جنگ زده ها و ماتم ديده هاي آمريكا شد يك شاعر محبوب. روشنفكرهاي آنجا هم براي خودشان باشگاه خيام درست كردند و در اساس نامه اش نوشتند انجمني از مردها، اكثرا اهل يك حرفه و تخصص كه به همدلي و معاشرت خود باور دارند و به نحوي به مشرق زمين علاقه مندند؛ مخصوصا به منجم، فيلسوف و شاعر شرق، عمر خيام . در اين باشگاه كم كم به جز رباعيات، از چيزهاي ديگر مثل كارهاي خيام در رياضيات هم حرف هايي به ميان آمد.
عده اي معتقدند در فرهنگ غرب، خيام بيشتر از هر شاعر ايراني ديگري طرفدار دارد. مارك تواين يكي از آنهايي بود كه از روي كتاب فيتز جرالد رباعي مي گفت. خانوادة تي اس اليوت، همگي از شيفتگان عمر خيام بودند. آبراهام لينكلن توي حرف هايش مدام از رباعي هاي جرالد استفاده مي كرد. بورخس آرژانتيني در خانه اش يك كوزة گلي داشت، به ياد خيام. ولاديمير پوتين هم همين چندوقت پيش گفت كه شب ها بدون خيام خواندن، خوابش نمي برد. جل الخالق!

چهار مضراب، چند مضراب؟
010485.jpg
تولد پرويز مشكاتيان
24ارديبهشت۱۳۳۴

ليلا خجسته راد
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
دور فلك درنگ ندارد شتاب كن
زان پيش تر كه عالم فاني شود خراب
ما را ز جام بادة گلگون خراب كن
خواندن اين ابيات، ناخودآگاه ما را به ياد نواي تصنيف تكرار نشدني استاد شجريان مي كشاند؛ تصنيفي كه ساخته و پرداخته كسي نيست جز پرويز مشكاتيان. او داراي قريحه اي ذاتي و بي بديل در آهنگ سازي است و ما حتي بيش از آنكه او را به عنوان نوازنده سنتور بشناسيم، با قطعات و تصنيف هاي ساخته و پرداخته او آشناييم. او به گفته دست اندركاران موسيقي، قدرت خارق العاده اي در تصويرسازي و تبحر زيادي در انواع ريتم و خصوصا آهنگ سازي روي غزل و اشعار مورد علاقه اش دارد .
مشكاتيان از 6 سالگي به فراگيري موسيقي پرداخت. از ابتدا علاقه وافري به سنتور داشت و به علت ارتباط مداوم با استاد خود (پدرش حسن مشكاتيان) در 8 سالگي اولين كنسرت خود را در يك مراسم گردهمايي دانش آموزان در مدرسه امير معزي نيشابور ارائه داد.
بدون ترديد سبك سنتورنوازي مشكاتيان، يكي از زيباترين و پرطرفدارترين سبك هاي زمان ماست و عجيب نيست كه هر سنتورنوازي - از كوچك تا بزرگ - براي نشان دادن مهارت نوازندگي اش، قطعاتي از وي را اجرا كند.
سرعت مضراب هاي وي گاه تا حدي زياد است كه در بعضي چهارمضراب ها، شنونده احساس مي كند كه 2 سنتور با هم در حال نواختن هستند. با اين حال سرعت وي در نوازندگي، پيوسته توأم با دقت بوده، طوري كه تمامي نت ها شفاف و واضح اجرا مي شوند.
او علاوه بر آهنگ سازي، در تنظيم قطعات نيز تبحر خاصي دارد و اين امر ناشي از اطلاعات كامل وي از ديگر سازهاي ايراني است.
مشكاتيان چه از جهت ساخت آهنگ هاي بي نظير و چه به لحاظ پرورش شاگرد، حق بزرگي بر گردن موسيقي ايراني دارد و راحت مي شود او را يكي از اعجوبه هاي موسيقي ايران به حساب آورد. شور و هيجان بالقوه او شايد يكي از راه هاي نجات موسيقي ايراني از فضايي است كه اين روزها دچار آن شده. اگر او همچون سال هاي دهة۶۰ به فعاليت خود پيوسته ادامه مي داد، مطمئناً اكنون با شاهكارهاي بيشتري روبه رو بوديم.
دي ماه 84 سرانجام گروه عارف به سرپرستي او و خوانندگي شهرام ناظري پس از 7سال سكوت با يك سازماندهي جديد كنسرت بزرگ خود را به اجرا درآورد. و اين، شايد شروعي دوباره براي مشكاتيان باشد.

بانوي صاحب تسبيح
010581.jpg
زائران در برابر صومعه فاطيما
ظهور بانوي مقدس در فاطيما، پرتغال
۲۳ ارديبهشت۱۳، مي 1917

مريم برادران
فرانسيسكو رو به غروب خورشيد نشسته بود و ني مي نواخت. لوسيا او را صدا زد. موقع برگرداندن گله به خانه بود. باز هم جسينتا بين گله رفت. بره اي را به آغوش گرفت و نوازش كرد. براي هركدامشان اسمي انتخاب كرده بود. لوسيا كنارش رفت و از او پرسيد: چرا هميشه وسط گله راه مي روي؟ جسينتا خنديد و گفت: مي خواهم مثل عيسي باشم .
لوسيا 7ساله بود و يك سال بيشتر از انجام آيين عشاي رباني اش نگذشته بود كه اجازه مراقبت از گله را به او دادند. او هم دخترخاله و پسرخاله اش را كه هم سن و سال بودند، همراه خود كرده بود.
ظهر سي ام ماه مي ???? سه كودك ناگهان درخشش نوري را ديدند. فكر كردند رعد و برق است. اما نور ديگري را مشاهده كردند و نزديك يك درخت بلوط بانوي سفيدپوشي را ديدند. بانو گفت: نترسيد! من به شما صدمه نمي زنم . لوسيا پرسيد: شما از كجا مي آييد؟ گفت: من از آسمان مي آيم. آمده ام تا از شما بخواهم روز سي ام هر ماه، در همين ساعت، 6 ماه متوالي به اينجا بياييد. آن وقت به شما مي گويم چه كسي هستم و چه چيزي مي خواهم . او از آنها خواست كه هر روز با تسبيح دعا كنند.
وقتي از كشيش درباره 3 چوپان كوچك سؤال كردند، سرش را تكان داد و گفت: اين مي تواند يك فريب شيطاني باشد . حرف و حديث مردم زياد شده بود؛ هرچند همه مي دانستند تا آن لحظه كسي از زبان اين 3 كودك كلمه اي به دروغ نشنيده است. در ماه جولاي بانو به آنها مژده داد كه در اكتبر معجزه اي اتفاق خواهد افتاد. لوسيا در جواب طعنه آدم ها اين مژده را به زبان مي آورد.
روز موعود هزاران نفر آمدند. همه منتظر بودند، كه ابر سفيد كوچكي آن 3 كودك را در برگرفت. لوسيا پرسيد: شما از ما چه مي خواهيد؟ . بانو جواب داد: لازم است كه مردم زندگي شان را تغيير دهند، براي آمرزش گناهانشان توبه كنند و از فرامين خداوند سرپيچي نكنند. من چيز بيشتري از شما نمي خواهم و خداحافظي كرد.
خورشيد رقصيد، ايستاد و دوباره حركت كرد. بعد انگار بخواهد خودش را به زمين بكوبد و مردم را در خودش ذوب كند، نزديك شد. مردم با تضرع فرياد زدند: اي مسيح، ما همه خواهيم مرد. بانوي ما به ما كمك كن . ناگهان خورشيد متوقف شد. ديگر كسي نبود كه بتواند فاطيما را باور نكند.

هركول، ايراني است
010476.jpg
تولد حسين رضازاده‎/۲۲ ارديبهشت۱۳۵۷،

ليلي خرسند
فكر مي كنيد پسربچه اي كه در 14 سالگي 85 كيلو بوده، موقع به دنيا آمدن چند كيلو وزن داشته؟ خودش مدعي است كه يك پسربچه معمولي بوده، اما مگر مي شود غير از صورت تپل و شكم گرد، تصور ديگري از حسين رضازاده داشت؟
قهرمان وزنه برداري جهان، 22 ارديبهشت 1357 به دنيا آمده؛ در اردبيل و بعد از 2 خواهر بزرگش. مثل همه در 6 سالگي به مدرسه رفته؛ دبستان شهيد مطهري. پشت نيمكت ها، زمين فوتبال و توپ پلاستيكي، دعواها، كتك كاري ها و شيطنت هاي دوران بچگي و... هنوز هم بازي هايش، همه اين خاطرات را به ياد دارند؛ پسربچه قلدر محله كه زورش از بقيه بيشتر بود و همين زورش در 14 سالگي او را از پشت نيمكت به سالن وزنه برداري نزديكي خانه شان برد و چند وزنه سنگين كه به همه ثابت كند چيزي كه در بازوانش هست متفاوت از بقيه است. خودش، خودش را كشف كرد.

رضازاده از روزي كه وزنه بردار شده، بيشترين افتخارات تاريخ وزنه برداري ايران را كسب كرده؛ 10 مدال طلا، 3 نقره و يك برنز، افتخارات او درجهان است. اما بهترين و به يادماندني ترين مدال هايش، 2 مدال طلاي المپيك سيدني و آتن بود. او منتظر سومين طلاي المپيك است؛ طلاي پكن. او مي خواهد اولين وزنه برداري در جهان باشد كه 3 طلا در المپيك مي گيرد.
در مقايسه شهرت علي دايي و حسين رضا زاده، همين بس كه توي اردبيل يك خيابان به نام دايي كرده اند و به جايش يك سالن شش هزار نفري به نام رضا زاده ساخته اند. به هر حال او به قدري براي مردم ايران دوست داشتني است كه مراسم ازدواجش در مكه انجام مي شود و صدا و سيما هم آن مراسم را مستقيما پخش مي كند.
رضازاده در سال 2002 به پيشنهاد فدراسيون وزنه برداري تركيه براي تغيير مليت جواب منفي داد. آنها ده ميليون دلار پول نقد و ماهيانه 20 هزار دلار به رضازاده پيشنهاد كرده بودند. ولي او نپذيرفت. او پيشنهاد مشابهي هم از جمهوري آذربايجان داشت كه آن را هم قبول نكرد.
همة زندگي رضازاده وزنه برداري نيست. او غير از هالتر و وزنه، با چيزهاي ديگري هم سروكار دارد؛ پسرش ابوالفضل، فوتبال، پينگ پنگ، تلويزيون، روزنامه و مجله. سال كه نو شد، ابوالفضل رضازاده هم 3 ساله شد؛ پسري كه مي خواهد جاي پدرش را بگيرد و از حالا با گوشت كوب و هر چيز ديگري كه شبيه وزنه باشد، اداي پدر را درمي آورد.
حاج حسين دوسالي است كه به تهران آمده. ظاهرا آب و هواي نياوران به او ساخته كه حالا 160 كيلوگرم وزن دارد. رضازاده از تماشاي فوتبال لذت مي برد؛ خصوصا اگر بازي هيجاني باشد. شك نداشته باشيد كه او حداقل همة بازي هاي يك هشتم نهايي جام يوفا را تماشا كرده و در كنار آن، بازي هاي تيم دوست صميمي اش، علي دايي را. قبلا با اطمينان مي گفت سايپا قهرمان ليگ است، اما حالا بايد براي اين آرزو، تنها دعا كند. خودش فوتبال هم بازي مي كند و البته پينگ پنگ. به هيكلش نمي آيد، اما باور كنيد دست فرمانش هم منحصر به فرد است. با ماكسيماي نقره اي اش، مثل آب خوردن دور مي زند و سرعت مي گيرد.
او عشق سرعت است. خواندن روزنامه هم جزء برنامة روزانة اوست. فرصت هم نداشته باشد، حتما بايد نگاهي به روزنامه هاي ورزشي بيندازد. به هرحال براي كسي كه مي خواهد رئيس فدراسيون شود، اين چيزها اهميت دارد. مدرك ليسانس تربيت بدني را هم براي همين گرفته.
او به هر كاري كه دست مي زند، آن را به نحو احسن انجام مي دهد.

دوقلوهاي افسانه اي
010491.jpg
تولد فرانك و رونالددي بوئر
۲۵ ارديبهشت۱۵، مي 1970

مهدي اميرپور
در سال 1970 وقتي خانواده دي بوئرها صاحب يك دوقلو شدند، كسي نمي توانست تصور كند كه اين دوقلو، سال ها بعد مشهورترين دوقلوهاي دنياي فوتبال مي شوند. رونالدوس كه فقط 3دقيقه بزرگ تر از فرانكسيوس بود، برخلاف قرارشان كه باهم فوتبال را آغاز كردند، با فرانك از فوتبال خداحافظي نكرد. آنها كه در سال هاي پاياني دوران فوتبال شان به قطر رسيدند، باهم پيراهن الريان قطر را پوشيدند تا همه را به ياد پيراهن هاي مشابهي كه سالها پوشيده بودند بيندازند. آنها سال 1988 با هم در تست فني تيم آژاكس قبول شدند و به عضويت اين تيم درآمدند. باوجود اينكه فرانك 3 سانتي متر از رونالد كوتاه تر بود ولي فرانك سمت بازي در خط دفاعي رفت و رونالد سراغ بازي در خط هافبك. غير از يكسالي كه رونالد به تونته هلند رفت، دوقلوها در 8سال ديگر در كنار هم در آژاكس بازي كردند تا اينكه در سال 1998 لوئيس ونگال - سرمربي هلندي بارسلونا - هر 2 را به بارسلونا دعوت كرد. آنها تا سال 2000 در بارسلونا هم تيمي بودند تا اينكه بازهم رونالد به برادر كوچكترش وفا نكرد و به گلاسكو رنجرز رفت. البته اين جدايي تا سال۲۰۰۴ بيشتر طول نكشيد و فرانك نتوانست ديگر دوري برادر بزرگترش را تحمل كند. براي همين به رنجرز رفت تا همراه رونالد چندماهي در آنجا بازي كند. آنها سال 2005 با هم به الريان قطر پيوستند و حالا كه فرانك از فوتبال خداحافظي كرده، رونالد مجبور است به تنهايي در السمل قطر بازي كند. فرانك زماني ركورددار تعداد بازي ملي در هلند بود. او پس از مسابقات يورو 2004 با 112 بازي ملي از دنياي فوتبال ملي خداحافظي كرد و يكي دو سال ركورددار بود تا اينكه ادوين ون درسار اين ركورد را شكست.فرانك حالا در تيمي كه موقعيتش در فوتبال را مديون آن است مربيگري مي كند. او سرمربي تيم جوانان آژاكس است و در انتظار اينكه رونالد هم از فوتبال خداحافظي كند تا باهم روي نيمكت مربيگري بنشينند؛ اتفاقي كه در تاريخ فوتبال سابقه نداشته؛ مربيگري يك دوقلو در يك تيم!

خفاش شب روماني
010482.jpg
انتشار رمان كنت دراكولا
۲۸ ارديبهشت، 18 مي 1897

سيد احسان بيكايي
شايد هم واقعا وجود داشته! شايد نصفه هاي شب در تابوت اش را كنار مي زده و با آن چهره رنگ پريده و دندان هاي نيش بلند و آن پالتوي خفاشي، بلند مي شده و پي قرباني بخت برگشته اي مي گشته تا خونش را بمكد. شايد كنت خون آلود بيچاره مشكل گوارشي داشته و برايش فقط مايعات مقوي تجويز شده بوده؛ چيزي مثل خون. اما واقعا در حوالي قرن۱۵ در ترانسيلوانيا (روماني امروزي) كنتي وجود داشته كه چون جدش لقب دراكو (به معني اژدها يا شيطان) داشته، او هم به زبان رومانيايي  ها دراكولا يا فرزند دراكو شده. چيزي شبيه شيطان زاده يا بچه شيطان خودمان.
شايد هم اين قضيه خون بازي اش  مربوط به همان خرافات دهقان هاي ترانسيلوانياست. كنت هاي آن موقع يك مشكل خوني به نام پورفيري داشتند و همه شان رنگ پريده و حساس به نور بودند و عقيده بر اين بود كه بايد خون يك جانوري، چيزي را بخورند تا قوت بگيرند و همين، در كنار شيوع هاري در آن منطقه، باعث رواج شايعه خون آشام بودن آن بنده هاي خدا شده بود.
شايد هم قضيه مربوط به آن خانم اليزابت نام مجارستاني باشد كه براي اينكه پوستش جوان بماند، دستور داد 700دختر جوان را سر ببرند تا در خون آنها حمام كند و بعد ماجرايش را ربط دادند به آن كنت بيچارة رومانيايي. اما دراكولا واقعا وجود داشته و اگر هم خون  نخورده باشد، حداقل خون چند صد ترك عثماني را در يك جنگ صليبي ريخته و به خاطر همين، لقب دراكو گرفته و شده رئيس محفل شيطان. كنت خون آشام را اولين بار برام استوكر انگليسي به دنيا معرفي كرد با آن كتاب دراكولايش كه بريتانياي قرن۱۹ را به هم ريخت و ديگر كسي جرأت نداشت شب ها حوالي برج لندن پيدايش شود. به هر حال، دراكولاي او اولين خون آشام ثبت شدة تاريخ است و بقيه اگر خفاشي، خون خواري، بيجه اي، چيزي باشند از روي دست او كپي كرده اند.به خاطر اوريجينال بودنش هم بود كه 160فيلم از روي آن ساخته اند و چندين جلد كتاب درباره اش نوشته اند.
با اين همه، شايد واقعا وجود داشته است و اگر نيمه هاي شب به او برخورديد، بايد روش  مقابله اش را ياد بگيريد. آخر مي گويند او به اين راحتي ها نمي ميرد. طبق گفتة جناب استوكر، يك چوب كلفت برداريد، يك طرف آن  را بتراشيد و تيز كنيد و به محض رؤيت دراكولاي موردنظر آن  را فرو كنيد تخت سينه اش.

بيست سؤالي
010494.jpg
درگذشت فرانك سيناترا
۲۴ ارديبهشت۱۴، مي 1998

حميدرضا منبتي
۱ - او كسي است كه در 12دسامبر 1915 در هوبوكن نيوجرسي متولد شد و در 14 مي 1998 در لس آنجلس كاليفرنيا از دنيا رفت. در هنگام تولد 12/6 كيلو وزن داشت و در هنگام مرگ 86كيلو!
۲ - اگرچه بيشتر به  عنوان يك خواننده در سطح جهان شناخته شده، اما در بيش از 60 فيلم بلند و كوتاه بازي كرده و علاوه بر آن تجاربي هم در زمينه تهيه كنندگي و كارگرداني داشته است.
۳ - به خاطر بازي در فيلم از اينجا تا ابديت موفق به دريافت جايزه اسكار شد و 9 جايزه گرمي و يك گلدن گلوب هم در كارنامه داشت.
۴ - در فاصله 1940 تا 2000، 1171 آهنگ در قالب بيش از 80 آلبوم منتشر كرده كه بخش زيادي از آنها در دهة۹۰ انتشار يافته اند.
۵ - در طول عمرش بيش از يك ميليارد دلار به سازمان ها و مؤسسات خيريه كمك مالي كرد.
۶ - در سال۱۹۶۲ در خلال تور جهاني اش، ميليون ها دلار درآمد داشت كه همه آن را صرف كودكان بي بضاعت دنيا كرد.
۷ - در طول جنگ جهاني دوم، ده ها آهنگ ضدجنگ ساخت كه هرگز منتشر نشدند؛ چرا كه همگي متعلق به دولت آمريكا بودند.
۸ - در سال هاي فعاليت بر قله موسيقي دنيا القاب مختلفي داشت: Chairman Of The Voice Ol' Blue Eyes
۹ - در سال۱۹۸۵ مدال آزادي رياست جمهوري آمريكا را از دست رونالد ريگان دريافت كرد.
۱۰ - در 26ژانويه۱۹۸۰ كنسرتي در ريودوژانيرو برگزار كرد كه 175 هزار نفر در آن شركت كردند. اين كنسرت در كتاب ركوردهاي گينس به عنوان پربيننده ترين كنسرت تاريخ ثبت شده است.
۱۱ - سال۱۹۶۹ (كه بشر در ماه فرود آمد) آهنگ Fly me to the moon را اجرا كرد.
۱۲ - در دهة۳۰ در خيابان 52 لس آنجلس قدم مي زد كه براي اولين بار صداي بيلي هاليدي را از كافه اي شنيد و از آن پس هاليدي به يكي از تأثيرگذارترين هنرمندان زندگي او تبديل شد.
۱۳ - در۱۹۵۰ كمپاني شخصي توليد آثار موسيقايي خود، Reprise record را تأسيس كرد.
۱۴ - آهنگ نيويورك نيويورك او تبديل به سرود رسمي نيويورك شده و در بازي هاي خانگي تيم هاي ورزشي شهر خوانده مي شود.
۱۵ - او با هنرمندان زيادي اجراي مشترك داشته ؛ از بينگ كراسبي گرفته تا جري لوئيس، دين مارتين، بونو و...
۱۶ - نكته جالب در مورد او براي ما ايراني ها اين است كه او پيش از انقلاب به ايران آمده و در اينجا هم كنسرتي برگزار كرده است.
۱۷ - او روش منحصر به فردي براي نفس كشيدن در هنگام خواندن داشت كه حاصل تمرين هاي زياد در زير آب بود.
۱۸ - جيم موريسون خواننده دورز درباره او گفته است: كسي به گرد او هم نمي رسد .
۱۹ - بيل كلينتون هم او را اينگونه توصيف مي كند: فكر مي  كنم كه هر آمريكايي بايد لبخند بزند و اعتراف كند كه او بهترين است .
۲۰ - و باب ديلن: او با حقيقت خاصي كه در صدايش بود، از اول خود را متمايز از ديگران نشان داد .
اشتباه گرفتيد! پاسخ 20 سؤالي ما نه خوردني است، نه پوشيدني، نه خواندني. در جيب هم جا نمي شود! او شنيدني است: فرانسيس آلبرت سيناترا، معروف به فرانك سيناترا.

دنياي واقعي خوان رولفو
010488.jpg
تولد خوان رولفو
۲۶ ارديبهشت، 16 مي 1917

ليلا نصيري ها
نه، حتما باورتان نمي شود كه پدرو پارامو ، شاهكارخوان رولفو، منبع الهام گابريل گارسيا ماركز كبير براي خلق رمان غبطه برانگيز صد سال تنهايي بوده. ولي حقيقت دارد. ماركز بعد از خواندن اين رمان كه به اعتقاد خودش زندگي اش را زير و رو كرده، 4سال دست به قلم نمي برد تا اينكه رمان مشهورش را مي نويسد. ماركز معتقد است، با آنكه رولفو نويسنده كم كاري است (مجموع كارهاي چاپي اش شايد بيش از 300صفحه هم نباشد)، اما هم سنگ سوفوكل است. ناگفته نماند كه اين پدروپارامو در طول 4سال، فقط 2هزار نسخه فروخت. اما منتقدان، رولفو را با همين 2رمان لاغرش، پدرو پارامو و دشت مشوش، در كنار خورخه لوييس بورخس قرار مي دهند؛ چرا كه معتقدند رولفو تأثير قابل ملاحظه اي بر ادبيات آمريكاي لاتين داشته است. اصولا رولفو آدم عجيبي بوده. اولا تا ساليان سال مردم تاريخ دقيق تولدش را نمي دانسته اند و بعد يك روز تصميم مي گيرد كه آن را رو كند. بعد هم منتقدانش اعتقاد داشتند كه به شدت تحت تأثير ويليام فاكنر است، اما بعد از آنكه در يكي از دانشگاه هاي معتبر مكزيك مقاله اي نوشته مي شود و به اين قضيه اشاره مي شود، آقاي رولفو عصباني مي شود و به اين قضيه اعتراض مي كند و مي گويد كه حتي يك خط از كارهاي فاكنر را هم نخوانده است. منتقدان هم سعي مي كنند موضوع را فراموش كنند، اما از قرار معلوم، نويسنده قصد داشته سر همه را شيره بمالد؛ چون اخيرا كتابي در مورد اين نويسنده منتشر شده كه نشان مي دهد رولفو در سال۱۹۵۴ مطلبي نوشته با عنوان دنياي واقعي ويليام فاكنر و در اين مطلب به جزئياتي از كارهاي فاكنر اشاره كرده است كه نشان مي دهد آنها را كاملا بلعيده. جداي از اينها رولفو وقتي كار داستان نويسي را رها مي كند و سراغ نوشتن فيلمنامه مي رود، چنان كارهاي عجيب  و  غريبي مي كند كه ماركز و كارلوس فوئنتس هم تشويق مي شوند با او كار كنند و فيلمنامه مشترك بنويسند. اما كارهاي عجيب رولفو به همين جا ختم نمي شود، او سراغ عكاسي مي رود و عكس هاي مشهوري مي گيرد كه عموما آنها را منتشر نمي كند و بعد از مرگش بنياد رولفو آنها را به دنيا نشان مي دهد؛ هر چند كه ايده هاي درخشانش را در عكاسي با نوشتن مقالاتي در اين باب رو مي كند، اما ظاهرا عجيب ترين كار رولفو، سيگار كشيدنش بوده؛ رولفو، سيگاري قهاري بوده و جانش را هم بر سر اين كار مي گذارد. رولفو را سرطان ريه از پا در مي آورد.

فهرست
نامه ها
فهرست
سينما تلويزيون
لاك پشت ها هم ستاره مي شوند
جورج كلوني در تهران
آفتاب پرست!
رويدادهفته
ورزشي
بذار بغلت كنم حاجي
يه استاديوم ديگه؟ نه!
تيم هاي پايه در قبضه كروات ها!
بيداريان: از آب مي ترسيدم
رويدادهفته
جلو نيا كتك مي خوري!
دستگيري قاچاقچي ها طبق آخرين متد
فوتبال روي ميز ناهارخوري
فوتبال يا پينگ پنگ؟
پول تو فوتبال دستي است
روزي 3 ساعت عليه آلزايمر
فوتبال دستي خيلي كوتاه
۱۰ ابدي
كاش اينجا بودي!
اجتماعي
اندكي طمع، انبوهي از پارسايي را تباه مي كند
زندگي
توريست هايي كه سر كار رفتند!
كركره خارجي ها پايين آمد
جنجال فرشته
رويدادهفته
رازهاي سرزمين من
شهر قنوت و قنوات
جوزدگي در سد سيوند
سينما
۲۴بار شهيد شده ام
اگر پايشان روي زمين باشد
قهقهه در دوكوهه
در خيال ها تارمي تـند
چلمني در آسمان جولان مي دهد
بالاروندگان از ديوار راست
سياه اسرار آميز
استعداد مطلق فرداها
دور وبري هاي آقاي عنكبوت
پهلوان پنبه ها؛ تمام هويت يك ملت
جاي خالي هوخشتره
موسيقي
ترنج بازها درجابربن حيان
بي نقابي يك ضد قهرمان
روزها
كه من زنده ام
آقاي فاينمن با استعداد
مرد خوب فيزيك
رويدادها
جهان كوچك
مسلماني در سال سخت
آنكه به گذشته چسبيده آنكه به پيش مي رود
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  سينما  |  موسيقي  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گزارش  |
|  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |