سياحت شرق و غرب
درگذشت آقانجفي قوچاني
۲۴ ارديبهشت۲۶،ربيع الثاني 1363ق
فاطمه مرشدي
و چون روس غالبا عساكر خود را به ايران سوق داده و تعديات جابرانه مي نمود، آقاي آخوند (آخوند خراساني) به عزم جهاد و دفاع و بيرون نمودن روس و سركوبي محمدعلي ميرزا، حركت نمود و من هم با آخوند و تمام طلاب و مجتهدين ديگر حركت نموديم و چون آتش من تندتر بود، يك روز قبل از حركت آخوند رفتيم به كاظمين. ديديم اهالي بغداد از همه مذاهب جهت استقبال و اظهار همدردي تا يك فرسخي بيرون شده بودند؛ يعني تا يك فرسخ طناب خيمه ها به همديگر وصل بود و جلوي خيمه روي ميزها اسباب چاي و قهوه و تنگ هاي بلور شربت خوري به اضعاف شربت ها، كه هر خيمه و دستگاهي مال صنفي از اصناف بود. آفتاب كه بر اثاثيه و ظرف هاي بلور تابيده بود، كانه زمين پرستاره بود و جمعيت نيز از هر رقم موج مي زد...
آقا نجفي قوچاني تمام زندگي اش را در كتاب سياحت شرق با همين ظرافت و پرداخت به جزئيات، مثل يك رمان خواندني نقل مي كند. از اول اول شروع مي كند كه در يكي از روستاهاي قوچان و در هواي لطيف و مناظر بهيه (به تعبير خودش) و جبال شامخه و آب هاي گوارا و چي و چي متولد شده ولي با وجود همة اين الطاف طبيعت، در 3سالگي مريض شده! مي نويسد كه پدرش باوجود كشاورزبودن و به رغم زمانه اي كه تحصيل كردن علافي اي بيش به حساب نمي آمده، او را به ادامة تحصيل تشويق مي كرده. در 13سالگي به قوچان مي رود و بعد سبزوار، نيشابور و مشهد. اصفهان آخرين محل تحصيلش در ايران بوده . به هر بدبختي اي كه بوده به زيارت كربلا مي رود و بعد مي رود نجف، تا آنجا هرچه را كه بلد نيست ياد بگيرد. در نجف با آخوندخراساني، كسي كه بعدها فتواي مشروطيت را مي دهد، آشنا مي شود و اين جوري وارد جريانات سياسي هم مي شود. مي گويد كه بعد از درگذشت آخوند خراساني، زندگي برايش سخت تر مي شود و گاهي براي گذراندن زندگي مجبور مي شود نماز اجاره اي بخواند و آن وقت، آخر عمر، بعد از اين همه ايران گردي به قوچان كه مي رسد، مي فهمد پدرش فوت شده. به اصرار مردم، همان جا مي ماند؛ توي همان هواي لطيف و آب گوارا.
سيدمحمدحسن قوچاني علاوه بر سياحت شرق ، سياحت غرب را هم نوشته است. همان داستان به قول امروزي ها پست مدرني كه با عبارت و من مردم... شروع مي شود. در اين كتاب مراحل بعد از مرگ به استناد آيات و روايات، فريم به فريم براي خواننده تصوير مي شود.
مي كشم تا باورم كنند
قتل آغامحمدخان قاجار
۲۸ ارديبهشت 1176 ش
احسان ناظم بكايي
موقعي كه محمد حسن قاجار(1)، عادل افشاري(2) و كريم خان زند(3)، براي واردكردن نام خود در تاريخ، مي زدند تو سر و كله هم، پسري از محمدحسن متولد شد(4) به نام محمد . اين پسر توسط عادل به لقب آغا محمد نايل شد(5) و دركنار كريم خان بزرگ شد(6).
وقتي كريم خان راهي آن دنيا شد و خاندان زند، صلة رحم خونيني راه انداخته بودند، آغامحمد رفت مازندران وسط قبيله خودش(7) و همه را جمع كرد و راه افتاد سمت شيراز تا حالي از خاندان زند و لطفعلي خان بپرسد ولي او را در كرمان گير آورد و يك حال اساسي از او و خاندانش پرسيد.
سپس راهي گرجستان شد و به بهانة سركوبي شورش، آن قدر كشت تا همه باور كردند او شاه ايران است.
آغامحمدخان كه خودش هم باورش شده بود، تهران را پايتخت كرد و اسم قبيله اش را گذاشت بر سلسلة تازه تأسيس و بعد راه افتاد، رفت خراسان و بند و بساط افشاريه را جمع كرد(8) و بعد دوباره رفت سمت گرجستان تا آدم هاي بيشتري شاهي اش را باور كنند كه اجل مهلتش نداد(9).
-1 پدر آغامحمدخان كه توسط سپاهيان كريم خان، خلاص شد./2- برادرزاده و قاتل نادرشاه كه همه خانواده او را هم به جز شاهرخ كشت و همين سهل انگاري باعث شد تا مدتي بعد، شاهرخ او را بكشد./
-3 معرف حضور مباركتان كه هست./4- البته از همسر محمدحسن خان./5- دريافت اين لقب دردآور بود و خود آغامحمدخان، براي كسب اين لقب، كار به خصوصي انجام نداده بود؛ متوجه ايد كه!/6- شايد از اين همه جابه جايي گيج شده باشيد ولي اصلا ماجرا پيچيده نيست؛ چيزي مثل گروگانگيري بوده؛ باور كنيد./
-7 قبيله قاجار، ديگه!/8- و ايضا بند و بساط بروبچه هاي قبيله افشار را./9- مثل اكثر شاهان، اين بقيه بودند كه اجل را به او نشان دادند.
مرحوم پدر
درگذشت استاد محمدمهدي الهي قمشه اي
۲۵ارديبهشت۱۳۵۲
حسنا مرادي
وقتي محمد مهدي محي الدين الهي قمشه اي، نان و كاسه ماستي توي دستمالش مي گذاشت كه از قمشه (شهرضا) پياده راه بيفتد به سمت اصفهان براي تحصيل در مدرسه صدر، لابد نمي دانست كه يك روز پسرش سخنران معروفي مي شود همة ايراني ها را با مرحوم پدر آشنا خواهد كرد.
محمد مهدي يك سالي را در اصفهان مي ماند و بعد راه مي افتد به سمت مشهد تا آنجا تحصيلاتش را ادامه بدهد. سال هاي طلبگي مشهد سخت است. مي شود كه ماه به ماه محمد مهدي غذاي پخته نمي خورد. در همان سال هاي اول طلبگي در مشهد، شبي خواب مي بيند كه از مشهد به طرف تهران مي رود و سيد حسن مدرس را دستگير كرده اند و به طرف مشهد مي برند. در راه به يكديگر برخورد مي كنند و مدرس كتابي را كه در دست داشته، به او مي دهد و مي گويد: ما را تبعيد كرده اند، شما اين را بگيريد و برويد جاي من درس بدهيد . همان شب كه از خواب بيدار مي شود، با خودش مي گويد: اگر خواب پريشان است، همين است؛ ما كجا و شخصيتي مبارز و عالم چون مدرس كجا . سال ها مي گذرد. محمدمهدي تصميم مي گيرد براي استفاده از استادان قم و نجف، به اين شهرها برود. در راه اين سفر است كه به مدرسه سپهسالار در تهران وارد مي شود. مدرس را همان جا مي بيند. وقتي كه به مدرس معرفي اش مي كنند، مدرس مي گويد: لازم نيست ايشان را معرفي كنيد چون پدربزرگ ايشان باعث شد كه من مدرس شوم. من در مغازه اي كار مي كردم كه پدر بزرگ ايشان به آنجا آمد و گفت حيف است كه اين بچه كار كند. از سيماي او آثار هوش و درايت مشهود است؛ بگذاريد درس بخواند. پدرم گفت: ما استطاعت مادي نداريم تا او را براي تحصيل عازم كنيم. پدربزرگ همين شخص، امكانات مادي مرا فراهم آورد و براي تعليم و تعلم از قمشه به اصفهان فرستاد . همين مي شود كه دوستي محمدمهدي و مدرس عميق مي شود و همان جا در تهران مي ماند. چند سال بعد رضاخان، مدرس و دوستانش را دستگير مي كند. بعد از تبعيد مدرس، محمدمهدي هم آزاد مي شود. بعد از آزادي، طلاب مدرسه سپهسالار جمع مي شوند و كتابي را به او مي دهند و مي گويند: آقاي مدرس اين كتاب را براي ما تدريس مي كرد؛ بقيه اش با شما .
دانشگاه كه تأسيس شد، مدرسه سپهسالار هم شد دانشكده معقول و منقول. توي دانشگاه محمدمهدي، منطق، حكمت و ادبيات درس مي داد. همزمان كتاب توحيد هوشمندان را هم نوشت و دكترايش را از دانشكده گرفت. محمدمهدي اولين كسي است كه قرآن را برخلاف قدما كه ترجمه تحت اللفظي مي كردند، به زبان فارسي روان و سليس ترجمه كرد، بدون آنكه دخل و تصرفي در اصل معنا شود. او در آخرين ساعات ترجمه قرآن، مي دانست كه به زودي از دنيا خواهد رفت. برادرش چندوقت قبل خواب ديده بود كه او در صحرايي نشسته و مشغول نوشتن است و عده اي مشغول ساختن قصري هستند. برادرش مي پرسد اين قصر مال كيست؟ مي گويند مال اين كسي كه كتاب مي نويسد. برادرش مي پرسد كار قصركي تمام مي شود؟ مي گويند هروقت كه اين كتاب تمام شود.
يك نيشابوري در لندن
روزجهاني خيام
۲۸ ارديبهشت ۱۸، مي
فرخنده ملكي فر
ادوارد فيتزجرالد انگليسي اولين اروپايي اي بود كه به ارزش رباعيات خيام پي برد. اگرچه او زبان فارسي را خيلي خوب بلد نبود اما آن قدر هوش داشت كه بفهمد اين اشعار چه گنجي است. بعد همين طور كه زبان فارسي اش پيشرفت مي كرد، شروع كرد به ترجمه شعرهاي خيام. هر چند وقت يك بار هم خودش كارش را ويرايش مي كرد. پنجمين ويرايش كتاب، بعد از مرگ جرالد چاپ شد.
اما ترجمه جرالد يك مشكل داشت؛ او فقط شعرهايي را كه به مذاق خودش خوش مي آمد ترجمه مي كرد. فيتزجرالد وقتي ترجمه را شروع كرد كه از همسرش جدا شده بود و حلقة دوستانش نيز از هم پاشيده بود. به همين خاطر آن رباعي هايي را انتخاب مي كرد كه از لذت، موقتي بودن همه چيز و بدعهدي دوران مي گفتند. اين خيام نصفه و نيمه، اروپايي ها را شيفتة خودش كرد. با الهام از اين فيلسوف سرخوش، شاعران دور هم جمع مي شدند و مهماني شام مي دادند و رباعي مي گفتند. در دوره اي هم اعضاي باشگاه عمر خيام لندن، زبان فارسي ياد مي گرفتند تا بتوانند شعرهاي خيام را به زبان اصلي بخوانند. يكي شان هم تا نيشابور آمد و با خودش از مزار خيام گل هاي سرخي برد كه بعدا سر قبر فيتزجرالد كاشتند.
سال 1869 در آمريكا، يكي از اعضاي باشگاه مقاله اي در ستايش ترجمه فيتزجرالد منتشر كرد. از آن به بعد، خيام جرالد براي جنگ زده ها و ماتم ديده هاي آمريكا شد يك شاعر محبوب. روشنفكرهاي آنجا هم براي خودشان باشگاه خيام درست كردند و در اساس نامه اش نوشتند انجمني از مردها، اكثرا اهل يك حرفه و تخصص كه به همدلي و معاشرت خود باور دارند و به نحوي به مشرق زمين علاقه مندند؛ مخصوصا به منجم، فيلسوف و شاعر شرق، عمر خيام . در اين باشگاه كم كم به جز رباعيات، از چيزهاي ديگر مثل كارهاي خيام در رياضيات هم حرف هايي به ميان آمد.
عده اي معتقدند در فرهنگ غرب، خيام بيشتر از هر شاعر ايراني ديگري طرفدار دارد. مارك تواين يكي از آنهايي بود كه از روي كتاب فيتز جرالد رباعي مي گفت. خانوادة تي اس اليوت، همگي از شيفتگان عمر خيام بودند. آبراهام لينكلن توي حرف هايش مدام از رباعي هاي جرالد استفاده مي كرد. بورخس آرژانتيني در خانه اش يك كوزة گلي داشت، به ياد خيام. ولاديمير پوتين هم همين چندوقت پيش گفت كه شب ها بدون خيام خواندن، خوابش نمي برد. جل الخالق!
چهار مضراب، چند مضراب؟
تولد پرويز مشكاتيان
24ارديبهشت۱۳۳۴
ليلا خجسته راد
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
دور فلك درنگ ندارد شتاب كن
زان پيش تر كه عالم فاني شود خراب
ما را ز جام بادة گلگون خراب كن
خواندن اين ابيات، ناخودآگاه ما را به ياد نواي تصنيف تكرار نشدني استاد شجريان مي كشاند؛ تصنيفي كه ساخته و پرداخته كسي نيست جز پرويز مشكاتيان. او داراي قريحه اي ذاتي و بي بديل در آهنگ سازي است و ما حتي بيش از آنكه او را به عنوان نوازنده سنتور بشناسيم، با قطعات و تصنيف هاي ساخته و پرداخته او آشناييم. او به گفته دست اندركاران موسيقي، قدرت خارق العاده اي در تصويرسازي و تبحر زيادي در انواع ريتم و خصوصا آهنگ سازي روي غزل و اشعار مورد علاقه اش دارد .
مشكاتيان از 6 سالگي به فراگيري موسيقي پرداخت. از ابتدا علاقه وافري به سنتور داشت و به علت ارتباط مداوم با استاد خود (پدرش حسن مشكاتيان) در 8 سالگي اولين كنسرت خود را در يك مراسم گردهمايي دانش آموزان در مدرسه امير معزي نيشابور ارائه داد.
بدون ترديد سبك سنتورنوازي مشكاتيان، يكي از زيباترين و پرطرفدارترين سبك هاي زمان ماست و عجيب نيست كه هر سنتورنوازي - از كوچك تا بزرگ - براي نشان دادن مهارت نوازندگي اش، قطعاتي از وي را اجرا كند.
سرعت مضراب هاي وي گاه تا حدي زياد است كه در بعضي چهارمضراب ها، شنونده احساس مي كند كه 2 سنتور با هم در حال نواختن هستند. با اين حال سرعت وي در نوازندگي، پيوسته توأم با دقت بوده، طوري كه تمامي نت ها شفاف و واضح اجرا مي شوند.
او علاوه بر آهنگ سازي، در تنظيم قطعات نيز تبحر خاصي دارد و اين امر ناشي از اطلاعات كامل وي از ديگر سازهاي ايراني است.
مشكاتيان چه از جهت ساخت آهنگ هاي بي نظير و چه به لحاظ پرورش شاگرد، حق بزرگي بر گردن موسيقي ايراني دارد و راحت مي شود او را يكي از اعجوبه هاي موسيقي ايران به حساب آورد. شور و هيجان بالقوه او شايد يكي از راه هاي نجات موسيقي ايراني از فضايي است كه اين روزها دچار آن شده. اگر او همچون سال هاي دهة۶۰ به فعاليت خود پيوسته ادامه مي داد، مطمئناً اكنون با شاهكارهاي بيشتري روبه رو بوديم.
دي ماه 84 سرانجام گروه عارف به سرپرستي او و خوانندگي شهرام ناظري پس از 7سال سكوت با يك سازماندهي جديد كنسرت بزرگ خود را به اجرا درآورد. و اين، شايد شروعي دوباره براي مشكاتيان باشد.
بانوي صاحب تسبيح
زائران در برابر صومعه فاطيما
ظهور بانوي مقدس در فاطيما، پرتغال
۲۳ ارديبهشت۱۳، مي 1917
مريم برادران
فرانسيسكو رو به غروب خورشيد نشسته بود و ني مي نواخت. لوسيا او را صدا زد. موقع برگرداندن گله به خانه بود. باز هم جسينتا بين گله رفت. بره اي را به آغوش گرفت و نوازش كرد. براي هركدامشان اسمي انتخاب كرده بود. لوسيا كنارش رفت و از او پرسيد: چرا هميشه وسط گله راه مي روي؟ جسينتا خنديد و گفت: مي خواهم مثل عيسي باشم .
لوسيا 7ساله بود و يك سال بيشتر از انجام آيين عشاي رباني اش نگذشته بود كه اجازه مراقبت از گله را به او دادند. او هم دخترخاله و پسرخاله اش را كه هم سن و سال بودند، همراه خود كرده بود.
ظهر سي ام ماه مي ???? سه كودك ناگهان درخشش نوري را ديدند. فكر كردند رعد و برق است. اما نور ديگري را مشاهده كردند و نزديك يك درخت بلوط بانوي سفيدپوشي را ديدند. بانو گفت: نترسيد! من به شما صدمه نمي زنم . لوسيا پرسيد: شما از كجا مي آييد؟ گفت: من از آسمان مي آيم. آمده ام تا از شما بخواهم روز سي ام هر ماه، در همين ساعت، 6 ماه متوالي به اينجا بياييد. آن وقت به شما مي گويم چه كسي هستم و چه چيزي مي خواهم . او از آنها خواست كه هر روز با تسبيح دعا كنند.
وقتي از كشيش درباره 3 چوپان كوچك سؤال كردند، سرش را تكان داد و گفت: اين مي تواند يك فريب شيطاني باشد . حرف و حديث مردم زياد شده بود؛ هرچند همه مي دانستند تا آن لحظه كسي از زبان اين 3 كودك كلمه اي به دروغ نشنيده است. در ماه جولاي بانو به آنها مژده داد كه در اكتبر معجزه اي اتفاق خواهد افتاد. لوسيا در جواب طعنه آدم ها اين مژده را به زبان مي آورد.
روز موعود هزاران نفر آمدند. همه منتظر بودند، كه ابر سفيد كوچكي آن 3 كودك را در برگرفت. لوسيا پرسيد: شما از ما چه مي خواهيد؟ . بانو جواب داد: لازم است كه مردم زندگي شان را تغيير دهند، براي آمرزش گناهانشان توبه كنند و از فرامين خداوند سرپيچي نكنند. من چيز بيشتري از شما نمي خواهم و خداحافظي كرد.
خورشيد رقصيد، ايستاد و دوباره حركت كرد. بعد انگار بخواهد خودش را به زمين بكوبد و مردم را در خودش ذوب كند، نزديك شد. مردم با تضرع فرياد زدند: اي مسيح، ما همه خواهيم مرد. بانوي ما به ما كمك كن . ناگهان خورشيد متوقف شد. ديگر كسي نبود كه بتواند فاطيما را باور نكند.
هركول، ايراني است
تولد حسين رضازاده/۲۲ ارديبهشت۱۳۵۷،
ليلي خرسند
فكر مي كنيد پسربچه اي كه در 14 سالگي 85 كيلو بوده، موقع به دنيا آمدن چند كيلو وزن داشته؟ خودش مدعي است كه يك پسربچه معمولي بوده، اما مگر مي شود غير از صورت تپل و شكم گرد، تصور ديگري از حسين رضازاده داشت؟
قهرمان وزنه برداري جهان، 22 ارديبهشت 1357 به دنيا آمده؛ در اردبيل و بعد از 2 خواهر بزرگش. مثل همه در 6 سالگي به مدرسه رفته؛ دبستان شهيد مطهري. پشت نيمكت ها، زمين فوتبال و توپ پلاستيكي، دعواها، كتك كاري ها و شيطنت هاي دوران بچگي و... هنوز هم بازي هايش، همه اين خاطرات را به ياد دارند؛ پسربچه قلدر محله كه زورش از بقيه بيشتر بود و همين زورش در 14 سالگي او را از پشت نيمكت به سالن وزنه برداري نزديكي خانه شان برد و چند وزنه سنگين كه به همه ثابت كند چيزي كه در بازوانش هست متفاوت از بقيه است. خودش، خودش را كشف كرد.
رضازاده از روزي كه وزنه بردار شده، بيشترين افتخارات تاريخ وزنه برداري ايران را كسب كرده؛ 10 مدال طلا، 3 نقره و يك برنز، افتخارات او درجهان است. اما بهترين و به يادماندني ترين مدال هايش، 2 مدال طلاي المپيك سيدني و آتن بود. او منتظر سومين طلاي المپيك است؛ طلاي پكن. او مي خواهد اولين وزنه برداري در جهان باشد كه 3 طلا در المپيك مي گيرد.
در مقايسه شهرت علي دايي و حسين رضا زاده، همين بس كه توي اردبيل يك خيابان به نام دايي كرده اند و به جايش يك سالن شش هزار نفري به نام رضا زاده ساخته اند. به هر حال او به قدري براي مردم ايران دوست داشتني است كه مراسم ازدواجش در مكه انجام مي شود و صدا و سيما هم آن مراسم را مستقيما پخش مي كند.
رضازاده در سال 2002 به پيشنهاد فدراسيون وزنه برداري تركيه براي تغيير مليت جواب منفي داد. آنها ده ميليون دلار پول نقد و ماهيانه 20 هزار دلار به رضازاده پيشنهاد كرده بودند. ولي او نپذيرفت. او پيشنهاد مشابهي هم از جمهوري آذربايجان داشت كه آن را هم قبول نكرد.
همة زندگي رضازاده وزنه برداري نيست. او غير از هالتر و وزنه، با چيزهاي ديگري هم سروكار دارد؛ پسرش ابوالفضل، فوتبال، پينگ پنگ، تلويزيون، روزنامه و مجله. سال كه نو شد، ابوالفضل رضازاده هم 3 ساله شد؛ پسري كه مي خواهد جاي پدرش را بگيرد و از حالا با گوشت كوب و هر چيز ديگري كه شبيه وزنه باشد، اداي پدر را درمي آورد.
حاج حسين دوسالي است كه به تهران آمده. ظاهرا آب و هواي نياوران به او ساخته كه حالا 160 كيلوگرم وزن دارد. رضازاده از تماشاي فوتبال لذت مي برد؛ خصوصا اگر بازي هيجاني باشد. شك نداشته باشيد كه او حداقل همة بازي هاي يك هشتم نهايي جام يوفا را تماشا كرده و در كنار آن، بازي هاي تيم دوست صميمي اش، علي دايي را. قبلا با اطمينان مي گفت سايپا قهرمان ليگ است، اما حالا بايد براي اين آرزو، تنها دعا كند. خودش فوتبال هم بازي مي كند و البته پينگ پنگ. به هيكلش نمي آيد، اما باور كنيد دست فرمانش هم منحصر به فرد است. با ماكسيماي نقره اي اش، مثل آب خوردن دور مي زند و سرعت مي گيرد.
او عشق سرعت است. خواندن روزنامه هم جزء برنامة روزانة اوست. فرصت هم نداشته باشد، حتما بايد نگاهي به روزنامه هاي ورزشي بيندازد. به هرحال براي كسي كه مي خواهد رئيس فدراسيون شود، اين چيزها اهميت دارد. مدرك ليسانس تربيت بدني را هم براي همين گرفته.
او به هر كاري كه دست مي زند، آن را به نحو احسن انجام مي دهد.
دوقلوهاي افسانه اي
تولد فرانك و رونالددي بوئر
۲۵ ارديبهشت۱۵، مي 1970
مهدي اميرپور
در سال 1970 وقتي خانواده دي بوئرها صاحب يك دوقلو شدند، كسي نمي توانست تصور كند كه اين دوقلو، سال ها بعد مشهورترين دوقلوهاي دنياي فوتبال مي شوند. رونالدوس كه فقط 3دقيقه بزرگ تر از فرانكسيوس بود، برخلاف قرارشان كه باهم فوتبال را آغاز كردند، با فرانك از فوتبال خداحافظي نكرد. آنها كه در سال هاي پاياني دوران فوتبال شان به قطر رسيدند، باهم پيراهن الريان قطر را پوشيدند تا همه را به ياد پيراهن هاي مشابهي كه سالها پوشيده بودند بيندازند. آنها سال 1988 با هم در تست فني تيم آژاكس قبول شدند و به عضويت اين تيم درآمدند. باوجود اينكه فرانك 3 سانتي متر از رونالد كوتاه تر بود ولي فرانك سمت بازي در خط دفاعي رفت و رونالد سراغ بازي در خط هافبك. غير از يكسالي كه رونالد به تونته هلند رفت، دوقلوها در 8سال ديگر در كنار هم در آژاكس بازي كردند تا اينكه در سال 1998 لوئيس ونگال - سرمربي هلندي بارسلونا - هر 2 را به بارسلونا دعوت كرد. آنها تا سال 2000 در بارسلونا هم تيمي بودند تا اينكه بازهم رونالد به برادر كوچكترش وفا نكرد و به گلاسكو رنجرز رفت. البته اين جدايي تا سال۲۰۰۴ بيشتر طول نكشيد و فرانك نتوانست ديگر دوري برادر بزرگترش را تحمل كند. براي همين به رنجرز رفت تا همراه رونالد چندماهي در آنجا بازي كند. آنها سال 2005 با هم به الريان قطر پيوستند و حالا كه فرانك از فوتبال خداحافظي كرده، رونالد مجبور است به تنهايي در السمل قطر بازي كند. فرانك زماني ركورددار تعداد بازي ملي در هلند بود. او پس از مسابقات يورو 2004 با 112 بازي ملي از دنياي فوتبال ملي خداحافظي كرد و يكي دو سال ركورددار بود تا اينكه ادوين ون درسار اين ركورد را شكست.فرانك حالا در تيمي كه موقعيتش در فوتبال را مديون آن است مربيگري مي كند. او سرمربي تيم جوانان آژاكس است و در انتظار اينكه رونالد هم از فوتبال خداحافظي كند تا باهم روي نيمكت مربيگري بنشينند؛ اتفاقي كه در تاريخ فوتبال سابقه نداشته؛ مربيگري يك دوقلو در يك تيم!
خفاش شب روماني
انتشار رمان كنت دراكولا
۲۸ ارديبهشت، 18 مي 1897
سيد احسان بيكايي
شايد هم واقعا وجود داشته! شايد نصفه هاي شب در تابوت اش را كنار مي زده و با آن چهره رنگ پريده و دندان هاي نيش بلند و آن پالتوي خفاشي، بلند مي شده و پي قرباني بخت برگشته اي مي گشته تا خونش را بمكد. شايد كنت خون آلود بيچاره مشكل گوارشي داشته و برايش فقط مايعات مقوي تجويز شده بوده؛ چيزي مثل خون. اما واقعا در حوالي قرن۱۵ در ترانسيلوانيا (روماني امروزي) كنتي وجود داشته كه چون جدش لقب دراكو (به معني اژدها يا شيطان) داشته، او هم به زبان رومانيايي ها دراكولا يا فرزند دراكو شده. چيزي شبيه شيطان زاده يا بچه شيطان خودمان.
شايد هم اين قضيه خون بازي اش مربوط به همان خرافات دهقان هاي ترانسيلوانياست. كنت هاي آن موقع يك مشكل خوني به نام پورفيري داشتند و همه شان رنگ پريده و حساس به نور بودند و عقيده بر اين بود كه بايد خون يك جانوري، چيزي را بخورند تا قوت بگيرند و همين، در كنار شيوع هاري در آن منطقه، باعث رواج شايعه خون آشام بودن آن بنده هاي خدا شده بود.
شايد هم قضيه مربوط به آن خانم اليزابت نام مجارستاني باشد كه براي اينكه پوستش جوان بماند، دستور داد 700دختر جوان را سر ببرند تا در خون آنها حمام كند و بعد ماجرايش را ربط دادند به آن كنت بيچارة رومانيايي. اما دراكولا واقعا وجود داشته و اگر هم خون نخورده باشد، حداقل خون چند صد ترك عثماني را در يك جنگ صليبي ريخته و به خاطر همين، لقب دراكو گرفته و شده رئيس محفل شيطان. كنت خون آشام را اولين بار برام استوكر انگليسي به دنيا معرفي كرد با آن كتاب دراكولايش كه بريتانياي قرن۱۹ را به هم ريخت و ديگر كسي جرأت نداشت شب ها حوالي برج لندن پيدايش شود. به هر حال، دراكولاي او اولين خون آشام ثبت شدة تاريخ است و بقيه اگر خفاشي، خون خواري، بيجه اي، چيزي باشند از روي دست او كپي كرده اند.به خاطر اوريجينال بودنش هم بود كه 160فيلم از روي آن ساخته اند و چندين جلد كتاب درباره اش نوشته اند.
با اين همه، شايد واقعا وجود داشته است و اگر نيمه هاي شب به او برخورديد، بايد روش مقابله اش را ياد بگيريد. آخر مي گويند او به اين راحتي ها نمي ميرد. طبق گفتة جناب استوكر، يك چوب كلفت برداريد، يك طرف آن را بتراشيد و تيز كنيد و به محض رؤيت دراكولاي موردنظر آن را فرو كنيد تخت سينه اش.
بيست سؤالي
درگذشت فرانك سيناترا
۲۴ ارديبهشت۱۴، مي 1998
حميدرضا منبتي
۱ - او كسي است كه در 12دسامبر 1915 در هوبوكن نيوجرسي متولد شد و در 14 مي 1998 در لس آنجلس كاليفرنيا از دنيا رفت. در هنگام تولد 12/6 كيلو وزن داشت و در هنگام مرگ 86كيلو!
۲ - اگرچه بيشتر به عنوان يك خواننده در سطح جهان شناخته شده، اما در بيش از 60 فيلم بلند و كوتاه بازي كرده و علاوه بر آن تجاربي هم در زمينه تهيه كنندگي و كارگرداني داشته است.
۳ - به خاطر بازي در فيلم از اينجا تا ابديت موفق به دريافت جايزه اسكار شد و 9 جايزه گرمي و يك گلدن گلوب هم در كارنامه داشت.
۴ - در فاصله 1940 تا 2000، 1171 آهنگ در قالب بيش از 80 آلبوم منتشر كرده كه بخش زيادي از آنها در دهة۹۰ انتشار يافته اند.
۵ - در طول عمرش بيش از يك ميليارد دلار به سازمان ها و مؤسسات خيريه كمك مالي كرد.
۶ - در سال۱۹۶۲ در خلال تور جهاني اش، ميليون ها دلار درآمد داشت كه همه آن را صرف كودكان بي بضاعت دنيا كرد.
۷ - در طول جنگ جهاني دوم، ده ها آهنگ ضدجنگ ساخت كه هرگز منتشر نشدند؛ چرا كه همگي متعلق به دولت آمريكا بودند.
۸ - در سال هاي فعاليت بر قله موسيقي دنيا القاب مختلفي داشت: Chairman Of The Voice Ol' Blue Eyes
۹ - در سال۱۹۸۵ مدال آزادي رياست جمهوري آمريكا را از دست رونالد ريگان دريافت كرد.
۱۰ - در 26ژانويه۱۹۸۰ كنسرتي در ريودوژانيرو برگزار كرد كه 175 هزار نفر در آن شركت كردند. اين كنسرت در كتاب ركوردهاي گينس به عنوان پربيننده ترين كنسرت تاريخ ثبت شده است.
۱۱ - سال۱۹۶۹ (كه بشر در ماه فرود آمد) آهنگ Fly me to the moon را اجرا كرد.
۱۲ - در دهة۳۰ در خيابان 52 لس آنجلس قدم مي زد كه براي اولين بار صداي بيلي هاليدي را از كافه اي شنيد و از آن پس هاليدي به يكي از تأثيرگذارترين هنرمندان زندگي او تبديل شد.
۱۳ - در۱۹۵۰ كمپاني شخصي توليد آثار موسيقايي خود، Reprise record را تأسيس كرد.
۱۴ - آهنگ نيويورك نيويورك او تبديل به سرود رسمي نيويورك شده و در بازي هاي خانگي تيم هاي ورزشي شهر خوانده مي شود.
۱۵ - او با هنرمندان زيادي اجراي مشترك داشته ؛ از بينگ كراسبي گرفته تا جري لوئيس، دين مارتين، بونو و...
۱۶ - نكته جالب در مورد او براي ما ايراني ها اين است كه او پيش از انقلاب به ايران آمده و در اينجا هم كنسرتي برگزار كرده است.
۱۷ - او روش منحصر به فردي براي نفس كشيدن در هنگام خواندن داشت كه حاصل تمرين هاي زياد در زير آب بود.
۱۸ - جيم موريسون خواننده دورز درباره او گفته است: كسي به گرد او هم نمي رسد .
۱۹ - بيل كلينتون هم او را اينگونه توصيف مي كند: فكر مي كنم كه هر آمريكايي بايد لبخند بزند و اعتراف كند كه او بهترين است .
۲۰ - و باب ديلن: او با حقيقت خاصي كه در صدايش بود، از اول خود را متمايز از ديگران نشان داد .
اشتباه گرفتيد! پاسخ 20 سؤالي ما نه خوردني است، نه پوشيدني، نه خواندني. در جيب هم جا نمي شود! او شنيدني است: فرانسيس آلبرت سيناترا، معروف به فرانك سيناترا.
دنياي واقعي خوان رولفو
تولد خوان رولفو
۲۶ ارديبهشت، 16 مي 1917
ليلا نصيري ها
نه، حتما باورتان نمي شود كه پدرو پارامو ، شاهكارخوان رولفو، منبع الهام گابريل گارسيا ماركز كبير براي خلق رمان غبطه برانگيز صد سال تنهايي بوده. ولي حقيقت دارد. ماركز بعد از خواندن اين رمان كه به اعتقاد خودش زندگي اش را زير و رو كرده، 4سال دست به قلم نمي برد تا اينكه رمان مشهورش را مي نويسد. ماركز معتقد است، با آنكه رولفو نويسنده كم كاري است (مجموع كارهاي چاپي اش شايد بيش از 300صفحه هم نباشد)، اما هم سنگ سوفوكل است. ناگفته نماند كه اين پدروپارامو در طول 4سال، فقط 2هزار نسخه فروخت. اما منتقدان، رولفو را با همين 2رمان لاغرش، پدرو پارامو و دشت مشوش، در كنار خورخه لوييس بورخس قرار مي دهند؛ چرا كه معتقدند رولفو تأثير قابل ملاحظه اي بر ادبيات آمريكاي لاتين داشته است. اصولا رولفو آدم عجيبي بوده. اولا تا ساليان سال مردم تاريخ دقيق تولدش را نمي دانسته اند و بعد يك روز تصميم مي گيرد كه آن را رو كند. بعد هم منتقدانش اعتقاد داشتند كه به شدت تحت تأثير ويليام فاكنر است، اما بعد از آنكه در يكي از دانشگاه هاي معتبر مكزيك مقاله اي نوشته مي شود و به اين قضيه اشاره مي شود، آقاي رولفو عصباني مي شود و به اين قضيه اعتراض مي كند و مي گويد كه حتي يك خط از كارهاي فاكنر را هم نخوانده است. منتقدان هم سعي مي كنند موضوع را فراموش كنند، اما از قرار معلوم، نويسنده قصد داشته سر همه را شيره بمالد؛ چون اخيرا كتابي در مورد اين نويسنده منتشر شده كه نشان مي دهد رولفو در سال۱۹۵۴ مطلبي نوشته با عنوان دنياي واقعي ويليام فاكنر و در اين مطلب به جزئياتي از كارهاي فاكنر اشاره كرده است كه نشان مي دهد آنها را كاملا بلعيده. جداي از اينها رولفو وقتي كار داستان نويسي را رها مي كند و سراغ نوشتن فيلمنامه مي رود، چنان كارهاي عجيب و غريبي مي كند كه ماركز و كارلوس فوئنتس هم تشويق مي شوند با او كار كنند و فيلمنامه مشترك بنويسند. اما كارهاي عجيب رولفو به همين جا ختم نمي شود، او سراغ عكاسي مي رود و عكس هاي مشهوري مي گيرد كه عموما آنها را منتشر نمي كند و بعد از مرگش بنياد رولفو آنها را به دنيا نشان مي دهد؛ هر چند كه ايده هاي درخشانش را در عكاسي با نوشتن مقالاتي در اين باب رو مي كند، اما ظاهرا عجيب ترين كار رولفو، سيگار كشيدنش بوده؛ رولفو، سيگاري قهاري بوده و جانش را هم بر سر اين كار مي گذارد. رولفو را سرطان ريه از پا در مي آورد.