- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۱۱۵ - شنبه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۶ - - May 5, 2007
docharkhe
ناشر كتاب هاي عامه پسند مي گويد
مردم حوصله دو بار خواندن را ندارند
عامه پسنديم نه عوام پسند
010152.jpg
يك ناشر
بررسي پديده ادبيات عامه پسند، بدون نگاه انداختن به وضعيت و مسائل نشر اين كتاب ها كار ناقصي خواهد بود. ما سراغ چند كتاب فروش رفته ايم و يك ناشركه حرف هاي جالبي زده اند.

احسان رضايي- اشكان ايرجي
در صحبت با بهمن رحيمي- يكي از ناشران اصلي كتاب هاي عامه پسند- هر چقدر كه سؤال هاي فني دربارة تكنيك داستان نويسي پرسيديم، او جواب هاي كلي داد. معلوم شد كه چندان با اين اصطلاحات آشنايي ندارد. در واقع نيازي هم ندارد كه آشنا باشد.
او با همين ميزان اطلاعات فني، در عرض 9 سال، صدتايي رمان چاپ كرده كه توي فهرست 47 تايي پرفروش هاي وزارت ارشاد، اسم 16تايشان آمده است.
بهمن رحيمي كه فقط رمان عامه پسند چاپ مي كند، در اين مدت نويسندگاني مثل مؤدب پور و تكين حمزه لو را كشف كرده و كساني مثل مريم جعفري را احيا. معلوم است كه كارش را خوب بلد است و مي داند كه مخاطبانش چه ذائقه  اي دارند. بهمن رحيمي مثل اكثر ناشران از كتاب فروشي شروع كرده و لابد از همان موقع فهميده است كه چه كتابي بفروش است.
از اينجا شروع كنيم. با اين عنوان ادبيات عامه پسند كنار آمده ايد؟
ادبيات عامه پسند هميشه همين بوده و گاهي اوقات اين كلمه در ميان همكاران شما و عده اي از ناشران، با غلظت و تحقير بيان شده، در حالي كه 2 واژه عامه و عوام شبيه هم هست ولي از لحاظ معني كاملا متفاوت است. ما عامه پسند هستيم، نه عوام پسند. اين تقسيم بندي توي ادبيات از قديم هم بوده. ما هم ادبيات رسمي و با پشتوانه حكومتي يا روشنفكري داشته ايم، هم ادبيات عامه پسند. در كنار داشتن ادبيات حافظ و سعدي، ادبيات كفاش خراساني را هم داشته ايم كه مورد توجه عامه مردم بوده. بايد به هر 2 نوع ادبيات احترام كرد چرا كه هر۲ نوع خواننده دارد.
چرابه ادبيات عامه پسند رو آورديد؟
به اين دليل كه ديدم ادبيات داستاني عامه پسند يك روند فروش هميشگي دارد. با ديد يك كتاب فروش مي بينيد كه روند بازار در زمان هاي مختلف شاهد اوج و فراز ژانرهاي ديگر مانند روان شناسي و دانيل استيل و تاريخي و عرفاني هست ولي ادبيات و داستان هاي عامه پسند برخلاف تمام اينها هميشه هست و فراز و فرود وحشتناكي را تجربه نمي كند.
يعني اگر روند بازار و تمايل مردم عوض بشود، شما هم كارهاي ديگر را چاپ مي كنيد؟
خير، شاخه ما ادبيات عامه پسند است و توي آن انتخاب مي كنيم كه مخاطب الان چي مي خواهد. اين انتخاب گاهي هم سخت است و مثل عدد پي دقيقا معلوم نيست. ولي بالاخره ما با تجربه اي كه پيدا كرده ايم، مي توانيم بفهميم كه الان بازار چي مي خواهد.
خب، الان بازار چي مي خواهد؟
داستان و اثري كه با زبان روز نوشته و خلق بشود و مسائل روز را بازگو كند. اين، نياز اصلي كتابخوان ها، توي همه  زمان هاست.
بالاخره شما كه توي اين حوزه آدم موفقي هم هستيد، بگوييد مردم الان از چه نوع داستاني خوششان مي آيد؟
داستاني كه زباني ساده داشته باشد.
چرا فقط زبان ساده؟
چون كه مردم حوصله 2 بار خواندن را ندارند و حوصله هضم جمله هاي سخت و مبهم را هم ندارند. بايد از زبان روز استفاده كرد. ممكن است رمان معروف و پرفروش 8 سال قبل، امروز ديگر كشش نداشته باشد؛ چون به زبان آن روز است و زبان امروز نيست.
يعني زبان امروزي اين قدر نسبت به 8 سال قبل تغيير كرده؟
بله. ما توي جامعه اي هستيم كه تغييرات خيلي سريع است. الان زبان ما اصطلاحاتي مثل اصطلاحات چت كردن تويش هست كه 8 سال قبل نبود. ما خودمان آمديم توي كتاب بوي خوش عشق دات كام همين اصطلاحات چت و اينترنت و تكنولوژي روز را وارد كرديم كه از آن استقبال خوبي شد و ظرف 2 ماه به چاپ مجدد رسيد.
آن وقت اين كارهاي جديد، به جز زبان چه فرقي با كار 8 سال پيش دارند و چه شباهتي؟
اگر بخواهيم از نظر مخاطبان بگوييم، اول اينكه اين رمان ها در يك چيز اشتراك دارند كه آن هم گستره مخاطب است؛ گستره اي كه در هر زماني به سليقه و فرهنگ جمعيت مربوط بوده و ادبيات و ساختار داستان را در هر زمان، همين سليقه و فرهنگ مخاطب مطرح مي كند. زماني مردم پاورقي دوست داشتند و داستان به شكل پاورقي توي نشريات دنبال مي شد و قديمي هاي كتابخوان هنوز خاطرات آن پاورقي ها را به ياد دارند. نسل امروز دنبال پاورقي نيست و مجله خوان نيست و همه چيز به كتاب تبديل شده. فكر مي كنم اين يك تفاوت عمده است و تفاوت ديگر نسل ديروز و امروز، زبان محاوره آنهاست كه امروز با گذشته بسيار تغيير كرده و جوانان از كتابي استقبال مي كنند كه با زبان امروز نوشته شده باشد.
به جز بحث زبان كه فرموديد، ما از نظر موضوعات داستاني، از نظر سوژه ها، از نظر طرح داستاني و ساير جنبه هاي فني داستان ، تفاوتي را توي رمان عامه پسند امروزي و عامه پسند ديروزي مي  بينيم؟
صد در صد تغيير كرده. ادبيات و زبان در هر زمان تفاوت دارد و روي همين اصل ما در فرمول داستان نويسي هم تغييرات را مي بينيم.
و اين تغييرات شامل چه مواردي است؟
به جز زبان كه گفتم، تغيير ديگر اين است كه امروزه داستان به مسائل اجتماعي روز نزديك تر شده. از همان ابتداي داستان، ما وارد مسائل اجتماعي مي شويم.
يك نمونه از همين سوژه هاي اجتماعي جديد را برايمان مثال مي زنيد؟
بله. يكي از سوژه هايي كه سراغش نمي رفتيم يا اگر مي رفتيم با واكنش منفي مواجه بوديم، اما امروز عكس العمل مثبت دارد، داستان با موضوع ايدز است. ما رماني با همين موضوع داشتيم. درحالي كه چند سال پيش اين رمان با عكس العمل منفي و خانواده ها روبه رو بود و نمي گذاشتند جوانان به سوي آن بروند. اما امروز مدام خانواده ها تماس مي گيرند و از ما مي خواهند كه داستان هايي با اين سوژه داشته باشيم.
ژانرهاي ادبيات عامه پسند هم تغيير كرده اند؟
ژانرهاي عشقي و اجتماعي، تحول خود را از دست داده و قهرمانان به تكرار رسيده اند و از ژانرهاي ديگر هم خبري نيست. ولي ما الان چند نويسنده داريم كه هوشمندانه خودشان را از اين وضعيت دور نگه مي دارند و به سوژه هاي جديد و سوژه هاي روز توجه دارند.
شما خودتان الان چه سوژه نابي توي ذهنتان هست براي سفارش دادن؟
من اصلا به نويسنده سفارش نمي دهم؛ خود نويسنده ها دنبال اين هستند كه بيايند كارشان را به ما بدهند.
يعني شما اصلا سفارش نمي دهيد؟
اصلا. ممكن است حالا موردي باشد، من مشاوره بدهم يا تشويق كنم كه اين سوژه بهتر است يا آن يكي. مثلا پارسال يكي آمد گفت من از باند دخترهاي فراري هستم و مي خواهم زندگي ام را شما داستان كنيد. من معرفي اش كردم به يكي از نويسندگانمان. ولي اينكه به او بگويم اين را حتما داستان كن، نه اين طور نيست. ما الان ناشري داريم كه به نويسنده مي گويد امسال تا آخر سال 4 تا داستان به من بده و فقط تا آخر فروردين اسمش را به من بگو كه طرح جلدش را بزنم.
گفتيد طرح جلد. طرح جلدهاي كتاب هاي شما، چرا همگي يك شكل هستند؟
براي اين كه همين ها جواب مي دهد.
مخاطبان كارهاي شما از چه طبقه اجتماعي و فرهنگي هستند؟
طبقه خاصي نداريم. همه اين كتاب ها را مي خوانند.
از نظر سني چطور؟
عمدتا 18 تا 35 سال. ما روي اين گروه كار مي  كنيم.
شما توي مدت فعاليت 9 ساله تان چند كتاب منتشر كرده ايد؟
بيشتر از صدتا. 8-107 رمان.
كاري داشته  ايد كه پرفروش نباشد؟
بالاخره فروش كتاب ها با هم متفاوت است. ولي من كتابي نداشته ام كه كمتر از 3 چاپ بخورد.
تيراژ متوسط هر چاپ چقدر است؟
بين 3 تا 5 هزار نسخه كه متأسفانه از معمول تيراژ مملكت ما بالاتر است.
براي اين فروش خوب، چه كارهايي مي كنيد؟
خب، جامعة ما، جامعة تبليغ  دهاني است. مهم ترين تأثيرگذار در جامعه ما اسم نويسنده و ناشر و در درجة سوم خود داستان است. ما نويسندگان خوبي داريم كه همين باعث فروش مي شود.
شما روان شناس يا بازاريابي داريد كه روند بازار را تحليل بكند، بگويد الان چه كاري مخاطب دارد يا ايده هاي فروش بدهد؟
نه، اين قدر حرفه اي با قضيه برخورد نكرده ايم.
كارهاي ترجمه هم داريد؟
فقط يك مورد. يك بار نويسنده خوبي به نام جوي فيلدينگ پيدا كرديم كه آثار خوبي در زمينه روان شناسي داشت. با نويسنده و ناشر تماس گرفتيم تا به صورت انحصاري ناشر كارهايش در ايران باشيم.
ترجمة كارهاي ايراني خودتان به زبان هاي خارجي چطور؟
نه، تا به حال اين اتفاق نيفتاده. البته الان با 2 نفر كه قبلا بامداد خمار را به انگليسي ترجمه كرده اند، صحبت  كرده ايم و ممكن است در آينده اين اتفاق بيفتد.
پيشنهاد اقتباس سينمايي هم داشته ايد؟
داشته ايم ولي همه شان به مرور زمان و بعد از چند مرحله مذاكره و صحبت رها شده اند.
پيشنهاد چاپ داستان به صورت پاورقي در جرايد چطور؟
نشريات خانوادگي زيادي داشتيم و گاه نشرياتي بدون اجازه به صورت پاورقي داستان هاي ما را چاپ كرده اند. الان 2مجله در امارات بدون اجازه داستان هاي ما را به صورت پاورقي چاپ مي كنند. حتي ناشري هم داشتيم كه يك كتاب موفق ما را با تغيير اسم كتاب و نام نويسنده چاپ كرده.
كدام كتابتان؟
كتاب افسون سبز خانم حمزه لو را يك ناشر ديگر برداشته با اسم ديگري براي كتاب و عوض كردن اسم 2تا از شخصيت ها چاپ كرده كه حالا ما شكايت كرده ايم.
بحث به خانم حمزه لو رسيد. مي گويند ايشان كشف خود شما هستند.
بله. خانم حمزه لو، اول اينجا براي ما كار ويراستاري مي كرد. مدام مي آمد به من مي گفت كه اين كتاب، اين طوري نوشته، اين درست نيست يا اين كار را مي كرد، بهتر بود. من ديدم درك خوبي از داستان دارد. گفتم خودت بنويس. اوايل مي ترسيد كه بنويسد، اما به هر حال ما تشويق كرديم و نوشت و موفق هم بود.
شما علاوه بر رمان هاي ايراني، كارهاي يك نويسنده خارجي را هم چاپ مي كنيد. به نظرتان سطح نوشته هاي داستان نويس هاي ايراني و خارجي چقدر با هم تفاوت دارد؟
به هر حال، نويسنده هاي خارجي قواعد و چهارچوب ها را نسبت به ايراني ها خيلي بهتر مي شناسند. علتش هم به نظر من اين است كه منتقدان ما هيچ وقت به خودشان اين زحمت را نداده اند كه اين آثار را نقد كنند و به همين خاطر، آن رشد و رقابت را ما اينجا نداريم.
فكر مي كنيد علت اين امر چي باشد؟ شايد شما رابطه تان با منتقدها خوب نيست.
نه خير، مگر شما الان نيامديد اينجا و ما راحت با هم حرف نمي زنيم؟ من فكر مي كنم نقد، توي ايران خيلي نقد بي طرفانه اي نيست و فقط يك دسته از آثار تحويل گرفته مي شوند و راجع به آنها صحبت مي شود. تا وقتي وضعيت نقد، اين طوري باشد، ما توي ادبياتمان رشدي نخواهيم داشت.

دوباره نمايشگاه كتاب، دوباره همان پرفروش هاي هميشگي
به خوبي و خوشي سال هاي سال
010032.jpg
احسان رضايي
حالا كه شما داريد صفحات مجله را ورق مي زنيد، بيستمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران هم افتتاح شده است و ملت دارند توي محوطه جديد نمايشگاه، كتاب هايي را كه از باران هاي هفته پيش تهران در امان مانده ورق مي زنند و پيش خودشان سبك و سنگين مي كنند كه فلان كتاب را بخرند يا نه و اين يكي كتاب به درد كي مي خورد و از اين حرف ها.
نمايشگاه كتاب، حتي اگر جايش هم عوض شده باشد، يكي از چند اتفاق فرهنگي مهم مملكت ماست و خب، يكي از سنت هاي اصلي اين جور وقت هاي مهم هم دادن اطلاعات و آمار است. ما هم برايتان يك آمار تهيه كرده ايم. آماري از كتاب هايي كه با چاپ هاي جديد دورقمي خودشان را به نمايشگاه رسانده اند: بامداد خمار (فتانه حاج سيدجوادي) چاپ 40 را تجربه مي كند (كه اگر ديوان حافظ و كتاب هاي درسي را كنار بگذاريم، توي بازار كتاب ما يك استثنا به حساب مي آيد). دالان بهشت (نازي صفوي) به چاپ 23 رسيده، باغ مارشال (حسن كريم پور) چاپ 20، پنجره (فهيمه رحيمي) چاپ 16، گلي در شوره زار (نسرين ثامني) چاپ 15، سهم من (پرينوش صنيعي) چاپ 13، اتوبوس (فهيمه رحيمي) چاپ 13.

سال پيش، وزارت ارشاد فهرستي از پرفروش هاي 14 سال اخير بازار كتاب ايران ارايه كرد كه رتبه هاي بالايش، چيزي شبيه همين آمار ما بود. با اين فرق كه رتبه 2 به چراغ ها را من خاموش مي كنم (زويا پيرزاد) تعلق داشت. توي آن فهرست 47تايي، حداقل 35 كتاب به عناويني اختصاص داشت كه ما به آنها مي گوييم ادبيات عامه پسند. و طبق همان فهرست، فهيمه رحيمي با 7كتاب پرفروش و م. مودب پور با 4 اثر، محبوب ترين نويسنده هاي اين سال ها بوده اند.
يك آمار ديگر هم هست. چهار سال پيش، نشريه تخصصي كتاب ماه ادبيات و فلسفه (در شماره 44 خود) نتيجه تحقيقي را رو كرد كه هدفش جواب دادن به يك پرسش ساده بود: دانشجوهاي مملكت به كدام رمان ها علاقه مندند؟ توي اين تحقيق كه در 12 دانشگاه شهر تهران انجام شده بود، معلوم شد اولين رمان هاي محبوب داخلي دخترهاي دانشجو بامداد خمار و پنجره هستند و بعد كارهايي مثل سووشون، كليدر، مدير مدرسه، يا آتش بدون دود. در ميان آثار محبوب داخلي پسرهاي دانشجو هم بامداد خمار، چهارم بود. در ميان نويسندگان  محبوب داخلي دختران دانشجو فهيمه رحيمي، اول بود. نسرين ثامني، رتبه 4 و فتانه حاج سيدجوادي رتبه 7 را داشت. و در ميان نويسندگان  محبوب پسرهاي دانشجو هم رحيمي و ثامني، نفرات 4 و 8 بودند.

مرحوم احمدآقا جايي ( در كتاب حديث بيداري) تعريف كرده كه امام خميني براي اطلاع از اوضاع جامعه، رمان شوهر آهوخانم را هم مي خوانده. اما ظاهرا جماعت روشنفكر ما نيازي به اين اطلاع ندارند. ما گونه اي ادبي داريم كه قديمي ترين جريان داستان نويسي معاصر و در عين حال موفق ترين آنها در جذب مخاطب بوده است. آن وقت فكر مي كنيد حجم مطالب نوشته شده در بررسي و نقد اين ادبيات، از حجم مطالب در مورد يك كتاب نخبه پسند درجه دوم، بيشتر است؟ كاري ندارد. خودتان امتحان كنيد. فكر مي كنيد در 4 جلد و 1500 صفحه كتاب مرجع صد سال داستان نويسي ايران ، چندبار اسم نويسنده اي مثل امير عشيري كه ‍داستان پليسي را در ايران بنيان گذاشت، آمده است؟ دقيقاً يك بار. فكر مي كنيد تا به حال چند مجله به بحث و بررسي دربارة اين دسته از ادبيات ما پرداخته اند؟ فقط 3 مجله. آن هم با تعداد صفحاتي كمتر از همين پرونده كوچك ما.

ادبيات عامه پسند ما نشان داده كه استعداد رشد دارد و در دل انبوهي از كارهاي ضعيف، كارهاي خواندني و خوبي را هم مي تواند ارايه كند. ادبيات عامه پسند ما نشان داده است كه مي تواند بيشترين تعداد از افراد جامعه كتاب نخوان ما را پاي كتاب بكشاند. نمي دانيم چرا منتقدهاي ما چشمشان را به روي اين چيزها بسته اند. اما يك چيز را مي دانيم. مي دانيم كه ما نمي خواهيم اين ادبيات فراگير و اين پتانسيل عظيم را كه فقط نيازمند كمي آموزش و ارتقاست، به عنوان ادبيات ايده ال تبليغ كنيم. اين پروندة جمع وجور و كوچك، شايد فقط قدم اول براي ديدن و بهتر ديدن اين ادبيات باشد. خيلي حس خوبي است كه اين قدم را ما داريم برمي داريم.

عشق كافي نيست
ادبيات عامه پسند شامل حوزه هاي مختلفي مي شود. از داستان هاي پليسي گرفته تا فانتزي و علمي تخيلي. اما در ايران اين ادبيات را اغلب به صورت داستان هاي عاشقانه و ملودرام ديده ايم
009957.jpg
مشخصات تكنيكي داستان هاي عامه پسند، عمدتا حول محور ساده بودن و جذاب كردن داستان هستند، چرا كه مخاطب اين ادبيات ، عامة مردم اند
علي به پژوه ـ احسان رضايي
اين جا ما در پرونده اي مفصل به سراغ ادبيات عامه پسند، چهره ها، امكانات و آفت هاي اين دسته ادبي پرمخاطب رفته ايم. اما اجازه بدهيد قبل از هر چيز ديگري، تكليف خودمان و خواننده را روشن كنيم: ادبيات عامه پسند يعني چه؟
۱
وقتي كه از ادبيات عامه پسند حرف مي زنيم بايد حسابي حواسمان جمع باشد. زيرا ادبيات عامه پسند در كشورمان ايران از ساز و كار و حال و هوايي كاملا متفاوت با آنچه كه در بقيه كشورها وجود دارد، برخوردار است. يكي از قالب هاي بسيار رايجي كه در جهان ادبيات عامه پسند عرضه مي شود، قالب كتاب  جيبي است. كتاب هاي جيبي، قالب بسيار مناسبي براي رمان هاي عامه پسند است؛ به خوانندگانش اجازه مي  دهد داستان هاي سبك و ساده اي كه خواندنشان تمركز زيادي نمي طلبد را با خود حمل كنند تا در ميان گرفتاري ها و مشغله هاي روزانه آن را دنبال كنند. در ايران، فقط در دوره كوتاهي، آن هم پيش از انقلاب كتاب هاي عامه پسند جيبي منتشر مي  شدند.
تفاوت بعدي، تيراژ است. درست است كه رمان هاي عامه پسند در ايران، هميشه در رديف پرفروش ترين كتاب ها قرار مي گيرند؛ اما تيراژ آنها هنوز اندازه اي نيست كه انتشار اين دست كتاب ها، شكل يك صنعت را به خود بگيرد. بر نشر كتاب هاي عامه پسند در كشورهاي اروپايي و آمريكا، قوانين پيچيده بازار حاكم است. توليد انبوه وجود دارد؛ تيراژها ميليوني است. هر ناشر، مشاوران متعددي (اقتصاددان، روان شناس) دارد تا بر روي مشتريان اين گونه رمان ها مطالعه كنند و ذائقه آنها را شناسايي كنند و نويسندگاني وجود دارند كه به تناسب اين ذائقه ها سفارشي مي نويسند و البته ويراستاران كاركشته اي وجود دارند كه با درك درست از ماهيت داستان و مخاطب، كتاب را به بهترين شكل يعني پرفروش ترين حالت خود درمي آورند، در هر فصل از سال، كتاب هاي عامه پسند متناسب با حال و هواي روز عرضه مي شود. مثلا كتاب هايي كه در ايام كريسمس راهي بازار مي  شوند با كتاب  هاي فصل تابستان فرق مي كنند. معمولا داستان هاي رمانتيك با پايان خوش براي فصل كريسمس آماده مي شوند اما در ايران از هيچ كدام اينها خبري نيست.
مسئله بعدي، مسئله تنوع ژانرهاست. تنها ژانر حاكم بر فضاي عامه پسند نويسي ايران، ملودرام است. نويسندگان ما اغلب به تأسي از سيدني شلدون و دانيل استيل، داستان هاي عاشقانه روايت مي كنند. عجيب هم اينجاست كه مردم هم از ژانرهاي ديگر چندان استقبال نمي كنند و فقط خواهان اين نوع از داستان ها هستند. در بعضي برهه هاي زماني نويسندگاني مثل امير عشيري پيش از انقلاب و احمد محققي و گودرزي (سال هاي دهه 60) داشته ايم كه به سمت نگارش داستان هاي جنايي و حقوقي هم رفته اند اما نمي توان در ادبيات ايران سراغي از يك سنت پليسي نويسي عامه پسند گرفت. ژانرهاي جاسوسي ـ سياسي (نظير كارهاي فردريك فورسايت)، ژانر سايكودرام يا روان شناسي (كارهاي ژرژ سيمون)، ژانر ترسناك (كارهاي استفان كينگ) و ژانر علمي ـ تخيلي (آثار ايزاك آسيموف) هم به كلي در صحنه ادبيات عامه پسند ايران غايبند.
كتاب هاي مصور يا كميك هم كه به نحوي به حوزه ادبيات عامه پسند مرتبط مي شوند، در ايران حضور چنداني ندارند.

۲
وقتي از ادبيات عامه پسند حرف مي زنيم، قاعدتا از ادبياتي حرف مي زنيم كه با انتشار داستان هاي پاورقي مطبوعات از دهة 1840 ميلادي در اروپا و دهة 1320 شمسي در ايران شروع شده است. نه اينكه اين نوع ادبيات، هيچ پيشينه و نمونه قبلي نداشته باشد. در همين ايران خودمان، ما گروه بزرگي از داستان ها را داريم كه معمولا استادان ادبيات با عنوان ادبيات عاميانه از آنها ياد مي كنند و شامل داستان هايي نظير امير ارسلان نامدار ، حسين كرد شبستري ، ابومسلم نامه و انواع و اقسام دنباله  هايي است كه براي داستان هاي شاهنامه (بخصوص داستان رستم و سهراب) نوشته شده. حتي بعضي از منتقدان، علاقه دارند كه سابقة اين داستان ها را به افسانه هاي اولية بشر برسانند. از جهتي هم حق دارند توي افسانه ها هم ما با داستان هاي ساده، شخصيت پردازي هاي ساده، سير غيرطبيعي (جادويي) حوادث و همين طور پيام يا نتيجة اخلاقي داستان مواجهيم كه همين ها، اجزاي اصلي ادبيات عامه پسند هم هستند. اما اين نكته هم هست كه در افسانه ها، حوادث غيرمنطقي و جادويي، جزو بافت اصلي داستان است و اصولا فضاي داستان، فضايي تخيلي و فانتزي است.
به هر حال، با چنين سابقه اي از ادبيات عاميانه و باب ميل عموم مردم، مي رسيم به عصر جديد و ظهور و رواج مطبوعات، گردانندگان نشريات براي افزودن به جذابيت نشريه خود و بالا بردن تعداد مخاطبان، دست به ابتكاراتي زدند. يكي از آنها كه به بحث ما مربوط مي شود، سفارش داستان هاي دنباله دار به نويسندگان بود. اين موج از دهه 1840 در فرانسه شروع شد. سال هايي كه ژرژ ساند، الكساندر دوماي پدر و بالزاك، شروع به نوشتن داستان هايي طولاني و دنباله دار در مطبوعات روز فرانسه كردند كه بدين ترتيب ادبيات عامه پسند نوين شكل گرفت. (در انگليس، تجربه مشابه به توليد ژانر ادبيات پليسي منجر شد). در ايران خودمان هم شروع دورة جديد ادبيات عامه پسند، باز از دل نشريات بود. در سال هاي دهه 1320 كه مطبوعات بعد از فضاي بستة رضاخاني يكباره زياد شدند، يكي از روش هاي مورد استفاده جرايد براي جذب مخاطب، چاپ پاورقي  هايي بود كه بعدها هر مجموعه شان تبديل به كتاب شدند و كم كم (و با افزايش خبرهاي جذاب مطبوعات در سال هاي انقلاب) كتاب، جاي صفحات پاورقي را گرفت. هر چند هنوز هم برخي نشريات خانوادگي، ستون هاي ثابت پاورقي دارند؛ پاورقي هايي كه همگي از دستة داستان هاي عامه پسند هستند.
009930.jpg
3
وقتي از ادبيات عامه پسند حرف مي زنيم، منظورمان ارزش گذاري بين داستان ها و كتاب هاي مختلف نيست. ادبيات عامه پسند، مشخصات فني و تكنيكي دسته اي از داستان هاست كه آنها را از ادبيات نخبه پسند جدا مي كند. اين مشخصات كه قابل شناسايي در تمام جنبه هاي تكنيكي داستان هستند، عمدتا حول محور ساده بودن و جذاب كردن داستان هستند، چرا كه مخاطب ادبيات عامه پسند، علاقه مندان حرفه اي و پيگير ادبيات نيستند، عامة مردم هستند.
به همين دليل است كه در ادبيات عامه پسند، اصل بر محافظه كاري است و معمولا در رمان هاي عامه پسند حركات آوانگارد و كارهاي تازه اي شكل نمي گيرد. درعوض، تا دلتان بخواهد چهارچوب ها و كليشه ها حضور دارند؛ كليشه هايي كه خوانندگان به آن عادت كرده  اند و نبودشان باعث برآورده نشدن انتظارات خوانندگان و سرخوردگي آنان مي  شود.
اين كليشه ها بر همه اركان داستان هاي عامه پسند حاكمند، از عنوان ها گرفته تا پايان بندي ها. عنوان هاي اين كتاب ها در بسياري از موارد نام يك شخص خاص هستند؛ يلدا، شيرين، ماندانا و... يك سري خط داستاني و ايده ثابت در اين گونه داستان ها وجود دارد. مثل مثلث عشقي، مربع عشقي، دل بستن دختر و پسري از دو طبقة اجتماعي متفاوت به يكديگر، عاشق و معشوقي كه پس از سال ها به هم مي رسند و گذر زمان به عشقشان خدشه اي وارد نكرده است. پايان بندي هاي خوش يا ناخوش قراردادي هم جزو عناصر لاينفك اين رمان ها هستند.
طرح هاي روي جلد اين كتاب ها هم اغلب حال و هواي يكساني دارند. اين طرح جلدها بايد به گونه اي باشند كه در نظر اول مشخص كنند چه محتوايي را نمايندگي مي كنند. خيلي از اين طرح جلدها، فضاي عاشقانه اي را القا مي كنند؛ زني كنار پنجره نشسته، دستش را زير چانه گذاشته و دارد افق هاي دور را نگاه مي كند، مردي آشفته در جاده اي راه مي رود و... عناصر رمانتيك طبيعي مثل گل سرخ، انار و كبوتر هم خيلي به درد مي خورند.
رمان هاي عامه پسند، جهان بيني و اخلاقيات بسيار ساده اي دارند. مرز همه چيز در آنها مشخص است. يك طيف خير مطلق داريم و يك طيف شر مطلق. اگر هم در شخصيت كاراكترها تغيير و تحولي صورت بگيرد، از سياه مطلق به خوبي مطلق (يا برعكس) است. در اين گونه رمان ها معمولا پيام ها و نتيجه گيري  اخلاقي ساده اي براي تنبه خوانندگان حضور دارند و در آنها از پيچيدگي  اخلاقي رمان هاي مدرن، كه در آنها نمي توان مرز بين امر خير و شر را از هم تفكيك كرد، خبري نيست.
شخصيت هاي اصلي رمان هاي عامه پسند، 3 بعدي يا به عبارت ديگر خاكستري نيستند. شخصيت  اصلي اين گونه رمان ها معمولا افرادي ساده و در عين حال داراي تمام صفات مثبت و قابل قبول اجتماع هستند كه معمولا از سوي بقيه افراد درك نمي شوند. شخصيت هاي منفي اين رمان ها هم ابليس مجسمند كه كاري غير از چزاندن قهرمان هاي خوش قلب از دستشان برنمي آيد.
در ابتداي اين رمان ها، تأكيد بر واقعي بودن رخدادها مي شود تا باعث همذات پنداري مضاعف خوانندگان و توجيه ضعف هاي احتمالي داستان شود.
همچنين در اين رمان ها براي تضمين تأثيرگذاري بر مخاطبان، حجم انبوهي از وقايع دراماتيك (از عشق و ازدواج هاي متعدد تا مرگ و خودكشي) رخ مي  دهند.
رمان هاي عامه پسند، مانند فيلمنامه اند؛ مجموعه اي از حوادث. اصلا مهم نيست كه حوادث توسط چه شخصيت هايي و در كدام مكان و زمان رقم بخورند، حوادث همين طور پشت سر هم و به شكل مكانيكي رخ مي  دهند؛ بدون اينكه مقدمه اي براي آن چيده شود و انگيزه شخصيت ها روشن شود. اين حالت فيلمنامه اي بودن رمان، باعث مي شود خوانندگان تشويق شوند كه فقط سر از بقيه ماجرا درآورند. كار كيه؟ و آخرش كي به كي مي رسه؟ ، از سؤالات رايج خوانندگان اين نوع رمان هاست. در ادبيات نخبه پسند، جريان درست خلاف اين است. نويسنده اي مثل ايشي گورو آرزو دارد تا آنجا كه مي تواند سرعت وقوع رويدادها را در رمان بكاهد و به صفر برساند. اما در عامه پسندها، از آنجا كه طرح داستاني اهميت ويژه اي دارد، سرعت روايت بسيار بالاست و حوادث متعددي پشت سر هم رخ مي دهد. اتفاق هاي آني و غيرمنطقي، كه ما از آن با عنوان تصادف ياد مي كنيم، آن قدر در اين رمان ها زياد ديده مي شوند كه به شكل تكنيك رايج  درآمده اند.
و آخرين نكته، نثر رمان هاي عامه پسند است كه معمولا ساده، روان و ژورناليستي است و لحن ويژه اي ندارد. اين نثرها، بسيار ساده، بي استعاره و بي ابهام هستند و فقط در بند تعريف صرف داستان مي باشند. نثر اين رمان ها نبايد به گونه اي باشد كه خواننده براي فهميدن يك پاراگراف دوباره آن را از سر بخواند. اين نثر معمولا فضاسازي هم نمي كند و فضاهاي منحصر به فردي خلق نمي كند. البته ممكن است گاهي هم نويسندگان اين رمان ها بخواهند مهارتشان را نشان بدهند و از نثري پر از تشبيه و توصيف استفاده كنند، اما اصل همان سادگي است.
اينها، مشخصاتي است كه مي توان براي رمان عامه پسند برشمرد. طبيعي است كه مثل هر قالب، ژانر يا نوع ديگر ادبي، رعايت اين نكات در رمان مي تواند به شكل خوب يا ضعيف انجام بشود.

۴
وقتي كه از ادبيات عامه پسند حرف مي زنيم، فقط از ادبيات عامه پسند حرف مي زنيم؛ ادبياتي كه بيشترين فروش و مخاطب را در بازار كتاب ايران و جهان دارند، ادبياتي كه مثل هر نوع ادبي ديگري آثار قوي و ضعيف و حتي مبتذل دارد؛ ادبياتي كه مي تواند تنوع ژانرهاي مختلف و خوانندگان مختلف را با خود و در دل خود داشته باشد؛ ادبياتي كه كارهاي خوب آن، مي تواند به اتفاقي در حوزة ادبيات تبديل شود.

گزارش بازار
امشب اشكي مي ريزد
مزدك علي نظري
شايد اگر در دوران كودكي ام كسي پيدا مي شد كه تذكر مي داد آن كميك بوك (كتاب مصور)ها كه مي خواندم، يك جور ادبيات عامه پسند است، خيلي توي ذوقم مي خورد. ولي خوشبختانه كسي مانع عشق كردن من با تماشا و خواندن سري قصه هاي تن تن و تارزان نشد تا اولين سرخوردگي زندگي ام اتفاق نيفتد!
تا مدت ها پس از آن دوران، طبيعتا كتاب هاي بي طرح و عكس برايم جذابيتي نداشتند. اما به هر حال از روي كنجكاوي، نگاهي به جلد همه كتاب هايي كه توي خانه مان بود مي كردم. بين آن كتاب ها، شمايل كهنه و پاره پوره يكي از رمان هاي جيبي را هنوز خوب يادم هست؛ چون اسمش، هم خيلي طولاني بود و هم به نظرم يك جورهايي عجيب مي آمد؛ امشب اشكي مي ريزد .

عصر شواليه ها
در كشور ما هم مثل همه جاي دنيا، داستان هايي مثل امشب اشكي... ، از چند دهه پيش بين مردم ما جا افتادند؛ اكثرا توي مطبوعات و به شكل پاورقي.
دهه هاي 30 و 40، دربست مال پاورقي نويس هاي  مطبوعات بود؛ اول از همه سر و كله حسينقلي مستعان پيدا شد و رسول ارونقي كرماني و محمد حجازي كه داستان هايشان همه يك رگ عشقي داشت و بستر تاريخي يا اجتماعي. بعد يكباره سر و كله شواليه اي پيدا شد كه ژانر را به كلي متحول كرد؛ ذبيح الله منصوري، مترجم و نويسنده اي كه هنوز هم با گذشت سال ها، رونق بخش كسب ناشران است. نكته جالب درباره منصوري - كه منحصرا تاريخي مي نوشت - اضافاتي است كه او بر متن ترجمه هاي خود مي بست و از يك داستان خارجي، نسخه فارسي بسيار پربارتري براي مجلات آماده مي كرد! نويسندگان بعدي دهة،۴۰ ر. اعتمادي - كه عشقي مي نوشت - بود و امير عشيري و پرويز قاضي سعيد كه پليسي و جنايي مي نوشتند. اگر كنار اينها مهدي سهيلي را هم بگذاريم كه در شعر عامه پسند يكه تاز بود، جمع كامل مي شود.
در دهة،۵۰ پاورقي هاي همان نويسندگان به شكل كتاب هاي جيبي منتشر مي شدند، به اضافه كلي كتاب پليسي ترجمه از نويسندگاني كه حالا كمتر سراغي از آنها در بازار هست: مايك هامر، ميكي اسپيلن، الري كوئين و ديگران. و البته گل سرسبد كتاب هاي عامه پسند جيبي دهه،۵۰ كتاب هاي طنز عزيز نسين بود كه اين اواخر معلوم شد بيشترش تأليفي بوده، به اسم عزيز نسين!

رؤياي نيمه تابستان
سال هاي انقلاب و جنگ، سال هايي بود كه كتاب هاي سياسي و عقيدتي، جاي هر كتاب ديگري را براي مخاطب گرفته بودند و آثار شهيد مطهري و شريعتي و اعلاميه ها و وصيتنامه هاي شهدا توي دست ها جابه جا مي شدند. و خيلي طبيعي است كه اكثر داستان هاي عامه پسند، با موضوعات عشقي شان ديگر طالبي نداشتند. توي اين سال ها فقط غولي مثل ذبيح الله منصوري بود كه داشت همين طور فرت و فرت كتاب ترجمه مي كرد يا مي نوشت (چه فرقي مي كند؟!). اسماعيل فصيح بود كه با جلال آرين اش فضاهاي اجتماعي دهة۶۰ را تصوير مي كرد. بازپرس ويژه، احمد محققي هم از نيمه دوم اين دهه پيدايش شد؛ با ماجراهايي كه همگي توي دادگاه ها اتفاق افتاده بود و جلدهايي كه محمد صندوقي مي زد و همه شان شبيه هم بود. ما بچه ها هم تفريح بزرگمان اين بود كه توي يك بعدازظهر تابستاني، ضمن كشفيات مان در گوشه و كنار خانه، كتاب هاي جيبي بزرگترها را پيدا كنيم و گوشه اي دور از چشم، آنها را با بهت و لذت كودكانه مان ببلعيم.

عصر بازگشت
درست با پشت سر گذاشتن سال هاي جنگ تحميلي، سر و كله عشقي نويس ها دوباره پيدا شد. مردم سرگرمي مي خواستند و نويسنده اي مثل فهيمه رحيمي با بازگشت به خوشبختي توانست اين سرگرمي را جور بكند. كتاب هاي بعدي فهيمه رحيمي، نسرين ثامني و نسرين قديري، تب را تندتر كردند تا اينكه سال۱۳۷۴ رسيد و فتانه حاج سيدجوادي با بامداد خمار آمد كه يكباره بازار را تركاند. آن وقت بود كه ديگر ناشرها فهميدند نان توي چيست؛ نويسندگان قديمي برگشتند و فهيمه رحيمي بيشتر و بيشتر نوشت و تازه از سال،۷۸ شواليه جديدي هم پيدايش شد؛ م. مؤدب پور كه در بفروش بودن دست كمي از خانم رحيمي نداشت. و آن وقت نوبت جوان ترها بود كه خودشان را وارد بازي بكنند: مريم جعفري و تكين حمزه لو و بقيه. موج به راه افتاده بود.
اين بار و در بازگشت مجدد ادبيات عامه پسند، ديگر قضيه به آن گستردگي دفعه اول نيست؛ ناشرها از سريع ترين و مطمئن ترين راه جواب داده مي خواهند بروند جلو و نويسنده ها هم همين طور؛ داستان ها فقط عشقي هستند و ملودرام و نوعي بازگشت به آبشخورهاي اوليه. بماند كه كارشناس ها معتقدند داستان هاي فعلي به لحاظ ساختار از نمونه هاي دهه هاي قبلي ضعيف ترند!
توي همين بخش از گزارش، بايد حتما اسم مريم حيدرزاده را هم بياوريم كه در شعر عامه پسند، معادل نوين مهدي سهيلي است؛ گيريم با همان نكاتي كه در مورد داستان هاي عامه پسند امروزي و نسبتشان با نمونه هاي قبلي گفتيم. حالا ديگر حتي شعرمان هم عامه پسند شده است.

نگاهي به تاريخچة ادبيات عامه پسند ايران
چند نفر قزلباش
010053.jpg
طرح صفحه اول يكي از پاورقي هاي دهه 40 با عنوان يادي از يك يار
009933.jpg
حسينقلي مستعان، رسول ارونقي كرماني و ذبيح الله منصوري؛ پركارترين پاورقي نويس هاي تاريخ مطبوعات ايران
اولين پاورقي مطبوعات ايران تهران مخوف بود كه سال 1310 در روزنامه ستاره ايران چاپ مي شد
ايرج باباحاجي
داستان شكل گيري ادبيات عامه پسند امروزي در ايران، خودش به يك داستان عامه پسند ديگر شبيه است. داستاني كه براي فهم و شناخت بهتر موقعيت عامه پسند هاي امروزي حتما بايد سري هم به آن زد. ما اين جا فقط خلاصه داستان را تعريف كرده ايم، با معرفي چند كاراكتر اصلي داستان كه خودشان از داستان نويس هاي قهار روزگار بوده اند. به قول كورت ونه گات مرحوم : بله، رسم روزگار چنين است!
رمان هاي عامه پسند نوين، از پاورقي ها آغاز شدند. پاورقي هاي يكي دو صفحه اي كه اول در مجلات خانوادگي چاپ مي شدند و بعدها به كتاب تبديل مي شدند. روزنامه نگاري و نويسندگي به شكل امروزي اش در ايران، از اواسط حكومت قاجار و دوران محمدعلي شاه آغاز مي شود؛ امّا پاورقي ها، همان زمان به دنيا نيامدند. روزنامه نگاران قديمي از پاورقي مشهور تهران مخوف به عنوان اولين هاي اين نوع، ياد مي كنند، تهران مخوف را مشفق كاظمي تحرير كرد و در روزنامة ستاره ايران چاپ شد.
زمان چاپ اين داستان به سال هاي 1310 برمي گردد. مشفق كاظمي در سن هفده، هيجده سالگي، داستاني را مي نويسد و براي سردبير روزنامه ارسال مي كند كه مورد توجه او قرار مي گيرد و چاپ مي شود. رمان تهران مخوف كه بعدها به صورت كتاب درآمد، قصه جواني به نام فرخ است. او آرزوي ازدواج با دخترعمه خود را در سر دارد و در راه رسيدن به اين هدف با مشكلات زيادي روبه رو مي شود و ماجراهايي بر او مي گذرد.
اين ماجراها، هر كدام يك قسمت پاورقي مي شد و خواننده را با خود مي كشيد تا با آه و غم، داستان را دنبال كند و به آخر برساند. در كنار مشفق كاظمي، اشخاصي چون محمد حجازي و... هم در جرايد، داستان هايي را به صورت پاورقي مي نوشتند اما آثار آنها هيچ گاه به شهرت تهران مخوف نرسيدند. شهرت، پديده عجيبي است. دير و سخت مي آيد و بالعكس آسان هم از بين مي رود. سال هاي 1318 تا 1320 اوج شهرت حسينقلي مستعان بود؛ نويسنده اي كه با نام مستعار ح. م. حميد پاورقي هاي خود را در مجله راهنماي زندگي چاپ مي كرد. مستعان، قصه نويسي را همچون مشفق كاظمي از سن بيست سالگي شروع كرد و خيلي زود هم به شهرت رسيد. سرعت او در نويسندگي به حدي بود كه آن زمان شايع بود او مي تواند روزي يك داستان بنويسد و گاه اتفاق مي افتاد كه همزمان در چهار يا پنج مجله هفتگي به همين تعداد داستان و پاورقي مي نوشت. مستعان در آن زمان با جرايدي چون روزنامه نيمه دولتي ايران و مجله مهرگان و مجله خودش راهنماي زندگي و روزنامه اخبار همكاري مي كرد. داستان هايي كه خوانندگان با اشتياق آنها را مي خواندند و گاه به سراغ مستعان مي رفتند تا از عاقبت قهرمانان اين داستان ها جويا شوند! مستعان نويسنده اي دقيق و پركار بود و از نثري روان و ساده استفاده مي كرد تا اكثر مردم با هر سوادي به راحتي داستان هاي او را بخوانند و دنبال كنند. روايت ديگري به نام ده نفر قزلباش به قلم حسين مسرور بعد از شهريور 20 در روزنامه اطلاعات شروع شد كه مورد توجه و استقبال بسياري قرار گرفت؛ داستاني كه بعدها به صورت يك دوره كتاب پنج جلدي به چاپ رسيد و نويسنده در مقدمه آن نوشت: هنگامي كه شروع به نگارش ده نفر قزلباش كردم، پس از شهريور 1320 بود و مردم ايران در اثر ناكامي و محروميت ها بسيار مايوس بودند. دشمنان نيز براي نابودي آثار معنوي و نژادي ما با تشكيلات و برنامه تخريبي وارد شده بودند. هنوز جلد اول پاورقي در روزنامه اطلاعات تمام نشده بود كه سيل نامه ها و تقديرها به جانب نويسنده روان گرديد و معلوم داشت كه اين نغمه در گوش مردم ايران حسن  پذيرش يافته، ما نيز تسليم و آن را تا چهار جلد ديگر ادامه داديم . داستان ده نفر قزلباش در زمان صفويه مي گذرد. ماجرا از زمان شاه طهماسب اول شروع و به ديگر شاهان اين سلسله ختم مي شود و تمام آن در جامعه آن روز ايران اتفاق مي افتد. يكي ديگر از چهره هاي برجسته پاورقي نويس ايران، رسول ارونقي كرماني است. او به مدت 13 سال سردبير يكي از معروف ترين مجلاتي كه در آنها پاورقي چاپ مي شد ـ يعني اطلاعات هفتگي ـ بود و تعدادي اثر جريان ساز عامه پسند هم نوشته است. اما مهم ترين كار او بدون شك امشب دختري مي  ميرد بوده است كه بارها از سوي نويسندگان بعدي مورد تقليد قرار گرفت.
با ظهور نام ذبيح الله منصوري ؛ حسينقلي مستعان، محمد حجازي و حسين مسرور به آرامي فراموش و از دور خارج شدند تا منصوري با سينوهه و خواجه تاجدار بازار پاورقي را به دنبال خود بكشد.
منصوري از نام هاي بعد از شهريور 20 بود. او نيز در آغاز با ترجمه شروع كرد و به ظاهر تا آخر با همين عنوان ادامه داد. اما به جرات مي توان گفت او نيز يكي از پاورقي نويسان آن دوران بود و چيزي به نام ترجمه در آثار او ديده نمي شود. در بعضي داستان ها، نويسنده اصلي اصلاً وجود نداشته و تمام داستان ساخته ذهن خلاق منصوري بوده است. منصوري قبل از شهريور 20، كار خود را در روزنامه كوشش شروع كرد و در نهايت، در دهه 40 و 50 به مجلات خواندني ها و سپيد و سياه رسيد. او در آغاز پاورقي هاي كوچك و علمي مي نوشت و در نهايت، به داستان هاي تاريخي رسيد. پاورقي هايي چون سينوهه و خواجه تاجدار و خاطرات تيمور لنگ به قلم خود منصوري است كه طرفداران و علاقه مندان زيادي پيدا كرده بود. يك روزنامه نگار قديمي كه با او همكاري داشته، درباره او مي گويد: منصوري،  براي ترجمه دنبال نويسنده هاي مشهور خارجي نمي رفت. نويسنده گمنامي را پيدا مي كرد و با افزودن اطلاعات خود و كمك از ذهن بسيار پركارش به نام نويسنده هاي خارجي داستان ها و پاورقي هايش را منتشر مي كرد. منصوري مي گفت: با استفاده از اقتباس مي شود يك دهم از متن اصلي را خلاصه كرد و آورد كه اين در دنيا معمول است .
منصوري تحت عنوان همين واژه اقتباس (!) تمام عمر خود را در مطبوعات گذراند و در اواسط دهه 60 چشم از جهان فرو بست. روزنامه نگاران و صاحبان جرايد قديمي مانده بودند لقب الكساندر دوماي ايران را به حسينقلي مستعان بدهند يا ذبيح الله منصوري كه هر دو ذهني قوي و قلمي روان داشتند و همزمان در يك هفته در چند نشريه حكايتي را دنبال مي كردند؛ بدون آنكه رشته داستان را از دست بدهند. يكي ديگر از پاورقي نويسان آن روزگار مطبوعات، جواد فاضل بود كه بيشتر پاورقي هاي حماسي و كلاسيك ايران چون امير ارسلان و داستان هاي شاهنامه را دنبال مي كرد و نام و شهرت بسياري در مطبوعات داشت. بعد از جواد فاضل، داستان نويسان معروف مطبوعات آن زمان و پاورقي نويسان عبارت بودند از امير عشيري، ر.اعتمادي، صدرالدين الهي (با نام هاي مستعار كارون، ارغنون) منوچهر مطيعي (با نام مستعار عقاب)، حمزه سردادور، ناصر خدايار و چند نام ديگر كه در دوران خود داراي شهرت و خواننده بودند.

چرا داستان هاي عامه پسند ايراني، فيلم نشده اند؟
دوستت ندارم سينما!
009945.jpg
سعيد جعفريان
تعداد فيلم هايي كه از ابتدا تا سال۱۳۸۳ در تيتراژ آنها نام يك داستان عامه پسند آمده است، بيشتر از 9 عنوان نيست كه از بين آنها ظالم بلا، عسل تلخ، بابا كوهي، كلبة آن سوي رودخانه و خاطرخواه از بقيه مشهورترند. به نظر مي آيد، قصه هاي عامه پسند به هيچ وجه به عنوان يك منبع الهام خوب مورد توجه سينماگران ما قرار نگرفته اند. شايد عمده ترين دليل اين ماجرا، دليل اقتصادي باشد. نويسندگان عامه پسند كه طي سال هاي دهه۳۰ و 40 همچون ستاره  هاي فوتبال و سينما ديده مي شدند، براي حق اقتباس از كتاب هايشان پول كلاني طلب مي كردند كه خيلي وقت ها از بودجه كل فيلم هم، بالاتر بود. تهيه كنندگان هم رغبتي به پرداخت اين هزينه نداشتند.
غير از اين، در سينماي عامه پسند ايران در بيشتر مواقع پروسه توليد فيلمنامه يكي از سريع ترين مراحل كار بود. فيلمسازان ترجيح مي دادند به جاي اينكه با صرف وقت زياد، خودشان را درگير يك كتاب عامه پسند بكنند، نمونه هاي سينمايي مصري، هندي و آمريكايي را الگو قرار دهند و با نگاه به آنها متني سرسري تهيه كنند و با آن فيلم بسازند. در حقيقت، فيلمنامه نوشته شده در بيشتر مواقع آن قدر سريع كار شده بود كه به جز چند صفحه دست نويس شرح سكانس و ديالوگ چيز ديگري نبود. غير از همة اينها، همان طور كه نويسندگان روشنفكر آبشان با سينما تو يك جوب نمي رفت، عامه پسندنويس ها هم چندان با اينكه از آثارشان اقتباس صورت بگيرد، حال نمي كردند. حتي بسياري از آنها شأن خود و نوشته هايشان را بسيار بالاتر از سينما مي دانستند. مثلا حسينقلي مستعان (غول بي چون و چراي ادبيات عامه پسند) بارها سينماي ايران را به عقب ماندگي متهم كرده است و ارونقي كرماني (پاورقي نويس مشهور) جملة جاودانة پاورقي در سينما حرام است را در همان سال ها به كار برد. برآيند تمامي اين عوامل باعث شده است تعداد اقتباس هاي صورت گرفته در سينما از كتاب هاي عامه پسند به همان چند مورد ختم شود؛ روندي كه به نظر مي رسد همچنان بدون تغيير باقي بماند.

نمونه  خارجي
تنوع ژانر در ادبيات عامه پسند دنيا
باليوود و هاليوود
سيد احسان بيكايي
خارجي ها به كتاب هاي عامه پسند مي گويند كتاب هاي فرودگاهي؛ يعني داستان هايي كه مي شود با خيال راحت و بدون درگيري فكري روي صندلي انتظار يك فرودگاه يا در كوپه يك قطار خواند. نكته جالب در مورد نويسندگان عامه پسند خارجي اين است كه در بين آنها از هر ژانري مي شود پيدا كرد. در فهرست پرفروش هاي نيويورك تايمز، هم داستان ملودرام و رمانتيك پيدا مي شود و هم رمان پليسي و جنايي پرهيجان. قهرمان محبوب خواننده، هم از بين حوادث مختلف قتل و جنايت و دادگاه ها عبور مي كند و هم از كنار پنجره اش آرام به خيابان زل مي زند و با لذتي عجيب يواشكي خاطراتش را مي نويسد.
جالب اين است كه خوانندگان ايراني هم با تمام اين شخصيت ها ارتباط برقرار مي كنند و دوستشان دارند و گاهي اين نويسندگان در بازار ايران هم پرطرفدار مي شوند.
010044.jpg
سيدني شلدون
يكي از محبوب ترين نويسندگان عامه پسند خارجي در بين خوانندگان ايراني است. كتاب هايش دقيقا شبيه فيلم هاي هيجان انگيز و پرماجراي هاليوودي است؛ فيلم هايي كه اگر ساخته بشوند، يك شاهكار سينمايي نيستند اما حتما بين پرفروش  هاي سال خواهند بود. قتل، جنايت، جاسوس بازي، بازي هاي پنهاني، شخصيت پردازي  متعدد و خوب، گره گشايي نهايي و غيرقابل انتظار و قهرمان اول  زن و بقيه عناصري را كه در يك فيلم هاليوودي مي بينيد در كتاب هاي او هم پيدا مي كنيد. همه اينها شايد به اين دليل باشد كه آقاي نويسنده خود يك فيلمنامه نويس معروف هاليوودي است كه فيلمنامه هايش برنده جايزه هاي زيادي هم شده است. شلدون اسكار، توني و امي، 3 جايزه اصلي سينما، تئاتر و تلويزيون را به خانه برده است. سيدني شلدون، متولد شهر پرماجراي شيكاگو، در سال۲۰۰۷ و در 90سالگي مرد.
009942.jpg
دانيل استيل
پرفروش ترين نويسنده رمان هاي عامه پسند جهان، در ايران هم جزو پرفروش هاست. طيف خوانندگان او برخلاف سيدني شلدون اكثرا خانم ها هستند. گرچه بسياري از آقايان هم نوشته هاي ملودرام و رمانتيك او را مي پسندند. برخلاف تصور بسياري، دانيل استيل يك خانم است. خانم دانيله استيل، متولد سان فرانسيسكو از 19 سالگي رمان نوشتن را شروع كرد و تا الان بدون وقفه ادامه داده است و حاصل آن 71 كتاب است كه بسياري از آنها هم به فارسي ترجمه شده. دانيل استيل از همان شروع كار جزو پرفروش ترين ها در آمريكا بود. او در جدول فروش نيويورك تايمز، يك ركورد دست نيافتني دارد. 39 هفته متوالي كتاب هايش در صدر پرفروش ها بودند. از روي آثار او 21 فيلم و سريال هم ساخته شده است. آثار دانيل استيل بيشتر به فيلم هاي رمانتيك و عاشقانه هندي شبيه است. كتاب هاي او تاكنون 530 ميليون نسخه فروش داشته اند و به 28 زبان دنيا ترجمه شده اند. دولت فرانسه به او مدال شواليه هنر و ادبيات كشور فرانسه اعطا كرده. خانم استيل خودش هم مانند كتاب هايش زندگي رمانتيكي داشته و 5 بار ازدواج كرده اما هنوز تنها زندگي مي كند.
009948.jpg
جان گريشام
جان ري گريشام، سياستمدار و وكيل مدافع بازنشسته است. فقط 52 سال سن دارد و علت اين بازنشستگي زودهنگام، پرفروش شدن كتاب هاي اوست. گريشام مدت ها به عنوان وكيل مدافع و بعد به عنوان عضو مجلس ايالتي مي سي سي پي قانونگذاري كرد. اما پرونده يك دختربچه 13 ساله كه مورد تجاوز قرار گرفته بود مسير زندگي او را تغيير داد و باعث شد تا اولين كتاب خود، زماني براي كشتن را بنويسد. كتاب بعدي او با نام شركت او را در بين فهرست پرفروش ترين نويسنده هاي دهه۹۰ قرار داد و هاليوود را وادار كرد تا فيلم آن را بسازد. هيأت منصفه فراري ، پرونده پليكان و باران ساز هم - همگي - از كتاب هاي معروف او هستند كه به فيلم تبديل شده اند.
010035.jpg
جوي فيلدينگ
جديدترين نويسنده عامه پسند خارجي كه در بين خوانندگان ايراني مطرح شده، اين خانم نويسنده كانادايي است كه داستان هايش با زمينه سايكودرام و گرايش هاي روان شناسي، طرفداران خودش را بين خانم ها پيدا كرده است. زنان مطلقه، زندگي هاي در حال فروپاشي و زنان مرگبار از ايده هاي دوست داشتني خانم فيلدينگ هستند كه نام فاميلي اش را با احترام به هنري فيلدينگ، (نويسنده انگليسي) انتخاب كرده است.
جوي فيلدينگ مدتي هم هنرپيشه آماتور سريال ها و فيلم هاي تلويزيوني بود و افتخارش اين است كه يك بار با الويس پريسلي همبازي شد. كتاب بوسه خداحافظي با مادر كه در سال۱۹۸۰ انتشار يافت، از نظر نيويورك تايمز تكان دهنده ترين كار فيلدينگ عنوان شده است.
جوي فيلدينگ با اينكه مدت زمان كوتاهي است به خوانندگان ايراني معرفي شده، اما كتاب هايش به چاپ هاي متعدد رسيده اند. نكته جالب اينكه مترجم اصلي كتاب هاي او شهناز مجيدي، مادر تكين حمزه لو از نويسندگان معروف عامه پسند است.

گزارش فروش
هجوم دل و قلوه
010161.jpg
فاطمه عبدلي
دست هاي چروكيده و باريك پيرزن كتاب ها را با وسواس از توي طبقات جاكتابي برمي دارد و ورق مي زند؛ افسانه دل ، يك افسانه ديگر و باز تمناي دل . با دقت چشم تنگ مي كند و طرح جلدها را ورانداز مي كند. هر كتابي را كه باز مي كند صفحه اول داستان را مي آورد و با دور تند يك نگاه مي اندازد. انگار از همان 5-4 خط اول مي فهمد كه كتاب را مي خواهد يا نه. يك دست ديگر همان كتاب ها را برمي دارد؛ دختر كم سن و سالي است كه يك جوري با شيطنت، عين بچه محصلي كه تو زنگ تفريح مي خواهد دوستش را از آن طرف حياط صدا كند، داد مي زند: خانم، دالان بهشت را داريد؟

خانم فروشنده هم سن و سال خودمان است. مي گويد: الان به طور كلي پرفروش ترين داستان هاي ايراني ما، كتاب هايي هستند كه جايزه ادبي مي برند يا كانديداي جايزه ادبي مي شوند مثل كارهاي فريبا وفي و خب، غير از اينها كتاب هاي عامه پسند هم مشتري خاص خودش را دارد . ازش مي پرسم كه كسي مشتري ثابت و هميشگي و پايه ثابت اين قفسه ها هست كه او از روي قيافه بشناسد؟ بله، دقيقا مشتري و پايه ثابت دارند. يك چيز جالب بهتون بگم؟ مشتري هاي اين كتاب ها 2 دسته اند. البته آن چيزي كه اينجا مي بينيم و از ديد و تجربه خودم مي گويم؛ يا خانم هاي مسن هستند يا دخترهاي دبيرستاني. سن هاي ديگر يا مثلا دانشجوها بيشتر يا سراغ كتاب درسي و تخصصي مي روند يا سراغ رمان ها و كتاب هاي سنگين تر. او يك انتشارات را به عنوان فعال ترين ناشر اين كتاب ها معرفي مي كند. اين طور كه يكي ديگر از فروشنده هاي نشر ثالث مي گويد، فروش رمان هاي اين چنيني فصلي نيست و هميشه مخاطب خاص خودش را دارد. يك نكته بامزه ديگر كه البته اصلا ازش شاخ درنمي آورم، اين است كه به گفته اين فروشنده، فروش رمان هاي ايراني اين دسته، با فروش مشابه هاي خارجي شان برابر است. فروشنده اولي كه فارغ التحصيل ارتباطات هم هست مي گويد: م.مؤدب پور و شهره وكيلي پرطرفدار هستند. يك كتاب هم هست كه اين آخري ها همه مي آيند دنبالش؛ به اسم ما با هم نامزد نبوديم . به او مي گويم احتمالا به خاطر همين اسمش است كه حسابي خريدار پيدا كرده. مي گويد: دقيقا. خيلي ها جذب همين اسم مي شوند . آن يكي هم مي گويد: يك چيز بامزه هم اين است كه چند تا مشتري داشتيم كه خواننده هاي اثرهاي ادبي كلاسيك يا رمان هاي سنگين خارجي هستند، ولي مي آيند مي گويند يكي از اين رمان زردها را معرفي كن،مي خواهم يك چيز تفنني و وقت گذران بخوانم . فروشنده كتاب فروشي بعدي اما از دم زيرآب همه كتاب هاي اين تيپي را مي زند. مي گويد در 15سال اخير رمان فارسي خوب، زير 5تا داشتيم. البته تاكيد مي كند: 3-2 نوع رمان و سبك رمان نويسي داريم كه يكي اش هم همين رمان هاي بازاري، كيلويي و دكاني است . او در جواب سؤال چقدر مخاطب دارند؟ مي گويد: مي آيند ديگر. مخاطب هايش مشخص اند. از قيافه شان هم معلوم است اهل مطالعه نيستند؛ يا جوان هاي عاشق اند يا خانم هاي خانه دار ولي من هيچ وقت مثلا كار فهيمه رحيمي را به كسي پيشنهاد نمي دهم. كاري را معرفي مي كنم كه ارزش خواندن داشته باشد . مثل اينكه پر بيراه هم نيست اگر فكر كني خانم ها و خيال پردازي هايشان رابطه عجيب غريبي با فروش اين كتاب دارند؛ چون همه فروشنده ها با هم يك صدا مي گويند: زن ها و دخترها اين كتاب ها را مي  خوانند . مي شود تصور كرد كه چه آن پيرزن و چه آن دختر جوان، هر كدام خودشان را جاي شخصيت هاي دلخواه مي گذارند؛ تصور مي كنند، تخيل مي كنند، بغض مي كنند، ذوق مي كنند و اين است كه اين فروشنده انگار بديهي ترين جواب را مي دهد: خب معلومه؛ دخترها . فروشنده اين كتاب فروشي هم همان اسم هاي قبلي را تكرار مي كند؛ از شهره وكيلي تا مؤدب پور. و مي گويد كه دومي پرطرفدارتر است. البته مي گويد كه كتاب هاي ايراني نسبت به رمان هاي خارجي خيلي پرطرفدار نيست و كم فروش تر است . فروشنده هاي ديگر هم همين را مي گويند. ديگر حرف ها همه تكراري است. كتاب فروشي هاي ديگر هم همين حرف ها را مي زنند؛ با يك كم بالا يا پايين يا اولويت بندي در رديف كردن اسم نويسنده ها يا كتاب ها. به نظر مي رسد همه، اين قسمت از بازار كتاب را به عنوان يك بخش بي كلاس اما پرفروش پذيرفته اند؛ يكي دو قفسه در گوشه كنار هر مغازه كه پر از چشم و ابرو و دل و قلوه است و كلماتي مثل ستاره و عشق و كمين و دل؛ قفسه هايي كه نه كسي توقع دارد با چيزهاي ناب و بهتري پر بشوند و نه انگار كه دليلي وجود دارد اين اتفاق بيفتد! همه يك جوري جواب مي دهند كه انگار رفته اي سراغ بديهي ترين قسمت كاري شان؛ فروش كتاب هاي عامه پسند .

داستان زندگي فهيمه رحيمي
- پرفروش ترين نويسندة ايران- هيچ كم از رمان هايش ندارد
اين زن حرف نمي زند
010191.jpg
نمادها
اگر در سال هاي پيش از انقلاب، ر.اعتمادي و ذبيح الله منصوري مظهر و نماد عامه پسند نويسي به حساب مي آمدند ، در حال حاضر فهيمه رحيمي و م.مودب پور اين وظيفه را به عهده دارند

علي به پژوه
فهيمه رحيمي در طول 17سال نويسندگي اش، 2 مصاحبه مفصل بيشتر نكرده است. يكي در سال 76 با مجله زنان و يكي هم در سال 85 با روزنامه كارگزاران . هر دوي اين مصاحبه ها يك ويژگي مشترك دارند؛ مقدمه اي طولاني دارند و در آن مصاحبه كنندگان شرح مي دهند كه با چه مشقتي توانسته اند رحيمي را گير بياورند و پس از اينكه رحيمي بارها قرار مصاحبه اش را عقب مي انداخته است، بالاخره موفق به مصاحبه با او شده اند. در واقع، به هيچ وجه كار سختي نيست كه از رحيمي تصوير نويسنده اي بسيار مشهور و بسيار منزوي مثل جي.دي سالينجر آمريكايي بسازيم؛ رحيمي از مصاحبه  گريزان است و به ندرت مقابل دوربين مجلات حاضر مي شود و و قتي هم كه مطبوعات از او درخواست عكس مي كنند، كلي عكس پرسنلي حاضر و آماده براي فرستادن دارد. پاي تلفن به سختي قابل دسترسي است و در خيلي مواقع دخترش تلفن هايش را پاسخ مي دهد.
فهرستي كه پارسال وزارت ارشاد از پرفروش ترين رمان هاي بعداز انقلاب ارائه كرد بار ديگر يادآوري كرد كه او چه محبوبيتي ميان خوانندگان فارسي زبان دارد. رحيمي با داشتن 7 كتاب در ميان 47كتاب پرفروش پس از انقلاب، ركورددار آن فهرست بود.
فهيمه رحيمي متولد۱۳۳۱ است و در كودكي ساكن خيابان 17 شهريور بوده است. آن طوركه خودش تعريف مي كند نخستين فعاليت ادبي جدي اش نوشتن قطعه اي ادبي با عنوان دلم براي پروانه مي سوزد در 9سالگي بوده است. اين قطعه آن قدر مورد توجه مادرش( كه خودش انشاءنويس متبحري بوده) و نيز مدير و معلم هاي مدرسه اش قرار مي گيرد كه باعث ايجاد انگيزه در او براي ادامه فعاليت هاي ادبي اش مي شود. او از 13-12سالگي شاهكارهاي ادبيات جهان مثل جنگ و صلح را خوانده است. كتاب هاي پليسي مثل كتاب هاي مايك هامر و جيمز باند هم در آن دوره پاي ثابت برنامه مطالعاتي او بوده اند. رحيمي در 17 سالگي ازدواج مي كند كه حاصل آن، يك پسر و يك دختر است. دخترش در حال حاضر انتشاراتي دارد (انتشارات آواي چكامه) و كتاب هاي مادرش را منتشر مي كند.
رحيمي در جواني، تجربة خبرنگاري هم داشته است و مدتي به صورت ناپيوسته خبرنگار ورزشي بوده است. در ضمن، از زندگي خصوصي زنان شكست خورده نيز گزارش تهيه مي كرده است؛ احتمالا خيلي از اين گزارش ها، بعدها به صورت منبع الهام او براي نگارش آثار داستاني اش درآمده اند.
رحيمي، تجربه كار در زمينه ادبيات كودكان را هم دارد. به گفتة خودش 23 اثر براي كودكان نوشته كه تا به حال براي چاپ آنها اقدام نكرده است.
او، هم تجربه تحصيل در دانشگاه و هم تجربة تحصيل در حوزه را دارد. برطبق منابع موجود، او در دانشگاه، رشته ادبيات مي خوانده كه البته آن را نيمه كاره رها مي كند. رحيمي دليل نيمه كاره گذاشتن تحصيلات دانشگاهي اش را در مجله زنان بارداري اش اعلام كرده و در روزنامه كارگزاران دليل اين اقدام را جلوگيري شوهرش از تحصيل او به خاطر جو نامناسب دانشگاه ها در پيش از انقلاب دانسته است. پس از رها كردن دانشگاه، 3سال در حوزه علميه آب منگل(مشايخي) تهران، دروس ديني خوانده كه آن هم به خاطر نقل مكان به كرج نيمه كاره مي ماند. در كرج به عضويت كتابخانة بزرگ آن شهر و حلقه ادبي پروين اعتصامي درمي آيد و همانجاست كه رئيس اين حلقه ادبي و مدير كتابخانه، محمود اقبالي دست نوشته هاي او را مي خواند و او را به بازنويسي و چاپ آنها ترغيب مي كند.
رحيمي با عنوان يك نويسنده تازه كار براي پيدا كردن ناشر دچار دردسرهاي زيادي مي شود. اما بالاخره موفق به انتشار اولين كتابش با عنوان بازگشت به خوشبختي در 1369 مي شود. اين كتاب با حمايت برادران شهبازي (نشر پگاه و نشر چكاوك) چاپ مي شود كه تا سال ها نقش مهمي را در انتشار كتاب هاي او ايفا مي كند. بازگشت به خوشبختي با استقبالي فراتر از انتظار رو به رو مي شود و باعث تثبيت جايگاه رحيمي به عنوان يك نويسنده عامه پسند مي شود. رحيمي از آن زمان 27رمان ديگر نيز نوشته است.
از زمان چاپ بازگشت به خوشبختي روز به روز بر محبوبيت او اضافه شده است؛ اوج اين محبوبيت در سال هاي ابتدايي دهة 70 بود. رحيمي در حال حاضر هم آن قدر طرفدار دارد كه پاسخ گويي به نامه ها و تماس هاي خوانندگانش روزانه 3-2 ساعت از وقتش را به خود اختصاص مي دهد.
نگارش هر كتاب براي رحيمي به طور متوسط 6ماه زمان مي گيرد. او صبح هاي زود و نيمه شب ها مي نويسد. او معمولا در اتاقي دربسته مي نويسد و هنگام نوشتن در اتاق كارش موسيقي ملايمي در حال پخش است؛ هرچه در ضبط باشد گوش مي دهم. فقط موزيك باشد. او اغلب سوژه هايش را از رخدادهاي واقعي مي گيرد. براي نمونه، ماجراي كتاب هاي كوچه باغ يادها و بازگشت به خوشبختي براساس رويدادها و شخصيت هاي حقيقي نوشته شده اند. او براي سوژه يابي به دادگستري هم مراجعه مي كند و گاهي هم به برخي از دوستانش كه مشاورند سر  مي زند.
بعد از انتخاب سوژه، نوبت به مرحله تحقيق مي رسد. اين مرحله به تناسب نوع سوژه فرق مي كند. مثلا رحيمي براي نگارش رمان پاييز را فراموش كن به خرم آباد سفر كرده است و همه مكان هاي آن رمان، واقعي اند. رحيمي راجع به شيوة داستان نويسي اش حرف عجيبي مي زند. شخصيت هاي داستان هاي من، خودشان سرنوشت شان را تعيين مي كنند. و در جايي ديگر مي گويد: من داستاني دارم كه 3 بار نوشته شده و 3 بار قهرمان خودش خواسته كه به اين حالت زندگي كند. واقعيتش اين است كه دست آخر (به قهرمانم) گفتم هر بلايي كه سر خودت مي آوري بياور و قلم را گذاشتم زمين. خيلي وقت ها خواسته ام چهرة پليدي را نشان بدهم ولي مي بينم با روح حساس ايراني اصلا جور در نمي آيد. قهرمان بد داستان در نهايت به خود مي آيد و خوب مي شود؛ اين دست من نيست.
فهيمه رحيمي 2بار به خاطر درخواست خوانندگانش اقدام به دنباله نويسي بر رمان هايش كرده است. او هنگامه را به عنوان دنباله زخم خوردگان تقدير نوشت. به گفته رحيمي خوانندگان آن قدر از سرنوشت تراژيك شخصيت هاي زخم خوردگان تقدير افسرده شده بودند كه او برايشان هنگامه را نوشت و در آن شخصيت هاي زخم خوردگان تقدير را عاقبت به خير كرد. همچنين ماندانا به عنوان دنباله پنجره (محبوب ترين رمان رحيمي از نظر خوانندگان) نوشته شده. رحيمي خودش از ميان آثارش، اتوبوس را به بقيه ترجيح مي دهد.
فهيمه رحيمي در جواني در شب شعرها شعر مي خواند و دوست داشت شاعر شود. اين علاقه به شاعري را از ميان شعرهايي كه لابه لاي رمان هايش مي آورد هم مي شود فهميد.
شاعراني مثل فرخزاد، سهراب سپهري و فريدون مشيري، جزو شعراي محبوب او هستند.
او ضمنا از نبود يك جو سالم براي نقد آثار ادبي عامه پسند ناراضي است و از نظرات منتقدين ادبي سر در نمي آورد: به نظر من هر كتابي خوانندة خودش را دارد. من نويسنده اگر عامه نويسم، اين كار را به هيچ وجه حقير نمي دانم. فكر نمي كنم كسي كه خيلي جدي مي نويسد از من برتر است... هدف من اين است كه نسل جوان را كتابخوان كنم. همه جا هم گفته ام كه خودم را نويسنده نمي دانم؛ من مادري هستم كه دوست دارم نسل جوانم كتاب بخواند، كتاب ايراني بخواند.

مصاحبه تلگرافي
مريم دهخدايي
قرارمصاحبه گذاشتن با خانم فهيمه رحيمي، از سخت ترين كارهاست. او اصلا حاضر به مصاحبه نيست و حتي قرارهاي قطعي مصاحبه را هم در آخرين لحظات به هم مي زند. اين اتفاق، 2 بار براي ما افتاد. حتي يك بار سر قرار حاضر شديم و خانم رحيمي نيامد. فقط يكي از دفعات كه قرار شد سر فصل سؤالات را برايشان بفرستيم، نامه اي با جواب هاي كوتاه يك خطي در پاسخ به آن سؤال هاي كلي ما فرستاد كه حالا مي شود عين آن نامه را به جاي مصاحبة انجام نشدة او خواند.

آغاز نويسندگي و اولين داستان ها؟
به طور جدي و مستمر بعد از انقلاب اسلامي و اولين اثر هم بازگشت به خوشبختي
گروه مخاطبان؟
من از هر گروه سني نامه دريافت مي كنم، اما هدفم بيشتر جوانان هستند.
منبع الهام سوژه ها؟
اكثر سوژه ها برگرفته از تخيل هستند، اما چند اثر هم با سوژه واقعي نوشته ام.
چرا فقط عاشقانه مي نويسيد؟
چون معتقد هستم خداوند خود عاشق ترين عاشق هاست و بدون عشق، زندگي فناست.
انتقادها از شما؟
انتقاد اگر بگويم ندارم، شايد گمان كنيد كه دارم غلو مي كنم. اما حقيقت است. با اين حال اگر پايان ناخوش يك سرگذشت، احساسات برخي از خوانندگان را جريحه دار ساخته و بر من خرده گرفته اند كه چرا پايان داستان غم انگيز تمام شده را بتوان (به حساب) انتقاد گذاشت، بله انتقاد داشته ام.
نويسندگان مورد علاقه؟
بزرگ علوي، ارنست همينگوي، رومن رولان و خواهران برونته.
كتاب هاي مورد علاقه؟
مجموعه اشعار شاعراني چون سهراب سپهري و احمد شاملو.
عادات نوشتن؟
صبح گاه بعداز نماز صبح، سكوت و دور بودن از آلودگي صوتي و ترجيحا روستايي دور از تهران.
فاصلة بين دو اثر؟
مطالعه، سفر و حل كردن (مجله) جدول عنوان براي رفع خستگي .
توصيه به جوان ها براي نويسندگي؟
خوب نگاه كردن، يادداشت برداشتن، به خاطر سپردن، مطالعه كردن، سپس نوشتن و نوشتن، خواندن و نوشته را دوباره خواندن.

مؤدب پور ادعا مي كند رمان هايش از من او پرمحتواتر هستند
جايي كه پياده روها تمام مي شود
010116.jpg
مؤدب پورها، (مرتضي و ماندا) ميل ندارند عكسشان منتشر شود. اگر خيلي دوست داريد اين زوج مرموز را ببينيد بايد به خيابان كارگري در گيشا برويد؛ شايد بتوانيدآن ها را در حال قدم زدن عصرانه ببينيد

مهدي اميرپور
م.مؤدب پور به قدر كافي خوانندگانش را گيج كرده. هنوز كسي نمي داند او چند سالش است، چه قيافه اي دارد و اصلا زن است يا مرد. 6 رمان به اسم م.مؤدب پور چاپ شده و 3 كتاب ديگر به اسم ماندا معيني كه البته در كنارش يك پرانتز بازشده و نوشته شده: (مؤدب پور). اين ماجرا يك جوري آدم را به شك مي اندازد كه م حرف اول مانداست و مؤدب پور يك فاميلي براي ردگم كني و م.مؤدب پور يك زن خانه دار است. ولي با وجود اين هستند كساني كه شخص م.مؤدب پور را ديده اند. مردي خوش تيپ با موهاي جوگندمي كه همراه همسرش اين طرف و آن طرف مي رود. نام همسرش ماندا معيني است و نام خودش سيدمرتضي؛ مرتضي مؤدب پور مشهور به م.مؤدب پور .
مؤدب پور دوست ندارد كسي بداند چند سالش است و با اصرار از ناشرانش مي خواهد كه فيپاي كتاب را كه سال تولدش در آن ذكر شده در ابتداي كتاب چاپ نكنند. به  هر حال، او متولد 1337 است و اولين كتابش پريچهر در سال 1378 چاپ شد. آن موقع كسي نمي توانست با خواندن پريچهر به ظهور يك نويسنده عامه پسند ديگر اميدوار شود. حتي ناشري كه مؤدب پور كتاب را براي چاپ پيش او برده بود هم روي چاپ كتاب نظر مساعدي نداشت.
لحن محاوره اي كه مؤدب پور در ديالوگ نويسي داشت به نوعي شكستن روش كلاسيك ديالوگ نويسي براي عامه پسندها بود و اين، خودش يك ريسك به حساب مي آمد. اما بالاخره، ناشر قبول كرد كه كتاب را چاپ كند. او براي اين كار 2 دليل داشت؛ اينكه مؤدب پور سود چنداني از چاپ اول كتابش نمي خواست و مهم تر اينكه مؤدب پور همساية دفتر انتشارات شادان بود و مدير انتشارات نمي خواست روي همسايه را زمين بزند. با اين وجود، مؤدب پور با آن رمان به موفقيت رسيد تا همه بر سر اينكه همسايگي با دفتر انتشارات يكي از فاكتورهاي نويسنده شدن او بود، توافق كنند!
پس از آن اتفاق كه در سال 1378 در دفتر انتشاراتي افتاد، مؤدب پور 6 رمان نوشت. او برخلاف باقي عامه پسندها كه با بازي با لغات عشق و اميد و فرجام به نام كتاب شان مي رسند، نام هاي دخترانه را براي كتاب هايش انتخاب مي كند: ياسمين ، يلدا ، شيرين ، ركسانا ، پريچهر و گندم . البته در اين بين چند كتاب هم با نام ماندامعيني چاپ شد كه در كنار آن اسم نوشته شده بود: (مؤدب پور). كژال و دريا از اين كتاب ها هستند كه هنوز كسي نمي داند مؤدب پور آنها را به نام همسرش نوشته يا اينكه واقعا خانمش هم نويسنده شده.
او به سبك سنتي عامه پسند نويس ها پاي درددل دختران و پسران شكست خورده مي نشيند و داستان زندگي آنها را رمان مي كند؛ بماند كه برخلاف دنياي ادبيات، در سينما آثار او موفقيت زيادي ندارند. در سال 1383 فيلم سينمايي انتخاب به كارگرداني تورج منصوري و بازي ماهايا پطروسيان، مهران غفوريان و فتحعلي اويسي روي پرده رفت. آن فيلم كه با يك شكست مالي محض مواجه شد، روي پوسترهاي تبليغي خود عنوان براساس رماني از م.مؤدب پور را داشت. پس از آن تجربه تلخ، ديگر كارگرداني سراغ اقتباس از آثار او نرفت.
او ساكن محله گيشاي تهران است و تنها اطلاعاتي كه از او به بيرون درز كرده، چيزهاي پيش پاافتاده اي است؛ مثل اينكه اتومبيل شخصي اش پرشياست، يك فرزند 19 ساله دارد و منزلش در گيشا 3 خوابه است.
باوجود اين او هنوز از گفتن اينكه پيش از سال۱۳۸۰ و نويسندگي چه كاري مي كرده، فرار مي كند. انگار او از زندگي گذشته خود فراري است كه به كسي شغل سابق خود را نمي گويد. فقط به گفتن شغل آزاد قناعت مي كند و البته حرفي از تحصيلاتش نمي زند؛ هرچند مدت هاست دهان به دهان مي چرخد كه او حتي ديپلم هم ندارد. او براي اينكه اين اسرار فاش نشود با هيچ خبرنگاري گفت وگو نمي كند. شايد مي ترسد كه در اين گفت وگوهاي كوتاه، سؤال ها به گذشته مبهم او برگردد.
او خودش را ممنوع المصاحبه مي داند و معلوم نيست كه براي فرار از گفت وگو با خبرنگاران خودش را ممنوع المصاحبه كرده يا آن طور كه خودش ادعا مي كند ده نمكي و دولت با او بد هستند. مؤدب پور خودش اصلا اهل كتاب نيست. كتاب هاي فهيمه رحيمي و اعتمادي را مبتذل مي داند و سبك كاري خودش را بالاتر از آنها مي داند. ادعا مي كند كه كتاب هاي او از درد دل و رنج اجتماع بيرون مي آيد. مي گويد تمام شخصيت هاي رمان هايش واقعي هستند و حتي خودش مدتي را با آنها زندگي مي كند. او در بين رفقايش يك جمله مشهور دارد؛ خوانندگان بايد با فهيمه رحيمي  و ر.اعتمادي شروع كنند و بعد بيايند سراغ من . او حتي رمان من او نوشته رضا اميرخاني را هم قبول ندارد و مي گويد اين كتاب محتوا ندارد . در حال  حاضر چاپ هر 6 رمان او در بازار كتاب به پايان رسيده و همگي براي تجديدچاپ منتظر مجوز جديد هستند. حتي با اينكه ناشرش از او خواسته بعضي از بخش هاي رمان را بزند، او روي كارش تعصب دارد و به اين قضيه تن نمي دهد.
چند ماهي است مؤدب پور خودش را در خانه حبس كرده و حتي خريدهاي ضروري و روزمره را مغازه داران محل برايش به طبقة سوم مي آورند. مدتي است او ديگر در فرعي هاي گيشا قدم نمي زند. كسي نمي داند، شايد دنبال سوژه رمان بعدي اش مي گردد.

خلاصه را فراموش كن!
علي به پژوه
خلاصه داستان ها خطرناكند. منظورم آن خلاصه هايي است كه وسط نقد هاي ادبي جهت آشنايي خوانندگان با حال وهواي كلي اثر مي آيند و اتفاقا برخلاف وعده اي كه مي دهند درباره اصل اثر به ما هيچ چيزي نمي گويند.
برمبناي اين خلاصه ها هيچ جور داوري اي نمي شود انجام داد. اين را وقتي بيشتر مي فهميم كه بدانيم خلاصه كلي 3 كتاب آنا كارنينا لئوتولستوي، سهم من پرينوش صنيعي و پاييز را فراموش كن فهيمه رحيمي با هم تفاوتي ندارند. هر 3، داستان جدايي و وصل دوباره را تعريف مي كنند؛ در هر 3 داستان مرد و زني نسبت به هم احساس علاقه مي كنند، اما موانعي باعث مي شود كه به هم نرسند و با كسي ديگر ازدواج مي كنند. اما روزگار يك جور نمي ماند و دوباره به هم مي رسند.
در اين ميان، آنا كارنينا يكي از بهترين و به گمان بعضي منتقدان بهترين رمان تاريخ ادبيات جهان است، در حالي كه پاييز را فراموش كن و سهم من چنين جايگاهي را حتي در ميان رمان هاي ايراني ندارند.
در اين مجال كوتاه نمي توان دلايل قوت آناكارنينا را برشمرد اما مي توان به اين نكته پرداخت كه چرا پاييزرا... با وجود مشابهت در خط داستاني با يكي از شاهكارهاي ادبي، از آن چند سال نوري عقب تر است. در پاييز را ... شخصيت پردازي تخت است؛ چند تا آدم خيلي خوب و رو  راست و فداكار داريم و چند تايي هم آدم بد و مرموز؛ اين شخصيت ها هر وقت نويسنده صلاح بداند مي توانند برخلاف منطق شخصيتشان رفتار كنند و دست به هر كاري بزنند. تعدادي هم آدم بلاتكليف حضور دارند كه مثل اشباح در طول رمان در رفت وآمدند.در پاييز را... (با وجود حجم 260 صفحه اي اش) حجم وقايع دراماتيك بسيار بالاست و با مجموعه رخداد هاي اين رمان مي توان چند تا رمان 400-300 صفحه اي نوشت: در اين رمان ما 2 خودكشي داريم، 2 مرگ طبيعي، يك قتل ، 2مورد بيماري رواني و جسماني حاد و چند فقره ازدواج و عشق و عاشقي. جالب اينجاست كه اين وقايع بدون زمينه چيني لازم، به طور مكانيكي و پشت سر هم اتفاق مي افتند؛ مثل دومينو. پاييز را... پر از درازگويي است . نثر آن ايجاز ندارد و مي توان رمان را با دور 32 خواند: يعني درازنفسي هاي نويسنده را براي پي بردن به بقيه ماجرا مي شود به راحتي رج زد. نثر پاييز را... در اغلب موارد فضاسازي نمي كند و فقط در پي واقعه نگاري است. انگار كه ما با يك صفحه حوادث طولاني و بي پايان طرف باشيم.مي بينيد؟ واقعا نمي شود بر اساس خلاصه داستان ها حرف زد. منتقدان ادبي راست مي گويند: كه در كل عالم ادبيات چند تا خط داستاني بيشتر وجود ندارند كه دائم تكرار مي شوند و اين تازگي نگاه نويسنده در برخورد با اين خط هاي داستاني است كه اثري را از ديگري متمايز مي كند و در جايگاه برتري مي نشاند.

مريم جعفري خودش جدي ترين منتقد خودش است
اگر فيلتر بود
010182.jpg
بازاري ها
تا تلقي شما از صفت بازاري چه باشد؛ مي تواند موفقيتي باشد در جلب مخاطب و مي تواند به معناي توليد انبوه بي كيفيت به حساب بيايد. هركدام كه باشد، فرقي در فروش بالاي كتاب هاي اين نويسندگان ندارد. كتابي مثل باغ مارشال جزو پنج پرفروش بازار كتاب سال هاي اخير بوده است.

احسان رضايي
۱۰ سال پيش، دختران دبيرستاني براي نويسنده رمان زنجير عشق نامه نوشتند كه چرا اين رمانش كپي اسكارلت معروف است و فقط نام اسكارلت به مهتاب تغيير يافته. خانم نويسنده هم در جوابشان نوشت: از نظر باطني، هيچ دو آدمي شبيه هم نيستند. حتي اسكارلت و مهتاب و خوانندة ايراني اين را به خوبي فهميده اند، چون من هر روز، نامه هايي دريافت مي كنم كه مايلند راه موفقيت در نويسندگي را بدانند؛خصوصاً من به تازگي افتخار پيدا كرده ام در معيت استادان خودم خانم ها رحيمي و ثامني باشم...
۱۰ سال از آن نامه گذشته و حالا، مريم جعفري ديگر شاگرد آن دو تا نيست و علاقه اي به كارهاي فهيمه رحيمي ندارد؛ همين طور به همة آن 15 رمان اول خودش، از جمله زنجير عشق . با اين حال مريم جعفري هنوز هم راه موفقيت در نويسندگي را بلد است.
متولد 1353 است و با 33 سال سن، 22 رمان نوشته و وقتي بدانيم كه اين وسط 4سال هم هيچ كاري منتشر نكرده، ماجرا جالب تر هم مي شود. تمام كارهاي او، حتي آنها كه الان ديگر دوستشان ندارد، جزو پرفروش ها بوده اند و 2 كتابش، به عربي و سوئيسي هم ترجمه شده اند. اگر از خود جعفري بپرسي، علت اين توجه به كتاب هايش چه بوده، با صداقت مي گويد: نمي دانم چرا! .
چطوري نوشتن را شروع كرديد؟
۱۴سال داشتم كه چند تا داستان كوتاه براي مجلات كودكان نوشتم و چاپ شد. الان كپي آن داستان ها را هم ندارم؛ چون كه اصلا فكر نمي كردم روزي نويسنده بشوم.
اولين كتاب را كي منتشر كرديد؟ از داستان آن كتاب بگوييد.
اولين كتابم را خيلي دوست ندارم و معمولا به بقيه مي گويم كه كارنامه من از كتاب دوم  شروع مي شود. سال۷۳ بود كه 3 داستانم را جمع كرده بودم به شكل يك كتاب. فقط براي خودم و دوستانم. يكي از آشناها اصرار كرد كه كار را چاپ بكن. خودم موافق نبودم اما اصرار كردند و كتاب چاپ شد و همان طور كه پيش بيني مي كردم استقبال نشد. اين شد كه من يك مقدار مأيوس شدم و تا 4 سال ديگر هيچ كتابي چاپ نكردم. بعد از 4سال با تشويق هاي همسرم، دوباره نوشتم و عشق شيوا را منتشر كردم كه با استقبال بي نظير روبه رو شد و ظرف 22 روز به چاپ دوم رسيد.
توي اين 4 سال چه كار كرديد كه ورق برگشت؟
مطالعه كردم. بيشتر داستان هاي آمريكايي را خواندم و از آنها ياد گرفتم.
يعني قبل از كتاب اولتان مطالعه نداشتيد؟
چرا. ولي توي اين 4 سال آن قدر خواندم تا ياد گرفتم كه بنويسم.
چه كتاب هايي خوانديد؟
داستان هاي آمريكايي را خواندم. بر باد رفته مارگارت ميچل را شايد 10 بار خواندم. سيدني شلدون خواندم. از خواهران برونته هم جين اير را خيلي دوست داشتم. تقريبا همه آمريكايي ها را خواندم.
ناتور دشت سلينجر را هم خوانديد؟
نه خير. نويسنده هاي كلاسيك و قديمي را مي خواندم.
كارهاي همينگوي را چطور؟
عرض كردم، بيشتر نويسنده هاي قديمي آمريكايي را خواندم.
حالا چرا ادبيات آمريكا؟
چون يك راست مي روند سر اصل داستان و حاشيه نمي روند. به علاوه از لحاظ عاطفي خيلي قوي هستند. فرضا در بر باد رفته سوژه، خيلي سوژه ساده اي است. يك جنگ اتفاق افتاده. ولي از لحاظ بار عاطفي و پردازش داستان عاشقانه، كتاب خيلي عالي است. من 10 دفعه اين كتاب را خواندم. هر دفعه هم با اين ديد كه چرا اين قدر جذاب است؟
فكر مي كنيد خودتان هم توي كارهايتان توانسته ايد از ادبيات آمريكا تأثير بگيريد؟
بله. فكر مي كنم اگر كار من موفق بوده، به خاطر همين تأثير بوده. زماني كه عشق شيوا درآمد همه به من مي گفتند وقتي كار تو را مي خوانيم، ياد كارهاي آمريكايي مي افتيم. آن كتاب حال و هواي كلاسيكي داشت و عشق و عواطف، نفرت و دوست داشتن به شكل كلاسيك در آن مطرح شده بود.
شما سوژه هاي داستان هايتان را از كجا پيدا مي كنيد؟
اخيرا آدم ها خودشان مي آيند سراغ من. تماس مي گيرند يا نامه مي دهند كه من ماجرايم اين است. بعد من از توي اين تماس ها، آن موردي را كه مادة داستاني بهتري دارد انتخاب مي كنم.
براي داستان ها تحقيق هم مي كنيد؟
بله، حتما. من براي داستاني كه از زندگي فروغ نوشتم با عنوان شهر آشوب ، 5 سال تحقيق كردم.
ولي شما يك زماني با فاصله هاي خيلي كم - چند ماهه - داستان منتشر مي كرديد.
بله. من يك زماني سالي 3 كتاب بيرون مي دادم. ولي الان كه شور و شوق جواني را پشت سر گذاشته ام و از لحاظ داستان نويسي هم رشد كرده ام، ديگر اصراري ندارم كه تند تند كتاب چاپ كنم. الان چند سالي هست كه كارهايم توأم با تحقيق است.
و آن وقت اين روند تحقيق براي كارهاي جديد، توي نوشتن شما هم تأثير گذاشته است؟
بله. الان كارهاي من از انسجام و پختگي بيشتري برخوردار شده. نويسنده خودش با كتاب هايش رشد مي كند. قبلا مخاطب هاي من خاص سن دبيرستان بودند اما الان مخاطب بيشتر شده. خانم هاي 50 ساله هم كتاب هايم را مي خوانند.
توي سبك نوشتن تان چه تغييراتي صورت گرفته.
ببينيد. يك چيزهايي هست كه ديگر مهارت ذاتي خود نويسنده است. شما يك بيوگرافي 30صفحه اي را جلوي من بگذاريد،  من آن را مي كنم 400 صفحه. 2 جمله را 2 فصل مي كنم. اين مهارت ذاتي يك نويسنده در داستان گويي است.
براي كساني كه بخواهند نويسنده بشوند، چه توصيه اي داريد؟
بهترين توصيه اين است كه عجله نكنند. بنويسند و پاره كنند. آن قدر بنويسند و پاره بكنند كه ته نشين بشوند توي خودشان.
يعني چي؟
يعني اينكه آن قدر بخوانند، آن قدر بنويسند كه داستان بخشي از وجود خودشان بشود.
توي نويسنده هاي عامه پسند، شما كار كدام يكي را دوست داريد؟
من الان فقط بامداد خمار را دوست دارم؛ آن هم به خاطر زبان ساده و روانش.
يك زماني شما را با خانم رحيمي مقايسه مي كردند. كارهاي ايشان را چطور؟ دوست داريد؟
نه. من كارهاي رحيمي را دوست ندارم. با اينكه مدتي با هم توي يك انتشارات بوديم و دوست هستيم، ولي چيزهاي تخيلي كه توي كتاب هاي ايشان زياد هست، باعث مي شود كه من كارشان را دوست نداشته باشم. مثلا اينكه من كليد را فشار دادم، در باز شد. رفت توي ديوار. ديگر الان دوره اين جور حرف ها گذشته.
حالا اگر بخواهيد كتابي را به جوان ها توصيه بكنيد، چه پيشنهادي مي دهيد؟
من از نويسنده هاي خارجي، جوي فيلدينگ را پيشنهاد مي كنم.
و از ايراني ها؟
چيز خاصي را نمي توانم بگويم. چون متأسفانه خيلي از نويسنده هاي جديد ما سواد كافي براي نوشتن ندارند. ما بايد به قلممان تعهد داشته باشيم. ولي الان اين طوري نيست و من متأسفم كه يك مركزي، يك فيلتري نيست براي اصلاح كار ما.
اگر فيلتري وجود داشت، الان مريم جعفري 22 عنوان كتاب نداشت. به نظر شما يك جوان 20 ساله آيا واقعا صلاحيت نوشتن دارد؟

خيرخواه مي گويد عامه پسند نويس ها نياز به آموزش دارند
۶ نفر را فرستادم بيمارستان
010179.jpg
مريم دهخدايي
عباس خيرخواه قبل از اينكه رمان نويس شود، افسر نيروي دريايي بود. بعد از بازنشستگي تازه ياد قديم ها كه توي كلاس انشا كمتر از 10 صفحه انشا نمي نوشت افتاد و رفت سراغ داستان نويسي. تمام تلاشش را به كار برد تا بتواند داستان هايي كه در اطرافش اتفاق افتاده رابه صورت رمان چاپ كند. از رمان هاي او سكوت و فرياد عشق ، دل آرام و دلشدگان ارگ بم معروف تر هستند كه اولي چاپ ششم را هم رد كرده. توضيح اينكه در طول گفت وگو، خيرخواه اصرار عجيبي داشت كه فقط داستان هاي عامه پسند را رمان بخواند و از كارهاي ديگر با عنوان كتاب ياد كند.
شما سوژه داستان هايتان را از كجا پيدا مي كنيد؟
با سوژه اولين كتابم در بيمارستان رضايي آشنا شدم. كتاب سكوت و فرياد عشق همان جا متولد شد. كسي بود كه به خاطر مشكل قلبي توي بيمارستان خوابيده بود و آنجا مادرش را هم بعد از سال ها پيدا كرد. بعد از آن و در كتاب هاي بعدم هم همين طور بود. من هميشه سراغ سوژه هاي واقعي و حقيقي مي روم.
حالا چرا سوژه هاي واقعي؟
داستان بايد باورپذير باشد تا خواننده آن را بپذيرد. داستان تخيلي خيلي خواننده را جذب نمي كند.
از بين سوژه هاي واقعي، كدام برايتان جذاب است؟
من صرفا رمان نمي نويسم. سوژه هاي سياسي، اجتماعي و روان شناسي جامعه هم برايم جذابند. اينها را هم در كنار موضوعات عاشقانه مي نويسم و بعد داستان را مي پرورانم.
اما موضوع اصلي داستان هاي شما فقط عاشقانه هاي نافرجام است.
خب، من فكر مي كنم كه عشق يكي از ضروريات انسان هاست. چون بعضي ها عشق را مي فهمند و بعضي ها آن را نمي فهمند. عشق يك موهبت است كه هر كس نمي تواند آن را معني كند و به نظر من مقدس ترين كلمه جهان هستي، همين عشق است.
فكر مي كنيد چرا مردم اين قدر از داستان هاي عاشقانه استقبال مي كنند؟
خواننده هاي ما از قدرت تفكر بالايي برخوردارند و به همين خاطر صرفا به دنبال سرگرمي نيستند. دوست دارند با مسائل والاي بشري، مثل همين عشق بيشتر آشنا بشوند.
خواننده  ها يتان در چه رده سني هستند؟
خوشبختانه من با خيلي از خواننده هايم در ارتباط هستم و بيشتر خواننده هاي من را خانم ها و جوان هاي در حد دبيرستان تشكيل مي  دهند.
يكي از نقدهايي كه روي كتاب هاي نظير آثار شما انجام مي شود، اين است كه شخصيت پردازي ها ايراد دارد و شخصيت  ها خوب جا نمي افتند. شما اين نكته را قبول داريد؟
احتمالا يك علتش اين است كه نويسنده هاي رمان در جامعه به حساب نمي آيند. ما هيچ گونه سميناري نداريم و كارهاي ما نقد نمي شوند. اگر به من نويسنده مسائلي را آموزش دهند، مطمئنا اين اتفاق نمي افتد. بايد بيايند و امثال من را كه علاقه مند به داستان هستيم و داستان هم مي نويسيم، جمع كنند و آموزش بدهند.
متاسفانه قشر دانشگاهي و روشنفكر به كار نويسنده  هايي مثل ما بها نمي دهند و چون رمان نويس ها به اين باور رسيده اند كه كارهايشان نقد نمي شود ديگر براي خوب نوشتن وقت نمي گذارند. علت بعدي هم مي تواند وضعيت مادي امثال ما باشد. نويسنده هاي ما الان چند شغل دارند تا بتوانند زندگي كنند؛ نه پولي براي كتاب خريدن دارند و نه وقتي براي كتاب خواندن. نويسنده  ها بايد مطالعه شديد داشته باشند كه ندارند و اين باعث مي شود كه كتاب ضعيف شود.
ايراد ديگر منتقدها به كار شما اين است كه شانس و اتفاق توي كتاب هاي شما خيلي نقش دارد و داستان ها با منطق طبيعي پيش نمي رود.
خب، اين داستان ها كاملا واقعي است. من كه نمي توانم از خودم چيزي اضافه بكنم. اين اتفاق ها پيش آمده است و هر حادثه اي امكان وقوعش هست.
اما شما نويسنده ايد، مي  توانيد داستان را پرورش بدهيد و وقايع را باورپذير از كار در بياوريد.
من داستان هاي واقعي را همان طور كه اتفاق افتاده مي نويسم. من خيلي راحت  مي توانم بگويم كه 6 نفر از خواننده هاي اين كتاب راهي بيمارستان شده اند. اين براي من باعث افتخار است كه نوشته من اثرگذار بوده است. حالا منتقدها هر چي مي خواهند بگويند.
چند تا رمان خوب مي توانيد به خوانندگان ما معرفي كنيد؟
من كارهاي ياسمين و پريچهر مؤدب پور را خيلي دوست دارم. فكر مي كنم بهترين داستان هاي ايراني، همين 2 تا باشند.

من يك روز نويسنده مي شوم
010158.jpg
اشكان ايرجي
حسن كريم پور با كتاب درماندگان عشق يا خوابي در هياهو شروع كرد و با كتاب باغ مارشال به اوج شهرت رسيد؛ كتابي كه حالا كتاب فروش ها براي معرفي كتاب ديگرش به آن اشاره مي كنند: اثري ديگر از نويسنده باغ مارشال ؛ كتابي كه شخصيت هايش حالا جزو خاطرات مردم شيراز و مرودشت شده و كمتر كسي از آنها باور مي كند كه اين شخصيت ها وجود خارجي نداشته اند. باغ مارشال، با اشاره به شعر سهراب و با اين جمله شروع مي شود: بله، نرسيده به درخت، كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است . حسن كريم پور در حرف زدن عادي هم همين اندازه احساساتي است. حرف زدن با او خيلي ساده است و خودش سؤال نكرده، جواب هم مي دهد. آن هم مفصل و مثل قطعه ادبي، مثل رمان هايش.
كريم پور متولد سال 1322 در روستاي سعادت آباد آن موقع و سعادت شهر امروزي در حوالي پاسارگاد است. اولين كسي كه متوجه استعداد نويسندگي اش شده، معلم كلاس سوم ابتدايي او بوده؛ انشايي نوشته بودم كه معلم باور نداشت و دوباره در همان كلاس مجبور به نوشتن دربارة عنوان ديگري شدم . يك بار هم در كلاس ششم، براي موضوع هميشگي انشا، يعني تعطيلات نوروز و چگونگي گذران آن انشايي مي نويسد دربارة جاي خالي پدرش كه اشك همه را درمي آورد. آن انشا را در پايان روزي نوشتم كه غروبش به طور وحشتناكي غم انگيز و آهنگ قلب من به دليل فقدان پدر غم انگيزتر از آن غروب بود؛ انشايي بود در 6 صفحه كه در سكوت مطلق كلاس حكايت از تلخي عيدي مي كند كه هيچ طلوع و غروبي در خانوادة محروم از پدر وجود نداشته و اشك بر چشم شاگردان و معلم آورد .
اولين چيزهايي كه كريم پور خوانده، اميرارسلان و حسين كرد شبستري و داستان هاي جواد فاضل در مجله ترقي بوده. او بعد از گرفتن تصديق ششم ابتدايي يا سيكل، درس را ول مي كند و مي رود دنبال كار. مدتي به شيراز مي رود و بعد از آن در يك غروبِ رفتن در 16 سالگي عازم تهران مي شود. تهران، شهر خيال انگيزي در قصه هاي ذهن من بود. 3 ماه تمام هر شب در يك گاري مي خوابد و روزها در يك خياطي كار مي كند. مي گويد: شب هايي بود پر از تلخي شب و عجيب آنكه در همين تلخي همواره منتظر طلوع زندگي بودم . كريم پور وقتي همزمان با ازدواج در يك چاپخانه كار هم پيدا مي كند، طلوع زندگي اش سر مي زند. در همان چاپخانه يك روز با مديرش بگو مگو مي كند و جواب مي شنود كه اگر عرضه داشتي درس مي خواندي . همين يك جمله، باعث مي شود كه برود سراغ كلاس هاي شبانه و يك نفس تا كارشناسي ارشد آمار ادامه تحصيل بدهد. در دورة دانشجويي، رمان هايي مثل جان شيفته رومن رولان، آثار ويكتور هوگو و كارهاي ساعدي و احمد محمود را مي خواند اما با تمام اينها همچنان با آثار جواد فاضل زندگي مي كردم و هنوز هم آنها را دوست دارم . در همين دوران دانشجويي، كتابي مي نويسد با عنوان رنگ ها و نيرنگ ها كه رنگ و بوي سياسي دارد و باعث مي شود چند ماهي از سال 1341 را در زندان سر كند. توي زندان به خودش قول مي دهد نوشتن را بگذارد كنار و تا دهة 70 به كارمندي اداره آمار قناعت مي كند. باز خودش از آن تعبيرهاي رمانتيك دارد. بين من و كتاب فاصله افتاد و شب از قصه جدا شد . توي همان شغل آمارگيري و ارتباط با مردم، كريم پور سوژه هايي به چشمش مي خورد كه مي گويد حالاحالاها مي تواند منبع الهام داستان هايش باشد. اما اولين كتابش، درماندگان عشق از اين سوژه ها نيست، بلكه از خاطرات زندگي سخت خودش در سعادت شهر است. از درماندگان عشق استقبالي نشد، اما باغ مارشال واقعا موج درست كرد. كريم پوراين روزها مشغول نوشتن باغ رؤياها است كه درباره عشاير بويراحمد است. او علاوه بر اين 3 رمان، يك كار تحقيقي 4 جلدي هم درباره سرداران نظامي تاريخ در دست تهيه دارد؛ كه خودش مي گويد 15 سال زمان صرف آن كرده است.
حسن كريم پور از به كار بردن واژه عامه پسند براي كتاب هايش رضايت ندارد و اعتقاد دارد آن افرادي كه از نهضت سوادآموزي مدرك مي گيرند هم بايد كتاب بخوانند. اينكه زبان و نوشتار كتاب هاي من راحت و ساده است و افراد پايين جامعه هم با آن ارتباط برقرار مي كنند، عيبي دارد؟

تكين حمزه لو از آن كتاب خوان هاي حرفه اي است
به دانشور حسودي مي كنم
010164.jpg
جوان ها
ظهور نويسندگان جوان در عرصه ادبيات عامه پسند خيلي بيشتر از بخش هاي ديگر ادبيات ما است. ما براي نمونه تكين حمزه لو را انتخاب كرديم كه در همين چند سال اخير به يكي از معروف ترين اسم ها تبديل شده است و همين طور مهرنوش صفايي را كه سال گذشته انتشار اولين رمانش حسابي سر و صدا به پا كرد.

احسان رضايي
اصلا انتظارش را نداشتم كه چنين جواب هايي بشنوم. تكين حمزه لو اصلا شبيه به كسي كه پشت نوشته هايش هست، نيست. او ساده و راحت حرف مي زند. باهوش است و با تقريب خوبي مي شود گفت كه كتابخوان درجه يكي است؛ خوانده هايش به روز است و درك درستي از ادبيات دارد. مثلا آنجا كه مي گويد جعفر مدرس صادقي خيلي خلاصه مي نويسد معلوم است كه به ميني ماليسم نظر دارد. بلافاصله بعد از برگشتن از قرار مصاحبه، رفتم سراغ كتابش تا شايد در ذهنيتم تجديدنظر كنم ولي نشد. او واقعا شبيه كسي كه پشت نوشته هايش هست، نيست.
از كجا شروع كنيم؟
خب، من تكين حمزه لو هستم، متولد 1356، تهران، محله سنايي. سومين دختر خانواده بودم. سال 74، دانشگاه آزاد شمال قبول شدم. مهندسي نرم افزار خواندم. همان سال ازدواج كردم. 2 تا پسر هم دارم. الان هم خانه دارم.
اولين كتابي را كه خوانديد يادتان هست؟
بله، تن تن بود. از كانون پرورش فكري جايزه گرفته بودم. من از همان بچگي كتابخوان بودم. تقريبا همه كتاب هاي معروف را خوانده ام.
مثلا چه كتاب هايي؟
بر باد رفته، دزيره، 3تفنگدار، باقي كارهاي ذبيح الله منصوري، سرخ و سياه استاندال، حتي آثار روز مثل بيگانه آلبركامو و صد سال تنهايي را من توي همان بچگي خواندم.
آن وقت اين كتاب ها را از كجا مي گرفتيد؟
مادرم به من كتاب مي داد. اول خودش مي خواند، بعد به من اجازه مي داد بخوانم. مادرم خيلي كتابخوان است، ترجمه هم مي كند.
چه كتاب هايي را ترجمه كرده اند؟
شايد 20 عنوان تا حالا ترجمه كرده باشند؛ از جوي فيلدينگ، سيدني شلدون و جبران خليل جبران.
اسم مادرتان را هم مي گوييد؟
شهناز مجيدي. قبلا ناشرها فقط همين را مي نوشتند، حالا فاميلي پسرم را هم توي پرانتز جلوي اسم مادر مي نويسند.
يعني فاميلي شما را. برويم سراغ همين دليل شهرت شما. چي شد كه به فكر نوشتن افتاديد؟
من اول توي انتشاراتي، ويراستار بودم. مدير انتشارات مان ديده بود من زياد كتاب خوانده ام، گاهي داستان ها را مي آورد مي داد من خلاصه كنم. يك بار يك داستاني داد به من. اصل داستان 1200 صفحه بود. گفت اين را نصف كن؛ يعني 600صفحه. من داستان را خواندم، ديدم واقعا خيلي سخيف است. ديدم حيف كاغذ است كه خرجش بشود. رفتم به مدير انتشارات گفتم. به ايشان برخورد. گفت تو بهتر بلدي بنويسي، بنويس! من هم ناراحت شدم. رفتم ماجرايي را كه براي يكي از بستگانم اتفاق افتاده بود و آن موقع توي ذهنم بود خيلي سريع، يك هفته اي نوشتم؛ شد افسون سبز كه اولين رمانم بود.
چه سالي اين كتاب منتشر شد؟
سال۸۱.
بعد از آن چند تا رمان نوشته ايد؟
با افسون سبز 6تا رمان دارم. يك كار ترجمه هم انجام داده ام.
آن ترجمه از داستان چه كسي بود؟
از جوي فيلدينگ. مي خواستم ببينم كار مادرم چطوري است واقعا خيلي سخت بود.
از بين رمان هايتان كدام يكي پرفروش تر شد؟
بعد از او از همه استقبال بهتري داشت.
و كدام يكي را خودتان بيشتر دوست داريد؟
من خودم مهر و مهتاب را دوست دارم. چون در رابطه با دفاع مقدس است و نگاه زنانه اي به جنگ و جانبازهاي شيميايي تويش هست.
حدس مي زنيد خواننده هاي كتاب هاي شما از چه گروهي باشند؟
نامه هايي كه من دارم، بيشتر مال دخترهاي دانشجو است. طبيعي هم هست. پسرها كمتر كتابخوان هستند.
شما كه آدم كتابخواني هستيد، وقتي مي نوشتيد دوست داشتيد شبيه كدام نويسنده بنويسيد؟
دوست داشتم شبيه خانم دانشور بنويسم. خانم دانشور خيلي ساده و راحت مي نويسد. استعاره خيلي كم دارد.
حالا فكر مي كنيد كارهايتان شبيه خانم دانشور شده؟
نه. من مي دانم كه ادبياتم ادبيات ماندگاري نيست ولي سووشون خانم دانشور هميشه مي ماند.
چرا؟ چرا اين قدر فاصله بين كارهاي شما و خانم دانشور هست؟
بالاخره هر كس يك توانايي دارد، يك استعدادي دارد. من سطح توانايي ام همين است. دوست داشتم مثل خانم دانشور بشوم اما نيستم. همين ام. همين كه از كارم استقبال شده راضي هستم.
يعني نمي خواهيد تلاش بكنيد تا نوشته هايتان بهتر از اين بشود؟
چرا. من خودم را يك سر و گردن از كساني كه آن ها را با من مقايسه مي كنند و اسم عامه پسند مي گذارند رويشان، بالاتر مي دانم؛ براي اينكه مثل آنها نمي نويسم. تجربه ويراستاري ام كمك كرده غلط ننويسم. مي گردم دنبال سوژه هاي خوب. نمي خواهم داستان هايم سوژه هاي تكراري داشته باشد.
اين سوژة غيرتكراري را چطوري پيدا مي كنيد؟
معمولا از توي روزنامه ها. خبرها را كه مي خوانم، چيزهايي كه به نظرم جالب مي رسد را راجع بهش فكر مي كنم. مثلا يك بار مصاحبه يك جانباز شيميايي را خواندم، خيلي رويم تأثير گذاشت. همين شد سوژه مهر و مهتاب .
براي داستان هايتان تحقيق هم مي كنيد؟
الان معمولا خيلي از نويسنده هاي ما، از روي سريال هاي تلويزيوني كه مي بينند، مي  نويسند ولي من براي داستان هايم تحقيق مي كنم.
براي اين تحقيق، سراغ چه كساني يا چه منابعي مي رويد؟
من از جنبه هاي پزشكي و روان شناسي و حقوقي تحقيق مي كنم. براي تحقيق پزشكي، از خواهرم كه پزشك است سؤال مي كنم و باتوجه به سوژه مي گويم متخصص به من معرفي بكند. براي تحقيق روان شناسي با خانم دكترحق شعار حرف مي زنم. براي تحقيق حقوق هم از همسايه مان كه وكيل است مي پرسم.
براي نوشتن داستان، از اول طرح خاصي داريد يا توي خود نوشتن اين طرح پيدا مي شود؟
نه، من هميشه از همان اول ته ماجرا را مي دانم.
عادت خاصي براي نوشتن داريد؟
نه، عادت خاصي ندارم؛ نه معلق مي زنم، نه بالانس! خانم هاي خانه  دار، هر موقع وقت داشته باشند، مي نويسند. البته شده گاهي كه حس نوشتن آمده، به شوهرم گفته ام بچه ام را ببر بيرون، داره مي ياد!
*داستان را قبل از ناشر به كسي مي دهيد بخواند؟
اكثرا مادرم مي خواند و ويرايش مي كند.
همسرتان داستان هايتان را مي خواند؟
والا الان گفته بود به من توي مصاحبه ازش تعريف كنم! ولي حقيقتش نه، همسرم كتابخوان نيست.
الان هم مثل بچگي زياد كتاب مي خوانيد؟
خيلي زياد.
نويسنده مورد علاقه تان چه كسي است؟
توي ايراني ها سيمين دانشور و احمد محمود، توي خارجي ها هم ايزابل آلنده. كلا از كساني كه نثر ساده داشته باشند خوشم مي آيد.
آخرين كتاب آلنده، زورو را خوانده ايد؟
گرفتم ولي هنوز نخواندم.
شهر جانوران را چطور؟
آن را خوانده ام. اسدالله امرايي ترجمه اش كرده بود.
نظرتان را درباره اين چند نويسنده بگوييد؛ فهيمه رحيمي؟
كارهايش را دوست ندارم. سوژه خاصي ندارد و تحقيق نشده است.
مرتضي مؤدب پور؟
حداقلش اين است كه پسرها را كتابخوان كرده است.
اسماعيل فصيح؟
قبلا بيشتر دوست داشتم، حالا كمتر.
فتانه حاج سيدجوادي؟
يكدفعه ادبيات ما را متحول كرد.
زويا پيرزاد؟
خيلي دوست دارم؛ دقيقا همان چيزي است كه من مي خواهم.
جعفر مدرس صادقي؟
خيلي خلاصه مي نويسد.
هوشنگ مرادي كرماني؟
قصه هاي مجيد.
اگر بخواهيد به كسي توصيه اي براي نويسنده شدن بكنيد چه مي گوييد؟
من چون خودم آموزش نديدم و كلاسي نرفتم، توصيه خاصي نمي توانم بكنم جز اينكه خيلي مطالعه داشته باشند. اما آدم اگر استعداد خاصي نداشته باشد، هزار و يك كلاس هم كه برود فايده ندارد.
پيشنهاد اقتباس سينمايي داشته ايد؟
نه تا حالا.
خودتان شده كه از فيلمي ايده بگيريد؟
آن هم نه. با اينكه من خيلي فيلم مي بينم، ولي داستان هايم شبيه هيچ كدام از فيلم هايي كه دوست دارم نيست.
فيلم هايي كه دوست داريد كدام است؟
فيلم هاي آقاي حاتمي كيا؛ ارتفاع پست و آژانس شيشه اي .
كارتون هم مي بينيد؟
خيلي. كارتون مورد علاقه ام شگفت انگيزها است.
هيچ وقت نخواسته ايد داستان پليسي بنويسيد؟
نه. جاهايي كه حساسيت دارد، وارد نمي شوم.
از اين كه به شما مي گويند عامه پسند، ناراحت نيستيد؟
نه، همه دوست دارند عامه پسند باشند. همان نويسنده ها و منتقدهايي هم كه به ما ايراد مي گيرند، دوست دارند مخاطب زياد داشته باشند.
تا حالا نقد خوبي از كارهايتان شده؟
منتقدهاي ما خيلي مغرضانه برخورد مي كنند. من جوايزي كه اين سال ها داده مي شود را حساب كردم، ديدم فقط مال 3 تا ناشر است.
و سؤال آخر، كتابي بوده كه دوست داشته باشيد شما نويسنده اش بوده باشيد؟
سووشون ، هر بار كه اين كتاب را مي خوانم، به خانم دانشورحسودي مي كنم.

كتاب فروش ها به او لقب داده اند فهيمه رحيمي جديد
رمان نويسي، ساده نيست
010176.jpg
مريم دهخدايي
سال پيش، رمان عشقه به بازار كتاب آمد؛ كتاب اول مهرنوش صفايي كه كتاب فروش ها با مطرح كردن عنوان فهيمه رحيمي جديد برايش تبليغ مي كردند؛ عنواني كه خود نويسنده دوست ندارد. مهرنوش صفايي متولد 1354 است، كارشناسي مامايي خوانده و خودش مي گويد از 8 سالگي عضو 2 تا كتابخانه بوده. رمان عشقه تنها كتاب اوست. صفايي مي گويد مي خواهد با نثري ساده و روان ولي بدون كلمات محاوره اي در عرصه رمان تحول ايجاد كند. او از مكاتبه با 3000 نفر از مخاطبانش خبر مي دهد و حرف  هايش را اين طوري شروع مي كند:
الان وضعيت رمان نويسي ما طوري است كه انتشاراتي ها مجبورند بين رمان بد و بدتر، اولي را انتخاب كنند. اما بعضي انتشاراتي ها مثل ناشر من، هيـأت بررسي كتاب دارند و به راحتي هر كتابي را به چاپ نمي رسانند. درست هم همين است. چرا نبايد رمان پيام داشته باشد؟ .
خود شما توي عشقه چه پيامي براي مخاطبتان داريد؟
من اينجا مي خواستم بگويم عشق بايد عاقلانه باشد تا قشنگي عشق جلوه بكند و ديده بشود.
خب چرا عشق؟ چرا دوباره يك دختر فقير و يك پسر پولدار؟ چرا شما همين سوژه تكراري هميشگي را انتخاب كرده ايد؟!
من اين سوژه را انتخاب كردم چون هنوز هم ثروت حرف اول را براي خانم ها مي زند و دوست دارند طرف مقابلشان هر شخصي كه هست، پولدار هم باشد، همان طور كه براي پسرها زيبايي دختر مهم است. شايد اين سوژه پوسيده باشد ولي اين بار قلم نويي داشت.
اين نو بودن كجا بود؟ زبان نو بود يا مثلا شخصيت پردازي بهتر از كارهاي مشابه بود؟ يا چي؟
چرا بهتر نبود؟ من درباره دختري نوشتم به اسم نرگس كه در فقر زندگي كرده و محدوديت هاي زيادي داشته است. يك پسر پولدار نمي تواند براي او جذاب باشد؟
اينكه همان سوژه اصلي داستان است. توي جزئيات شخصيت پردازي، شما چه كار كرده ايد كه سوژه باورپذير بشود؟ در بخش هايي از داستان مي بينيم كه كارهاي نرگس با هم همخواني ندارد؛ مثلا اينكه نرگس تحصيل مي كند و پزشك مي شود.
من فكر مي كنم تحصيلات با شخصيت و شعور ذاتي آدم فرق دارد. بيشتر دخترها احساساتي هستند و مطمئنا در اين قضيه ضربه مي خورند كه يكي از آنها نرگس داستان من است. شما تا حالا نديده ايد يك آدم تحصيلكرده، شخصيت حساس و احساسي داشته باشد؟
اينها كه مي گوييد براي يك شخصيت پردازي خوب، كافي نيست. ما خيلي بيشتر از اينها بايد دربارة روحيات شخصيت بدانيم. اين ايرادي است كه بيشتر منتقدان به كارهاي شما و كارهاي شبيه شما مي گيرند.
حالا شايد آنها فكر مي كنند اين كارها ارزش تحليل و نقد را ندارند. ما كتاب هاي خيلي خوبي در عرصه رمان داريم مثل دالان بهشت، بامداد خمار و... ولي اين كتاب ها در بين كتاب هاي هجو زيادي كه شبيه آنهاست، گم شده اند. من خودم هم از خواندن كارهاي هجو واقعا متأسف مي شوم. ما بايد ملموس، لطيف و ادبي بنويسيم و براي سوژه هايمان وقت بگذاريم تا كسي فكر نكند رمان نوشتن كار ساده اي است.
كتاب شما چقدر وقت گرفت؟
يك سال تمام؛ روزي 20 ساعت كار محض. من مي خواستم با سوژه بندي، نحوه بيان، نثر خوب و ساده تحول خوبي ايجاد كنم كه فكر مي كنم موفق شدم.
سوژه داستان را از كجا پيدا كرديد؟
من خيلي وقت بود كه دنبال سوژه اي خاص مي  گشتم و هنوز هم مي گردم چون مي خواهم چيزي بنويسم كه حاصل تجربيات و زندگي بين مردم است، نه تخيل.
ولي ماجراهاي داستان شما خيلي واقعي نيست؛ بيشتر به اتفاق و شانس متكي است.
به نظر من تمام زندگي ما حاصل اتفاق  است؛ نوع آشنايي، ازدواج و حتي مرگ ما. اگر در طول روز، زندگي تان را نگاه كنيد متوجه مي شويد كه خيلي از كارهاي ما از روي اتفاق است. خب، اين موضوع خيلي راحت مي تواند در كتاب هاي ما هم راه پيدا كند.
نوشتن كار بعدي تان را شروع كرده ايد؟
بله. الان تقريبا تمام شده است. اسمش خلوت خلود است.
يعني چه؟
تنهايي هميشگي. من دوست دارم از كلمات اصيل فارسي كه فراموش شده اند استفاده كنم تا داستان غني تر باشد.
فكر مي كنيد از خلوت خلود هم همين استقبال بشود؟
بله. چون اين كتاب از عشقه خيلي بهتر نوشته شده است.

معشوق كاغذي
نفيسه مرشدزاده
بيشتر سريال هاي تلويزيوني دقيقا كپي تصويري داستان هاي بازاري هستند، پس چرا هنوز اين رمان ها مخاطب خودشان را دارند؟ به نظر مي آيد جذابيت سريال ها بيشتر باشد و بتوانند به راحتي جاي اين قصه ها را بگيرند، اما اين اتفاق نيفتاده است. هنوز هم دخترخاله ها به هم از اين رمان ها قرض مي دهند و توي كتابخانه، كتابي با تصوير صورت اشك آلود يك زن اصلا به قفسه بر نمي گردد و از اين كارت به كارت بعدي منتقل مي شود.
نمي شود گفت دلايل زنده ماندن و رونق روزافزون اين كتاب ها همان دلايلي است كه براي دوام ادبيات در عين وجود سينما مي آورند چون آن دلايل ثابت مي كند كه ادبيات خالص زنده مي ماندكه درمورد اين كتاب ها صدق نمي كند.
شايد و تنها شايد، يكي از دلايل دوام اين رما ن ها ماهيت مقولة عشق باشد. معشوق هاي كاغذي بيشتر به مخاطب اين فرصت را مي دهند كه خودش آن جور كه دوست دارد آنها را بپرورد و با ايده آل هاي ذهني خودش منطبق كند، در حالي كه معشوق هاي به تصوير در آمده در سريال ها بالاخره تعين و صورت مشخصي پيدا كرده اند و آن حالت انتزاعي و مجردي را كه معشوق دورتر دارد كمتر دارند. معشوق ها هرچه دست نيافتني تر و افسانه اي تر جلوه كنند براي گروه مخاطبان اين دست قصه ها دوست داشتني ترند . يك سريال تلويزيوني هر قدر هم كه ضعيف باشد بالاخره ناگزير است كمي قهرمان هايش را واقعي دربياورد ولي رمان بازاري، هم مجبور نيست اين كار را بكند و هم يك ابزار عجيب در اختيار دارد كه خيلي كمكش مي كند. آن ابزار، تخيل و دايرة اوهام و تمايلات پنهان جنسي خود مخاطب است كه در فضاي مجرد كتاب، راحت تر جولان مي دهد. خوانندة رمان مي تواند هم قهرمان هايي بي عيب و نقص تر داشته باشد و هم با اندكي تغييرات آنها را بر تصويرهاي رؤيايي خودش كه سال ها در ذهنش نگه داشته منطبق كند.

بنيانگذار ادبيات پليسي در ايران از ضعف عامه پسندها گله مي كند
كاش يك آگاتا كريستي پيدا شود
010170.jpg
ادبيات پليسي
در دوره جديد ادبيات عامه پسند ما، جاي ادبيات پليسي به شدت خالي است؛ درحالي كه در دهه 40 نويسنده اي مثل عشيري را داشتيم و در دهه۶۰ داستان هاي احمد محققي را.

احسان رضايي- سيدجواد رسولي
اگر شما هم تجربه كشف و پيدا كردن كتاب هاي قديمي بزرگتر ها را داشته باشيد، حتما به اسم اميرعشيري برخورده ايد. او تا به حال 56 كتاب منتشر كرده و تعداد زيادي ترجمه هم به اسمش هست كه خودش مي گويد به نام او ساخته اند. مردي كه اولين پليسي نويس در ايران است، حالا و در 83 سالگي آن قدر سرپا و شاداب است كه بعد از روز مصاحبه يكي دوبار ديگرهم به دفتر مجله ما آمد؛ با اين توضيح كه از محيط شاد مجله خوشش مي آيد. ذهن عشيري هنوز دقيق و فعال است و حين مصاحبه يكي دو بار ديگر هم خاطره هاي جور واجور تعريف مي كند؛ آن هم با ذكر جزئيات و با ديد يك داستان نويس. مثلا به جاي فلاني گفت مي گويد: فلاني كه كجا كار مي كرد و سر ماجراي بهمان هم گرفتار شد و دخترش بعدا چه كاره شد و خودش كجا رفت و چه شد و چه شد و آخرين بار سال فلان در كجا ديدمش، گفت و وقت تعريف از داستان  هاي معمايي، چشم هايش برق مي زند. محمدعلي جمال زاده به او لقب الكساندر دوماي ايران داده است.
اگر موافق باشيد از داستان اعدام يك جوان ايراني در آلمان شروع كنيم كه اولين داستان پليسي در ايران است. از ماجراي نوشتن اين داستان بگوييد.
ماجراي خاصي نداشت. سال 1327 بود. توي جاده شميران، توي دزاشيب داشتم مي رفتم جايي كه طرح داستان به ذهنم رسيد. داستاني بود كه يك ايراني عضو سازمان اطلاعاتي آلمان نازي مي شود. 15صفحه كاغذ امتحاني نوشتم بردم دادم مجله آسياي جوان .
علي حافظي سردبيرش بود. خواند و گفت مي تواني ادامه اش بدهي؟ گفتم كه مي توانم. تا يك سال اين پاورقي ادامه داشت. اسمش را هم من گذاشته بودم راهي در تاريكي . بعدا حافظي اسمش را عوض كرد.
چي شد كه اين داستان به ذهنتان رسيد؟ داستان خارجي مشابهي ديده بوديد؟ خبري توي روزنامه خوانده بوديد؟ يا چيزي توي راديو شنيده بوديد؟
نه، هيچ كدام اينها نبود. من از جواني به همين مسائل جاسوسي فكر مي كردم و اين مسائل برايم جذابيت داشت.
بعد هم كه ديگر مشهور شديد.
بله. آن موقع جوان بوديم و پركار. توي يك هفته، 4تا پاورقي براي 4تا مجله مي نوشتم.
آن وقت خط داستاني اين 4 تا داستان با هم قاتي يا اشتباه نمي شد؟
نه، من از همان اولي كه يك داستان را مي خواهم بنويسم، آخرش را مي دانم چون قبلا تحقيق كرده ام.
يعني از اول همة طرح داستان را مي دانيد؟
طرح كلي را مي دانم. بعد موقع نگارش ممكن است چيزهايي اضافه و كم بشود. ولي پايان از اول بايد روشن باشد. اگر روشن نباشد، هم خود نويسنده در بيابان برهوت سرگردان مي شود، هم خواننده. چون نويسنده مجبور مي شود مدام حوادث و شخصيت اضافه كند.
آن وقت چطور براي اين 4 تا داستان همزمان تحقيق مي كرديد؟
تحقيق را قبل از شروع نوشتن مي كردم. براي اينكه داستان كشش داشته باشد، بايد نويسنده اطلاعات عميق و تحقيقات وسيع داشته باشد؛ اينكه مثلا من توي داستان بگويم قهرمان از هتل بيرون آمد، سوار تاكسي شد، رفت فرودگاه، اين كسل كننده است. توي همين حرف زدن معمولي، اگر اين را من بگويم، شما نمي پرسي از كدام هتل بيرون آمد؟ از كدام خيابان رفت؟ سر راهش چه اتفاقي افتاد؟ من همه اينها را از قبل تحقيق كرده بودم و مي دانستم. چون كه يك داستان پليسي جنايي بايد مثل رودخانه خروش داشته باشد تا به خواننده انگيزه بدهد.
براي پيدا كردن اين اطلاعات چه كار مي كرديد؟
من به خيلي از شهرهاي توي داستان هايم خودم سفر مي كردم و بعد اطلاعات تاريخي، سياسي، اجتماعي، پليسي و جاسوسي از آنجا مي گرفتم. من خانه ام پر از نقشه است. براي اين، نقشه همه شهرهايي را كه توي داستان هايم هستند دارم. يك بار توي يك مجله انگليسي، مطلبي خواندم راجع به جلاد پاريس در زمان انقلاب فرانسه. مطلب 2صفحه A4 بود ولي همين را من آن قدر تحقيق كردم كه شد يك رمان به اسم گيوتين كه الان زير چاپ است. من براي اين رمان، نقشه پاريس 1722 را تهيه كردم؛ چون كه نمي خواهم اسم خيابان هاي امروز پاريس را توي متن بياورم. نويسنده بايد اطلاعات درست بدهد.
در مورد كارآگاه داستان هايتان، رامين هم بگوييد. اين شخصيت را از روي كس خاصي ساختيد؟
نه، شخص خاصي نبود. از همان داستان اول من يك كارآگاه گذاشتم توي داستان هايم كه البته در همه داستان ها نيست و توي چند تا داستان هم يك كارآگاه ديگر هست به اسم سرگرد راوند و اين 2 تا با هم متفاوت هستند. ولي هر دو را خودم ساختم و وجود خارجي نداشتند. منتها خوانندگان اين را قبول نمي كردند. من نامه داشتم از اهواز كه مي گفت مي خواهم زن رامين بشوم. يك بار هم معاون گمرك خراسان آمده بود پيش من و مي خواست آدرس آقاي رامين را بداند كه برود او را ملاقات كند. من هم ديدم چه جوابي بدهم؟ گفتم متأسفم آقاي رامين ديشب رفتند اروپا!
فكر مي كنيد چرا ما توي ايران داستان پليسي خوب نداريم؟
براي اينكه الان داستان نويس ها همه زن هستند. لابد بايد صبر كنيم يك آگاتا كريستي بين اين زن ها پيدا شود.
سطح پاورقي ها و داستان هاي عامه پسند الان را چطور مي بينيد؟
خيلي پايين. خيلي پايين است. شده است مثل فيلمفارسي هاي قديم كه يا دختر فقير و پسر پولدار است يا برعكس! نوه من كه خيلي توي خط نويسندگي و اينها نيست، به من مي گويد كه اينها جذاب نيست. به علاوه اينها پر از غلط هستند. مي نويسند جوب آب نمي دانند بايد بنويسند جوي آب .
فيلم ها و سريال هاي پليسي امروز چطور؟ سطح آنها چطور است؟
آنها هم پر از اشتباه هستند. همين زير تيغ خيلي اشتباه است. مثلا شما ببينيد مگر به يك قاتل مرخصي مي دهند؟ اگر مرخصي هم بدهند، توي شب مرخصي نمي دهند كه! يا توي دادگاه كسي از بين تماشاچي ها بلند  شود بگويد من شهادت مي دهم ، قاضي هم بگويد بيا. فهرست شهود هر دادگاه از قبل مشخص است.
تا حالا پيشنهادي براي اقتباس سينمايي از داستان هايتان داشته ايد؟
يك بار سيامك ياسمي، داستان آخرين طناب من را خريد ولي درست نكرد.
شما خودتان كتاب هاي كدام نويسنده ادبيات پليسي را دوست داريد؟
من خيلي قديم ترها، 2 تا داستان از آگاتاكريستي خواندم. حالا يا ترجمه خوب نبود يا به هر دليلي، خيلي خوشم نيامد. بعد از آن هم تا امروز داستان پليسي نخواند ه ام، چون مي ترسم موقع نوشتن- ناخواسته- يك خطي از داستان آنها و روش هاي آنها توي داستان من بيايد.
پس ماجراي آن سري مايك  هامركه ترجمه كرديد، چي بود؟
دروغ بود! من ترجمه نكردم. همه شان به دروغ اسم من را مي زدند. آن موقع از اين كارها مي كردند. يك كتاب فروشي بود، يك بار به خود من گفت بيا 2 تا از كتاب هاي ميكي اسپيلن را ببر بخوان، بعد خودت يكي بنويس. مي زنيم ميكي اسپيلن، ترجمة اميرعشيري. من قبول نكردم ولي خودشان از اين كارها مي كردند؛ حالا يا اسم هاي عجيب و غريب مي زدند مثلا ترجمه از جقه يا اسم ماها را مي زدند.
شما هنوز هم مي نويسيد؟
بله. ديگر توان آن روزها نيست، ولي هنوز هم مي نويسم. ديشب، اولين صفحه رمان جديدم را نوشتم؛ با يك مراسم تشييع توي يكي از قبرستان هاي پاريس شروع مي شود. نمي خواهيد كه تا آخر داستان را تعريف كنم؟!

بازپرس ويژه قتل با خاطراتش زندگي مي كند
هشت ريال هم نگرفتم
010173.jpg
ايرج باباحاجي
با نام احمد محققي در مجله جوانان دهة۶۰ آشنا شدم. پاورقي هاي دوشنبه او با عنوان بازخواني يك پرونده جنايي به قلم بازپرس ويژه قتل ، طرفداران زيادي داشت؛ خوانندگاني كه بي صبرانه انتظار روزهاي دوشنبه را مي كشيدند تا جوانان از راه برسد.به بهانه آن پاورقي ها و كتاب هايش در دفتر وكالت با او به گفت وگو مي نشينيم. احمد محققي اگرچه اين روزها بازنشسته شده، اما هنوز نتوانسته از حرفه خود دل بكند و وكالت پرونده هاي قتل را به عهده مي گيرد. او با دقت و بسيار جزئي جواب مي دهد؛ خصوصا وقتي كه دارد از يك پرونده تعريف مي كند.
براي شروع از جواني خودتان بگوييد. چطوري سر از وكالت درآورديد؟
من سال۱۳۴۲ در تهران ديپلم ادبي گرفتم. سال بعدش در كنكور شركت كردم و به علت وارد نبودن به زبان انگليسي قبول نشدم. در 2 سال سربازي به عنوان بهترين سپاهي دانش در زمينه تدريس انتخاب شدم و استخدام آموزش و پرورش شدم. محل خدمتم دماوند بود. كم كم داراي اسم و رسمي شدم و آقاي دبير صدايم مي كردند. يك روز دوستي از راه رسيد و نصيحت كرد چرا ادامه تحصيل نمي دهي؟ دلخوش به اين عنوان آقاي دبير نمان. بهانه آوردم كتاب هاي دوره تحصيل را ندارم. دوستم همان روز با قطار به تهران رفت و فرداي آن روز در برف و كوران با كتاب ها برگشت و مشوق من شد. سال بعد در رشته حقوق دانشگاه تهران قبول شدم. بهمن۱۳۵۱ فارغ التحصيل شدم و در امتحانات قضايي دادگستري پذيرفته شدم و با توافق آموزش و پرورش به دادگستري آمدم و به عنوان داديار دادسرا كارم را شروع كردم.
اين بازپرس ويژه قتل يعني چي؟ چطوري به اين سمت منصوب شديد؟
در آن سال ها چيزي به نام بازپرس ويژه قتل وجود نداشت و اين سمت خيلي اتفاقي بود. يكي از روزهاي سال،۱۳۶۳ رئيس دفتر دادستان يك گزارش درباره سوختن زني در شعله هاي آتش آورد كه منجر به فوت شده بود. گفت دستوري براي كلانتري بده. تجربه كار در پرونده هاي قتل را نداشتم و بدون ديدن صحنه نمي توانستم دستور بدهم. اين، اولين پرونده قتل دوران كاري ام بود. گفتم بايد صحنه را ببينم. اتفاقا رئيس دفتر هم استقبال كرد. يادم است وضعيتي پيش آمد كه تا آخر شب آنجا ماندم و قاتل را شناسايي كردم. كشف قاتل آن جنايت يكي از شيرين ترين لحظات زندگي ام بود و همان اتفاق باعث شد تا 20 سال در امور جنايي كار كنم. بازپرس شعبه۱۹ بودم و پرونده ها همين طور مي آمد. دادستان از كشف 3روزه من درباره قاتل آن پرونده آتش سوزي تعجب كرده بود و از همين بابت پرونده اي ديگر به من ارجاع كرد كه آن هم پيچيده و مرموز بود. آن پرونده را هم به سرعت مختومه كردم و دادستان پيشنهاد داد بازپرس ويژه قتل شوم و يك شعبه بازپرسي به اين جور مسائل اختصاص بدهيم. من، اولين بازپرس ويژه قتل بودم.
چطور شد كه تجربه هاي شغلي تان را به صورت داستان درآورديد؟
آن زمان در دهه 60 يك سلسله قتل هايي شبيه به هم در تهران اتفاق افتاد كه قاتل در تمام آنها به سراغ زناني رفته بود كه مشكل اخلاقي داشتند و تمام آنها را با طناب سفيد خفه مي كرد. ما 3 بازپرس به صورت كشيك، 24ساعته سر خدمت بوديم و پرونده اين قتل ها روي ميز هر 3 ما بود. تنها رد و نشاني ما اظهارات خواهر يكي از مقتولان بود كه گفته بود شاهد رفت و آمد خواهرش با مردي بوده كه شورلت سبز پلاك اروميه داشته و تركي حرف مي زده. ما تمام شورلت هاي سبز رنگ پلاك اروميه را استعلام كرديم كه در كل 70دستگاه مي شد. در همين ميانه خبر آمد كه مجيد سالك محمودي خيلي اتفاقي در ميدان بهارستان تهران دستگير شده. قاتل 40 زن، خيلي اتفاقي با ماشيني كه شيشه عقب آن توسط برادر يكي از همان زن ها خرد شده بود، در حال گذر از ميدان بوده كه مأموران به ماشين شك مي كنند و دستور توقف مي دهند؛ تمام نشانه ها پيدا مي شود؛ با بقاياي طناب سفيد در ماشين را بسته بود. با دستگيري او تمام پرونده ها در يك بازپرسي جمع شد و من شاهد اعترافات او بودم.عجيب تر اينكه يك شب كشيك تماس گرفتند، گفتند مجيد در زندان انفرادي خودكشي كرده است. مجيد در كشيك من مرده بود و دادستان گفت اخبار مجيد را به طور كامل در اختيار مطبوعات بگذار و همين باعث شد همه چيز را مفصل براي خبرنگار مجله جوانان تعريف كنم. آن خبرنگار گفت آقاي بازپرس چرا ما را تحويل نمي گيري و اخبار ديگر را نمي دهي؟! گفتم من به چاپ خبرهاي جنايي اعتقاد ندارم؛ مثلا كه چي بنويسيد مردي مرتكب قتلي فجيع شد و خودش را معرفي كرد؟ اگر مي خواهيد خبري را بنويسيد با علت ها و چراها بنويسيد و شرح دهيد، تا آموزنده باشد. همين حرف باعث شد تا مجله پيشنهاد كند كه با سليقه خودم بنويسم. شرط هم كردم چيزي كم و زياد نشود.
چرا بدون يك كلمه كم وزياد؟ اين قدر ازنويسندگي تان مطمئن بوديد؟
چون در گزارش هاي قضايي، رعايت جمله بندي و تركيب و استفاده از واژه ها مسئله حساسي است و گاهي يك ويرگول مي تواند باعث اتفاق بزرگي شود وگرنه من با خبرهاي كوتاه شروع كردم و به ماجراي مشروح و ادامه دار رسيدم.
اين كارها چقدر با روحيه تان جور در مي آمد؟
اين را با يك مثال جواب مي دهم. من بيماري قند دارم و طي مراجعه به پزشك معالج و مشاوره با او، به من گفت نبايد گرفتار استرس شوي. از شغل من خبر نداشت و من برايش توضيح دادم كه كارم چيست و سر صحنه هاي قتل حاضر مي شوم. جواب خيلي قشنگي داد و گفت من نمي توانم بگويم، خودت بايد تشخيص بدهي كه دچار استرس مي شوي يا نه و حالت تو مثل آدمي است كه در يك مجلس نوحه و عزا از صداي نوحه خوان غرق لذت و احساسات است. من از كارم لذت مي بردم.
واقعا از روبه رو شدن با صحنه هاي قتل و جنايت لذت مي برديد؟
قشنگ ترين لحظات من آن موقع بود كه متهم دروغ مي گفت و من كيف مي كردم. فلسفه دروغ گفتن را مي دانستم و كاري هم نمي كردم كه متوجه شود به گفتار او واقفم و توجه دارم. صبر مي كردم تا آن قدر بگويد تا در آن چاله معروف بيفتد. خطرناك ترين متهم كسي است كه به تمام سؤالات شما راست بگويد و بي هيچ هول و هراسي در لابه لاي آنها دروغ هايش را هم جابدهد.
خواننده هاي داستان ها چطور؟ آنها هم لذت مي بردند؟
مطالب از همان موقع از طرف خوانندگان خيلي طرفدار پيدا كرد. همين جا بگويم 8 سال براي مجله جوانان نوشتم و 8 ريال هم نگرفتم.
الان وضعيت خبررساني حوادث مطبوعات چطور است؟فكر مي كنيد كار شما ادامه پيدا كرده؟
من با ديدن تيترها و اخبار امروز مطبوعات غمگين مي شوم. انگار به دنبال رنگ و لعاب هستند؛ درست مثل ماجراي شهلا در قتل لاله. كار را به جايي رساندند كه آن همه حساسيت به وجود آمد. مطبوعات متأسفانه به دنبال جنجال هستند. مثلا تيتر مي زنند مقتول بر روي سيم تلفن و وقتي خبر را مي خواني متوجه مي شوي يك مكالمه تلفني از ژاپن شده! مطبوعات بايد با كارشناسي به اين مسائل بپردازند و آگاهي بدهند.
تا حالا از كارهاي شما اقتباس سينمايي شده؟
صحبت هايي شد ولي هيچ وقت به نتيجه نرسيد ولي گاهي شاهد بودم با تغيير داستان، قصه را فيلم كرده اند.

بايد منتظر بمانيم
سيدجواد رسولي
يعني واقعا دوره اش گذشته؟ يعني ديگر كسي دوست ندارد از اين جور كتاب ها بخواند؟ ديگر هيچ كارآگاهي مخفيانه از در نيمه بازي تو نخواهد رفت و هيچ ضربه سهمگيني از پشت به سرش فرود نخواهد آمد؟ ديگر كارآگاه هاي خصوصي، پليس هاي بين الملل و آدم هاي تنهاي ماجراجو راهشان را كج كرده اند و از ادبيات عامه پسند ما رفته اند؟ وقتي به بازار امروز كتاب هاي پرفروش نگاه مي كنيم، به نظر مي آيد كه اين اتفاق ها افتاده؛ درست برعكس سال هاي پيش از انقلاب كه ملودرام هاي عاشقانه، رقيبي جدي به نام كتاب هاي پليسي داشتند، حالا همه چيز در قبضه آنهاست. كارآگاه ها جل و پلاسشان را جمع كرده اند و جايشان را به پسرهاي فقير و دخترهاي احساساتي پولدار داده اند.
يك احتمال اين است كه واقعا تاريخ مصرف كتاب ها و داستان هاي پليسي سرآمده. هشدار براي كبرا۱۱ و ماتريكس ديگر مجالي براي خواننده هاي امروز اين كتاب ها نگذاشته اند كه مثلا از يك صحنه تعقيب و گريز يا مبارزه لذت ببرند. تمام آن چيزي كه قرار است خواننده موقع خواندن داستان تصور كند و هيجان زده شود در تلويزيون و سينما قابل دسترسي است. حالا مكس پين و لارا كرافت و ديگران وارد همان صحنه هاي نفس حبس كن و دلهره آور مي شوند و كنترلشان به عهده بازي كننده است. خواننده هاي بالقوه خودشان با يك بازيPS2، در عرض چند دقيقه تمام آن توصيفات كتاب هاي پليسي را تجربه مي كنند. با وجود چنين رقبايي ديگر داستان هاي معمايي و پليسي چه دردي را دوا مي كند؟
اين البته يك احتمال است و لزوما همه چيز را توضيح نمي دهد؛ مثلا اين را توضيح نمي دهد كه چرا همچنان اغلب كتاب هاي پرفروش دنيا در همين ژانر معمايي و پليسي نوشته مي شوند؛ اينكه چرا رمز داوينچي يكي دو سال صدر جدول بود و اجازه مطرح شدن به هيچ كتابي نداد؛ اينكه چطور جي كي رولينگ با هري پاترش سال هاست پول درمي آورد و هنوز رقيبي جدي ندارد. اينكه حوزه ادبيات معمايي و پليسي حالا چقدر تخصصي شده و نويسنده هايش براي موفق شدن و فروش كتاب فقط به تخيل اكتفا نمي كنند. اين را هم توضيح نمي دهد كه چرا جان گريشام، استيون كينگ و مايكل كرايتون هنوز اين همه طرفدار دارند و هر كتابشان شوكي به بازار مي دهد.
راستش فكر مي كنم احتمال اول بيشتر يك توجيه باشد؛ يك بهانه براي توضيح دادن ركود و تنبلي نويسنده هاي ايراني و ريسك نكردن ناشرها. اين طور كه معلوم است ملودرام به ذائقه ايراني ها خوش آمده و امتحانش را پس داده. بنابراين دليلي ندارد چيز ديگري به جز قصه هاي رمانتيك سطحي در اين بازار عرضه شود. قصه هاي معمايي، داستان هاي جنايي، داستان هاي حقوقي و قضايي، قصه هاي ترسناك و رمان هاي فانتزي ايراني هيچ وقت در بازار كتاب ما جايي نداشته اند، هنوز هم ندارند. و اين معني اش آن است كه براي يك نمونه خوب ظاهرا بايد خيلي منتظر بمانيم.

پرينوش صنيعي مي گويد نويسنده هاي زن پيشرفت كرده اند
رماني كه در انبار نماند
010167.jpg
با كلاس ها
وجود رمان هاي خوش نوشت و خوش خوان در ميان عامه پسندها، اتفاقي است كه مي تواند بازار كتاب ما را متحول كند. كاري كه كتاب هاي همين سه نويسنده كرده.

اشكان ايرجي
پرينوش صنيعي هنوز هم با خاطرات رمان سهم من زندگي مي كند، رماني كه به چاپ چهاردهم رسيده و زماني ركورددار تعداد چاپ در يك سال شد. خود صنيعي درباره استقبال و چاپ هاي متعدد اين رمان مي گويد: چاپ اول كه درآمد به سرعت ناياب شد. خيلي تعجب كردم. اولش فكر كردم فاميل ها و آشناها خريده اند ولي بعد با خودم فكر كردم كه اين قدر فاميل ندارم! باز باورم نمي شد. تا اينكه آن همه خواننده زنگ زدند و اظهار كردند اين شبيه زندگي ماست.
پرينوش صنيعي، متولد 1328 تهران در محله شاپور است. البته خودش مي گويد: من خودم را تهراني نمي دانم. ما در اصل خوزستاني هستيم و هنوز هم خون جنوبي را در خودم حس مي كنم.
صنيعي خواندن و ادبيات را از كودكي شروع كرده است و از كتابخانه پدرش. پدرم مجبورمان كرده بود كتاب بخوانيم.
آن روزها علاقه او شعر و آن هم شعر عاشقانه بوده است: دفتري هم به تقليد از پدر و مادرم درست كرده بودم كه خاطرات روزانه ام را مي نوشتم كه بعدها شد دفتر شعر. نوشتن توي خانه ما از وظايف روزانه بود. اولين رمان هايي كه خوانده است، آثار جمال زاده و سووشون سيمين دانشور است: هنوز هم سووشون را مي خوانم و دوستش دارم . با چنين سابقه اي، صنيعي به سراغ رشته ادبي در دبيرستان و رشته روان شناسي در دانشگاه مي رود: آن موقع نمي دانستم كه قرار است نويسنده باشم ولي حالا و باز هم اگر بخواهم از نو شروع كنم، مي روم رشته روان شناسي، چون خيلي به درد كار نويسندگي مي خورد. به كساني هم كه علاقه به نوشتن دارند، توصيه مي كنم حتما روان شناسي بخوانند.
بعد از پايان تحصيلات، صنيعي به يك مؤسسه حمايتي يا به قول خودش مؤسسه تربيتي شهرداري مي رود و اين تازه اول قصه است. صنيعي كه سمت مشاور خانواده را به عهده داشته، با انواع و اقسام مشكلات زنان روبه رو مي شود؛ مشكلاتي كه بعدها تبديل به سوژه داستان هايش مي شوند: من متوجه شدم كه يك نسل از زنان، در يك رده سني نزديك به خودم زندگي خاصي داشته اند كه حالا امروز آن زندگي گذشته و ديگر خبري از آن نيست .
يكي از ماجراها و مشكلات آن زندگي گذشته، قضيه ازدواج اجباري دختران بود. صنيعي يك گزارش از اين پديده مي نويسد كه لحن داستاني دارد. وقتي گزارش را به مسئولان مؤسسه مي دهد با واكنش هاي متفاوتي روبه رو مي شود: بعضي ها واكنش منفي نشان دادند. بعضي ها هم تشويق كردند و گفتند كار را چاپ كن. ناشرم، دوست شوهرم است. وقتي شوهرم مرا به او معرفي كرد، اولش گفت نمي دانم چرا زن ها اين قدر اصرار به نوشتن داستان دارند؟ گفت اين داستان ها سال ها در انبار مي ماند و خاك مي خورد! آخرش هم توي رودربايستي حاضر شد متن من را بخواند. بعد كه خواند استقبال كرد و كتاب چاپ شد .
سهم من كه عنوانش از شعر تولدي ديگر گرفته شده، داستان يك دختر شهرستاني است كه در دهه 40 با خانواده اش به تهران مي آيد و جريانات اجتماعي آن روز تا اوايل دهه 70 را از سر مي گذراند.
سهم من ، عشق نافرجام ميان دختري از يك خانواده سنتي و يك دكتر داروساز را روايت مي كند. اين دو در سال هاي جواني به خاطر مخالفت خانواده دختر به هم نمي رسند و سال ها بعد كه به طور اتفاقي همديگر را ملاقات مي كنند و همه چيز براي ازدواج آنها مهياست، باز هم ازدواجشان سر نمي گيرد و رمان در فضايي غمبار به پايان مي رسد: البته پايان خوش براي رمان بيشتر جذاب است. من خودم بعد از پايان خوش رمان راحت تر مي خوابم .
اهميت سهم من در نگارش يك رمان سياسي- اجتماعي پر از جزئيات و تصاوير دقيق تاريخي است. مثلا صنيعي به خوبي اشكالات گروه هاي مبارز غيرمذهبي را در اين رمان تصوير كرده است. صنيعي خودش مي گويد كه اصرار داشته رمانش غم انگيز باشد: وقتي آن را مي نوشتم گاهي گريه ام مي گرفت و اشكم سرازير مي شد. اين سرنوشت نسل من و امثال من بود. بعد كه كتاب چاپ شد و ديدم خواننده ها هم نامه مي نويسند كه ما گريه كرديم، فهميدم همان طور كه دلم مي خواسته نوشته ام .
رمان بعدي صنيعي، پدر آن ديگري ، رماني روان شناسانه بود: دوست نداشتم توي موفقيت كتاب اول غرق بشوم . و رمان جديد او كه براي نمايشگاه كتاب همين امسال آماده شده، يك رمان زندگينامه اي است: رنج همبستگي ، ماجراي لاله و لادن بيژني، دوقلوهاي به هم پيوسته ايراني را روايت مي كند.
پرينوش صنيعي هنوز و علي رغم موفقيتش دارد با همان ناشر اول كار مي كند. دليل خوبي هم براي خودش دارد: من هنوز آن حرف اول ناشرم يادم هست. مي خواهم ثابت كنم نويسنده هاي زن ايراني پيشرفت زيادي كرده اند .

نازي صفوي نشان داداز كليشه ها هم داستان خوب درمي آيد
تا بهشت راهي نيست
010188.jpg
مريم دهخدايي
كار دختر و پسر جواني به خاطر توقع هاي زياد دختر، به جدايي مي كشد. پسر مي رود و زندگي دوباره تشكيل مي دهد و دختر در تنهايي خودش، متوجه اشتباهش مي شود. بعد از ماجراهايي دختر و پسر داستان، دوباره به هم مي رسند. به نظرتان از سوژه اي تا به اين حد تكراري و كليشه اي مي شود داستاني خوب و خواندني درآورد؟ نازي صفوي نشان داده كه مي شود. او در دالان بهشت با پرداخت خوب روحيات دختر توانسته كاري متفاوت ارائه بدهد.
نازي صفوي، متولد 1346 در تهران است. كتاب اولش، دالان بهشت در سال۱۳۷۸ منتشر شد و از آن موقع تا حالا سومين كتاب پرفروش 14سال اخير بوده است (بعد از بامداد خمار و چراغ ها را من خاموش مي كنم ). داستان بعدي او، برزخ اما بهشت سال۸۳ منتشر شد و نشان داد كه با نويسنده اي كم كار طرف هستيم. نازي صفوي حالا نگارش كتابي با عنوان تا بهشت راهي نيست را در دست دارد تا 3 گانه خود را كامل كند. او كه تحصيلات دانشگاهي خود در رشته روان شناسي را به خاطر پرداختن به ادبيات، ناتمام گذاشته، بسيار كم حرف است و به راحتي تن به مصاحبه نمي دهد. حاصل گفت وگوي تلفني ما با او متن زير شد كه شبيه يك ديالوگ بلند سينمايي شده است.
دالان بهشت را به اصرار يكي از دوستانم به چاپ رساندم و هيچ قصدي براي نويسنده شدن و چاپ كتاب نداشتم و ندارم. ولي خوشبختانه كتاب به چاپ سوم رسيد و با استقبال خوانندگان روبه رو شد. اين برخوردها و نامه هاي مردم است كه همچنان به من روحيه مي دهد. حتي هفته پيش در آمريكا كتاب دالان بهشت ترجمه شد و من از كشورهايي مثل استراليا، انگليس، كانادا و... نامه و اي ميل دارم.
نوشتن دالان بهشت از يك يادداشت كوچك پشت جعبه دستمال كاغذي ماشين شروع شد؛ وقتي كه پشت چراغ قرمز گير كرده بودم. بعد هم برزخ اما بهشت را نوشتم. الان هم 3 تا كتاب دارم كه معلوم نيست كي تمام مي شود. چون خودم را محدود به زمان نمي كنم؛ شايد يك ماه ديگر يا شايد 2 سال ديگر. اسم يكي از آنها اين است: تا بهشت راهي نيست، اگر اين جان خسته بگذارد . اين اسم را تا حالا به هيچ كس نگفته بودم ولي فكر مي كنم اسم خوبي بشود.
من هميشه حسم را مي نويسم و باور دارم حرفي كه از دل برآيد بر دل مي نشيند و مطمئنا كتابي كه با احساس نوشته نشود، قابل خواندن نيست؛ مثل آشپزي از روي كتاب كه آن طعم واقعي را نخواهد داشت و هيچ وقت مثل غذاي مادربزرگ نمي شود! قواعد و قانون ها در نوشتن بايد رعايت شود. ولي بدون احساس فايده اي ندارد و اگر نويسنده پشت داستان فكري نداشته باشد يا دردي را نكشيده باشد، نمي تواند داستان جالبي بنويسد.
البته من فكر مي كنم آرزو در داستان قشنگ تر از تجربه كردن آرزوهاست، چون در داستان، ما وقت داريم كه آرزوها را گسترش بدهيم ولي تجربه ها محدود است.
هميشه كتاب خوانده ام و مي خوانم و معتقدم اگر يك كتاب، يك نكته يا يك جمله را در ذهن ما به جاي بگذارد، آن كتاب خوبي است و مطمئنا ارزش خواندن دارد. گرچه من سعي مي كنم تمام كتاب ها را بخوانم ولي بيشتر آلبادسس پدس و پائولو كوئيلو را دوست دارم.

اگر رومئو و ژوليت ازدواج مي كردند
بامداد خمار مشهورترين كار خانم حاج سيد جوادي آن قدر محبوبيت داشت كه كتابي كه از روي آن جعل شد هم جزء پرفروش هاي بازار كتاب شد
010155.jpg
اشكان ايرجي
هميشه اين را در ذهن خودم داشتم كه اگر عشاق اسطوره اي ادبيات، مثل رومئو و ژوليت، ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد به هم مي رسيدند و ازدواج مي كردند، چه اتفاقي مي افتاد؟ اين شد كه وقتي سوژه بامداد خمار به ذهنم رسيد، سريع نوشتن را شروع كردم. اين، داستان نگارش پرفروش ترين رمان ايراني است. الان چاپ چهلم بامداد خمار براي نمايشگاه كتاب آماده شده است و به نظر مي رسد كه اين روند به اين زودي ها هم متوقف نشود. و تازه بايد حواسمان هم باشد كه چاپ هاي اين رمان از همان تيراژ معمولي 1500نسخه اي نيست و فقط در يك چاپ رمان 18000 نسخه فروش رفت.
بامداد خمار فتانه حاج سيد جوادي (پروين)، سال 1374 وارد بازار شد و خيلي زود با تبليغات كلامي مردم و سفارش اين و آن به هم، شمارگان چاپ هايش بالا و بالاتر رفت تا به 40 رسيد كه ظاهرا ركورد فروش در بازار رمان ايران است.
اين كتاب، داستان سوزناك عشق نافرجام دختري از اعيان دوره قديم تهران به جواني نجار از طبقه پايين جامعه است كه در آخر به جدايي مي رسد.
فتانه حاج سيد جوادي مي گويد: سوژه در ذهنم بود و هيچ برخوردي با چنين ماجرايي نداشتم اما دوستاني داشتم كه عاشقانه ازدواج كرده و بعد در زندگي به بن بست رسيده بودند؛ بن بستي كه هميشه توي ذهن خودم با آن كلنجار مي روم .
كم كم بعضي افراد جامعة فرهيختگان و نويسندگان هم به فروش بالاي اين كتاب اعتنا كردند و آن را پديده اي مثبت در راستاي كتابخوان تركردن مردم معرفي كردند. آن را ستودند و گفتند نثر شيرين و توصيفات ريز و جزئي كتاب باعث مي شود كه نتوانيم اين كتاب را در رده عاشقانه هاي مبتذل بدانيم و آن را جزوي از ادبيات كلاسيك به حساب آوردند. يكي از نويسندگان معروف معاصر در حرف هايش گفت: من هم كتاب بامداد خمار خانم حاج سيد جوادي را به توصيه دوستي خواندم كه مي گفت زنش يك نفس آن را خوانده و دخترش هم همين طور و گريه ها كرده اند. بعد هم شنيدم كه يك محقق علوم سياسي و يك مترجم توانا هم آن را خوانده اند و حتي مترجم راه افتاده است و به اين و آن گفته كه حتما بخوانيد، معركه است .
بعد از اين واكنش ها، مطبوعات با حاج سيد جوادي گفت وگو كردند و او بيشتر مطرح شد. حتي نويسنده ديگري، كتابي به اسم شب سراب نوشت كه در تقابل با شخصيت رمان او بود و درواقع خواست از محبوبيت كتاب او، استفاده تجاري كند كه سيدجوادي هم از اين موضوع به مراجع قانوني شكايت كرد.
در شب سراب برخلاف بامداد خمار كه در آن راوي ماجرا دختر پولدار بود، داستان را نجار فقير تعريف مي كرد.
در گفت وگو با حاج سيد جوادي معلوم شد كه متولد سال۱۳۲۳ در شيراز است و بزرگ شده شميران و بنا به اقتضاي حرفه پزشكي همسرش، در اصفهان زندگي مي كند.
دو دختر و يك پسر دارد؛ هر دو دخترش دندانپزشك هستند و يكي از آنها نيز به مانند مادر براي رده سني كودك داستاني به نام پيشونامه نوشته.
حاج سيد جوادي مي گويد: در روزگار تحصيل، انشاهاي خوبي مي نوشتم. ولي توجه و علاقه اي به مجلات و مطبوعات آن دوران نداشتم. گهگاه اتفاق مي افتاد كه از طريق دوستان و همكلاسي ها و تعريف و تمجيد آنها از داستان ها يا رمان ها و پاورقي هاي چاپ شده من هم مي گرفتم و مي خواندم. ولي در كل آدم روزنامه خواني نبودم. درعوض آن كتاب مي خواندم. آغاز مطالعه ام با آثار بزرگ علوي و تولستوي بود . او از بين نويسندگان و كتاب ها رمان بر باد رفته (مارگرت ميچل) را عاشقانه دوست دارد.
حاج سيد جوادي درباره شروع داستان نويسي اش مي گويد: چند باري چند داستان نوشته بودم ولي براي چاپ نداده بودم. اين سوژه بامداد خمار خودش آمد و ظرف 5 ماه آن را به صورت شبانه روزي نوشتم. فكر چاپ آن نبودم. چند نفر از دوستان آن را خواندند و گفتند حيف است اين داستان براي چاپ نرود و با توصيه همان دوستان نوشته را براي چاپ به ناشر سپردم كه با اين همه استقبال روبه رو شد و امروز به چاپ چهلم رسيده و بايد بگويم كه چون كار اولم بود، اصلا در اين فكرها نبودم و فقط خوشحال بودم كه داستانم چاپ شده .
بعد از استقبال گسترده از اين رمان، او رمان ديگري هم نوشت با نام در خلوت خواب كه هرچند به چاپ هفتم رسيد ولي هرگز اقبال بامداد خمار را پيدا نكرد. خود خانم نويسنده مي گويد: اين جزو بدشانسي هاي نويسنده است كه شاهكارش اولين اثرش باشد .
حاج سيد جوادي دغدغه بالا بردن آمار مطالعه جامعه ايران را دارد. مي گويد كتاب من اگر آمار هر دقيقه كتابخواني در روز مردم ايران را بالاتر ببرد، فكر مي كنم كه كار به درد بخوري كرده ام .
خانم نويسنده درباره انتخاب نام بامداد خمار هم مي گويد: اولش نام ديگري بود كه به نظر خودم زياد جالب نبود. با تفألي به حافظ به اين شعر رسيدم كه: به راحت نفسي رنج پايدار نجوي شب شراب نيرزد به بامداد خمار. گفتم چشم! اسم كتاب را مي گذارم بامداد خمار.

دغدغه براي چي؟!
سعيد جعفريان
آقا! اشتباه شده است. به خدا اشتباه است اگر فكر كنيم هر كتابي كه پرفروش است، به همان نسبت عامه پسند است و هر كتابي كه عامه پسند است لزوما پرفروش! ما بايد حوزه اين دو تا بحث را كاملا از هم جدا كنيم. بايد به تعريفي هرچند ناقص از رمان يا ادبيات عامه پسند برسيم و بعد از آن تكليف پرفروش ها را نسبت با آن روشن كنيم. اين تعريف مخصوصا توي مملكت ما كه فاكتورهاي فروش عجيب و غريب تر از آن طرف آب هستند، اهميت قضيه را بيشتر مي كند.بعضي از چيزها توي مملكت ما از روي جوگيري؛ موج مي خواهد و موج سوار. بسياري از كتاب هايي كه در اين سال ها و قبل تر پرفروش شده اند، سوار بر همين موج ها توي ساحل پول پياده شده اند؛ كتاب هايي كه حالا خريدارانش خيلي كمتر شده است و از آن اوج رؤيايي حسابي دور افتاده اند.
كتاب هاي سياسي از مشخص ترين و قرص ترين نمونه هاي آثار اين جوري اند؛ كتاب هايي كه بدون در نظر گرفتن سخت يا سهل بودنشان به خاطر وجود يك جوّ خاص، ملت در يك مقطع زماني، به آنها اقبال نشان داده اند و كمي بعد فراموششان كرده اند. همين اتفاق، مطمئنا چند سال بعد براي كتاب هاي ميلان كوندرا يا هري پاتر هم خواهد افتاد. اما قصه ها و آثار عامه پسند حكايت ديگري دارند؛ قصه هايي كه با يك نوع جهان بيني پيش پا افتاده و به دور از پيچيدگي سهل انگارانه قصد دارند مخاطبشان را با داستاني نه چندان عجيب - و در بيشتر مواقع تكراري - سرگرم كنند و هيچ ادعاي خاصي هم ندارند. در اين ميان خيلي از آنها هم پرفروش هستند، اما اين فروش اغلب پيوسته است. نسل هاست كه ملت امير ارسلان نامدار مي خوانند يا مي شنوند و لذت مي برند و اين لذت را به نسل بعد مي سپارند. آيا واقعا مي توان پيچيدگي كتاب هاي مثلا ميلان كوندرا را با آثار عامه پسند مقايسه كرد؟ آيا شخصيت هاي اغلب تخت و موقعيت هاي بي غل و غش آنها را با پيچيدگي رماني مثل ارباب حلقه ها مي توان قياس كرد؟ بدي يا خوبي در كارهاي عامه پسند به هيچ وجه نسبي نيست. آدم بده، بد است و هيچ پيچيدگي اي ندارد. اصولا رمان عامه پسند حتي دغدغه اين جور چيزها را هم ندارد. چرا بايد داشته باشد وقتي مخاطبش معلوم است و گونه اش تثبيت شده. اصولا هيچ كس هم حق ندارد اين گونه ادبيات را به خاطر مثلا كم مايگي بكوبد. مگر همة آدم هاي روي كره زمين كتاب خوار هستند يا دغدغه روايت يا چه مي دانم حقيقت دارند؟ خيلي ها صبح تا شب، فقط دغدغة نان دارند و بعد به ساعتي خالي مي رسند كه دوست دارند با رؤيا آن را پر كنند؛ با قصه عشق يك زوج جوان، با غم و غصه هاي يك زوج 20 ساله! هيچ اشكالي هم ندارد. آنهايي هم كه به چيزهاي مهم تري فكر مي كنند، حتما آثار مورد علاقه شان را پيدا خواهند كرد. مطمئن باشيد.

فكر مي كردم مؤدب پور خانم است!
رضا سيد حسيني معتقد است ادبيات عامه پسند ما رشد نخواهد كرد، او مي گويد كسي كه ياد گرفته كتاب سرگرمي بنويسد قرار نيست بيايد و جدي بنويسد
010194.jpg
اگر اهل كتاب باشيد، حتما با اسم رضا حسيني آشنا هستيد؛ او مترجم معروفي است كه نويسندگاني مثل آلبركامو، آندره ژيد، آندره مالرو، ژان پل سارتر و ناظم حكمت را او براي نخستين بار به كتابخوان هاي ايران معرفي كرده است. به علاوه او تهيه يك فرهنگ بزرگ را سرپرستي كرده است با عنوان فرهنگ آثار كه دايره  المعارف ادبيات مكتوب جهان است. رضا سيدحسيني - علاوه بر همه اينها - به يك چيز ديگر هم معروف است؛ دشمني با ادبيات عامه پسند. او گفته است: اين رمان ها، رمان دختر كلفت ها ست.
مريم دهخدايي
با اين شروع مي كنيم كه چرا كتاب هاي عامه پسند اين قدر فروش و خواننده دارند؟
نوه من وقتي اين كتاب  ها را مي خواند مي گويد كه از اين كتاب  ها خسته شده ام. همه شان شبيه هم است. وقتي مي گويم پس چرا مي خواني؟ مي گويد: زندگي است ديگر .
خود شما چي فكر مي كنيد؟
من خيلي اين كتاب ها را نخوانده  ام.
اين فروش بالاي عامه پسندها به نظرتان براي جامعه خوب است؟
به طور كلي كه بد نيست. چون كسي كه مثل نوه من مي گويد از داستان هاي تكراري خسته شده ام ، آرام آرام سراغ كتاب هاي جدي تر مي رود و حالا كه كتابخوان شده نمي تواند كتاب خواندن را كنار بگذارد و به همين دليل سراغ كتاب  هاي غني تر مي رود.
ماجراي آن حرف معروف شما و رمان دختركلفت ها چي بود؟
اين را من نگفته ام. فرانسوي ها اين را مي گويند و من فقط اصطلاح را ترجمه كردم.
حالا منظور فرانسوي ها از اين اصطلاح چي هست؟
قضيه اين است كه اين قبيل كتاب ها را ناشرها بين خانواده ها پخش مي كنند؛ دست خانم هاي خانه، دخترهاي كارگر و كساني كه سواد كمي دارند مي رسانند و آدم حسابي ها اين كتاب  ها را نمي  خوانند.
سطح داستان هاي عامه پسند، نسبت به كارهاي فرانسوي چطور است؟
كتاب هاي آنها اولا آن قدر بيهوده نوشته نمي شود، بعد هم بيشتر كتاب ها پليسي هستند.
ولي كساني مثل دانيل استيل هم هستند كه رومانتيك مي نويسند.
اين كتاب ها در آمريكا خيلي جريان منظمي دارد و به فيلم هم تبديل مي شوند.
يعني كتاب هاي آن طرف بهتر از كتاب هاي ماست؟
آنها نسبت به ما ماهرتر هستند؛ نثر فوق العاده اي ندارند ولي مرتب و منظم داستان را تعريف مي كنند.
پس فكر مي  كنيد آثار عامه پسند ما خيلي ماهرانه نوشته نمي شود؟
من كه نمي دانم. زياد نخوانده  ام ولي اگر وقت داشتم، مي خواندم تا شايد چيزي قابل توجه ميانشان پيدا كنم.
براي بهتر شدن اين نوع كتاب  ها و ارتقاي آنها مي شود كاري كرد؟
فكر مي  كنيد بهتر شوند؟
يعني ما نمي  توانيم انتظار يك كار عامه پسند خوب را داشته باشيم؟
نه. آنها كتابشان را مي نويسند، پولشان را هم مي گيرند. حوصله نوشتن كتابي را ندارند كه 2000 تيراژ داشته باشد و مطمئنا هم نمي توانند چنين چيزي بنويسند. آدمي كه دنبال انديشه است و آثار درست و حسابي دنيا را خوانده، دنبال اين است كه كتاب جدي بنويسد. آن چيزي هم كه مي نويسد از اعماق انديشه اش مي نويسد. كسي هم كه ياد گرفته كتاب سرگرمي بنويسد، مي نويسد، قرار نيست بيايد كتاب جدي بنويسد.
يعني ما نمي  توانيم اين دسته نويسنده ها را ارتقا دهيم؟
(با خنده) آنها خيلي بيشتر از ما بلد هستند.
شما خودتان اين كتاب ها را خوانده ايد؟
فقط يكي از كتاب  هاي فهيمه رحيمي را خوانده ام.
نظرتان در مورد آن يك كتاب چيست؟
مسائل روز و مشكلات جامعه را گرفته و به آن رنگ عاطفي زده بود.
نثرش چطور بود؟
يادم نمي آيد ولي فكر مي كنم ساده نوشته شده بود. توي ذوقم نزد كه نصفه رها كنم. اينها كتاب هاي راحتي هستند. راحت مي شود خواند ولي آدم فكر مي كند كه نبايد وقتش را تلف كند. مثل همين سريال هاي تلويزيون است. حتي اغلب آنها پر از بدآموزي است ولي همه مي خواهند بدانند آخرش چي مي شود؟ اين روزها راهنماي نوشتن اينها، همين سريال هاست.
از آقاي مرتضي مؤدب پور چطور؟ چيزي خوانده ايد؟
آقاي مؤدب پور؟! من فكر مي كردم كه مؤدب پور خانم است!
بامداد خمار خانم حاج سيدجوادي را چي؟ خوانده ايد؟
آن را خوانده  ام. كتاب راحت و خوبي بود و سطحش بالاتر از همة عامه پسندهاست.
كتاب ديگري هم از اين نويسنده  ها خوانده ايد؟
شما من را مجبور مي كنيد كه به نوه ام بگويم برايم اين كتاب ها را بياورد!

هوشنگ مرادي كرماني:
از زمان نمي گذرند
010185.jpg
كتاب   هاي عامه پسند خوب مي فروشند چون دغدغه آدم  هاي عادي و روزمره هستند؛ از آرزوهاي آنها مي گويند و تجسم آن چيزهايي هستند كه مردم عادي دلشان مي خواهد داشته باشند. اين كتاب ها بعضي وقت ها هم دم از محروميت مي زنند؛ چيزهايي كه نداشتن شان براي مردم عادي مهم است؛ غصه اين چيزها را مي  خورند. براي همين هم مردم با اين كتاب ها احساس راحتي مي كنند. همه جاي دنيا هم اين جور كتاب  ها هست. همه جا هم خوب مي فروشند. وجود اين كتاب ها اصلا باعث رونق كتابفروشي ها مي شود. اما نكته مهم اين است كه اين كتاب ها از زمان خود نمي گذرند، مقطعي هستند، زمان خاصي خوانده مي شوند و بعد كنار مي روند. زمان ما هم بود. نويسنده هاي آن موقع جواد فاضل، حسينقلي مستعان و امير عشيري بودند. من هم كتاب هايشان را مي خواندم. در شما كه غريبه نيستيد هم گفته ام. اين جور كتاب ها بايد باشند تا چرخ مطالعه را به حركت درآورند و كنار بروند. مسير خيلي از نويسنده هاي بزرگ هم از ميان همين كتاب ها مي گذرد. خيلي ها با اين كتاب  ها شروع كرده اند.
اينكه اين كتاب ها كيفيت ندارند هم به خاطر اين است كه هنرمندي پشت اين كتاب  ها نيست، نويسنده نمي خواهد ريسك كند، مي خواهد همان چيزي را كه مردم مي خوانند بنويسد. رفتن سراغ موضوع هاي جديد شجاعت مي خواهد.

احمد دهقان:
با احترام حرف بزنيم
010143.jpg
خيلي از افراد مي خواهند كه مسئله كتاب هاي عامه پسند را پاك كنند و يك جوري اين قضيه را پنهان كنند يا با تحقير در مورد آن صحبت كنند اما اين موضوع واقعيتي براي همه دنياست. در جاهاي ديگر دنيا هم اكثر كتاب ها تيراژ پاييني دارند اما اين رمان ها فروش خوبي دارند و مطمئنا مردم اين نوع كتاب ها را با علاقه مي خوانند. اين، يك واقعيت ادبي است كه ما بايد با احترام در موردش صحبت كنيم. استقبالي هم كه از اين كتاب ها مي شود را نمي شود خوب يا بد دانست. ولي بايد قبول داشته باشيم كتابي موفق است كه خواندن آن با لذت همراه باشد. اين نكته را هم بايد يادمان باشد كه ناشرها، نويسنده ها را به نوشتن رمان هاي عاشقانه دعوت مي كنند.
من خودم هيچ وقت نتوانستم كتابي از اين دست را بخوانم، ولي مي توانم كتابي را كه با همين مضمون ها نوشته شده است، به عنوان كتابي نام ببرم كه آن را خيلي بالاتر از ديگر رمان ها مي دانم؛ بامداد خمار.

چيستا يثربي:
نقطه ضعف ما را مي دانند
010149.jpg
كتاب هاي عامه پسند فروش زيادي دارند چون داستان هايي كه به كار مي برند برگرفته از زندگي خود مردم و مسائل و مشكلات آنها و موضوعات فكري آنها مثل عشق و ازدواج است.
نويسنده ها اين نوع داستان ها را ساده، روان و رو راست مي نويسند و خيلي خوب نقاط ضعف مردم را مي شناسند. براي همين هم موفق هستند. من خودم كارهاي دانيل استيل و فتانه حاج سيدجوادي را دوست دارم. به هر حال فكر مي كنم اين كتاب ها مي تواند نقطه شروع خوبي براي كتابخوان شدن باشد.

رضا اميرخاني مي گويد عامه پسندها پله اول نردبان كتابخواني هستند
پله ها را نشكنيم
010146.jpg
رضا اميرخاني را حالا ديگر بيشتر كتابخوان ها مي شناسند؛ او با رمان من او كه به چاپ دوازدهم رسيده، جزو نويسندگان پرمخاطب ما به حساب مي آيد و از طرف ديگر، با كاري مثل ارميا استعداد نويسندگي  اش به همه ثابت شده است و بالاخره اينكه اميرخاني در حال حاضر رئيس انجمن قلم ايران هم هست.
من تعريفي جامع و مانع براي پديده عوام پسند بودن ندارم. قطعا عوام پسندي تابعي است از متغيرهاي مختلف بيروني مثل شمار گان تاثير، فضاي برد مخاطب و متغيرهاي دروني مثل ساختار و محتوا.
فضاي برد مخاطب، يكي از مهم ترين زمينه هاي تعريف است. عوام پسند بودن در فلان دانشگاه با عوام پسند بودن در فلان دبيرستان، به دليل تفاوت هاي فضاي برد مخاطب، معناي متفاوتي دارد.
در ايران غير از متغيرهاي فوق الذكر، هماره متغيرهاي محيطي مؤثرتري هم وجود دارند. مثلا طبق نظرات جامعه  شناسان تحليلي، كوچك ترين انبوهه جمعيتي تخصصي از هر 10هزار نفر، بايستي يك عضو داشته باشد؛ يعني اگر كسي امروز راجع به مقوله تخصصي پنوماتيك در علم مكانيك مطلبي بنويسد، لااقل بايستي در جامعه 70 ميليوني ما 7هزار مخاطب بالفعل داشته باشد. حالا اگر موضوع تبديل شد به ادبيات - آن هم ادبيات داستاني كه اصالتا يك موضوع غيرتخصصي است - رقم تحليلي جامعه شناسان نيم در هزار را مشخص مي كند كه اين بدان معناست كه هر اثر داستاني معمولي، بايستي حدود 35هزار نسخه فروش داشته باشد. در دنيا معمولا به كتابي كه فروشش به 5 تا 10برابر اين شمار گان برسد، مي گويند عوام پسند. در ايران حتي كارهاي حقيقتا عوام پسند ما نيز كمتر به اين شمار گان مي رسند. پس اعداد در اين زمينه كمكي به ما نمي كند.
۲هزار نسخه فروش متوسط، قطعا نشان دهنده بيماري صنعت نشر است؛ از ضعف كتاب و ضعف نويسنده بگيريد تا ضعف ناشر و موزع و كتاب فروش.
حتي نخبه گراترين كارهاي جهاني هم - مثلا كارهاي فاكنر در ايالات متحده - با همان تابع نيم در هزار فروش داشته اند و نخبه گرا بودن به اين معنا نيست كه كتابي فروش نداشته باشد. فوق تخصصي ترين مطالب در ايران، بايستي لااقل 7هزار مخاطب داشته باشند.
اما بعد... اصولا در برابر پديده عوام پسندي موضع همگان يكسان است؛ يعني ابتدا همه مي بينند و مي   خوانند و پنهاني كيف مي كنند اما بعد كه موقع اظهارنظر شد، ديوار حاشا بلند مي شود! نمي دانم، شايد امروز همه علاقه  مندان ادبيات از اسفار ملاصدرا شروع كرده باشند، اما زمان ما كه كتابخوان شدنمان برمي گشت به كتاب هاي ر.اعتمادي و قاضي سعيد و باقي! بسياري با كتاب  هاي ر.اعتمادي، داستان خواني را شروع كرده اند اما پاي اظهارنظر كه مي رسد، فضل فروشانه چيزهاي ديگري مي گويند. همه مي روند فيلم اخراجي ها را مي بينند، پنهاني مي خندند و بعد هم بازار كي بود كي بود؟ من نبودم! رونق مي گيرد؛ چيزي شبيه به فضاي سياسي ما كه همه در رأي گيري  ها پرشور شركت مي كنند اما وقت حمايت يا شراكت در اشتباه ها كه مي رسد، هر كسي به ديگري نگاه مي كند!
اخراجي ها مردم را به سينما مي كشاند. عرضه داشته باشيم از اين آشتي استفاده كنيم و سطح سليقه مردم را بالا ببريم. بگوييم آي! كسي كه اخراجي  ها را ديدي و خنديدي، ليلي با من است سطح طنزش بالاتر است؛ درام در كارهاي حاتمي  كيا جدي  تر است. اصالت در فيلم مرحوم حاتمي و رفاقت در فيلم كيميايي حقيقي تر است...
اصولا مقابله با كارهاي عوام پسند يك كار بي معناست. آنكه امروز كتاب فهيمه رحيمي مي خواند، بسيار جلوتر است از آنكه هيچ كتابي نمي خواند. مهم، ارتقاي نردباني كتابخوان هاست. آن را كه كتاب فهيمه رحيمي مي خواند، با يك تلنگر مي شود سوقش داد به كتاب بامداد خمار
حاج سيدجوادي و از آنجا به كتاب چراغ ها را من خاموش مي كنم پيرزاد و از آنجا به... مقابله با فهيمه رحيمي، مقابله با پله اول نردبان كتابخواني است.
اين ارتقاي نردباني بايد توسط جريان نقد ادبي اتفاق بيفتد. اما كدام جريان نقد ادبي؟! امروز در فضاي ادبي اين مملكت، متأسفانه منتقدي كه مورد اعتماد مردم باشد وجود ندارد. مردم براي حرف منتقدان و كارشناسان ادبيات، پشيزي ارزش قائل نيستند! بين خودمان باشد، هميشه حق با مردم است! مردم، مشتاق اين ارتقاي نردباني هستند. اين قلم پيش از اين، زماني كه سردبير يكي از سايت هاي فرهنگي بود، سياهه اي از آثار مورد علاقه اش منتشر كرد؛ سياهه 100تايي كتاب. حدود 10هزار نفر با توجه به شمارشگرهاي سايت، تا به امروز اين سياهه را ديده اند. بيش از 10 نشريه (عمدتا دانشجويي) اين سياهه را به عنوان پيشنهاد اين قلم منتشر كردند. يك ناشر نيز از اين قلم به واسطه اين معرفي و تجديد چاپ يكي از كتاب هايش تشكر كرد. اينها نشان مي دهد كه مردم، مشكلي با ارتقا ندارند. مشكل ما هستيم كه به جاي اينكه فرياد بكشيم بخوان ، ذكر نخوان نخوان گرفته ايم!

ادبيات عامه پسند، چخوف و داستان هاي ديگر
عليه اين كتاب هاي آبكي
علي به پژوه
۱ اگر بخواهيم براي ادبيات عامه پسند ايران شناسنامه صادر كنيم و جد و آبا رديف كنيم، يكي از اين اجداد مي تواند مكتب رمانتيسم ( فرانسه قرن نوزدهم) باشد. در آثار بسياري از نويسندگان عامه پسند ما مي توان به درجات و كيفيات متفاوت، نشانه هاي پايبندي به اين مكتب را شناسايي كرد.
رمانتيست ها با ايجاز ميانه چنداني نداشتند و بدشان نمي آمد درقسمت هاي مختلف داستان دست به توصيفات و تشبيهات دور و دراز و پرشاخ و برگ بزنند. در آثار آنها مي شد قطعات دكلمه وار ( چيزي در حد انشاهاي بچه مدرسه اي ها) بدون پيوند با بدنه داستان را تشخيص داد كه فقط محض قشنگي آمده بودند و آوردن آنها تنها به بهاي توقف بي جا در داستان واخلال در پيشبرد ماجرا تمام مي شد. در تشبيهات آنها عناصر طبيعي جايگاه ويژه اي داشت.
ويژگي مهم رمانتيست ها، احساساتي گري بود. آنها دوست داشتند به هر قيمت، حتي با اغراق شده ترين شكل به احساسات خوانندگانشان دامن بزنند و آنها را متأثر كنند.
چخوف از همان اول از رمانتيست ها خوشش نمي آمد؛ حتي از برادرش.
۲ برادر چخوف هم نويسنده بود اما برخلاف خود او كه خيلي موجز مي نوشت، هنگام نوشتن احساساتش را كنترل نمي كرد. چخوف به همين خاطر از برادرش حسابي انتقاد مي كرد و يك بار خطاب به او نوشت: تو از ابتدا تا انتهاي نامه هايت داري اشك مي ريزي.اين اشك و گريه در تمام آثارت به چشم مي خورد؛ به طوري كه مي شود چنين پنداشت كه تو و دايي، هر دوتايتان فقط از غده هاي اشك ساخته شده ايد... تو به اين ترتيب فقط مي خواهي آدم را متأثر كني ... من مي دانم متأثر كردن لازم است ؛ خيلي هم لازم است؛ اما نه با چنين كلمات و عباراتي.
چخوف از همان اول از رمانتيست ها خوشش نمي آمد؛ حتي از هوگو.
۳ ويكتور هوگو يكي از همان رمانتيست هاي قهار بود. نقطه اوج كارهاي او و شايد هم مكتب رمانتيسم بينوايان بود و آدم هاي انگشت شماري پيدا مي شدند كه مرعوب اين اثر نباشند؛ يكي شان بودلر(شاعر هم عصر هوگو) بود كه درباره بينوايان نوشت: اين كتاب، كتاب شفقت است، يعني كتابي كه به تحرير درآمده تا احساس شفقت را برانگيزد . يكي شان هم چخوف بود كه درست موقعي كه ملت، آثار هوگو را مثل ورق زر مي  بردند و به پاي كوزت و ژان وا ل ژان اشك مي ريختند ؛ در هجو هوگو و رمانتيسم داستان نوشت. اين داستان فوق العاده هزار و يك هوس يا شب وحشت بار: رمان در يك بخش؛ با پس گفتار نام داشت و البته برخلاف عنوان طولاني اش كه لفاظي هاي رمانتيست ها را به ياد مي آورد 3صفحه بيشترنداشت و به خود هوگو تقديم شده بود!
در اين داستان، حال و هواي آثار رمانتيست ها دقيقا بازسازي و به هجو كشيده شده است. قسمت هايي از اين داستان را براي شناخت بيشتر سبك رمانتيسم مرور مي كنيم:
در اين داستان هم تشبيهات بيجا و بي تناسب رمانتيست ها را مي بينيم؛ مثل اين مورد: آسمان سياه بود، به سياهي مركب چاپ.همه جا تاريك بود همچون داخل كلاهي كه بر سر است و هم عبارت پردازي هاي بي معناي آنها را : ... پنداري نيروهاي ناشناخته بر هم آهنگي هاي وهم انگيز كائنات كار مي كردند.كيستند اين نيرو ها،چيستند ؟ آيا چيستي شان روزي بر انسان آشكار خواهد شد؟ چه آرزوي خوفناك و جسورانه اي! .
اين هم نمونه هايي از احساساتي گري: در سراپاي وجودم عشق وكين مي جوشيد. اين 2خواهر، با همزيستي در يك كالبد، هستي را به تاراج مي دهند: آري، اينان تاراج گران روحند. و ماه از پشت ابرهاي سياه با نگاهي سرد نظاره مان مي كرد. ماه نظاره گر بي احساس وخاموش لحظه هاي شيرين عشق و كين است
۴ از آنجايي كه ادبيات عامه پسند ما بيش از هر چيزي با مكتب رمانتيسم در پيوند است؛ مشابه همه انتقاد هايي كه چخوف به رمانتيست ها وارد مي كرد به نويسندگان عامه پسند ما هم وارد است. براي جا افتادن مطلب چند نمونه از ميان آثار عامه پسند 10 سال اخير ايران مي آورم تا به خوبي به مشابهت ميان رمانتيست ها و عامه پسند ها پي ببريد:
زندگي ما مثل يك ظرفه كه به مرور زمان از ناراحتي هاي ريز و درشت پر شده و حالا داره سر ميره!
افكار مختلفي به سرم هجوم مي آورد. فردا چه مي شود؟ سرنوشت من چه بود؟ آيا واقعا سهم من از زندگي همين است؟ اين انصاف بود؟ در تمام طول زندگي ام هيچ وقت آزارم حتي به مورچه اي نرسيده بود اما حالا...اه، چقدر ضعيف و بدبخت بودم، در اين دنياي بزرگ، هيچ كس نمي توانست كمكي به من كند.
مرگ مثل افتادن يك مژه است و حيات مثل بيدار شدن از يك خواب
آن شب تمام چلچراغ ها روشن گرديدند تا راه ناهموار زندگي را روشن سازند. و ما همگي دست در دست هم به سوي خانه حركت كرديم تا سعادتمان را با هم تقسيم كنيم و باور كنيم كه پاييز را مي شود فراموش كرد و به بهار انديشيد.
اعتراف به اين كه احساساتي  گري سطحي و عوامانه بدنه اصلي تمام اين كتاب ها را تشكيل مي دهد زياد كار سختي نيست. آقاي چخوف ما مدت هاست كه با تو موافقيم.

فهرست
نامه ها
فهرست
سينما تلويزيون
اكسپتانس، به يك كانديسيون
هندوستان روي سر ملت
داريوش لباس رزم پوشيد
رويدادهفته
ورزشي
تو از كدوم قبيله اي؟
كريس رونالدو سخن مي گويد
آقا فيروز پس از نوروز
۲گل تا آقاي گلي دنيا
رويدادهفته
من خودم هستم؛ حسين كعبي
فاتحان پارك جنگلي
ركاب زدن زير درختان بلوط
لطفا از پيست  بيرون نرويد!
آخرِ هيجان در پيست داغ
پيت استاپ چيست؟
اجتماعي
كسي كه از كتاب آرامش مي گيرد، هيچ چيز آرامش او را به هم نمي زند
زندگي
ما الان 120 كيلو وزن داريم داداش
دزد هم دزدهاي فرهنگي
روزهاي گرم، بازار سرد
رويدادهفته
رازهاي سرزمين من
لنگرگاه مرموز
بد نيست بدانيد
اوضاع اين رشته وخيم است
سينما
فيل هوا كردن در برهوت ايده
همه به ام مي گفتند ديويدبكام!
سيماي كيانيان در ميان جمع
موزه ستاره شناسي
او از نهايت شب حرف مي زند
هيولا هنوز نفس مي كشد...
تا مي تواني كثيف تر!
موسيقي
تموم شد ترانه؟
محمد صالح علا
افشين يداللهي
نيلوفر لاري پور
شاهكار بينش پژوه
يغما گلرويي
روزها
پاريس، برج بي انتها
رستگاري در شرق دور
كوتاه
رويدادها
جهان كوچك
غول خوابيده است
آخرين رفيق
هيولاي مرموز
به خاطر روياهايتان
از عشق و عاشقي تاگيس و گيس كشي
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  سينما  |  موسيقي  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |
|  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |