- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۱۱۵ - شنبه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۶ - - May 5, 2007
docharkhe
پاريس، برج بي انتها
پايان ساخت و افتتاح برج ايفل
۱۶ ارديبهشت۶، مي 1889
010107.jpg
فيلم چهارصدضربه تروفو با نمايي از برج ايفل شروع مي شود. فرانسوي ها به اين برج خيلي مي نازند و آن را نماد پاريس مي دانند. اما جهانگرداني كه به پاريس مي روند معمولا از ديدن يك مشت آهن پاره شوكه مي شوند. كلمات قصار زيادي از بزرگان سينما و ادبيات هست كه همه عليه شاهكار مهندس ايفل است. از همه عجيب تر حرف بورخس آرژانتيني است كه مي گويد: موتورسيكلت، سيگار و برج ايفل، نمادهاي جنون بشر هستند .

افسانه بودا از آن افسانه هاي زيباي شرقي است.
خورخه لوئيس بورخس آن را با شيوه استادانه اش تعريف مي كند
رستگاري در شرق دور
010134.jpg
فيلم بهار، تابستان، پاييز، زمستان، دوباره بهار آخرين فيلم ساخته شده با مضامين بودايي است. استادِ اين فيلم، نماد بودا است. استاد در كل فيلم بدون نام است، از من و خودگذشته.
010137.jpg
تولد بودا
۲۰ ارديبهشت، 10 مي 563 ق م

خورخه لوييس بورخس - ترجمه بهرام فرهنگ
من دوستي ژاپني دارم كه بودايي ذن است و مباحثات طولاني و دوستانه اي با او داشته ام. روزي او به من گفت كه داستان زندگي خود بودا اهميتي ندارد. من گفتم اما من به واقعيت تاريخي بودا اعتقاد دارم. من معتقد بودم و هنوز هم معتقدم كه در 2500 سال پيش شاهزاده اي نپالي به نام سيذارتا گئوتاما وجود داشت كه بودا، يعني روشن، يا بيدار شده برخلاف ما كه در خواب هستيم، در حال به خواب ديدن اين رؤياي بزرگ كه زندگي است. (آن مصرع جويس را به خاطر بياوريد كه مي گويد: تاريخ كابوسي است كه من مي خواهم از آن بيدار شوم. ) به دوستم گفتم: چرا نبايد به داستان شاهزاده سيذارتا معتقد بود؟ پاسخ داد: زيرا اين موضوع اهميتي ندارد، آن چه مهم است تعاليم اوست. و با حالتي كه فكر مي كنم بيشتر جنبة بذله گويي داشت اضافه كرد كه علاقه به وجود تاريخي بودا،  چيزي شبيه به آن است كه قوانين رياضيات را با زندگي نامة فيثاغورث يا نيوتن قاتي كنيم.
با اين همه، افسانة بودا آن قدر زيباست كه نمي توانم از گفتن آن خودداري كنم.
ملكه اي هست به نام مايا كه با شاه سوذودانا ازدواج كرده. مايا يعني توهم. مايا در عالم رؤيا مي بيند فيل سفيد شش عاجه اي كه در كوه هاي طلا سرگردان بود، بي آن كه باعث درد او شود، وارد پهلوي چپش مي شود. بيدار مي شود. شاه، طالع بينان خود را فرامي خواند، و آن ها چنين تعبير مي كنند كه ملكه پسري به دنيا خواهد آورد كه يا امپراتور جهان و يا بودا، مرد روشن شده يا بيدارشده خواهد شد. چنانچه انتظار مي رود، شاه سرنوشت اول را ترجيح مي دهد. ميل دارد پسرش امپراتور جهان شود.
شاه، طبيبان را احضار مي كند و ملكه بدون درد وضع حمل مي كند. درخت انجيري براي كمك به او شاخه هايش را خم مي كند. نوزاد به حالت ايستاده به دنيا مي آيد و با صداي شيرآسايي سخن مي گويد: من بودا هستم. شاهزاده بزرگ مي شود و بهترين تيرانداز، بهترين سواركار، بهترين شناگر،  بهترين ورزشكار و بهترين خوشنويس مي شود و  همة پزشكان را مبهوت مي كند. (اين جا مسيح(ع) و طبيبان را به خاطر مي آوريم.) در شانزده سالگي ازدواج مي كند. پدر مي داند (طالع بينان به او گفته اند) كه اگر پسرش چهار واقعيت زندگي، يعني پيري،  بيماري، مرگ و رياضت را بشناسد، بيم آن مي رود كه بودا يا ناجي ديگران شود. شاه پسر را از جامعه منزوي مي كند و در قصر نگه مي دارد و برايش حرمسرايي تدارك مي بيند. از تعداد زنان حرمسرا كه ظاهرا مبالغه اي هندي است بهتر است چيزي نگويم. اما چرا نگويم؟ تعدادشان 84هزار نفر بود. شاهزاده به خوشي زندگي مي كند. نمي داند كه در دنيا رنج وجود دارد. او را از پيري و بيماري و مرگ دور نگه داشته اند.
در روز مقدر، شاهزاده با كالسكة خود از يكي از چهار دروازة قصر مستطيل شكل اش بيرون مي رود. فرض كنيم از دروازة شمالي. سر راه به موجودي مي رسد كه هرگز مانندش را نديده. موجودي است خميده و چروكيده، سرش هيچ مويي ندارد، به سختي مي تواند راه برود و به چوب دستي  تكيه داده است. شاهزاده سؤال مي كند آن مرد كيست، درصورتي كه واقعا مردي باشد؟! كالسكه چي جواب مي دهد كه او پيرمردي است و مي گويد كه همة ما اگر به زندگي ادامه دهيم مانند او خواهيم شد. شاهزاده ناراحت به قصر برمي گردد. شش روز بعد دوباره بيرون مي رود. اين بار از دروازة جنوبي. در جويي، موجودي را مي بيند كه از مرد قبلي عجيب تر است: مردي كه چهره اش در اثر جذام كريه شده است. سؤال مي كند آن مرد كيست، در صورتي كه مردي باشد؟! كالسكه چي پاسخ مي دهد كه او بيمار است، و همة ما، درصورتي كه به زندگي ادامه دهيم چون او خواهيم شد. شاهزاده كه بسيار نگران شده به قصر بر مي گردد. شش روز بعد مجددا قصر را ترك مي كند. اين بار مردي را مي بيند كه ظاهرا خوابيده اما رنگ او رنگ زندگي نيست و عده اي در حال حمل كردن او هستند. مي پرسد او كيست. كالسكه چي مي گويد او مرده اي است و همة ما هنگامي كه به حد كافي زندگي كرديم چنين خواهيم شد. شاهزاده افسرده است. سه حقيقت هولناك بر او آشكار شده اند: حقيقت پيري، حقيقت بيماري و حقيقت مرگ. براي چهارمين بار از قصر خارج مي شود. مردي را مي بيند كه تقريبا عريان است و چهره اي پر از صفا و آرامش دارد. سؤال مي كند او كيست. مي گويند او يك مرتاض است، مردي كه از همه چيز چشم پوشيده و به سعادت دست يافته. شاهزاده تصميم خودش را مي گيرد. او كه زندگي اش چنان اشرافي بود مصمم مي شود همه چيز را رها كند. (آيين بودا معتقد است كه رياضت كشي شايد ضروري باشد اما نه پيش از امتحان كردن زندگي.)
شاهزاده تصميم مي گيرد كه بودا شود. همسرانش و پسر تازه متولدشده اش را ترك مي كند. نزد استادان مختلفي شاگردي مي كند. آن ها رياضت كشي را به او مي آموزند و او مدتي طولاني را به تمرين مي گذراند. در پايان، در ميان مزرعه اي دراز كشيده. بدنش بي حركت است و فرشتگان كه از سي و سه آسمان او را مي بينند خيال مي كنند مرده است. يكي از فرشتگان، كه فرزانه ترين آن ها است مي گويد:  نه، او نمرده، او بودا خواهد شد. شاهزاده برمي خيزد، از نهري در آن نزديكي عبور مي كند، كمي غذا تهيه مي كند و زير درخت انجير مقدس مي نشيند. آن چه پس از آن رخ مي دهد، ميان پرده اي جادويي است. رويدادي است كه با انجيل مطابقت دارد: نبرد با شيطان. شيطان در اين جا مارا نام دارد. مارا احساس مي كند كه سلطه اش بر زمين مورد تهديد قرار گرفته، سيم هاي آلات موسيقي اش بريده اند،  آب درون مخازن اش خشك شده است. پس جايگاه خود را ترك مي كند. سپاه خود را فرا مي خواند. سوار بر فيلي مي شود كه خدا مي داند چند هزار متر بلندي دارد. ساز و برگ خود را تكثير مي كند و به شاهزاده حمله مي برد. هنگام عصر است و شاهزاده زير درخت دانش كه همزمان با تولدش به وجود آمده نشسته است. شيطان و لشگر ببرها، شيرها،  فيل ها و سربازهاي غول پيكرش پيكان ها را به سوي شاهزاده رها مي كنند. كوه هايي از آتش را به سويش روانه مي كنند. شاهزاده درحالي كه چهارزانو و بي حركت نشسته غرق در تفكر است. شايد نمي داند كه مورد حمله قرار گرفته. در افكارش زندگي را مرور مي كند. در حال رسيدن به نيروانا، يا رستگاري است. پيش از غروب، شيطان شكست خورده است. شب طولاني ديگري به تفكر مي گذرد. و در پايان، سيذارتا ديگر سيذارتا نيست. بودا است. به نيروانا رسيده. تصميم مي گيرد كه شريعت را تعليم دهد. اكنون كه خود رستگار شده مي خواهد ديگران را نيز رستگار كند. از جاي خود برمي خيزد. اولين موعظة خودرا در پارك گوزن بنارس ايراد مي كند. سپس موعظة ديگري ايراد مي كند، موعظة آتش. در آن مي گويد همه چيز در حال سوختن است، روح ها، جسم ها، همه در آتش اند. (كمابيش در همان زمان، هراكليتوس اِفِسوسي هم مي گفت همه چيز در آتش است.) بودا تا چهل و اندي سال ديگر به زندگي ادامه مي دهد، و همه را وقف تعليم مي كند. او مي توانست ناميرا بماند، اما پس از آن كه مريدان بي شماري پيدا مي كند، لحظة مرگ خود را انتخاب مي كند. در منزل آهنگري در حال نزع است. مريدانش او را احاطه كرده اند. در نااميدي به سر مي برند. بدون او چه كنند؟ به آنان مي گويد كه او خدا يا پيامبر نيست، اما شريعت را براي آن ها باقي مي گذارد. از او حكايت هاي اخلاقي فراوان به جا مانده. در ميان حكايت هاي بودا،  يك حكايت به نحو بارزي روشنگرانه است: حكايت پيكان. مردي در جنگ مجروح شده است، اما نمي گذارد كسي پيكان را از تنش بيرون بكشد. ابتدا مي خواهد بداند نام تيرانداز چيست،  از چه طبقة اجتماعي است، پيكان از چه جنسي است، طول پيكان چقدر است. در حالي كه مشغول بحث دربارة اين مسائل است مي ميرد. بودا مي گويد: اما من تعليم خواهم داد كه آدمي بايد پيكان را بيرون بكشد. پيكان چيست؟ پيكان، دنيا است. پيكان تصور من است، تصور هر چيزي است كه به آن مقيد شده ايم. بودا مي گويد ما نبايد بر سر سؤالات بيهوده وقت را به هدر دهيم. آيا جهان متناهي است يا لايتناهي؟ تمامي اين سؤالات بيهوده اند. آن چه مهم است آن است كه بايد پيكان را بيرون بكشيم. اين، نوعي خلاصي است، قانوني از رستگاري است. بودا مي گويد: همچنان كه اقيانوس بيكران تنها يك طعم دارد، طعم نمك، طعم شريعت نيز طعم رستگاري است.

كوتاه
010083.jpg
معاصران بودا
يوزپلنگاني كه با هم دويده اند
همان وقت هايي كه شاهزاده سيذارتا (563 تا 483ق م) داشت براي رها شدن از حقيقت رنج و رسيدن به حقيقت آرامش زير درخت انجير چله مي نشست و تفكر مي كرد، دنيا آبستن حوادث عجيب و غريب زيادي بود. كمي آن طرف تر، كورش هخامنشي (576 تا 533ق م) داشت اولين امپراتوري جهان را درست مي كرد و منشور حقوق بشر مي نوشت. در اين سمت او هم كنفوسيوس (551 تا 479ق م)، معلم چيني داشت در مدرسه اش به شاگردانش فلسفه درس مي داد و آيين تربيتي فردي و اجتماعي خودش را بنيان مي گذاشت و به دين لائو تسه، حكيم خردمند مي گفت. (بعضي ها گفته اند لائو تسه، حكيم چيني و بنيانگذار آيين تائوئيسم استاد بودا بوده. اما ظاهرا اين هم يكي از همان افسانه هاي فراواني است كه دربار? اين حكيم چيني مي سازند.) در آن دوردست ها در يونان هم خبرهاي زيادي بود. فيثاغورث (582 تا 510ق م) فيلسوف و رياضي دان يوناني كه براي شاگردانش از مفهوم زمان مي گفت، داشت كم كم پدر حساب و هندسه مي شد. يك يوناني ديگر هم بود به نام ازوپ (620 تا 560ق م) كه داشت آخرين قصه ها را هم براي غلامش تعريف مي كرد، بدون آن كه بداند اين افسانه ها بعدها منبع الهام آثار ادبي و هنري فراواني خواهند شد. شايد هيچ كدام از اين مردهاي بزرگ نمي دانستند كه بعدها چه نقشي در تاريخ بشر خواهند داشت.
010140.jpg
جانشين بودا
بوداي كوچك
بيشتر بودايي ها در فلات مرتفع تبت زندگي مي كنند. شهر لهاسا و معبد گادِن در لهاسا، مهم ترين شهر و معبد بودايي در جهان است. در قرن چهاردهم، راهبي به تبت آمد و دين بودا را گسترش داد. بودايي ها به اين راهب لقب دادند: دالايي لاما و اين لقب شد يك منصب و درجة بودايي. از سال 1391 ميلادي تا حالا تبت 14 دالايي لاما داشته كه آخرينش در 1935 به دنيا آمد. تنزين گياتسو دو سال بعد از مرگ دالايي لاماي سيزدهم به دنيا آمد. از 6 سالگي به معبد رفت و استادها از همان موقع پيش بيني كردند او رهبر بعدي بودايي هاست. وقتي در 25سالگي توانست آخرين آزمون را هم با موفقيت بگذراند، رسما شد دالايي لاما. تا اين جاي ماجرا براي بودايي ها جالب و بلكه مهم بود. اما از اين جا به بعدش براي بقيه هم جالب مي شود. تا قبل از حكومت كمونيستي خلق چين، دولت چين روابط خوبي با بودايي ها داشت و به اهالي تبت خودمختاري داده بود. اما مائو كه كمونيست بود و ضدمذهب ،در 1950و در۱۵سالگي تنزين گياتسو، دستور حمله به تبت و اشغال معابد را داد. دالايي لاماي جوان به پكن رفت و با چيني ها مذاكره كرد. نتيجه نداد. آمريكايي ها به او پيشنهاد كمك نظامي دادند. قبول نكرد. به هند رفت و سعي كرد بدون خشونت استقلال كشورش را به دست بياورد. سال 1989 صلح نوبل را به همين خاطر برد. دالايي لاما يعني اقيانوسِ خرد .
010059.jpg
بودايي هاي معروف
چند سال در تبت؟
مثل هر دين و فرقة ديگري، بودايي ها هم چهره هاي مشهور و غيرمشهور دارند. بيشتر بچه معروف هاي بودايي، هنرمند هستند. تقريبا هيچ چهرة سياسي بين بودايي ها نيست، كه اين به خاطر تعاليم دين شان است. تنها بودايي معروف در عالم سياست، خانم پولان دوي بود كه مدتي نمايندة پارلمان هند شد. او هم البته شهرتش به خاطر چيز ديگري است. او ملكه راهزن ها بود. زني كه به خاطر حملة راهزن ها به خانواده اش، خودش هم راهزن شد و انتقامش را گرفت و بعد هم افتاد زندان و به دستور اينديرا گاندي بخشيده شد و آخر عمري براي توبه از آن  همه كشت و كشتار رفت بودايي شد. روبرتو باجو، فوتباليست معروف ايتاليايي اما براي توبه بودايي نشد. باجو به خاطر مشكل با كليسا بودايي شد. همان طور كه لئونارد كوهن، خوانندة معروف بعد از ديدن جنايات اسرائيل، دينش را از يهوديت به بودايي عوض كرد. اورلاندو بلوم (بازيگر نقش لگولاس در ارباب حلقه ها ) و نااومي واتس (بازيگر نسخة جديد كينگ كونگ ) هم براي بودايي شدن تغيير دين داده اند. اما اِما تورمن (بازيگر فيلم هاي تارانتينو) پدرش يك استاد و مبلغ بودايي بود و از همان اول بودايي بود. خيلي ها بعد از بازي براد پيت در هفت سال در تبت فكر مي كردند او هم بودايي خواهد شد. اما براد پيت به خبرنگارها گفت: هيچ وقت بودايي نمي شوم. آن ها صبح تا شب مي نشينند و فكرها و حرف هاي عجيب وغريب مي زنند. اگر فيلم برداري بيشتر طول مي كشيد، حتما ديوانه مي شدم!

آموزه هاي تصويري بودا
به دست هاي من نگاه كن
بيشترين تعداد مجسمه در دنيا متعلق به بودا است. اما اين مجسمه ها آن طور كه بعضي خيال مي كنند براي پرستيدن نيست. بودا خود به صراحت در آثارش گفته كه او نه خداست و نه پيامبر. اين مجسمه ها هر كدام بخشي از داستان زندگي بودا را نشان مي دهند و هر كدام هم شامل يكي از تعاليم بودا هستند. براي همين است كه هر چقدر هم تعداد مجسمه ها زياد باشد، قالب هاي مجسمه ها از 36 حالت بيشتر نيست. بودا يا ايستاده است و در حال راه رفتن، كه به معناي اين است كه تو هم بلند شو! راه بيفت! يا دراز كشيده كه به معناي مرحلة رسيدن به آرامش (نيروانا) است. در حالت هاي نشسته هم بودا با حركات دستش دارد نكته اي را تعليم مي دهد. نكته اي ساده مثل همين ها كه مي بينيد:
010113.jpg


رويدادها
براي من حلال، براي شما حرام
010056.jpg
آرامگاه شاه نعمت الله در ماهان
تولد شاه نعمت الله ولي
۱۵ ارديبهشت 730 ش

فاطمه مرشدي
معروف بود به اينكه لقمه حرام از گلويش پايين نمي رود؛ يعني نه اينكه فقط از حرام دوري مي كرد، بلكه اصلا ممكن نبود كه نتواند لقمه حرام را تشخيص ندهد و بخورد. پادشاه خواست امتحانش كند. با گوسفندي كه از پيرزني دزديده بودند، غذايي پخت و او را مهمان كرد. غذا را خورد. امير پرسيد: غذايي كه خوردي، حلال بود يا حرام؟ جواب داد: براي من حلال و براي شما حرام! پادشاه عصباني شد و گفت كه گوسفند دزدي بوده! نگاهي كرد و گفت: برويد از خود پيرزن جريان را جويا شويد. وقتي تحقيق كردند كاشف به عمل آمد كه پيرزن گوسفند را براي به سلامت بازگشتن پسرش از سرخس نذر او كرده بوده است!
سيدنورالدين شاه نعمت  الله ولي ماهاني كرماني كه با چند واسطه نسبش به امام باقر(ع) مي رسد در حلب به دنيا آمد (سال 730 ق) مثل همه عرفاي بزرگ از همان كودكي با استعدادي كه داشت همة علوم عقلي و نقلي روزگار خود را ياد گرفت. اما بس اش نبود. دربه در دنبال استادي مي گشت كه بيشتر از او بداند. سيد نورالدين شاه نعمت الله به شدت با عرفان پامنقلي، تنبلي و عرفان زدگي مخالف بود. شاگردانش را توصيه به فعاليت اجتماعي مي كرد و براي عمل كردن توصيه هايش، خودش مشغول فعاليت هاي اجتماعي مي شد و كشاورزي هم مي كرد. مصمم شده بود عرفان اسلامي را در زمان خود از همه شبهات پاك كند. به همين خاطر در پايبندي به شريعت و احكام اسلامي اصرار داشت.بعد از صد و چند سالي كه عمر كرد، در سال 832 هـ.ق در ماهان كرمان دفنش كردند و برايش مقبره اي ساختند كه تا امروز هم هست. مهم ترين اثر مكتوبي كه از او به جامانده، ديوان اشعارش است. بعضي ها مي گويند كه حافظ گوشه چشمي به ديوان او داشته است و گاهي كل كل شاعرانه اي با هم داشته اند. اين هم يك نمونه از غزل هايش كه دو حالت بيشتر ندارد: يا حافظ از روي دستش نگاه كرده يا او از روي دست خواجه!
رنج عشقي كشيده ام كه مپرس
درد دردي كشيده ام كه مپرس
در طريقي كه نيست پايانش
بر و بحري بريده ام كه مپرس
ديده ام صورتي كه ديده نديد
معني اي را شنيده ام كه مپرس
گفته ام نكته اي ترا كه مگوي
خط به حرفي كشيده ام كه مپرس

تاريخچه خيانت
010104.jpg
اعلام انحلال حزب توده
۱۷ ارديبهشت 1362

حسين احتسابي
صحنه اول: مهر۱۳۲۰ - خانه سليمان ميرزا اسكندري
تعدادي از چهره هاي ملي ايران به همراه تعدادي از سران حزب منحل شده كمونيست، حزبي را تأسيس مي كنند به رياست سليمان ميرزا، يكي از چهره هاي محبوب مردم و يكي از فعالان مشروطه، كه بنا دارد براي همه طبقات مترقي ايران فعاليت كند. نامش را هم مي گذارند حزب تودة ايران. اگرچه تعدادي از كمونيست ها در حزب حضور داشتند اما بنا نبود كه حزب، حزب كمونيستي باشد. چند ماه بعد رضاخان از سلطنت برداشته شد و حزب توانست در ميان اقشار محروم جامعه نفوذ كند. هم زمان، افراد كمونيست حزب هم در حال نفوذ به رهبري حزب بودند تا جايي كه نتيجه تشكيل اين حزب، رياست كمونيست  ها و وفاداري به شوروي شد.
صحنه دوم: مرداد 1332 - اتاق رهبري حزب
بعدازظهر 28مرداد، اتاق رهبري پر بود از تماس هاي نيروهاي پراكنده در سطح شهر كه تعيين تكليف مي خواستند و تهديدهاي كودتاچيان. شاخه نظامي و مردمي سازمان يافته ترين حزب خاورميانه كه با مختصر امكانات به دست آمده از شوروي تشكيل شده بود، مي توانست جلوي كودتا را بگيرد. رهبران حزب هم كه تا ظهر، كودتا را جدي نگرفته بودند و خود را در اتاق به اصطلاح رهبري محبوس مي ديدند، تنها كاري كه كردند اين بود كه صبر كردند تا حكومت مصدق سرنگون شود! البته بعد از آن حزب هم سرنگون شد. كيانوري، عامل اصلي اين اقدام شناخته شد؛ او با تماس هاي ساختگي اش با مصدق، حزب و نيروهايش را در محاصره ارتش قرار داد. حزب توده در زمان ملي شدن صنعت نفت هم، بيشتر در پي نفوذ شوروي در شمال بود تا ملي كردن منابع نفت جنوب!
صحنه سوم: شهريور 1361 - استوديو ضبط صدا و سيما
شهيد مطهري، شهيد بهشتي، كيانوري، بني صدر و مفتح دور يك ميز چوبي نشسته اند و درباره مواضع فرهنگي، اقتصادي و سياسي خود صحبت مي كنند. جلسه با آرامش ادامه مي يابد و البته از اين جلسات باز هم برگزار مي شود. فضاي آزاد بعد از انقلاب، به همه گروه هايي كه مخالف رژيم سابق بوده اند اجازه مي}دهد تا مواضع خود را بيان كنند. اما اين اعلام مواضع خيلي هم آرام ادامه پيدا نمي كند. بعد از گذشت مدتي محدود، با لو رفتن طرح كوتاي حزب توده كه از فرماندهي بعضي افسرهاي نيروي دريايي برخوردار بود حزب توده بار ديگر ملغي اعلام مي شود. شهيد بهشتي بعدها در اين باره گفت: حزب توده تاريخچه خيانت به ايران است ؛ اين سازمان يافته ترين حزبي بود كه به اعضايش خيانت كرد.

وارث حاتم
010068.jpg
درگذشت مهرداد اوستا
۱۷ ارديبهشت 1370

مريم برادران
كودك هم سن و سال خودش بود؛ يك پسر بچه 3 ساله. اما تن اش از پارگي لباس كهنه اش پيدا بود. رفت نزديك و لباسش را درآورد و به او پوشاند. وقتي رسيد به كوچه خودشان و صداي خنده بچه هاي محله را شنيد كه با دست نشانش مي دهند و مي خندند، تازه فهميد خودش لباس تن اش نيست.
محمدرضا روح لطيفي داشت. اولين شعرش را در 10 سالگي سرود و آن را سر كلاس خواند. شعر دربارة عاشورا بود. ابراز لذت معلم از شعر او، تشويقش كرد كه اين كار را ادامه بدهد تا جايي كه به خاطر قصيده هاي زيبايش، لقب ملك الشعراي زمان را از آن خودش كرد.
در 25 سالگي جوان ترين استاد دانشگاه تهران بود كه زبان و ادبيات فارسي، فلسفه، فلسفه  تاريخ، تاريخ هنر، تاريخ اجتماعي هنر، زيبايي شناسي، روش تحقيق در زيبايي شناسي و تاريخ موسيقي تدريس مي كرد.
او شاعري نبود كه نسبت به اتفاق هاي زمانه اش بي تفاوت باشد. بعد از كودتاي 28 مرداد 32، به خاطر شعري كه سرود و به مزاج رژيم خوش نيامد، راهي زندان شد. بعد از آزادي هم آن طور كه دوست داشت شعر مي گفت: خانه ها ويران پي آبادي كاخي چراست؟‎/ تا سزد خودكامه اي را دستگاه خودسري . اولين مجموعه شعرش با نام از كاروان رفته را همان سال منتشر كرد.
شايد قديمي ترها هنوز سخنراني هاي او را كه بعد از انقلاب در برنامه مرزهاي دانش راديو پخش مي شد، به ياد داشته باشند؛ بحث هايي درباره ادبيات جهان.
استاد محمدرضا رحماني كه اغلب او را با نام هنري اش، مهرداد اوستا مي شناسند، نيم ساعت مانده به شروع كلاس تاريخ موسيقي، در شوراي شعر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي مشغول تصحيح شعري بود كه با سكته قلبي درگذشت.
از او 40 اثر تحقيقي و تأليفي هنري و ادبي منتشر شده است.

آنها هفت نفر بودند
010065.jpg
درگذشت دكتر غلامرضا رشيدياسمي
۱۸ ارديبهشت 1330

حسنا مرادي
روزهايي كه همه در تب و تاب قرارداد۱۹۱۹ انگليس بودند، روزنامه نگار جواني كه به خاطر انتشار شب نامه ها و مخالفت با قرارداد۱۹۱۹ از ايران اخراج شده بود، به كرمانشاه مي رسد. آقاي روزنامه نگار چند ماهي در كرمانشاه مي ماند و بعد از خوابيدن غائله، دوباره به تهران برمي گردد. اين چند ماه حضور روزنامه نگار جوان در كرمانشاه، زندگي معلمي را در اين شهر عوض كرد. غلامرضا رشيد ياسمي كه در آن سال ها در كرمانشاه معلمي مي كرد با همان روزنامه نگار جوان آشنا شد، به تهران آمد و همراه با آن روزنامه نگار شروع به انتشار روزنامه شفق سرخ كرد. ستون انتقاد ادبي روزنامه، از همان شماره نخست به رشيد اختصاص داشت. او سعيد نفيسي و چند تن از اهل ادب را به همكاري در شفق سرخ دعوت كرد. كم كم بسياري از نويسندگان و محققان آينده در شفق سرخ دور هم جمع شدند. بعد از مدتي نصرالله فلسفي، بديع الزمان فروزانفر، سيداحمد صاني نجفي (بهترين مترجم رباعيات خيام به عربي)، لطفعلي صورتگر و خيلي هاي ديگر هم به آنها پيوستند. رشيد در سال هاي بعد با چند نفر ديگر از اين نويسندگان، گروهي را به نام گروه ادباي سبعه تشكيل دادند. اين گروه در مقابل گروه ربعه صادق هدايت (كه سعي در ترويج ادبيات و هنر مدرن غربي داشتند) فعاليت مي كردند و اعتقاد داشتند كه تجدد در ادبيات بايد به تدريج و برحسب مقتضيات زمانه باشد. رشيد اولين كسي بود كه درباره ادبيات معاصر ايران تحقيق كرد و كتابي در تكميل تاريخ ادبي ايران ادوارد براون نوشت. طي اين سال ها، رشيد همراه ملك الشعراي بهار، انجمن ادبي دانشكده را راه انداخت. بعدها با تأسيس دانشگاه تهران، استاد دانشكده ادبيات و علوم انساني شد و به عضويت فرهنگستان ايران درآمد. چند سال بعد رشيد طي سخنراني اي راجع به تأثير حافظ در افكار گوته، سكته كرد و ظرف چند ماه از دنيا رفت.

هزار و يك شب در دمشق
010074.jpg
مسجد اموي در دمشق
مرگ معاويه
۱۶ ارديبهشت، 6 مي 680 م

احسان ناظم بكايي
معاويه وقتي به دنيا آمد، پدرش ابوسفيان از مايه  دارهاي مكه و تو كار بيزنس بين مكه و شام بود. مادرش، هند هم يكي از شغل هايش همسري ابوسفيان و مادري معاويه بود! ابوسفيان در بيابان هاي مكه، روي سر و سينه دوست هاي پيامبر(ص) سنگ مي گذاشت و هند هم جگر عموي پيامبر را به دندان مي كشيد. با همچين سابقه مبارزاتي اي كه پدر و مادر معاويه عليه اسلام داشتند، معلوم بود چه پسري از لاي دستشان در مي رود! معاويه وقتي بعد از فتح مكه ديد كس ديگري نمانده كه بي دين مانده باشد، مسلمان شد و چون باسواد بود، كاتب وحي هم شد تا اينكه زد و خليفه دوم، حكم حكومت شام را زد به اسم معاويه.معاويه وقتي از مدينه آمد بيرون و سنگيني نگاه صحابه پيامبر را روي خودش نديد، سنگ بناي خاندان اموي را در شام گذاشت. شامي ها هم كه قبلا رومي ها بالاي سرشان بودند، معاويه را قبول كردند،او كاتب و برادرزن پيامبر (ص) بود. او اولين كاخ بعد از اسلام را ساخت، اولين گارد ويژه را درست كرد و آن قدر روي مخ شامي ها كار كرد كه وقتي امام علي(ع) در محراب شهيد شد، همه با تعجب گفتند مگر علي نماز مي خواند؟!
معاويه بعد از ماجراي قتل عثمان، پيراهن او را علم كرد و با شعار خونخواهي او به امام علي(ع) اعلان جنگ داد و اگر مكاري عمروعاص و اسكولي ابوموسي اشعري و كوفي ها نبود، معاويه، 20سال زودتر كارش تمام مي شد. بعد از شهادت امام علي(ع)، معاويه با امام حسن(ع) صلح كرد اما زد زيرش و شروع كرد به آزار و اذيت دوستان علي(ع) . نفرين امام از واجبات بعد از هر نماز شد. او هركس را كه مي توانست با پول مي خريد يا مي كشت. حتي عقيل، برادر امام علي(ع) هم پيش او رفت. او با وعده همسري يزيد، جعده، همسر امام حسن(ع) را گول زد و از طريق او، به امام زهر خوراند. بعد زد زيرش و گفت: تو به همسرت و نوه پيامبر رحم نكردي، چطور به پسر معاويه رحم مي كني؟ معاويه چند سال آخر زور زد تا براي پسر از مخ تعطيل اش، يزيد، بيعت بگيرد تا براي اولين بار بعد از اسلام، حكومت موروثي درست شود كه با هر بدبختي اي بود، توانست.
حكايت هاي زيادي از معاويه هست. مثلا مي  گويند يك بار او با يك اعرابي (يعني عرب روستايي) هم غذا شد، آن يارو هي استخوان هاي برة كباب شده را مي شكست و همين طوري بي هوا مي خورد. معاويه گفت: اينجوري كه تو مي خوري، انگار باباي اين بره شاخ ات زده بوده. اعرابي هم نه گذاشت و نه برداشت، گفت اينجوري هم كه تو با مهرباني مي خوري، انگار مادرش شيرت داده بوده!

امضاي 324 متري
010110.jpg
افتتاح برج ايفل
۱۶ ارديبهشت۶، مي 1889

سيداحسان بيكايي
گي دو موپاسان، رمان نويس فرانسوي از برج ايفل متنفر بود اما هر روز در رستوران برج ايفل ناهار مي خورد. او دربارة علت اين كارش مي گفت: اين رستوران تنها جايي در پاريس است كه از آن برج ايفل معلوم نيست! بورخس هم حرف بامزه اي دارد. مي  گويد: موتورسيكلت، سيگار و برج ايفل، نمادهاي جنون بشر هستند .
سال 1889 كه مهندس ايفل اين برج فلزي را ساخت، قرار بود فقط يك بناي يادبود انقلاب باشد كه 20 سال وسط پاريس سرپا بماند، اما حوادث زيادي اين بناي مشبك فلزي با آن شكل عجيب و غريبش را تبديل به نماد پاريس كرد تا ديگر كسي فكر خراب كردن آن نباشد. ايفل چندين سال بلند ترين برج جهان بود تا اينكه ساختمان كرايسلر نيويورك پوزش را زد.
سال 1940، چند ساعت قبل از اشغال پاريس، فرانسوي ها كابل بزرگ آسانسور برج را قطع كردند تا هيتلر مجبور باشد براي بالا رفتن از برج، 1665 پله را بالا برود اما هيتلر اين  كار را نكرد و همان جلوي برج ايستاد تا شاهد باشد پرچم آلمان را باد مي برد. چند ساعت بعد از آزاد سازي پاريس، آسانسور ها دوباره به راه افتادند.
الان با شنيدن نام فرانسه ـ قبل از آنكه ياد آن لهجه عجيب و غريب يا بستني فروش هاي چاق يا كافه هاي روشنفكري يا گلزني مرده  خوري مثل ميشل پلاتيني بيفتيد ـ اين برج آهني جلوي چشمتان مي آيد كه فقط رنگ آميزي اش 50 تن رنگ لازم دارد. ايفل تبديل به امضاي فرانسه شده است.

خداحافظ لني كوپر
010101.jpg
تولد رومن گاري‎/۱۸ ارديبهشت، 8 مي 1914

سيداحسان عمادي
گاري فعل امر روسي از به دنيا آمدن است؛ يعني به دنيا بيا . كسي نمي داند چرا وقتي رومن كاسو ي جوان از فرانسه اشغالي فرار كرد تا به همراه انگليسي ها عليه آلمان بجنگد، اسم خودش را به گاري تغيير داد. احتمالا عشق به گري كوپر از همان زمان، در اعماق وجودش ريشه دوانده بود.
گاري مثل خيلي ديگر از نويسنده ها، كودكي و جواني درب و داغاني داشت. در ليتواني در خانواده اي يهودي به دنيا آمد. چند سال بعد رفتند لهستان. وقتي 11 سالش بود، پدرش به خاطر يك زن ديگر خانواده را ول كرد. رومن هم كه با مادرش تنها مانده بود، جل و پلاسشان را جمع كردند و راهي فرانسه شدند. گاري آنجا جز زبان فرانسه و هنر و ادبيات، خلباني هم ياد گرفت. در جنگ جهاني دوم، در 25 حملة هوايي موفق در آمريكا و روسيه شركت داشت و آن قدر گل كاشت كه ژنرال دوگل نشان معروف لژيون دونور را به او بخشيد.
بعد از جنگ چون حقوق خوانده بود، سر از وزارت خارجه درآورد. مدتي سخنگوي فرانسه در سازمان ملل بود و به سركنسولي لس آنجلس هم رسيد.
دوبار ازدواج كرد؛ اولي اش لزلي بلانش انگليسي بود كه اسم و رسم چنداني نداشت، اما بعدش رفت سراغ جين سيبرگ معروف ( از نفس افتاده را ديده ايد؟) كه 24 سال ازش كوچك تر بود. 8 سال با هم سر كردند بعدش طلاق گرفتند. سگ سفيد گاري، داستان زندگي اش با جين است. يك بچه هم داشتند: آلكساندر ديه گو كه سرنوشتش منبع الهام گاري در زندگي در پيش رو شد. (فكرش را بكن چه كشيده اين بچه بدبخت!)
گاري تنها آدمي است كه دو بار برنده جايزه گنگور شده، آن هم در حالي كه هر نويسنده فقط يك بار مي تواند اين جايزه را ببرد. علتش اين بود كه گاري غير از 21 رماني كه با نام اصلي اش نوشت، 3 تا اسم مستعار ديگر داشت كه جمعا 6 كتابش را با آن اسامي چاپ كرد. از قضاي روزگار يكي از اين كتاب ها زندگي در پيش رو بود كه آن را با نام اميل آژار داد بيرون. كتاب جايزه گنگور را برد و رومن مجبور شد هويتش را فاش كند. البته آخرش جايزه را به خودش ندادند؛ پسرعمويش پاول پاولويچ آن را گرفت.
گاري 2 فيلمنامه نوشت. 10 فيلم هم از روي كتاب هايش ساختند كه يكي اش اسكار بهترين فيلم خارجي را برد. 2 تا از نوشته هايش را هم خودش كارگرداني كرد: پرندگان مي روند در پرو مي ميرند و بكش! . اولي نخستين فيلم تاريخ سينماي آمريكاست كه درجة X (معادل R فعلي) گرفته. براي فيلم برداري دومي حتي تا افغانستان هم رفت. طبعا توي هر 2 تاش، جين سيبرگ بازي مي كرد. گرچه منتقدها تحويلش نگرفتند و امتياز فيلم هايش در IMDB از 2/4 و 5/4 بالاتر نرفته است.
اما همه اينها يك طرف، خداحافظ گري كوپر اش هم يك طرف؛ رماني كه كتاب مرجع يكي دونسل قبل جوان ها بود؛ داستاني در مورد عصيان عليه جامعه و رهايي از قيد تعلق. شايد تنها كتاب عاشقانه اي است كه خواننده اش دوست ندارد عاشق و معشوق به هم برسند؛ چرا كه وقتي از قيد تعلق رهايي، يعني تنهايي. نه طرفدار كسي هستي، نه ضدكسي. همين . و البته به قول باگ مورن: بزرگ ترين مشكل جوانان اين است كه چطور اين اكسير را پيدا كنند . خداحافظ گري كوپر، داستان لني يك لاقبا را تعريف مي كند كه آمريكاي زمان جنگ ويتنام را رها كرده و جز اسكي كردن در كوه هاي آلپ كار ديگري ندارد. البته او با جامعه دشمني نداشت. به عكس، طرفدار جامعه بود و آن را دو دستي خدمت حضرات تقديم مي كرد. خيرش را ببينند. اصلا به درد همان ها مي خورد . لني مثل همه ما، در دوره اي زندگي مي كرد كه ديگر از گري كوپر خبري نبود: هيچ وقت هم ديگه پيدا نمي شه. آمريكايي خونسردي كه محكم رو پاهاي خودش وايساده بود و با ناكس  ها مي جنگيد و از حق دفاع مي كرد... لولو برد... چاو! خداحافظ گري كوپر .
ظاهرا خود گاري هيچ وقت نتوانست اين اكسير را پيدا كند و از قيد تعلق جين رها شود. آخرش هم يك سال بعد از اوردوز و مرگ خودخواستة او با شات گان كار خودش را ساخت. در شب آرام خواهد بود نوشته بود: به خاطر همسرم نبود. ديگر كاري نداشتم . اما متاسفانه هميشه قرار نيست مردم حرف نويسنده ها را باور كنند.

من مل سيلور استاين هستم!
010098.jpg
درگذشت سيلور استاين
۲۰ ارديبهشت۱۰، مي 1999

شل سيلور استاين - ترجمه: مجيد تربت زاده
سلام! من سيلور استاين هستم. مِل
داداش دوقلو و دوست داشتني شِل
چيه؟ چرا تعجب كردين يه دفه؟
توقع نداشتين اون يه داداش ديگه داشته باشه؟
ولي من راستشو مي گم به خدا
روزي كه به دنيا اومديم شكل هم بوديم هر دو تا
اون نقاشي ها كه شل كشيده
مربوط به دوران كودكي بنده س
مي دونم، خيلي ضايعه، باعث خنده س
خلاصه من و شل شبيه بوديم توي همه چيز
فقط يه فرق كوچيك داشتيم، يه تفاوت ريز
من رشد كردم، بزرگ شدم و شدم مِل
ولي اون بزرگ نشد، بچه موند و شد شِل!
هيشكي مقصر نبود واسه فرق ما دو تا
نه شل، نه مل، نه حتي مامان و بابا!
همه فكر مي كنن دو قلوها واجبه مثل هم باشن
حتي توي فكر كردن، توي خواب، توي بزرگ شدن
ولي آخه دو تا مغز، دو تا قلب و دو تا آدم
مگه مي شه توي همه چيز باشن مثه هم؟
من فكر مي كنم توي آدماي تموم عالم
محاله دو تا قلب پيدا بشن شبيه هم
فرق بين ما فقط دلامون بود، فقط دلا
دل آدما رو هم كه كسي نديده تا حالا
دل من پا به پاي خودم بزرگ شد مثه دل آدم بزرگا
ولي مال شل همون طور قشنگ موند مث موقع بچگيا
همين باعث شد هيچي من مثه اون نباشه
شعرام مثه مال اون قشنگ و روون نباشه

مخالفم
010092.jpg
تولد سورن كي  يركگارد
۱۵ ارديبهشت، 5 مي 1813

پريا چمن آرا
انگار ناف سورن كي يركگارد، پركارترين فيلسوف قرن 19 دانماركي را با مخالفت بريده  بودند. او مخالف سرسخت تقريبا تمام فلسفه ها و ايسم هاي رايج زمان خود بود؛ از اصول و عقايد كليسا بگيريد تا فلسفه هگل. شايد به همين دليل بود كه پدر فوق العاده مذهبي او اعتقاد داشت سورن بالاخره خشم خدا را برمي انگيزد و هنگام مرگ از پسرش خواست كشيش شود. او كه پدر اگزيستانسياليسم لقب گرفته، مرزهاي فلسفه و تئوري هاي روانكاوي و ادبيات را شكست و حالا در همه چيز مي شود ردي را از او سراغ كرد. كي يركگارد لقب هاي ديگري نظير فيلسوف پست  مدرن، اومانيست و نئوارتدكس هم دارد.
حقيقتي را بايد پيدا كنم كه از نظر خودم درست باشد.
دوست داشتن خود را هرگز فراموش نكنيد.
ياد بگيريد كه ياد بگيريد مسائلي در دنيا وجود دارد كه يادگرفتني نيستند و بايد ياد بگيريد كه آنها چيستند.
فهميدن حقيقت، ربودن آن نيست. بلكه حقيقت بايد شما را اسير كند تا فهميده شود.
زندگي مشكلي نيست كه آن را بتوان حل كرد، بلكه واقعيتي است كه بايد آن را تجربه كرد.
دردناكترين لحظه زندگي، وقتي است كه به آينده فكر مي كني.
براي اينكه معلم واقعي بشويد بايد شاگرد واقعي باشيد. من معلم نيستم، من يك شاگرد هستم.
مهم ترين ويژگي يأس و نااميدي، بي اطلاعي از نااميدي است.
مسئوليت، يكي از دردسرهاي آزادي است.
تحقيقات نشان مي دهد تعدادي از حشرات هنگام تخم گذاري مي ميرند. اين لذت محض است كه درست در لحظة مردن، زندگي خلق كني.
كدام سخت تر است؟ بيدار كردن كسي كه خواب است يا بيدار كردن كسي كه خواب مي بيند كه بيدار است؟!
من كي ام؟ چطوري به اين دنيا آمده ام؟ چرا با من مشورت نشده است؟ چگونه اين چيز، دنيا ناميده شده است؟ اگر من ناگزيرم كه در آن دخالت كنم، تهيه كننده اين چيزها كيست؟ مي خواهم او را ببينم.

يك مرد
010080.jpg
تولد گري كوپر
۱۷ ارديبهشت۷، مي 1901

سعيد جعفريان
فقط يك مرد مي توانست آن طور گري كوپري راه برود؛ مصمم و باوقار، آن طور كه در عين وظيفه شناسي مهربان باشد؛ كلانتر پردل فيلم صلاه ظهر كه تنهاي تنها مي  خواست جلوي ياغي ها بايستد. مي خواست ستارة روي جليقه اش با معني باشد. مي خواست مرد باشد. كوپر هميشه اين طور بود. هر نقشي كه داشت، هر جاي قاب كه بود، هر نفسي كه رودرروي ما مي كشيد، گرم بود و صميمي. مي شد به او تكيه زد و تمام وحشي ها را با او ساكت كرد. مي شد به صداقتش ايمان داشت و توي سايه يله داد تا كلانتر خوش پوش شهر ما (و همه دنيا) زير تيغ آفتاب، امنيت را به ما هديه كند. حتي وقتي توي قطار سريع السير شانگهاي ، نقش آن مرد مرموز لامكان را بازي مي كرد، چيزي توي نگاهش بود كه ما را به دوستي با او متقاعد مي كرد. كوپر 5 بار نامزد اسكار شد؛ 3 بار جايزه را برد و به اندازه 1000 بار اسكار نگرفت!
حرف هاي اسطوره
وقتي كه 60 ساله بشوم روي صورتم خطوطي مي رويد كه آنها را باد غربي كاشته است. (گري كوپر در 60 سالگي درگذشت.)
مي دانيد! من خوش تيپ نيستم. من مردم، حرف راست مي زنم.
من حتي يك نيم دو جين كتاب هم توي عمرم نخوانده ام.
شديدا اعتقاد دارم بازيگران فقط يك كار بلدند؛ اينكه هنگام فيلم برداري هيچ كاري نكنند.
بر باد رفته، بدترين فيلم تاريخ سينما خواهد شد اما خوشحالم كه به جاي من كلارك گيبل روي پرده مي خندد. (ابتدا كوپر قرار بود در اين فيلم بازي كند. او اين حرف را قبل از اكران بربادرفته، پربيننده ترين فيلم تاريخ سينما زده است.)
بزرگ ترين موفقيت من دوستاني است كه پيدا كرده ام، آن هم نه در سينما.
دربارة اسطوره
همه ما به تو حسادت مي كنيم كوپ (لقب گري كوپر). به طرز ترسناكي حسادت مي كنيم (جيمز استوارت)
كوپ هيچ وقت نمي  جنگيد، هيچ وقت ديوانه نمي شد. هيچ كس فقدانش را درست درك نخواهد كرد، همان طور كه بودنش را. (كلينت ايستوود)
كوپر فوق ستاره اي بود كه چيز زيادي از بازيگري نمي دانست. (سرجيو لئونه)

ما باختيم
010086.jpg
شكست گري كاسپاروف از كامپيوتر
۲۱ ارديبهشت، 11 مي 1997

فرخنده ملكي فر
اولين بار كه كاسپاروف با ديپ بلو بازي كرد، فوريه 1996 بود. ديپ بلو هم اولين كامپيوتري بود كه در يك بازي رسمي مقابل قهرمان جهان بازي مي كرد. كاسپاروف 3 بازي را برد و 2 تا را مساوي كرد. نتيجه 4 ـ 2 نشان مي داد كه همچنان هوش انسان از هوش مصنوعي برتر است. اين 2 حريف، يك سال بعد دوباره مقابل هم قرار گرفتند.
بعد از مسابقه اول، روي ديپ بلو اصلاحاتي انجام شد. حالا او مي توانست ارتباط بين 6 تا 40 حركت بعدي را ـ بسته به موقعيت ـ جست وجو كند. ديپ بلو چند هزار بازي انجام  شده را هم تحليل كرده بود تا ياد بگيرد مثلا امنيت شاه خودي مهم تر است يا تهديد شاه حريف. در واقع، در كد برنامه  ماشين، متغيرهايي درنظر گرفته شده بود كه خودش با تحليل اين بازي ها آنها را محاسبه مي كرد. تابعي كه براي بررسي بازي نوشته شده بود، از 8000 قسمت تشكيل مي شد كه تعداد زيادي از آنها فقط براي موقعيت هاي خاص طراحي شده بود.
ديپ بلو قبل از مسابقه  دوم دوپينگ هم كرده بود و آخرين بازي هاي كاسپاروف را با جزئيات زياد بررسي كرده بود. اما وقتي كاسپاروف از آي بي ام (شركت سازنده ديپ بلو) خواست تا قبل از مسابقه بازي هاي او را ببيند، شركت با تقاضايش موافقت نكرد. با اين حال كاسپاروف با برنامه هاي كامپيوترهاي ديگر بازي كرد تا شيوة بازي كامپيوترها دستش بيايد.
در بازي دوم، كاسپاروف شكست خورد و ديپ بلو حالا اولين كامپيوتري شده بود كه يك قهرمان شطرنج را شكست مي داد. بعد از اين شكست، كاسپاروف مدعي شد كه اين نمي تواند كار يك ماشين باشد و احتمالا انسان ها به او كمك  رسانده اند. ديپ بلو چنان تصميم هاي هوشمندانه اي گرفته بود كه از برنامه هاي كامپيوتري آن زمان برنمي آمد. همين طور اشتباه هايي هم از او سر زده بود كه شبيه خطاهاي انساني بود. اين بار هم وقتي كاسپاروف از آي بي ام خواست دوباره مسابقه بدهد، شركت قبول نكرد.
سال 2003، يك فيلم مستند ساخته شد كه اين ادعاها را بررسي مي كرد. فيلم، سربسته اين طور مي گفت كه برد قهرمانانه ديپ بلو، فقط بازي  تبليغاتي آي بي ام بوده است. اما شما فكر مي كنيد اين فيلم ها روي فروش سوپركامپيوترها تأثير مي گذارد؟

فهرست
نامه ها
فهرست
سينما تلويزيون
اكسپتانس، به يك كانديسيون
هندوستان روي سر ملت
داريوش لباس رزم پوشيد
رويدادهفته
ورزشي
تو از كدوم قبيله اي؟
كريس رونالدو سخن مي گويد
آقا فيروز پس از نوروز
۲گل تا آقاي گلي دنيا
رويدادهفته
من خودم هستم؛ حسين كعبي
فاتحان پارك جنگلي
ركاب زدن زير درختان بلوط
لطفا از پيست  بيرون نرويد!
آخرِ هيجان در پيست داغ
پيت استاپ چيست؟
اجتماعي
كسي كه از كتاب آرامش مي گيرد، هيچ چيز آرامش او را به هم نمي زند
زندگي
ما الان 120 كيلو وزن داريم داداش
دزد هم دزدهاي فرهنگي
روزهاي گرم، بازار سرد
رويدادهفته
رازهاي سرزمين من
لنگرگاه مرموز
بد نيست بدانيد
اوضاع اين رشته وخيم است
سينما
فيل هوا كردن در برهوت ايده
همه به ام مي گفتند ديويدبكام!
سيماي كيانيان در ميان جمع
موزه ستاره شناسي
او از نهايت شب حرف مي زند
هيولا هنوز نفس مي كشد...
تا مي تواني كثيف تر!
موسيقي
تموم شد ترانه؟
محمد صالح علا
افشين يداللهي
نيلوفر لاري پور
شاهكار بينش پژوه
يغما گلرويي
روزها
پاريس، برج بي انتها
رستگاري در شرق دور
كوتاه
رويدادها
جهان كوچك
غول خوابيده است
آخرين رفيق
هيولاي مرموز
به خاطر روياهايتان
از عشق و عاشقي تاگيس و گيس كشي
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  سينما  |  موسيقي  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |
|  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |