براي من حلال، براي شما حرام
آرامگاه شاه نعمت الله در ماهان
تولد شاه نعمت الله ولي
۱۵ ارديبهشت 730 ش
فاطمه مرشدي
معروف بود به اينكه لقمه حرام از گلويش پايين نمي رود؛ يعني نه اينكه فقط از حرام دوري مي كرد، بلكه اصلا ممكن نبود كه نتواند لقمه حرام را تشخيص ندهد و بخورد. پادشاه خواست امتحانش كند. با گوسفندي كه از پيرزني دزديده بودند، غذايي پخت و او را مهمان كرد. غذا را خورد. امير پرسيد: غذايي كه خوردي، حلال بود يا حرام؟ جواب داد: براي من حلال و براي شما حرام! پادشاه عصباني شد و گفت كه گوسفند دزدي بوده! نگاهي كرد و گفت: برويد از خود پيرزن جريان را جويا شويد. وقتي تحقيق كردند كاشف به عمل آمد كه پيرزن گوسفند را براي به سلامت بازگشتن پسرش از سرخس نذر او كرده بوده است!
سيدنورالدين شاه نعمت الله ولي ماهاني كرماني كه با چند واسطه نسبش به امام باقر(ع) مي رسد در حلب به دنيا آمد (سال 730 ق) مثل همه عرفاي بزرگ از همان كودكي با استعدادي كه داشت همة علوم عقلي و نقلي روزگار خود را ياد گرفت. اما بس اش نبود. دربه در دنبال استادي مي گشت كه بيشتر از او بداند. سيد نورالدين شاه نعمت الله به شدت با عرفان پامنقلي، تنبلي و عرفان زدگي مخالف بود. شاگردانش را توصيه به فعاليت اجتماعي مي كرد و براي عمل كردن توصيه هايش، خودش مشغول فعاليت هاي اجتماعي مي شد و كشاورزي هم مي كرد. مصمم شده بود عرفان اسلامي را در زمان خود از همه شبهات پاك كند. به همين خاطر در پايبندي به شريعت و احكام اسلامي اصرار داشت.بعد از صد و چند سالي كه عمر كرد، در سال 832 هـ.ق در ماهان كرمان دفنش كردند و برايش مقبره اي ساختند كه تا امروز هم هست. مهم ترين اثر مكتوبي كه از او به جامانده، ديوان اشعارش است. بعضي ها مي گويند كه حافظ گوشه چشمي به ديوان او داشته است و گاهي كل كل شاعرانه اي با هم داشته اند. اين هم يك نمونه از غزل هايش كه دو حالت بيشتر ندارد: يا حافظ از روي دستش نگاه كرده يا او از روي دست خواجه!
رنج عشقي كشيده ام كه مپرس
درد دردي كشيده ام كه مپرس
در طريقي كه نيست پايانش
بر و بحري بريده ام كه مپرس
ديده ام صورتي كه ديده نديد
معني اي را شنيده ام كه مپرس
گفته ام نكته اي ترا كه مگوي
خط به حرفي كشيده ام كه مپرس
تاريخچه خيانت
اعلام انحلال حزب توده
۱۷ ارديبهشت 1362
حسين احتسابي
صحنه اول: مهر۱۳۲۰ - خانه سليمان ميرزا اسكندري
تعدادي از چهره هاي ملي ايران به همراه تعدادي از سران حزب منحل شده كمونيست، حزبي را تأسيس مي كنند به رياست سليمان ميرزا، يكي از چهره هاي محبوب مردم و يكي از فعالان مشروطه، كه بنا دارد براي همه طبقات مترقي ايران فعاليت كند. نامش را هم مي گذارند حزب تودة ايران. اگرچه تعدادي از كمونيست ها در حزب حضور داشتند اما بنا نبود كه حزب، حزب كمونيستي باشد. چند ماه بعد رضاخان از سلطنت برداشته شد و حزب توانست در ميان اقشار محروم جامعه نفوذ كند. هم زمان، افراد كمونيست حزب هم در حال نفوذ به رهبري حزب بودند تا جايي كه نتيجه تشكيل اين حزب، رياست كمونيست ها و وفاداري به شوروي شد.
صحنه دوم: مرداد 1332 - اتاق رهبري حزب
بعدازظهر 28مرداد، اتاق رهبري پر بود از تماس هاي نيروهاي پراكنده در سطح شهر كه تعيين تكليف مي خواستند و تهديدهاي كودتاچيان. شاخه نظامي و مردمي سازمان يافته ترين حزب خاورميانه كه با مختصر امكانات به دست آمده از شوروي تشكيل شده بود، مي توانست جلوي كودتا را بگيرد. رهبران حزب هم كه تا ظهر، كودتا را جدي نگرفته بودند و خود را در اتاق به اصطلاح رهبري محبوس مي ديدند، تنها كاري كه كردند اين بود كه صبر كردند تا حكومت مصدق سرنگون شود! البته بعد از آن حزب هم سرنگون شد. كيانوري، عامل اصلي اين اقدام شناخته شد؛ او با تماس هاي ساختگي اش با مصدق، حزب و نيروهايش را در محاصره ارتش قرار داد. حزب توده در زمان ملي شدن صنعت نفت هم، بيشتر در پي نفوذ شوروي در شمال بود تا ملي كردن منابع نفت جنوب!
صحنه سوم: شهريور 1361 - استوديو ضبط صدا و سيما
شهيد مطهري، شهيد بهشتي، كيانوري، بني صدر و مفتح دور يك ميز چوبي نشسته اند و درباره مواضع فرهنگي، اقتصادي و سياسي خود صحبت مي كنند. جلسه با آرامش ادامه مي يابد و البته از اين جلسات باز هم برگزار مي شود. فضاي آزاد بعد از انقلاب، به همه گروه هايي كه مخالف رژيم سابق بوده اند اجازه مي}دهد تا مواضع خود را بيان كنند. اما اين اعلام مواضع خيلي هم آرام ادامه پيدا نمي كند. بعد از گذشت مدتي محدود، با لو رفتن طرح كوتاي حزب توده كه از فرماندهي بعضي افسرهاي نيروي دريايي برخوردار بود حزب توده بار ديگر ملغي اعلام مي شود. شهيد بهشتي بعدها در اين باره گفت: حزب توده تاريخچه خيانت به ايران است ؛ اين سازمان يافته ترين حزبي بود كه به اعضايش خيانت كرد.
وارث حاتم
درگذشت مهرداد اوستا
۱۷ ارديبهشت 1370
مريم برادران
كودك هم سن و سال خودش بود؛ يك پسر بچه 3 ساله. اما تن اش از پارگي لباس كهنه اش پيدا بود. رفت نزديك و لباسش را درآورد و به او پوشاند. وقتي رسيد به كوچه خودشان و صداي خنده بچه هاي محله را شنيد كه با دست نشانش مي دهند و مي خندند، تازه فهميد خودش لباس تن اش نيست.
محمدرضا روح لطيفي داشت. اولين شعرش را در 10 سالگي سرود و آن را سر كلاس خواند. شعر دربارة عاشورا بود. ابراز لذت معلم از شعر او، تشويقش كرد كه اين كار را ادامه بدهد تا جايي كه به خاطر قصيده هاي زيبايش، لقب ملك الشعراي زمان را از آن خودش كرد.
در 25 سالگي جوان ترين استاد دانشگاه تهران بود كه زبان و ادبيات فارسي، فلسفه، فلسفه تاريخ، تاريخ هنر، تاريخ اجتماعي هنر، زيبايي شناسي، روش تحقيق در زيبايي شناسي و تاريخ موسيقي تدريس مي كرد.
او شاعري نبود كه نسبت به اتفاق هاي زمانه اش بي تفاوت باشد. بعد از كودتاي 28 مرداد 32، به خاطر شعري كه سرود و به مزاج رژيم خوش نيامد، راهي زندان شد. بعد از آزادي هم آن طور كه دوست داشت شعر مي گفت: خانه ها ويران پي آبادي كاخي چراست؟/ تا سزد خودكامه اي را دستگاه خودسري . اولين مجموعه شعرش با نام از كاروان رفته را همان سال منتشر كرد.
شايد قديمي ترها هنوز سخنراني هاي او را كه بعد از انقلاب در برنامه مرزهاي دانش راديو پخش مي شد، به ياد داشته باشند؛ بحث هايي درباره ادبيات جهان.
استاد محمدرضا رحماني كه اغلب او را با نام هنري اش، مهرداد اوستا مي شناسند، نيم ساعت مانده به شروع كلاس تاريخ موسيقي، در شوراي شعر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي مشغول تصحيح شعري بود كه با سكته قلبي درگذشت.
از او 40 اثر تحقيقي و تأليفي هنري و ادبي منتشر شده است.
آنها هفت نفر بودند
درگذشت دكتر غلامرضا رشيدياسمي
۱۸ ارديبهشت 1330
حسنا مرادي
روزهايي كه همه در تب و تاب قرارداد۱۹۱۹ انگليس بودند، روزنامه نگار جواني كه به خاطر انتشار شب نامه ها و مخالفت با قرارداد۱۹۱۹ از ايران اخراج شده بود، به كرمانشاه مي رسد. آقاي روزنامه نگار چند ماهي در كرمانشاه مي ماند و بعد از خوابيدن غائله، دوباره به تهران برمي گردد. اين چند ماه حضور روزنامه نگار جوان در كرمانشاه، زندگي معلمي را در اين شهر عوض كرد. غلامرضا رشيد ياسمي كه در آن سال ها در كرمانشاه معلمي مي كرد با همان روزنامه نگار جوان آشنا شد، به تهران آمد و همراه با آن روزنامه نگار شروع به انتشار روزنامه شفق سرخ كرد. ستون انتقاد ادبي روزنامه، از همان شماره نخست به رشيد اختصاص داشت. او سعيد نفيسي و چند تن از اهل ادب را به همكاري در شفق سرخ دعوت كرد. كم كم بسياري از نويسندگان و محققان آينده در شفق سرخ دور هم جمع شدند. بعد از مدتي نصرالله فلسفي، بديع الزمان فروزانفر، سيداحمد صاني نجفي (بهترين مترجم رباعيات خيام به عربي)، لطفعلي صورتگر و خيلي هاي ديگر هم به آنها پيوستند. رشيد در سال هاي بعد با چند نفر ديگر از اين نويسندگان، گروهي را به نام گروه ادباي سبعه تشكيل دادند. اين گروه در مقابل گروه ربعه صادق هدايت (كه سعي در ترويج ادبيات و هنر مدرن غربي داشتند) فعاليت مي كردند و اعتقاد داشتند كه تجدد در ادبيات بايد به تدريج و برحسب مقتضيات زمانه باشد. رشيد اولين كسي بود كه درباره ادبيات معاصر ايران تحقيق كرد و كتابي در تكميل تاريخ ادبي ايران ادوارد براون نوشت. طي اين سال ها، رشيد همراه ملك الشعراي بهار، انجمن ادبي دانشكده را راه انداخت. بعدها با تأسيس دانشگاه تهران، استاد دانشكده ادبيات و علوم انساني شد و به عضويت فرهنگستان ايران درآمد. چند سال بعد رشيد طي سخنراني اي راجع به تأثير حافظ در افكار گوته، سكته كرد و ظرف چند ماه از دنيا رفت.
هزار و يك شب در دمشق
مسجد اموي در دمشق
مرگ معاويه
۱۶ ارديبهشت، 6 مي 680 م
احسان ناظم بكايي
معاويه وقتي به دنيا آمد، پدرش ابوسفيان از مايه دارهاي مكه و تو كار بيزنس بين مكه و شام بود. مادرش، هند هم يكي از شغل هايش همسري ابوسفيان و مادري معاويه بود! ابوسفيان در بيابان هاي مكه، روي سر و سينه دوست هاي پيامبر(ص) سنگ مي گذاشت و هند هم جگر عموي پيامبر را به دندان مي كشيد. با همچين سابقه مبارزاتي اي كه پدر و مادر معاويه عليه اسلام داشتند، معلوم بود چه پسري از لاي دستشان در مي رود! معاويه وقتي بعد از فتح مكه ديد كس ديگري نمانده كه بي دين مانده باشد، مسلمان شد و چون باسواد بود، كاتب وحي هم شد تا اينكه زد و خليفه دوم، حكم حكومت شام را زد به اسم معاويه.معاويه وقتي از مدينه آمد بيرون و سنگيني نگاه صحابه پيامبر را روي خودش نديد، سنگ بناي خاندان اموي را در شام گذاشت. شامي ها هم كه قبلا رومي ها بالاي سرشان بودند، معاويه را قبول كردند،او كاتب و برادرزن پيامبر (ص) بود. او اولين كاخ بعد از اسلام را ساخت، اولين گارد ويژه را درست كرد و آن قدر روي مخ شامي ها كار كرد كه وقتي امام علي(ع) در محراب شهيد شد، همه با تعجب گفتند مگر علي نماز مي خواند؟!
معاويه بعد از ماجراي قتل عثمان، پيراهن او را علم كرد و با شعار خونخواهي او به امام علي(ع) اعلان جنگ داد و اگر مكاري عمروعاص و اسكولي ابوموسي اشعري و كوفي ها نبود، معاويه، 20سال زودتر كارش تمام مي شد. بعد از شهادت امام علي(ع)، معاويه با امام حسن(ع) صلح كرد اما زد زيرش و شروع كرد به آزار و اذيت دوستان علي(ع) . نفرين امام از واجبات بعد از هر نماز شد. او هركس را كه مي توانست با پول مي خريد يا مي كشت. حتي عقيل، برادر امام علي(ع) هم پيش او رفت. او با وعده همسري يزيد، جعده، همسر امام حسن(ع) را گول زد و از طريق او، به امام زهر خوراند. بعد زد زيرش و گفت: تو به همسرت و نوه پيامبر رحم نكردي، چطور به پسر معاويه رحم مي كني؟ معاويه چند سال آخر زور زد تا براي پسر از مخ تعطيل اش، يزيد، بيعت بگيرد تا براي اولين بار بعد از اسلام، حكومت موروثي درست شود كه با هر بدبختي اي بود، توانست.
حكايت هاي زيادي از معاويه هست. مثلا مي گويند يك بار او با يك اعرابي (يعني عرب روستايي) هم غذا شد، آن يارو هي استخوان هاي برة كباب شده را مي شكست و همين طوري بي هوا مي خورد. معاويه گفت: اينجوري كه تو مي خوري، انگار باباي اين بره شاخ ات زده بوده. اعرابي هم نه گذاشت و نه برداشت، گفت اينجوري هم كه تو با مهرباني مي خوري، انگار مادرش شيرت داده بوده!
امضاي 324 متري
افتتاح برج ايفل
۱۶ ارديبهشت۶، مي 1889
سيداحسان بيكايي
گي دو موپاسان، رمان نويس فرانسوي از برج ايفل متنفر بود اما هر روز در رستوران برج ايفل ناهار مي خورد. او دربارة علت اين كارش مي گفت: اين رستوران تنها جايي در پاريس است كه از آن برج ايفل معلوم نيست! بورخس هم حرف بامزه اي دارد. مي گويد: موتورسيكلت، سيگار و برج ايفل، نمادهاي جنون بشر هستند .
سال 1889 كه مهندس ايفل اين برج فلزي را ساخت، قرار بود فقط يك بناي يادبود انقلاب باشد كه 20 سال وسط پاريس سرپا بماند، اما حوادث زيادي اين بناي مشبك فلزي با آن شكل عجيب و غريبش را تبديل به نماد پاريس كرد تا ديگر كسي فكر خراب كردن آن نباشد. ايفل چندين سال بلند ترين برج جهان بود تا اينكه ساختمان كرايسلر نيويورك پوزش را زد.
سال 1940، چند ساعت قبل از اشغال پاريس، فرانسوي ها كابل بزرگ آسانسور برج را قطع كردند تا هيتلر مجبور باشد براي بالا رفتن از برج، 1665 پله را بالا برود اما هيتلر اين كار را نكرد و همان جلوي برج ايستاد تا شاهد باشد پرچم آلمان را باد مي برد. چند ساعت بعد از آزاد سازي پاريس، آسانسور ها دوباره به راه افتادند.
الان با شنيدن نام فرانسه ـ قبل از آنكه ياد آن لهجه عجيب و غريب يا بستني فروش هاي چاق يا كافه هاي روشنفكري يا گلزني مرده خوري مثل ميشل پلاتيني بيفتيد ـ اين برج آهني جلوي چشمتان مي آيد كه فقط رنگ آميزي اش 50 تن رنگ لازم دارد. ايفل تبديل به امضاي فرانسه شده است.
خداحافظ لني كوپر
تولد رومن گاري/۱۸ ارديبهشت، 8 مي 1914
سيداحسان عمادي
گاري فعل امر روسي از به دنيا آمدن است؛ يعني به دنيا بيا . كسي نمي داند چرا وقتي رومن كاسو ي جوان از فرانسه اشغالي فرار كرد تا به همراه انگليسي ها عليه آلمان بجنگد، اسم خودش را به گاري تغيير داد. احتمالا عشق به گري كوپر از همان زمان، در اعماق وجودش ريشه دوانده بود.
گاري مثل خيلي ديگر از نويسنده ها، كودكي و جواني درب و داغاني داشت. در ليتواني در خانواده اي يهودي به دنيا آمد. چند سال بعد رفتند لهستان. وقتي 11 سالش بود، پدرش به خاطر يك زن ديگر خانواده را ول كرد. رومن هم كه با مادرش تنها مانده بود، جل و پلاسشان را جمع كردند و راهي فرانسه شدند. گاري آنجا جز زبان فرانسه و هنر و ادبيات، خلباني هم ياد گرفت. در جنگ جهاني دوم، در 25 حملة هوايي موفق در آمريكا و روسيه شركت داشت و آن قدر گل كاشت كه ژنرال دوگل نشان معروف لژيون دونور را به او بخشيد.
بعد از جنگ چون حقوق خوانده بود، سر از وزارت خارجه درآورد. مدتي سخنگوي فرانسه در سازمان ملل بود و به سركنسولي لس آنجلس هم رسيد.
دوبار ازدواج كرد؛ اولي اش لزلي بلانش انگليسي بود كه اسم و رسم چنداني نداشت، اما بعدش رفت سراغ جين سيبرگ معروف ( از نفس افتاده را ديده ايد؟) كه 24 سال ازش كوچك تر بود. 8 سال با هم سر كردند بعدش طلاق گرفتند. سگ سفيد گاري، داستان زندگي اش با جين است. يك بچه هم داشتند: آلكساندر ديه گو كه سرنوشتش منبع الهام گاري در زندگي در پيش رو شد. (فكرش را بكن چه كشيده اين بچه بدبخت!)
گاري تنها آدمي است كه دو بار برنده جايزه گنگور شده، آن هم در حالي كه هر نويسنده فقط يك بار مي تواند اين جايزه را ببرد. علتش اين بود كه گاري غير از 21 رماني كه با نام اصلي اش نوشت، 3 تا اسم مستعار ديگر داشت كه جمعا 6 كتابش را با آن اسامي چاپ كرد. از قضاي روزگار يكي از اين كتاب ها زندگي در پيش رو بود كه آن را با نام اميل آژار داد بيرون. كتاب جايزه گنگور را برد و رومن مجبور شد هويتش را فاش كند. البته آخرش جايزه را به خودش ندادند؛ پسرعمويش پاول پاولويچ آن را گرفت.
گاري 2 فيلمنامه نوشت. 10 فيلم هم از روي كتاب هايش ساختند كه يكي اش اسكار بهترين فيلم خارجي را برد. 2 تا از نوشته هايش را هم خودش كارگرداني كرد: پرندگان مي روند در پرو مي ميرند و بكش! . اولي نخستين فيلم تاريخ سينماي آمريكاست كه درجة X (معادل R فعلي) گرفته. براي فيلم برداري دومي حتي تا افغانستان هم رفت. طبعا توي هر 2 تاش، جين سيبرگ بازي مي كرد. گرچه منتقدها تحويلش نگرفتند و امتياز فيلم هايش در IMDB از 2/4 و 5/4 بالاتر نرفته است.
اما همه اينها يك طرف، خداحافظ گري كوپر اش هم يك طرف؛ رماني كه كتاب مرجع يكي دونسل قبل جوان ها بود؛ داستاني در مورد عصيان عليه جامعه و رهايي از قيد تعلق. شايد تنها كتاب عاشقانه اي است كه خواننده اش دوست ندارد عاشق و معشوق به هم برسند؛ چرا كه وقتي از قيد تعلق رهايي، يعني تنهايي. نه طرفدار كسي هستي، نه ضدكسي. همين . و البته به قول باگ مورن: بزرگ ترين مشكل جوانان اين است كه چطور اين اكسير را پيدا كنند . خداحافظ گري كوپر، داستان لني يك لاقبا را تعريف مي كند كه آمريكاي زمان جنگ ويتنام را رها كرده و جز اسكي كردن در كوه هاي آلپ كار ديگري ندارد. البته او با جامعه دشمني نداشت. به عكس، طرفدار جامعه بود و آن را دو دستي خدمت حضرات تقديم مي كرد. خيرش را ببينند. اصلا به درد همان ها مي خورد . لني مثل همه ما، در دوره اي زندگي مي كرد كه ديگر از گري كوپر خبري نبود: هيچ وقت هم ديگه پيدا نمي شه. آمريكايي خونسردي كه محكم رو پاهاي خودش وايساده بود و با ناكس ها مي جنگيد و از حق دفاع مي كرد... لولو برد... چاو! خداحافظ گري كوپر .
ظاهرا خود گاري هيچ وقت نتوانست اين اكسير را پيدا كند و از قيد تعلق جين رها شود. آخرش هم يك سال بعد از اوردوز و مرگ خودخواستة او با شات گان كار خودش را ساخت. در شب آرام خواهد بود نوشته بود: به خاطر همسرم نبود. ديگر كاري نداشتم . اما متاسفانه هميشه قرار نيست مردم حرف نويسنده ها را باور كنند.
من مل سيلور استاين هستم!
درگذشت سيلور استاين
۲۰ ارديبهشت۱۰، مي 1999
شل سيلور استاين - ترجمه: مجيد تربت زاده
سلام! من سيلور استاين هستم. مِل
داداش دوقلو و دوست داشتني شِل
چيه؟ چرا تعجب كردين يه دفه؟
توقع نداشتين اون يه داداش ديگه داشته باشه؟
ولي من راستشو مي گم به خدا
روزي كه به دنيا اومديم شكل هم بوديم هر دو تا
اون نقاشي ها كه شل كشيده
مربوط به دوران كودكي بنده س
مي دونم، خيلي ضايعه، باعث خنده س
خلاصه من و شل شبيه بوديم توي همه چيز
فقط يه فرق كوچيك داشتيم، يه تفاوت ريز
من رشد كردم، بزرگ شدم و شدم مِل
ولي اون بزرگ نشد، بچه موند و شد شِل!
هيشكي مقصر نبود واسه فرق ما دو تا
نه شل، نه مل، نه حتي مامان و بابا!
همه فكر مي كنن دو قلوها واجبه مثل هم باشن
حتي توي فكر كردن، توي خواب، توي بزرگ شدن
ولي آخه دو تا مغز، دو تا قلب و دو تا آدم
مگه مي شه توي همه چيز باشن مثه هم؟
من فكر مي كنم توي آدماي تموم عالم
محاله دو تا قلب پيدا بشن شبيه هم
فرق بين ما فقط دلامون بود، فقط دلا
دل آدما رو هم كه كسي نديده تا حالا
دل من پا به پاي خودم بزرگ شد مثه دل آدم بزرگا
ولي مال شل همون طور قشنگ موند مث موقع بچگيا
همين باعث شد هيچي من مثه اون نباشه
شعرام مثه مال اون قشنگ و روون نباشه
مخالفم
تولد سورن كي يركگارد
۱۵ ارديبهشت، 5 مي 1813
پريا چمن آرا
انگار ناف سورن كي يركگارد، پركارترين فيلسوف قرن 19 دانماركي را با مخالفت بريده بودند. او مخالف سرسخت تقريبا تمام فلسفه ها و ايسم هاي رايج زمان خود بود؛ از اصول و عقايد كليسا بگيريد تا فلسفه هگل. شايد به همين دليل بود كه پدر فوق العاده مذهبي او اعتقاد داشت سورن بالاخره خشم خدا را برمي انگيزد و هنگام مرگ از پسرش خواست كشيش شود. او كه پدر اگزيستانسياليسم لقب گرفته، مرزهاي فلسفه و تئوري هاي روانكاوي و ادبيات را شكست و حالا در همه چيز مي شود ردي را از او سراغ كرد. كي يركگارد لقب هاي ديگري نظير فيلسوف پست مدرن، اومانيست و نئوارتدكس هم دارد.
حقيقتي را بايد پيدا كنم كه از نظر خودم درست باشد.
دوست داشتن خود را هرگز فراموش نكنيد.
ياد بگيريد كه ياد بگيريد مسائلي در دنيا وجود دارد كه يادگرفتني نيستند و بايد ياد بگيريد كه آنها چيستند.
فهميدن حقيقت، ربودن آن نيست. بلكه حقيقت بايد شما را اسير كند تا فهميده شود.
زندگي مشكلي نيست كه آن را بتوان حل كرد، بلكه واقعيتي است كه بايد آن را تجربه كرد.
دردناكترين لحظه زندگي، وقتي است كه به آينده فكر مي كني.
براي اينكه معلم واقعي بشويد بايد شاگرد واقعي باشيد. من معلم نيستم، من يك شاگرد هستم.
مهم ترين ويژگي يأس و نااميدي، بي اطلاعي از نااميدي است.
مسئوليت، يكي از دردسرهاي آزادي است.
تحقيقات نشان مي دهد تعدادي از حشرات هنگام تخم گذاري مي ميرند. اين لذت محض است كه درست در لحظة مردن، زندگي خلق كني.
كدام سخت تر است؟ بيدار كردن كسي كه خواب است يا بيدار كردن كسي كه خواب مي بيند كه بيدار است؟!
من كي ام؟ چطوري به اين دنيا آمده ام؟ چرا با من مشورت نشده است؟ چگونه اين چيز، دنيا ناميده شده است؟ اگر من ناگزيرم كه در آن دخالت كنم، تهيه كننده اين چيزها كيست؟ مي خواهم او را ببينم.
يك مرد
تولد گري كوپر
۱۷ ارديبهشت۷، مي 1901
سعيد جعفريان
فقط يك مرد مي توانست آن طور گري كوپري راه برود؛ مصمم و باوقار، آن طور كه در عين وظيفه شناسي مهربان باشد؛ كلانتر پردل فيلم صلاه ظهر كه تنهاي تنها مي خواست جلوي ياغي ها بايستد. مي خواست ستارة روي جليقه اش با معني باشد. مي خواست مرد باشد. كوپر هميشه اين طور بود. هر نقشي كه داشت، هر جاي قاب كه بود، هر نفسي كه رودرروي ما مي كشيد، گرم بود و صميمي. مي شد به او تكيه زد و تمام وحشي ها را با او ساكت كرد. مي شد به صداقتش ايمان داشت و توي سايه يله داد تا كلانتر خوش پوش شهر ما (و همه دنيا) زير تيغ آفتاب، امنيت را به ما هديه كند. حتي وقتي توي قطار سريع السير شانگهاي ، نقش آن مرد مرموز لامكان را بازي مي كرد، چيزي توي نگاهش بود كه ما را به دوستي با او متقاعد مي كرد. كوپر 5 بار نامزد اسكار شد؛ 3 بار جايزه را برد و به اندازه 1000 بار اسكار نگرفت!
حرف هاي اسطوره
وقتي كه 60 ساله بشوم روي صورتم خطوطي مي رويد كه آنها را باد غربي كاشته است. (گري كوپر در 60 سالگي درگذشت.)
مي دانيد! من خوش تيپ نيستم. من مردم، حرف راست مي زنم.
من حتي يك نيم دو جين كتاب هم توي عمرم نخوانده ام.
شديدا اعتقاد دارم بازيگران فقط يك كار بلدند؛ اينكه هنگام فيلم برداري هيچ كاري نكنند.
بر باد رفته، بدترين فيلم تاريخ سينما خواهد شد اما خوشحالم كه به جاي من كلارك گيبل روي پرده مي خندد. (ابتدا كوپر قرار بود در اين فيلم بازي كند. او اين حرف را قبل از اكران بربادرفته، پربيننده ترين فيلم تاريخ سينما زده است.)
بزرگ ترين موفقيت من دوستاني است كه پيدا كرده ام، آن هم نه در سينما.
دربارة اسطوره
همه ما به تو حسادت مي كنيم كوپ (لقب گري كوپر). به طرز ترسناكي حسادت مي كنيم (جيمز استوارت)
كوپ هيچ وقت نمي جنگيد، هيچ وقت ديوانه نمي شد. هيچ كس فقدانش را درست درك نخواهد كرد، همان طور كه بودنش را. (كلينت ايستوود)
كوپر فوق ستاره اي بود كه چيز زيادي از بازيگري نمي دانست. (سرجيو لئونه)
ما باختيم
شكست گري كاسپاروف از كامپيوتر
۲۱ ارديبهشت، 11 مي 1997
فرخنده ملكي فر
اولين بار كه كاسپاروف با ديپ بلو بازي كرد، فوريه 1996 بود. ديپ بلو هم اولين كامپيوتري بود كه در يك بازي رسمي مقابل قهرمان جهان بازي مي كرد. كاسپاروف 3 بازي را برد و 2 تا را مساوي كرد. نتيجه 4 ـ 2 نشان مي داد كه همچنان هوش انسان از هوش مصنوعي برتر است. اين 2 حريف، يك سال بعد دوباره مقابل هم قرار گرفتند.
بعد از مسابقه اول، روي ديپ بلو اصلاحاتي انجام شد. حالا او مي توانست ارتباط بين 6 تا 40 حركت بعدي را ـ بسته به موقعيت ـ جست وجو كند. ديپ بلو چند هزار بازي انجام شده را هم تحليل كرده بود تا ياد بگيرد مثلا امنيت شاه خودي مهم تر است يا تهديد شاه حريف. در واقع، در كد برنامه ماشين، متغيرهايي درنظر گرفته شده بود كه خودش با تحليل اين بازي ها آنها را محاسبه مي كرد. تابعي كه براي بررسي بازي نوشته شده بود، از 8000 قسمت تشكيل مي شد كه تعداد زيادي از آنها فقط براي موقعيت هاي خاص طراحي شده بود.
ديپ بلو قبل از مسابقه دوم دوپينگ هم كرده بود و آخرين بازي هاي كاسپاروف را با جزئيات زياد بررسي كرده بود. اما وقتي كاسپاروف از آي بي ام (شركت سازنده ديپ بلو) خواست تا قبل از مسابقه بازي هاي او را ببيند، شركت با تقاضايش موافقت نكرد. با اين حال كاسپاروف با برنامه هاي كامپيوترهاي ديگر بازي كرد تا شيوة بازي كامپيوترها دستش بيايد.
در بازي دوم، كاسپاروف شكست خورد و ديپ بلو حالا اولين كامپيوتري شده بود كه يك قهرمان شطرنج را شكست مي داد. بعد از اين شكست، كاسپاروف مدعي شد كه اين نمي تواند كار يك ماشين باشد و احتمالا انسان ها به او كمك رسانده اند. ديپ بلو چنان تصميم هاي هوشمندانه اي گرفته بود كه از برنامه هاي كامپيوتري آن زمان برنمي آمد. همين طور اشتباه هايي هم از او سر زده بود كه شبيه خطاهاي انساني بود. اين بار هم وقتي كاسپاروف از آي بي ام خواست دوباره مسابقه بدهد، شركت قبول نكرد.
سال 2003، يك فيلم مستند ساخته شد كه اين ادعاها را بررسي مي كرد. فيلم، سربسته اين طور مي گفت كه برد قهرمانانه ديپ بلو، فقط بازي تبليغاتي آي بي ام بوده است. اما شما فكر مي كنيد اين فيلم ها روي فروش سوپركامپيوترها تأثير مي گذارد؟