- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۱۱۵ - شنبه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۶ - - May 5, 2007
docharkhe
فيل هوا كردن در برهوت ايده
بالاخره بعد از مدت ها، يك تبليغ درست و درمان توي تلويزيون ديديم. سازندگان اين تيزر جديد و متفاوت از جزئيات ساخت آن مي گويند
009861.jpg
بعضي ها فكر مي كنند ما پلان اصلي فيلم اينديانا جونز را توي كار گذاشته ايم. اما وقتي به صحنه ورود به سالن شمش ها مي رسيم، خلع سلاح مي شوند
009882.jpg
سعيد سبحاني، همان كسي است
كه ايدة اولية كار را داد و بعد خودش آن را كارگرداني كرد
009864.jpg
ايمان جليلي
يك غار تنگ و تاريك و سه تا آدم برنزه كه با بدبختي، توي غار جلو مي  روند. يكي از آن ها بدجوري شبيه هريسون فورد و شخصيت اول فيلم اينديانا جونز است. آدم همين جور مات مي ماند كه وسط برنامه هاي تلويزيون، يك هو چه جوري سر و كله اين سه تا آدم پيدا شد؟ گره داستان اما خيلي زود باز مي شود. اين سه نفر وارد خزانه بانك مي شوند تا شمش هاي طلا را به دست بياورند. اما آنجا يك آدم متشخص اتو كشيده آنها را به شعبه هاي بانك راهنمايي مي كند چون براي رسيدن به شمش ها اول بايد دفترچه پس انداز باز كرد!
اين تبليغ جديد، بدون شك يكي از بهترين تبليغات سال هاي اخير تلويزيون بوده و همين، آدم را وسوسه مي كند كه ته و توي ماجراي ساخت آن را دربياورد. بالاخره توي اين قحطي تيزرهاي هيجان انگيز، پيدا شدن يك كار فوق العاده، غنيمتي است.
سازندگان تيزرهاي جديد بانك، جزو هيچ كدام از چهره هاي نام آشناي تيزرسازي نيستند. البته آنها در اين زمينه براي خودشان سابقه دار به حساب مي آيند ولي اگر بخواهي آمارشان را بگيري كلي طول مي  كشد تا پيدايشان كني.
سعيد سبحاني كارگردان كار است؛ كسي كه ايده اوليه استفاده از كاراكتر اينديانا جونز براي يك تبليغ تلويزيوني از او بوده. در كارنامه او مي شود ساخت تيزرهاي صنام را هم پيدا كرد؛ همان تيزرهايي كه دو تا شعبده باز از توي تلويزيون مي آمدند بيرون و... او از حدود 8 سال پيش در كنار كار طراحي صحنه، به تيزرسازي روي آورده. مردم بايد از يك تيزر لذت ببرند، درست مثل پلان هاي يك فيلم سينمايي. انگار كه دارند 30ثانيه از يك فيلم را تماشا مي كنند ؛ اين شروع صحبت هاي يك آدم ايده آل گرا در زمينه ساخت تيزرهاي تبليغاتي است. كم كم متوجه مي شويد كه سبحاني از آن آدم هاي عشق سينماست كه اصرار دارد توي كارهايش هم يك جورهايي به اين عشق، اداي دين كند: مردم ذهنيت هاي تخيلي دارند. آنها دوست دارند خودشان را بگذارند جاي شخصيت هاي مختلف و از كشف يك چيز لذت ببرند . و اين تئوري، ايده اوليه حضور اينديانا جونز در تبليغ بانك براي كشف شمش هاي طلا بوده. من خودم شيفته اين  جور فيلم ها نيستم، ولي كم كم به اين فكر افتادم كه چقدر خوب است آدم براي ساخت تيزر الگو داشته باشد؛ الگوهايي كه مردم قبلا با آنها ارتباط برقرار كرده باشند. شمش، باستان شناس؛ چيزي كه مردم ديده باشندش... نتيجه چه مي شود؟ . نتيجه مي شود اينديانا جونز آقاي كارگردان! اين روال براي دو تا تيزر ديگري كه او در اين زمينه كار كرده هم وجود داشته. در آن كار طلافروشي سعي كردم ساختار از نظر ظاهر به فيلم هاي دهه 40 شبيه باشد. يك چيزي شبيه شب هاي سفيد ويسكونتي و يا كازابلانكا ! موسيقي اش هم اگر توجه كرده باشيد الهام گرفته از فيلم آملي است. در كار پسربچه و مديربانك هم همه اش سينما پاراديزو و رابطه آن بچه و آپاراتچي جلوي چشم بود.
توجه كرديد كه؟ كليت ماجرا هنري تر از اين حرف هاست ولي مگر مردم در طول 30 ثانيه پخش تيزر چقدر حواسشان به اين ظرافت ها هست؟ همه اين  كارها يك هدف از پيش تعيين شده بود. اگر بيننده قبلا اين فيلم ها را ديده باشد كه خب مي فهمد، اما اگر نديده باشد حداقلش اين است كه احساس مي كند يك فيلم ديده است.

شعور مخاطب مهم مي شود
بيشتر تبليغ هاي خوبي كه تا حالا ديده  ايم، يا كلا كپي نمونه هاي خارجي بوده اند يا حداقل وطني ها ايده كار را از تيرزهاي خارجي كش رفته بودند و اين سوء سابقه اين سئوال را براي آدم به وجود مي آورد كه در اين مورد هم همين اتفاق افتاده است؟ ايده ها اصلا كپي نبود. نيازي هم به كپي كاري نداشتيم. بعضي ها فكر مي كنند ما پلان اصلي فيلم اينديانا جونز را توي كار گذاشته ايم. اما وقتي به صحنه ورود به سالن شمش ها مي رسيم، خلع سلاح مي شوند.
گروه، براي فيلم برداري كار يك سوله را در جاده شهريار اجاره كردند و در داخل اين سوله غار و سالن شمش ها را با تمام جزئيات ساختند. حتي تمام شمش هايي كه در تبليغ مي بينيد هم دانه به دانه با حلبي ساخته شده: يك ماه كار دكور كرديم. 45 متر غار ساخته شد به علاوه سالن شمش. من خودم رفتم سالن شمش بانك را از نزديك ديدم. اصلا مي توانستيم برويم همان جا فيلمبرداري كنيم و بعد كات بزنيم به دهانه غار. ولي كل ساختار تيزر به همين كات بند بود. من اصرار داشتم كه كات نداشته باشيم. نمي خواستم بيننده حس كند كه با كامپيوتر طرف است! . طرح لباس آدم هاي توي تيزر هم از اينترنت و بر اساس لباس هاي اينديانا جونز گرفته شده و بعد جزئيات را مو به مو روي آن ها پياده كرده اند. سعي كرديم همه چيز را جوري درست كنيم كه بيننده حس نكند دارد يك دكور را تماشا مي كند. از 45 متر تونلي كه ساختيم فقط 20 مترش مفيد بود ولي خب به ما كمك مي كرد كه بتوانيم فضاسازي بكنيم . سبحاني در مورد گريم سه بازيگر اصلي هم حرف هاي جالبي دارد؛ حرف هايي كه نشان مي دهد قضيه چقدر برايش جدي بوده: دو تا همراه جونز بايد مثل آدم هاي بومي مي شدند؛ يعني فرم وسترن و تا حدي سياه پوست. مكمل ها نبايد خيلي به چشم مي آمدند . آقاي كارگردان معتقد است كه مردم به جزئيات دقت مي كنند. بنابراين بايد در مراحل توليد به همه جزئيات توجه كرد. در واقع همين جزئيات است كه باعث مي شود مردم از يك كار لذت ببرند: خيلي از طلافروش ها با من تماس گرفته اند و تذكر داده اند كه شمش واقعي كوچكتر از اين چيزي است كه شما نشان داده ايد. يا حتي بچه كوچكي بوده كه به من گفته عاشق عرق زير چشم جونز است. خيلي ها هم مي پرسند اين پرنده هايي كه توي غار پرواز مي كنند واقعا خفاشند يا گنجشك .
اين دقت در مورد ديوارنوشته هاي غار هم رعايت شده. آن ها حتي مي خواستند يك نقشه هم دست بازيگر اصلي بدهند ولي چون نقشه درست و حسابي و طبيعي پيدا نكرده اند بي خيال شده اند: متأسفانه هيچ كس در ايران نيست كه به طور تخصصي روي نقشه هاي باستاني كار كند كه ما بتوانيم برويم سراغش و بگوييم يك نقشه براي چنين فضايي برايمان درست كن. براي همين خودمان نقشه ساختيم. ولي چون تجربه اين كار را نداشتيم، آن چيزي نشد كه بايد باشد. براي همين هم از داستان حذف شد . در آن تبليغ طلا فروشي هم اين اتفاق افتاده. يعني آنها سعي كرده اند تا حد ممكن فضاي ميدان فاطمي كه لوكيشن اصلي ساخت تيزر است را شبيه فيلم هاي قديمي درست كنند: شلوغ ترين جا را انتخاب كرديم كه فضا طبيعي باشد، مي خواستم خيابان شبيه شانزه ليزه باشد. براي همين حتي حباب چراغ هاي خيابان را هم عوض كرديم .

آن قدرها هم عجيب نيست  ها!
خب حالا برويم سراغ يك وجه ديگر ماجرا. ساختن چنين تيزري چقدر پول مي خواهد؟ مطمئنا جواب تهيه كننده را كه بشنويد خواهيد ديد كه رقم آن قدرها هم عجيب و غريب نيست: بالاي 15 ميليون تومان! البته خوبي اش اين بود كه ما يك سوله 1600 متري اجاره كرديم. اگر مي خواستيم برويم توي استوديو خيلي بيشتر از اينها مي شد . مريم شفيعي مديرعامل شركتي است كه تهيه كنندگي ساخت تيزر را بر عهده داشته. آنها در تهيه اين كار يك ريسك بزرگ كرده اند و همه هزينه  ها را خودشان بر عهده گرفته اند: ممكن بود بانك بگويد اصلا اين كار را نمي خواهيم يا اينكه شوراي نظارت صدا و سيما كار را رد كند. ولي ما ريسك كرديم چون مي دانستيم مي گيرد . كار خوب از آب درآمده. پس بانك حتما آن را مي خواهد و اما شوراي نظارت صدا و سيما! بعد از پخش اين تبليغ خيلي از كساني كه دست اندركار ساخت تيزر بودند تعجب مي كردند كه معمولا شوراي نظارت به تبليغاتي كه يك جورهايي به المان هاي خارجي ربط داشته باشد پخش نمي  دهد. پس اين بار چه اتفاقي افتاده است؟ خانم تهيه كننده جواب مي دهد: شورا اول تيزر را به خاطر شبيه بودن به فيلم خارجي رد كرد. اما خوشبختانه مدير بازرگاني صدا و سيما پشت كار ايستاد تا بالاخره به ما كد دادند و همان شب هم رفت روي آنتن. دليل حمايت ايشان هم اين بود كه مي گفتند براي من اين مهم است كه يك ايراني كار را ساخته است.
آنها براي تمامي مراحل توليد سراغ آدم هاي حرفه اي رفته اند و شايد براي همين هم باشد كه كار ساخت تيزر حدود 2 ماه طول كشيد. به هر حال بايد قبول كرد ريسك تهيه كننده ها جواب داده و الان مردم كوچه و بازار از اينديانا جونز و پيدا كردن طلاها حرف مي زنند و اين موفقيتي است كه همه اميدواريم باز هم تكرار شود!

يك گفت وگو با نسخه ايراني هريسون فورد
همه به ام مي گفتند ديويدبكام!
009870.jpg
كار اصليش تعميرات پرينتر و كامپيوتر و لوازم اداري است و اصلا همين كار باعث آشنايي او با گروه سازنده تيزر شد محسن دانش همان آقاي 26ساله اي است كه در تبليغ بانك نقش ايندياناجونز را بازي مي كند.
چطوري براي بازي توي تيزر انتخاب شدي؟
كاملا اتفاقي بود. يك روز براي انجام كارهاي گارانتي يك قطعه رفتم پيش يكي از دوستانم در ميدان وليعصر. آنجا بود كه با دستيار آقاي سبحاني آشنا شدم. قرار گذاشتيم رفتيم صحبت كرديم بعد هم كه كار شروع شد.
از اول مي دانستي كه قرار است چه كار كني؟
اولش كلي گفتند. بعد كه درباره بيوگرافي اين آدم حرف زديم ديدم كار جالبي است.
از فيلم هاي ايندياناجونز چيزي ديدي؟
از قديم فيلم هايش را زياد ديده بودم، بله.
كسي تا به حال به ات نگفته بود شبيه هريسون فورد هستي؟
والله توي محل هر كسي ما را به يك اسمي صدا مي كرد. من يك موقعي توي منطقه 22 تيم فوتبال داشتم. آنجا اصلا من را ديويد بكام صدا مي زدند. يك سري هم به شوخي ايندياناجونز مي گفتند. مثل اينكه تقدير بود حرفشان به واقعيت بپيوندد.
خودت بعد از گريم از اين همه شباهت تعجب نكردي؟
تعجب كه نه. بيشترش به خاطر برنزه شدن بود. شما الان اين تلويزيون نقره اي را يك جور مي بيني بعد اگر قابش سياه شود ديدگاهت كلا نسبت به اش عوض مي شود.
بعد از پخش تيزر كسي فهميد تو همان آدم هستي؟
خيلي ها متوجه شدند؛خصوصا توي فاميل. مشتري هاي مغازه هم اول با شك و ترديد مي گويند چقدر قيافه ات آشناست و بعد متوجه مي شوند.
اصلا اهل كجا هستي؟ قيافه ات خيلي شبيه ايراني ها نيست.
پدر من جنوبي است، اهل اهواز. اصليت مادرم هم براي روسيه است، باكو! حالا نمي دانم خودم به كجايي ها برده ام. ولي خب تهران به دنيا آمدم.
بعد از پخش تبليغ، كسي به ات پيشنهاد كار داده؟
يك كاري پيشنهاد شد كه قبول نكردم. ظاهرا يك كانالي قرار است براي ماهواره راه بيفتد و تويش مد روز مردان ايراني را نشان بدهند. پيشنهاد همكاري دادند ولي نپذيرفتم.
كلا دوست  داري كه به عنوان بازيگر تيزر مطرح شوي؟
بله. بدم نمي آيد، خيلي هم دوست دارم. ولي خب يك بدي هايي هم دارد. مردم گاهي سوء استفاده مي كنند. مثلا يكجا رفتم لباس بخرم، ديدم دارد 3 برابر حساب مي كند، گفتم چرا؟ گفت من شما را فلان جا ديدم، شما وضعت خوب است.
حالا بازي توي اين كار چقدري برايت داشت؟
زياد جالب نبود. ولي اينكه كار خوب از كار درآمد باز يك دلخوشي به آدم مي دهد. ولي راستش را بگويم اگر آن زماني را كه اينجا گذاشتم براي كار خودم مي گذاشتم بيشتر درمي آوردم.

سيماي كيانيان در ميان جمع
چنين استقبالي از يك نمايشگاه آثار تجسمي در تاريخ خانه هنرمندان كم سابقه است. در افتتاحيه نمايشگاه آثار چوبي رضا كيانيان جاي سوزن انداختن نبود
010005.jpg
آقاي عينكي را شناختيد ؟ همان دكتر مهربان هزار راه نرفته است ديگر
010014.jpg
آيدين آغداشلو در حال فرار و ترك نمايشگاه .خودش گفت بعداً سر فرصت بايد كارها را ببيند
010017.jpg
معلوم نيست ماني حقيقي ياد كدام نوستالژي پنهان و غم انگيز افتاده است كه اين طور با ابروهاي درهم محو تماشاي چوب ها شده است
010020.jpg
رويا نونهالي هم گفت كه اصلا نتوانسته خوب كارها را ببيند و بايد توي هفته، سرفرصت با همسرش بيايد تا كارها را با دقت نگاه كند
010023.jpg
اين خانم كه معلوم است چه كسي است؛ مريم سعادت دوست داشتني و هميشه سر حال . اگر هم خوب دقت كنيد، آن عقب ترها دو موجود غريب به نام هاي سعيد جعفريان و احسان لطفي مي بينيد
009996.jpg
آناهيتا نعمتي هم براي دل خودش و نه به صورت حرفه اي سياه قلم كار مي كند. او هم به ديدن نمايشگاه آمده بود
010026.jpg
كافي بود به هر سمتي كه دوست داريد يك نگاه دزدكي بيندازيد؛
حتماً ستاره اي، سياره اي يا حداقل آدم آشنايي مي ديديد
فاطمه عبدلي ـ سعيد جعفريان
فقط آنجلينا جولي و براد پيت نيامده بودند كه آن هم مي گفتند مثل اينكه بليت گيرشان نيامده و نتوانسته اند خودشان را به افتتاحيه نمايشگاه كيانيان برسانند. چهره هاي آشناي زيادي را مي توانستي آنجا ببيني؛از نگار جواهريان و نيوشا ضيغمي و مريم سعادت بگيريد تا شاهرخ دلكو، اميد روحاني، محمدعلي سپانلو و محمد بهشتي. اوضاع يك  جوري بود كه وقتي گفتيم: اِ بچه ها، رسول ملاقلي پور! ، كسي شك نكرد و همه سر برگرداندند تا خدا بيامرز را پيدا كنند! همه اينها را اضافه كنيد به مردم مشتاقي كه آمده بودند ديدن نمايشگاه. از دانشجو جماعت گرفته تا آقاهاي سن وسال دار. مثال بارز سوزن مي اندازي زمين نمي رسد و اين حرف  ها. دسته دسته گل  هاي بزرگ بود كه مي آمد و مي رفت و پاكت پاكت سن ايچ و بسته هاي تي بگ . از همه اين حرف ها كه بگذريم، يك چيز را از اين شلوغي مي شد فهميد؛ اينكه به خاطر معروفيت كيانيان آنجا شلوغ نشده بود، به خاطر محبوبيت بيش از حدش بود؛ چه بين مردم، چه بين هنرمندان و فرهيختگان. اين را مي شد از فضاي صميمي و خودماني آنجا فهميد؛ از اينكه كمتر كسي قيافه مي گرفت يا افه آرت مي آمد و مانيفست هنري مي رفت. همه خودشان بودند و همه به خاطر يك چيز آمده بودند؛ مي خواستند كارهاي چوبي ساخته دست رضا كيانيان را ببينند و در اصل طبيعت را دوباره ببينند.
شما كافي است اراده كنيد و به هر سمتي كه دوست داريد يك نگاه دزدكي بيندازيد، مطمئن باشيد يك ستاره اي، سياره اي يا حداقل آدم آشنايي خواهيد ديد؛ اما چيزهاي ديدني نمايشگاه يعني كارهاي چوب كيانيان را اصلا نمي شود ديد؛ بس كه شلوغ است و فضا هنري. البته آدم هاي جدي تري كه به خاطر خود كارها به نمايشگاه آمده اند هم تعدادشان كم نيست. بنده خداها با هزار زحمت راه را براي خودشان باز مي كنند تا يك نظر هم كه شده كارها را ببينند و تا جايي كه ممكن است يك مرور- هرچند روزنامه وار- داشته باشند. يك چند نفري هم هستند كه انگار كلا نمي دانند كه قضيه از چه قرار است؛ گويا به خاطر شلوغي، آنها هم آمده اند كه ببينند قضيه چيست. يكي از همين آدم هاي خوشحال از يكي از همان جدي ترها مي پرسد: اينها چيه؟ و جدي تره نگاه خشماگيني مي كند و مي گويد: مجسمه . عده زيادي هم هستند كه انگار همين الان صاف از وسط يكي از كافه هاي دود گرفتة پاريس اينجا ظاهر شده اند و آرتيستي از سر و رويشان مي بارد. يكي از آنها با صداي بلند مي گويد:خيلي كارهاي هيجان انگيزي است و آدم خيلي ناخودآگاه به ياد انفجار رنگ آبي در پس زمينه سفيد مي افتد و هامون .
009993.jpg
امضا گيرون، عكس اندازون
ترافيك مردم توي راهروهاي نمايشگاه، چندين برابر ترافيك سنگين صبح هاي اتوبان همت است و گرماي جهنمي سالن نمايش آثار هم آدم را به همذات پنداري با نانواهاي تنور نانوايي وامي دارد! مردم
به شدت از سر و كول هم بالا مي  روند و اگر كه يك مقدار خلاقيت داشته باشي و يك جور ديگر قضيه را ببيني، از تركيب آنها توي ذهنت مي تواني يك موجود واحد درست كني با هزار چشم و هزار گوش و البته 2 هزار دست كه اين ور و آن ور مي شود. به هر جاي نمايشگاه كه نگاه مي كني چند تا از اين كپه هاي انساني هيولا مانند را مي بيني. خب، دليلش خيلي واضح است؛ مردم مثل موقع هايي كه وسط چهارراه دعوا مي شود يك آدم معروف را آن  وسط ها دوره كرده اند و از او عكس و امضا و كلمه قصار مي خواهند. بزرگ ترين هيولايي كه در نمايشگاه ايجاد شده، اطراف رضاكيانيان رصد مي شود؛ تماشاچيان محترم ولش نمي كنند. كيانيان سعي مي كند با حوصله به همه جواب بدهد، گاهي امضايي بيندازد و گاهي هم عكسي. اما كاملا مشخص است كه كمي كلافه است از شلوغي و البته گرما.

افه آرت ها و رولن بارت
شايد براي اولين بار باشد كه يك جايي شيريني و خوراكي پخش مي كنند و هيچ كس برايش تره هم خرد نمي كند. حق بدهيد اينجا اين قدر آدم هاي ديدني و چيزهاي شنيدني وجود دارد كه يك كپه خوراكي آن وسط اصلا ديده نمي شود. توي آن شلوغي هر از چند گاهي مجبور مي شويد براي تنفس هم كه شده به سطح آب بياييد و به حياط نمايشگاه برويد؛ جايي كه كم از شلوغي داخل نمايشگاه ندارد، اما خوبي اش اين است كه آدم هاي جدي تري را مي توان آنجا پيدا كرد؛ كساني كه كارها راديده اند و در گروه هاي 4 تا۵ نفره مشغول تحليل آنها هستند. البته خيلي ها هم دوز نيكوتين بدنشان پايين آمده است و مشغول تجديد قوا هستند و چند تايي آن وسط از ژيل دولوز و رولن بارت و چند تا فيلسوف خفن ديگر به صورت رندوم، نقل قول تحويل هم مي دهند و يك عده ديگر توي اين شش و بش مانده اند كه به كافه خانه هنرمندان بروند يا راهشان را كج كنند و بروند خانه. عده زيادي هم هستند كه وقتي شايعه حضور ترانه عليدوستي را در نمايشگاه مي شنوند، دوباره به سالن ها شيرجه مي زنند. جو خوشحال است و هوا بهاري!
009912.jpg
آرامش بي حضور ديگران
ساعت 7بعدازظهر است. خيلي ها رفته اند و توي سالن هاي نمايشگاه خيلي راحت تر مي توان تردد كرد. حالا ديگر به سادگي مي توان كارهاي بسيار جالب و پر از خلاقيت رضاكيانيان را ديد و درباره آنها با خودش گپ زد؛ مي توان حيوانات غريب و احجام عجيب نمايشگاه را ديد و ستايش كرد. حالا مي توان فقط به خاطر نمايشگاه سري به آنجا زد. 4 سرباز خيلي جوان توي حياط نمايشگاه روي يكي از نيمكت ها يله داده اند و چايي مي خورند و حالا مي توان اسب هاي فلزي سر در نمايشگاه كه هنوز رو به جنوب شيهه مي كشند را ديد و باد ملايمي كه كاغذهاي بسيار كف حياط را جارو مي كند را احساس كرد؛ تازه مي توان موسيقي زيباي سالن هاي نمايشگاه را شنيد و از نورپردازي آن لذت برد. براي ديدن درست و درمان كارهاي كيانيان يك ساعت بيشتر وقت نداريم.

در سالن نمايشگاه چه خبر بود؟
موزه ستاره شناسي
009984.jpg
شنبه ساعت 5 است؛ هواي دم دار و قطره هاي درشت باران. اما هيچ كدام از اين چيزهاي غيرطبيعي آن همه آدم جورواجور را كه به خانه هنرمندان حمله كرده اند، نمي ترساند. خب، وقتي پاي ستاره ها وسط باشد باران و هواي شرجي كه سهل است، از جان هم مي  توان گذشت! صحبت از نمايشگاه آثار چوبي رضا كيانيان است و افتتاحيه نمايشگاهش.سعي كرديم با اكثر كساني كه آنجا بودند، گپ كوتاهي بزنيم و از نظراتشان راجع به حال و هواي گالري بپرسيم
009987.jpg
رضا عطاران
اي واي، خودشه ها، ناصره... نازي كلاهشو ببين! اين معمولي ترين عكس العمل هاي ملت بعد از شناختن رضاعطاران بود. عطاران هم سرش را انداخته بود پايين و مظلومانه و البته سريع از بين مردم رد مي شد تا به گالري اصلي برسد.
كارها را ديديد؟
دارم مي بينم.
چطور است؟
خيلي باحاله.
شما هم كار چوب مي كنيد. نمي خواهيد نمايشگاه بگذاريد؟
نه تا حالا فكر نكرده ام.
چرا؟
(باخنده) آخر كارهاي آقاي كيانيان خيلي شبيه كارهاي من است تكراري مي شود(شوخي كردم)!
مي دانستيد آقاي كيانيان از اين كارها مي كنند؟ آره، يك بار هم مشهد نمايشگاه گذاشته بودند. البته مثل اينكه كارهاي بزرگ تري بود كه من نتوانستم ببينم ولي خيلي دوست داشتم ببينم.
خوب است كه بازيگرها و هنرمندان سينما و تئاتر هم در حوزه هنرهاي تجسمي حرفه اي كار كنند و بعد هم نمايشگاه بگذارند؟
آره، خيلي خوب است. اصل كار كردن خودش هم خوب است حالا چه نمايشگاه بگذارند چه نه.
010011.jpg
حبيب رضايي و پارسا پيروزفر
پارسا پيروزفر و حبيب رضايي هم همديگر را پيدا كردند و با هم بودند. پيروزفر بيشتر ترجيح مي داد كه عكس ازش بيندازيم تا حرف بزند؛ چون فكر مي كرد اگر خدايي نكرده آره يا نه از دهنش بيايد بيرون حركت افسانه اي اش (يا شايد عدم حركت افسانه اي) يعني مصاحبه نكردن در تمامي اين سال ها به مخاطره بيفتد؛ اين است كه جان من، اگر اين چهار تا كلام را هم كه گفتم، چاپ كنيد، نه من و نه شما! خلاصه هيچ چي چاپ نكنيد. حبيب رضايي هم يا از شدت گرما يا از فعاليت بيش از حد ذهنش، سخن كوتاه كرده بود و مختصر و مفيد و از انصاف نگذريم، واقعا در كمال ادب گفت: اول بايد كارها را ببينم تا بعد بشود حرف زد. بعد هم گفت مي دانستند كه آقاي كيانيان مجسمه مي سازد ولي نمي دانستند كه با چوب اين كار را مي كند. گفت خودش كار خاص ديگري غير از حوزه خودش نمي كند ولي تماشاگر خوبي است و خوب تماشا مي كند.
009990.jpg
آتيلا پسياني
رفتيم سراغ آتيلا پسياني. گفتيم مي خواهيم يك مطلب هم براي نمايشگاه او برويم. گفت كجا برويد؟! برويم يعني چي؟ گفتيم اين يك اصطلاح مطبوعاتي است؛ معمولا مي گوييم فلان سوژه را برويم. گفت: نبايد بگوييد. بايد فارسي را درست حرف بزنيد (جاي آقاي حداد خالي بود). به هر حال با خوشرويي تمام و روي گشاده گفت اگر گپي كه دوستانه زديم را چاپ كنيد پكر مي شوم ها! بعد هم گفت عكس بدون اجازه گرفتيد. ما هم حرف هايي كه البته چيز عجيب و غريبي نبودند و راجع به نمايشگاه بودند را چاپ نمي كنيم. آيدين آغداشلو هم يكي ديگر از كساني بود كه از شدت شلوغي و گرما زود خداحافظي كرد و به ما هم با روي خندان گفت: نتوانستم ببينم بايد همه اش را ببينم. بعد نظرم را خدمتتان مي گويم .
009999.jpg
مهرداد ميناوند
اين يكي ديگر ديدن داشت؛ يك فوتباليست وسط عالم هنر را مي گوييم؛ مهرداد ميناوند هم آنجا بود و بادقت به كارها نگاه مي كرد.
چي شد ه كه آمد ه ايد اين نمايشگاه؟
خب، آقاي كيانيان از دوستان ماست و من هم آمده ام كارهايشان را ببينم.
كارها چطور بود؟
همه آنها فوق العاده  بودند؛ هرچي كه ديدم ذوق بود و خلاقيت. واقعا فوق العاده بودند.
به خاطر رضاكيانيان آمديد يا ديدن كارها؟
نه، آقا هر كس ديگري بود مي آمدم. من خيلي هنر را دوست دارم. من خودم هم كار سنگ مي كنم. سنگ هاي گوشه و كنار را جمع مي كنم و يك چيزهايي مي سازم . مثل همين كه الان توي گردنم است. خودم هم احتمالا نمايشگاه مي گذارم. تشريف بياوريد خوشحال مي شوم.
010008.jpg
بهزاد فراهاني
كارها را چطور ديده ايد؟
با طمأنينه و ابهت خاصي مجسمه ها را نگاه مي كند. خيلي ها هم جلو مي آيند كه با او و همسرش عكس بيندازند يا حرف بزنند.
شما به عنوان بزرگ عرصه سينما و تئاتر ورود هنرمندان اين حوزه را به حوزه تجسمي خوب مي دانيد؟
بله، خوب است خيلي ها كه به ما پز مي دهند بفهمند و بدانند كه ما هم اگر بخواهيم مي توانيم اين كار را بكنيم.
به نظرتان اين همه شلوغي براي كيانيان است يا خود نمايشگاه؟
منظورت از اين سؤال چيست؟ اگر مي خواهي ته اش را در بياوري كه دوستش دارم يا نه، آره دوستش دارم.
شما خودتان كار خاصي در هنرهاي تجسمي مي كنيد؟
من گندم را خيلي خوب پرورش مي دهم. شاگرد هم همين طور. شاگرد هم خوب پرورش مي دهم؛ يكي از شاگردانم مثلا جواني است به اسم پرويز پرستويي.
009981.jpg
بهمن فرمان آرا
وقتي ما رسيديم فرمان آرا داشت مي رفت. از همان دور (آن قدر كه دور و بر كيانيان شلوغ بود) داد زد كه رضا من فعلا مي روم . سرخ شده بود. آمد بيرون ايستاد تا نفسي تازه كند.
به نظر شما اين همه شلوغي به خاطر آقاي كيانيان است يا كارهايشان؟
چه فرقي مي كند؟! مهم اين است كه اين كارها ديده شود و مردم ببينند كه يك تكه چوب كه يك گوشه خيابان افتاده است را هم مي توان يك جور ديگر ديد.
اين چقدر سابقه دار است كه هنرمندان سينما كارهاي تجسمي كنند؟
بله خب، خيلي ها اين كار را كردند. منتها رضا سال هاست كار چوب مي كند و خيلي كار كرده و حالا بعد از اين همه سال يك نمايشگاه گذاشته.
010002.jpg
پگاه آهنگراني
اِ اين دختر بازيگره، واي چقدر معصومه... اسمش چي بود؟ آره، همان، من ترانه 15 سال دارم... البته منظور خانم هاي پشت سري ما از من ترانه... ، پگاه آهنگراني بود. او هم بعد از چاق سلامتي با كيانيان و يك گشت كوتاه در گالري مجبور شد كنار اين و آن تو گرما بايستد و باهاشان عكس بيندازد.
كارهاي آقاي كيانيان را قبلا ديده بوديد؟
بله، البته نه همه اش را.
خودتان چي كار مي كنيد غير از بازيگري؟
دوست دارم توي كار كارتون، فيلمسازي و مستند فعال تر بشوم. يك كار هم آماده دارم كه شايد براي جشنواره برسد.
كارها را ديده ايد؟
نه، اصلا، دارم خفه مي شوم. نتوانستم چيزي ببينم. بايد سر يك فرصت ديگر بيايم با دقت ببينم.

او از نهايت شب حرف مي زند
زودياك آخرين فيلم ديويد فينچر اين روزها روي پرده است. به همين بهانه سراغ اين فيلم، حاشيه هايش و حال و هواي خود فينچر رفتيم
010038.jpg
سعيد جعفريان
فينچر سلطان مسلم بدبيني، فيلم جديدي ساخته است. زودياك فيلم عجيبي است كه براساس يك ماجراي واقعي ساخته شده است؛ ماجراي غريبي كه فقط خود خود فينچر مي توانست آن را بسازد. اين مطلب پنجره اي است كوچك روبه دنياي تاريك استاد، كه سعي كرده ايم در آن به حال و هواي كارهاي او بپردازيم و براي اين كار از يكي از آخرين مصاحبه هاي او با مجلة Esquire كه به بهانة اكران زودياك انجام شده است، كمك گرفته ايم
دنياي سرگرمي و سينما طوري دست به دست شده و به ما رسيده است كه انگار يك جور داروست. مردم به تماشاي فيلم ها مي روند تا به خودشان بقبولانند كه همه چيز روبه راه است. آنها دوست دارند يك همچين فيلم هايي را ببينند. من نمي توانم اين جور فيلم ها را بسازم. اين براي من يك دروغ گويي بزرگ است. توي دنيا هيچ چيزي روبه راه نيست ؛ اينها حرف هاي ديويد فينچر است؛ فيلمساز گوشت تلخي كه تيرگي و خشم از سر و روي تمام فيلم هايش فوران مي كند.
فينچر نه تنها فيلم هاي تلخي مي سازد، بلكه همين طور زهرماري هم فكر مي كند: شما در طول زندگي، روي يك خط مشخص حركت مي كنيد؛ خطي كه هر چند وقت يك بار توسط افراد ديگري قطع مي شود؛ در حالي كه هيچ چيز در مورد شما نمي  دانند؛ چون آنها روي خط خودشان راه مي روند. و ادامه مي دهد: مردم پيش خودشان مي گويند هفت (يكي از همان شاهكارهاي زهرماري استاد) فيلمي راجع به پستي و خفت است. آنها كاملا اشتباه مي كنند؛ چون من فقط روي خط دوم حركت كرده ام، هماني كه گفتم، معني اين فيلم را فقط خودم مي فهمم . و حركت فينچر روي خط خودش، او را به فيلم زودياك رسانده است؛ فيلمي عجيب دربارة يكي از عجيب ترين قاتل هاي سريالي تاريخ. اين  جور حرف زدن فينچر اصلا غيرعادي نيست. فيلم هاي او هم همين طوري اند؛ آثاري كه انگار يك فيلسوف پشت دوربينش نشسته است؛ فيلسوف بدبيني كه از شما به عنوان طعمه استفاده مي كند: من هميشه دوست دارم فيلم هايي بسازم كه ضربه هاي شديد روحي به تماشاگرش بزند؛ ضربه اي كه يك كاري با مخاطب بكند. دقيقا نمي دانم چه كاري، اما دوست دارم همان كاري را بكند كه تماشاگر به آن احتياج دارد . درست است، او با فيلم هايش با ما همين طور رفتار كرده. با ديدن هفت ، باشگاه مشتزني يا بازي سرمان گيج مي رود؛ انگار كه با پتك ضربات كاري اي به ما زده  اند، خسته مي شويم و خشمگين. اين خاصيت فينچر است. انگار او با اين آخري هم مي   خواهد ما را گوشه رينگ گير بيندازد و سر و صورتمان را مشت باران كند.
زودياك هم مثل هفت فيلمي است راجع به يك قاتل سريالي. براي من ترسناك ترين چيز قاتلين سريالي، اين است كه آنها آدم هايي اند كه پشت در خانه تان منتظر شما هستند. مقتول بعدي بدون شك شماييد! و اين خيلي ترسناك به نظر مي رسد؛ تفكري كه برخلاف ميلمان، فينچر دوست دارد با ما قسمت كند: مي دانيد، قدرت دوندگي آدم ها در شب كم مي شود، نمي توانيد درست بدويد. اين درحالي است كه آن حرامزاده توي يخچالش كلي آمپول براي كشتن شما كنار گذاشته است . فينچر اينها را مي گويد و لبخند مي زند آن هم نه براي كنايه و يا طعنه، او از ته دلش مي خندد! و اين طبيعي است براي كسي كه در 8سالگي از پدر و مادرش خواست براي تولدش يا يك تفنگ بادي بخرند يا يك دوربين هشت ميلي متري. و چه خوب شد كه دومي را خريدند والا مشخص نبود چه بلايي سر فينچر دوست داشتني مان مي آمد. فينچر موقع فكر كردن (كاري كه بيشتر وقت ها به آن مشغول است) چشم هايش را ريز مي كند و انگشت هايش را روي شقيقه اش فشار مي دهد.
009915.jpg
معمولا در همين مواقع است كه وقتي حرف مي زند، بيش از حد هيجان زده است؛ وقتي از سياهي فيلم هايش بگويد و از تيرگي بيش از حد اين فيلم آخري مي گويد: ببينيد، شما وقتي كه فيلم مي سازيد، مسئول اين هستيد كه براي احساس تماشاگر راهي پيدا كنيد، خب، راه من ناراحت كردن آنهاست... . او همين حالا هم ناراحت به نظر مي رسد.
ديشب را بالكل پلك روي هم نگذاشته و كمي سردرد دارد. پشت ميزي نشسته است كه بيش از حد بزرگ و سياه به نظر مي آيد. توي كتابخانه اش بيشتر از كتاب، فيلم چيده است كه آن وسط فيلم هاي هيچكاك و كوبريك را در جاي جداگانه اي گذاشته. در كنارة اتاق تلويزيون بزرگي است كه پهلويش يك پلي استيشن و يك xbox ولو شده اند و بيشتر وقت ها با آنها NFL07 (بازي كامپيوتري فوتبال) بازي مي كند: من عاشق استراتژي چيدن هستم . براي فينچر بازي كردن بسيار خوشحال كننده است، اما كارگرداني فيلم هرگز! براي من كارگرداني فيلم مثل بازي كردن يك جور شطرنج 4بعدي است!! كاري كه به نظر من نااميدكننده است. من فيلم مي سازم چون اين كار را دوست دارم. فيلمسازي دردناك است، ترسناك است و من اينها را دوست دارم. و در ادامه از آرزوهاي آينده اش مي گويد، از بازي كامپيوتري اي كه دوست دارد بسازد و اپرايي كه كارگرداني كند. از نسخة موزيكال باشگاه مشتزني و انيميشني كه دوست دارد براي بزرگسالان بسازد؛ فينچري كه از 8سالگي با همان دوربين هشت ميلي متري از مرغ و خروس هاي حياط شان فيلم مي ساخت و روي آن موزيكي را كه دوست داشت، مي گذاشت، فينچري كه در 45سالگي ما را به تاريك ترين زواياي ذهن يك قاتل ديوانه متصل مي كند: مطمئن باشيد از 35سالگي به بعد هيچ صداقتي را دوروبرتان احساس نخواهيد كرد، اما من مي خواهم توي فيلم هايم به آن صداقت برسم. توي زودياك خيلي از صحنه هاي فيلم را در مكان هاي واقعي فيلم برداري كردم؛ همان جاهايي كه قاتل ما ملت را مي كشت؛ يك جاي لعنتي توي سانفرانسيسكو. 4نفر مختلف نقش زودياك را بازي مي كنند (چون هيچ وقت نفهميديم كه كي است) و همه آنها براساس شهادت هاي شاهدان واقعي هدايت شده اند و نه من! و ادامه مي دهد: مي دانيد اين داستان تلخ، كاملا واقعي است. جنايت است اگر ما از آن يك بازي كامپيوتري براي تفريح ملت درست مي كرديم. آن بايد يك فيلم مي شد، يك فيلم فينچري . و نفسش را به شدت بيرون مي دهد و انگشتانش را روي شقيقه اش فشار مي دهد. ساخت زودياك تمام شده است و حالا اكران شده. فينچر در فكر آزار ديگري است...

زودياك واقعي كه بود؟
هيولا هنوز نفس مي كشد...
دومين فكري كه ممكن است بعد از ديدن زودياك يقه تان را بچسبد، اين است: آيا يك همچين چيزي امكان دارد اتفاق بيفتد؟ اما وقتي كه منبع اقتباس اين اثر را درست و درمان بشناسيم اين حس تبديل به يك ترس واقعي مي شود. در اواخر دهة 60 و اوايل دهة 70، سانفرانسيسكو از وحشتي سياه پر شده بود. قاتلي سريالي موسوم به زودياك دوره افتاده بود و هر كسي را كه دوست داشت از دم تيغ مي گذراند. اين تازه شروع حادثه بود. اين هيولاي باهوش غير از اين، نامه هاي متعددي را هم براي پليس هايي مي فرستاد كه به دنبال كشف معماي اين قتل ها بودند؛ نامه هايي بسيار عجيب و گاهي تفسير ناپذير و با امضايي غريب (كه نمونه هايش توي همين صفحه كار شده است)
كه بيشتر از آنكه پليس ها را به سرنخ هاي توپي برساند، گيج شان مي كرد. با انتشار اين نامه ها در مطبوعات بود كه روزنامه ها به خاطر فرم امضاي اين ديوانه كه شبيه علائم ستاره شناسي و اسطرلاب بود به او لقب زودياك (منطقه البروج) دادند: من عاشق كشتن مردم هستم؛ چيزي كه خيلي بامزه تر از تيراندازي به حيوانات در جنگل است؛ چون انسان خطرناك ترين حيوان ممكن است و اين هيجان انگيز است. آره! كشتن بعضي از آنها من را به هيجان مي آورد. وقتي مشغول اين كار هستم، احساس مي كنم دوباره در بهشت متولد خواهم شد!
اگر مي توانيد جلوي كارهاي مرا بگيريد .
*EBEORIETEMETHHPITI.
بعدها سرنخ هاي زيادي به دست آمد و مظنونين زيادي دستگير شدند، اما همگي به تناوب آزاد شدند و هويت آقاي هيولا نامشخص ماند تا در سال 2007 فينچر با يك اقتباس نعل به نعل سراغ اين اتفاق تاريخي برود اما قبل از آن پليس سانفرانسيسكو بعد از 35سال در سال 2004 اين پرونده را مختومه اعلام كرده بود؛ بدون اينكه اثري از قاتل مرموز شب هاي سانفرانسيسكو به دست بيايد و اين يعني اينكه زودياك هنوز زنده است. اين يعني سانفرانسيسكو هنوز در تسخير روح هيولاست.

* معني اين كلمات از نامة زودياك هيچ گاه كشف نشد.

گزارش پشت صحنه زودياك به روايت سانفرانسيسكو كرونيكل
تا مي تواني كثيف تر!
009939.jpg
ترجمه :كاوه مظاهري
تاكسي هاي زردرنگ، ماشين هاي شهرداري كه از داخل يكي شان آهنگ راك شنيده مي شود و ماشين پستي كه رويش جمله مضحك هميشه از كد پستي استفاده كنيد نوشته شده، تمام محوطه پشتي ساختمان كرونيكل را پر كرده اند. هوپ پريش (طراح صحنه) براي اين صحنه، 2500 بسته پستي درست كرده كه روي خيلي هاشان تمبرهاي 6 سنتي آيزنهاور چسبانده شده. مي گويند كه ميليون ها دلار صرف همين جزئياتِ دهه هفتادي شده. حدود يك ساعت به غروب مانده و نور محيط كاملا فينچري است؛ فريادي بلند مي شود: يك بار ديگه .
هريس ساويدس نور صحنه را بررسي مي كند. جيك جيلنهال (يكي از همان دو بازيگر كوهستان بروك بك ) با آن لباس قهوه اي زشت و بدقواره اش دور محوطه چرخي مي زند و پشت يكي از ستون هاي اطراف صحنه مي ايستد و نگاهي زيركانه به چيزهاي دور و برش مي اندازد.
كات و فينچر با فريادش همه چيز را متوقف مي كند. دستيارش داد مي زند: از اول مي گيريم و فينچر مي پرسد: اين واقعا دوره دامپستره؟... اينجا كه بيش از حد تميزه! توضيح بيشتر لازم نيست. همه مي فهمند كه منظورش چيست: داستان توي سال 1978 مي گذرد و جزئيات صحنه فاصله زيادي تا حال و هواي آن سال دارد. عوامل صحنه تعدادي قوطي مقوايي درب و داغان و چند جور خرت و پرت ديگر را مي ريزند گوشه خيابان. همه چيز مثل يك خيابان سانفرانسيسكويي واقعي مي شود.
از اول مي گيريم
ديدن جيلنهال و رابرت داوني جونيور و مارك رافالو در ماشين هاي دهه شصتي و هفتادي در حوالي شهر، آدم را به دوره اي مي برد كه زودياك آدم كش محلة بِي (Bay Area) را تهديد مي كرد.
در اواخر دهه 60 براي اولين بار، نامه هايي از طرف قاتل براي كارآگاه پاول آوري (داوني) و يكي از اعضاي پليس به اسم رابرت گِري  اسميت (جيلنهال) كه قضيه قتل ها حسابي روي اعصابش بود، فرستاده مي شود. گِري  اسميت بعدها همة آن نامه ها را در قالب يك كتاب منتشر مي كند؛ كتابي كه حالا مبناي ساخت زودياك شده.براد فيشر (تهيه كننده) مي گويد: سانفرانسيسكو شهر گران قيمتي است، به صرفه نيست كه كل فيلم را اينجا بسازيم. با اين حال، جاهايي را كه لازم بود توي مكان هاي واقعي باشند، همين جا، توي محلة بِي فيلم برداري كرديم .دون بارت (مدير توليد) 24 درخت بلوط 45 فوتي را با هلي كوپتر به اينجا آورده و كنار خيابان كاشته. وزن هر كدام دست كم 250 كيلو مي شود. يك سيستم لوله كشي زير زميني، آب درختان را تأمين مي كند. حدود 1600 تكه چمن و گل و بوته هم جاهاي مختلف گذاشته شده تا منظره اي كاملا طبيعي به وجود بيايد.وندربيت (فيلمنامه نويس) مي گويد: من پيش نويس اول فيلمنامه را با نااميدي كامل براي فينچر فرستادم. به نظرم او بهترين كسي بود كه مي توانست فيلم را بسازد. خودم را آماده كرده بودم كه يك نه گنده بشنوم، ولي در كمال تعجب او گفت بله . در همين  حال يك ماشين حمل كوكاكولاي دهه هفتادي از پشت وندربيت رد مي شود. او مي گويد كه خيلي از مردم مدعي اند كه مظنون اصلي زودياك را مي شناسند. سال 1978 است. اولين خيابان بين خيابان هاي  هاوارد و ميشن، نزديك ايستگاه اتوبوس. اتوبوس هاي خاكستري در پس زمينه به اين طرف و آن طرف مي روند. راننده هاي شورلت هاي قهوه اي دهه شصتي در حال خوردن برگر و سودا هستند. يك دفعه يكي از شورلت ها كه راننده كوتاه قدي پشتش نشسته، با سرعت زياد وارد صحنه مي شود و تصادف مي كند. فينچر تصميم گرفته كه كل فيلم را با فرمت ديجيتال فيلم برداري كند. او اين بار كمي سريع تر از قبل كار مي كند. بله، درست است. او هم بالاخره سراغ سيستم ديجيتال ويپر (viper) رفت. ويپر باعث شده كه او با كمترين نور هم بتواند كارش را پيش ببرد و همه چيز را با يك Playback ساده كمي بعد از فيلم برداري چك كند. پيش تر، مايكل مان از همين سيستم براي فيلم برداري صحنه هاي شب وثيقه استفاده كرده بود و نتيجه اش حيرت انگيز بود. اما زودياك اولين فيلم  هاليوودي است كه كاملا با اين سيستم فيلم برداري مي شود.دوربين هاي سبك و پروژكتورهاي كوچك باعث شده كه فينچر از همه تركيب بندي هاي دلخواهش استفاده كند. او اين  بار آزادانه تر از دفعات پيش عمل مي كند، هر چند كه هنوز هم فكر مي كند: اينكه مي گويند هزار راه براي كارگرداني يك صحنه وجود دارد، مزخرف محض است. براي كارگرداني يك صحنه فقط دو راه وجود دارد و راه دوم حتما اشتباه است .

فهرست
نامه ها
فهرست
سينما تلويزيون
اكسپتانس، به يك كانديسيون
هندوستان روي سر ملت
داريوش لباس رزم پوشيد
رويدادهفته
ورزشي
تو از كدوم قبيله اي؟
كريس رونالدو سخن مي گويد
آقا فيروز پس از نوروز
۲گل تا آقاي گلي دنيا
رويدادهفته
من خودم هستم؛ حسين كعبي
فاتحان پارك جنگلي
ركاب زدن زير درختان بلوط
لطفا از پيست  بيرون نرويد!
آخرِ هيجان در پيست داغ
پيت استاپ چيست؟
اجتماعي
كسي كه از كتاب آرامش مي گيرد، هيچ چيز آرامش او را به هم نمي زند
زندگي
ما الان 120 كيلو وزن داريم داداش
دزد هم دزدهاي فرهنگي
روزهاي گرم، بازار سرد
رويدادهفته
رازهاي سرزمين من
لنگرگاه مرموز
بد نيست بدانيد
اوضاع اين رشته وخيم است
سينما
فيل هوا كردن در برهوت ايده
همه به ام مي گفتند ديويدبكام!
سيماي كيانيان در ميان جمع
موزه ستاره شناسي
او از نهايت شب حرف مي زند
هيولا هنوز نفس مي كشد...
تا مي تواني كثيف تر!
موسيقي
تموم شد ترانه؟
محمد صالح علا
افشين يداللهي
نيلوفر لاري پور
شاهكار بينش پژوه
يغما گلرويي
روزها
پاريس، برج بي انتها
رستگاري در شرق دور
كوتاه
رويدادها
جهان كوچك
غول خوابيده است
آخرين رفيق
هيولاي مرموز
به خاطر روياهايتان
از عشق و عاشقي تاگيس و گيس كشي
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  سينما  |  موسيقي  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |
|  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |