حرم
وفات حضرت فاطمه معصومهس
۸ ارديبهشت، 10 ربيع الثاني 201 ق
حسنا مرادي
جماعتي از مردم ري خدمت امام صادق(ع) رسيدند و گفتند ما از مردم ري هستيم. حضرت فرمود: مرحبا به برادران ما از اهل قم. آنها گفتند كه ما از مردم ري هستيم. بار ديگر حضرت همان جواب را فرمود. سپس حضرت فرمودند: خداوند حرمي دارد كه مكه است، پيامبر حرمي دارد و آن مدينه است و حضرت علي(ع) حرمي دارد و آن كوفه است و از براي ما اهل بيت هم حرمي است و آن شهر قم است؛ زني از فرزندان من در قم از دنيا مي رود كه اسمش فاطمه، دختر موس(ع) است و به شفاعت او همة شيعيان من وارد بهشت مي شوند.
منبع: منتهي الآمال
رنگين كمان آفتابي من
درگذشت كيومرث صابري فومني (گل آقا)
۱۰ ارديبهشت 1383
پوپك صابري فومني
يادم داد، هر آغازي را با نام خدا. پس به نام خدا
نمي دانم از كدام گل آقا سخن بگويم: گل آقاي پدر؛ گل آقاي رفيق؛ گل آقاي همكار؛ گل آقاي نويسنده يا گل آقاي معلم.
در اين سه سال كه بي حضور ماديش گذشت؛ به او انديشيدم و تصويرش را گم كردم، يا نه. تصويرش آنقدر عظيم است كه در ذهن من نمي گنجد. تلاش مي كنم تا به او برسم، تا بيابمش.
در روزهاي زندگي ام، در كودكي و نوجواني ام، در بحران ورود به اجتماع، در همهمه درس و كار و تجربه، تصويري و خاطره اي از او نيست كه از حضورش، صدايش، آموخته هايش و مهرباني اش خالي باشد. او حضوري بود...هميشگي، مثل آسمان. زمين بي آسمان معني دارد؟! او آسمانم بود، آسماني كه خيال و رؤيايم را شكل مي داد، آسماني كه مي توانستم مثل يك پرنده در آن بال بگشايم، اوج بگيرم، تا بي كران.
پرواز را از او آموختم، با او آموختم، در او آموختم.
تصورش مرا از زمين خاكي، خالي مي كرد. به من مي آموخت كه گام هايت بر روي زمين است، اما نگاهت به آسمان باشد.
سه سال است كه آسمان زندگي ام ابري است. بال هايم شكسته است و نگاهم گيج كه پس كجاست آن رنگين كمان آفتابي من؟!
پاره تن امام
شهادت آيت الله مرتضي مطهري
۱۲ ارديبهشت 1358
مريم برادران
مرتضي 15 ساله بود كه براي ادامة تحصيل به مشهد رفت و 2 سال مقدمات علوم ديني را فراگرفت. سال هاي 1314 و 1315 در خراسان، شايد 2 يا 3 معمم بيشتر پيدا نمي شد. پيرمردهاي 80 ساله و ملاهاي 60 يا 70 ساله، مجتهدها و مدرس ها همه كلاهي شده بودند. درِ تمام مدرسه هاي ديني بسته شده بود.
آن هنگام كه 15 ـ 16 ساله بودم، دربارة هر چيزي فكر مي كردم و راضي نمي شدم الا تحصيل علوم ديني. آن وقت ها فكر نمي كردم كه با اين اوضاع و احوال اين چه فكري است. به مشهد رفتم بعد دوباره به محل خودمان برگشتم. در آنجا هم وضع سخت تر از جاهاي ديگر بود. پدرم كه روحاني و پيرمردي 70 ـ 80 ساله بود را به زور كشيدند و بردند و مكلايش كردند. او هم از پشت بام برگشت و چون لباس [روحانيت] به تن مي كرد، از خانه بيرون نمي آمد. اما من پاهايم را در يك كفش كرده بودم كه بايد به قم بروم. در آن وقت، قم مختصر طلبه اي داشت كه حدود 400 نفر بودند. مادر ما اصرار داشت كه به قم نروم. به همين جهت دايي ما را كه خود اهل علم بود و 10 ـ 20 سالي از من بزرگ تر بود، مأمور كرد تا مرا از رفتن منصرف سازد. در سفري كه با هم رفتيم، هر چه او مي گفت، من جواب منفي مي دادم.
اشتياق او به آموختن در استاد هم شور و شوق ايجاد مي كرد. علامه طباطبايي مي گفت: آقاي مطهري كه به مجلس درس مي آمد، حالت رقص به من دست مي داد از شوق و شعف. مي دانستم هر چه بگويم هدر نمي رود .
شايد كسي كه اصول فلسفه و روش رئاليسم و داستان راستان را بخواند، برايش عجيب باشد كه هر دو به قلم يك نويسنده است. اما او تنها چيزي را كه در كارهايش دنبال مي كرد، پاسخگويي به مسائل اسلامي عصر خودش بود و براي اين كار از فلسفه، داستان، اخلاق، فقه و تاريخ كمك مي گرفت و در همه آنها حساسيت و دقت لازم را به خرج مي داد. آن قدر كه تا آخر با افتخار مي گفت: من از ابتداي جواني تا حال، حتي يك سطر هم ننوشته ام كه بعدا ببينم غلط بوده است. بحمدالله هر چه از همان روزهاي اول تا حالا نوشته ام و انديشيده ام، هنوز هم بر همان عقيده ام .
انتقاداتش به تفكر چپ و نوشتن كتاب علل گرايش به مادي گري برايش دشمن هاي زيادي تراشيد. براي تهديد نوشتند: اي مطهري! ما تو را در دادگاه عدل خود محاكمه خواهيم كرد. آتشي برپا مي كنيم كه از دودش خفه شوي و امضاي خودشان را با جسارت پايش گذاشته بودند؛ سازمان مجاهدين خلق.
نيمه هاي شب با حالي دگرگون از خواب بيدار شد. خواب ديده بود؛ ديده بود كه همراه امام وارد مسجدالحرام شدند. در آنجا در بيت شريف باز شد و پيامبر(ص) از آنجا به طرف آنها آمد و او را بوسيد. بعد با امام صحبت كرد و باز برگشت به طرف او و لب هايش را بوسيد. مي گفت: گرمي لب هاي پيامبر را هنوز روي لب هايم احساس مي كنم .
خودش تعبير كرد كه تغيير بزرگي در زندگي اش به وجود مي آيد. خوابش را دو روز بعد، هنگام برگشتن از جلسه شوراي عالي انقلاب، گروهك تروريستي فرقان تعبير كرد.
آنها به كبوترها شليك مي كنند
گلوله باران بارگاه امام رضا ع توسط قواي روس
۸ ارديبهشت، 10 ربيع الثاني 1330ق
فاطمه عرفاني
ژاندارمري مخصوص خزانه داري كل را كه مورگان شوستر آمريكايي راه انداخت، صداي اعتراض روس ها بلند شد. مي گفتند چرا همة سود قضيه مي رود به جيب آمريكايي ها و هيچ كس به فكر تقسيم برادروار نيست!
اعتراض ها و تهديدها كه به جايي نرسيد، دولت روسيه هم از فرصت استفاده كرد و نيروهاي مستقر در تبريزش را به سمت مشهد روانه كرد. در مشهد از قبل هماهنگ شده بود؛ يوسف خان هراتي و سيدمحمد طالب الحق در شهر دوره افتادند كه ما مشروطه نمي خواهيم و ما احمدشاه را قبول نداريم. محمدعلي شاه به ايران برگشته و ديري نيست كه حكومت را دوباره به دست بگيرد .
از يك طرف نيروهاي روس وارد شهر شدند و ارگ دولتي شهر را گرفتند، از آن طرف، كارِ يوسف خان و دار و دسته اش بالا گرفت؛ هر روز توي شهر راه مي افتادند و كم كم كارشان از صحبت و جلسات سخنراني به هرج و مرج و آشوب و آزار و اذيت مردم رسيد. هر كس را كه مي خواستند دستگير و محاكمه مي كردند.
روس ها هم بعد از اينكه يكي از آدم هايشان دستگير شد، ريختند توي شهر. همين موضوع باعث تعطيلي بازار و گسترش آشوب در شهر شد. قواي دولتي و اوباش درگير شدند. يوسف خان نيروهايش را فرستاد بروند توي حرم. پشت بام هاي حرم را سنگربندي كردند. يك ماه تمام، هر شب تا صبح، اطراف حرم، صحنة درگيري اوباش و دولتي ها بود.
آخرش قواي روس وارد معركه شدند؛ والي را مجبور به استعفا كردند و كنترل شهر را به دست گرفتند. بعد از يك اولتيماتوم چند ساعته با قواي مستقر در حرم درگير شدند. اول گنبد و باقي قسمت هاي حرم را با توپ گلوله باران كردند. بعد هم به بهانة متفرق كردن اشرار، مردم عادي و زائراني را كه به حرم پناه برده بودند كشتند. تا چهار روز حرم دست روس ها بود. خيلي از اشياي نفيس و قيمتي حرم در همين مدت به بانك روس منتقل شد. درنهايت با تهديد روس ها متوليان حرم اعلام كردند كه هيچ چيز از اموال حرم كم نشده و كل ماجرا فقط براي جلوگيري از اقدامات اشرار و حفظ امنيت شهر بوده است.
باز هم آتش زد جدايي
تولد محمد حسن رهي معيري، ترانه سرا
۱۰ ارديبهشت 1288
فرخنده ملكي فر
از يك خانوادة سرشناس بود و درس خواندة مدرسة دارالفنون. پدرش كه قبل از تولد او از دنيا رفت، نويسنده بود و نسبش به بايزيد بسطامي مي رسيد. محمدحسن رهي معيري بعد از تمام شدن درسش در پست هاي دولتي مشغول به كار شد. اما چيزي كه از او يك شاعر ساخت، عشق دوران نوجواني اش بود. محمدحسن چهارده ساله، عاشق دختري شده بود كه شش سال از خودش بزرگ تر بود! وقتي دختر با يك پيرمرد پولدار ازدواج كرد، او اولين شعرش را گفت. تا آخر عمر هم ازدواج نكرد و هر وقت مادرش از زن گرفتن صحبت مي كرد، مي گفت: زن داري و شاعري با هم جور درنمي آيند.
رهي فقط همين يك تخلص را نداشت. با زاغچه، شاه پريون، حق گو، گوشه گير و... براي مجله هاي طنز آن زمان شعرهاي انتقادي مي نوشت. مي گويند او تقريبا براي هر حادثة سياسي، چندين شعر گفته است.
غير از اين ها شعرهاي عاشقانة رهي كه در مجله ها چاپ مي شد، توجه آهنگسازها را جلب كرد و همكاري او با آهنگسازها آن قدر زياد شد كه بعدها سرپرست برنامة گل هاي رنگارنگ شد. بيشتر ما رهي را از روي ترانه هايش مي شناسيم؛ شد خزان، من از روز ازل، نواي ني، ياد ايام و...
معيري به جز شعر، با موسيقي هم به اندازة كافي آشنا بود و به همين خاطر است كه تصنيف هايش روي آهنگ ها به خوبي مي نشيند. هنوز هم گاهي ترانه هايي با شعرهاي او ساخته مي شود و ما هنوز هم شعرهاي او را زير لب زمزمه مي كنيم.
شكسته شكسته نويس
سنگ قبر درويش در تخت فولاد اصفهان
درگذشت درويش عبدالمجيد طالقاني
۱۰ ارديبهشت 1150 ش
احسان رضايي
بايد خودت قلم و مركب دستت گرفته باشي و پيش چند تا استاد خط رفته باشي تا بفهمي كه چرا همه اسم اين درويش را با اعجاب و تحسين و البته كمي هم حسادت ياد مي كنند. هيچ كس ديگري مثل او نتوانسته خط شكسته بنويسد و به عقيده خيلي ها، ديگر هم نمي تواند.
درويش عبدالمجيد با خط شكسته كاري را كرده كه ميرعماد با نستعليق. همه خوشنويس هاي بعدي جز تقليد از اين دو استاد، كار ديگري نكرده اند. سيدغلامرضا گلستانه، خوشنويس اصفهاني اوايل قاجار كه مي گويند نزديك ترين خط را به درويش دارد، جايي نوشته است: آنچه با رقم (امضاي) درويش مي نويسم، چون صفحه زر از دست هم مي ربايند و در هر قطعه كه رقم خويش مي گذارم، از بي طالعي پشيزي نمي خرند .
درويش مجموعه روش ها و شكل هاي قبلي خوشنويسي شكسته نستعليق را گرفته و با نبوغي كه معلوم نيست از كجا آورده بوده، آنها را تكميل كرده، آنها را كنار هم چيده، آنها را به تركيب، شكل، كليت يا هر چيز ديگري كه اسمش را بگذاريد رسانده؛ يك تركيب، شكل يا كليت واحد و منسجم و كامل و زنده. با چنان ظرافتي، اريب و معكوس و ريز و پياپي نوشته است و با چنان مهارت و استادي اي كه انگار خطش زمزمه ترانه اي باشد، انگار كه نوعي ذكر باشد؛ نوعي ذكر آرام و پيوسته كه مدام بالا و بالاتر مي رود.
قطعة زير شكسته نويسي يكي از غزليات حافظ است:
اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاك آن وادي و مشكين كن نفس
درويش عبدالمجيد با وجود عمر كوتاهش يكي از
پركارترين خوشنويسان بود و در عين حال از بهترين ها.
درگذشت درويش عبدالمجيد طالقاني استاد خط شكسته نستعليق
۱۰ ارديبهشت 1150 ش
درويش شرح حال چنداني ندارد. معاصرانش چيزهايي كلي نوشته اند مثل اينكه رفيقي بوده است خليق و مهربان و حريفي ظريف و نكته دان . چون كه واقعا هم چيز چنداني نداشته اند كه بنويسند. جواني بوده است از خانواده اي روستايي و گمنام كه دائما هم گرفتار بيماري سل بوده و همين بيماري نمي گذارد 35 سال بيشتر عمر كند. زادگاهش، طالقان برايش بس نبوده و به اصفهان مي آيد كه هر چند ديگر پايتخت نبوده اما هنوز بزرگان علم و هنر و همين طور غرور مردمش باقي بوده. تجربه هاي مختلفي مي كند. مدتي سراغ درس و بحث مي رود، مدتي هم درويش نعمت اللهي مي شود. خيلي زود مي فهمد كه براي اين كارها ساخته نشده. مي رود سراغ شعر و هنر و آن نبوغ عجيبش را آزاد مي كند. از اشعارش چند بيتي معروف شده: نه من به بندگي خواجه اي دگر راضي/ نه خواجه ام روشِ بنده پروري داند . و چنان قطعه هاي خطي نوشته كه آدم مي ماند چطور چنين شاهكارهايي در اين، در عين تنگدستي و بيماري و مشقت روزگار ، خلق شده اند. پاي خيلي از كار هايش عباراتي مثل اين را مي شود ديد: در عين بي حالي، جهت مشغولي خاطر تحرير شد . و بعد امضا مي زده است مجيد يا درويش به يادگار راه رفته اش. گاهي هم مي نوشته شكسته شكسته نويس.
از دوستت دارم ها
تهران-1328
تولد سيمين دانشور/ 8 ارديبهشت 1300
سيمين دانشور
... و زنم سيمين دانشور است كه مي شناسيد. اهل كتاب و قلم و دانشيار رشتة زيباشناسي و صاحب تأليف ها و ترجمه هاي فراوان. و در حقيقت نوعي يار و ياور اين قلم. كه اگر او نبود چه بسا خزعبلات كه به اين قلم درآمده بود.
بديهي است كه اين جمله ها را جلال آل احمد گفته است. ديگر غير از اين ها چه چيزهايي بايد گفت؟ مثلا اينكه سيمين دانشور متولد 1300 است و شيرازي. يا اينكه مادرش هنرمند بوده و پدرش پزشك. يا مثلا ماجراي ازدواج اش با جلال كه در اتوبوس اصفهان -تهران با هم آشنا شده اند و اين قضايا. بعد هم مي شود كلي كتاب ترجمه شده و تأليفي از او رديف كرد؛ و عنوان هاي دهان پركن دانشگاهي. ولي به جاي اين حرف ها تكه اي از نامه هاي سيمين را در سفر آمريكايش به آل احمد برايتان مي آوريم از كتابي با همين نام.
جلال عزيزم، الان دوشنبه 3نوامبر است. صبح امتحان داشتيم و بدبختانه كمي دير پا شدم. هر طوري بود خود را به مدرسه رساندم و امتحانم را دادم. حيرت خواهي كرد، باوجود شب بيداري ديشب تمام سؤالات را بي كم و كاست نوشتم. ما تراژدي ها و كمدي هاي يونان قديم را تمام كرده بوديم. از هر كدام دو يا سه نمايشنامه خوانده بوديم و تاريخ تحول اين نمايش ها را. بعد از امتحان به خانه برگشتم كه نامه ام را تمام كنم و پست كنم و چه ديدم؟ نامة محبوب تو عزيزم را. الان اشك در چشمم است. چه كاغذي و چقدر آن مورد تنها رفتن تو به تپه هاي زرگنده شبيه تنها رفتن خودم به جنگل بلوط(Oakwood) بود. يك روز تنها به جنگل رفتم و بي اختيار به ياد تو افتادم و آن قدر گريه كردم كه نگو. بعد به خانه برگشتم. ديدم اگر همين طور گريه كنم، عقل از سرم پرواز خواهد كرد. هيچ كس هم خانه نبود. عاقبت توي راهرو يك دختر فيليپيني به اسم پسيتا را ديدم. رفتم به او گفتم بيا پهلوي من و تسلي ام بده كه آمد. الهي من بميرم براي شوهر تنها و بي كسم. قربان عكست بروم. همين عكس را مي خواستم. چقدر قشنگ شده اي و چقدر قشنگ هستي. نگهش خواهم داشت و با خود به ايران مي آورمش. اما جواب سؤالات تو: وزنم 133پوند، قدم 168، حالم متوسط و از دوري تو نزار. عكس فرستاده ام. در حال حاضر به ياد آن روز هستم كه با هم به همان تپه هاي زرگنده رفتيم. يك روز جمعه بود. خاله برايم خواستگاري، به گمانم به اشارة مادرم، پيدا كرده بود. خواستگار از قوم و خويش هاي شوهرش بود و من تو را خبر كردم و تو هم آمدي و كاسه كوزة خاله و خواستگار را به هم ريختيم. حالا مي داني كه آن خواستگار همكار مهم مصدق است. اگر يار و ياور پيرمرد باشد مي بخشمش. بعد با هم رفتيم روي تپه ماهورهاي زرگنده گشتيم و زيردرختي نشستيم. تو روي درخت يادگاري كندي... چطور خيال مي كني من تو را نشناخته ام؟ تو را خيلي خوب هم شناخته ام و از كلية ضعف ها و قدرت هاي شخص تو هم اطلاع دارم و همچنين از ضعف ها و قدرت هاي خودم. در اين دنيا گل بي عيب خدا نيافريده و غير از خدا هيچ كس مطلق نيست و اگر آدمي بگويد من مطلقم، بدان كه آدم هشلهفي است. تو عصبي هستي، زود از كوره درمي روي، عكس العمل فوري حساب نكرده نشان مي دهي اما در عوض قلبي طلايي داري. مهر داري و در مهرورزي استادي. پاك و صادق و سرراست و صريح هستي اما بيشتر صفات هم تو و هم من، گذشته از توارث، ريشه در محيط خانوادگي و محيط اجتماعي و سياسي دارد و وقايعي كه بر هر دومان گذشته. خود من شاهد عواقب انشعاب تو از حزب توده بوده ام. يادت است در دماوند، شب به خانه مي رفتيم، از يك بالاخانه به طرفمان سنگ و آجر پرتاب كردند و فحش هاي چارواداري دادند و تو خودت را حايل من گرفته بودي كه سنگ به من نخورد؟ چه مي گفتند؟ بدانشعابي و خيلي بدتر از اين ها. تو مي خواستي بروي بالا و بزن بزن راه بيندازي و من با التماس نگذاشتم. يادت است آن شب در خانة ملكي آن جوجه فكلي كه ته دلش توده اي مانده بود، چقدر به تو بد و بيراه گفت؟من درآمدم گفتم آقاي محترم من خيال دارم زن اين مرد بشوم، بس بكنيد. يكي از حضار هم همين را گفت. و او گفت مخصوصا اين حرف ها را مي زنم كه چشم و گوش اين زن باز بشود. و من گفتم پس حسوديتان مي شود و او گفت خيال نكنيد شما هم تحفة نطنزي هستيد. و تو عزيز دل من گفتي براي من كه تحفه است. خلاص. (قربان تكيه كلام هاي خاص خودت مي روم: همين، والسلام، خلاص، الخ و غيره) مهم در اين دنيا شدت درجة مقاومت آدم هاست. تو مقاوم هستي. اما هيچ كدام صددرصد نمي توانيم خودمان را از شر گذشته و وقايع و اوضاع حال خلاص بكنيم. مي دانم الان خواهي گفت باز رفت سر منبر. بگو. دوستت دارم و اگر يك بار ديگر هم به دنيا بيايم باز زن تو مي شوم.
نواده ظريف تراكتور
تولد فروچيو لامبورگيني، طراح ماشين
۸ ارديبهشت۲۸، آوريل 1916
سيداحسان بيكايي
رفته بود تا از انزو فراري سؤال كند چرا ماشين مدل فراري اش در سرعت هاي بالا دچار مشكل مي شود، اما آقاي انزو فراري حاضر نشده بود او را ببيند و گفته بود: به اين پسر بگوييد برود سراغ همان تراكتورسواري، ماشين سواري به او نيامده .
فروچيو لامبورگيني همين كار را كرد. به كارخانه تراكتورسازي اش برگشت اما با اين ايده كه ماشيني بسازد تا حال آقاي فراري را بگيرد. با كمي دستكاري روي موتور فراري و اضافه كردن يك قطعه از موتور تراكتور، او توانست 40كيلومتر به سرعت ماشين اضافه كند و همين عملا جرقه توليد نوع جديدي از ماشين هاي اسپرت و گران قيمت شد كه در سال۲۰۰۵ مدل گالارادوي آن، لقب زيباترين ماشين سال را به خود اختصاص داد. فروچيو لامبورگيني كه از طريق توليد تراكتورهاي قدرتمند و صادرات آنها پول و پله اي به هم زده بود، سال 1963در روستاي سنت آگاتا در نزديكي بولونيا اولين كارخانه لامبورگيني را با نيت توليد ماشين هايي كه ركورد سرعت را بشكنند، به راه انداخت. به زودي و با كمك طراحي فوق العاده ماشين ها و ابتكارات عجيب و غريب مثلا نوع باز شدن درها، بازار ماشين هاي لوكس را قبضه كرد. اگرچه چند سال بعد به علت انصراف خريدار عمده آمريكايي تراكتورهاي لامبورگيني، كارخانه ورشكست شد و فروچيو مجبور به فروش آن به كارخانه آلماني كرايسلر شد كه آن هم بعدها به فيات و سپس آئودي فروخته شد، اما هنوز هم بعد از چند دست گشتن كارخانه و بي سر و صاحب شدن آن، لامبورگيني، لوكس ترين ماشين به حساب مي آيد و داشتن آن آرزوي خيلي از آدم هايي است كه دستشان به دهانشان مي رسد. در كليپ هاي ويدئويي هم نشان دادن لامبورگيني و عكس انداختن كنار آن بسيار با كلاس محسوب مي شود. نمونه اش همان بنده خدا كه هي مي گويد ناز نكن!
من خواب صلح مي بينم
تولد يانيس ريتسوس، شاعر يوناني
۱۱ ارديبهشت، 1 مي 1909
آيدا اقصايي
اگر منتظريد مثل داستان زندگي اغلب روشنفكرهاي قرن بيستم بخوانيد كه يانيس ريتسوس هم حقوق خواند و انصراف داد و رفت سراغ ادبيات و روزنامه نگاري، بعد چون به شام شبش محتاج بود در يك كارخانه كاري دست و پا كرد ولي به خاطر علاقه ا ش به هنر، شب ها هم تئاتر بازي مي كرد، سخت در اشتباه ايد! فرانسوي نبود كه يوناني بود! آن هم يونان 1909 تا 1990؛ يونان خشونت و آشوب، يونان جنگ جهاني دوم، زير حملة موسوليني (1940) كه تا ملت خواستند به خودشان بجنبند، اين بار توسط ارتش انگليس اشغال شد (1948) و باز عرق ملت خشك نشده مملكت افتاد دست حكومت سرهنگ ها (1967-1971). نه اينكه ريتسوس الزاما زندگينامه متفاوتي داشته باشد؛ در چاپخانه كار مي كرد. يك دليل ساده هم بيشتر نداشت: سل ؛ همان سلي كه برادرش را در كودكي كشت و خودش را هم از 18سالگي مبتلا كرد. بالاخره هم زهرش را ريخت؛ نگذاشت يانيس جوان برگه سلامتي از دولت بگيرد. بنابراين اصلا اجازه نداشت كه در مشاغل درست و حسابي فعاليت كند. به همين خاطر با آن همه استعداد، روانه كار در چاپخانه تئاتر شد. همان جا هم تئاتر بازي مي كرد ولي سياهي لشكر. در همان فضا بود كه با حزب كمونيست جوانان يونان آشنا شد و اولين مجموعه هاي شعرش، تراكتور و هرم ها را چاپ كرد؛ اشعاري كاملا در چهارچوب فتوريسم ماياكوفسكي . بخش عمده اي از بهترين سال هاي زندگي ريتسوس در تبعيد گذشت، آن هم درست در اوج دوراني كه اشعارش در زمينة آهنگ هاي ساختة تئودوراكيس ، آهنگساز شهير يوناني، جاي خود را در ميان تودة مردم باز مي كرد و به مبارزاتشان جهت مي داد. تبعيد اولش از 1948 تا 1952 طول كشيد. در اين 4 سال شعرهايش را در تكه هاي كوچك كاغذ مثل پاكت سيگار مي نوشت و در بطري هايي زيرِ زمين چال مي كرد. محتواي اين بطري ها دست به دست چرخيدند تا بالاخره در 1957 توسط يوناني هاي مقيم بخارست به چاپ رسيدند. اين طوري بود كه دنيا به موقع ريتسوس را شناخت و همين باعث شد تلاش هاي لوئيس آراگون ، پابلو نرودا ، پيكاسو ، برتراند راسل و ديگران در نهايت باعث نجات و آزادي او شود. وگرنه، هيچ بعيد نبود كه چند سال بعد، دنيا مي نشست به مرثيه سرودن در سوگ يك لوركا ي ديگر. ريتسوس تا 81 سالگي كه تسليم بيماري سل شد، زندگي كرد و از صلح سرود: صلح خواب كودك است/ صلح نان داغ است بر سفرة جهان/ صلح زماني است كه پدر از سر كار مي آيد با دستاني پر از ميوه/ و عرق هايي بر پيشاني مانند كوزه كنار پنجره/ برادرم دستت را به من بده/ صلح همين است و نه چيز ديگر .
دلاري كه نبود
درگذشت سرجو لئونه
۱۰ ارديبهشت، 30 آوريل 1989
سعيد جعفريان
آفتاب سوزان، لب هايي ترك خورده، كلاه هايي خاك گرفته و تفنگ هايي حساس كه حتي باد را هم شكار مي كنند؛ وسترن! همة آن چيزي كه سرجولئونه را بيشتر با آن مي شناسيم. اما اين تمام قصه نيست: عاشق سينه چاك سينما بودم و وسترن هم جزئي از سينما. اما عشق واقعي من نوآر بود. هاكس، هامفري بوگارت، خواب بزرگ و... و اين اعترافي تاريخي بود؛ اعترافي عجيب از يك ايتاليايي خوش قلب و حراف كه ژانر وسترن را زير و رو كرد. شايد وضعيت بي سر و سامان آن زمان سينماي ايتاليا و پولي كه نبود، او را وادار به وسترن بازي كرد و دومين فيلم او، يك وسترن شد؛ فيلمي براي فرار از بحران مالي آن زمان؛ فتح گيشه. اتفاقا نام طنازانه اي هم كه لئونه براي فيلمش انتخاب كرد، كاملا با وضعيت آن زمان منطبق بود: به خاطر يك مشت دلار. فيلم، هم خوب فروخت و هم كلينت ايستوود را چهره كرد. اما به علت اختلاف بزرگي كه بين لئونه و شركت فيلمسازي جولي، تهيه كنندة آن پيش آمد هيچ پولي به لئونه نماسيد! از اين رو ساخت فيلم بعدي اش بيشتر از آنكه نشانه علاقه مندي او به سينماي وسترن باشد، يك جور انتقام شخصي از تهيه كننده بود. به عنوان آن دقت كنيد كه چطور ماجرا را داد مي زند: به خاطر چند دلار بيشتر !
اما گاوچران ها او را تسخير كرده بودند. آن قدر با اين ژانر شيطنت كرده بود كه به همين سادگي ها نمي توانست از آن دست بكشد. او با فيلم هاي شجاعانه اش (كه بعدها به خاطر توليد در ايتاليا به وسترن اسپاگتي معروف شدند)، به كلي، ژانر وسترن را در هم ريخت و با قواعد آن بازي كرد. فيلم هايش پر بودند از شخصيت هايي كثيف و رولورهايي كه فقط به خاطر پول صدايشان در مي آمد؛ فيلم هايي كه آدم خوب يا بد در آن ها بي معني بود و تفاوت درستي بين قهرمان و ضدقهرمان در آن ها نبود. اين براي لئونه دلپذيرتر از مردانگي و اجراي عدالت مي نمود: هميشه مي گويند وقتي مردي هفت تير به دست به يك مرد با وينچستر مي رسد، كار هفت تير به دست تمام است، اما توي فيلم هاي من اين طور نيست. اين جوري هم خودم لذت مي بردم و هم مردم... . با اين ياغي گري ها، لئونه به خوب، بد، زشت رسيد؛ ساختارشكن ترين وسترن ممكن آن زمان؛ تنها وسترني كه دوئل نهايي اش به جاي 2 نفر، 3نفر را به جان هم مي اندازد!
زمان گذشت و لئونه خيلي دير به عشقش رسيد و خيلي دير فيلم نوآر ساخت و چه نوآري! روزي، روزگاري آمريكا ، يك فيلم تمام لئونه اي بود: اين مطمئنا فيلم لئونه است! اين فيلم يعني خود من. اين فيلم ها را فقط زماني مي توانيد بسازيد كه پخته شده ايد. وقتي كه موهايتان سفيد شده و دور چشمانتان را چروك گرفته است ؛ فيلمي كه داستان سرراستي ندارد، آفتابش سوزان نيست و هيچ گاوچراني تويش وول نمي خورد تا سيگار برگ هاوانا بكشد. هر آنچه هست، رفاقت است و عشق و نوستالژي كه ذهن خلاق يك پيرمرد به ما هديه كرده است؛ اثري با يك پرسش بزرگ: لئونه پدر وسترن اسپاگتي است يا يك عشق نوآر محض؟ شايد جواب اين باشد: لئونه فقط يك فيلم ساخت؛ روزي روزگاري آمريكا.
پيرزن
تولد گلداماير
۱۳ ارديبهشت، 3 مي 1898
حسين وهابيان
۱۷ مي 1948، وقتي بن گورين با خونسردي تشكيل دولتي يهودي در خاك فلسطين را اعلام كرد، همه فكر مي كردند كشورهاي عربي در همان چند ساعت اول بساط صهيونيست ها را جمع مي كنند. ملك عبدالله جوان، پادشاه اردن، فرماندة اعراب در اين زمان بود و اردن بيشترين مرز و اشتراك فرهنگي را با فلسطين داشت. اميد فلسطيني ها به اردن بود. اما بن گورين و اسرائيلي هاي ديگر خيالشان راحت بود. گلدا ماير تازه از اردن برگشته بود و با عبدالله توافق كرده بود كاري به كار اسرائيل تازه تأسيس نداشته باشد. گلدا در اين زمان رئيس ادارة سياسي حزب بن گورين (ماپاي) بود و قبل از تأسيس اسرائيل كار وزير امور خارجه را مي كرد. بعد از يك سال سفير كشور جديد اسرائيل در شوروي شد. گلدا اصالتا روسي بود. او در 1898 در كي يف به دنيا آمده بود. هشت ساله بود كه با خانواده اش به ايالات متحده رفت. در سال 1921 و پس از انسجام صهيونيست ها ، گلداي 23ساله به فلسطين آمد و در تشكيلات بن گورين فعال شد.
يك سال بعد بن گورين، گلدا را وزير خود كرد؛ وزير كار. سابقه او در دفتر سياسي باعث شد تا در دولت بعدي بن گورين وزيرخارجه اسرائيل شود. او تا 1966 و حدود 10 سال و در زمان جنگ هاي اعراب و اسرائيل، ديپلمات هاي اسرائيلي را در دنيا اداره كرد. همه فكر مي كردند گلداي 68 ساله ديگر به پايان عمر سياسي خود رسيده. ولي در انتخابات بعدي او به عنوان رهبر حزب كارگر پيروز شد و بالاترين مقام سياسي امنيتي اسرائيل شد. اسرائيلي ها گلدا را مرد مي دانند. او اسرائيل را مثل بن گورين اداره مي كرد ، با زور و ترور. جنگ رمضان در 1973 نتيجه افراطي گري او بود. اسرائيلي ها هرچند عاقبت توانستند مقاومت اعراب را درهم بشكنند، اما او را مسئول خسارات جنگ مي دانستند و كميتة مسئول رسيدگي شكست هاي اسرائيل در جنگ، خانم نخست وزير را مقصر دانست. پس ازجنگ، اسرائيلي ها ديگر پيرزن محبوبشان را نمي خواستند. گلدا استعفا كرد و خيلي زود در دسامبر۱۹۷۸ مرد.