- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۱۱۳ - شنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۸۶ - - Apr 21, 2007
docharkhe
توضيح:
همان طور كه مي بينيد صفحه نامه ها از اين شماره تغييراتي كرده كه حتماً خودتان با ديدن صفحه ها متوجه ماجرا شده ايد. اين بخشي از قول ما به شما براي ايجاد تغييرات بود. اين روند تا نيمة ارديبهشت تكميل خواهد شد. مهم ترين اش هم اين است كه حجم صفحه ها زياد شده. تغيير كرديم چون مي خواستيم شما ارتباط بيشتري با ما داشته باشيد و ما هم با شما. پس زودتر دست به كار شويد و يادداشت ها، پيشنهادها و انتقادهاي خودتان را برايمان بفرستيد. فقط چند تا نكته را فراموش نكنيد:
۱ - تا جايي كه امكان دارد اي ميل هايتان را پينگليش ننويسيد.
۲ - توي نامه ها و اي ميل هايتان شماره تماس خود را هم بنويسيد.
۳ - حتي الامكان مطالبتان مختصر و مفيد باشد.
منتظريم.

نامه ها
javan@Hamshahri.org
بازتاب ها
008781.jpg
موسيقي پشت ديوار كيه؟
شماره۱۱۰ صفحه 32
اولين جرقه هاي موسيقي رپ مثل بسياري از ژانرهاي ديگر از دل فقر و تبعيض به وجود آمد و از تضاد و از اختلاف طبقه اجتماعي و از تفاوت رنگ. در واقع رپ، موسيقي عجيب و غريبي نبود، يك جور ريتميك حرف زدن بود، آن هم با زبان خياباني. رپ را سي ان ان سياهان مي نامند؛ يك اعتراض آمريكايي بود به نژادپرستي و مشكلات اجتماعي آمريكا.

محمد حسين زادگان‎/ با سابقه اي كه از مجله مي دانستم، فكر كردم مطلب پشت ديوار كيه؟ كه تو شماره۱۱۰ چاپ شده بود، حتما بايد چيز قابل توجهي باشد. ولي نبود، يعني اصلا نبود... راستش پرونده هاي ديگر تو موضوعات مختلف - حالا با بالا و پايين - همگي از يك پختگي نسبي برخوردار بودند. اما از اين يكي... اصلا خوشم نيامد. انگار كه اين يكي خيلي عجولانه اطلاعاتي كه خيلي عجولانه به دست آورده را، مي خواهد بگويد. من فكر مي كنم لااقل به خاطر رشد طاعوني رپ هاي فارسي زبان و استوديوهاي زيرزميني، شايسته بود كه خيلي مفصل تر، شكيل تر و مهم تر از همه مستندتر عمل مي كرديد! نه مثل يك مقاله كه همه اش بر اساس نقل قول هاي بي نام و نشان نوشته شده...
يكي از شتباهات فاحش اينكه، هيچ وقت 051، به عنوان يك قطب شناخته نشده و نخواهد شد. چون كه فقط يك تقليد بچه گانه از 021 بود و حرفي كه خيلي آزارم داد اين بند بود: بيچاره امينم و توپاك بيت مي سازند و جانشينان خلف آن ها در ايران به سبك خوانندگان لس آنجلس، روي آن كلام فارسي مي  گذارند و نسخه فارسي آهنگ هاي معروف را با كلام سطحي خود ارائه مي كنند . متأسفم براي آقاي رئوفي با نعمت پور. اين كه بگوييم كلام سطحي، درست نيست... چون اين ها هر دو به خاطر بي شرمي هايي كه در متن هايشان وجود دارد اصلا قابل مقايسه با هم نيستند. نه رپ فارسي، نه رپ آمريكايي. يك كم انصاف داشته باشيد. البته اين شامل آهنگ هايي كه داراي بيت مستقل و اصطلاحا دي جي اختصاصي هستند، نمي شود. چون بعضي هايشان واقعا ارزشمندند و حرف هايي براي گفتن دارند، مثل آلبوم جديد هيچ كس، آهنگ هاي ياسر، سالومه و تعداد اندكي از آهنگ هاي رضاپيشرو.
به نظرم اين جريان و پديده كه يك سالي مي شود كه به شدت همه نوجوان ها و جوان ها را گرفته، مي طلبد كه يك پرونده درخور همشهري جوان تهيه بشود.
دو تا صاحب نظر، دو تا موسيقي دان، اصلا دو تا از همين رپ ها را بياريد و حرف آن ها را هم بشنويد. اين جوري خيلي يك طرفه است.

دوست عزيز! خوب مي دانيد كه رپ فارسي اولا موسيقي غيررسمي است و همين حجم مطلب براي اين مسأله كافي به نظر مي رسيد. كلام اغلب آهنگ هاي رپ داخلي، بسيار بچه گانه و سطحي است. خيلي از متن هاي اين آهنگ هاي فارسي، مبتذل تر از آهنگ هاي بي ادبانه خوانندگان رپ خارجي هستند. ضمن اين كه اين مطلب، كلام تمام خوانندگان رپ را سطحي نخواند و فقط بعضي از آهنگ هاي آن ها را اين طور معرفي كرده است. البته آهنگ هاي ياسر هم خيلي به نرخ روز و معمولي اند.
ضمنا همين جا از آقاي اشكان شعبان پور هم كه در تهيه مستندات اين مطلب به ما كمك كردند و نامشان در آن شماره به اشتباه اشكان نعمت پور درج شد خيلي ممنونيم. مجيد رئوفي
008784.jpg
روزها‎/ جهان ميان دو جنگ
شماره 109 صفحه 48
ما درست از زمان جنگ سرد، جهان سومي شديم؛ وقتي كه دنيا به دو جبهه تحت نفوذ غرب و تحت نفوذ شوروي تقسيم شده بود. آن هايي كه خود هيچ كدام نبودند شدند جهان سوم . جنگ سرد هر چند يك جنگ واقعي نبود، ولي براي آن بيش از هر دو جنگ جهاني قبلي هزينه شد و سلاح ساخته شد. جنگ سرد، جنگي بود كه در آن نه خود سلاح ها، كه تهديد به استفاده از سلاح ها حرف اول را مي زد. هيچ جنگي رخ نداد، اما ترسش 45 سال با بشر بود؛ از سال هاي 1945 تا 1991 ميلادي. جنگ سرد به بهانه تعيين مرزهاي كمونيسم و جبهه غرب در اروپا شروع شد، اما تمام جهان را تحت تأثير قرار داد.
محمود ماهكي / از مطلبي كه درباره جنگ سرد داشتيد چنين برمي آيد در دهه 50 در آمريكا دو نفر به جرم كمونيست بودن اعدام شدند. تا جايي كه من اطلاع دارم در تاريخ معاصر آمريكا كسي به جرم سياسي اعدام نشده است. اگر مي شود اسم اين دو نفر را با ذكر جزئيات چاپ كنيد.
آن دو نفر، جوليوس و اتال روزنبرگ، زوج بازيگر تئاتر بودند كه در 19ژوئن 1953 در زندان سينگ سينگ نيويورك اعدام شدند. ماجرا از اين قرار بود كه وقتي شوروي بمب اتم خودش را رو كرد و آمريكا فهميد كه ديگر تنها قدرت اتمي جهان نيست، جست وجو براي جاسوسي كه فكر مي كردند اطلاعات ساخت بمب را به روس ها داده شروع شد. يكي از كساني كه دستگير شده بود، ديويد گرين گلس بود كه يك تكنسين ساده در پروژه ساخت بمب اتم آمريكا بود. او براي رد اتهام از خودش، اسم خواهرش اتال و شوهرخواهرش جوليوس روزنبرگ را پيش كشيد. اين دو نفر، كمونيست بودند و مي شد ماجرا را به آن ها چسباند. در جريان بازجويي ها هيچ چيزي به دست نيامد جز همين كمونيست بودن و عاقبت هم روزنبرگ ها اعدام شدند. توي اينترنت اگر دنبال دو كلمه Rosenberg و Execution (اعدام) بگرديد، حتي فيلم اعدام اين زوج را هم پيدا خواهيد كرد. احسان رضايي

يادداشت ها‎/ تريپ: فسلخ
شماره 110 صفحه 6
در دورة فست فودها، قطارهاي سريع السير، بزرگراه ها، موبايل ها، پيام هاي كوتاه و... واژه ها بايد امروزي باشند. بايد به روز باشند تا باقي بمانند وگرنه ديگر كسي حوصله شرح و بسط طولاني و كلمات مشعشع و ادبيات كهن را ندارد.

علي فروتن‎/ همكار محترم شما در يادداشتي به فوايد استفاده از كلمات اختصاري اشاره كرده و از ورود اين كلمات به جهت صرفه جويي در لغت ابراز خوشحالي كرده بودند. اما مسأله اين است كه ما تا كي بايد پيرو بي چون و چرا و بدون تفكر الگوهايي باشيم كه هر روز نمونه جديدي از آن ها وارد جامعه ما مي شود؟ آيا ما مجاز هستيم كه هر كلمه بي معني را با هدف صرفه جويي در لغت و زمان و يا راحتي گوينده استفاده كنيم؟ آيا نبايد قبل از اين كه اين كلمات را به زبان بياوريم به معني آن ها فكر كنيم؟ صرف فراگير شدن هر عبارتي، مجوز استفاده از آن است؟
بايد بپذيريم كه نحوه صحبت يك قوم، بخشي از فرهنگ آن قوم است. آيا گذشتگان ما از اختراع كلماتي چون خفن و... عاجز بوده اند؟ مطمئنا نه! اما آن ها براي فرهنگ گفتاري خود ارزشي فراتر از آن قائل بوده اند كه آن را به قيمت راحتي گفتار و صرفه جويي در لغت بفروشند. شايد اگر پيشينيان ما نيز مانند ما فكر مي كردند امروز چيزي به اسم زبان فارسي در اختيار ما نبود.
در ديد وسيع تر گسترش ديدگاه هاي تساهل و ساده انگاري - به خصوص در مورد مسايل فرهنگي و ارزشي - خطري است كه جامعه ما را تهديد كرده و مي كند. استفاده از كلمات بي معني براي رساندن مفهوم، در ظاهر بي مشكل مي نمايد، اما نشانگر سطحي نگري و راحت انگاري در مورد ارزش هايي است كه پس از هزاران سال و با مشقت فراوان به دست ما رسيده است. به جاي اين كه خيلي راحت بگوييم مشكلي نيست، براي يك بار هم كه شده از دلايل همين عدم مشكل صحبت كنيم، از دلايل اين كه چرا راحت از هر چيزي پيروي مي كنيم؟
پيروي از چيزي كه علمي در مورد آن نداريم به صراحت در قرآن كريم نهي شده است. اگر به طور دقيق نگاه كنيم رفتارهايي را در جامعه مي بينيم كه نشان مي دهد بسياري از ما پيرو بي چون و چراي چيزهايي هستيم كه منشأ آن را نمي دانيم.
پوشيدن لباسي كه بر روي آن عبارت مضحك يا زننده اي درج شده يا عكس شخصيتي منفي نقش بسته است، پيروي از الگوي لباس پوشيدن گروه هاي منحرف غربي، گوش دادن به موسيقي اي كه مفهوم و محتواي آن براي شنونده نامشخص است و بسياري نمونه هاي ديگر كه به اسم مد رايج شده است، بيش از آن كه نشان دهنده تفكر خاصي باشد، نشان از بي تفكري است كه گريبان جامعه امروز ما را گرفته است. بياييد دعا كنيم، تلاش كنيم و باز هم تلاش كنيم تا بدانيم از چه و كه پيروي مي كنيم كه اگر مسير را بدانيم هيچ گاه به خطا نخواهيم رفت.
008682.jpg
شماره 111 شماره ويژه عيد
حسين آدينه‎/ سلام. نمي گويم شماره ويژه عيد۸۶ مجله بد بود. خيلي هم خوب بود. ولي من توقع خيلي بيشتري از همچين شماره اي داشتم. (چقدر پرتوقع؟!) يك كم حدس مي زدم طبق معمول يك سي دي هم رويش باشد، اما نبود. 300تومانش را دادم و گرفتم. با عكس روي جلدش كه اصلا حال نكردم. يكي از بچه هاي تحريريه را سياه كرده بوديد انداخته بوديد توي يك تنگ بزرگ! توي بخش چهره ها و پديده ها در سال،۸۵ تو بخش درگذشتگان، به نظرم كم لطفي كرده ايد و تو آن بخش اسمي از زنده ياد خانم پوپك گلدره نبرده ايد. درست است كه توي بخش سينما و تلويزيون، توي بحث سريال نرگس، ذكر كرده ايد، اما... در ضمن توي بخش اجتماعي هم، اتفاقات ديگري مثل قضاياي كاريكاتور مانا نيستاني نيز مهم بود! از اين بخش هم كه خارج بشويم، توي بخش پرونده نوروزي دهه،۸۰ اگر ماجراي حادثه هواپيماي C130 را هم مي گفتيد خوب بود. از همه مهم تر همان طور كه تو شمارة۱۱۰ گفته بوديد، توقع داشتم در بخش راهنماي نوروزي، همه فيلم هاي سينمايي همه شبكه ها به همراه روز و ساعت پخش آن ها را بنويسيد، نه بهترهايش را. اگر ساعت پخش سريال ها را هم مي گفتيد ديگر مي شد نور علي نور! از انتقادها كه بگذريم، اين شماره خيلي تعريف ها هم داشت. به نظر من موضوع هاي: بي  اس ام اس نموني، خودروهاي 86، شوكت هيولا با فصل چيدن تمشك هايش، گفت وگو با هوشنگ مرادي كرماني و مهدي باقربيگي، گفت وگوي علي دايي و نيكي كريمي، توضيح راجع به سريال هاي طنز عيد، عيدانه به روايت سوم شخص، سبك زندگي و خيلي چيزهاي ديگر . خيلي خيلي عالي بود.

۱ - در بخش چهره ها و پديده هاي اجتماعي، موضوع كاريكاتور مانانيستاني با عنوان به خير گذشت چاپ شده بود.
۲ - فيلم هاي سينمايي را به خاطر كمبود جا فقط مجبور بوديم در دو صفحه كار كنيم، براي همين بهترين ها را از ديد همشهري جواني  ها انتخاب كرديم.
۳ - تا آخرين لحظاتي كه ما مجله را مي بستيم ساعات پخش سريال هاي نوروزي مشخص نبود. حتي نشريه سروش كه متعلق به خود صدا و سيماست هم اغلب نمي تواند اطلاعات دقيق مربوط به ساعت پخش برنامه ها را منتشر كند.
008778.jpg
سينما/مسخره  كن، جايزه بگير
شماره 108، ص 26
چند وقت پيش فيلمي در سينماهاي آمريكا اكران شد كه علي رغم توهين هاي بي سابقه اي كه به ملت قزاقستان كرده بود با فروش طلايي مواجه شد و منتقدان را هم راضي كرد. بورات يك گزارشگر معروف در قزاقستان است كه براي يادگيري فرهنگ آمريكايي و انتقال آن به كشورش به سرزمين كابوي ها مي رود. بورات آن قدر نديد بديد است كه فكر مي كند كه توالت فرنگي هتل يك كاسه پر از آب مدرن است كه مي تواند سر و صورتش را با آن بشويد. اين فقط يكي از صحنه هايي است كه مثلا مي خواهد كودن بودن ملت قزاق را به تصوير بكشد.

رعنا الماسي‎/ شما كه اين همه از فيلم بورات انتقاد كرده ايد يك نگاه به دورو برتان بيندازيد. اگر خوب نگاه كنيد مي بينيد كه تلويزيون و سينماي ما پر از بچه شهرستاني هايي ست كه از صدتا بورات بدترند. وقتي هموطن نسبت به هموطن يك همچين نگاهي دارد، واي به حال غريبه ها!

پيشنهادها
محمد خيرآبادي‎/ ساري:
پس لرزه هاي پرونده دستمزدهاي اهالي سينما هنوز وجود دارد و به نظر مي رسد شما هم از اين لرزش هاي قابل پيش بيني لذت مي بريد. البته هر رسانه اي به سوي لرزاندن جامعه با خبرهاي عامه پسند (نگفتم زرد) و كنجكاوي برانگيز پيش مي رود. و به همين علت هم از پس لرزه هاي آن لذت مي برد. اما فقط به يك علت تصميم گرفتم اين نامه را براي شما بنويسم. احساس كردم حالا كه شما اين قدر به آمار و ارقام علاقه نشان داده ايد (نه فقط در پرونده دستمزدها)، حيف است اين قدر در اولويت سنجي بي دقت باشيد. من چند تا آمار و ارقام آورده ام كه دوست دارم بدانم كدام يك از آن ها آن قدر بي اهميت بوده كه تا حالا لزومي نديده ايد كه به آن ها بپردازيد:
۱- سرمايه ايرانيان مقيم خارج حدود 800 تا 1000 ميليارد دلار يعني حدودا معادل 30 سال صدوركالاهاي نفتي و غيرنفتي ايران با بالاترين قيمت برآورد شده است.
۲- جذب هر فرد تحصيل كرده با مدرك كارشناسي ارشد يا دكترا از كشورهاي جهان سوم براي كشورهاي صنعتي يك ميليون دلار سود دارد. درحالي كه طبق برآورد سازمان  ملل هر كشور به طور متوسط براي هر فرد بايد بين پنج تا بيست هزار دلار هزينه كند تا به يك متخصص تبديل شود. (اين آمار را به پيوست اين خبر بخوانيد: از هر هجده ايراني كه از سوي دانشگاه براي كسب تخصص راهي غرب مي شوند تنها سه نفر به ايران بازمي گردند.)
۳- اكونوميست پيش بيني كرد در سال 2007، رشد اقتصادي ايران از 5 درصد به 6/4 كاهش مي يابد ولي معاون اقتصادي سازمان مديريت مي گويد رشد ايران در سال بعد به 7 درصد مي رسد.
۴- سازمان ميراث فرهنگي كشور به شهردار مراغه اجازه داده مجتمع تجاري در فاصله 25 متري برج هاي دوقلوي مراغه كه از زمان مغول برجا مانده، بسازد؛ درحالي كه حريم اين برج ها 75 متر است. (مي دانم كه الان فكر مي كنيد بابا برج ها را ولش، پاسارگاد و بيستون را بچسب، اما وقتي سازمان ميراث فرهنگي خودش مجوز اين طوري بدهد والا درد دارد. هرچند شما به اين پاسارگاد هم نپرداخته ايد.)
من فكر مي كنم بايد در سنجيدن اولويت ها دقت كرد. نمي دانم چرا اين مسائل از نظر شما حتي ارزش دو صفحه در مجله را نداشته؟ آن وقت شما براي پركردن مجله درمورد سايت يوتيوب و رابرت دنيرو پرونده درمي آوريد و با محمود بصيري و پسر يك جراح مصاحبه مي كنيد. من محمود بصيري را حتي از رابرت دنيرو هم بيشتر دوست دارم، اما مهاجرت نخبگان و وضع اقتصادي كشورم و ميراث فرهنگي ام براي من از هر دوي آن ها مهم تر است.

حامد صديقي:
دوتا پيشنهاد دارم؛ يكي براي سبك زندگي؛ درمورد آدامس مطلب بنويسيد.
يكي هم براي ويژه نامه؛ اگر يكي از ويژه نامه هايتان را به معرفي 100تا سايت خوب اختصاص بدهيد، خيلي عالي مي شود. وب سايت هايي كه شايد كسي زياد با آن ها كار نكند، اما از لحاظ كاربردي حرف ندارند.

حسين عامريان
يك خورده هم به موسيقي سنتي بها بدهيد. صفحه موسيقي همه اش شده پاپ. اگر مي توانيد (مگر مي شود نتوانيد. از شما هر كاري برمي آيد.) يك مصاحبه با همايون شجريان داشته باشيد. يك پيشنهاد ديگر: در صفحه موسيقي، خانواده هنرمند كامكارها را معرفي كنيد. جامعه موسيقي بدون آن ها انگار چيزي كم دارد. درمورد استاد شجريان هم كه هرچي بنويسيد وظيفه تان را انجام داده ايد!
در صفحه راهنما هم بد نيست كه يك ستون را به اخبار موسيقي اختصاص دهيد.

كوتاه ازميان نامه ها
سايه شايان مهر:
راستش من تازگي ها (از شماره 104 به بعد) ديگر نمي توانم جلد مجله را دوست داشته باشم. مثلا عكس روي جلد شماره 109 بي كيفيت بود. علي رغم اين كه ممكن است براي بعضي ها جذاب باشد.
دوم اين كه من پيشنهاد مي كنم وقتي توي مجله از اسم هاي خارجي - مخصوصا در بخش روزها - استفاده مي كنيد، اصل لغت را هم به صورت زيرنويس يا توي پرانتز ذكر كنيد اين طوري ما باسوادتر مي شويم و توي خواندن هم اشتباه نمي كنيم.

كورش امجدي:
سال نو مبارك. ان شاءالله كه امسال هم چراغ مجله تان پرنور بماند و آگهي ها بيشتر از اين پيشروي نكنند!
يك سؤال از آقاي رضايي داشتم؛ آمار حوادث و اتفاقات روزها را از كجا گير مي آورند؟

مناسبت هاي خارجي را از سايت دايره المعارفي Wikipedia و مناسبت هاي ايراني را از چندين منبع مختلف مثل بخش امروز در تاريخ خبرگزاري مهر، سايت تقويم تاريخ صداوسيما، سالنامه ادبيات ايران، تقويم سينمايي مجله فيلم و... مي گيريم. احسان رضايي

سيد هانيه سادات رضوي:
فكر مي كنم اين روزها خيلي سرتان شلوغ است. چون خيلي اشتباه تايپي در مجله تان زياد شده. در چند شماره قبلي، اشتباهات، تعدادشان كم و كوچك بودند. اما شماره۱۱۰ در صفحه 11، در قسمت پيام كوتاه اسم كوچك خانم انسيه شاه حسيني را اسپند شاه حسيني تايپ كرده بوديد. البته اگر خودتان بوديد يك تمشك به اين اشتباه مي داديد، ولي ما به دليل اين كه شما را خيلي دوست داريم، دلمان نمي آيد همچين كاري را بكنيم و همچنين در صفحه 39 در خط،۸ مسجد را سجد تايپ كرده بوديد، البته گفتم، ما شما را خيلي دوست داريم فقط براي پايين نيامدن سطح كارتان مي گوييم، در شماره 109 در صفحة روزها، در قسمت شهيد مصطفي چمران، از متني خيلي ابتدايي و بي  حوصله نگاشته شده و تقريبا 20بار از كلمة بود استفاده كرده بوديد. در عوض در شمارة،۱۱۰ كه راجع به سفرة هفت سين مطلب نوشتيد، خيلي كامل و خوب بود.

مهديه طاهرخاني
روزها را حذف نكنيد! من كلا براي اين تماس گرفتم كه نوشته بوديد سال جديد تغيير مي كنيد. هيچ صفحه اي را حذف نكنيد. همه صفحات خوب است، به خصوص صفحه روزها و كتاب. من خيلي خوشحال ام كه با مجله شما كتاب خوان شدم. خيلي از نويسنده ها را نمي شناختم. من همه مجله را مي خوانم؛ آن قدر دقيق كه زير خيلي از مطالب خط مي كشم. بخش موسيقي، خبرها و بقية بخش ها خوب است. از همه نويسنده ها تشكر كنيد. سطح آگاهي من با مجله تان بالا رفت.

سارا حقيقي / گوهردشت كرج
همه كيوسك هاي گوهردشت و خود كرج را گشتم و شماره عيدتان گيرم نيامد. تو رو خدا يك فكري براي اين توزيع تان بكنيد. چقدر وعده سرخرمن مي دهيد.
نامه هاي شما را خوانديم:
محمد مولانا (خوشحاليم كه پسنديديد)، محمد خيرآبادي (يادداشت)، علي درجازيني (يادداشت)، طاهره نيري، سحر بختياري، هادي فلاح پيشه (ممنون از عكس هاي زيبايتان)، سيد ذبيح ا... ابراهيمي (يادداشت)، مهدي مهرپويان، س. وحداني، م مسيح، محمد حسين نيكوپور، معصومه باقريان (اشتباه نمي كنيد)، نيما محمدي، شيما. ش، س.ش و فريده سروش.

يادداشت ها
تعطيلات عيد خود را چگونه گذرانده ايد
صابري / شيراز
صحنة اول:
هر شغلي، مزايايي دارد و معايبي. كارمند بانك كه باشي بايد در روز 28اسفند تا بعدازظهر و ساعات ابتدايي شب، در بانك بماني براي بالانس كردن حساب ها. رئيس بانك كه باشي، كار تا نيمه هاي شب طول مي كشد. اما درعوض، براي عيدي، اسكناس هاي نو و تانخورده است با شماره سريال هاي پشت سر، از 50 توماني بگير تا 2000 توماني. براي عيدي، اسكناس هاي 5 هزار توماني است كه هنوز هيچ كس رنگش را هم نديده...
صحنة دوم:
۲ فرزند كوچك خانواده، 8 و 10 ساله، پول هاي نو را به رخ هم مي كشند. مادر كه انتظار تولد فرزندي را مي كشد، با لبخند، چشم به دري دوخته كه پدر، رئيس بانك، از آن وارد خانه مي شود.
پدر كه رئيس بانك است و تعطيلاتي هم نداشته، براي 4 روز آخر تعطيلات، قول مسافرت به خانواده داده. همه چيز بوي عيد دارد و بوي بهار...
صحنة سوم:
۸ فروردين 1386، خانواده اي كه منتظر بازگشت پدر از بانك است...
ظهر، ساعت 11:30، خبري در سراسر شهر مي پيچد: سرقت مسلحانه از بانك ملت، با كشته شدن رئيس بانك، به ضرب يك گلوله، به پايان رسيد...!!!
فرزند كوچك خانواده، تا قبل از عيد، پدري داشت كه رئيس بانك بود. بعد از عيد، پدري ندارد...
اين بود تعطيلات عيد ما...!

ترديدهاي بزرگ
م. پورمحمدي
قاعده اي شده براي خودش. فعلا كه اين طوري است. مهندسي بخواني، گاهي هم پزشكي يا يك رشته ديگر. بعد برداري بروي بازيگر شوي يا نويسنده يا روزنامه نگار يا موزيسين. بقيه ياها را هم تو بگو... يا چي؟ يا هر چي كه قرار بوده بشوي اما، اما دير فهميده اي. فراواني اش اگر بالا نبود جاي تعجب نداشت.
مي گفتيم بالاخره بعضي ها هم كمي كه بيراه رفتند، راه را پيدا مي كنند. اما گفتم كه قاعده اي شده اين روزها. حالا يكي مي گويد خوب چه عيبي دارد؟
طرف، هم آقاي مهندس است، هم... خب، عزيز من بودجه مملكت را برداري حداقل چهارسال صرف خودت كني بعد بروي سراغ... از طرفي زيباترين سال ها را، زيباترين موقعيت ها را - دانشجويي را مي گويم - جوري براي پايانش انتظار بكشي كه انگار انتظار اتمام حبس را مي كشي. شايد بخشي از مشكل، ريشه در دبيرستان داشته باشد. وقتي آن جا يادت ندهند چگونه خودت را، استعدادت را و علاقه ات را بشناسي. وقتي آن جا يادت ندهند كه اگر به راهي اطمينان پيدا كردي، جسارت قدم گذاشتن در آن را داشته باش، وقتي يادت ندهند... پس نمي شود نقش سيستم آموزشي پيش از دانشگاه را نديده گرفت.
حالا من مي گويم آمديم و يكي خودش را و مسيرش را شناخت، وقتي رشته هاي دانشگاهي كه قرار است راه اين آدم از آن ها بگذرد، آن چيزي نيست كه بايد باشد، كه اصلا زمين تا آسمان فاصله دارد، وقتي هيچ پويايي در آن ها نيست، من هم باشم باز مي روم سراغ همان رشته هايي كه اگر چه راه من نيستند، اما در حيطه خودشان به  آن چه بايد باشند، نزديك اند. من هم كه كارشناس نيستم، اين چيزها را خودم لمس كرده ام. بقيه اش هم با آن هايي كه اهلش هستند. ما فعلا غصه مي خوريم. اميد كه فردا ديگر اين غصه ها را نخوريم.

كتاب هايي براي خواندن
سحر سليمي
فكرش را بكن؛ تو يك روز حسابي خسته كننده و بعد از كلي تو صف ايستادن، بالاخره اتوبوس مي آيد و تو هم خوشبختانه يك جايي بغل پنجره براي خودت پيدا مي كني، تا مي نشيني انگار يه چيزي جلويت برق مي زند: اوّل فكر مي كني اشتباه كردي، ولي بعد كه دقت مي كني مي بيني يك سبد گذاشته اند كه تويش دو سه تا كتاب است و رويش هم با آرم شهرداري نوشته اند سبد كتاب شهر. كلّي ذوق مي كني كه حالا ديگر لااقل تا خانه حوصله ات سر نمي رود.
سوار اتوبوس مي شوي. پنج شش نفر بيشتر نيستند. يك جا مي نشيني و بر مي گردي كه كتاب را برداري كه يكهو مي بيني اي دل غافل! سبد را خالي كردند! هر چي سرك مي كشي مي بيني همه سبدها خالي است كه يكهو چشمت مي افتد به يك صندلي (هماني كه روي چرخ اتوبوس است و كمتر كسي حاضر است رويش بنشيند) كه بغلش يكي از همين كتاب ها جا خوش كرده و دارد صدايت مي زند كه بيا من را بخوان! بعد كّلي نقشه مي كشي كه در فرصت مناسب جايت را عوض كني و كتاب را برداري و بخواني كه يك دختر از آن طرف اتوبوس داد مي زند: كتاب را بدهيد به من! و خانم بي خبر از همه جا ،كتاب را به او مي دهد تا او در كمال پررويي جلوي چشم همه  آن را توي كيفش بگذارد! تو هم كه از عصبانيت مثل كارتون ها دارد بخار از گوش هايت بيرون مي زند، مي گويي:
- خانم! اين كتاب ها را نگذاشته اند كه ببريد، بايد بخوانيد، بعد بگذاريد سرجايشان.
- شما نمي خواهد جوش بزني، دلم خواسته برداشتم.
- يعني چي؟ كتاب ها مال همه است. شايد يكي خواست بخواند؟
- حالا اين همه كتاب از اين اتوبوس برداشته اند، اين آخري هم سهم ما، چي مي شود مگر؟!
هنوز دهنت را باز نكرده اي كه مادرهاي عروس محترم(!) دور بر مي دارند كه حالا اين را بگذار بردارد! حالا بايد براي پنج شش نفر آدم هاي ده پانزده سال بزرگ تر از خودت توضيح بدهي كه پول اين كتاب ها از جيب  خودتان مي رود و بگذاريد مردم كتاب بخوانند و از اين حرف ها... ولي سعي و تلاش بي فايده است، مخصوصا كه بين كل كل ما، دختره تو ايستگاه مورد نظر پياده مي شود. حالا تا خانه چي كار مي كني؟ آخر انصاف است؟ مگر شهرداري چقدر بايد پول من و شما را بريزد تو جوي آب؟ بنده هاي خدا كلّي خلاقيت نشان داده اند و خواسته اند سرانه مطالعه كشور را از دو دقيقه لااقل به سه دقيقه افزايش بدهند، بعد يكي از اين لامپ ها بالاي سرشان روشن شده كه بياييم براي مردم كتاب بگذاريم بخوانند مجاني! (مستحضر هستيد كه مردم شريف ايران چه علاقه وافري نسبت به هر چيز مفت و مجاني دارند؟!) بعد امثال اين ها براي اين كه موقع خانه رفتن دست خالي نباشند، كتاب ها را كش مي روند!
بندگان خدا كه ديگر نمي توانند كتاب ها را غل و زنجير كند! (اگر اطلاع داريد كه كتاب ها چگونه غل و زنجير مي شوند با شهرداري تماس بگيريد!) طفلكي ها! فكر كرده اند ملّت عزيز متوجه مي شوند كه كتاب ها براي خواندن است نه دزديدن!

حقيقت پنهان بين كلمات سياه
مسعود مقدم
درد شديدي تو كمرش احساس مي كرد. از وقتي تو چاپخانه به اش گفته بودند كه بايد پاي دستگاه برش كار كند و دسته هاي 22 كيلويي كاغذ را بالا و پايين كند، ديگر شب ها با درد مي خوابيد.
ولي خب چاره اي نداشت. خيلي وقت ها ياد آن جمله مي افتاد. يك وقتي تو يك سخنراني از كسي شنيده بود: بعضي به دنيا مي آيند كه سروري كنند و بعضي به دنيا مي آيند كه بنده باشند و بردگي كنند . با اين حساب او حتما براي بردگي به دنيا آمده بود.
اول كه توي چاپخانه مشغول شده بود همه چيز برايش تازگي داشت. متن كتاب هاي در حال چاپ را مي خواند، به طوري كه حتي يك خط هم جا نمي انداخت. اما كم كم آن قدر به اش فشار آمد كه ديگر اين چيزها برايش اهميتي نداشت. چون تمام ماه از 8 صبح تا 5 بعد ازظهر كار مي كرد فقط براي صد هزار تومان.
همه چيز تكراري شده بود. صداي دستگاه ها كه اولش مثل آهنگ هاي حماسي بود. حالا شده بود وز وز پشه تو شب هاي خستگي كه مخ آدم را سوراخ مي كرد. بارها شنيده بود، به اش گفته بودند و فكر مي كرد بين اين كلمات سياه، حقيقت خفته؛ يعني مي شد جواب اين همه درد را وسط اين همه كلمه پيدا كند؟
تمام ماه 8 صبح تا 5 بعدازظهر فقط براي صد هزار تومان، تمام ماه.

فهرست
يادداشت
 يادداشت هاي بچه هاي تحريريه همشهري جوان
گزارش
گارانتي سيخي چند؟ / گزارشي از بازار مغشوش
گوشي موبايل
ميز را خوب بچين! / با حميدرضا رنجبر
درباره ريزه كاري هاي كار تشريفات
دلم مي خواد به اصفهان برگردم! / روايتي از حضور
چهار آلماني كه مي خواستند نوروز را در ميان ما بگذرانند
سبك زندگي
جا نداري؟ بيا اين جا بنويس‎/ همه چيز دربارة
راه انداختن يك وبلاگ
سينما و تلويزيون
بوي خوش گيشه / اخراجي ها بالاخره فيلم خوبي است
يا نه؟
ورزش
در بارگاه سلطان! / يك شب با علي پروين و خانواده اش در ويلاي لواسان
غرور سيري ناپذير‎/ روماريو و تشنگي براي
زدن گل هزارم
جهان
امسال نوبت كيست؟‎/ دربارة ديكتاتورهاي زندة دنيا
كتاب و ادبيات
اسماعيل در اغما‎/ ملاقات با اسماعيل فصيح
رمان نويس ايراني در بيمارستان
آخرين پادشاه رمان‎/ دربارة كورت ونه   گات نويسنده اي
كه دوستش مي داشتيم
موفقيت
يك دو سه... حركت!/ چم و خم هاي خلاق بودن
ايران شناسي
زيبا، عميق، مرگ آور‎/ گشت و گذار در غارهاي ايران
گالري
خنده هاي كليدي / يك ايده متفاوت براي
جشنواره كاريكاتور
مهمان هفته
خالي بندي براي بقا‎/ يادداشتي از حميدرضا صدر
روزها
ولادت امام حسن عسكري(ع)
درگذشت سلطان محمود غزنوي
تولد قيصر امين پور
تولد امين الله رشيدي
درگذشت سهراب سپهري
آزادسازي جزيره هاي قشم و هرمز، شكست كامل پرتغالي ها در خليج فارس
شكست حمله نظامي آمريكا به ايران در طبس
تولد كاكا
تولد آل پاچينو
درگذشت مارك تواين
تولد آلن دالس، رئيس اسبق سيا
نابغه بودن يا نابغه نبودن؛ مسأله اين است / ويليام شكسپير
در آستانه چهار صد سالگي
رويداد هفته
زندگي
سينمايي
ورزشي
راهنما
سينما/تلويزيون
كتاب/هنر
رايانه/بازي

فهرست
توضيح:
نامه ها
فهرست
سينما تلويزيون
پشت پرده يانگوم
اين چه سيصدي است؟
با بيننده راحت ايم
رويدادهفته
ورزشي
آقاي رئيس جمهور! به داد برس
تايسون در كنار شاپورخان
روزهاي خوش آقاي بهمني
هنوز هم درس مي خوانم!
رويدادهفته
در بارگاه سلطان!
مامان نصرت، باباي ممد مايلي رو برد!
غرور سيري ناپذير
جهانگردي كوتوله از قطر تا آمريكا
تالار افتخارات
قدم زدن در جاده پادشاه
اجتماعي
انسان براي ماندن آفريده شده نه نابود شدن
زندگي
نبودنت فاجعه، بودنتم اذيته
آتش نشاني عمومي در نمايشگاه كتاب
عطف به ماسبق خلاف قانون است
رويدادها
رازهاي سرزمين من
زيبا،عميق مرگ آور
سينما
بوي خوش گيشه
حسن و عيب
بوي باقالي مي آيد
خدا پوزشان را زد!
يك فيلم جمع و جور بامزه
مي  خواهيم بخنديم. همين!
جمع اضداد
خوب، بد ... هر دو زشت
جرات يا قدرت؟
از اين خبرها نبود
تاريخ تحول
نوع عجيبي از سينما
اگر عشق فيلم بود
روزها
درگذشت انسل آدامز، عكاس
نابغه بودن يا نابغه نبودن؛ مسأله اين است
شاكسپير نايب السلطنه
شكسپير هميشه عاشق
رويدادها
جهان كوچك
امسال نوبت كيست؟
پارادوكس پاراد
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  سينما  |  روزها  |
|  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |
|  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |