- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۱۱۳ - شنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۸۶ - - Apr 21, 2007
docharkhe
اسماعيل در اغما
نويسنده نام آشناي دهه شصت، در حالي كه منتظرانتشار بيست ودومين رمانش بود راهي بيمارستان شد
008982.jpg
عكس ها: محمدمهدي زابلي
اسماعيل فصيح: آخرين كتابم كتابي است كه چاپ نمي شود. شايد خيلي ها اين طوري نباشند، اما كتاب هاي من به جانم بسته است
ملتي هستيم ما! هميشه بايد يكي بميرد يا حداقل توي بيمارستان بستري بشود و حالش حسابي وخيم شود و كار از كا ر بگذرد تا ما تازه يادش بيفتيم. براي معروف شدن بايد مرد. ؛ اين ضرب المثل را انگار مكزيكي ها براي ما گفته اند. چند نفرمان قبل از مرگ عمران صلاحي، سراغ كتاب هايش رفته بوديم؟ و چند نفرمان تازه بعد از رفتن رسول ملاقلي پور يادمان افتاد كه چه مرد نازنيني بوده؟ و كداممان قبل از اين كه مهدي آذريزدي توي بيمارستان بخوابد، رفتيم سراغش و به روي خودمان آورديم كه چه حقي به گردنمان دارد؟ بيماري و بدحالي و مرگ آدم ها براي همه ما هشداردهنده و يادآوري كننده است؛ همه، از مردم عادي و خواننده هاي ادبيات گرفته تا ما جماعت مطبوعاتي. اين بار هم ما سراغ اسماعيل فصيح و كارهايش رفتيم چون كه سكته مغزي، راهي بيمارستان شركت نفت اش كرده و همه، يكباره نگران حال او و وضعيت ادبيات معاصرمان شده ايم و يادمان افتاده كه چقدر رمان نخوانده داريم.
زهرا سپيدنامه

حالش خوب نيست. مي گويند سكته مغزي كرده. حرف زدن برايش مشكل است و با اين همه وقتي بحث به كتاب هايش مي كشد انگار جاني تازه مي گيرد. اسماعيل فصيح الان دو هفته اي مي شود كه مهمان بيمارستان نفت است. روزها پريچهراعتمادي، همسرش، كنارش مي ماند و شب ها نوبت دانشجوها است. خلاصه اين كه استاد در اين شرايط هم تنها نيست و اتاقش مملو از گل هايي است كه دانشجويانش برايش آورده اند.
روزهاي بيمارستان كند و كشدار مي گذرد؛ اين كه مجبور باشي مرتب استراحت كني و به هيچ كدام از كارهاي ديگرت نرسي. من الان اگر خانه بودم با سه تا ناشرم تماس مي گرفتم، چهار تا دانشجويم را راه مي انداختم. آزاد بودم ولي اين جا... بيمارستان براي مردي مثل اسماعيل فصيح كه با 72 سال سن هنوز به اندازه كافي مشغله دارد، بيشتر به يك زندان مي ماند تا مكاني براي درمان. خداخدا مي كند تا زودتر مرخص شود تا بشود برود پي زندگي اش و پيگير كار آخرين رمانش باشد. آخرين رمان فصيح، تلخكام است كه در واقع ادامه رمان جاويدان است. رمان تلخكام الان 9 ماه است كه منتظر مجوز است و ان شاءالله همين روزها به دنيا مي آيد. مي گويند علاقه فصيح به رمان هايش به حدي است كه به خاطر توي صف ماندن رمان  آخرش سكته مغزي كرده است. پريچهر اعتمادي، همسرش مي گويد: اين آخرين كتاب خيلي روي اسماعيل فشار مي آ ورد. خودش مي گويد اگر اين كتاب درنيايد ديگر دست به قلم نمي برد . خود فصيح هم روي اين حرف پافشاري مي كند: هميشه گفته ام آخرين كتابم كتابي است كه چاپ نمي شود. شايد خيلي ها اين طوري نباشند، اما كتاب هاي من به جانم بسته است، نمي توانم دوري هيچ كدامشان را تحمل كنم.
كتاب هاي فصيح مثل خانواده اش هستند. از خانواده كه مي پرسي لبخندي به لب مي آورد و مي گويد: 34 تا بچه دارم؛ يكي شان دختر است و الان ساكن شيكاگوست. يكي ديگرشان الان استاد زبان است و در كرج ساكن است. باقي شان هم توي كتابفروشي ها ولو هستند. آخري شان هم قرار است همين روزها متولد شود!
اما خانواده آقاي فصيح در حال حاضر شامل همسر 62ساله اش مي شود كه اولين خواننده آثارش هم هست. من اولين خواننده اجباري آثار اسماعيل هستم. اسماعيل متعلق به زماني است كه نويسنده ها هنوز كتاب هايشان را با مداد مي نوشتند؛ عصر طلايي نزديكي نويسنده و نوشته. تمام نوشته هاي اسماعيل را من مي خوانم و تايپ مي كنم، بعد به ناشر مي دهم. كتاب هاي اسماعيل را دوست دارم. اگر حتي مجبور به خواندنشان هم نبودم باز هم به عنوان يك طرفدار و مشتري پر و پاقرص كتاب هايش، همچنان آثارش را مي خواندم.
فصيح معتقد است بچه ها راه خودشان را رفته اند و شايد كمي از دنياي او و پريچهر دور افتاده اند.
فصيح در ميان نويسندگان امروزي هنوز نويسنده محبوب خودش را نيافته، اما كارهاي شهره وكيل و زويا پيرزاد را بيشتر از بقيه مي پسندد: من تقريبا 34 تا رمان دارم و هنوز هم ترجيح مي دهم اغلب شب ها يكي از رمان هاي خودم را بخوانم و به خواب بروم! از ميان نويسنده هاي نسل خودش، صادق چوبك و احمد محمود را دوست دارد. با اين همه نويسنده رنگارنگ فرنگي، هنوز ارادت خودش را به همينگوي حفظ كرده است.
فصيح اين روزهاي بازنشستگي را تا انتشار كتاب جديدش در استراحت مي گذراند. خودش مي گويد به بازسازي جسم و روحش مي پردازد: اين البته مال قبل از اين  است كه پايم به بيمارستان برسد. سعي مي كنم كارهايي را كه دوست دارم انجام بدهم و خستگي دركنم. اوضاع جسمي ام هم اين روزها به هم ريخته است. رژيم غذايي سفت و سخت گرفته ام و حسابي هواي خودم را دارم. هرچند پريچهر اعتمادي معتقد است حرف هاي اسماعيل بيشتر حرف است تا عمل: اگر مراقب خودش بود الان اينجا روي تخت بيمارستان نبود، آن قدر حرص خورد تا گوشة بيمارستان افتاد.
مي گويند توي اين دو هفته حال اسماعيل فصيح روزبه روز بهتر شده است. دكترش خانم مشيري حال و روز او را اين گونه توصيف مي كند: آقاي فصيح، زمان مراجعه به بيمارستان بيهوش بود و اختلال هوشياري و بي قراري شديد داشتند كه هنوز هم مقداري از اين اختلالات باقي است و در بخش ICU بستري بودند. در بررسي اوليه متوجه خونريزي شديد در مغز شدند، درمان هاي لازم به عمل آمد و مراقبت هاي شديد در بخش ICU بيمارستان نفت باعث شد تا حالشان بهتر شود و به بخش منتقل شوند. بعد از بهبود براي بررسي علت خونريزي، MRI گرفتيم تا از تكرار دوباره آن جلوگيري كنيم. در جواب آزمايش ها اختلالاتي ديده شده كه در حال درمان و بررسي شان هستيم . خانم دكتر مشيري مي گويد، اسماعيل فصيح به زودي از بيمارستان مرخص مي شود. خود فصيح هم مي گويد: بلافاصله بعد از مرخصي، سراغ كتابم مي روم. زندگي بدون نوشتن، براي فصيح معنا ندارد.

چرا اسماعيل فصيح خواننده دارد؟
تصويري از آنچه برما مي گذرد
008985.jpg
سيامك رحماني
در بين تمام نويسنده هاي ايراني در تمام سه دهة اخير، كمتر كسي مثل فصيح مورد اقبال خوانندگان بازار كتاب و ادبيات قرار گرفته. البته اين به شرطي است كه نخواهيم تيراژ كتاب ها و تعداد خوانندگان او را با نويسندگان عامه  پسند مقايسه كنيم. اما فصيح كسي بود كه به خصوص در دهة 60 و كمتر از آن در دهة 70، حضور درخشاني را در عرصه رمان ايران تجربه كرد؛ به حدي مورد توجه كه در سال هايي، تنها نام او براي به فروش رسيدن يك كتاب كافي بود؛ سال هايي كه خواندن كتاب هاي اسماعيل فصيح مد شده بود و هر چه مي نوشت در شمارگان بالا به فروش مي رفت و به چاپ هاي چندم مي رسيد. از خوانندگاني از طبقات مختلف و در طيف وسيع سني. از نوجوان ترها و خوانندگان كم تجربه تر گرفته تا پيرهاي كتاب و خوره هاي ادبيات كمتر كسي از كنار نامش به راحتي رد مي شد. از روشنفكرها گرفته تا خواننده هاي معمولي و حتي عوام.
اين موج حالا فرونشسته است و آمدن كتابي از فصيح به بازار ديگر يك اتفاق بزرگ نيست. خيلي از آن هايي كه زمستان 62 و ثريا در اغما را چند بار پشت سر هم خوانده اند شايد خبر نداشته باشند نام آخرين كتاب منتشر شده فصيح چيست و چند كتاب از او در انتظار انتشار است. او ديگر مد نيست.
اما چرا از بين اين همه نويسنده، اسماعيل فصيح به چنين محبوبيتي رسيد و اين قدر از او ستايش شد؟ چرا براي چند سال توانست در ادبيات ايران يكه تازي كند؟
شايد خيلي ها بگويند كه آثار اسماعيل فصيح از نظر ارزش هنري چندان هم تكه هاي دندان گيري نيست. مي شود او را با دولت آبادي و گلشيري و خيلي هاي ديگر مقايسه كرد و با صراحت گفت فصيح جايي در ميان قله هاي رمان ايراني ندارد. اما به نظرم اين هيچ چيز از اهميت كار نويسنده ما كم نمي كند. كاري كه فصيح كرد، كار بي نظيري بود. او در برهوت ادبيات فارسي و در سال هايي كه كمتر اثري هنري اي، واقعيت جامعه ايراني را بازمي تاباند، در ايفاي اين نقش سربلند بود. به كتاب هايش نگاه كنيد. همه آن ها به گونه اي دقيق از جزئيات زندگي مردم دور و بر ما مي گويند. گيرم بيشتر طبقه بورژوا و رو به بالاي جامعه مورد توجه او بوده باشد ـ كه نيست و در بسياري از كتاب هايش او به دل جنوب شهر نقب مي زند ـ اما همين هم غنيمت است. شما كدام نويسنده را سراغ داريد كه با گيرايي و راحتي فصيح، آدم  هاي زمان ما را تصوير كرده و جلوي چشم ما گذاشته باشد؟ من به جرات مي گويم كه جلال آريان ، شخصيت اصلي اغلب نوشته هاي فصيح و راوي تمامي ماجراها، يكي از جذاب ترين كاراكترها در كل ادبيات معاصر ماست؛ كسي كه هيچ  گاه اسمش را فراموش نمي كنيم و مدت ها با او احساس همذات پنداري كرده  ايم؛ شخصيتي به ظاهر سرد و منفصل كه جذابيت مردانه اش همفري بوگارت را به يادمان مي آورد و آن خاطره بازي و دلبستگي اش به كتاب خواندن، به شعر نو و به خيلي چيزهاي ديگر كه او را برايمان دوست داشتني كرده. جلال آريان كه با او به بريم و بوارده رفته ايم و بي آن كه خرمشهر و آبادان را ديده باشيم، تصوير آن ها را پيش از جنگ و پس از آن به ذهن سپرده ايم.
من مطمئنم كه كتاب هاي فصيح به اين زودي ها از خاطر نمي روند. تازه هنوز فرصتش پيش نيامده كه از روي آن ها فيلمي ساخته شود و او هميشه به شكلي محو و پنهان مانده. به خاطر حجب ذاتي و گوشه گيري اش و به خاطر خيلي چيزها. به خاطر همان خصوصيات اخلاقي اي كه هميشه جلال آريان را از جمع گريزان مي كرد. اما شك نكنيد كه او تا سال ها و سال ها توي بورس خواهد ماند. يك قرن هم كه بگذرد كتاب هايش را مي خوانند تا ببينند ايراني ها در نيمه دوم قرن چهاردهم شمسي در تهران چطور زندگي مي كرده اند. در طول چند سال جنگ در وطن و غربت مشغول چه كارهايي بوده اند. شايد شكل زندگي آدم ها عوض شود، اما دغدغه هايشان كه عوض نمي شود. عشق و خيانت و حساسيت هاي روحي آدم ها كه عوض نمي شود. پس رمان هاي اسماعيل فصيح، داستان  هاي كوتاهش، دل كور و شراب خام و نمادهاي دشت مشوش تا مدت ها خوانده خواهد شد. گيرم كه يك روز بگويند اين پس  زمينه كارآگاهي در بعضي از داستان هايش كمي خنك است، بگويند او زياده از حد تحت تاثير اساتيد انگليسي زبانش بوده؛ ريموند چندلر و ديگران.
سخت است آدم بخواهد درباره ادبيات معاصر و درباره جامعه معاصر قضاوت كند و زمستان 62 را نخوانده باشد. آن هايي كه اين كتاب را در اوج سال هاي جنگ خوانده اند مي دانند خواندنش چه نعمتي است. آن ها هم كه بعدتر خواندند مي دانند.

رفيق نجف
اسماعيل فصيح، رمان نويس و مترجم، دوم اسفندماه 1313 در محله درخونگاه تهران كه الان شده شهيد اكبرنژاد و جايي است در نزديكي بازار تهران، متولد شد. در 29سالگي به انگليس رفت، ادبيات انگليسي خواند و با داستان نويسي مدرن اين كشور آشنا شد. مدتي هم در دانشگاه ميشيگان تحصيل كرد كه دلش براي وطن تنگ شد و درس را نصفه گذاشت و برگشت. سال 1342 با نجف دريابندري، در شركت ملي نفت استخدام شد. سال 1346 اولين رمانش، شراب خام را نوشت كه پيش نويس اين رمان را دريابندري خواند و او را براي چاپ داستان تشويق كرد. فصيح سال 1359 با سمت استادياري از دانشكده نفت آبادان بازنشسته شد و از آن موقع تا حالا فقط و فقط نوشته است. تا به امروز 22 رمان نوشته و مي گويد هنوز دارد مي نويسد. فصيح كارهاي ترجمه اي هم دارد كه معروفترين كار ترجمه اش مجموعه منتخب داستان كوتاه با عنوان استادان داستان است. او در زمستان 62 حماسه آزادسازي خرمشهر را تصوير كرده و معتقد است هر نسلي حداقل بايد يك رمان دربارة اين حماسه ملي بنويسد.

اصيل و باوقار اين جلال آريان است
008934.jpg
خسرو نقيبي
اين كه جلال آريان خود اسماعيل فصيح است با عادت ها و ويژگي هاي نويسنده، با همان ارزش ها و همان وسواس هاي منحصربه فرد، كشف نيست؛ واقعيت محض است. آدمي كه گذشته مبتني بر سنتش را دوست دارد و آينده مدرن را هم پذيرفته است، با مداد مي نويسد، اما كافه ها را با طعم قهوه امروز خوب مي شناسد و بر تلفظ درست واژه هاي لاتين در فارسي تاكيد دارد.
جدا از حماسه اي چون داستان جاويد (1359) -همان رماني كه بارها داريوش مهرجويي گفته از مناسب ترين گزينه هاي اقتباس ادبي براي سينماست- كه يك عاشقانه كلاسيك است، آريان و فصيح يك آدم اند كه از انقلاب و جنگ مي گذرند. هرچه فصيح در واقعيت پشت سر مي گذارد، در جهان داستاني، جلال آريان با حاشيه هايي كه فصيح دوست داشته رخ دهد، همراه مي شود و مثلا ثريا در اغما (1363) را مي سازد كه سرگذشتنامه مهاجرت ايراني ست و به قول خود فصيح، داستان روزهايي است كه ايرانيان رفته از وطن، جنگ را در كافه هاي پاريس فراموش مي كنند و سفرش از آبادان به تهران ـ روزهايي كه خانه خالي اكباتان را تحويل مي گيرد تا دوباره كه ميان آتش جنگ به جنوب برمي گردد تا وسايل خانه را به پايتخت ببرد ـ بن مايه قصه زمستان 62 (1366) مي شود كه تصوير صريح جنوب زيرگلوله است. فرار فروهر ش (1372) به نوعي انتخاب يك تاريخ و روايتش از زمان زرتشت تاكنون است. شهباز و جغدان (1369)، به مرزهاي شمالي هم مي رود و از تسلط فصيح بر مكتب هاي فكري و اعتقادي مختلف حكايت دارد و باده كهن (1373)، نشان همخواني نويسنده با دنياي اطرافش است، اما بي اغراق فصيح را در خارج از مرزها بيش از همه براي ثريا در اغما يش مي شناسند كه به سه زبان انگليسي، فرانسه و آلماني ترجمه شده و در داخل ايران هم هواداران خودش را دارد. ثريا در اغما از نمونه اي ترين عاشقانه هاي ايراني ست كه باوجود نوشته شدن در دل جنگ، تصوير عشق را بيرون مي كشد و برخي جملات عاشقانه اش به فرهنگ عام هم راه پيدا كرده است.

آخرين پادشاهِ رمان
كورت ونه گات از بازماندگان نسل طلايي نويسندگان معاصر جهان بود نسلي كه رسم تازه اي براي روزگار نوشتن باب كرد
008997.jpg
ونه گات مرد. بله، رسم روزگار چنين است! اين متن اس ام اسي بود كه دو هفته پيش، بين خوره هاي كتاب و به خصوص آن ها كه در دهه هفتاد تشنه ادبياتي از جنس ديگر بودند، مي چرخيد و فوروارد مي شد. ونه گات با سلاخ خانه شماره پنج كه ترجيع بندش همين جمله رسم روزگار... است، پا به كتابخانه هاي ما گذاشت. در اين كتاب، نويسنده با سرخوشي اسب قصه اش را دوانده بود و جا به جا پر از شيطنت هاي راوي بود كه راحت و بدون پيچاندن خواننده و پا به پاي شخصيت ها سرگذشتشان را روايت مي كرد و آن قدر بي فاصله بود با آدم هايش كه جاهايي، خود خود آن ها مي شد. و مگر نه اين است كه آن ها خود خود او بودند؟ در جايي از كتاب، ونه گات وقتي سرگذشت يك اسير مفلوك را در يك موقعيت درب و داغان جنگي مي نويسد از دل متن فرياد مي زند كه اين منم، خود خود من. ونه گات بدون هيچ ادعايي به نسلي كه مي خواست جور ديگري باشد، ياد داد كه رمان را جور ديگري مي شود نوشت؛ نسلي كه اقبال كتاب هاي بعدي ونه گات و حتي از حاشيه درآمدن مترجم اوليه آن، مديون علاقه هاي اوست.
در اين دو صفحه سعي كرده ايم جزئياتي از زندگي و كتاب هاي ونه گات را بياوريم كه كليدهايي هستند براي راه پيدا كردن به دنياي پر دغدغه، اما سرشار از طنز او. اين طوري شايد اگر تا به حال سراغي از داستان هاي بامزه ونه گات نگرفته باشيد، هوس كنيد يكي از كتاب هايش را ورق بزنيد. مطمئن باشيد اگر تا اين جا جلو برويد مشتري اش خواهيد شد.
008937.jpg
سيداحسان بيكايي
جنگ جهاني دوم به عنوان اسير جنگي مدتي در اسارت آلماني ها بود. وقتي آلماني ها به ونه گات به خاطر اصليت آلماني اش مي گفتند چطور حاضر شده اي با برادرانت بجنگي مي گفت كه برايم فرقي نمي كند. شما بوليويايي يا تبتي باشيد.
ديوانگي و رفتارهاي غيرطبيعي به نوعي در خانواده ونه گات ارثي است. به غير از خودش كه در بيشتر كتاب هايش و سخنراني هايش و مقالاتش هم اثري از ديوانگي در آن ها ديده مي شود، اصلا كتاب سلاخ خانه شماره پنج در مورد يك شخصيت اسكيزو فرنيك است. در بقيه خانواده هم علائم مشابهي وجود دارد؛ پسر ونه گات، مارك ونه گات كتابي نوشته است با نام تجربه عدن، خاطرات ديوانگي كه در مورد تجربه مشكلات رواني خود و بهبودي از آن ها نوشته است. اين پسر بعدها به علت اين علاقه، شروع به تحصيل در رشته پزشكي كرد. مادر ونه گات هم به خاطر يك مشكل رواني در روز مادر سال،۱۹۴۴ خودكشي كرد. خود ونه گات هم در سال۱۹۸۴ يك بار اقدام به خودكشي كرد.
ونه گات كاملا ضد بوش است و درباره او مي گويد بوش دور و بر خودش تعدادي دانش آموز درجه سه بي ادب جمع كرده است كه هيچ چيز از تاريخ و جغرافيا نمي دانند.
ونه گات به شدت سيگار مي كشيد؛ سيگارهاي مارك پال مال. آن هم بدون فيلتر. خود او به اين عادت، يك روش باكلاس خودكشي مي گويد.
در سال،۱۹۴۴ ونه گات اسير شد و در انباري زيرزميني كه محل نگهداري لاشه هاي گوشت بود، زنداني شد. اين همزمان با فاجعه بزرگي در جنگ جهاني دوم بود كه خود ونه گات آن را بسيار مهيب تر از هيروشيما و ناكازاكي مي داند؛ بمباران شهر درسدن توسط متفقين كه 134 هزار كشته به جا گذاشت. ونه گات از معدود كساني بود كه توانست خود را از آن مخمصه نجات دهد و بعد مامور شد تا اجساد قربانيان را جمع كند. خود او تعريف مي كند كه اجساد آن قدر زياد بودند كه آلماني ها تصميم گرفتند براي جلوگيري از عفونت آن ها را با اسلحه هاي شعله پخش كن آتش بزنند.
ونه گات در كنار نويسندگي، مدت ها به عنوان گرافيست و طراح كار مي كرد. ونه گات يك بار نمايشگاه نقاشي برگزار كرد كه زير نصف كارها اسم خورده بود، گيلگورتراوت. امضاي ونه گات هم يك اثر گرافيكي است كه كاريكاتور نيمرخ چهره خود او را نشان مي دهد.
ونه گات در مورد رقابت جان كري و بوش در انتخابات آمريكا نوشته بود: هيچ فرقي نمي كند كدام انتخاب شوند، هر كدام كه باشند ما يك رئيس جمهور، با نشان دزدان دريايي خواهيم داشت. وقتي كه به خاطر آلودگي هايي كه در زمين، آب ها و فضا ايجاد كرده ايم، بقيه موجودات و گونه ها چيزي به جز استخوان و اسكلت نيستند .
ونه گات در يك مصاحبه راجع به بمب گذاري هاي انتحاري گفته است: به نظر من آن ها آدم هاي شجاعي هستند. آن ها به خاطر اعتقاد قلبي خودشان مي ميرند، خيلي وحشتناك است كه كسي را از اعتقاد قلبي اش دور كنيد، مثل اينه كه به او بگوييد فرهنگ ات هيچ است، نژادت هيچ است و اصلا خودت هيچي. كار آن ها واقعا شيرين و خارق العاده است. من فكر مي كنم شيرين و افتخارآميز است كه به خاطر چيزي كه به آن اعتقاد داري بميري .
سيارك ونه گات 25399، به افتخار او نام گذاري شده است.
ونه گات در چند فيلم كه بر اساس آثار او ساخته شده بود، بازي كرد. در فيلم صبحانه قهرمانان و شب مادر بازي كرد. به جز اين فيلم، سلاخ خانه شماره پنج هم بر اساس آثار او ساخته شده است. او در فيلم صبحانه قهرمانان نقش كسي را بازي كرد كه قرار بود خودش باشد. در صحنه اي از اين فيلم، يكي از بازيگرها به ونه گات مي گويد: اين ها چيه كه مي نويسي؟! ونه گات اين جوري نمي نويسه!
ونه گات بر خلاف خيلي از نويسنده ها از ماشين تايپ استفاده نمي كرد و با خودكار و كاغذ مي نوشت. هر روز هم وقت زيادي تلف مي كرد تا كاغذ بخرد. او با اينترنت هم ميانه خوبي نداشت و سايت رسمي اش را ديگران به روز مي كردند. ونه گات مي گفت: اصلا از اين چيز به اصطلاح اينترنت سر در نمي آورم .
او مدرك مردم شناسي اش را به سختي گرفت و پايان نامه اش با موضوع نوسان بين خير و شر در افسانه هاي عام بارها توسط دانشگاه رد شد.

دايره المعارف كوچك آقاي نويسنده
زهرا سپيدنامه
اسفار باكونون: كتاب باكونون كه همه حرف هاي اصلي گهواره گربه از طريق آن گفته مي شود. اسفار باكونون، متشكل از حداقل 500 كاليپسو يا سرود است. سرود پنجم كتاب اين است: مطالب اين كتاب يك ذره اش راست نيست. از فومايي پيروي كنيد كه شما را جلالت و محبت و سلامت و سعادت مي بخشد. فوما در اين كتاب، به معناي دروغ مصلحتي است.
باكونون: باكونون يك سياه پوست آمريكايي متولد 1981 است. زمان تولد به او نام ليونل بويد جانسون را داده اند، اما تلفظ جانسون به لهجة اهالي جزيره سن لورنزو مي شود باكونون. وقتي باكونون و دوستش كشيش  ها را از سن لورنزو بيرون ريختند، به فكر تاسيس مكتب جديدي افتادند. باكونون به اين نتيجه رسيد كه آن چه تلخ است حقيقت است. براي همين هم دست به ابداع مكتبي زد كه دروغ هاي بهتري به مردم بگويد. بعد براي اين كه هيجان بيشتري بين مردم ايجاد كند از حاكم خواست تا اين مكتب را ممنوع اعلام كند و اين  طوري همة اهالي مخفيانه باكونونيست شدند. اين ، يكي از ماجراهاي گهواره گربه است.
برنارد وي. اوهار: در همه رمان هاي ونه گات يك كاراكتر به اين نام هست.
بله، رسم روزگار چنين است: سلاخ خانه شماره 5 را كه بخوانيد، همان ابتدا اين جمله را مي بينيد. چند صفحه بعد وقتي باز هم درباره كشته شدن يك نفر ديگر صحبت مي شود، اين جمله را مي خوانيد. همين طور راوي و بيلي پيل گريم اين جمله را تكرار مي كنند تا اين كه در اواسط كتاب نويسنده توضيح مي دهد كه اين يك رسم ترالفا مادوري است كه بعد از مردن هر كس يا صحبت از مردن او بايد جمله بله، رسم روزگار چنين است آورده شود.
بيلي پيل گريم: بيلي پيل گريم در بعد زمان چندپاره شده است. او در سال 1955 از ميان در، گذشته و درست در شب عروسي اش بيدار شده و در 1941 از دري بيرون آمده و از همان در وارد سال 1963 شده است. قهرمان دوست داشتني رمان سلاخ خانه شماره 5 در ميان اتفاقات مختلف زندگي اش سرگردان است و ناچار است مرتب لحظه تولد تا مرگش را دوره كند! پيل گريم ، يعني زائر.
ترالفا مادوري ها: آن ها موجودات فضايي عجيب و غريبي هستند كه سر كوچك و گردن دراز دارند، چشم هايشان كف دستشان است و براي اين كه شما را ببينند بايد دست هايشان را بالا بياورند. وقتي كه متعجب مي شوند چشم هايشان را با سرعت باز و بسته مي كنند. آن ها آدم ها را مثل نقطه هاي نوراني روي زمين نمي بينند. بلكه آن ها را به شكل هزار پاهايي مي بينند كه يك سر آن ها كودكي و سر ديگرشان كهنسالي است. اين موجودات خارق العاده راز زمان را مي دانند و به تماشاي زندگي بشر از نزديك علاقه دارند. اسم يك تالار در زمان لرزه هم ترالفامادور است.
تكيه كلام: كتاب هاي ونه گات، پر است از تكيه كلام هاي ثابت و بامزه. در سلاخ خانه ، تكيه كلام اصلي اين است: بله، رسم روزگار چنين است . در گهواره گربه ، ملت با گفتن شلوغ، شلوغ، شلوغ ، تعجب يا تحسين شان را ابراز مي كنند. تراوت در زمان لرزه مدام مي گويد: دينگ، دنگ و تكيه كلام مجمع الجزاير گالاپاگوس هم نواخته شدن سمفوني نهم بتهوون براي كسي است، به معناي مردن آن كس.
جنگ جهاني: جنگ هاي جهاني درورنمايه بسياري از قصه هاي ونه گات است. بيشتر اين قصه ها يا در جنگ جهاني دوم اتفاق مي افتند ( شب مادر و سلاخ خانه )يا جنگ جهاني قريب الوقوعي را پيش بيني مي كنند ( گهواره گربه ، زمان لرزه و اسلپ استيك )؛ جنگي كه سرانجام به نابودي دنيا منتهي مي شود.
درسدن/هيروشيما: اين درسدن كجاست؟ شهري در آلمان يا جايي در تخيلات بازيگوش ونه گات؟ درسدن نقطه آغاز ماجراي سلاخ خانه شماره۵ است. همان جايي كه بيلي پيل گريم ونه گات و رفيق جان جاني اش برنارد وي او هار در آن زنداني بوده اند و بدون اين كه به روي خودشان بياورند، ترسيده اند. به جز بمباران درسدن كه دستمايه سلاخ خانه شماره۵ شده، بمباران هيروشيما هم در كارهاي ونه گات از تم هاي اصلي داستان هاست. مثلاً ماجراي گهواره گربه را بچه هاي دانشمندي كه سازنده بمب اتم اند به وجود مي آوردند. در گالاپاگوس هم يكي از قهرمانان داستان به علت حضور مادرش در زمان بمباران اتمي هيروشيما در هيروشيما، تبديل به موجودي عجيب و غريب شده. در شب مادر هم قهرمان كتاب از كساني كه خودشان بمب اتمي سر مردم انداختند، اما قصد محاكمه او به جرم نازي بودن را دارند، انتقاد مي كند.
زمان لرزه: زمين لرزه خطرناك تر است يا زمان لرزه؟ تصور كنيد يك روز زمان از اين كه كش بيايد خسته مي شود و تصميم مي گيرد ناگهان منقبض شود، چه اتفاق مي افتد؟ بله، يك زمان لرزه درست و حسابي اتفاق مي افتد و آدم ها چندين سال به عقب پرتاب مي شوند و ناچارند قسمتي از زندگي گذشته شان را دوباره زندگي كنند.
كيلگور تراوت: لعنت به آن كس كه فكر مي كند تراوت وجود خارجي ندارد! كيلگور تراوت سال 1907، در برمودا متولد شده. پدرش در مؤسسه شرق شناسي سلطنتي لندن كار مي كرده. او خانواده را به آمريكا مي آورد. تراوت همه كاري را تجربه كرده و آخر سر از راه فروشندگي سيار كتاب هايش امرارمعاش مي كند، هرچند كتاب هايش فروش خوبي ندارد. ونه گات در داستان هاي متعددي با كيلگور تراوت حرف زده و او را به عنوان نويسنده مورد علاقه اش معرفي كرده. تراوت، نويسنده داستان هاي علمي-تخيلي ناياب، نويسنده محبوب بيلي پيل گريم است؛ پدر فقير روح سربريدة رمان گالاپاگوس كه هرچند وقت  يك بار ظاهر مي شود و او را به آن سوي نقب آبي دعوت مي كند؛ و نويسنده سرگردان رمان زمان لرزه كه نوشته هايش را در سطل هاي زباله پنهان مي كند.
مجمع الجزاير گالاپاگوس: بله، اين جزاير وجود دارند و از معروف ترين گردشگاه هاي دنيا هستند! مردم به آن جا سفر مي كنند براي ديدن غازهاي پاآبي.

دراهميت ونه گات بودن
008889.jpg
محسن آزرم
همه چيز بر مي گردد به سال ها پيش و اگر شما خواننده  عزيز باور كنيد كه دوازده  سال قبل را هم مي شود شامل سال ها پيش دانست، نويسنده  اين يادداشت هم مي تواند درباره  علاقه  آن سال هايش به نويسنده اي كه اين  روزها ديگر روي زمين نيست و چند متري زيرِ زمين رفته است، حرف بزند. در واقع سعي مي كند حرف بزند، چون خيلي وقت ها حرف هايي كه آدم ها مي زنند، حرف هاي مُهمي نيستند، يعني براي خودشان مُهم اند و فكر مي كنند كه ديگران هم بايد اهميت و ارزشي برايشان قائل شوند. شايد باور نكنيد خواننده  عزيز، امّا همه چيز از آن روزي شروع شد كه نسخه  انگليسي پاره پاره  كتابي را در كهنه فروشي خيابان سهروردي پيدا كردم كه اصلا نمي دانستم چيست و همين كه با ذوق و شوق، خواندنش را شروع كردم، ديدم كه داستانِ عجيب و غريبي است درباره  جنگ و موقعيت آدم ها و حيف كه نشد كتاب را تمام كنم، چون در يكي از روزهاي نه چندان زيباي همان سال، گُم شد و باور نمي كنيد كه چقدر حسرت خواندنش به دلم مانده بود و باور نمي كنيد وقتي شنيدم اين كتاب را مترجمي خوش قريحه (علي اصغر بهرامي) به فارسي ترجمه كرده، همه آن حسرت را كنار گذاشتم و رفتم كه ترجمه اش را بخوانم. و حالا دلم نمي آمد كه از صفحه اول نخوانم. همه چيز را بايد از اوّل خواند.
همه چيز از خواندنِ سلاخ خانه  شماره  5 شروع شد و از شما چه پنهان، با خواندنِ همين رمان، يك جورهايي تمام شد. سلاخ خانه شماره 5 ازمحبوب ترين كتاب هاي سال هاي دورِ زندگي ام بود. آن وقت ها فكر مي كردم كه داستان بايد ظاهري عجيب  و غريب داشته باشد و اصلا حواسم نبود به اين كه بخشِ عمده جذابيت رمانِ ونه گات، داستان گويي اوست. امّا هرچه بزرگ تر شدم، هرچه بيشتر قد كشيدم، فهميدم كه اگر سلاخ خانه  رمانِ خوبي است، - كه هست- يك دليلِ مهمش اين است كه آقاي نويسنده، آدابِ نويسندگي را خوب رعايت كرده و حالا كه فكر مي كنم مي بينم، اين تنها داستانِ ونه گات است كه حاضرم سالي دو سه بار مرورش كنم و هنوز از خواندنش سير نمي شوم. بله، من هم از اسلپ استيك خوشم مي آيد و اصلا همين كه داستانش را به لورل و هاردي، فرشته هاي عصر ما تقديم كرده، نشان مي دهد داستان خوبي است، ولي با عرض معذرت، سلاخ خانه  نمي شود.
همه چيز شايد از اسمِ بيلي پيل گريم شروع شد كه واقعا اسمِ جذابي  است. فكرش را بكنيد كه فاميلِ شما زائر باشد، دستيارِ كشيش هم باشيد، اما روحيه  اين كار را نداشته باشيد. حالا كه فكر مي كنم مي بينم ظاهرا همه چيز برمي گردد به تناقض هاي دروني بيلي و همين كه به سال هاي دور فكر مي كنم، مي بينم اين همان تناقضي است كه سال هاي سال، مايه  آزار ما (و بخصوص نويسنده اين يادداشت) بوده است و البته چيزِ ديگري كه باعث شد سلاخ خانه محبوب ترين رمانِ آن سال هايم باشد، اين بود كه مي شد در آن بخش هاي مختلف زندگي و حتي مرگ را ديد. شما را نمي دانم ولي من خيلي وقت ها همين طور الكي بر مي گردم عقبِ سرم را نگاه مي كنم، چه توي خيابان باشم و چه در خانه. انگار با نگاه كردن مي شود گذشته را ديد. ديوانگي  است؟ جنون است؟ شايد حق با شما باشد.
مسافرِ زمان بودن،  خيلي جذاب است و شايد همه چيز از همين سفر در زمان شروع شد. سلاخ خانه  شماره  پنج را دوست دارم، چون ايده  سفر در زمان را به شكلي دلپذير مطرح كرده است و نمي دانم شما كه خواننده  اين رمان بوده ايد، از ايده چهار بعدي ديدن ترالفامادور ي ها كيف كرده ايد يا نه. بله، چهار بعد و اين بعد چهارم زمان است. ونه گات رماني دارد به نام زمان لرزه (اسمِ جالبي است) كه من دوستش ندارم. اما همين حالا به خودم قول مي دهم كه سلاخ خانه  را بايد يكي دو روز ديگر دست بگيرم و در آن غرق شوم. چرا؟ به خاطر اين كه كيف مي كنم از رفتار ترالفامادوري ها كه هرچند مي توانند سرنوشتشان را عوض كنند، دست به اين كار نمي زنند. چرا؟ چون لذت زندگي به اتفاق هاي پيش بيني ناشده اي است كه پشت هم مي افتد. امّا زندگي آن ها يك چيز خيلي خوب دارد كه واقعا مايه حسرت است. آن ها مي توانند روي هر بخشِ زندگي كه دوست دارند، تمركز كنند. فكرش را بكنيد؟ من اگر بودم، فقط كتاب مي خواندم و فيلم مي ديدم. آه، اي خداي مهربان، چه نعمتي  است اين زندگي...
شايد همه چيز از آن جمله مشهوري شروع شد كه ترجيع رمان است: بله، رسمِ روزگار چنين است . به همين سادگي؟ يعني مي شود به همين سادگي از كنار خيلي چيزها رد شد؟ لابد براي همين است كه مردن در اين داستان اصلا ترسناك نيست.
تا همين دو سال پيش، جايي كار مي كرديم كه روي يكي از ديوارهايش عكسي از ونه گات را هم چسبانده بوديم. عكس بامزه اي بود. آقاي نويسنده نشسته بود و پاهاي بدون كفش و جورابش حسابي ديده مي شد. انگار نشسته بود روي يك ديوار، روي يك بلندي و داشت مي خنديد. يك جفت سبيل  كه دودِ پال مال لابد زردشان كرده بود، بالاي آن خنده بود و چند روز پيش كه خبر رسيد كورت ونه گات مرده، همه اش به اين فكر مي كردم كه نكند حالا دارد مثل ترالفامادوري ها زندگي اش را از نو و تكه تكه مرور مي كند؟ راستش، به اين هم فكر مي كردم كه اگر بتواند اين دفعه فقط روي يك بخش زندگي اش تمركز كند، آن بخش چيست؟ خيلي دلم مي خواست جوابي براي اين سؤال پيدا كنم.

فهرست
توضيح:
نامه ها
فهرست
سينما تلويزيون
پشت پرده يانگوم
اين چه سيصدي است؟
با بيننده راحت ايم
رويدادهفته
ورزشي
آقاي رئيس جمهور! به داد برس
تايسون در كنار شاپورخان
روزهاي خوش آقاي بهمني
هنوز هم درس مي خوانم!
رويدادهفته
در بارگاه سلطان!
مامان نصرت، باباي ممد مايلي رو برد!
غرور سيري ناپذير
جهانگردي كوتوله از قطر تا آمريكا
تالار افتخارات
قدم زدن در جاده پادشاه
اجتماعي
انسان براي ماندن آفريده شده نه نابود شدن
زندگي
نبودنت فاجعه، بودنتم اذيته
آتش نشاني عمومي در نمايشگاه كتاب
عطف به ماسبق خلاف قانون است
رويدادها
رازهاي سرزمين من
زيبا،عميق مرگ آور
سينما
بوي خوش گيشه
حسن و عيب
بوي باقالي مي آيد
خدا پوزشان را زد!
يك فيلم جمع و جور بامزه
مي  خواهيم بخنديم. همين!
جمع اضداد
خوب، بد ... هر دو زشت
جرات يا قدرت؟
از اين خبرها نبود
تاريخ تحول
نوع عجيبي از سينما
اگر عشق فيلم بود
روزها
درگذشت انسل آدامز، عكاس
نابغه بودن يا نابغه نبودن؛ مسأله اين است
شاكسپير نايب السلطنه
شكسپير هميشه عاشق
رويدادها
جهان كوچك
امسال نوبت كيست؟
پارادوكس پاراد
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  سينما  |  روزها  |
|  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |
|  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |