- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۱۱۳ - شنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۸۶ - - Apr 21, 2007
docharkhe
درگذشت انسل آدامز، عكاس
۲ ارديبهشت، 22 آوريل 1984
009135.jpg
009084.jpg
انسل آدامز، عكاس آمريكايي به عكس هايي كه از طبيعت مي گرفت معروف است. اگر دنبال اطلاعات و زندگي نامه اش بگرديد، حتما به اين جملة او برخورد مي كنيد: من نمي دانم آن هايي كه مي گويند خدا كجا است، تا حالا چرا پايشان را از شهر بيرون نگذاشته اند.

ويليام شكسپير، در آستانه چهارصدسالگي
هنوز هم جوان است و خواندني
نابغه بودن يا نابغه نبودن؛ مسأله اين است
009078.jpg
كلاس درسي در سوريه؛ معلم دارد شكسپير درس مي دهد
009072.jpg
مجسمة يادبود شكسپير در مقابل كاخ بوكينگهام، لندن
تولد ويليام شكسپير
۳ ارديبهشت، 23 آوريل 1564
درگذشت ويليام شكسپير
۳ ارديبهشت، 23 آوريل 1616
احسان رضايي
اگر خوب دقت كنيد، مي بينيد كه علت طاعون، گناه است و وسيله گناه، نمايش. پس نتيجه مي گيريم كه علت اصلي طاعون، نمايش است ؛ اين، حرف معروفي بود كه اسقف اعظم كانتربري در سال هاي رواج طاعون در انگليس عليه تماشاخانه ها گفت. آن زمان كليسا مخالف نمايش بود، دربار معتقد بود تئاتر مردم را نسبت به حكومت بدبين مي كند، و شكسپير هم هنوز شاگرد مغازه دستكش سازي پدرش بود. چهل سال بعد، ملكه اليزابت از شكسپير دعوت كرده بود تا توي كاخ خصوصي اش نمايشنامه اي اجرا كند. اسقف اعظم جديد كانتربري هم حاضر بود.
تا حالا همه منتقدان شكسپير، كتاب هايش را حسابي شخم زده اند و از توي دل آن ها هرچي ايراد كه توانسته اند گرفته اند؛ اين كه شكسپير فلان نقطه اسكاتلند را اشتباه نوشته و در رومئو و ژوليت كاراكترها را از ورونا از راه دريا به ميلان فرستاده؛ اين كه در اتاق ژوليوس سزار، ساعت ديواري چه كار مي كند؟ و چرا در آنتوني و كلئوپاترا ، ملت دارند بيليارد بازي مي كنند؟ اين كه اطلاعات تاريخي آن 9نمايشنامه تاريخي شكسپير پر از غلط است؛ اين كه شكسپير فلسفه مشخصي ندارد؛ جايي جدي مي شود و قضا و قدري، و جايي ديگر دم از اختيار مي زند و اين كه تنها دانش شكسپير، معلوماتي است كه يك جوان روستايي عهد اليزابت مي تواند داشته باشد. (شكسپير در مجموع نمايشنامه هايش از 600 پرنده و 180 گل اسم برده است، بيشتر از هر نمايشنامه نويس ديگري در تاريخ.)
انتقادها هرچقدر هم كه باشد، با اين حال هنوز نمايشنامه هاي شكسپير در تمام كشورهاي دنيا و به تمام زبان ها خوانده مي شود (از اين نظر، تنها كتاب هاي آسماني با نمايشنامه هاي شكسپير برابري مي كند.) و در هر لحظه اي حداقل پنج نمايش از كارهاي او روي صحنه مي رود. و همان 9 نمايشنامه تاريخي پرغلط، رايج ترين منبع اطلاعات جوان هاي انگليسي از تاريخشان است. شكسپير خودش در جايي (ريچارد سوم) درباره يكي از كاراكترهاي مخلوقش گفته: در مغزش ضرابخانه جمله سازي دارد. كسي كه موسيقي زبان مغرورش، او را مثل آهنگي دلفريب مسحور كرده و من جداً دوست دارم كه از زبان او دروغ بشنوم و اين، شايد بهترين توصيف درباره خود شكسپير باشد. كسي كه در ذهنش ضرابخانه جمله سازي داشت؛ ضرابخانه اي كه سكه هايش در سرتاسر كره خاكي رواج دارد.
بودن يا نبودن، مسأله اين است! ؛ خواستن، توانستن است ، رؤياي نيمه  شب تابستان ، هر اينچ، يك پادشاه ؛ سري كه تاجدار است، ناراحت بر بالين گذاشته مي شود. ؛ لمس طبيعت، همه مردم را خويشاوند مي كند. ؛ آيا باد در آن گوشه مي نشيند؟ ؛ شيطان مي تواند كتاب مقدس را به نفع خودش تفسير كند. ؛ اين آدم هاي فاني، چقدر احمق اند! ؛ بازوهاي آن ها وجدان شان و شمشيرهايشان قانون آن هاست. و هزارها جمله و عبارت ديگر كه حالا به جز انگليسي، در اكثر زبان ها (از جمله فارسي) ضرب المثل شده اند، همه از كارخانه جمله سازي آقاي شكسپير درآمده اند. و با اين همه، اين تنها دليل عظمت شكسپير نيست.
اوج عظمت شكسپير در جايي است كه او به روان آدميزاد نقب مي زند و زواياي پنهان وجود بشر را به آدمي نشان مي دهد. عموما معتقدند دوازده تراژدي شكسپير، شاهكارهاي ذهن بشر است. (حتي كسي مثل برنارد شاو كه مخالف شكسپير بود، اين حقيقت را انكار نكرد.) اما واقعيت اين است كه استاد با همان مهارتي كه يك هملت نگون بخت را تصوير كرده، در كمدي هايش هم يك دلقك را نمايش داده است. او نشان مي دهد كه بشر چه موجود مفلوك، قابل ترحم، عجيب و غريب، پيچيده و در عين حال قابل ستايشي است. لير ظالم و نازك دل، هملت متفكر، پرشور و مردد و سرانجام اتللوي دلاور، عاشق و پشيمان، همه و همه جلوه هايي از خود ما هستند؛ خود بشر. و براي همين است كه اين قدر همه شكسپير را دوست دارند.
ويل دورانت در تاريخ تمدن اش، در انتهاي فصل مربوط به شكسپير، بعد از آن كه حسابي از نبودن در زمان نابغه انگليسي ناليده و بر بخت بد خود لعنت فرستاده، مي گويد: با اين حال بايد از خدا به خاطر اين كه ميراثي از فلسفه يوناني، زيبايي فرانسه و نمايش عصر اليزابت داريم، تشكر كنيم. و بعد اضافه مي كند: اما شكسپير از همه اين ها برتر است .

قديمي ترين متن فارسي دربارة شكسپير
شاكسپير نايب السلطنه
009069.jpg
ابوالقاسم خان ناصرالملك؛ اگر اهل مطالعه تاريخ باشيد، اين اسم برايتان آشنا است. ابوالقاسم خان قره گوزلو، از بزرگان ايل قاجار، مدتي نايب السلطنه احمدشاه كوچك بود و توي مشروطه هم حسابي نقش داشت. جناب خان اين طوري اسمش وارد تاريخ شده، اما ما اين جا كاري به اين ماجراها نداريم. اهميت ناصرالملك، الان و يك قرن بعد از زندگي اش در ترجمه اي است كه او به صورت تفنني از داستان غم انگيز اتللو مغربي در ونديك به خامة ويليم شاكسپير انجام داده. ترجمه ابوالقاسم خان هنوز هم خواندني است و از نمونه هاي شيرين نثر قاجار. متن زير، بخشي از مقدمه ناصرالملك است كه به زندگي شكسپير اختصاص دارد:
ويليم شاكسپير كه يكي از سخنوران بزرگ و شعراي معروف انگلستان است در صنعت نگاشتن افسانه تصرفات تازه كرده و پايه سخن را به جايي بلند رسانيده است. پس از قرن ها كه پيروي پيشينيان دائره را محدود كرده بود، مبتكر سبكي جديد گرديده و منظرة وسيع به عالم طبايع و اخلاق گشوده،  گويي نظر دقيق او به هر گوشه و بيغولة دل انساني راه برده كه نكته اي از اسرار مكنون بر او پوشيده نيست يا صور حقيقت در آيينه ضميرش منعكس گرديده و در بيانات او جلوه گر آمده. لطافت طبعش از الفاظ شيرين صورت انگيز و تركيبات خوش الحان و دلپذير نظم او هويداست. گاهي به چند كلمه رنگين نقشي مي نگارد كه گويي روح در آن دميده شده است. در كلام اندك، معني بسيار گنجانيدن از خصايص اوست و پار ه اي از عباراتش مانند امثال در زبان انگليسي جاري. عجب آن كه بيشتر منظومه هاي خود را در اندك مدتي براي راه انداختن كار تماشاخانه نگاشته و مجال تكرار مراجعه و حك و اصلاح نداشته و هم در بند پيراستن و چاپ كردن آن ها نبوده است، چنان كه كليه مصنفات او را پس از وفاتش به چند سال، دوستان او جمع، چاپ كرده و منتشر ساختند و چون مصنف در اين صدد بر نيامده بود غلط بسيار در ديوان او راه يافته.
ويليم شاكسپير در سنة 1564 در استرتفورد- آن- ايون قدم به عرصه وجود نهاد. پدرش از مردمان متوسط الحال آن شهر بود و از راه كسب و زراعت به فراغ بال زندگاني مي نمود. هنوز سن او به چهارده نرسيده بود كه كار پدر رو به انحطاط گذاشت و متدرجا به فقر و فاقه انجاميد. شايد تنگدستي سبب شد كه در جواني عازم لندن گردد (مقارن سنة 1586). چندي در آن جا به عسرت گذرانيد تا آن كه به كار تماشاخانه پرداخت و به بازي كردن و نوشتن، حال او رونقي يافت. در سنه 1592 به سلك دستة درباري اليزابت ملكه انگلستان درآمد و پس از مدتي در تماشاخانه اي كه بازي مي كرد شريك گرديد و خوش تر بهرة او از اندوخته اين بود كه پدر را در پيري از پريشاني آسوده كرد. نزديك به چهارسال پيش از وفاتش به مولد خود عودت كرده، كنج عزلت گزيد و در سنه 1616، به سن پنجاه و دو جهان را بدرود گفته، سر زير خاك كشيد. اكنون قبر او چون زيارتگاهي است و همه ساله در موعد معلوم، گروهي انبوه از هر مرز و بوم براي زنده داشتن نام او در آن شهر گرد آمده، از نمايش نگاشته هاي او كه بزرگترين صنعتگران بر عهده مي گيرند بهره مند مي شوند. هرچند از حالات او اندكي بيش ضبط نشده، از آن برمي آيد كه مردي بوده است مهربان، خوش رو و دوستي پرور و از دانش  آموخته، جز آن چه در آن زمان در دبستان مدرسه اي مانند استرتفورد- آن- ايون به زبان لاتين تعليم مي كردند، بهره اي نداشته. اما هنرش از روي منظومات او كه به همة زبان هاي اروپا ترجمه شده در جريدة عالم ثبت جاودان است.

شكسپير هميشه عاشق
سيداحسان بيكايي
در كنار ملكه، برج بيگ بن و اتوبوس هاي قرمز لندن، شكسپير هم يكي از نمادهاي انگلستان است.
نام ويليام شكسپير را كه در گوگل جست وجو كنيد، 119 ميليون جواب خواهيد ديد كه پنج برابر نتايج جست وجوي كلمه مايكل جكسون است.
در كل آثار شكسپير 884647 كلمه به كار رفته است و شكسپير براي خلق آثارش از 29064 كلمه مختلف استفاده كرده است. فرهنگ لغت آثار شكسپير هفده هزار كلمه دارد كه اين مقدار چهار برابر تعداد كلماتي است كه يك زبان آموز حرفه اي مي داند. قدرت شكسپير در استفاده از كلمات، بي نظير بود. او از هفت هزار كلمه فقط يك بار استفاده كرده است.
شكسپير فقط 1700 كلمه جديد ابداع كرد و به فرهنگ واژگان زبان انگليسي افزود. واژه هايي مثل Cold-blooded (خونسرد)، adiction (اعتياد) و torture (شكنجه) تا آن زمان وجود نداشتند. Usefull و Useless را هم شكسپير به انگليسي افزود.
شكسپير و سروانتس هر دو در 23 آوريل 1616 از دنيا رفته اند، اما حقيقت اين است كه شكسپير ده روز بعد از سروانتس مرده است و اين اشتباه به خاطر متفاوت بودن تقويم انگليسي از بقيه اروپا در آن زمان به وجود آمده است (تقويم انگليسي سالي 10 دقيقه جلو مي افتاد.) مي گويند شكسپير بعد از خواندن دون كيشوت گروهي را به اسپانيا فرستاد كه سروانتس را پيش او بياورند، اما سروانتس تا آخر عمر فلاكت بارش نفهميد كسي به اسم شكسپير وجود دارد.
در دوره شكسپير كپي رايت وجود نداشت و اشعار زيادي از شكسپير بدون نام او منتشر مي شد. به همين دليل در آن دوره براي اجراي نمايش ها فقط جملات مربوط به نقش هر بازيگر به او داده مي شد و بازيگرها از بقيه نقش ها و ديالوگ هايشان تا روز نمايش اطلاعي نداشتند. گاهي هم اصلا متن نمايش به آن ها داده نمي شد و كسي از پشت صحنه آرام جملات را زمزمه مي كرد تا بازيگر با صداي بلند آن را تكرار كند.
اولين اثر منتشر شده شكسپير به نام اولين كتاب در سال۱۶۲۳ به قيمت بيست شيلينگ فروش رفت؛ يعني قيمتي برابر 100 قرص نان در آن سال. همان كتاب در سال۲۰۰۶ به قيمت پنج ميليون دلار فروخته شد.
شكسپير هيچ وقت تحصيلات درست و حسابي نداشت و به همين دليل هم از او انتقاد مي شد. هزينه تحصيل در دانشگاه در سال 1600 در انگلستان، سالي بيست پوند بود. يك كارگر معمولي سالي هشت پوند درآمد داشت و شكسپير در آن سال ها از تجارت و نمايشنامه نويسي سالي دويست تا هفتصد پوند درآمد داشت، اما حاضر نشد به دانشگاه برود.
شكسپير خودش هيچ وقت كارهايش را منتشر نكرد. اولين بار 7 سال پس از مرگش (1623) بود كه هر 36 نمايشنامه اش در يك مجلد 900 صفحه اي منتشر شد. آن موقع قيمت هر كتاب يك ليره بود. اما حالا هر نسخه از آن چاپ به 17 ميليون پوند خريد و فروش مي شود. اين، ركورد قيمت كتاب است.
شسكپير داستان رومئو و ژوليت را از داستان واقعي يك نويسنده ايتاليايي به نام لوئيجي دي پارتو كه اولين بار در سال 1530 نوشته بود، اقتباس كرده است. دي پارتو داستان اتفاق بين دو خانواده فونتچي و كاپلتي در شهر ورونا را تعريف مي كند. هنوز هم خانه اي كه گفته مي شود متعلق به ژوليت بود و رومئو و او با هم در آن جا ملاقات مي كردند، محل بازديد علاقه مندان زيادي است.
در انگلستان از تاريخ 1718 تا 1820 اجراي نمايش شاه لير كه در مورد يك پادشاه ديوانه بود، ممنوع بود. علت اين قضيه هم اين بود كه پادشاه آن زمان بريتانيا، جرج چهارم، خود مشكلات رواني حاد داشت.
شكسپير محبوب كساني بوده است كه خود هنرمندان بزرگي بوده اند؛ فدريكو گارسيا لوركا، شاعر اسپانيايي عاشق آثار شكسپير و به خصوص رومئو و ژوليت بود. بورخس، شيفته شكسپير بود و آرزو داشت روزي تمام اهالي يك شهر در بازي كردن يك اثر شكسپير شركت كنند و خودش هم داستاني با اين سوژه نوشت. كورو ساوا، كارگردان معروف ژاپن، بسياري از آثار شكسپير را به ژاپني ساخت و در آثارش از داستان هاي شكسپير الهام مي گرفت. وودي آلن هر 9 تراژدي شكسپير را حفظ است. لارنس اوليويه هم معتقد بود هيچ كس هنرپيشه تئاتر نمي شود مگر اين كه حداقل يك نمايشنامه از شكسپير كار كرده باشد.
شكسپير تنها نويسنده اي است كه همه آثارش به فيلم تبديل شده است. حداقل 600 فيلم سينمايي بر اساس آثار شكسپير ساخته شده. فيلم رومئو و ژوليت باز لورمان در سال۱۹۹۶ كه دي كاپريو نقش رومئو را بازي مي كرد، با 130 ميليون دلار پرفروش ترين بود. اواخر دهه 1960 هم سال هاي طلايي سينماي شكسپيري بود و فرانكو زفيرلي، كارگردان خوش ساخت ترين رومئو و ژوليت سينما، در رام كردن زن سركش ريچارد برتون و اليزابت تيلور را براي اين اثر شكسپيري كارگرداني كرد. معروف ترين شكسپيربازهاي سينما هم سر لارنس اوليويه و كنت برانا هستند.
در بين اجراهاي تئاتر، مكبث محبوب ترين است و بيشترين اجرا مربوط به اين نمايش است كه تقريبا هر چهار ساعت يك بار در جايي از جهان به روي صحنه مي رود.
در آثار شكسپير خودكشي يك اتفاق دراماتيك است كه بارها اتفاق افتاده؛ دقيقا 13 خودكشي. رومئو و ژوليت، هر دو خودكشي مي كنند. در ژوليوس سزار، بروتوس و كاسياس همزمان و به دست يكديگر خودكشي مي كنند و پورتيا زن بروتوس هم خود را از بين مي برد. در اتللو، خود اتللوي مغربي خودكشي مي كند. اوفليا در هملت خود را از بين مي برد و بانو مكبث در نمايشنامه مكبث. اما بيشترين خودكشي ها در آنتوني و كلئوپاترا اتفاق مي افتد كه طي 5 خودكشي مارك آنتوني، كلئوپاترا، چرمن، ايراس و اروس خود را از بين مي برند.
تيم فوتبال لندني تاتنهام هاتسپور كه در سال۱۸۸۲ تاسيس شد نام خود را از يكي از شخصيت هاي كتاب هنري چهارم به نام هري هاتسپور گرفت.
در فهرست 101 شخصيت معروف خيالي دنيا (كساني كه هيچ وقت واقعا زنده نبوده اند)، تعداد قابل ملاحظه اي از شخصيت هاي شكسپير هم هستند. نفر پنجم اين ليست، هملت است كه بعد از مرد تبليغِ مارلبورو، برادر بزرگ، شاه آرتور و بابانوئل قرار دارد.
سال۱۹۹۸ سايت بي بي سي در يك نظرسنجي بزرگ، ده شخصيت برتر بريتانيا در تمام اعصار را انتخاب كرد كه در اين نظرسنجي شكسپير به فاصله كمي بعد از ايزاك نيوتن رتبه دوم را آورد.
مي توان ويليام شكسپير را برنده جايزه اسكار هم دانست زيرا فيلمنامه شكسپير عاشق كه داستان زندگي شكسپير را تعريف مي كند برنده اسكار فيلم نامه اصلي شده است. در فيلم اين طور نشان داده مي شود كه شكسپير داستان هايش را با الهام از ماجراهاي زندگي خود نوشته است، اما در واقع اين نويسندگان فيلم نامه هستند كه داستان فيلم را بر اساس نمايشنامه هاي شكسپير نوشته اند.

رويدادها
آن كه مي كوشد
009063.jpg
ولادت امام حسن عسكري ع
۷ ارديبهشت، 8 ربيع الثاني 232 ق

حسنا مرادي
همانا براي جود و بخشش اندازه و مقداري است. پس هرگاه از آن مقدار زيادتر شد، اسراف است. و براي دورانديشي و احتياط مقداري است، هرگاه از آن مقدار زيادتر شد، جبن و ترس مي شود و از براي اقتصاد و ميانه روي مقداري است، پس هرگاه از آن مقدار زيادتر شد، بخل است. و براي شجاعت مقداري است كه هرگاه از آن زيادتر شود، تهور و بي باكي است. براي ادب كردن نفست كافي است از هر چيزي كه براي ديگران ناپسند و مكروه مي داني اجتناب كني.
پارساترين مردم كسي است كه نزد شبهه توقف كند و عابدترين مردم كسي است كه فرايض را به پا دارد و زاهدترين مردم كسي است كه حرام را ترك كند و از همه مردم كوشش و مشقتش بيشتر است كسي كه گناهان را ترك كند.
روزي اي كه خدا ضامن آن شده، تو را از عملي كه بر تو واجب است، باز نمي دارد.
دل آدم احمق در دهانش است و دهان مرد حكيم در دلش.
از بلاهاي كمرشكن، همسايه اي است كه چون به او نيكي كني ساكت باشد و چون بدي بيند، همه را باخبر كند.
از گناهاني كه آمرزيده نمي شود، يكي اين است كه وقتي گناهكار را بگويند گناه نكن بگويد اين كه گناهي نيست.
دوستي خوبان با خوبان ثواب است و دوستي خوبان با بدان، فضيلت است.
تربيت نادان و ترك عادت به معجزه مي ماند.
فروتني نعمتي است كه بر آن حسد نمي برند.
منبع: تحف العقول

بيا بريم هند!
009057.jpg
درگذشت سلطان محمود غزنوي
۲ ارديبهشت، 3 ربيع الثاني 421 ق

احسان ناظم بكايي
محمود وقتي به دنيا آمد، كوچك بود.(1) هفده سال گذشت تا سبكتگين(2) مرد. سبكتگين بعد از مرگ، مقداري زمين بي ارزش در خراسان و غزنين، تعدادي افراد بيكار به عنوان سپاه و چند قرون(3) پول به جا گذاشت. محمود كه هيچ چشمداشتي به اين چيزهاي بي ارزش نداشت، برادرش اسماعيل را از سر راه برداشت(4) و شد حاكم غزنين و چون پدر بزرگ و پدرش ارادت خاصي به سامانيان داشتند،(5) راه افتاد سمت بخارا و ارادت مخصوص خود را به عبدالملك ساماني نشان داد.(6) وقتي محمود 23ساله شد، پرونده صفاريان را هم بست .(7)
اما محمود، بدموقعي سلطان شده بود. دور و بر او را يك مشت آدم معروف گرفته بودند كه به  اش تكه مي انداختند و سركارش مي گذاشتند و مدام داشت با آن ها سروكله مي زد. يك بار به ابوريحان بيروني كه منجم و پيشگو هم بود گير داد كه: در كاغذي بنويس من از كدام در اتاق بيرون مي روم (8) بعد ديوار را كنده بود و بيرون رفته بود. كاغذ را كه ديد شاخ  درآورد. ابوريحان نوشته بود: از هيچ در! يك بار هم به فردوسي گفته بود: مثل رستم در سپاه من زياد است. فردوسي هم جواب داد: حتما همين طور است، ولي خدا فقط يك رستم خلق كرده .(9) بوعلي سينا مدام مثل صابون از دستش ليز مي خورد. از ابوسعيد ابوالخير مي ترسيد. و آن سه تا شاعري هم كه مثلا قرار بود مجيزش را بگويند، منوچهري و عنصري و فرخي، كاري كردند كه همه ماجراي اياز را بفهمند.(10)
محمود كه حوصله اش از اين آدم هاي معروف سر رفته بود، عزم يك سفر خارجي كرد و عازم هند شد و اتفاقا سوغاتي هاي خوب و جذابي از آن جا به ايران آورد. اين سوغاتي هاي گرانبها باعث شد هر وقت محمود حوصله اش سر مي رفت و بيكار مي ماند، به هند برود و با دست پر برگردد.(11) بار آخري كه از هند برگشت، سري به اصفهان زد.(12) بعد احساس كرد دارد مي ميرد.(13) پس برگشت به غزنين و در حالي كه داشت مي مرد گفت: امروز چندمه؟ گفتند: سوم ربيع الاخر 421 هجري قمري . ولي محمود هيچ وقت جواب سؤالش را نشنيد.

۱ - اين هم براي خودش نكته اي است ديگر./
۲ - سبكتگين پدر محمود بود و آلبتكين هم پدر بزرگش. اين را گفتم بدانيد. /3 - حالا اين چند قرون، به پول ما چند تومن مي شود را بايد از صراف ها بپرسيد./
۴ - و او را داخل قبر كرد./ 5 - چون پدر بزرگ و پدرش تحت نام سلسله سامانيان، سلسله غزنويان را درست كرده بودند. /6 - اين آخرين ارادتي بود كه خاندان سامانيان درك كردند، قبول كنيد بالاخره بايد ارادت محمود با همه فرق داشته باشد!/ 7 - تبحر او در وارد كردن افراد به تاريخ به قدري بود كه بعدا پسرش مسعود هم با الهام از او، اول حسنك وزير را وارد تاريخ كرد و بعد هم غزنويان را./ 8 - آن موقع شاه ها از اين بازي ها مي كردند./ 9 - حالا هي گير بدهيد كه چرا محمود به فردوسي پول نمي داده./ 10 - اصلا آدم غلام نداشته باشد، بهتر است./ 11 - تاريخ نويسان تا دوازده بارش را نوشته اند./ 12 - و ايضا سري به خاندان آل بويه./
۱۳ - درست احساس كرده بود، چون سل داشت.

در دواره ها
009042.jpg
تولد قيصر امين پور
۲ ارديبهشت 1338
آينه هاي ناگهان ، يكي ديگر از مجموعه هاي خواندني و پرطرفدار امين پور، چاپ انتشارات مرواريد است كه اين شعر از آن نقل شده است

قيصر امين پور
دردهاي من
جامه نيستند
تا ز تن درآورم
چامه و چكامه نيستند
تا به رشتة سخن درآورم
نعره نيستند
تا ز ناي جان برآورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است

دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نام هايشان
جلد كهنة شناسنامه هايشان
درد مي كند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي كند
انحناي روح من
شانه هاي خسته غرور من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
كتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي كجا؟
درد دوستي كجا؟

اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي كهنة لجوج
اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟
درد
رنگ و بوي غنچة دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگ هاي توبه توي آن
جدا كنم؟
دفتر مرا
دست درد مي زند ورق
شعر تازة مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم؟

عطر گيسو
009045.jpg
تولد امين الله رشيدي
۴ ارديبهشت 1304

ليلا خجسته راد
در كاشان كه بودم يك سال از خدمت معاف شدم. بايد خودم را معرفي مي كردم، ولي چنين نكردم. شبي در راديو تهران براي ارتش برنامه اجرا مي كرديم. در اتاق پايين تمرين مي كرديم تا بالا برويم و كار را اجرا كنيم كه ناگهان سه سرباز با تفنگ و سرنيزه وارد شدند و سراغ رشيدي را گرفتند. خودم را معرفي كردم. گفتند تو سرباز فراري هستي و بايد همين حالا با ما بيايي! گفتم اگر فراري بودم كه در برنامه ارتش نمي خواندم.
امين الله رشيدي از جمله خوانندگان و آهنگسازاني است كه نزد استاداني چون مرتضي خان معروفي و دكتر مهدي فروغ به فراگيري موسيقي پرداخت و از همان ابتداي وارد شدن نت به موسيقي ايراني، با آن آشنا شد. او در شهر كاشان متولد شد و در حين تحصيل، نقاشي قالي ايراني را نزد استادان آن زمان آقايان محمد دبيرالصنايع و حسن نقش پور اراكي فرا گرفت و در زماني كوتاه تا مرحلة طراحي و ابتكار پيش رفت. در حين نقاشي نيز با مقدمات نوازندگي تار آشنا شد و در سال 1325 به تهران نقل مكان كرد.
آهنگسازي و خوانندگي رشيدي در راديو تهران از سال 1327 شمسي آغاز شد و تا پايان سال 1344 به طور مداوم و مستمر ادامه داشت و در اين مدت بيش از 120 آهنگ ساخت كه با همكاري نوازندگان هنرمند، آقايان حبيب الله بديعي، پرويز ياحقي، همايون خرم، عباس شاپوري، انوشيروان روحاني، رضا ياوري و... در راديو اجرا شد.
او آهنگ هاي بسياري نيز روي اشعار شاعران نوپرداز از جمله مهدي اخوان ثالث، نادر نادرپور، فريدون مشيري، نيما يوشيج، منوچهر آتشي، نصرت رحماني و ديگران ساخته و از آثار او مي توان به عطر گيسو، من عشقم، افسونگر، دلم تنگ است، چاوشي و چشم شب اشاره كرد.
با اين كه شغل اصلي او سردفتري اسناد رسمي بوده است ـ غير از فعاليت هاي مربوط به موسيقي ـ از انجام فعاليت هاي هنري ديگر مانند نوشتن، سرودن شعر و ترانه و حتي نقاشي بازنمانده است. او جزو هنرمندان پركار و فعال محسوب مي شود و صداي خاطره انگيز او محبوب بسياري از دوستداران موسيقي پاپ ايراني است.

برخواهم گشت
009060.jpg
سنگ قبر سهراب در مشهد اردهال
درگذشت سهراب سپهري
۱ ارديبهشت 1359

سهراب سپهري
فرنگ، 2بهمن۳۶ / 1957
... من آدم فراموش شده اي هستم. اين جا در اين خاك رنگارنگ، هيچ چيز مرا نمي فريبد. اين را از پيش مي دانستم. پريشب نزديك نيمه شب با ناصر در كوچه ها و خيابان ها پرسه مي زديم. برف مي آمد. شاخه ها سياه و سفيد شده بود. روي برف ها راه مي رفتيم. اما حتي درخت ها براي من پيكر ناآشنا دارند... بهار نزديك مي شود. بوي گل هاي اقاقيا در راه است. خودت را براي دشت ها آماده كن. كاش مي شد سر به صحرا بگذاريم. ياد اين ترانه افتادم:
در اين صحرا مرا گرما گرفته‎/ غم عالم مرا تنها گرفته
صداي پيانو به گوشم مي خورد. در يكي از اتاق هاي نزديك، يك نفر پيانو مي زند. هر شب صداي پيانوي او را مي شنوم. ياد صداي قورباغه هاي خانه مهري مي افتم. اسماعيل خوب در چه حال است؟... نه، من بايد برگردم تا همه شما را ببينم. از بچه هاي ديگر از پوران و دكتر بيوك و منوچهر از سيار از... من بايد برگردم. اسفنديار به من گفت زندگي من بيهوده مي گذرد، به شفا بگو مهتاب اين جا وحشتناك نيست و همين اسباب نگراني است... صداي پيانو از راهرو به گوش مي رسد.
آدم هاي اين جا با ما فرق دارند. ياد قاليچه حضرت سليمان افتادم. اگر اين قاليچه را داشتم، روي آن مي نشستم و در يك چشم به هم زدن، خودم را به آسمان پر ستاره خودمان مي رساندم. نلي! اين جا ستاره زياد نيست. شب هايي كه هوا صاف است، مشتي ستاره به چشم مي خورد. نه، من بايد برگردم. زندگي من بدون ستاره و بوي اقاقيا چيزي كم دارد. من كجا هستم؟ در اين پاريس بزرگ و افسون بار و غم انگيز. كنار اين اتاق زير شيرواني در روشنايي يك شمع نشسته ام. كتاب شعرهاي Blake شاعر و نقاش انگليسي روبه روي من روي ميز بازمانده. در ميلتون مي خوانيم: گلوي نازك او با شور الهام در جدال است.
گريه ام مي گيرد. مي داني، گفت وگو از پرنده اي است كه صدايش را در دشت مواج گندم رها مي كند. چنان از شور خواندن لبريز است كه گلوي تنگ او تاب فوران صدا را ندارد. هر وقت ياد اين شعر مي افتم گريه ام مي گيرد. مثل اين كه تاريكي، صداي پيانو را فراموش كرد. من خودم به ياد مي آورم.
تو در آن طرف دنيا هستي. من هم به زودي به همان طرف دنيا برمي گردم.

شاه عباس نامه
009036.jpg
قلعه پرتغالي ها در قشم
آزادسازي جزيره هاي قشم و هرمز، شكست كامل پرتغالي ها در خليج فارس
۱ ارديبهشت۲۱، آوريل 1622

ليلا كاظمي
آن موقع زمين هنوز جوان بود و تاريخ داشت اسم هاي بزرگ را وارد دفتر خاطراتش مي كرد. در اسپانيا، شارل كن حكومت مي كرد، در انگليس ملكه اليزابت، در روسيه ايوان مخوف، در فرانسه هانري كبير و در ايران خودمان پادشاه جواني به اسم شاه عباس اول. قرار بود بعدها همه اين پادشاهان را با لقب هايي نظير كبير به خاطر بياورند.
آن موقع اسپانيا و پرتغال، ابرقدرت هاي جهان بودند. ناوگان اليزابت، اسپانيا را در جنگ آرمادا شكست داده بود، ولي امپراتوري اسپانيا در آمريكاي لاتين كه از مكزيك تا پايين ترين نقطه قاره را شامل مي شد، هنوز بزرگ ترين مستعمرات را دربر مي گرفت. پرتغالي ها هم كه توانسته بودند دنيا را از اين طرف و با گذشتن از جنوب آفريقا دور بزنند، مستعمراتشان را اين ور دنيا و در سواحل درياي احمر و اقيانوس هند به راه انداخته بودند. يك قرن پيش هم دريانوردي به اسم آلفونسو البوكرك، ارزش خليج فارس را فهميده بود كه مي شد از داخل آن محصولات هند را عبور داد و بعد با كمي سفر زميني، خيلي زودتر به درياي احمر رسيد. سال۱۵۰۷ بود كه پرتغالي ها ساحل خليج فارس را گرفتند. تازه شاه اسماعيل آمده بود سر كار و در جنگ چالدران هم از عثماني شكست خورده بود. نتوانست هيچ كاري بكند.
شاه عباس اما فرق مي كرد. او مي دانست كه بايد مشكلات را يكي يكي حل كرد و مي دانست دشمن دشمن، دوست محسوب مي شود. او برادران شِرلي، آنتوني و رابرت را توي دربار راه داد. آن ها را ميرزا لقب داد و خواست كه برايش توپ و تفنگ بياورند. بعد كم كم كارخانه اسلحه سازي توي ايران راه انداخت. آنتوني شرلي را سفير ايران در اروپا كرد و با كمپاني تازه تاسيس هند شرقي عليه پرتغالي ها متحد شد. جنگ هاي ايران با پرتغال بيست و دو سال طول كشيد كه يكي از شعراي وقت به اسم قديري، ماجراي كاملش را در يك مثنوي شبيه شاهنامه سروده. سال۱۶۲۲ قلعه پرتغالي ها در جزيره هرمز هم تصرف شد و امامقلي خان، سردار سپاه ايران به جاي بندر پرتغالي گمبرون، بندر عباسي را ساخت.
شاه عباس تا آخر كار، حواسش بود حالا كه ديگر دشمني پرتغال تمام شده، انگليسي ها چندان دوست به حساب نمي آيند.

داوود و جالوت
009030.jpg
شكست حمله نظامي آمريكا به ايران در طبس‎/ 5 ارديبهشت 1359

حسين احتسابي
در بحبوحة جنگ ويتنام، تعدادي از افسران كاركشته آمريكايي به اين نتيجه رسيده بودند كه آمريكا هم بايد مانند انگليس يك گروه نظامي ويژه براي عمليات  هاي محدود در عمق تهيه كند. اين نيرو كه دلتا ناميده شد، آن قدر در ميان آمريكايي ها محبوب شد كه نيروي دلتا بعدها سوژه بازي هاي رايانه اي شود. مأموريت آن ها هم انجام عمليات هايي بدون پشتيباني نزديك و در مقابل گروه هاي نامنظم بود. نيروي دلتا در سه صحرا و در عمق يك جنگل توانسته بود عمليات هاي موفقيت آميزي انجام دهد و در دهه  ۷۰ معتبرترين نيروي ويژه به حساب مي آمد.
كار اطلاعاتي دانشجوهاي ايراني به قدري قوي بود كه به جز گروگان ها هيچ نيروي اطلاعاتي داخل سفارت وجود نداشت. حتي كشيش هايي كه براي بازديد از گروگان ها به تهران فرستاده شده بودند هم نتوانستند اطلاعاتي در مورد محل قرار گرفتن گروگان ها به سيا بدهند. گروگان هاي آزادشده هم نمي دانستند كدام يك از چهارده ساختمان سفارت خودشان براي گروگان ها در نظر گرفته شده. جدا از كارهاي اطلاعاتي، نصب تيربار براي جلوگيري از ورود هلي كوپتر و انتقال سه گروگان به محلي خارج از سفارتخانه كار را بدتر مي كرد. همه اين ها نيروي دلتا را به طرح ريزي عملياتي با 92 نفر نيروي ويژه وادار كرد.
ابتدا هواپيماهاي حامل نيرو و سوخت در نيمه شب و بعد از پرواز در ارتفاع پايين، وارد سايت اول كوير مي شوند و بعد از 30 دقيقه، هشت هلي كوپتر اسب آبي به ما مي پيوندند و سوختگيري را كامل انجام مي دهند. ما سه گروه مي شويم. گروه قرمز، غرب سفارتخانه را پاكسازي خواهد كرد. گروه آبي، شرق آن را و گروه سفيد، پشتيباني عمليات را به عهده خواهد داشت. با شش كاميون بنز به صورت نامنظم وارد شهر مي شويم. يكي از كاميون ها به سمت سفارت مي رود و نيروهاي سفيد، ديوار سفارت را منفجر مي كنند. عمليات 45 دقيقه طول خواهد كشيد و تمامي مبارزين را خواهيم كشت. هلي كوپترها وارد سفارت مي شوند و گروگان ها را به همراه نيروهاي دلتا به سمت منظريه كه نزديك قم است، منتقل مي كنند. آن جا فرودگاه متروكي توسط نيروهاي ما به تصرف در آمده. هواپيماهاي 130 C از عمان مي آيند و ما را به سمت جزيرة مصيره عمان مي برند. (گزارش اليور نورث، رئيس نيروي دلتا به كارتر)
وارد كوير كه شديم، فرود نسبتا خوبمان در جاده اي نيمه خراب، شروع خوبي براي عمليات بود. بعد از چند دقيقه، يك اتوبوس بنز به طرف ما حركت كرد كه بعد از شليك به سمت اتوبوس و تخليه سرنشينانش، آن ها را آماده براي سوار شدن به هواپيماي 130 Cكرديم. قرار بود آن ها در منظريه آزاد شوند. حالا بايد منتظر هلي كوپترها مي مانديم. در مدت انتظارمان اتفاقا به يكي از ژنرال هاي ايراني كه همراه ما آمده بود برخوردم. جلد سلاحش خالي بود. از او پرسيدم كه سلاحش كجاست؟ گفت : وقتي از هواپيما پياده مي شديم آن را گم كردم. دو نفر را فرستادم، اما چيزي پيدا نكردند. فهميدم كه ژنرال بعد از ديدن اتوبوس، تپانچه اش را دور انداخته. به او گفتم : در ارتش آمريكا ژنرالي كه سلاحش را دور بيندازد نداريم! (از خاطرات نورث)
پنج دقيقه از زمان ورود هلي كوپتر ها مي گذشت و كم كم داشتيم نگران مي شديم. بعد ده دقيقه و بعد هم بيست دقيقه كم كم نگراني مان بيشتر شد. انتظار نداشتيم! حدود يك ساعت گذشت تا اولين هلي كوپتر نشست. ماهرترين خلبانمان پياده شد و تا كلاهش را برداشت گفت تا حالا توفان شني به اين بدي نديده . از هشت هلي كوپتر تنها شش تا رسيدند. هر كدام از يك جهت و يك هلي كوپتر هم خراب بود. قصد داشتم با همين اوضاع به طرف گرمسار پرواز كنم. اما بايد بيست نفر را جا مي گذاشتم. هلي كوپتر ها بعد از سوختگيري آماده پرواز شدند. به من گفته بودند با پنج هلي كوپتر هم عمليات را انجام بدهم و من حتي فرصت گريه كردن هم نداشتم. يكي از هلي كوپترها با توفان بلند شد و به سمت چپ و جنوب مايل شد. كمي گذشت و شعله آبي رنگي در 9 متري زمين ظاهر شد. هلي كوپتر به هواپيماي حامل سوخت خورده بود. حالا ديگر همه چيز برايمان معلوم بود. درست يادم نمي آيد، اما يكي از ما پيشنهاد داد: هلي كوپترها را از راه هوايي نابود كنيم! (از خاطرات نورث)
حالا همه به مصر برمي گشتيم، همان جايي كه با هم سرود خدا آمريكا را حفظ كند را خوانده بوديم و بعد برايمان قصه  داوود و جالوت را گفته بودند. ( نورث)

من به عيسي تعلق دارم!
009051.jpg
تولد كاكا
۲ ارديبهشت، 22 آوريل 1982

مهدي اميرپور
كمتر كسي او را به نام ريكاردو اينرسون دوس سانتوس ليته مي شناسد. حتي برادر كوچكترش، رود ريگو هم در كودكي نمي توانست او را ريكاردو صدا بزند. اين اسم در دهانش نمي چرخيد. براي همين از كنار هم گذاشتن هجاي دوم اسم برادر بزرگ  ترش يك لقب جهاني براي او ساخت: كاكا ! البته سال ها پس از اين اتفاق، وقتي كه كاكا شهرت جهاني پيدا كرد، همه فهميدند كه در پرتغال هم يك خاندان بزرگ زندگي مي كنند با نام خانوادگي كاكا .
كاكا از هجده سالگي توانست در سائوپائولو بازي كند. او در عرض دو سال در 58 مسابقه به زمين رفت و با ركورد 23 گل زده به ستاره تيم تبديل شد. او در آخرين سالي كه در سائوپائولو بازي مي كرد، يك پيشنهاد 5/1 ميليون دلاري از تركيه هم داشت كه دست آخر به خاطر اختلاف دويست هزار دلاري تيم ترك با سائوپائولو معامله جوش نخورد. در عوض ميلان چند ماه پس از آن با 5/8ميليون دلار كاكا را خريد. او تا حالا 119 مرتبه در پست هافبك تهاجمي ميلان بازي كرده و 37 گل زده. با وجود اين كه تنها 24 سال سن دارد، از سال 2002 تا حالا 50 بازي ملي و 18 گل هم در كارنامه خودش  دارد و حتي سابقه كاپيتاني تيم ملي برزيل در آخرين مسابقه برزيل با آرژانتين را هم دارد.
كاكا دو سال پيش ازدواج كرد. او در سال 2004 در يك مراسم مجلل با كارولين ، دختر مدير كمپاني كريستين ديور در برزيل ازدواج كرد. در جشن ازدواج، 600 نفر از مشهورترين شخصيت هاي برزيل حضور داشتند. همسر او حالا در دانشگاهي در ميلان بازرگاني مي خواند. كاكا بابت اعتقادات مذهبي اش هم شهرت زيادي پيدا كرده. او پروتستان است و حتي در بعضي از مسابقات فوتبال، زير پيراهنش تي شرتي مي پوشد كه روي آن عبارت هاي مذهبي نوشته شده. حتي روي كفش هاي او هم چنين نوشته هايي را مي شود پيدا كرد. شادي پس از هر گل او،  بالا بردن انگشت و اشاره به سوي آسمان است كه خودش اين كار را نوعي عبادت مي داند. او سفير مبارزه با گرسنگي در قاره آمريكاست و در وقت بيكاري كتاب مقدس مي خواند. او پارسال در سفري كه به كويت داشت، چند كتاب درباره اسلام خريد و پس از خواندن آن ها از اسلام خوشش آمد. هر چند كه هنوز تصميمي براي تغيير مذهب نگرفته است.

چشم هاي حراف
009021.jpg
تولد آل پاچينو
۵ ارديبهشت، 25 آوريل 1940

سعيد جعفريان
چه او را دوست داشته باشيد و چه چندان توجهي به او نكرده باشيد، مطمئنا به سختي مي شود كسي را پيدا كرد كه از آل پاچينو متنفر باشد. چطور مي توان نسبت به يك نابغه مطلق احساس تنفر كرد؟ بازيگر غريبي كه حتي پلك زدن ها و ضرب آهنگ تنفسش بخشي از شخصيت هاي غول آسايي هستند كه فقط و فقط با حضور او روي پرده توان جان گرفتن دارند. تمام شخصيت هايي كه پاچينو در كالبدشان حلول كرده، قطعا از دو نظر به شدت يكسان اند؛ چشم هاي حراف و لب هاي بسته. حتي وقتي كه در فيلم بوي خوش زن ، نقش يك نابيناي كلبي مسلك را بازي مي كند، باز هم اين چشم ها هستند كه بيش از لب ها حرف مي زنند و حرف مي زنند. آن  نگاه سنگين و هراس آورش در پدر خوانده ، نگاه هاي بي هويت اش در سرپيكو ، خستگي خون گرفته چشم هايش در بي خوابي ، توحش اش در صورت زخمي و تضاد وظيفه و رفاقت در مخمصه كه پلك هاي عصبي اش، روي آن صحه مي گذارند را فقط و فقط پاچينو مي تواند خلق كند.
اين ها بخشي از به يادماندني ترين ديالوگ هايي هستند كه از دهان اين مرد كم حرف بيرون پريده و جان گرفته اند؛  مردي كه چشم هايش هيچ وقت دروغ نمي گويد.
هر چقدر دوستانت به تو نزديك تر باشند، دشمنانت به تو نزديك ترند. (پدر خوانده)
مي خواهم پيشنهادي به اش بكنم كه نتواند ردش كند. (پدر خوانده)
توي اين كشور شما اول بايد پول در بياوريد، وقتي كه پول درآورديد، قدرت پيدا مي كنيد، وقتي كه قدرت پيدا كرديد، خب حتما مي توانيد زن بگيريد! (صورت زخمي)
همة چيزي كه من توي اين دنيا دارم حرف ها و گلوله هايم است. من نمي توانم آن ها را به كسي ببخشم؛ حالي ات مي شود؟ (صورت زخمي)
فكر مي كني من رو گير انداختي؟ تو به يك ارتش براي اين كار احتياج داري. (صورت زخمي)
تورو خدا يك لحظه بايست، من همين الان يك فكري به كله ام زد، آره، آره، يك فكر خوب، چيز... چيز... اَه! يادم رفت! (ديك تريسي)
دو جور آدم وجود داره؛ آن هايي كه كله شان را توي آتش مي كنند و آن هايي كه خودشان را نجات مي دهند. راه دوم بهتر است! (بوي خوش زن)
وقتي كه مدت زيادي بشه كه فرشته اي نديدي، به دردسر افتاده اي پسر، دردسر! (راه كارليتو)
مي خواهد تو را بكشد، سريع تر از گلوله (راه كارليتو)
اگر ديگر تو را اين جا نبينم، تو مُردي! (راه كارليتو)

داستان هاي مي سي سي پي
009006.jpg
درگذشت مارك تواين
۱ ارديبهشت، 21 آوريل 1910

سيداحسان بيكايي
ملوان جلوي كشتي بخار فرياد زد مارك تواين . آقاي نويسنده سرش را از روي كاغذها برداشت و هاكلبري فين و تام ساير و شاهزاده و گدا درون سرش كمي آرام گرفتند. فصل تابستان بود و مي سي سي پي كم آب شده بود. به همين خاطر ملوان جلوي كشتي، دوباره طناب گره دار مخصوص را داخل آب انداخت و فرياد زد: مارك تواين ؛ يعني عمق آب سه متر و هفت سانت است و براي كشتي راني امن است. ساموئل كلمنس نويسنده كه حالا اسم خودش را گذاشته بود مارك تواين بعد از اين كه دوبار تمام اموالش را به خاطر سرمايه گذاري هاي نافرجام روي اختراعات جديد از دست داده بود، به روي كشتي برگشته بود. زن و دختر محبوبش مرده بودند و آقاي نويسنده افسرده بود. اما هنوز در كار خلق شاهكارهايي بود كه بعدها از بهترين رمان هاي ادبيات آمريكا شد. هاكلبري فين بزرگ ترين داستان آمريكا شد و محبوب ترين كتاب دبيرستان هاي آمريكا نام گرفت و دوستش تام ساير هم با همان ماجراهاي مي سي سي پي معروف شد. ويليام فاكنر به خاطر همين كتاب ها مارك تواين را پدر ادبيات آمريكا خوانده است.
من مي تونم به هر كسي، به دست آوردن هر چيزي از زندگي رو يادم بدم، اما مشكل اين جاست كه هيچ كس دقيقا نمي داند چي مي خواهد.
اول حقايق را به دست بياور، بعد هر قدر كه دوست داري آن ها را تغيير بده.
هر وقت متوجه شدي كه در سمت اكثريت قرار داري، وقتش است كه نظرت را عوض كني.
آمريكا كشوري است كه هيچ طبقه مشخص جنايتكاري ندارد؛ البته كنگره يك استثناست.
در مورد خواندن كتاب هاي سلامت مواظب باش. ممكن است به خاطر يك اشتباه چاپي بميري!
فردا، ديروزِ پس فردا است.
فرانسه، كشور بدبختي است چون پر از فرانسوي  است. و فرانسوي ها آدم هاي بدبختي هستند، چون در فرانسه زندگي مي كنند.
هيچ وقت سعي نكن به يك خوك آواز ياد بدهي، چون هم وقت تلف مي كني، هم باعث اذيت خوك مي شوي.
اون بخش هايي از انجيل كه متوجه شون نمي شوم من را اذيت نمي كند؛ آن جاهايي كه متوجه مي شوم آزارم مي دهد.
من هيچ وقت كسي را نكشتم، اما آگهي هاي ترحيم زيادي را با لذت و رضايت خواندم.
اگر راي دادن تاثيري داشت، آن ها اجازه نمي دادند ما اين كار را بكنيم.

برادران درنده
009012.jpg
جان فاستر(راست) و آلن دالس
تولد آلن دالس، رئيس اسبق سيا
۲۸ فروردين، 7 آوريل 1893

پريا چمن آرا
نسل اندر نسل آلن ولش دالس از پدربزرگ گرفته تا عمو و برادرش در كار سياست و مسائل خفن امنيتي بودند. دوران زندگي او هم در كوران حوادث خفن دنيا مثل جنگ هاي جهاني سپري شد. وقتي تحصيلاتش را در دانشگاه پرينستون تمام كرد، به سوئيس رفت. آن جا مسؤول صدور رواديد براي ملتي شد كه مي خواستند به ايالات متحده سفر كنند (مي گويند او به لنين ويزا نداد.) مدتي به آلمان رفت. از آن جا كه دشمن سرسخت و درجه يك هيتلر و نازي ها بود در گروه هاي مختلف ضدنازي فعاليت داشت.
بعد از انتخابات 1947، با كمك برادرش جان فاستر دالس - كه وزير خارجه شد - توانست زمام امور سازمان جاسوسي آمريكا را در دست بگيرد. او اولين رهبر غيرنظامي سيا است و طولاني ترين حكومت را بر سيا داشت. آلن بعد از محكم كردن جاي پاي خودش، برنامه هاي سيا را - كه تا آن روز فقط كارش جمع آوري اطلاعات بود - طوري پايه ريزي كرد كه در تمام كارهاي خلاف از جمله توطئه و عمليات تروريستي و آدمكشي در تمام دنيا دست داشته باشد. اولين عملياتشان عمليات آژاكس بود كه منجر به براندازي دولت ملي در ايران شد. بعد نوبت اندونزي رسيد و گواتمالا و شيلي. اما در كوبا طرح خليج خوك ها شكست خورد.
در دوران رئيس جمهوري كندي، مخالفت ها با آلن به اوج رسيده بود. عمليات هاي سيا با شكست روبه رو مي شد. مافيا دست آن ها را در اكثر فعاليت ها مي خواند. حتي كندي در سخنراني اش درباره سيا گفت: من سازمان را هزار تكه مي كنم و هر تكه اش را به باد خواهم داد .
آلن و برادرش، جان را صليبي هاي جنگ سرد لقب داده اند. آن ها از هيچ اقدامي براي بردن جنگ سرد روگردان نبودند. او پاي مطبوعات را به جنگ سرد كشيد و در سرتاسر جهان از كمونيست هاي مخالف شوروي حمايت مالي مي كرد. چرچيل گفته بود: آلن دالس، گاوچران احمقي بيشتر نيست . اما او برنامه هاي بيشتري هم داشت كه بيماري آنفلوانزا مجال انجامش را به آلن نداد و در 75سالگي او را از پا درآورد. آلن چندتايي هم داستان جاسوسي كلاسيك نوشته است.

فهرست
توضيح:
نامه ها
فهرست
سينما تلويزيون
پشت پرده يانگوم
اين چه سيصدي است؟
با بيننده راحت ايم
رويدادهفته
ورزشي
آقاي رئيس جمهور! به داد برس
تايسون در كنار شاپورخان
روزهاي خوش آقاي بهمني
هنوز هم درس مي خوانم!
رويدادهفته
در بارگاه سلطان!
مامان نصرت، باباي ممد مايلي رو برد!
غرور سيري ناپذير
جهانگردي كوتوله از قطر تا آمريكا
تالار افتخارات
قدم زدن در جاده پادشاه
اجتماعي
انسان براي ماندن آفريده شده نه نابود شدن
زندگي
نبودنت فاجعه، بودنتم اذيته
آتش نشاني عمومي در نمايشگاه كتاب
عطف به ماسبق خلاف قانون است
رويدادها
رازهاي سرزمين من
زيبا،عميق مرگ آور
سينما
بوي خوش گيشه
حسن و عيب
بوي باقالي مي آيد
خدا پوزشان را زد!
يك فيلم جمع و جور بامزه
مي  خواهيم بخنديم. همين!
جمع اضداد
خوب، بد ... هر دو زشت
جرات يا قدرت؟
از اين خبرها نبود
تاريخ تحول
نوع عجيبي از سينما
اگر عشق فيلم بود
روزها
درگذشت انسل آدامز، عكاس
نابغه بودن يا نابغه نبودن؛ مسأله اين است
شاكسپير نايب السلطنه
شكسپير هميشه عاشق
رويدادها
جهان كوچك
امسال نوبت كيست؟
پارادوكس پاراد
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  سينما  |  روزها  |
|  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |
|  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |