عكس ها: عليرضا حبشي
مهمترين تفريح مبعلي گشتن در بازارهاي دبي و گپ زدن
با كاظميان است. تيپ جديدش را هم داشته باشيد
سامره با گل هايي كه مي زند و حقوقي كه مي گيرد
فعلا در ابرها سير مي كند. براي چي برگردد؟
مسعود شجاعي جوان مثلا مي خواست به كلاس زبان برود
اما خواب بعدازظهرها...
شش سال حضور در امارات يعني روابط فوق العاده گرم
با شيخ ها كه ميليون ميليون ثروت مي آورد. تيم ملي
كيلويي چند است؟
عنايتي مي گويد: اگر چهار سال هم در رأس الخيمه بمانم يك تفريح درست و حسابي پيدا نمي كنم. اگر زن و بچه ام نبودند از تنهايي مي مردم!
سعيد اكبري
هواي شرجي، خيابان هاي هميشه خلوت، امكانات نه چندان زياد تفريحي، بلد نبودن زبان و چند تا مشكل ديگر. اما شايد اين ها خيلي مهم نباشد. پول، خودش براي وسوسه كردن آدم ها و فراموش كردن مشكلات، كافي است. واقعا ارزشش را دارد؛ گرفتن هفتصد هشتصد ميليون و حتي يك ميليارد براي يك فصل، خود به خود مشكلات موجود را قابل تحمل مي كند. البته پول، تنها انگيزه نيست. استراحت مطلق را هم به آن اضافه كنيد. هم پول درست و حسابي مي گيرند و هم تا ساعت 12- 5/11 ظهر مي خوابند. از خواب كه بلند مي شوند، بعد از خوردن يك غذاي مختصر، دوباره مي توانند يك چرت بزنند. وقتي كاملا از خواب سير شدند، لطف مي كنند و مي روند سر تمرين! تازه اگر خيلي مطرح باشند و مربي هم كمي حرف گوش كن باشد، مي توانند بعدازظهر را هم بخوابند. اين مي شود كه يك بازيكن آماده يك ماهه براي خودش شلمان مي شود! حتما همه چيز دستتان آمده؛ اين جا امارات است. فوتبالي كه نه جذابيت اش و كلاس اش بلكه پولش ستاره هاي ايراني را جذب مي كند؛ پولش و شايد هم امكاناتش. البته مسعود شجاعي بازيكن الشارجه، مي گويد: من كه دنبال پول نبودم. فقط مي خواستم تجربه ام را بالا ببرم. درست مثل مبعلي و چند تاي ديگر. اما آيا راست مي گويند؟ آيا اين تجربه، ارزش روزهاي تكراري و خسته كننده را دارد؟ و در آخر، آيا رفتن به امارات، ارزش بي كيفيت شدن و خط خوردن از تيم ملي را دارد؟
فكر مي كنيد بازيكنان ايراني در امارات، روزشان را چطور شب مي كنند؟ شايد اين احتمال را بدهيد كه براي تفريح كلي برنامه دارند. ولي اشتباه مي كنيد. مثلا فرهاد مجيدي كه شش سالي است در اين كشور زندگي مي كند، معمولا روزهايي تكراري دارد. بهترين تفريح او ماهي گيري است. دوستاني هم دارد كه معمولا با آن ها رفت و آمد مي كند: معمولا ساعت 5/10 - 10 از خواب بيدار مي شوم. ظهر را در خانه هستم و بعدازظهر مي روم سر تمرين. شب ها اغلب مي روم پيش دوستانم.
مجيدي دوستان تاجر زيادي در امارات دارد. بعد از گذشت شش سال، رابطة آن ها آن قدر مستحكم شده كه معمولا در خانة يكي جمع شوند و خوش بگذرانند. فرهاد براي برنامة ماهي گيري هم روي دوستان مايه دارش حساب مي كند: خوشحالم كه حداقل، تنهايي را زياد احساس نمي كنم. البته من دوستان خارجي زيادي هم دارم. خيلي با يكديگر در ارتباط هستيم. ساعت ده شب كه تمرين تمام مي شود، اغلب به آن ها سر مي زنم يا دوستانم مي آيند خانة من.
او براي خريد هم زياد به بازار مي رود؛ درست مثل ايمان مبعلي كه پاي ثابت بازارهاي بزرگ دوبي است. ايمان ازدواج نكرده و اوايل فصل بد جور احساس تنهايي مي كرد. باز هم سال پيش، مهرداد اولادي پيش اش بود، اما امسال كه مهرداد در تهران مانده، مبعلي تنها شده. كم كم داشتم با تنهايي كنار مي آمدم كه قرار شد برادرم بيايد دوبي! قرار بود ايمان بعد از ماه رمضان پارسال از تنهايي در بيايد. اما برنامه سفر برادرش به امارات جور نشد تا همچنان تنها بپرد. البته من اين جا دوستاني هم دارم. جواد كه تا همين ماه پيش هر روز خانة من بود، حسين كعبي هم از رأس الخيمه مي آمد، يك سري به من مي زد. هر روز با بچه ها در تماسم. علاوه بر ايمان، فرهاد مجيدي هم در قسمت شيخ نشين دوبي زندگي مي كند.
فرهاد در محلة جميرا خانه دارد و آرش هم كه الان برگشته پاس، همان نزديكي ها خانه گرفته بود. ايمان مي گويد: با هر دوي آن ها در تماسم. حيف شد كه آرش برگشت ايران. تازه جمعمان داشت شلوغ مي شد.
برهاني هر چند اغلب بعدازظهرها، فرهاد مجيدي را سر تمرين النصر مي ديد ولي اين دو خيلي با هم نمي پريدند. به هر حال مجيدي، خانواده دارد و مجبور است بيشتر وقت خود را در اختيار آن ها قرار دهد: روزهاي اول بيشتر با آرش بودم. مدتي كه گذشت خودش شهر را شناخت. دوستاني هم پيدا كرد. كلا همديگر را بيشتر سر تمرين مي ديديم. يك وقت هايي براي خريد با هم مي رفتيم بازار.
الان در النصر، نه اثري از آرش است و نه فرهاد. بعد از جدايي برهاني، مجيدي هم ساز جدايي زد. او به تيم همشهري يعني الاهلي پيوسته، اما اوضاع زندگي اش هيچ تغييري نكرده. فرهاد مي گويد: خيلي اتفاقي بود. شيخ الاهلي زنگ زد و گفت بيا اين جا. من هم با لباس تمرين رفتم و قرارداد بستم. اما چه شد كه آرش، تصميم به جدايي گرفت؛ فرهاد، يك جورهايي قضية خودش را به آرش ربط مي دهد: النصري ها خيلي از او انتظار داشتند. آرش هم كه سال اولش بود در امارات بازي مي كرد، كلا از زندگي در اين جا راضي نبود و آخرش هم رفت.
آرش روزهاي سختي را در دوبي پشت سر گذاشت. او ترجيح مي داد از آن ساعت هاي تكراري خلاص شود. آرش صبح ها معمولا ساعت 11:30 بيدار مي شد. تصميم گرفته بود براي اوقات بيكاري ظهرش برنامه ريزي كند. مثلا كلاس زبان برود يا كلاس موسيقي: الان كه برگشته ام. ولي كلا نه تفريحي بود و نه برنامه درست و حسابي اي. مي خواستم بروم كلاس انگليسي چون بعيد نيست در آينده بروم اروپا. اما قبل از اين كه كاري كنم برگشتم! معمولا خانه بودم و تنها تفريحم شده بود موسيقي گوش دادن و تلويزيون نگاه كردن.
مسعود شجاعي هم عين آرش برهاني فكر مي كند. او فعلا ظهرها را مي خوابد، هر چند مدتي پيش تصميم گرفت در كلاس زبان ثبت نام كند، اما مگر خواب اجازه اين كار را مي دهد؟ البته اين طوري نيست. چطور بگويم؟ اصلا رمقي ندارم كه ظهرها از خانه بروم بيرون. اين جا عين كيش خودمان است. ظهرها در خيابان پرنده هم پر نمي زند. ترجيح مي دهم در خانه بمانم، هر چند الان ديگر همه چيز يك جورهايي خسته كننده شده، ولي نمي شود كاري كرد. بايد به اين وضعيت عادت كنم.
شجاعي يك زماني همراه با رسول خطيبي در شارجه زندگي مي كرد. اما حالا رسول به امارات رفته و مسعود در اين تيم تنها شده: حضور رسول خيلي به من كمك مي كرد. متأسفانه مشكلاتي بين او و سرمربي تيم به وجود آمد كه باعث جدايي رسول شد. خوشبختانه علي (سامره) و جواد (كاظميان) در شارجه هستند و يك وقت هايي آن ها را مي بينم كه اين خودش خيلي كمك مي كند.
البته اين ديدارها، هميشه يك پيام مهم با خود دارد؛ تشديد كري! مسعود خودش در اين باره كلي توضيح مي دهد: جواد خيلي براي من كري مي خواند. زياد تلفني حرف مي زنيم. قبل از بازي ها تماس مي گيرد و كلي كري مي خواند. اگر ببرند كه كار تمام است! خدا را شكر، فعلا مساوي هستيم. يك بار در ليگ به الشعب باختيم و در جام حذفي اين شكست را جبران كرديم. فقط حيف كه جواد در بازي دوم غايب بود و نشد از خودش انتقام بگيريم! (خنده).
دوباره به عقب برمي گرديم؛ به زماني كه هنوز رسول در شارجه بود. آن اوايل، روز و شب اين دو در هتل سر مي شد ولي باشگاه چند هفته بعد خانه هايشان را تحويل داد. شايد اگر آن روزها رسول خطيبي نبود، الان مسعود شجاعي وجود نداشت! مدام با هم بوديم. باور كنيد اگر رسول نبود، ديوانه مي شدم. كلا تنهايي اين جا آدم را از پا در مي آورد. خدا را شكر كه رسول اين جا بود. يك گشتي در شهر مي زديم. ساعت دوازده هم بر مي گشتيم هتل.
آن ها اغلب شب ها به بازار مي رفتند. البته چندان تقصيري هم نداشتند، چون هنوز به طور كامل با شهر شارجه آشنا نشده بودند. رسول در مورد آن روزها مي گويد: ساعت چهار بايد در زمين اختصاصي تيم حاضر مي شديم. سه چهار ساعت با تيم بوديم و بعد با مسعود، چرخي در شهر مي زديم. البته بعضي وقت ها هم سه، چهار ساعت به سالن بدنسازي مي رفتيم و بعدش سري به استخر و سونا مي زديم.
درست عين ايمان. مبعلي هم براي اين كه زياد با بازيكنان الشباب باشد و خيلي تنهايي را احساس نكند، چند ساعت در ورزشگاه اختصاصي باشگاه مي ماند. ورزشگاه الشباب علاوه بر زمين تمريني، امكانات بدنسازي، استخر و سونا و... هم دارد. بله، بعد از تمرين، هم به سالن بدنسازي مي روم و هم به استخر. البته جديدا زياد مصدوم مي شوم و مجبورم اغلب وقت ها براي فيزيوتراپي در باشگاه پرسه بزنم! مبعلي در دوبي مشكلي از نظر امكانات زندگي ندارد. باشگاه، يك خانة 100 متري به اضافة يك آئودي آخرين مدل - كه الان تبديل به بنز شده - در اختيارش قرار داد. مدير روابط عمومي الشباب هم رابطة خوبي با ايمان برقرار كرده و نمي گذارد به او بد بگذرد. مبعلي مي گويد: امكانات اين جا خيلي خوب است. از اين نظر، هيچ مشكلي ندارم. با اين حال، خريدهايم را خودم انجام مي دهم. بعضي وقت ها خودم آشپزي مي كنم. اگر بي حال باشم، از بيرون غذا مي گيرم. شايد هم بروم رستوران.
ايمان بعد از يك سال زندگي در امارات، پاتوق خاصي ندارد. فرهاد مجيدي، رضا عنايتي، خطيبي و... هم همين طور. وقتي فرهاد مجيدي بعد از شش سال زندگي در امارات پاتوقي نداشته باشد، از ديگران چه انتظاري مي شود داشت؟ مسعود شجاعي كمي مكث مي كند و مي گويد: فعلا كه پاتوق من خانه است! مبعلي هم مي گويد: اگر بخواهيم اين طوري حساب كنيم، خانة من خودش پاتوق است، چون جواد و حسين زياد مي آيند پيش من، البته حالا كه كعبي برگشته ايران.
جواد كاظميان و ايمان مبعلي از دوستان صميمي هستند. رابطة اين دو، برمي گردد به تيم ملي نوجوانان. آن ها از همان زمان، ميخ رفاقت با هم را كوبيدند و الان اگر هر روز با هم در تماس نباشند، روزشان شب نمي شود. جواد حتي روزهاي اولي كه به امارات رفته بود، در خانة ايمان مي ماند. يك هفته اي كنار هم بوديم. بعد كه باشگاه برايم خانه گرفت، اسبابم را جمع كردم!
البته آن روزها كاظميان مجبور بود براي حضور در تمرينات الشارجه، يك ساعت رانندگي كند، چون شهرهاي دوبي و شارجه فاصلة نسبتا زيادي با هم دارند. ايمان مي گويد: اگر جواد در دوبي بازي مي كرد، خيلي به نفع من مي شد. با او خيلي راحتم. دو نفري واقعا خوش مي گذشت. با اين حال مبعلي و كاظميان، هفته اي دو سه بار همديگر را مي بينند. آن ها معمولا شنبه ها را با هم سر مي كنند، چون در آن روز، تمرينات باشگاهي تعطيل است. حسين كعبي هم اگر وقت داشت، به جمع دو نفرة آن ها اضافه مي شد. البته خيلي زود همسر كعبي به رأس الخيمه رفت تا او ديگر تنها نباشد؛ درست مشابه اتفاقي كه براي همبازي او يعني عنايتي رخ داد. البته عنايتي بچه هم دارد. حسين مي گويد: قبل از اين كه آن ها بيايند، من و رضا هميشه با هم بوديم.
اين دو، چند ماه پيش، خانه هاي ويلايي خود را به همراه يك دستگاه تويوتا از باشگاه تحويل گرفتند. كلا شهر رأس الخيمه در امارات، به شهر خانه هاي ويلايي معروف است. در اين شهر، ساختمان هاي بلند زيادي نمي بينيد. عنايتي مي گويد: البته شانس من بهتر از حسين بود. ويلايي كه در اختيار من قرار دادند، براي مهاجم خارجي تيم بود. باشگاه به تازگي تجهيزش كرده بود كه مهاجم خارجي شان رفت و نصيب من شد!
اما تنها خانة خوب، كافي نيست. رأس الخيمه جزو شهرهايي است كه امكانات تفريحي بسيار كمي دارد. ولي تا دلتان بخواهد، در آن جا رستوران و مركز خريد هست. آن طور كه عنايتي مي گويد او و كعبي معمولا مشتريان ثابت رستوران ها بودند: بيشتر به مك دونالد مي رفتيم. ساندويچ هاي خوبي دارد. يك رستوران ايراني هم پيدا كرديم كه شب ها موسيقي سنتي ايراني اجرا مي كرد. كعبي در مورد تفريحات شان در امارات مي گويد: هيچي! معمولا خواب بوديم. شب ها اگر مي شد، به مركز خريد مي رفتيم. در همان چند ماه، من آن قدر خريد كردم كه رضا شاكي شد!
آن روزها ديگر تكرار نمي شود. حسين به ايران بازگشته، لباس پرسپوليس را به تن مي كند و خوش مي درخشد. او كم كم دارد نفس مي كشد. يك جور حرف مي زند كه انگار امارات برايش زندان بوده: خودم را خلاص كردم. زندگي در امارات واقعا بد است؛ نه هواي درست و حسابي دارد، نه چيزي كه آدم به آن دلش را خوش كند. فقط پول خوبي مي دادند كه من آن را هم نخواستم! قرار بود 150 ميليون ديگر به من بدهند كه گفتم مال خودتان، فقط مرا ول كنيد بروم.
هرچند رضا عنايتي مي گويد جاي خالي حسين را در الامارات حس مي كند، اما به فاصلة چند ساعت از جدايي كعبي او سريع يك زوج ايراني ديگر پيدا كرد؛ رسول خطيبي. رضا مي گويد: البته حسين عربي بلد بود و خيلي به درد مي خورد. ولي كاري نمي شود كرد. با شرايط اين جا مشكل داشت و رفت.
دو ماه ديگر، سابقة عنايتي در امارات به نه ماه مي رسد و اين يعني قراردادش با الامارات تمام است. او حرف جالبي مي زند، البته نه در مورد اتمام قراردادش، مي گويد: اگر چهار سال هم در رأس الخيمه بمانم يك تفريح درست و حسابي پيدا نمي كنم. هميشه در خانه هستم و معمولا فقط به خاطر حضور در تمرينات بيرون مي روم. اگر زن و بچه ام نبودند از تنهايي مي مردم!
به هر حال ايراني هاي ليگ امارات، هر طور شده تلاش مي كنند روزهايشان مثل هم نباشد. اغلب آن ها چندماهي است به اين كشور رفته اند و هنوز نتوانسته اند، جا بيفتند. البته اين انتخاب خودشان است، چون پول را به چيزهاي ديگر ترجيح داده اند. كاظميان مي گويد: مطمئنا در آينده وضعيت اين طور نمي ماند. او دربارة رفت و آمد با علي سامره همبازي اش در الشعب، توضيح مي دهد: روزهاي اول كه پيش ايمان بودم، همديگر را سر تمرين مي ديديم. اما از وقتي كه خانه ام را تحويل گرفته ام، خيلي به من سر مي زند. دو بار كنار دريا رفتيم كه واقعا خوش گذشت.
با حضور 9 بازيكن ايراني در ليگ امارات كه حالا تعدادشان شده 7 نفر، بچه هاي ما پرترافيك ترين فصل خود را در اين كشور سپري مي كنند؛ تجربه اي كه به نظر بسياري از كارشناسان، براي ليگ ايران و فوتبال ملي، گران تمام مي شود. كم شدن جذابيت فوتبال هاي داخلي و دور بودن بازيكنان از شرايط مسابقات سخت، حاصل عضويت در باشگاه هايي است كه حقوق هاي كلانشان هر ستاره اي را بد خواب مي كند. اگرچه در عوض، آن سوي خليج فارس، روزهاي خواب آلودگي و شب هاي بيهوده گردي، انتظار اسمي ها را مي كشد.