آتش بس و فروش ميلياردي
شاخ هايمان را نمي بينيد؟
در اين كه ما عجيب ترين مردم دنيا هستيم هيچ شكي نيست. خاله زنك بازي هم كه خودمانيم، توي تمام مولكول هايمان وول مي خورد. اهل موج و موج سواري هم كه هستيم. كافي است دوز جوزدگي مان بزند بالا و يك موجي، موجكي، چيزي راه بيفتد تا ما هم آن وسط تالاپ تالاپ شنا كنيم. همة اين ها را وقتي اضافه كنيم به چشم سبز و عامل ناشناخته اي به اسم محمدرضا گلزار، فروش ميلياردي آتش بس يك نتيجة كاملا منطقي است! در ضمن داستان مكش مرگ ماي فيلم و كارگردان ضد سبيل آن يعني تهمينه ميلاني،كمك كرده اند كه آتش بس پرفروش ترين فيلم تاريخ سينماي ايران (از نظر ريالي و نه از لحاظ تعداد تماشاگر) شود كه مثل بردن تيم استراليا و رفتن به جام جهاني دل علاقه مندان را خنك و سر منتقدان را به شاخ مزين كرد.
خيلي ها دليل اين فروش عجيب و غريب را حضور ييهويي گلزار بعد از يك سال كه از روي پرده هاي سينما دور بود، مي دانند. همچنين بازي كردن نوستاره اي به اسم مهناز افشار به عنوان همسر آقاي گلزار در فيلم، به علاوه علاقه مفرط ملت نازنين به قهقهه هاي كاميوني و داستان هاي كمدي و رمانتيك، از ديگر دلايلي است كه متخصصان گيشه شناس، اين فروش بالا را به آن مي چسبانند.
اما اگر توي صفوف به هم پيوستة فيلم، يك دوري مي زديد شايد چيزهاي ديگري دستگيرتان مي شد؛ يكي از دختر بچه هاي فاميل ما براي اين كه مخ بقية بر و بچه هاي فاميل را بزند تا در يك اقدام هماهنگ همگي به تماشاي فيلم بروند، مي گفت كه اين فيلم خيلي فمينيستي(!) است و فمينيستي در تعريف او يعني يك فيلم خيلي خنده دار كه زن ها از آن خوششان مي آيد! واقعا بايد چه گفت، وقتي كه ملت ما اصلا حال و حوصلة تحليل كردن و اين حرف ها را ندارند و مي خواهند كه دوگوله شان استراحت مطلق كند. بيننده هاي پرشور فيلم آتش بس، احتمالا دوست دارند وقتي كه فيلم تماشا مي كنند، كل محتواي فيلم در همان شبكية چشم تحليل شود و كار به مغز و اين ها نرسد. به اميد آن روز كه ملت ما در حين ديدن نرگس ها و آتش بس ها به دليل ديدنشان هم كمي فكر كنند تا نتايج، كمي منطقي تر به نظر برسد!
سعيد جعفريان
ميم مثل مادر
ميم مثل ملاقلي پور
خوشبختانه هنوز هم فيلم هاي اشك آور توي اين مملكت جواب مي دهد، آن قدر كه حتي اگر داستان فيلم روي هوا باشد و سر و ته منطق فيلم نامه روي دست فيلمفارسي ها هم بزند، باز مردم راضي مي شوند كه براي بدبختي هاي يك مادر جوان بزنند توي سر و صورت خودشان. شايد توي پله هاي سينماهايي كه ميم مثل مادر را نشان مي دادند، با اشك و آه زناني كه زار زار براي گلشيفته فراهاني (بازيگر فيلم) گريه مي كردند، مواجه شده باشيد. الحق والانصاف ملاقلي پور نشان داد كه رگ خواب مردم ملودرام پسند ايران را خيلي خوب مي شناسد. خدا رحمتش كند.
كاوه مظاهري
اخراجي ها
ما هم كه خوشحال
فيلم هنرپيشه را يادتان هست؟ آن جايي كه ملت مي گويند اِ، اكبر عبديه ها، اكبر عبدي؛ بعد شروع مي كنند به هرهر خنديدن. همين طوري الكي. شايد فكر كنيد اين تصوير خيلي اغراق شده است، ولي واقعيت اش همين است. همين ملتي كه فكر مي كنيد هزار بدبختي دارند و كل يوم زير قيمت گوجه فرنگي و اجاره خانه ديسك كمر گرفته اند و دارند عذاب مي كشند، همين ملت، مثل آب ِ خوردن خوشي مي كنند و مي خندند و همه چيز را فراموش مي كنند. اين را مي توانيد توي اين جشن هايي كه تلويزيون نشان مي دهد، ببينيد كه ملت با ديدن هنرپيشه هاي دستِ دهم سينما چه حالي مي كنند و با يخ ترين شوخي ها چطور ريسه مي روند. يا همان برنامه طنز صبح جمعه هاي راديو كه شوخي هايش را انگار همين طور آكبند از زمان هخامنشيان آورده اند و چهل سال است كه دارد با همين شوخي ها و همين قروقمبيل ها ملت را سرگرم مي كند.آن وقت ديگر لازم نيست زياد باهوش باشيد كه بفهميد آمدن چهار نفر مثل اكبر عبدي و امين حيايي و ارژنگ اميرفضلي و محمدرضا شريفي نيا جلوي دوربين و بامزه بازي هايشان چه تركاندني مي كند. آنوقت براي اين كه انفجار قوي تر شود، مي شود يك نفر مثل ده نمكي را هم اضافه كرد كه هم نمك ماجرا را بالا مي برد و هم از نظر تخريب و انفجار، كار را تضمين مي كند. پس اگر فيلمي ساخته شود كه چنين كمپلكسي (منظورم همان مجموعة خودمان است) را داشته باشد، همان پيش پيش معلوم است كه گيشه اش روي هواست و موقع اكران عين بنز مي فروشد. فقط مي ماند توهم زدن عمو مسعود كه بعد از جشنواره و شلوغي جلوي سينماهاي نمايش دهنده اخراجي ها و آن جريان سيمرغ و اعتراض و اين ها، حسابي جوگير شده و از محسن مخملباف و مايكل مور كمتر را عمرا قبول ندارد. كسي هم تا حالا رويش نشده در گوش دوستمان بگويد: آره، فيلم سينمايي، دفاع مقدس، طنز، ستاره، ولي يك كم هم بي خيال! ملت هم كه خوشحال!
سيامك رحماني
حواشي فيلم چه كسي امير را كشت؟
چه كسي از ما شكايت كرد؟
مهدي كرم پور ادعا مي كرد كه طنز فيلمش
وودي آلني بوده، يعني اين كه تماشاچي بايد با كوهي از اطلاعات وارد سينما شود تا بتواند به بعضي از صحنه هاي فيلم بخندد. براي همين هم خيلي از مردم از روي جهل شان (اين اصطلاح عينا برگرفته از مصاحبه كرم پور است) ظرافت هاي فيلم را نمي گرفتند. شايعات چاقو كشي و قمه كشي و زنگ زدن به پليس 110 و شكستن شيشه سينما آفريقا و طلب كردن پول بليت و امثالهم هم معمولا به عنوان دليلي بر جهل مردم آورده مي شد. آن قدر اين شايعات قوت گرفت كه دستي دستي يكي از منتقدها كار كرم پور را با مغول ها ي كيمياوي و حواشي اكران آن مقايسه كرد و چه كسي امير را كشت؟ در حد يك پديده مطرح شد.
كاوه مظاهري
پرفروش تنها با يك ستاره
به تالار سنگلج خوش آمديد
شوخي كه نيست، صدو سي ميليون فروش يك نمايش توي سالن سنگلج ... يك سالن توي خيابان بهشت، پشت پارك شهر؛ آن هم در روزگاري كه صداي اهالي تئاتر بلند است كه آي به داد برسيد... ديگه كسي حال و حوصله نداره كه بيايد توي اين سوز و سرما تئاتر ببينه و همين امروز فرداست كه در سالن هاي تئاتر تخته بشه...
۷۲۱ اجرا در كمتر از چهارماه و در روزهايي كه اكبر عبدي بايد سرضبط يك سريال و فيلم سينمايي اخراجي ها حاضر مي شد و شب ها گاهي اوقات با تأخير 45دقيقه اي، خودش را به سالن مي رساند. حالا اين كه اين وسط، مركز هنرهاي نمايشي وعده هاي مالي اش را عملي كرده يا نه، يا اين كه مي گويند اكبر عبدي داشته قهر مي كرده و با من بميرم تو بميري وايستاده سركار، به من و شما ربطي ندارد. مسأله مورد ادعا اين است كه اين نمايش با فروش بالايش درستي حرفي را ثابت كرد كه خيلي از بزرگان تئاتر توي هر سمينار و جشنواره و جلسة فرهنگي و تئاتري به زبان مي آوردند و آن هم اين كه اگر بروبچ سينما كه ريشه هاي تئاتري دارند مثل همة بازيگران دنيا هر از چند گاهي پا بگذارند روي صحنة تئاتر، تئاتر ايران از اين خواب زمستاني بيرون مي آيد...
اما اين كه چرا اين نمايش توي سالن سنگلج براي اجرا رفت هم براي اين بود كه اول اولش مسؤولان تئاتري تصميم گرفتند تا با اين روش، اين سالن قديمي را دوباره به مردم بشناسانند.
آخرش هم اين كه بروبچ اين گروه معتقدند تبليغات شفاهي و دهان به دهان مردم، باعث شد تا سالن سنگلج ، هر شب براي تماشاگر جا كم بياورد و خيلي از آدم هايي كه به هر دليلي در طول اين سال ها بي خيال تئاتر ديدن شده بودند، دست زن و بچه را بگيرند و با دل خوش به تماشاي نمايش اكبر آقا آكتور سينما بنشينند و با لب خندان و البته راضي بيرون بروند. چون محبوبيت، بداهه گويي كمدي اكبر عبدي، طنز خاص متن و البته توجه به نياز مبرم مردم ما به خنديدن، چيزهايي بود كه مهمانان خاصي را- از آدم هاي سياسي مثل نمايندگان مجلس، وزرا، اعضاي شوراي شهر تهران تا آدم هاي ورزشي و هنري و حتي خيلي روشنفكر- با خاطرة خوش از سنگلج راهي كرد.
اكبر عبدي نشان داد كه با وجود دوري چند ساله اش از تئاتر كمدي، در ذهن مخاطبش مانده و تماشاگر براي ديدن بازي او حاضر است تا پارك شهر تهران بيايد. اين شايد پاداش اكبر عبدي باشد براي صداقتش در جذب تماشاگر و اجراي يك كمدي سالم، بدون اين كه براي خنده گرفتن به هر روشي متوسل شود.
فاطمه هاشمي
اشك و آه در رسانه
آگهي مفتكي براي دستمال
در سال 85، اشك با استقبال گسترده روبه رو شد و مردم ايران يك بار ديگر اثبات كردند كه ملودرام گريه آور همچنان محبوب است و جايش را به ژانر ديگري نداده است.
اول نرگس آمد. 90 قسمت بالا و پايين شدن با غم هاي اين خانواده، انتخاب اول شبانه مردم شد. داستان، همه جذابيت هاي داستان هاي عامه پسند را در خود داشت و با كمك همان ابزارهاي كهنه ولي دائمي كشش داستاني، همه اعضاي خانواده را دور هم مي نشاند. البته نگذريم از اين كه ريتم سريال داستاني هر شبه، براي مردم ايران تازه بود و قبلا فقط طنز را به اين شكل 90شبي تماشا كرده بودند. بعد ميم مثل مادر، مثل گاز اشك آوري با تركيبات سينمايي عمل كرد و حاضران در سينماها را در بعضي موارد به اورژانس فرستاد؛ خلاص? مصيبت هاي بشري در يك كپسول كوچك. بازهم مردم صف بستند، به هم خبر دادند و هق هق كنان، رقم فروش فيلم را بردند بالا.
زير تيغ، آخرين پديده از اين دست بود؛ داستاني كه از همان اول كار با يك گره شوك آور غمگين شروع شد؛ دوستي دوستش را اشتباهي مي كشد. كي فكرش را مي كرد مردم همراه شدن با اين غم و اندوه را هم انتخاب كنند؟ ولي خوششان آمد، درگير شدند و حال كردند. البته از حق نگذريم، بازي شاهكار پرستويي و معتمدآريا هم در اين ماجرا سهم خودش را دارد.
بعد از اين اتفاقات، احتمالا وقتش است همراه با جدي گرفتن مردم در بقيه عرصه ها، غدد اشك زاي آن ها را هم جدي بگيريم. واقع گرا باشيم و ببينيم كه خيلي ها شب جمعه مي روند سوپر سر كوچه، يك بسته چيپس مي خرند، يك جعبه دستما ل كاغذي و بعد با همان نايلون خريدها مي روند ويديو كلوپ محل و مي پرسند فيلم هندي جديد چي داري؟
نفيسه مرشدزاده
هجوم فيلم هاي كپي
كپي سازي ايسم
ما اگر كماكان گلويمان را هم پاره كنيم و دستمان از تايپ (يا خودكار دست گرفتن) به رعشه بيفتد تا يك جوري بگوييم كه به پير و به پيغمبر اين روند فيلمفارسي سازي و كپي سازي سال 58 يك پديده شوم است و به سينما و به هنر ما لطمه مي زند گوش كسي شنوا نيست. اصلا كسي به اين توجه كرده كه اين قضيه يك قضيه است؟
كسي دقت كرده كه اين موج سهمگين تا همين الانش چه گندي به سينماي ما زده؟ ابتكار كيلويي چند؟ داستان نو كي دوست دارد؟ شخصيت جديد هم مگر اهميتي دارد؟
چه حرف هايي مي زني آقا، بگذار مردم بيايند سينما و يك چيز ببينند تا سرشان گرم شود. توي اين وانفسا كه همه زورشان مي آيد 1500 تومان خرج بليت سينما كنند، بگذار حداقل به خاطر همين فيلم ها چهار نفر به سينما بيايند.
واقعا كه! ظاهرا بهتر است كه بيخودي زور نزنيم و مثل كبك سرمان را بكنيم زير برف تا داستان به همين صورت ادامه يابد و كارگردان هاي عزيز همچنان مشغول كپ زدن باشند و با تقلب هاي صدتا يك غازشان گيشه را بتركانند، پول كلاني به جيب بزنند و مردم هم كلاً شاد هستند. و عين خيالشان نيست.
ك.م
اندر حكايت فيلم كينه!
پرش هاي 48 متري
ترسيدن، چيز خيلي خيلي خوب و واجبي است؛ مخصوصا در استحكام بنيان خانواده و پرورش بچه هايي هركول در آينده. باورتان نمي شود؟ خب، برويد ببينيد براي اين فيلم كينه كه همين امسال توي سينما فرهنگ اكران شد، ملت چه سر و دستي شكستند. اصلا همين كه ما n بار توي همين مجلة خودمان راجع به آن حرف زديم، خودش دليل خيلي خيلي محكمي است! كينه كه البته نسخة آمريكايي اش توي ايران اكران شد، جزء آن معدود تجربيات درست و درمان ترسيدن تماشاچي ها شد. فيلم به قدري ترسناك بود كه ملت توي سالن سينما رنگشان به سمت سبز مايل به بنفش گرايش پيدا كرد و حنجره شان تا سه چهار ماه، كل يوم كار نمي كرد. خب، طفلكي ها جيغ و عربده زده بودند ديگر! وقتي هم كه فيلم تمام شد و كلاغه به خانه اش رسيد، ملت آن قدر توهم زده بودند كه توي راه خانه از صداي افتادن يك برگ زرد به زمين، (كه در حالت معمول يك صحنة شديدا رمانتيك است) چهل و هفت، هشت متر به هوا مي پريدند و در اين زمينه ركوردهاي جالبي خلق كردند. به هر حال تجربة ديدن يكي از ترسناك ترين فيلم هاي اين چند سال اخير براي ما نديد بديدها كه فقط روي پرده قربان صدقه رفتن اين و آن را ديده ايم، از آن دست تجربه هايي بود كه اگر از كفتان رفته است بايد دست هايتان را با سرعت روي سر بكوبيد. و اما در پايان اين مطلب فوق تخصصي، پيشنهادي هم داريم براي پخش كنندگان اين قبيل فيلم هاي مفرح: شما كه زحمت مي كشيد و صحنه هاي اضافي فيلم ها را در مي آوريد تا ما اصل مطلب را ببينيم، يك زحمت ديگر بكشيد و دستي به سر و گوش پوسترهاي اصلي اين فيلم هاي ترسناك هم بكشيد. اين سوسول هاي خارجي بر مي دارند روي پوستر فيلم ها و دي وي دي هاي آن مي نويسند هجده سال به بالا. شما لطف كنيد عدد هجده را خط زده و به جاي آن يك صفر كله گنده بگذاريد تا تمام اعضاي خانواده از اين بهار گرم و دلنشين مستفيض شوند. چون شما با اين كه يادتان رفته است اين كار را بكنيد، ملت بچة شش ماهه شان را بر مي دارند مي آورند كينه ببيند تا مرد بار بيايد!
س.ج
شكست آخرين فيلم حاتمي كيا
ايده اي كه روي مين رفت
نااميد كننده؛ اين شايد تنها لغتي باشد كه توي ذهن خيلي ها بعد از تماشاي به نام پدر وول مي خورد. حاتمي كيا كه انصافا بارها نشان داده كه حداقل از لحاظ تكنيكي يك سر و گردن از خيلي ها بالاتر است، با آخرين فيلمش يك پسرفت عجيب از خودش نشان داد؛ فيلمي كه از لحظ مضموني مي توانست يكي از بهترين آثار جنگي ايران باشد، آن قدر در اجرا بد و دم دستي جمع و جور شده بود كه حتي بسياري از طرفداران دو آتشة استاد را هم شاكي كرد. فيلم، يك ايده شاهكار داشت: حبيبه، دختر جوان يكي از رزمندگان سابق جنگ تحميلي، در زمان حال وقتي كه به همراه يك گروه اكتشاف آثار باستاني به تپه اي در جنوب رفته است، ناگهان روي ميني مي رود كه از زمان جنگ هنوز آن جا مانده و به شدت مجروح مي شود. حالا حدس بزنيد مين را چه كسي آن جا كاشته بود؟ آفرين، درست حدس زده ايد؛ ناصر، پدر حبيبه!
خدايي ايده را داريد؟ آن قدر بكر و دوست داشتني است كه خيلي ها وقتي خلاصة فيلم را توي بروشورهاي جشنواره فجر ديدند، ذوق مرگ شدند و كارشان به جاهاي باريك كشيد! اما وقتي قيافه هاي آويزان اساتيد را مي ديديد كه از سالن هاي سينما خارج مي شوند، دوزاري تان مي افتاد كه احتمالا يا يك گاف خيلي گنده ديده اند و يا دست هايي به هر حال پشت پرده است. وقتي كه فيلم، توي اكران عمومي سينماها نمايش داده شد، دوز انتقادها خيلي بالاتر رفت و منتقدها چپ و راست براي آق ابراهيم، نامه هاي سرگشاده نوشتند و توي آن آه و فغان به راه انداختند كه چرا حاتمي كيا بايد يك همچين فيلمي بسازد!؟ اين قضيه از آن جا آب مي خورد كه فيلم نود دقيقه اي حاتمي كيا از سطح همان ايدة اوليه، حتي يك تُك پا هم جلوتر نرفته بود و تمام فيلم، حول و حوش زخمي شدن حبيبه و آه و نالة ناصر مي گذشت. يعني تماشاگر بي نوا اين همه مدت توي سينما چهار چنگولي مي نشيند كه يك ذره داستان از آن چهار خط خلاصه اي كه خوانده است بالاتر برود، اما دريغ و هيهات! با همة اين حرف ها فيلم به خاطر گلشيفته فراهاني و پرويز پرستويي اش، فروش خوبي كرد و از خجالت تهيه كننده اش تقريبا درآمد؛ گلشيفته اي كه هفتاد، هشتاد درصد فيلم، روي تخت بيمارستان آه و ناله مي كند و پرويز پرستويي هم كه ماشاءالله يك نفس، مشغول شعار دادن است. به هر حال هيچ فيلمسازي نيست كه همة كارهايش بتركان و خوب باشد. ولز و كوبريك و اسپيلبرگ هم بعضا كارهاي متوسط و حتي بد هم داشته اند. اين كه اشكالي ندارد، اما جالب اين است كه خيلي ها مي خواهند به زور توي كله مان فرو كنند، تمام كارهاي حاتمي كيا عالي است!
س.ج
ژوليت بينوش درايران
بينوش با عباس آمد
خب اين از بي ستارگي خفن الوصف ماست كه از ديدن يك خانم چهل و خرده اي سالة فرانسوي كه قبلا فقط توي مانيتور كامپيوتر و صفحه
۲۱ اينچي تلويزيون ديده بوديم اش، احساس شعف بكنيم. البته در اين شكي نيست كه آوازه خانمِ بينوش جهاني است و محدود به خاك فرانسه نمي شود. قضيه وقتي جدي تر شد كه چو افتاده بود سركار خانم ژوليت بينوش قرار است توي يكي از فيلم هاي عباس كيارستمي بازي كند . دو روز بعد از ورود شبانه بينوش به ايران، روزنامه خدابيامرز شرق، عكس اش را زد صفحه اول. او روسري سرش كرده بود و چهرة سردش ربط زيادي به سيماي مهرباني كه از فيلم هايش سراغ داشتيم، نداشت. بعضي از آدم هاي بيكار لحظه به لحظه با GPS هاي نامرئي، موقعيت جغرافيايي او را از طريق smsبه دوستان بيكارتر از خودشان اطلاع مي دادند. به هر حال رديابي يك ستاره هم هيجانات خاص خودش را دارد. اما دريغ كه بعد از يك ايرانگردي مختصر و نسبتا بي سر و صدا و چند تا مصاحبه معمولي، بالاخره خانم ستاره از ايران رفت و تا آن جايي كه فهميديم توي هيچ فيلمي هم بازي نكرد.
ك.م
يكي از پركارترين بازيگرهاي سال
بازيگر: شاكردوست
از سه سالن غيرهم سايز سينماي ايران، دو تايش به صورت همزمان دو فيلم مختلف از الناز شاكردوست را نشان مي داد. تازه اين فيلم را بگذاريد كنار چه كسي امير را كشت؟ و چند مي گيري گريه كني؟ و قتل آنلاين كه همگي شان سال 85 اكران شدند؛ پنج تا فيلم در يك سال. پديده كه ديگر شاخ و دم ندارد. سال 86 شاكردوست تازه 23 ساله مي شود و احتمالا با اين روند رو به رشدش توي اين سال 10 فيلم بازي خواهد كرد. محض اطلاع، او هنوز دانشجوي تئاتر دانشكده هنر و معماري دانشگاه آزاد است و تازه سه سال است كه وارد دنياي سينما شده. يكي از بچه هاي همين مجله ادعا مي كند كه علت موفقيت او شباهت چهره اش به آنجلينا جولي است.
ك.م
صاحبدلان
معنويتي كه جواب داد
يك وقت هايي مي بيني همه چيز سرجاي خودش قرار گرفته و كامل است. نمي شود راحت به اش گير داد يا غر زد. اين وقت ها در مورد برنامه هاي تلويزيون، خيلي خيلي نادر است؛ شايد مثلا دو تا در پنج سال! بعد از ماه رمضان امسال مي شود گفت تلويزيون يكي از اين سهميه هايش را مصرف كرده. سريال صاحبدلان كه از شبكه يك پخش مي شد، به موفقيت عجيبي دست پيدا كرد و توانست سليقه هاي متنوع و متفاوتي را پاي تلويزيون نگه دارد. اولين برگ برنده سريال، نويسنده فيلم نامه اش بود: عليرضا طالب زاده، يك نويسنده كم كار، اما بااستعداد و عميق؛ كسي كه متن مجموعه هاي جريان ساز در پناه تو و دوران سركشي را نوشته. عامل بعدي، ايدة بسيار حساس و به شدت درگيركننده فيلم نامه بود. اين كه داستان هاي پيامبران در قرآن به زبان امروز ترجمه شود و در قالب يك مجموعه تلويزيوني با شخصيت هاي كاملا قابل درك امروزي پرداخت شود، از آن كارهاي جسورانه اي است كه تنها از گروه سازنده صاحبدلان برمي آمد، با كارگرداني حساب شده محمدحسين لطيفي و با بازي هاي خوبي كه پوريا پورسرخ، حسين محجوب، محمد كاسبي و به خصوص باران كوثري و حميد ابراهيمي به نمايش گذاشتند.صاحبدلان يك بار ديگر نشان داد اعتماد به ايده هاي خلاق، چقدر مي تواند به ساخته شدن برنامه هاي موفق پربيننده و تأثيرگذار كمك كند.
سيدجواد رسولي
آدم بدها در تلويزيون
سياه دوست داشتني
اين، اسم فيلمي درباره يك اسب نيست. ماجراي كاراكترهاي بد، بي ادب، بدذات و بدجنسي است كه سال 85 محبوب بودند. شوكت، معروف تر از نرگس بود و عمو قدرت، خشم و احساسات بينندگان زير تيغ را برانگيخت. به نظر مي آيد نقش بدمن ها در سريال هاي عامه پسند از اين به بعد، پررنگ تر و پررنگ تر خواهد شد؛ شخصيت هايي كه سياه و سياه تر مي سازيمشان تا مردم بتوانند با اطمينان محكومشان كنند، ليچار بارشان كنند و دلشان خنك شود. يعني چه كه آدم بدها شبيه خودمان باشند و لااقل گاهي عذاب وجدان بگيرند؟ اين جوري آدم مي رود كمي توي فكر كه شايد گاهي من هم كارهاي بد مي كنم و كي حوصله فكركردن دارد؟ پس، پيش به سوي خلق شخصيت هاي خيلي خيلي بد كه در ادامه فيلم نامه بشود هر بلايي سر آن ها آورد و عقده هاي دروني خود را ارضا كرد.
البته بخشي از شهرت شخصيت هاي منفي سريال ها، مربوط مي شود به اين كه باوجود همه تلاشي كه فيلم نامه نويسان براي سياه كردن آن ها مي كنند، بازهم مردم با اين آدم بده همذات پنداري بيشتري دارند تا با آن آدم خوبه كه در سطحي ترين شكل و به طرزي غيرعادي خوب است.
ن. م
ويژه نامه كارتون ها
اين داستان ادامه دارد
يك حرف c، يك حرف j و يك حرف v انگليسي را در نظر بگيريد كه به شكل غيرمعمول و جيبي كنار هم چيده شده باشند. يعني شكلي كه سال هاي سال، پايين كارتون هاي كودكي مان مي ديديم و معنايش را نمي دانستيم. معناي آن علامت خاص در زبان ژاپني، ادامه دارد است. اين را امسال فهميدم؛ درست همان روزهايي كه داشتيم دنبال اطلاعات پرونده كارتون ها مي گشتيم و مدام تصويرهاي آشناي قديمي را به ياد هم مي آورديم. به جز اين، خيلي چيزها و خيلي تصويرهاي ديگر هم بود از كودكي همة ما كه شايد اگر ايدة درآوردن يك ويژه نامه براي كارتون ها به سرمان نمي زد، شايد ديگر هيچ وقت به يادمان نمي افتاد. خيلي چيزهاي تازه هم بود كه توي دل اين كار فهميديم؛ مثل علايق مشترك و اين كه چقدر كودكي نسل ما شبيه به هم بوده، مثل اسامي زبان اصلي كارتون ها، مثل اطلاعات عجيب يا بامزه دربارة پيشينه كارتون ها. يك چيزهايي هم بود كه توي اين كار ديديم و شنيديم و هنوز هم ماجرايش را درست نفهميده ايم؛ مثل آن استقبال وحشتناكي كه از شماره 97 نشريه شد، مثل آن همه وبلاگ و گروپ و فوروم اينترنتي كه بعد از انتشار ويژه نامه ما به راه افتاد و بحث دربارة كارتون ها، مثل اين كه فهميديم آن علامت c و j و v انگليسي عجيب و غريب را بايد حالا حالاها گذاشت پاي نوستالژي هاي مشترك كودكي هايمان.
احسان رضايي