- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۱۱۱ - شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۵ - - Mar 17, 2007
docharkhe
سريال نرگس با همه حواشي اش، عجيب  ترين پديدة تلويزيوني امسال بود
شوكت هيولا
007815.jpg
احسان ناظم بكايي
اگر جام جهاني با مدت يك ماهه اش، بزرگ ترين پديدة اول تابستان بود، سريال نرگس كه بعد از جام جهاني پخش شد و سه ماه مدام، هر شب روي آنتن رفت، بدون شك بزرگ ترين پديده تلويزيوني امسال بود. حتي پديده سي دي حريم خصوصي كه تو چشم ترين پديدة اجتماعي امسال بود، به خاطر درآمدن سي دي خصوصي يكي از بازيگرهاي همين سريال، مد شد.
هميشه عادت داشتيم سريال هاي هر شبي طنز باشد، مثل شب هاي برره كه پديده سال۸۴ بود. آن چند تايي هم كه جدي بود، در مناسبت هاي خاص محرم، نوروز و رمضان، فوقش در عرض يك ماه پخش مي شد و كاملا مناسبتي و پر از پيام اخلاقي بود اما سريال نرگس، اولين سريال خانوادگي بود كه داشت هر شب پخش مي شد، آن هم با دوز بسيار بالايي از مصيبت و بدبختي كه خوراك ما ايراني هاست و تعداد زيادي مسألة اخلاقي كه براي مردم ما، حساس است، مثل دوستي دختر و پسر و ازدواج مجدد يا مرد دو زنه.
به غير از اين در نرگس، تكليف از اول كار معلوم بود، مرز بين آدم هاي بد و خوب، واضح بود. هيچ نقش خاكستري اي وجود نداشت، عينهو داستان هاي قديمي كه شخصيت ها يا ذاتا خوب اند مثل نرگس و دار و دستة احسان يا بالفطره بد ذات اند مثل شوكت. اين جور داستان ها به مذاق ما بيشتر خوش مي آيد. داستان هايي كه مي شود زير كرسي لم داد و شنيد. تجزيه و تحليل در آن نقش چنداني ندارد، همه چيز سرراست است و پيروزي با آدم خوب هاست و آدم بدها با مخ به زمين گرم مي خورند.
ضمن اين كه سيروس مقدم كه استاد باز كردن شيلنگ آب در سريال ها بود و توانسته بود از سوژه هاي يك خطي، سريال هاي طولاني مثل پليس جوان و ريحانه را بسازد، در نرگس، ناپرهيزي كرده بود و تقريبا هر قسمت را با يك اتفاق تمام مي كرد و ملت را تا فردا شب پا در هوا نگه مي داشت. خيلي از افرادي كه در طول سريال فوت كردند، يكي از حسرت هايشان، ناكامي ديدن ادامة نرگس بود.
007818.jpg
به جز اين، نرگس، شاهد يكي از نادرترين اتفاقات در عرصه بازيگري هم بود. اگر در تغيير چهره، نيكلاس كيج و جان تراولتا با جراحي صورت، جايشان با هم عوض شد، در نرگس، نقش اول سريال يعني همان نرگس، بدون جراحي صورت عوض شد. پوپك گلدره كه وسط بازي در اين سريال، تصادف و به طور دلخراشي فوت كرده بود، جايش را به ستاره اسكندري داد كه هيچ شباهتي به گلدره نداشت. همين هم باعث شده بود خيلي ها بعد از ديدن 50 قسمت و بازي اسكندري، هنوز ياد آن 30 قسمتي بيفتند كه گلدره بازي كرده بود و گلدره را نرگس بهتري مي دانستند. ضمن اين كه همين تغيير چهرة اجباري، نرگس را محبوب تر كرد.
هرچه از پخش نرگس مي گذشت، موضوع كابوس افراد مختلف جامعه به وحدت بيشتري مي رسيد؛ كابوس شوكت. بندة خدا، حسن پورشيرازي، سال پيش همين موقع ها اصلا فكرش را نمي كرد دارد نقشي را بازي مي كند كه تا سال ها، همه او را با نام آن نقش بشناسند. البته بيشتر اين ماجرا تقصير خودش بود، مي خواست محمود شوكت را اين قدر خوب بازي نكند تا همه واقعا باورش نكنند و مادرها براي ترساندن بچه هايشان نگويند: «الان به شوكت مي گويم بيايد بخوردت.»
007821.jpg
پديدة شوكتيسم به عنوان پدر دلسوز مستبدي كه جلوي بچه هايش را مي گيرد و پدر بقيه را هم در مي آورد، در جامعه رواج پيدا كرده بود؛ كافي بود پدري براي بچه اش، آب نبات نخرد تا او را به پيروي از مكتب شوكت متهم كنند. چند تا از نماينده هاي مجلس هم از كارهاي شوكت راضي نبودند. مدام هم شايعه مي شد كه پورشيرازي را در خيابان كتك زده اند يا اشتباهي با ماشين از رويش رد شده اند.
بعد از سال ها شاهد بوديم چطور يك كاراكتر بين مردم جان گرفته و مردم به آن عكس العمل نشان مي دهند.
تبليغات گل درشت نرگس هم خيلي توي چشم مي زد.جايي در شركت احسان اين ها، دقايق زيادي صرف شيرفهم كردن اين نكته شد كه پنجره ها را ببنديد تا گرما درنرود و مصرف بي رويه بنزين كار خيلي بدي است. اما تابلوترين تبليغ نرگس كه به ضدتبليغ هم تبديل شد، واردكردن بحث هسته اي بود. در يكي از قسمت ها، منصور سر راهش همين جوري الكي، سري به مركز هسته اي دانشگاه تهران زد و آن جا با انرژي هسته اي آشنا شد و هيجان زده مي گفت: حالا وقتش است آفتاب از شرق طلوع كند يا بالا بيايد يا يك همچو چيزي. (مگر تا حالا آفتاب از كجا مي آمده؟)
البته بعد از اين سريال، مهران مديري با باغ مظفرش روي همه تبليغات چي ها را كم كرد.
007812.jpg
اما درحالي كه مهم ترين دغدغه مردم در شهريور، رشد هيولايي بهار، فرزند نسرين و بهروز بود، اساسي ترين بحثي كه بين مردم خيلي طرفدار داشت اين بود: آخر نرگس چي مي شود؟ يكي از بازيگرها در يكي از مجلات زرد، بند را آب داده بود و همه چيز سريال را ريخته بود رو دايره. عوامل سريال هم به همين دليل و ساير دلايل مثل شادكردن انتهاي قصه و كاهش مرگ و مير مخاطبان، دوازده قسمت ته سريال را زدند و شوكت را به جاي اين كه بفرستند سينه قبرستان، فلجش كردند و او را روي ويلچر نشاندند. به بهروز كه ايدز گرفته بود و داشت مي مرد، يك درجه تخفيف دادند و گفتند او توهم بيماري دارد و نمي ميرد. اين طوري براي اولين بار مرض «توهم بيماري ايدز مانند» وارد تاريخ شد. اين طوري بزرگ ترين پديدة سال، مثل خيلي از پديده هاي ديگر با پاياني عجيب و حتي غريب تمام شد، اما تجربة خوبي براي تلويزيوني ها و مردم بود؛ تجربة اولين سريال خانوادگي شبانه، اولين تجربة پخش سريال در پارك ها، اولين تجربة face off بيش از حد واقعي در تلويزيون ايران، اولين تجربة تبليغ انرژي هسته اي در سريال ها، اولين تجربة مسخره گرفتن ايدز در صداوسيما و كلي اولين هاي ديگر كه همگي با هم باعث شدند تابستان امسال بيشتر بچسبد.

گوي و تمشك هاي سال
فصل چيدن تمشك ها
Javan-CinemaTV@ Hamshahri.org
سيد احسان بيكايي
مثل پايان هر سال نگاهي مي اندازيم به جدول امتيازات و تعداد گوي و تمشك هاي داده شده. در جدول مسابقات تمشك خوري امسال، شركت كنندگان در دو رده رقابت مي كردند: در رده تيمي سريال ها و برنامه ها گروهي بررسي شدند و در رده انفرادي مجري ها و تك نفره ها تمشك گرفتند.
در رده تيمي بعد از سريال نرگس كه با اختلاف، صدر جدول را در اختيار دارد، سريال هاي ديگري مثل زيرزمين با شش تمشك و بوي خوش زندگي و كلانتر هر كدام با پنج تمشك، رده هاي بعدي را در اختيار داشتند. آخرين گناه و جابر بن حيان هم با اختلاف كمي در رتبه هاي بعدي بودند. نكته جالب ديگر، سرعت صعود سريال جابر بن حيان در جدول تمشك ها بوده است كه البته اين روند به خاطر پخش روزانه و كوتاه مدت سريال متوقف شد. اگر اين سريال به اندازه نرگس پخش مي شد، شايد مي توانست جدول را جابه جا كند. اگرچه نكته عجيب، گرفتن چهار تمشك توسط سريال مهران مديري بود كه با پنج گل زده (گوي گرفته) و تفاضل گل توانست رتبه هشتاد را بعد از پرواز در حباب با سه تمشك و بدون گل زده به دست بياورد.
در رده تيمي نتايج خوب هم داشتيم؛ صاحبدلان با سه گويي كه به دست آورد، رتبه اول را كسب كرد و اولين شب آرامش با نتيجه مساوي 3-3 مسابقه را به پايان برد. سريال زيرتيغ 2-2 است كه ابتدا با دو گوي جلو افتاد، ولي چند نكته قانوني و سوتي هاي حقوقي باعث شد در آخرين لحظات يك تمشك بخورد و نتيجه را مساوي كند.
در رده انفرادي هم همان طور كه حدس مي زديم، جواد خياباني علي رغم مصدوميت كه باعث شد گزارش ها و اجراهاي جام جهاني را از دست بدهد، توانست با يك ركورد فوق العاده و با سيزده تمشك با اختلاف زياد در صدر جدول بايستد. نكته جالب اين كه در مقايسه با سريال نرگس، خياباني گل آوراژ بهتري دارد و در يك ضرب و دو ضرب و مجموع، بالاتر مي ايستد. (نرگس حداقل دو گوي گرفته است.) به اميد توفيق روزافزون براي آقاي خياباني. تمشك طلايي ويژه اين دوره هم به ايشان اهدا شد، به خاطر تنوع در روش هاي گرفتن تمشك و اصرار ايشان بر تمشك هاي قبلي.
اما رقيب اصلي جواد خياباني، اين دوره با افت شديد روبه رو بود. بهمن هاشمي كه فقط در تك برنامه شبكه دو مجال تمشك خوري داشت، اين دوره بدعادتي كرد و حتي دو گوي گرفت تا سه تمشكش را جبران كند. جالب اين كه عادل فردوسي پور در اين دوره، بالاتر از هاشمي ايستاد و توانست چهار تمشك در برابر دو گوي بگيرد. در رده انفرادي هم بعد از خياباني، پيمان يوسفي با سه تمشك قرار دارد كه به نظر مي رسد با آن ادبيات حماسي و پيچيده سعي دارد با روش كلاسيك به جايگاه خياباني حمله كند.
سرهنگ عليفر و نهاونديان هم دو مجري ديگري بودند كه دو تمشك گرفتند و سوم شدند.
در رده آزاد هم تبليغات تلويزيوني مثل هميشه درخشان عمل كرد و با هشت گوي در برابر سه تمشك، خود را از تمشك طلايي ويژه اين رده دور كرد. رشيدپور عبور شيشه اي هم با سه گويي كه به دست آورد براي خود حاشيه امنيت مناسب ايجاد كرده است. ماه تمام هم كه باز رشيدپور و يحيوي را در تركيب خود مي ديد، با دو گوي باعث شد ارزش رشيدپور در بازار نقل و انتقالات فصل بالاتر برود. اما رتبه اول در رده آزاد، با چهار تمشك به اخبار اهدا شد، به خاطر سوتي هاي جدي و كت شلواري گويندگان آن و در رتبه بعدي، برنامه كنترل نامحسوس با دو تمشك نتوانست طرفداران خود را راضي كند. صندلي داغ هم علي رغم انتظارات زياد، گوي خاصي به دست نياورد و از گردونه رقابت حذف شد. گوي طلايي ويژه اين دوره اما اهدا شد به برنامه موفق هزار راه نرفته كه در مدت كوتاهي توانست در اولين قسمت پخش، يك گوي از خوانندگان دريافت كند و در پايان با دو وارو جمع و دو گوي به كار خود پايان دهد.
007857.jpg
007860.jpg
حاشيه ها:
خود همشهري جوان هم در رقابت هاي اين دوره حضور داشت و يك بار به خودش تمشك داد و دوبار هم از خوانندگان گوي گرفت.
نرگس همه جور تمشكي داشت؛ از مشكلات اساسي ساختاري و روايتي تا سوتي هاي منشي صحنه، فيلم نامه نويس، كارگردان، طراح صحنه و...
فرزاد حسني فقط يك تمشك گرفت و سه گوي هم از آن خود كرد.
در اين دوره، به طور كلي 182 تمشك و 111 گوي اهدا شد كه نسبت به سال قبل رشد قابل توجهي داشت.(سال قبل 171 تمشك و 70 گوي داده بوديم)
مجري ها، تمشك خورترين ها در رده انفرادي و سريال هاي شبكه سه، تمشك خورترين ها در رده تيمي بودند.
در جدول نتايج، ملاك اصلي، تمشك و تفاضل تمشك است، مثلا خياباني با يك تمشك كمتر نسبت به نرگس به لطف گوي نگرفته در صدر قرار گرفت.
سيروس مقدم چون فقط در رده تيمي شركت كرده بود و بعد از نيم فصل تيمش را عوض كرد و از نرگس به پرواز در حباب رفت، در رده انفرادي رده بندي نشد وگرنه او با مجموع هفده تمشك مي توانست شگفتي بيافريند.
جدول ما تقريبا برعكس است، يعني اگر بخواهيد برنامه هاي خوب را پيدا كنيد بايد مجله را برعكس كنيد و رتبه ها را ببينيد.

باران كوثري
وقت خوب افتخار
007791.jpg
سيد احسان عمادي
باران كوثري بازيگري را خيلي زود يعني وقتي طفل خردسالي بيش نبود، از نرگس مادرش شروع كرد. چند سال بعدش هم رسيد به روسري آبي . تا آن زمان اما حضورش در سينما جدي نبود و نمي-شد درباره آينده بازيگري اش نظري داد. تا اين-كه زير پوست شهر پيش آمد و باران براي اولين بار اين امكان را پيدا كرد كه قابليت-هاي خودش را به نمايش بگذارد. گرچه بازي اش در سايه نام-هاي بزرگي مثل آدينه و فروتن كمتر به چشم آمد، اما از تولد استعدادي تازه در سينماي ايران خبر مي-داد. مقايسه بازي باران در اين فيلم با دختر شريفي-نيا و حاجيان، ثابت مي-كرد كه براي هنرمند شدن، چيزي بيش از پدر و مادر هنرمند لازم است.
از باران و بومي (كه اصلا ديده نشد) و روزگار ما و ننه گيلانه كه بگذريم، خوابگاه دختران لطيفي اولين تجربه كوثري با كارگرداني جديد بود؛ تجربه-اي كه باز هم نشان داد موفقيت نسبي او در كارهاي قبلي، نه اتفاقي بوده نه محصول نظر عنايت والد و والدة محترمه.
بازي در نمايش در ميان ابرها ي اميررضا كوهستاني شايد نقطه عطف كارنامه بازيگري باران باشد. او كه يكي دو هفته قبل از اجراي اصلي به گروه پيوست و قرار بود در كنار يك حرفه-اي تئاتر (حسن معجوني) ايفاي نقش كند، آن-قدر هنرمندانه از پس كارش برآمد كه شايد كوهستاني و گروهش به جان بازيگر قبلي كلي دعا كردند كه دودره-شان كرد و براي هميشه رفت دنبال زندگي شخصي غيرهنري اش!
با وجود تمام اين تجربه-ها، باران هنوز تا تبديل شدن به يك بازيگر درجه يك و شناخته-شده براي مردم فاصله داشت. اين اتفاق در سال 85 بالاخره براي او افتاد. همه چيز از صاحبدلان لطيفي شروع شد؛ سريال استخوان-دار و محكم ماه رمضان كه خيلي-ها را بعد از افطار پاي تلويزيون ميخكوب مي-كرد. دينا ي صاحبدلان شايد باورپذيرترين چهره يك نوجوان مسلمان امروزي با روحي پرسشگر و حقيقت-جو بود.
قبل و بعد از بازي در صاحبدلان هم باران به ترتيب در خون-بازي بني-اعتماد و روز سوم همين لطيفي بازي كرد. همان-طور كه انتظار مي-رفت، هر دوي اين نقش-ها (به خصوص معتاد بيچارة اولي) چشم خيلي-ها را خيره كرد و در يكي از نادر اتفاقات تاريخ جشنوارة فجر، او براي بازي در دو فيلم، كانديداي سيمرغ بلورين نقش اول زن شد. و خب در عين شايستگي به اين جايزه هم رسيد.باران در نطق كوتاهش روي سن تالار وحدت گفت: از بچگي هميشه به پدر و مادرم افتخار مي-كردم. خوشحال ام حالا به جايي رسيده ام كه آن-ها هم مي-توانند به من افتخار كنند.
امروز او واقعا به چنين جايگاهي رسيده است.

پوريا پورسرخ
چه بزرگ شدي پسر
007830.jpg
عيد نوروز سال 84، سريال وفا همه را پاي تلويزيون ميخكوب كرده بود؛ سريالي كه پديدة جديدي معرفي كرد؛ پوريا پورسرخ كه همه او را ژوبين صدا مي زدند (نقشي كه در وفا داشت). هر چند او در سريال فرار بزرگ هم  بازي كرده بود. پورسرخ در وفا، جوان عاشقي بود كه تن صدايش شبيه محمدرضا فروتن بود. بازي متفاوت او باعث شد تا بلافاصله بعد از عيد، تبديل به چهرة مشترك همه نشريات زرد شود. هفته اي نبود كه اين نشريات، نكات تازه اي را از زندگي او رو نكنند؛ پاترول دارد، بچة جردن است، قدش اين قدر و وزنش فلان است. تا وقتي كه محمدحسين لطيفي بعد از وفا دوباره سراغ پورسرخ رفت. او در چند كار سينمايي هم بازي كرد كه حركت رو به جلويي برايش نبود. اما سريال صاحبدلان با استخوان بندي قوي و كارگرداني لطيفي باعث شد تا پورسرخ نقش شاهين را درست برعكس ژوبين بازي كند؛ يك بچه پولدار پررو. ماه رمضان، ماه خوش يمني براي پوريا بود. بلافاصله بعد از پايان صاحبدلان، پورسرخ همراه با لطيفي و كوثري راهي خرمشهر شدند تا فيلم جنگي روز سوم را بسازند. خيلي ها معتقد بودند لطيفي او را براي فروش در گيشه به خرمشهر برده، اما وقتي در ششمين روز جشنواره فجر، روز سوم اكران شد، همه از مثلث خوب بازيگري اين فيلم حرف مي زدند؛ مثلثي كه ضلع سومش بعد از باران كوثري و حامد بهداد، پوريا پورسرخ بود و هر سه هم كانديداهاي كسب سيمرغ. او در روز سوم، برادر جنوبي اي بود كه لهجه اش را با كمترين نوسان، طوري اجرا كرد كه باور اين كه او جنوبي نيست، سخت بود. پورسرخ، نامزد سيمرغ بهترين بازيگر مرد شد و اين طوري در عرض يك سال، پوريا وارد باشگاه بازيگران مطرح شد. حالا او بايد مسيرش را انتخاب كند؛ مسيري كه آينده بازيگري اش را رقم مي زند. و عيد نوروز امسال، همه پورسرخ را با نام پورسرخ مي شناسند نه ژوبين.
ا.ن

باغ مظفر
قل مراد داره مي خنده
007737.jpg
حيف شد. اگر جور مي شد و مهران مديري و بروبچز مي توانستند براي شب عيد، يعني براي تعطيلات نوروزي هم باغ مظفر را راه اندازي و يك مقدار تيراندازي كنند، عيش شان تكميل بود. درست مثل همه شب هاي پاييزي در سال گذشته كه ملت هميشه پاي جعبه، توانستند با تماشاي جمال مبارك دوستان، دلي از عزا در بياورند. (دقيقا دلي از عزا در بياورند!) راستش اين از آن برنامه هايي بود كه از همه طرف، سود خالص بود و هيچ كس نبود كه از آن منتفع نشود. خود عمو مهران اين ها كه تا توانستند توي پاچة اين سريال تبليغات چپاندند و آن قدر گندش را درآوردند كه خودشان هم خنده شان گرفته بود. از طرف ديگر، عمو ضرغام و شركا هم كه داشتند سه لا پهنا پيام بازرگاني پخش مي كردند، يعني هم قبل از سريال، هم بعد از سريال، هم وسطش هم زيرش، هم اون ورش و... خلاصه كيفور كيفور بودند. مردم هم كه هر شب مي نشستند مربا بده بابا و خنده و گريه قل مراد را تماشا مي كردند و عمرشان كيلومتر نمي انداخت. تا حتي مرغابي هاي باغ هم از اين برنامه منتفع شدند و همين طور صاحب خرقل مراد كه اين حيوان زبان بسته را روزي چند هزار تومان به تهيه كننده كرايه مي داد. البته اين آخرهاي كار داشت شر درست مي شد و يك عده بين كامران خان و قل مراد با شخصيت هاي واقعي، همانندسازي هايي مي كردند كه البته موضوع از طرف نويسندگان مجموعه ا ز بيخ بيخ تكذيب شد و سريال هم زودتر از موعد سروته اش هم آمد تا كار به جاهاي باريك نكشد. با پخش اين سريال، سيما نشان داد كه كاملا تعادل را رعايت مي كند و اگر در تابستان، نرگس را نشان داده بود تا از ملت آبغوره بگيرد، در فصل سرما تماشاگرانش را خنداند كه همه چيز يربه ير شود. مي ماند مشابهت هاي بين علي دايي و مهران مديري كه... راستي شما هم مثل ما حس نمي كنيد كه علي دايي ها زياد شده اند و هر طرف سر مي چرخانيد، كساني را مي بينيد كه براي خودشان يك پا آقاي گل جهان هستند؟
س. ر

برنامه فوق العاده
از طناب بازي خبري نبود
007773.jpg
فاطمه عبدلي
هاشمي رفسنجاني، شريعتمداري، مهدوي كني، ناطق نوري، شجوني، صفار هرندي، راشد يزدي؛ كي مي تواند همة اين ها را تو يك برنامة تلويزيوني جمع كند؟ كي مي تواند جلوي تك تك شان بنشيند و از پس همه شان بربيايد؟ فرزاد حسني، اين كار را كرد و چون براي ما بهاريه ننوشت، دليل نمي شود كه از حق بگذريم و نگوييم كه كار تيم فوق العاده ، واقعاً ارزش پديده  حساب شدن را دارد. به هرحال اين آدم ها و باقي مهمان هاي برنامة فوق العاده، از آن هايي نبودند كه چپ و راست سروكله شان تو تلويزيون پيدا شود. اين قدر رنگ وارنگ بودند كه مصاحبه با هركدامشان كار هر كسي نباشد. هركدام، قلق خاص خودش را داشت. مي شود حدس زد فرزاد حسني، تاريخ انقلاب را براي اجراي اين مصاحبه ها حسابي دوره كرده باشد. به هرحال كم چيزي نيست كه روبه روي چهارتا آدم كاركشته سياسي، يك جوان بيست و هشت ساله باشي و بخواهي بنشيني و از انقلاب و گذشته و حالشان حرف بزني. هرچقدر هم كه پررو و حاضرجواب باشي، هرچقدر هم كه تيز و زرنگ باشي، بازهم بايد شش دانگ حواست جمع باشد. فرزاد حسني از اين لحاظ امسال هم يكي از چهره هاي تلويزيوني بود. گرچه هنوز هم مخالفان زيادي دارد كه سر همين فوق العاده همچنان ازش شاكي بودند كه اعتماد به نفسش زيادي است يا مثلا بار خودش را با همين كار بسته و پشتوانه اش بيش از پيش محكم و گرم شده است.
منتقدها (كه تعدادشان كم هم نيست) مشكل اساسي ديگري هم با اجراي او داشتند. حسني زيادي جلوي مهمان ها متواضع بود و بيش از حد به آقايان محبت مي كرد. ولي اين را هم بايد پذيرفت كه يك آدم به سن و سال او در مقابل چنين مهمان هايي حداقل كاري كه ازش برمي آيد، احترام گذاشتن است.
خدايي اش اگر قرار بود شما با اين مهمان ها گپ بزنيد، مثلاً مي خواستيد چه كار كنيد؟ طناب بازي؟!

سينما و تلويزيون
007734.jpg
آتش بس و فروش ميلياردي
شاخ  هايمان را نمي بينيد؟

در اين كه ما عجيب ترين مردم دنيا هستيم هيچ شكي نيست. خاله زنك بازي هم كه خودمانيم، توي تمام مولكول هايمان وول مي خورد. اهل موج و موج سواري هم كه هستيم. كافي است دوز جوزدگي مان بزند بالا و يك موجي، موجكي، چيزي راه بيفتد تا ما هم آن وسط تالاپ تالاپ شنا كنيم. همة اين ها را وقتي اضافه كنيم به چشم سبز و عامل ناشناخته اي به اسم محمدرضا گلزار، فروش ميلياردي آتش بس يك نتيجة كاملا منطقي است! در ضمن داستان مكش مرگ ماي فيلم و كارگردان ضد سبيل آن يعني تهمينه ميلاني،كمك كرده اند كه آتش بس پرفروش ترين فيلم تاريخ سينماي ايران (از نظر ريالي و نه از لحاظ تعداد تماشاگر) شود كه مثل بردن تيم استراليا و رفتن به جام جهاني دل علاقه مندان را خنك و سر منتقدان را به شاخ مزين كرد.
خيلي ها دليل اين فروش عجيب و غريب را حضور ييهويي گلزار بعد از يك سال كه از روي پرده هاي سينما دور بود، مي دانند. همچنين بازي كردن نوستاره اي به اسم مهناز افشار به عنوان همسر آقاي گلزار در فيلم، به علاوه علاقه مفرط ملت نازنين به قهقهه هاي كاميوني و داستان هاي كمدي و رمانتيك، از ديگر دلايلي است كه متخصصان گيشه شناس، اين فروش بالا را به آن مي چسبانند.
اما اگر توي صفوف به هم پيوستة فيلم، يك دوري مي زديد شايد چيزهاي ديگري دستگيرتان مي شد؛ يكي از دختر بچه هاي فاميل ما براي اين كه مخ بقية بر و بچه هاي فاميل را بزند تا در يك اقدام هماهنگ همگي به تماشاي فيلم بروند، مي گفت كه اين فيلم خيلي فمينيستي(!) است و فمينيستي در تعريف او يعني يك فيلم خيلي خنده دار كه زن ها از آن خوششان مي آيد! واقعا بايد چه گفت، وقتي كه ملت ما اصلا حال و حوصلة تحليل كردن و اين حرف ها را ندارند و مي خواهند كه دوگوله شان استراحت مطلق كند. بيننده هاي پرشور فيلم آتش بس، احتمالا دوست دارند وقتي كه فيلم تماشا مي كنند، كل محتواي فيلم در همان شبكية چشم تحليل شود و كار به مغز و اين ها نرسد. به اميد آن روز كه ملت ما در حين ديدن نرگس ها و آتش بس ها به دليل ديدنشان هم كمي فكر كنند تا نتايج، كمي منطقي تر به نظر برسد!
سعيد جعفريان
007800.jpg
ميم مثل مادر
ميم مثل ملاقلي پور

خوشبختانه هنوز هم فيلم هاي اشك آور توي اين مملكت جواب مي دهد، آن قدر كه حتي اگر داستان فيلم روي هوا باشد و سر و ته منطق فيلم نامه روي دست فيلمفارسي ها هم بزند، باز مردم راضي مي شوند كه براي بدبختي هاي يك مادر جوان بزنند توي سر و صورت خودشان. شايد توي پله هاي سينماهايي كه ميم مثل مادر را نشان مي دادند، با اشك و آه زناني كه زار زار براي گلشيفته فراهاني (بازيگر فيلم) گريه مي  كردند، مواجه شده باشيد. الحق والانصاف ملاقلي پور نشان داد كه رگ خواب مردم ملودرام پسند ايران را خيلي خوب مي شناسد. خدا رحمتش كند.
كاوه مظاهري
007758.jpg
اخراجي ها
ما هم كه خوشحال

فيلم هنرپيشه را يادتان هست؟ آن جايي كه ملت مي گويند اِ، اكبر عبديه ها، اكبر عبدي؛ بعد شروع مي كنند به هرهر خنديدن. همين طوري الكي. شايد فكر كنيد اين تصوير خيلي اغراق شده است، ولي واقعيت اش همين است. همين ملتي كه فكر مي كنيد هزار بدبختي دارند و كل يوم زير قيمت گوجه فرنگي و اجاره خانه ديسك كمر گرفته اند و دارند عذاب مي كشند، همين ملت، مثل آب ِ خوردن خوشي مي كنند و مي خندند و همه چيز را فراموش مي كنند. اين را مي توانيد توي اين جشن هايي كه تلويزيون نشان مي دهد، ببينيد كه ملت با ديدن هنرپيشه هاي دستِ دهم سينما چه حالي مي كنند و با يخ ترين شوخي ها چطور ريسه مي روند. يا همان برنامه طنز صبح جمعه هاي راديو كه شوخي هايش را انگار همين طور آكبند از زمان هخامنشيان آورده اند و چهل سال است كه دارد با همين شوخي ها و همين قروقمبيل ها ملت را سرگرم مي كند.آن وقت ديگر لازم نيست زياد باهوش باشيد كه بفهميد آمدن چهار نفر مثل اكبر عبدي و امين حيايي و ارژنگ اميرفضلي و محمدرضا شريفي نيا جلوي دوربين و بامزه بازي هايشان چه تركاندني مي كند. آنوقت براي اين كه انفجار قوي تر شود، مي شود يك نفر مثل ده نمكي را هم اضافه كرد كه هم نمك ماجرا را بالا مي برد و هم از نظر تخريب و انفجار، كار را تضمين مي كند. پس اگر فيلمي ساخته شود كه چنين كمپلكسي (منظورم همان مجموعة خودمان است) را داشته باشد،  همان پيش پيش معلوم است كه گيشه اش روي هواست و موقع اكران عين بنز مي فروشد. فقط مي ماند توهم زدن عمو مسعود كه بعد از جشنواره و شلوغي جلوي سينماهاي نمايش دهنده اخراجي ها و آن جريان سيمرغ و اعتراض و اين ها، حسابي جوگير شده و از محسن مخملباف و مايكل مور كمتر را عمرا قبول ندارد. كسي هم تا حالا رويش نشده در گوش دوستمان بگويد: آره، فيلم سينمايي، دفاع مقدس، طنز، ستاره، ولي يك كم هم بي خيال! ملت هم كه خوشحال!
سيامك رحماني
007731.jpg
حواشي فيلم چه كسي امير را كشت؟
چه كسي از ما شكايت كرد؟

مهدي كرم پور ادعا مي كرد كه طنز فيلمش
وودي آلني بوده، يعني اين كه تماشاچي بايد با كوهي از اطلاعات وارد سينما شود تا بتواند به بعضي از صحنه هاي فيلم بخندد. براي همين هم خيلي از مردم از روي جهل شان (اين اصطلاح عينا برگرفته از مصاحبه كرم پور است) ظرافت هاي فيلم را نمي گرفتند. شايعات چاقو كشي و قمه كشي و زنگ زدن به پليس 110 و شكستن شيشه سينما آفريقا و طلب كردن پول بليت و امثالهم هم معمولا به عنوان دليلي بر جهل مردم آورده مي شد. آن قدر اين شايعات قوت گرفت كه دستي دستي يكي از منتقدها كار كرم پور را با مغول ها ي كيمياوي و حواشي اكران آن مقايسه كرد و چه كسي امير را كشت؟ در حد يك پديده مطرح شد.
كاوه مظاهري
007728.jpg
پرفروش تنها با يك ستاره
به تالار سنگلج خوش آمديد

شوخي كه نيست، صدو سي ميليون فروش يك نمايش توي سالن سنگلج ... يك سالن توي خيابان بهشت، پشت پارك شهر؛ آن هم در روزگاري كه صداي اهالي تئاتر بلند است كه آي به داد برسيد... ديگه كسي حال و حوصله نداره كه بيايد توي اين سوز و سرما تئاتر ببينه و همين امروز فرداست كه در سالن هاي تئاتر تخته بشه...
۷۲۱ اجرا در كمتر از چهارماه و در روزهايي كه اكبر عبدي بايد سرضبط يك سريال و فيلم سينمايي اخراجي ها حاضر مي شد و شب ها گاهي اوقات با تأخير 45دقيقه اي، خودش را به سالن مي رساند. حالا اين كه اين وسط، مركز هنرهاي نمايشي وعده هاي مالي اش را عملي كرده يا نه، يا اين كه مي گويند اكبر عبدي داشته قهر مي كرده و با من بميرم تو بميري وايستاده سركار، به من و شما ربطي ندارد. مسأله مورد ادعا اين است كه اين نمايش با فروش بالايش درستي حرفي را ثابت كرد كه خيلي از بزرگان تئاتر توي هر سمينار و جشنواره و جلسة فرهنگي و تئاتري به زبان مي آوردند و آن هم اين كه اگر بروبچ سينما كه ريشه هاي تئاتري دارند مثل همة بازيگران دنيا هر از چند گاهي پا بگذارند روي صحنة  تئاتر، تئاتر ايران از اين خواب زمستاني بيرون مي آيد...
اما اين كه چرا اين نمايش توي سالن سنگلج براي اجرا رفت هم براي اين بود كه اول اولش مسؤولان تئاتري تصميم گرفتند تا با اين روش،  اين سالن قديمي را دوباره به مردم بشناسانند.
آخرش هم اين كه بروبچ اين گروه معتقدند تبليغات شفاهي و دهان به دهان مردم، باعث شد تا سالن سنگلج ، هر شب براي تماشاگر جا كم بياورد و خيلي از آدم هايي كه به هر دليلي در طول اين سال ها بي خيال تئاتر ديدن شده بودند، دست زن و بچه  را بگيرند و با دل خوش به تماشاي نمايش اكبر آقا آكتور سينما بنشينند و با لب خندان و البته راضي بيرون بروند. چون محبوبيت، بداهه گويي كمدي اكبر عبدي، طنز خاص متن و البته توجه به نياز مبرم مردم ما به خنديدن، چيزهايي بود كه مهمانان خاصي را- از آدم هاي سياسي مثل نمايندگان مجلس، وزرا، اعضاي شوراي شهر تهران تا آدم هاي ورزشي و هنري و حتي خيلي روشنفكر- با خاطرة خوش از سنگلج راهي كرد.
اكبر عبدي نشان داد كه با وجود دوري چند ساله اش از تئاتر كمدي، در ذهن مخاطبش مانده و تماشاگر براي ديدن بازي او حاضر است تا پارك شهر تهران بيايد. اين شايد پاداش اكبر عبدي باشد براي صداقتش در جذب تماشاگر و اجراي يك كمدي سالم، بدون اين كه براي خنده گرفتن به هر روشي متوسل شود.
فاطمه هاشمي
007827.jpg
اشك و آه در رسانه
آگهي مفتكي براي دستمال

در سال 85، اشك با استقبال گسترده روبه رو شد و مردم ايران يك بار ديگر اثبات كردند كه ملودرام گريه آور همچنان محبوب است و جايش را به ژانر ديگري نداده است.
اول نرگس آمد. 90 قسمت بالا و پايين شدن با غم هاي اين خانواده، انتخاب اول شبانه مردم شد. داستان، همه جذابيت هاي داستان هاي عامه پسند را در خود داشت و با كمك همان ابزارهاي كهنه ولي دائمي كشش داستاني، همه اعضاي خانواده را دور هم مي نشاند. البته نگذريم از اين كه ريتم سريال داستاني هر شبه، براي مردم ايران تازه بود و قبلا فقط طنز را به اين شكل 90شبي تماشا كرده بودند. بعد ميم مثل مادر، مثل گاز اشك آوري با تركيبات سينمايي عمل كرد و حاضران در سينماها را در بعضي موارد به اورژانس فرستاد؛ خلاص? مصيبت هاي بشري در يك كپسول كوچك. بازهم مردم صف بستند، به هم خبر دادند و هق هق كنان، رقم فروش فيلم را بردند بالا.
زير تيغ، آخرين پديده از اين دست بود؛ داستاني كه از همان اول كار با يك گره شوك آور غمگين شروع شد؛ دوستي دوستش را اشتباهي مي كشد. كي فكرش را مي كرد مردم همراه شدن با اين غم و اندوه را هم انتخاب كنند؟ ولي خوششان آمد، درگير شدند و حال كردند. البته از حق نگذريم، بازي شاهكار پرستويي و معتمدآريا هم در اين ماجرا سهم خودش را دارد.
بعد از اين اتفاقات، احتمالا وقتش است همراه با جدي گرفتن مردم در بقيه عرصه ها، غدد اشك زاي آن ها را هم جدي بگيريم. واقع گرا باشيم و ببينيم كه خيلي ها شب جمعه مي روند سوپر سر كوچه، يك بسته چيپس مي خرند، يك جعبه دستما ل كاغذي و بعد با همان نايلون خريدها مي  روند ويديو كلوپ محل و مي پرسند فيلم هندي جديد چي داري؟
نفيسه مرشدزاده
007752.jpg
هجوم فيلم هاي كپي
كپي سازي ايسم

ما اگر كماكان گلويمان را هم پاره كنيم و دستمان از تايپ (يا خودكار دست گرفتن) به رعشه بيفتد تا يك جوري بگوييم كه به پير و به پيغمبر اين روند فيلمفارسي سازي و كپي سازي سال 58 يك پديده شوم است و به سينما و به هنر ما لطمه مي زند گوش كسي شنوا نيست. اصلا كسي به اين توجه كرده كه اين قضيه يك قضيه است؟
كسي دقت كرده كه اين موج سهمگين تا همين الانش چه گندي به سينماي ما زده؟ ابتكار كيلويي چند؟ داستان نو كي دوست دارد؟ شخصيت جديد هم مگر اهميتي دارد؟
چه حرف هايي مي زني آقا، بگذار مردم بيايند سينما و يك چيز ببينند تا سرشان گرم شود. توي اين وانفسا كه همه زورشان مي آيد 1500 تومان خرج بليت سينما كنند، بگذار حداقل به خاطر همين فيلم ها چهار نفر به سينما بيايند.
واقعا كه! ظاهرا بهتر است كه بيخودي زور نزنيم و مثل كبك سرمان را بكنيم زير برف تا داستان به همين صورت ادامه يابد و كارگردان هاي عزيز همچنان مشغول كپ زدن باشند و با تقلب هاي صدتا يك غازشان گيشه را بتركانند، پول  كلاني به جيب بزنند و مردم هم كلاً شاد هستند. و عين خيالشان نيست.
ك.م
007788.jpg
اندر حكايت فيلم كينه!
پرش هاي 48 متري

ترسيدن، چيز خيلي خيلي خوب و واجبي است؛ مخصوصا در استحكام بنيان خانواده و پرورش بچه هايي هركول در آينده. باورتان نمي شود؟ خب، برويد ببينيد براي اين فيلم كينه  كه همين امسال توي سينما فرهنگ اكران شد، ملت چه سر و دستي شكستند. اصلا همين كه ما n بار توي همين مجلة خودمان راجع به آن حرف زديم، خودش دليل خيلي خيلي محكمي است! كينه كه البته نسخة آمريكايي اش توي ايران اكران شد، جزء آن معدود تجربيات درست و درمان ترسيدن تماشاچي ها شد. فيلم به قدري ترسناك بود كه ملت توي سالن سينما رنگشان به سمت سبز مايل به بنفش گرايش پيدا كرد و حنجره شان تا سه چهار ماه، كل يوم كار نمي كرد. خب، طفلكي ها جيغ و عربده زده بودند ديگر! وقتي هم كه فيلم تمام شد و كلاغه به خانه اش رسيد، ملت آن قدر توهم زده بودند كه توي راه خانه از صداي افتادن يك برگ زرد به زمين، (كه در حالت معمول يك صحنة شديدا رمانتيك است) چهل و هفت، هشت متر به هوا مي پريدند و در اين زمينه ركوردهاي جالبي خلق كردند. به هر حال تجربة ديدن يكي از ترسناك ترين فيلم هاي اين چند سال اخير براي ما نديد بديدها كه فقط روي پرده قربان صدقه رفتن اين و آن را ديده ايم، از آن دست تجربه هايي بود كه اگر از كفتان رفته است بايد دست هايتان را با سرعت روي سر بكوبيد. و اما در پايان اين مطلب فوق تخصصي، پيشنهادي هم داريم براي پخش كنندگان اين قبيل فيلم هاي مفرح: شما كه زحمت مي كشيد و صحنه هاي اضافي فيلم ها را در مي آوريد تا ما اصل مطلب را ببينيم، يك زحمت ديگر بكشيد و دستي به سر و گوش پوسترهاي اصلي اين فيلم هاي ترسناك هم بكشيد. اين سوسول هاي خارجي بر مي دارند روي پوستر فيلم ها و دي وي دي هاي آن مي نويسند هجده سال به بالا. شما لطف كنيد عدد هجده را خط زده و به جاي آن يك صفر كله گنده بگذاريد تا تمام اعضاي خانواده از اين بهار گرم و دلنشين مستفيض شوند. چون شما با اين كه يادتان رفته است اين كار را بكنيد، ملت بچة شش ماهه شان را بر مي دارند مي آورند كينه ببيند تا مرد بار بيايد!
س.ج
007740.jpg
شكست آخرين فيلم حاتمي كيا
ايده اي كه روي مين رفت

نااميد كننده؛ اين شايد تنها لغتي باشد كه توي ذهن خيلي ها بعد از تماشاي به نام پدر وول مي خورد. حاتمي كيا كه انصافا بارها نشان داده كه حداقل از لحاظ تكنيكي يك سر و گردن از خيلي ها بالاتر است، با آخرين فيلمش يك پسرفت عجيب از خودش نشان داد؛ فيلمي كه از لحظ مضموني مي توانست يكي از بهترين آثار جنگي ايران باشد، آن قدر در اجرا بد و دم دستي جمع و جور شده بود كه حتي بسياري از طرفداران دو آتشة استاد را هم شاكي كرد. فيلم، يك ايده شاهكار داشت: حبيبه، دختر جوان يكي از رزمندگان سابق جنگ تحميلي، در زمان حال وقتي كه به همراه يك گروه اكتشاف آثار باستاني به تپه اي در جنوب رفته است، ناگهان روي ميني مي رود كه از زمان جنگ هنوز آن جا مانده و به شدت مجروح مي شود. حالا حدس بزنيد مين را چه كسي آن جا كاشته بود؟ آفرين، درست حدس زده ايد؛ ناصر، پدر حبيبه!
خدايي ايده را داريد؟ آن قدر بكر و دوست داشتني است كه خيلي ها وقتي خلاصة فيلم را توي بروشورهاي جشنواره فجر ديدند، ذوق مرگ شدند و كارشان به جاهاي باريك كشيد! اما وقتي قيافه هاي آويزان اساتيد را مي ديديد كه از سالن هاي سينما خارج مي شوند، دوزاري تان مي افتاد كه احتمالا يا يك گاف خيلي گنده ديده اند و يا دست هايي به هر حال پشت پرده است. وقتي كه فيلم، توي اكران عمومي سينماها نمايش داده شد، دوز انتقادها خيلي بالاتر رفت و منتقدها چپ و راست براي آق ابراهيم، نامه هاي سرگشاده نوشتند و توي آن آه و فغان به راه انداختند كه چرا حاتمي كيا بايد يك همچين فيلمي بسازد!؟ اين قضيه از آن جا آب مي خورد كه فيلم نود دقيقه اي حاتمي كيا از سطح همان ايدة اوليه، حتي يك تُك پا هم جلوتر نرفته بود و تمام فيلم، حول و حوش زخمي شدن حبيبه و آه و نالة ناصر مي گذشت. يعني تماشاگر بي نوا اين همه مدت توي سينما چهار چنگولي مي نشيند كه يك ذره داستان از آن چهار خط خلاصه اي كه خوانده است بالاتر برود، اما دريغ و هيهات! با همة اين حرف ها فيلم به خاطر گلشيفته فراهاني و پرويز پرستويي اش، فروش خوبي كرد و از خجالت تهيه كننده اش تقريبا درآمد؛ گلشيفته اي كه هفتاد، هشتاد درصد فيلم، روي تخت بيمارستان آه و ناله مي كند و پرويز پرستويي هم كه ماشاءالله يك نفس، مشغول شعار دادن است. به هر حال هيچ فيلمسازي نيست كه همة كارهايش بتركان و خوب باشد. ولز و كوبريك و اسپيلبرگ هم بعضا كارهاي متوسط و حتي بد هم داشته اند. اين كه اشكالي ندارد، اما جالب اين است كه خيلي ها مي خواهند به زور توي كله مان فرو كنند، تمام كارهاي حاتمي كيا عالي است!
س.ج
007746.jpg
ژوليت بينوش درايران
بينوش با عباس آمد

خب اين از بي ستارگي خفن الوصف ماست كه از ديدن يك خانم چهل و خرده اي سالة فرانسوي كه قبلا فقط توي مانيتور كامپيوتر و صفحه
۲۱ اينچي تلويزيون ديده بوديم اش، احساس شعف بكنيم. البته در اين شكي نيست كه آوازه خانمِ بينوش جهاني است و محدود به خاك فرانسه نمي شود. قضيه وقتي جدي تر شد كه چو افتاده بود سركار خانم ژوليت بينوش قرار است توي يكي از فيلم هاي عباس كيارستمي بازي كند . دو روز بعد از ورود شبانه بينوش به ايران، روزنامه خدابيامرز شرق، عكس اش را زد صفحه اول. او روسري سرش كرده بود و چهرة سردش ربط زيادي به سيماي مهرباني كه از فيلم هايش سراغ داشتيم، نداشت. بعضي از آدم هاي بيكار لحظه به لحظه با GPS هاي نامرئي، موقعيت جغرافيايي او را از طريق smsبه دوستان بيكارتر از خودشان اطلاع مي دادند. به هر حال رديابي يك ستاره هم هيجانات خاص خودش را دارد. اما دريغ كه بعد از يك ايرانگردي مختصر و نسبتا بي سر و صدا و چند تا مصاحبه معمولي، بالاخره خانم ستاره از ايران رفت و تا آن جايي كه فهميديم توي هيچ فيلمي هم بازي نكرد.
ك.م
007848.jpg
يكي از پركارترين بازيگرهاي سال
بازيگر: شاكردوست

از سه سالن غيرهم  سايز سينماي ايران، دو تايش به صورت همزمان دو فيلم مختلف از الناز شاكردوست را نشان مي داد. تازه اين فيلم را بگذاريد كنار چه كسي امير را كشت؟ و چند مي گيري گريه كني؟ و قتل آنلاين كه همگي شان سال 85 اكران شدند؛ پنج تا فيلم در يك سال. پديده كه ديگر شاخ و دم ندارد. سال 86 شاكردوست تازه 23 ساله مي شود و احتمالا با اين روند رو به رشدش توي اين سال 10 فيلم بازي خواهد كرد. محض اطلاع، او هنوز دانشجوي تئاتر دانشكده هنر و معماري دانشگاه آزاد است و تازه سه سال است كه وارد دنياي سينما شده. يكي از بچه هاي همين مجله ادعا مي كند كه علت موفقيت او شباهت چهره اش به آنجلينا جولي است.
ك.م
007845.jpg
صاحبدلان
معنويتي كه جواب داد

يك وقت هايي مي بيني همه چيز سرجاي خودش قرار گرفته و كامل است. نمي شود راحت به اش گير داد يا غر زد. اين وقت ها در مورد برنامه هاي تلويزيون، خيلي خيلي نادر است؛ شايد مثلا دو تا در پنج سال! بعد از ماه رمضان امسال مي شود گفت تلويزيون يكي از اين سهميه هايش را مصرف كرده. سريال صاحبدلان كه از شبكه يك پخش مي شد، به موفقيت عجيبي دست پيدا كرد و توانست سليقه هاي متنوع و متفاوتي را پاي تلويزيون نگه دارد. اولين برگ برنده سريال، نويسنده فيلم نامه اش بود: عليرضا طالب زاده، يك نويسنده كم كار، اما بااستعداد و عميق؛ كسي كه متن مجموعه هاي جريان ساز در پناه تو و دوران سركشي را نوشته. عامل بعدي، ايدة بسيار حساس و به شدت درگيركننده فيلم نامه بود. اين  كه داستان هاي پيامبران در قرآن به زبان امروز ترجمه شود و در قالب يك مجموعه تلويزيوني با شخصيت هاي كاملا قابل درك امروزي پرداخت شود، از آن كارهاي جسورانه اي است كه تنها از گروه سازنده صاحبدلان برمي آمد، با كارگرداني حساب شده محمدحسين لطيفي و با بازي هاي خوبي كه پوريا پورسرخ، حسين محجوب، محمد كاسبي و به خصوص باران كوثري و حميد ابراهيمي به نمايش گذاشتند.صاحبدلان يك بار ديگر نشان داد اعتماد به ايده هاي خلاق، چقدر مي تواند به ساخته  شدن برنامه هاي موفق پربيننده و تأثيرگذار كمك كند.
سيدجواد رسولي
007869.jpg
آدم بدها در تلويزيون
سياه دوست داشتني

اين، اسم فيلمي درباره يك اسب نيست. ماجراي كاراكترهاي بد، بي ادب، بدذات و بدجنسي است كه سال 85 محبوب بودند. شوكت، معروف تر از نرگس بود و عمو قدرت، خشم و احساسات بينندگان زير تيغ را برانگيخت. به نظر مي آيد نقش بدمن ها در سريال هاي عامه پسند از اين به بعد، پررنگ تر و پررنگ تر خواهد شد؛ شخصيت هايي كه سياه و سياه تر مي سازيمشان تا مردم بتوانند با اطمينان محكومشان كنند، ليچار بارشان كنند و دلشان خنك شود. يعني چه كه آدم بدها شبيه خودمان باشند و لااقل گاهي عذاب وجدان بگيرند؟ اين جوري آدم مي رود كمي توي فكر كه شايد گاهي من هم كارهاي بد مي كنم و كي حوصله فكركردن دارد؟ پس، پيش به سوي خلق شخصيت هاي خيلي خيلي بد كه در ادامه فيلم نامه بشود هر بلايي سر آن ها آورد و عقده هاي دروني خود را ارضا كرد.
البته بخشي از شهرت شخصيت هاي منفي سريال ها، مربوط مي شود به اين كه باوجود همه تلاشي كه فيلم نامه نويسان براي سياه كردن آن ها مي كنند، بازهم مردم با اين آدم بده همذات پنداري بيشتري دارند تا با آن آدم خوبه كه در سطحي ترين شكل و به طرزي غيرعادي خوب است.
ن. م
007779.jpg
ويژه نامه كارتون ها
اين داستان ادامه دارد

يك حرف c، يك حرف j و يك حرف v انگليسي را در نظر بگيريد كه به شكل غيرمعمول و جيبي كنار هم چيده شده باشند. يعني شكلي كه سال هاي سال، پايين كارتون هاي كودكي مان مي ديديم و معنايش را نمي دانستيم. معناي آن علامت خاص در زبان ژاپني، ادامه دارد است. اين را امسال فهميدم؛ درست همان روزهايي كه داشتيم دنبال اطلاعات پرونده كارتون ها مي گشتيم و مدام تصويرهاي آشناي قديمي را به ياد هم مي آورديم. به جز اين، خيلي چيزها و خيلي تصويرهاي ديگر هم بود از كودكي همة ما كه شايد اگر ايدة درآوردن يك ويژه نامه براي كارتون ها به سرمان نمي زد، شايد ديگر هيچ وقت به يادمان نمي افتاد. خيلي چيزهاي تازه هم بود كه توي دل اين كار فهميديم؛ مثل علايق مشترك و اين كه چقدر كودكي نسل ما شبيه به هم بوده، مثل اسامي زبان اصلي كارتون ها، مثل اطلاعات عجيب يا بامزه دربارة پيشينه كارتون ها. يك چيزهايي هم بود كه توي اين كار ديديم و شنيديم و هنوز هم ماجرايش را درست نفهميده ايم؛ مثل آن استقبال وحشتناكي كه از شماره 97 نشريه شد، مثل آن همه وبلاگ و گروپ و فوروم اينترنتي كه بعد از انتشار ويژه نامه ما به راه افتاد و بحث دربارة كارتون ها، مثل اين كه فهميديم آن علامت c و j و v انگليسي عجيب و غريب را بايد حالا حالاها گذاشت پاي نوستالژي هاي مشترك كودكي هايمان.
احسان رضايي

فهرست
فهرست
سينما تلويزيون
شوكت هيولا
فصل چيدن تمشك ها
وقت خوب افتخار
چه بزرگ شدي پسر
قل مراد داره مي خنده
از طناب بازي خبري نبود
سينما و تلويزيون
ورزشي
سوپرگراندو
بهترين خاطره ام لگد توي صورت فيگو بود
قصه من و عمويم
قارداش! اوياخسان يا ياتيبسان؟
دوست داشتم جاي كعبي به فيگو لگد بزنم!
با اجازه خانمم بله!
چي؟ اون كه فقط يه جريمه ساده س!
ورزش
اجتماعي
تو زمين را افسرده مي بيني. چون باران برآن فرستيم، به جنبش درآيد و خويش را بركشد و هرگونه گياه نيكو بروياند
خوب بود ولي كم بود
تحليل هاي دشوار درباره يك رئيس جمهور
داستان سيستان
الفـرار
ساحل داغ مديترانه
انرژي درمان ژانگولر!
آن ها كه هاوايي رفتند!
يك گوسفند تمام عيار
اجتماعي
روزها
رويدادها
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  روزها  |  شناسنامه  |  پرونده  |  ادبيات  |
|  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |