- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۱۱۱ - شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۵ - - Mar 17, 2007
docharkhe
سلام بهار!
آفتاب داري يا بارون ؟
007440.jpg
گفت و گوها: هدي ايزدي
انگار همين ديروز بود. پارسال رفتيم سراغ يك عده آدم اسمي و ازشان پرسيديم كه امسال كتاب چي خوانده ايد. امسال هم يعني همان پارسال. بهانه مان هم اين بود كه شماره نوروزي است و خواننده هايمان مثل خودمان مي خواهند بدانند، سال كه مي آيد و مي رود، اين آدم هاي مشهوري كه هميشه هستند و نيستند، چه كار كرده اند، چه كار مي كنند.
مي خواستيم ببينيم كجا هستند و حال و روزشان چطور است و چه حرف تازه اي دارند برايمان بزنند.
امسال هم همين كار را كرديم. يعني مشابه همان كار را. خواستيم ببينيم چهره ها كجا هستند و چه مي كنند. خواستيم ببينيم امسال چقدر به شان خوش گذشته يا چقدر ناخوش اند. اين دفعه درباره كتاب خواندن نپرسيديم، يعني زياد نپرسيديم. گفتيم حرف هاي اجتماعي تر بزنيم. ببينيم اساتيد چقدر خبرها را دنبال مي كنند و چقدر توي باغ هستند. مجلس هنوز قيمت بنزين را تصويب نكرده بود و خواستيم ببينيم چقدر مي دانند.
007488.jpg
نه اين كه فكر كنيم خودمان توي باغ ايم، نه!
بالاخره آن ها چهره هاي شناخته شده جامعه هستند و مردم به دستشان و دهنشان نگاه مي كنند كه ببينند چي مي گويند و چه مي كنند تا الگو قرار دهند؛ خواستيم ببينيم حرفشان چيست. چقدر نگران اند از آينده يا چقدر مطمئن اند.
بهار را آفتابي مي بينند يا مي خواهند از سايه ها و ابرهاي باران زا خبر بدهند.
نتيجه اش هم همين است كه مي بينيد. بخوانيد. ما چرا داريم روده درازي مي كنيم؟ شما ببينيد چهره هاي آشنا چي مي گويند، دارد نوروز مي شود خب. درست عين پارسال، عين پيارسال. چقدر زود گذشت.
007419.jpg
عماد افروغ
شكارچي باشيم

با اين كه عماد افروغ يكي از سرشناس ترين و جنجال  برانگيزترين چهره هاي مجلس هفتم است، ولي خيلي خوب با خبرنگاران ارتباط برقرار مي كند، فكر شده صحبت مي كند و نگاه انتقادي اش را در هيچ موردي از دست نمي دهد. دكتر عماد افروغ، سرراست ترين، رُندترين و مبسوط ترين پاسخ ها را در بين همه چهره ها به سؤالات داد. دست شما درد نكند آقاي افروغ.
بهترين خبري كه دوست داريد سال آينده بشنويد، چي است؟
(مي خندد) سؤال آساني نيست. دوست دارم هر خبري را كه حاكي از عزت و سربلندي كشورمان باشد. دوست دارم اتفاقاتي در جهت فروكش كردن چالش هاي كاذب رخ دهد و پيشرفت و تعالي داشته باشيم.
به نظر شما بزرگ ترين مشكلي كه ممكن است براي ايران پيش بيايد، چي است؟
سؤال خوبي پرسيديد. مسائل پيرامون امور هسته اي ما واقعي نيستند. ولي آمريكايي ها سعي دارند اين امر را بغرنج كنند. ما هم متأسفانه به اين پيچيدگي ها دامن مي زنيم. اگر جنگي دربگيرد، بر سر هيچ و پوچ است. ما بر حق مسلم خودمان پافشاري مي كنيم ولي تدبير و درايت مان را نبايد از دست بدهيم. عقب نشيني از حق مسلم مان، مغاير با تماميت ارضي و آزادي و روحيه انقلابي ماست.
به دولت چند مي دهيد؟
با ارفاق، پانزده!
گران ترين گوجه فرنگي كه سال۸۵ خريديد، چند بود؟
(از خانمش كمك مي گيرد) كيلويي 1380تومان. ميهمان داشتيم. البته نياز داشتيم هم مي خريديم. ما استاد دانشگاه هستيم. عوام فريبي هم نمي كنيم. از ميادين ميوه و تره بار شهرداري خريد كرديم كه البته توصيه مي كنم هيچ وقت از آن ها خريد نكنيد. ميوه طيب ندارند. (مي خندد) مردم هم البته بايد پول طيب داشته باشند تا بتوانند ميوه طيب بخرند.
جمله به يادماندني سال؟
جمله اي كه اول كتابم آوردم: و خدا شكارچي لحظه هاست. باشد كه در زندگي، ما نيز لحظاتي براي شكار داشته باشيم.
007506.jpg
سردار طلايي
زير تيغ را دوست داشتم

خيلي زودتر از آني كه فكرش را بكنم، توانستم با سردار طلايي گفت وگو كنم و وقتي گفت ساعت 12 زنگ بزن دفتر براي گفت وگو، واقعا راست گفته بود. سال 85، سردار رادان، جايگزين سردار طلايي در سمت رئيس نيروي انتظامي تهران بزرگ شد و آقاي طلايي ما به عنوان رأي اول تهراني ها، مسير هر روزة رفت وآمدش به خيابان بهشت تهران منتهي شد: شوراي اسلامي شهر تهران .
سردار بهترين خبري كه دوست داريد سال 86 بشنويد، چيست؟
(مي خندد) شما كه گفتيد سؤالاتتان آسان است؟ ولي خب در همه حوزه ها ان شاءالله خبرهاي خوب. توفيق دانشمندان ما در توسعه انرژي صلح آميز هسته اي،  عملي شدن فرهنگ نبوي به دنبال سال 85 با نام سال پيامبر اعظم، حضور شكوهمند مردم در صحنه، برنامه ريزي و نظارت شهروندان، و تحقق اهداف و برنامه هايي كه در انتخابات قول داديم و رفاه و معيشت مناسب تر. اين خبرها كافي است؟
حالا از كابوس سال 85 بگوييد.
من كابوسي نمي بينم.
يعني مشكلي پيش نمي آيد؟
ما با داشتن مردمي فداكار و ايثارگر مطمئن ايم كه مشكلي براي كشورمان پيش نمي آيد. امام فرمودند آمريكا هيچ غلطي نمي كند و ما هم به تأسي از ايشان در عمل اين امر را نشان مي دهيم.
كتاب خوب و فيلم خوبي كه در سال 85 ديديد؟
نامه هاي بلوغ از استاد علي صفايي حائري خيلي جذاب بود. نامه هاي ايشان به فرزندانشان. نوعي وصيت نامه كه به زباني شيوا نوشته شده. در مورد فيلم هم بايد بگويم كه اصولا فرصت سينما رفتن ندارم. اما سريال زيرتيغ سيما آموزنده و ديدني بود.
مهم ترين اتفاقي كه در اين سال براي ايران افتاد؟
والا... راهنمايي كنيد. بقيه چي گفتند؟
خب بحران هسته اي در صدر جدول است.
نه. اصلا اسم بحران را روي آن نگذاريد. مسائل سياسي و اقتصادي بايد اسفنجي باشد. هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد. ما تحملمان بالاست خانم!
007446.jpg
گلشيفته فراهاني
اوووووه... سال ديگه؟

ملاقلي پور خدابيامرز مي گفت اين دختر ديوانه است. همين است كه مي زند شيشه حمام را در صحنه اي از ميم مثل مادر خرد مي كند. پيغامم را شنيده بود و وقتي زنگ زد گفت: به جاي پنج دقيقه مي توانم دو ساعت وقتش را بگيرم، چون پشت بد ترافيكي گير افتاده.
بهترين خبري كه دوست داريد سال۸۶ بشنويد چيست؟
خبر خوب؟ تغيير اين وضعيت اسفناك هنر. اين كه همه مان از فقر مادي و معنوي نجات پيدا كنيم.
فكر مي كنيد بزرگ ترين مشكلي كه ممكن است برايمان پيش بيايد چيست؟
جنگ، درگيري به خاطر مسائل هسته اي. ولي مي دانيد چيست؟ بزرگ ترين مشكل، هر ثانيه به لحاظ روحي براي ما پيش مي آيد، اگر خودمان نباشيم.
به نظرت ممكن است تهديدها درمورد ايران جدي بشود؟
آمريكا ديگر از اين غلط ها نمي كند. اين را هم مي دانم كه ايران با افغانستان و عراق خيلي فرق دارد. اين جا هركي هركي نيست.
مي دانيد از درآمد چقدر كمتر، زير خط فقر محسوب مي شود؟
يادم است مي گفتند 160 هزار تومان. مي داني؟ 160 هزار تومان يعني قهقهه، خنده. 400 هزار تومان هم براي اداره يك خانواده چهارنفره تقريبا شوخي است.
مي دانم فيلم زياد مي بينيد. كتاب را نمي دانم. بهترين فيلم و كتاب سال پيش؟
نمي گويم.
چرا؟!
چون زرد است. يعني زرد تندها... همچين رو به پرتقالي! (مي خندد)
خيلي خب، برنامه سال ديگر شما چيست؟
اووووووووووووه، سال ديگر؟ دلتان خوشه ها. من از يك دقيقه ديگرم خبر ندارم، مي گوييد سال ديگر؟! الان ولي درگير و دار يك ضبط ام. همين.
007437.jpg
بنيامين بهادري
اخراجي ها و سه تفنگدار

ساعت۱۱ صبح زنگ زدم و با كمال تعجب ديدم، خواب است. كتمان هم نكرد (نگفت جلسه ام يا توي استوديو يا...). گفت الان خوابم تورا خدا، يك ساعت ديگر. يك ساعت بعد اس ام اس زدم كه بيداريد تماس بگيرم و... نتيجه شد: Yes .
بهترين خبري كه دوست داريد سال۸۶ بشنويد، چيست؟
اصولا دوست دارم خبر صلح بشنوم و آرامش. براي همه، خودم، همه مردم ايران و همه مردم جهان.
فكر مي كنيد بزرگ ترين مشكلي كه سال۸۶ ممكن است براي ايران پيش بيايد چيست؟
من اصلا به موضوعات سياسي علاقه اي ندارم و اصلا اين مسائل را پيگيري نمي كنم.
حدس مي زنيد قيمت بنزين چند بشود؟
به خدا نمي دانم. آخر من رانندگي بلد نيستم. يعني اصلا با اين بار ترافيك و اوضاع خيابان ها رانندگي دوست ندارم. ماشين هم ندارم. براي همين قيمت بنزين را نمي توانم حدس بزنم.
نظرتان راجع به توليد كيك زرد چيست؟
چي هست؟
مربوط به تكنولوژي هسته اي مان مي شود.
من درباره مسائل هسته اي اطلاعات جامعي ندارم. براي همين اظهار نظر در اين مورد هم بي معني است.
گران ترين گوجه فرنگي كه سال۸۵ خريديد، چند بود؟
من خريد كلي مي كنم. براي همين قيمت تكي نمي دانم.
مي دانيد نفت ايران كي تمام مي شود؟
نه متأسفانه. خانم، به خدا من بنيامين بهادري ام!
خب، مهم ترين اتفاق در سال۸۵ از نظر شما؟
حضور خودم در جشنواره ميدل ايست در دنياي موسيقي. اتفاق بزرگي نديدم مگر از دست دادن تعدادي از عزيزان بزرگ. ولي جنب و جوش عمومي بچه هاي موسيقي خيلي خوب بود. همين كه كار مي كنند اتفاق خوبي است.
فيلم خوب چي ديديد؟
اخراجي ها، تعارف نداشت با كسي. ساختار منظم و كمدي به روزي داشت.
اگر كتاب هم مي خوانيد، كتاب خوب سال۸۵؟
مدت ها بود مجموعه ده جلدي سه تفنگدار را گرفته بودم. ولي سال۸۵ رسيدم كه همه ده جلد را بخوانم. به نظر من هر كتابي دستتان مي رسد بخوانيد.
007497.jpg
لاله صديق
از اعدام صدام دلم خنك شد

اين قدر بعد از حرف زدن با لاله صديق هيجان زده شده بودم كه به اش sms زدم: از اين همه انرژي اي كه دادي ممنون ام. او هم زد: من هم بي نهايت انرژي گرفتم. دعام كن، امروز تايم گيري مسابقه فرداست. قهرمان بين المللي رالي ما، خيلي خوش خنده بود.
قضيه پيشنهاد رنو براي شركت در رقابت هاي آمريكا چي بود؟
مربوط به زماني مي شود كه رفتم آمريكا. رنو از من خواست تا به عنوان رانندة اين تيم،  در مسابقات آمريكا شركت كنم. قرار بود به من ويزايي يك ساله بدهند. اما نرفتم. چون پدرم اجازه نداد. مي گفت اگر سر تمرين يا رانندگي بلايي سرت بيايد، تا من بيايم ويزا بگيرم و خودم را برسانم، به چهلم ات هم نمي رسم! البته سال آينده با رنو در ايران همكاري خواهم داشت.
كابوس سال آينده ات؟
اين كه ديگر خانم ها و آقايان نتوانند با هم مسابقه بدهند. تا حالا مي توانستند اما در رالي احتمالا از سال ديگر جدا مي شوند.
با بنزين كه قرار است گران بشود چه مي كني لاله؟
چاره اي نيست. چه ليتري 100 تومان، چه 200 تومان و چه 300 تومان، بايد بزنيم.
مي دوني BMW x3 چند است؟
بستگي دارد كدام آپشن را انتخاب كني. فول آپشن با صندلي برقي و خلاصه همه چيز، بين 80 تا 85 ميليون تومان.
فيلم و كتاب خوب؟
ننه گيلانه با بازي خوب معتمدآريا، كه خيلي دوستش دارم و از طرف من به خاطر نقش ماندگار زن سينماي ايران به اش تبريك بگوييد و يك كتاب راجع به اتومبيل راني به زبان انگليسي.
مهم ترين اتفاق 86؟
هاااي...دلم خنك شد صدام را اعدام كردند.
007485.jpg
محمدعلي نجفي
اگر آمريكا حماقت كند...

متانت محمدعلي نجفي هميشه آدم را به تعجب وا داشته؛ چه وقتي وزير بود، چه وقتي رئيس شوراي فرهنگ و صنعت وزارت صنايع و نوسازي بود و چه حالا كه وارد شوراي اسلامي شهر تهران شده.
بهترين خبري كه محمدعلي نجفي دوست دارد در سال 86 بشنود چي است؟
دوست دارم بشنوم با جامعه جهاني و شوراي امنيت مشكلمان حل شده.
و خبر بد؟ كابوس سال آينده تان چي است؟
خداي نكرده آمريكا حماقت كند و حمله كند...
اين بزرگ ترين مشكلي است كه ممكن است براي ايران پيش بيايد؟ فكر مي كنيد سال ديگر ممكن است تهديد هاي آمريكا جدي شود؟
خيلي چيزها به سياست ها و روش برخورد ما با مسائل بر مي گردد. اگر مدبرانه عمل كنيم، جرأت نمي كنند به ما حمله كنند. ما با تدبير خودمان مي توانيم آمريكا را خلع سلاح كنيم. اگر شرايط را درست تحليل كنيم، نه تنها آمريكا كه دنيا با ما همراه خواهد شد.
حدس مي زنيد قيمت بنزين سال آينده چقدر بشود؟
بستگي به تصميم مجلس دارد. در مجموع به نظر مي رسد با توجه به كارشناسي هاي انجام شده، آمادگي افزايش تا 100 يا 120 تومان را داشته باشد.
شما خبر داريد نفت ما كي تمام مي شود؟
صحبت از 35 تا 40 سال آينده است. البته از بين رفتن به اين معنا است كه تا حدي كفاف داخل را مي دهد.
شما مي دانيد از درآمدِ چقدر كمتر، زير خط فقر محسوب مي شود؟
درآمد ماهانه براي خانواده چهار نفره در زندگي شهري زير سيصد هزار تومان.
گران ترين گوجه فرنگي كه سال پيش خريديد چند بود؟
پنج دقيقه اي كه وقت خواسته بوديد، رو به اتمام است!
حالا شما دو دقيقه ارفاق كنيد.
والا بيشتر خانمم خريد مي كند، اما آخرين باري كه خودم خريدم 450 تومان بود.
جمله سال۸۵؟
جملات رئيس جمهور همه شنيدني است، ولي بعضي از جملات آقاي احمدي نژاد به نظرم جمله هاي سال اند.
007443.jpg
معصومه ابتكار
بهترين خبر، صلح است

نوع صحبت كردن خانم ابتكار شبيه دختري 21-20 ساله بود و همين سر ذوقت مي آورد. رئيس سابق سازمان محيط زيست كشور، اين روزها فيلم هاي خوبي مي بيند، كتاب هاي خوبي مي خواند و هنوز هم دغدغه توسعه پايدار و محيط زيست سالم و توليد پاك دارد: خانم! واگذاري ها و تخريب ادامه داره. اين فاجعه است. اين ها همه ضربه است... مي فهميم خانم ابتكار.
بهترين خبري كه مي خواهيد در سال 86 بشنويد؟
(مي خندد) چه سؤال بامزه اي. خب...حل شدن موضوع روابط ايران با جامعه بين الملل در مسائل هسته اي با حفظ حقوق مردم. اين كه از حقوق مان دست نكشيم. ادبيات تهديدآميز براي ما به كار برده نشود و با جامعه جهاني در جهت حل مناقشات همكاري كنيم. بهترين خبر، خبر صلح و دوستي است. البته تغيير رويكرد فعلي در سازمان محيط زيست هم خبر خوبي است.
در مورد بزرگ ترين مشكلي كه ممكن است براي كشور پيش بيايد چه حدسي داريد؟
مشكل اين است كه نتوانيم در مناسبت هاي بين المللي با اهرم هاي قوي مثل مذاكره و ديپلماسي پيش برويم. در بعد داخلي هم به هرحال ادامه خيلي از روندهاي اقتصادي مشكل ساز است.
گران ترين گوجه فرنگي كه خريديد؟
متأسفانه 1300 تومان. مهمان داشتم مي خواستم سالاد درست كنم!
كتاب و فيلم خوبي كه در سال 85 خوانديد و ديديد؟
كتاب تصاوير درهم شكسته از فرد ريد، نويسنده كانادايي به زبان انگليسي، درمورد افكار ضد بت پرستي. خيلي جالب بود. فيلم Crash هم خيلي فيلم عجيبي بود.
جمله سال؟
حرف هاي رئيس جمهور معمولا جالب است. (مي خندد) به خصوص جمله اخير ايشان:   ترمز قطار هسته اي را از كار انداخته ايم. البته من از صحبت هاي يك خانم بي حجاب لبناني با موهاي طلايي خيلي زيبا در شبكه بي بي سي كه در اعتراض به حمله اسرائيل بود، خيلي لذت بردم.
007482.jpg
مجيد مظفري
حالا حالاها تموم نمي شه

ميس كال را ديده بود و زنگ زد: مظفري هستم. با من تماس گرفتيد؟ پشت فرمان بود و داشت به سرعت خودش را به خانه مي رساند تا كتش را عوض كند و براي ضبط برنامه اي نوروزي به صدا و سيما برود. وقتي كوچك تر بودم، هميشه دلم مي خواست يك شب توي برنامه راديويي شب به خير كوچولو مجيد مظفري قصه بگويد. مطمئن بودم كه فقط همان شب بيشتر از آهنگ آخر برنامه به قصه  گوش مي دهم: گنجشك لالا...مهتاب لالا...
مجيد مظفري دوست دارد چه خبر خوبي را در سال آينده بشنود؟
دلم مي خواهد بخوابم و وقتي بيدار شدم، ببينم سينماي ايران به دهه شصت تا نيمه هفتاد برگشته. يعني اوج شكوفايي سينماي ما.
و كابوس شما؟
اين كه از خواب بيدار بشوم و ببينم فرقي نكرده.
حدس مي زنيد بنزين ليتري چند تومان بشود؟
شنيده ام 150 تومان، هرچند اين كارها دردي را دوا نمي كند. عملي كردن طرح هايي مثل تعويض خودروهاي فرسوده يا كارت هوشمند سوخت، معقول تر است.
مي دانيد نفت ايران كي تمام مي شود؟
حالا حالاها تمام نمي شود خانم. نگران نباشيد. از هر نقطه اي از اين مملكت نفت مي تراود.
گران ترين گوجه اي كه سال پيش خريديد چند بود؟
والا فكر كنم 2800 تومان. البته بعدش فهميدم. چون كلي خريد كرده بودم.
بهترين فيلم و كتاب 85 شما؟
تقاطع. كتاب زياد مي خوانم ولي بار هستي از كوندرا را براي دومين بار خواندم. خوانده ايد؟
بله. بهترين اتفاق سال 85 در ايران چه بود؟
من شنيده ام كه داروي بيماري ايدز توسط پزشكان و دانشمندان كشور ساخته شده. مي دانيد، هر پيشرفتي در علم پزشكي، من را خوشحال مي كند.
007425.jpg
علي انصاريان
من مهمترين اتفاق سال بودم!

خيلي جدي بود: اگر در مورد فوتبال نباشد، در خدمت ام. قول دادم در مورد فوتبال نيست. آرام حرف مي زد و خيلي غمناك بود. تا حدي كه وسط گفت وگو گفت آدم از بعدش خبر ندارد و اين تلفن مي تواند آخرين تلفن من يا شما باشد...
بهترين چيزي كه دوست داريد سال ديگر بشنويد، چي است؟
اين كه تمام چيزهايي كه دائم استفاده مي كنيم، مثل برق و گاز، تمام بشوند. از بين بروند.
مي دانيد نفت ما كي تمام مي شود؟
حدودا نمي دانم. اما بالاخره يك روزي تمام مي شود.
نظرتان راجع به توليد كيك زرد چي است؟
چي؟ كيك زرد ديگر چي است؟ اين چيزي كه تو بوشهر است؟
بله تقريبا!
مي دانيد چي است؟ تمام اين حساسيت ها براي انرژي هسته اي مربوط به اسم ايران است. هرجا اسم ايران مي آيد، حساسيت به خرج مي دهند، چون مي ترسند.
كابوس سال آيندة علي انصاريان چيست؟
كابوس زياد مي بينم. من هميشه خلاف جهت آب شنا كرده ام و هميشه مي خواستم متفاوت باشم. ما با هر دين و عقيده و مذهبي به يكي آن بالا اميدواريم. آن هم خدا است. هميشه اعتقاد دارم به ام كمك مي كند. وقتي كار بدي مي كنم، به ده ساعت نمي رسد كه نتيجه آن را مي بينم و مي فهمم كارم بد بوده.
مي دانيد BMW x3 چند است؟
چرا مي پرسيد؟
همينطوري، اطلاعات عمومي.
فكر كنم 84 يا 85 ميليون. من هم مثل خيلي ها دوست داشتم ماشين باز باشم. شما دوست نداريد؟
مهم ترين اتفاق سال۸۵ چي بود؟
خودم بودم كه از پرسپوليس رفتم استقلال و البته توانستم در كنار پرويز پرستويي و رضا كيانيان در فيلم پاداش سكوت از آقاي مازيار ميري، در نقش علي انصاريان بازي كنم.
فيلم و كتاب خوب؟
آخرالزمان مل گيبسون را خيلي دوست داشتم. مادرم چون فرهنگي بوده، خيلي به كتاب خواندن تشويقم مي كند. كيمياگر پائولو كوئيلو را براي پنجمين بار خواندم و ورونيكا . پيامبر و ديوانه جبران خليل جبران را هم دوست داشتم.
007434.jpg
بهنوش بختياري
طبع بالاي ايراني ها

بعد از كلي نقش تيتيش ماماني، حضور متفاوتش در باغ مظفر، نقطه عطفي در كارنامه اش به حساب مي آمد. جيغ جيغو، بي ادب، بي كلاس و متبحر در اغفال كردن يك پيرمرد پولدار دم مرگ، از خصوصيات نقشي بود كه بهنوش بختياري خوب از پس اش برآمد. كلي با هم گرم گرفتيم و مصاحبه بيشتر تبديل به گپ شد.
بهترين خبري كه دوست داريد در سال 86 بشنويد، چيست؟
خيلي چيزها. تضمين امنيت ملي، احساس امنيت، احساس آرامش كه به نظرم در سال۸۵ كم داشتيم.
حدس مي زنيد قيمت بنزين چقدر بشود؟
من اتومبيل ندارم. اما لابد 100 تومان.
مي دانيد از درآمد چقدر كمتر، زير خط فقر به حساب مي آيند؟
۴۵۰ هزار تومان. فكر كنم بالاي بيست ميليون از جمعيت كشور ما زير خط فقر هستند. تعداد كمي از ما خوب زندگي مي كنند. بقيه ما آبروداري مي كنيم. همين. چون ايراني ها ذاتا عزت نفس دارند و از طبع بالايي برخوردارند.
گران ترين گوجه فرنگي كه سال پيش خريديد، چقدر بود؟
بگذاريد بپرسم. (از پدرش مي پرسد) 1500 تومان از تجريش. من عاشق گوجه فرنگي بودم و هميشه گوجه را همين جوري گاز مي زدم.
مهم ترين اتفاق سال 85؟
خدشه دار كردن آبروي هنرمندان و مسموم نشان دادن فضاي هنري. راستش سال،۸۵ سال هنرمندان نبود. اما خوشگل ترين اتفاق، انتخاب شدنم به عنوان بهترين بازيگر طنز زن بود و كار كردن فيلمي مستند با نام آفتاب شرق در مورد آثار باستاني ناشناخته ايران.
فيلم خوبي كه در سال 85 ديده ايد و كتاب خوبي كه خوانده ايد؟
كليك ، فيلم كمدي خيلي خوبي بود. الان دارم كتابي مي خوانم به نام محشر صغري . ولي نزديكي از حنيف قريشي به ترجمه نيكي كريمي را دوست داشتم. سلاخ خانه شماره۵ را خيلي پسنديدم و مرشد و مارگريتا را.
007473.jpg
عبدالجبار كاكايي
چه سؤال هاي تينيجري اي!

عبدالجبار كاكايي از آن دست آدم هايي است كه به حرف هايشان خيلي فكر مي كنند. بعد از هر سؤال به خاطر مكث طولاني كاكايي فكر مي كردم تلفن قطع شده. اگر كمي تلويزيون باز باشيد، حتما در برنامه هاي شاعرانه او را ديده ايد. آرام، متشخص و شيك و پيك.
بهترين خبري كه دوست داريد سال 86 بشنويد چي است؟
(فكر مي كند) خيلي سؤال عجيبي است. بهترين خبر براي من صلح است.
و كابوس سال ديگرتان؟
جنگ. چه سؤال هاي تينيجري اي مي پرسيد!
شما مي دانيد از درآمد چقدر كمتر، زير خط فقر محسوب مي شود؟
از 400 هزار تومان به پايين.
براي فرد يا خانواده؟
خانواده چهار نفره.
مهم ترين اتفاق سال گذشته؟
ما در عرصه هاي فرهنگي و ادبي، خيلي از بزرگان را از دست داديم؛ به خصوص در زمينه موسيقي: پرويز ياحقي، همايون پور و ناصر عبداللهي. البته سال۸۴ براي من خيلي خاطرات بدتري داشت. من در آن سال، سيدحسن حسيني را از دست دادم؛ كسي كه خيلي دوستش داشتم و همراه من بود.
چه كتاب هاي خوبي در سال۸۵ خوانديد؟
كتاب زياد مي خوانم. سياحت نامه ابراهيم بيگ، ملكوت سكوت حسيني و مكتب تفكيك حكيمي.
داستان هم مي خوانيد؟
آخرين كاري كه خواندم روي ماه خداوند را ببوس   از آقاي مستور بود كه البته زياد نپسنديدم.
مهم ترين اتفاق سال۸۵ براي عبدالجبار كاكايي؟
والا اتفاق مهم براي عبدالجبار كاكايي در سال۸۶ مي افتد. چون مجموعه اي از ترانه هاي من با صداي خواننده اي با نام فريدون آسرايي به همراه كتاب شعر، منتشر خواهد شد.
007422.jpg
رضا اميرخاني
مي شه جواب نداد؟

تقريبا 50 درصد كساني كه وبلاگ عاشقانه شخصي مي زنند، اسم وبلاگ يا نويسنده اش را يك جورايي به منِ او ربط مي دهند. انگار اين عبارت، يكي از عاشقانه ترين و فداكارانه ترين عبارت هاي دنياست. آقاي منِ او ، اما با تندتند حرف زدن و خنديدن و جواب هاي متفاوت، اصلا آن كتاب عاشقانه آرام و صادق را تداعي نمي كند. اگر قرار بود انتخاب كنم كه رضا اميرخاني با اين انرژي و خوش صحبتي كه دارد، نويسنده چه داستاني است، مي گفتم كباب غاز آقاي جمالزاده، با اجازه.
بهترين خبري كه در سال۸۶ مي توانيد بشنويد، چيست؟
(فكر مي كند) اين كه رمانم تمام شده؛ بي و تن با ت دو نقطه. (مي خندد)
بزرگ ترين مشكلي كه ممكن است براي ايران پيش بيايد چيست؟
هر چيزي كه همدلي را از مردم بگيرد. هر چيزي؛ از اتفاقات كوچك روزمره تا اشتباهات دولتمردان.
مي دانيد نفت ايران كي تمام مي شود؟
ما چيزهاي تمام شدني ديگري داريم كه بيشتر نگران كننده است. از نفت مهم تر، استعدادهايي هستند كه تلف مي شوند.
مي دانيد از درآمد چقدر كمتر، زير خط فقر به حساب مي آيند؟
وقتي يك آدم نتواند كتاب بخواند و نتواند فيلم ببيند چه پول داشته باشد چه نداشته باشد، فقير است.
نظرتان راجع به توليد كيك زرد چيست؟
مي شود جواب نداد؟
چرا كه نه. گران ترين گوجه فرنگي كه سال پيش خريديد، كيلويي چند بود؟
(مي خندد) 1200 تومان.
مهم ترين اتفاق سال۸۵؟
جشنواره سلام بر نصرالله ، جشنواره خيلي خوبي بود. در اين جشنواره خيلي از فرهنگي ها حمايت خودشان را از حزب الله نشان دادند، اما نه در قالب هاي تكراري.
مي دانيم كه فيلم زياد مي بينيد. فيلم خوبي كه در سال 85 ديديد؟
من شهر فرشتگان را براي چندمين بار ديدم. البته در جشنواره هم از اتوبوس شب بدم نيامد.
و كتاب؟
متأسفم. چشمگير، چيزي نبود. البته چند تا كار از پل استر خواندم. نه... ولش كن. آهان... خاطرات عزت شاهي خوب بود و متاسفانه نقش نويسنده اين كتاب يعني محسن كاظمي در حوزه خاطره نگاري ناديده انگاشته شد.
007500.jpg
نيما شاهرخ شاهي
پايتخت كشورها را بلدم

مي گفت از من بپرس جزاير لانگرهاوس كجاست؟ مدام تأكيد داشت كه اطلاعات عمومي اش خيلي بالاست. نيما شاهرخ شاهي دومين تجربه سينمايي خود را در سال 85 با موفقيت به نمايش گذاشت و در نقش كوهيار پارك وي خوش درخشيد. خدايي پاسخ هايش آدم را به فكر وا مي دارد.
كابوس سال ديگر شما چي است؟
كابوسي ندارم.
بزرگ ترين مشكلي كه ممكن است براي ايران پيش بيايد چي است؟
اين كه ممكن است در جام ملت ها قهرمان نشود.
بهترين اتفاق براي ايران در سال 85؟
نمي دانم. كمك كنيد.
با توجه به جواب قبلي تان يادآوري مي كنم كه ايران سال 85 در جام جهاني حضور پيدا كرد.
همين خوب است. حضور ايران در جام جهاني.
مي دانيد از درآمد چقدر كمتر، زير خط فقر به حساب مي آيد؟
۱۰۰ هزار تومان؟
آقاي شاهرخ شاهي! با 100 هزار تومان يك خانواده چي كار مي تواند بكند؟
خب 300 هزار تومان.
قيمت BMW x3 چند است؟
چند تا آپشن دارد. قوي ترينش بين 80 تا 85 تومان. فول آپشن، تعداد سيلندرهايش بيشتر است و خيلي امكانات دارد. واسه يكي از دوست هام دنبال قيمت بودم اتفاقا.
نظرتان راجع به توليد كيك زرد چي است؟
كيك زرد؟ راستش زياد اهل كيك نيستم، چون زياد شيريني دوست ندارم.
در سال 85 چه فيلم خوبي ديديد؟
كافه ستاره و در جشنواره علي سنتوري. داوري ها افتضاح بود. پارك وي لياقت سه جايزه داشت.
فيلم هاي اسكار را ديديد؟
از چهار فيلم اصلي، سه تا را ديدم.
جمله سال؟
آقاي ده نمكي خوب گفت: نه مرغتونو مي خوام، نه سيمرغتونو...
نيما شاهرخ شاهي مساوي است با؟
خودش. نه....كمي نرمال تر از كوهيار در پارك وي.

و برف ها آب مي شود
طبق معمول كلي آدم توي ليست بودند. طبق معمول تر، اين آدم ها پيدا شدند يا نشدند، قول دادند يا ندادند، بدقولي كردند يا نكردند. به هر حال، نتيجة تمام پيگيري ها و تلفن ها و اين در و آن در زدن ها را توي اين چهار صفحه مي خوانيد. ديگر لازم هم نيست كه بگوييم كي قول داده بود و ننوشت يا كي به چه بهانه  اي چيزي ننوشت. (پارسال مفصل اين حرف ها را زديم.) خب ديگر، دست همه شان درد نكند.
007452.jpg
رضا كيانيان
به جاي بهاريه

همشهري جوان از من خواسته تا براي شمارة ويژة نوروزش يك بهاريه بنويسم. اما من كه از اين مجله دلخورم، آيا بايد به مهماني بهاري شان بروم؟ چند روزي با خودم جنگيدم و بالاخره امروز تصميم گرفتم اين مطلب را به جاي بهاريه بنويسم و علت دلخوري ام را بگويم و با اين مجله آشتي كنم. چون عيد نوروز علاوه بر همة خوبي هايش عيد آشتي كنان هم هست. عيد دور ريختن دلخوري ها هم هست. دلخوري ها را با برف هاي زمستان آب مي كنيم و با بهار و به همراه بهار آشتي مي كنيم. ديشب شبكه دو سيما در اخبار 20:30 با خوشحالي اعلام كرد كه مي خواهد آخرين دستمزد بازيگران سينما را اعلام كند. عكس هاي ما را يكي يكي پخش كرد و آخرين دستمزدمان را درشت روي تصوير آورد و مجري جوان برنامه هم با خوشحالي رقم ها را مي خواند! همان كاري كه همشهري جوان در چند شماره پيش انجام داده بود و با خوشحالي اعلام كرده بود: گزارشي كه اوضاع سينما را به هم خواهد ريخت!
محض اطلاع، اوضاع سينما به اندازة كافي به هم ريخته هست. شما چرا مي خواهيد بيشتر به هم اش بريزيد؟ چه نفعي عايد شما مي شود؟ چه نفعي عايد خوانندگان جوان شما مي شود؟ اگر جوان ها سينما نداشته باشند خوشحال تر مي شوند؟ يا شما كه ارگان آن ها هستيد خوشحال تر مي شويد؟ پس چرا از يك بازيگر سينما - كه من باشم - مي خواهيد كه براي شما و خوانندگان جوان شما، بهاريه بنويسد؟
اگر سينما به هم بريزد و خداي نكرده همين هم كه هست نباشد، شما با چه مطالبي صفحات مجله تان را پر مي كنيد و آقاي امير قادري و دوستانش كه نامشان را بالاي همان مطلب چاپ كرده  اند، چگونه مي خواهند آن را نقادي كنند؟
آيا همه ما از اين كه عده اي در زندگي خصوصي مان سرك مي كشند، ناراحت نيستيم؟ پش شما چرا در بخشي از زندگي خصوصي بازيگران و كارگردان  ها دخالت مي كنيد و آن را در تيراژ مجله تان پخش مي كنيد؟
چون درآمد و دستمزد آدم ها تا جايي كه به ديگر افراد جامعه لطمه نزند و به بقيه آدم ها فشار وارد نكند، يك امر خصوصي است. اما درآمد دلال ها و محتكرها چون باعث گراني و فشار به افراد ديگر جامعه مي شود، ديگر امر خصوصي نيست. چرا آن  ها را نمي نويسيد؟
بخشي از گزارش شما غير واقعي بود؛ از جمله دستمزدهايي كه براي من نوشته بوديد. آيا اين، شايعه پراكني  و زبانم لال دروغ پردازي  نيست؟ شايعه پراكني كار درستي است؟ دروغ تحويل خواننده جوان دادن، كار شايسته اي است؟
غيبت كردن كه شاخ و دم ندارد. گزارش شما غيبت بود. اين مطالب، كار نشريات به اصطلاح زرد است. شما كه زرد نيستيد. شأن شما بالاتر است. نيست؟ من با نشريات زرد مصاحبه نمي كنم و برايشان مطلب نمي نويسم. اما براي شما مي نويسم و با شما مصاحبه مي كنم كه كردم.
بعد از شما چشمم به اخبار تلويزيون روشن شد و اخبار 8:30 شبكة دو با آن گزارش زردش و شيرين زباني هاي مجري اش كه آخر گزارش با خوشحالي اعلام كرد: اين ستارگان اگر روزي افول كنند، هيچ نانوايي يك نان بربري گرم هم به آن ها نمي  دهد! چقدر جالب است كه يك نفر با خوشحالي و لبخند از فقر و سيه روزي احتمالي عده اي لذت ببرد؛ از فقر و سيه روزي كساني كه به مردم لبخند و خوشحالي هديه مي كنند.
اما همة اين ها در زمستان اتفاق افتاد و من در ذهنم اين اتفاق ها را همراه برف هايي كه در واقعيت آب مي شوند، آب كردم. برف ها آب مي شوند، زمستان مي رود اما يادشان مي ماند. من سعي مي كنم با بيرون ريختن اين يادها از ذهنم به باقي ماندنشان هم كمك نكنم. همين كه اين  ها را مي نويسم، يعني از خودم جداشان مي كنم.

دوستان همشهري جوان! تهران در قبل از انقلاب حدود صد و پنجاه تا سينما داشت و همة سينماها تجهيزاتشان به روز بودند. اما امروز در تهران حدود هفتاد و پنج تا سينما داريم. بقيه خراب شدند، مصادره شدند، آتش گرفتند و به داروخانه و انبار تبديل شدند. از همين ها هم كه مانده اند، فقط تعدادي كه هنوز به اندازة انگشتان دو دست هم نرسيده، بازسازي و به روز شده اند، بقيه شان به سينما شبيه نيستند. در شهرستان ها هم اوضاع از اين بهتر نيست. در مشهد يازده تا سينما در خيابان اصلي بودند كه همه تعطيل شدند! و تازه وقتي جمعيت شهرها را با 30 سال پيش مقايسه كنيد، اوضاع غم انگيزتر مي شود.

قاچاقچي هاي سينمايي، همان  ها كه سي دي قاچاق فيلم هاي سينمايي را تكثير و پخش مي كنند، مي دانيد چه درآمدي دارند؟ و مي دانيد درآمد آن  ها مساوي است با نابودي اقتصاد سينما؟ آيا شما دربارة آن  ها گزارشي تهيه و چاپ كرده ايد؟ قاچاقچياني كه محل تكثير فيلم هايشان معلوم است، پخش كنندگانشان معلوم اند و جنس قاچاقشان علني كنار خيابان ها فروش مي رود. قاچاق قاچاق است. قاچاق كه فقط ترياك و هروئين و شيشه نيست. مي  دانيد وقتي اقتصاد سينما به هم بريزد، توليد فيلم هم به هم مي ريزد و عده اي ورشكست مي شوند و مجري تلويزيون شبكه دو خوشحال مي شود. چون ورشكستگان، محتاج نان بربري مي شوند و صنف نانوايان براي خوشامد ايشان نبايد به آن ها نان تازه بدهند.

سينما يك صنعت هم هست. هنر هفتم هم هست. از به هم ريختن يك صنعت ملي و يك هنر ملي كه سال هاست مايه افتخار ايران است، چه لذتي حاصل مي  شود؟
سال هاست فرهنگ جهاني، ايران را با سينمايش مي شناسد. مي دانيد چند ميليون كلمة مثبت به واسطة سينما در رسانه هاي خارجي درباره ايران گفته و نوشته شده است؟
اگر در سينماي قبل از انقلاب، يك بازيگر پنجاه هزار تومان دستمزد مي گرفت، مي توانست با آن يك خانه خوب بخرد. مي توانست با آن به راحتي اتومبيل خوب بخرد. اما امروز مي شود با بيست ميليون تومان خانه خريد؟ مي  توان با آن اتومبيل خارجي خوب خريد؟
و مگر يك بازيگر در سال چند تا فيلم بازي مي كند؟ لطفا دستمزد يك فيلم را تقسيم بر دوازده كنيد تا ببينيد ماهي چند تومان مي شود. نمي خواهم ناشكري كنم. به گفته آقاي قادري و مجلة شما، من بيشتر از درآمد به فكر تحقيق و نوشتن و تجربه كردن هستم. فكر نمي كنيد مجلة شما درآمد معمولي اي را افشا كرده، ولي با لعاب غيرمعمولي؟

تا صد سال پيش، شايد هم كمتر، مطرب ها را وقتي مي مردند، در قبرستان كفار دفن مي كردند. مطرب ها يعني نوازندگان، خوانندگان و نمايشگران. يعني اجداد من.
مردم آن سال ها در عروسي  هاشان و در مجالس شادي شان اجداد مرا دعوت مي كردند، تا مجلس شان را گرم كنند، تا بخندانندشان، تا لذت برايشان ببرند، تا حالشان را به حال خوب بگردانند. اما فرداي آن شب، ديگر اجداد مرا تحويل نمي گرفتند و مثل وبا و طاعون از آن ها دوري مي كردند، رفاقت با آ ن ها را انكار مي كردند... تا مجلس بعدي و عروسي بعدي. اتفاقا نان بربري گرم هم به آن  ها نمي دادند. آن ها نبايد در محلات ميان مردم مي رفتند و مي آمدند. محلة خاصي داشتند؛ گوشه اي از شهر در قرنطينه اي ناخواسته و ناگفته. اما بودند و ماندند و ادامه دادند تا خلاقيت بماند، شادي بماند و لبخند و لطافت بماند... و زماني كه عمرشان به سر مي آمد، همان همشهريان كه با حضور آن ها شاد مي شدند، برايشان فاتحه هم نمي خواندند و در غربت كامل به قبرستاني دور از شهر برده مي  شدند. اين برخوردي بود كه اجداد شما با اجداد من مي كردند.

از سال هاي كودكي، موجودي را به ياد دارم به نام جيكي جيكي ننه خانم . نوازندة دوره گردي بود كه در خيابان هاي مشهد، تار مي زد، مي خواند و عروسك بزغاله اي را مي رقصاند. مردم را مي خنداند، شاد مي كرد و باعث حيرت من مي شد. من چند تصوير او را كه هنگام گذر ـ با پدر خدا بيامرزم ـ از خيابان هاي مشهد ديدم، هرگز فراموش نمي  كنم. شايد سروشي به من مي گفت كه من وارث او هستم. وقتي مُرد ـ چون هيچ كس را نداشت ـ شهرداري جنازة او را به غسالخانه برد تا بعد از شست وشو به قبرستاني خارج از شهر ببرد و دفن كند؛ به قبرستاني به نام گل شور. چه اسم بامسمايي! همزمان يكي از معتمدين شهر هم مي ميرد. اين يكي را با سلام و صلوات به غسالخانه مي برند تا بعد به صحن مطهر امام رضا(ع) ببرند و دفن كنند.

وقتي جنازة كفن شدة معتمد شهر را در قبر واقع در صحن امام رضا مي گذارند و خانواده اش كفن را از صورت او كنار مي زنند تا آخرين وداع را با او بكنند، با كمال تعجب مي بينند جنازه عوض شده است و جسد همان موجود، يعني جيكي جيكي ننه خانم در صحن امام خفته است! مردي كه مي  گفتند معتاد است و...
و مي  دانيد كه طبق آداب ديني، ديگر نمي   توانند جاي جنازه را عوض كنند. امام رضا(ع) او را به نزد خود آورده بود و هنوز هم آن جاست؛ يعني در قطعه اي از بهشت. من دوست داشتم و هنوز هم آرزو دارم تار و عروسك بزغالة او به من مي رسيد.

دوستان همشهري جوان! من دوباره دست شما را مي فشارم. با شما آشتي مي كنم، هر چند هيچ وقت قهر نبودم. سال نو را تبريك مي گويم. به شما و به خوانندگانتان كه دوستشان دارم. و جملة بزرگي را به عنوان عيدي پيشكش مي كنم: به جاي بد گفتن از تاريكي، شمعي روشن كنيد.
007491.jpg
رضا رشيدپور
هميشه بهار

توي فكرم غوطه ور بودم، پشت چراغ هاي هميشه قرمز ترافيك تهران، كه پسركي يه دسته گل هميشه بهاررو به سمت من گرفت و گفت: گل مي خري؟
با خودم گفتم با خريدن اين گل چقدر خوبه كه من زودتر از عمو نوروز به استقبال بهار برم. بهار براي ما ايراني ها هميشه معني شروع مي ده؛ معني نشاط و تازگي. وقتي صداي پاي بهار به گوشمون مي رسه، همه  ياد نو شدن مي افتيم. نمي دونم چرا؟ شايد صنعتي شدن دنيا. توي فكر بعضي از ما خونه نو، ماشين نو و لباس نو، نو شدن و تازگي تلقي مي شه. ولي چقدر خوبه اگه از اين حال و هوا بيرون بياييم و حرفامونو و عقيده مونو و زندگي مونو بهاري و تازه كنيم. چقدر خوبه اگر به همون تحولي كه سر سفره هفت سين آرزوش مي كنيم فكر كنيم.
چقدر خوبه اگر سعي كنيم دلامونو تازه كنيم، ياد بگيريم به هم لبخند بزنيم، ياد بگيريم مثل شكوفه هاي سفيد و صورتي به همديگه شادي هديه بديم. بياييم و تو سال جديد، اول از همه به خودمون قول بديم و از خدامون بخوايم كه كمكمون كنه تا بتونيم يه آدم تازه بشيم؛ آدمي كه اول از همه خودش دوستمون داشته باشه و بعد از اون بنده هاي خويش.
پس بياييم دستامونو بالا بگيريم و بگيم
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال.
007449.jpg
ستاره اسكندري
نفس بكش

بهار از پي بهار، گذر عمر پرشتاب، بي فرصت نفس كشيدني، حتي در ساليان خاكستري و دود، ساليان خستگي، ساليان رنج، كار، غم، غربت در آينة روزگار، ساليان شكستگي، آه، درد، هجران، در اين گذار سخت، بهار از پي بهار، فرصتي است براي تو دوست من، براي من، تا زندگي را نفس كشيم، نو شدن را تجربه كنيم، خويش را آماده سازيم، براي در آغوش كشيدن اين همه تابستان و پاييز و زمستان، و آغاز شويم...
007467.jpg
محمدرضا شهيدي فرد
فقط خدا كند

ما سال تحويل ها را از طريق تلويزيون مي فهميم. خروج سال كهنه و ورود سال نو را تلويزيون اطلاع مي دهد. فهم شادي نوروز به شدت وابسته به تلويزيون است. اگر تلويزيون را حذف كنيم، فهم مان عوض مي شود. حتي لحظه تحويل سال را گم مي كنيم. شايد عده اي موافق نباشند، اما فهم انسان هاي امروزي از رخدادي مثل عيد نوروز به تلويزيون بستگي دارد. بخش عمده اي از خاطرات انسان امروزي با تلويزيون،  پر مي شود.
تلويزيون مي گويد چطور حرف بزنيم، چطور ببينيم و چطور لباس بپوشيم و نيايش كنيم. فهم مان از شادي و عزا به شدت تحت تأثير تلويزيون است. اما اين رابطه درست است؟ آيا تلويزيون آن قدر قابل اعتماد هست كه تصميم دربارة همه چيزمان را به او بسپاريم؟ منظورم از تلويزيون، فقط تلويزيون خودمان نيست، منظورم تلويزيون ازنظر ماهيت است. اتفاقا شايد ما زياد تحت تأثير تلويزيون نبوده ايم. بوده اند چيزهايي كه تلويزيون، مخالف آن بوده يا خواسته كم رنگ اش كند، اما موفق نشده است.
اين سؤال هميشه در ذهنم بود، به خصوص در نوروز: آيا ما تحت تأثير تلويزيون ايم يا تلويزيون از ما تأثير مي گيرد؟ ما به عنوان يك انسان شرقي ايراني و مسلمان، تعريفي از زندگي داريم. تعريف ما از اين زندگي، با فهمي كه تلويزيون به ما مي دهد مناسبت دارد؟ چه نسبتي بين تلويزيون و دين وجود دارد؟ صله رحم در عيد يك توصيه ديني است، اما تلويزيون مانع است. حتي در مهماني ها هم، همه به تلويزيون خيره مي شويم. اشكال ارتباطي ما را تلويزيون تعيين مي كند.
تلويزيون براي نزديك شدن زندگي ما به زندگي آرماني چه كاري انجام مي دهد؟ نسبت بين دين و رسانه خيلي وقت ها مهم بوده. اين سؤالات در وفات ها و اعياد، نمود بيشتري دارد. آيا تعريف ما از شادي با تعريف ديني آن منطبق است؟ آيا تلويزيون توانسته رابطه اي بين اين ها ايجاد كند؟ اصلا جست وجويي در اين باره انجام شده؟ اين مسأله الزاما مربوط به متوليان تلويزيون و دين نيست. اتفاقا مخاطبان تلويزيون هم بايد بپرسند و پاسخ دهند. اين سؤال مربوط به همه است؛ اين كه مطالبه شان از تلويزيون چه بايد باشد؟ چون همه چيز براساس مطالبه مخاطب شكل مي گيرد، يا بايد شكل گيرد.
پس براي فهم صحيح نوروز مطابق آنچه نياكان ما مراد مي كرده اند، بايد به اين سؤال جواب بدهيم: چه نسبتي بين انسان امروزو تلويزيون برقرار است و چه نسبتي دارد معارف ديني ما با رسانة مسلط ديداري؟ و تا وقتي اين مسأله، عموميت و انتشار نيابد، اين جست وجو به نتيجه نمي رسد. ما هنوز نتوانستم اين سؤال را جواب بدهيم. براي همين، وقتي به نوروز مي رسيم، سردرگم هستيم مي رويم سراغ منابعي كه الزاما همه آن ها موجبات علمي حقيقت را فراهم نمي كنند. بنابراين خيلي از برنامه ها يا ديده نمي شوند يا مؤثر نيستند.
درست است كه تحولات زيادي صورت گرفته، اما به نسبت آنچه حوزة تفكر ديني در اختيار دارد، فاصله نگران كننده اي با مقصود و مطلوب داريم. خوب است اين سؤال را بپرسيم: آيا تلويزيون در نوروز شادي بخش است؟ آيا توانسته بين جشن و نيايش كه در فرهنگ ما با هم تعريف مي شود، ارتباط برقرار كند؟ اگر اين ها بر هم منطبق نيستند، بخشي از آن به عهده تلويزيون است، چون نتوانسته جشن و نيايش را برايمان توأمان تعريف كند.
خدا كند هر نوروز كه مي آيد، اين سؤالات عميق تر شوند. جهان به سرعت جلو مي رود. عمرمان سريع مي گذرد، اما انگار ما همان جاي قبلي هستيم. باز هم حتي وقت نوروز، مفهوم تحويل سال و تمناي بهترين حال را نمي توانيم فراگير كنيم. اين ميل بايد حقيقت جان همة آدم ها باشد.
نمي دانم تلويزيون بايد اهليت نوروز را پيدا كند يا نوروز بايد تلويزيوني شود؟
007479.jpg
اميرحسين مدرس
بيني و بين الله

بهاريه ها در قديم معمولا منظوم بود و با تشبيب و نسيب و تغزل، همراه (بگذريم كه اين تركيب و اين اسم هم تلفيقي از دو بخش فارسي و عربي است و البته به گمان من، نادرست، مثل تركيب گنجينه الاسرار عمان ساماني كه چند سالي است گونة درست آن را مي گويند و مي نويسند: گنجينة اسرار . پس، فارسي را پاس بداريم و به جاي واژة بهاريه ، بگوييم و بنويسيم: بهارانه . اين اظهارفضل يعني اين كه في الواقع ما خيلي حالي مان است و شما نيز بدانيد با كي طرف ايد!)
رد پاي بهارانه ها البته در نثر نيز پيداست؛ با عبارات و توصيفات گونه گون و رنگارنگ و اكثرا دلنشين و بديع (رجوع كنيد به متون كهن نثر پارسي). از روزگار قديم كه يكهو وارد مي شويم به سال هاي اخير، بهارانه ها خودماني تر و به روزتر و همه فهم تر مي شود. مثل يادداشت هاي كساني چون پرويز دوايي، كيومرث پوراحمد، هوشنگ مرادي كرماني و ديگران و ديگراني كه واژه هايشان لطيف و خاطره انگيز - حداقل براي نسل قبل از ما و نيز هم نسلان من - و قصه گونه است و در ذاتش بهار، جاري است: كوچه باغ هايي كه در خنكاي صبحگاهان بهار، بوي تازگي و خاك مرطوب مي دهد. شكوفه هاي عطر آگيني كه چشم ها و مشام را مي نوازند. صداي دوره گردهايي كه براي سفرة هفت سين، سيب و شمع و تقويم هاي بغلي و ديواري همراه با ساعت سعد و نحس مي فروشند: من سيب شيرين دارم - براي هفت سين دارم ، بغلي و ديواري، تقويما مال سال نو... . عشق هاي ترد و باران خورده كودكي و نوجواني، لباس هاي نو، كفش هاي براق، تصنيف هاي پاكتي شب عيد، بوي عطر و ادكلن جوان هاي قديم، بوي عيدي، بوي توپ، بوي كاغذرنگي... بوي اسكناس تا نخوردة لاي كتاب... (راستي، ياد علي حاتمي هم به خير...!).
اين ها را نوشتم و يادآوري كردم كه مثلا بگويم مي دانم راه و رسم بهارانه نويسي را. اما آن چه مي خواهم بنويسم، بيني و بين الله، هيچ  ربطي به بهار ندارد! شايد پريشان گويي باشد. تكه تكه عين لحاف چهل تكه اي كه در آستانة بهار، روزهاي آخر عمر مفيدش را روي كرسي مي گذراند! اين تكه تكه هاي پراكنده، به اضافة تكه هاي بي شمار ديگر، هر كدام گوشه اي از ذهن مرا گرفته كه به قول برخي از خوانندگان همشهري جوان، ممكن است بسيار شخصي و سليقه اي باشد. خب، باشد! اگر من و تو ندانيم در پس ذهنمان چه علاقه ها و دغدغه هايي منزل دارد كه ديگر گل باغ آشنايي پژمرده مي گردد! تازه، به قول حافظ:
از خلاف آمد عادت بطلب كام، كه من
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم...

آن هايي كه گذارشان به كشور دوست و برادر، تركيه (همان كه در اواخر بهمن ماه ميزبان نخست وزير اسرائيل بود!) افتاده است، قطعا در شهرهايي مثل آنكارا، ازمير و به ويژه استانبول، عمارت ها و آب خوري ها و مساجد بسيار زيبايي را ديده اند كه روي ديوارهايشان آيات و احاديث، حجاري شده است، يا ابياتي را به تركي، آن هم با خطوط بسيار زيباي نستعليق و ريحان و ثلث و نسخ و بعضا رقاع و نيز (ونيز را نمي گويم، استانبول را مي گويم!) با الفباي مشترك فارسي و عربي؛ يعني به همان الفبايي كه مثلا مرحوم شهريار، حيدربابا را نوشته (افتاد؟!) كه البته مربوط به دورة عثماني است. يكهو يك بابايي پيدا شد كه از بس علاقه به پيشرفت فرهنگ و هنر و صنعت و سياست كشورش داشت، خط آن  ها را بي خود و بي جهت تغيير داد به خط لاتين، يا انگليسي، يا هر ... ديگري كه مي خواهيد اسمش را بگذاريد (نقطه چين از نويسنده است!) و همين شد كه آن كشور يكهو پيشرفته شد! هم من و هم شما در گوشة دلمان چقدر نكوهش كرده باشيم خوب است؟... چه مي خواهم بگويم؟ به قول زنده ياد عمران صلاحي: حالا حكايت ماست. خيلي بدون شرح عرض مي كنم كه همين بلاي فوق(!) را با دست خودمان همچين نم نم داريم سر خودمان مي آوريم. چگونه؟... عجيب است، مگر شما اهل sms و تايپ فارسي با حروف انگليسي نيستيد...؟! در اينترنت چطور...؟!

- چه كسي پنير مرا جابه جا كرد؟
- قورباغه ات را قورت بده!
- من پنير تو را جابه جا كردم!
- زنان ونوسي، مردان مريخي (يا برعكس، چه فرقي مي كند؟ ... البته ما چشممان را دوست داريم!)
و بسياري ديگر از همين قبيل عنوان ها و نام هايي كه بر پيشاني كتاب هاي فراواني در حوزة اخلاق و روان شناسي و ارتباطات انساني به چشم مي خورد. به خدا سليقه و ظرافت، بسيار چيز خوب و سودمندي است. خود من اگر هزارجور مشكل رواني و اجتماعي داشته باشم، با ديدن عنوان برخي از اين كتاب ها، بايد به متخصصي مراجعه كنم تا در درجة اول، حالت تهوع مرا درمان كند!
انگار نويسندگان، مترجمان، ناشران و مسؤولين فرهنگي ما از وجود چنين كتاب هايي بي خبرند: قابوس نامه، اوصاف الاشراف (يا اخلاق ناصري)، گلستان سعدي، بوستان سعدي، رساله موش و گربه اثر شيخ بهايي، كيمياي سعادت، كليله و دمنه، مرزبان نامه، فيه مافيه، جوامع الحكايات و...
از كتاب ارزشمند، شگرف و ستيهنده اي چونان نهج البلاغه و اقيانوس مواج حكمتش و ارشادات كاربردي اش براي همة انسان ها در همة زمان ها، اگر بگوييم كه ديگر خيلي پرتوقعي كرده ايم! بله، از همان كتابي نام مي برم كه فرمان مفصل و پروپيماني به مالك اشتر نيز در آن هست... و اوصاف مؤمنان... و نامه اي به امام حسن (ع) در اخلاق و مردم داري و خويشتن شناسي و زندگي... با اين اوضاع، جاي هيچ گله اي نيست كه چرا كشوري غير از ايران، مولانا را از آن خود مي كند. بياييم درخصوص مفاخر فرهنگي و عرفاني مان نيز، غيرتي همسنگ دفاع از نام خليج فارس به خرج دهيم.

از زمان هاي قديم، مردم از دستمال استفاده هاي مختلفي مي نموده اند! ميوه فروش ها براي برق انداختن ميوه و ساير محصولات كشاورزي از آن استفاده مي كردند و سپس آن ميوه ها و محصولات سابق الاشاره را به قيمت دية عضوي از اعضاي ابوي شان به مشتريان قالب مي كردند و ترقي مي كردند! اين روش الي زمانناهذا ادامه دارد. ( البته ما محصولات كشاورزي موردنيازمان را از جايي واقع در منطقة هشت شهرداري تهران مي خريم كه بي خود و بي جهت ارزان است!)
چايخانه داران و قهوه چي ها نيز از آن براي پاك كردن ميز و خشك كردن استكان و نعلبكي استفاده مي كردند و پول  چايي دريافت مي نمودند! علاوه بر اين، عياران و داش مشدي ها، آن را به دور مچ و دست، به همراه نسخة هرچه نامرد است مي پيچيدند و بعضا عاقبت به خير مي شدند.
آن ها كه دستشان به دهنشان مي رسيد، دور گردن مي بستند و آن ها كه دستشان به دماغشان مي رسيد (به دليل سرماخوردگي!) با آن، اوضاع دماغي خود را روبه راه مي كردند!
شعر زير، در همين راستا ها! سروده شده است: مهتري گر به كام شير در است
بهتر آن است بي خيال شوي
رو به دست آر دستمالي تا
صاحب منصب و جلال شوي...!

خداوند، روح همة رفتگان و اسيران خاك را شاد و قرين آمرزش و رحمت واسعة خود فرمايد. به ويژه خادمان و نغمه سرايان با صفاي اهل بيت (ع) كه در سال گذشته به ديدار دوست بار بستند: حاج مرشد اكبر، حاج رضا فرشچي، حاج عزيزالله مباركي و نيز هنرمندان گرانقدري چون: احمد قدكچيان، سروش خليلي، مصطفي اسكويي، پرويز ياحقي، ناصر عبداللهي، بابك بيات، عمران صلاحي، حسين كسبيان و...
اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا...

از ميان شعرهاي بهاري از شاعران هم روزگار، سه شعر را بسيار دوست مي دارم و آن ها را از بر كرده ام؛ يكي منظومة بهار غم انگيز سرودة استاد هوشنگ ابتهاج با اين مطلع:
بهار آمد گل و نسرين نياورد نسيمي بوي فروردين نياورد
پرستو آمد و از گل خبر نيست چرا گل با پرستو همسفرنيست...
ديگري، غزلي از استاد مشفق كاشاني با اين دو بيت آغازين:
بهار آمد، بهار من نيامد گل آمد، گلعذار من نيامد
چراغ لاله روشن شد به صحرا چراغ شام تار من نيامد...
و ديگري، از زنده ياد سلمان هراتي :
بهار آمد از كوه انبوه
شكفتن شد آغاز
دريغا
كه من چون زمستان سردي
به پايان رسيدم...
007407.jpg
سروش صحت
روح خواجو

اواخر بهمن سال 84 خانم عبدلي زنگ زد و گفت تا دو سه روز ديگر يك يادداشت براي شماره نوروز مجله بنويس. گفتم چشم. دو سه روز بعد زنگ زد و سراغ يادداشت را گرفت، گفتم تا دو سه روز ديگر مي نويسم. دو سه روز بعدكه زنگ زدند، يكي دو روز ديگر مهلت خواستم، يكي دو روز بعد دوباره زنگ زدند، گفتم درست است كه امسال يادداشتي براي نوروز ننوشتم اما قول مي دهم سال بعد چنان يادداشت نوروزي بنويسم كه تلافي ننوشتن امسال هم دربيايد. علت اين كه از اول نگفتم نمي توانم بنويسم و بدقولي كردم، اين بود كه دلم مي خواست اين يادداشت را بنويسم و علت اين كه آخر سر هم ننوشتم، اين بود كه اين قدر كار و بار روي سرم ريخته بود كه فرصت نوشتن اين يادداشت پيش نمي آمد. اواخر بهمن سال 85 يعني همين چند وقت پيش دوباره خانم عبدلي زنگ زد و روز از نو ... گفتم چشم تا دو سه روز ديگر يادداشت را خواهم نوشت. دو سه روز بعد، وقتي خانم عبدلي سراغ يادداشت را گرفت، قول دادم كه تا دو سه روز ديگر حتما يادداشت به دستش برسد. يادآوري كرد كه سال گذشته عينا همين قول ها را داده ام و من قول مكررم را مكرر در مكرر كردم و خلف وعده ام نيز مكرر در مكرر شد و باز ننوشتم. چند شب بعد sms ي رسيد كه مرا به روح سازندة پل هاي سي و سه پل و خواجو قسم داده بود كه زودتر اين يادداشت را بنويسم. اول كلي خنديدم ولي نيمه شب همان شب دو پيرمرد به خوابم آمدند و يقه ام را گرفتند كه چرا يادداشت نوروزي همشهري جوان را نمي نويسي و از آن شب به بعد اين دو روح، خواب و خوراك را بر من حرام كردند و لحظه اي آرامم نگذاشتند. بالاخره تسليم شدم و حالا در شرايطي كه هنوز سه قسمت از سريالي كه براي نوروز مي نويسم، باقي مانده است و گروه سازنده، معطل متن هستند و تهيه كننده ساعتي يك بار تماس مي گيرد كه متن قسمت سيزده آماده شده يا نه، من به جاي نوشتن قسمت سيزدهم سريال، نشسته ام و اين يادداشت را مي نويسم تا بلكه روح اين دو پيرمرد سمج و همين طور خانم عبدلي دست از سرم بردارند و دوباره به آرامش برسم... اما هر چه مي نويسم يادداشت نوروزي در نمي آيد. پس همين جا به خانم عبدلي قول مي دهم كه گرچه امسال هم يادداشتي براي نوروز ننوشتم اما سال بعد مطمئنا...
007464.jpg
كامران نجف زاده
اين بود زندگي

كم كم دارم به اين نتيجه مي رسم كه هيچي از زندگي نمي فهمم. صبح تا شب سر كارم. آفتاب نمي بينم. احتمالا در تمام سال گذشته فقط يك كارِ واقعا مفيد كردم كه به درد آن دنيا هم بخورد. يك شب شهادتي بود، رفتم بهزيستي. براي بچه هاي معلول. وقتي ديدم از ديدنم خوشحال شده اند، تنم مي لرزيد. فكر مي كردم كه خدايا! عجب نعمتي به من دادي، همين كه الان اين دارد مي خندد... تنم لرزيد... بغضم گرفته بود. يك ساعتي با بچه ها بودم. بعد دوباره از فردا ما دوره مي كنيم خود را و شب و روز را... هنوز را.. همين! الان در آخرين لحظه هايي كه اين مجلة شما دارد آماده مي شود برود زير چاپ، مي نويسم. خسته هم هستم. اگر يك فرصت يكي دو روزه به من مي داديد، شايد يك نقاشي هم از بهار مي كشيدم، طوري كه همة مداد رنگي هايم جايشان را خيس كنند.
ميزي براي كاركاري براي تخت
تختي براي خوابخوابي براي جان
جاني براي مرگمرگي براي سنگ
سنگي براي ياديادياد، ياد
اين بود زندگي ما!

نويسندگان و اهالي فرهنگ از ديدگاه خودشان كتاب برتر سال 85 را انتخاب مي كنند
كدام كتاب را قهرمان كرديد؟
حميد محمدي محمدي
شما اگر بخواهيد جنس خوب را از جنس بد و نامطلوب تشخيص دهيد، هيچ راهي نداريد جز اين كه به اهل فن و زبدگان آن رشته مراجعه كنيد. در وادي كتاب نيز، اگرچه مي توان با مطالعه گسترده، اثر خوب و قدرتمند را از كارهاي ضعيف و دم دستي تشخيص داد، اما نويسندگان و فعالان حوزه فرهنگ و ادب - كه بعضي از آن ها حتي در ارزيابي و داوري آثار هم، افراد شناخته شده اي هستند - در اين زمينه حق بيشتري براي اظهارنظر خواهند داشت.
دوستي مي گفت بعضي آدم ها پول مي گيرند و كتاب مي خوانند تا رسم قضاوت را درباره مجموعه كارهاي يك دوره زماني به جاي آورند. اما ما مي گوييم نويسنده حتما كتاب مي خواند، زياد مي خواند و مي تواند از ميان آثاري كه خوانده است، يكي را به مخاطبان ما معرفي كند. گروهي از مديران فرهنگي، نويسندگان، شاعران، روزنامه نگاران و پژوهشگران به سؤال آخرين شماره همشهري جوان درباره بهترين كتابي كه در سال۸۵ خوانده اند، جواب داده اند.
007380.jpg
خاطرات بزرگان را دوست دارم
متأسفانه حافظه كوتاه مدت من خيلي خوب نيست، اما آخرين كتابي كه خواندم و به نظرم كتاب خوبي بود، خاطرات آقاي مهدوي كني بود. خودم اين فرم كتاب ها را دوست دارم. به نظرم در اين دسته، كتابي كه از همه جذاب تر است، خاطرات عزت شاهي است. البته اين كتاب را من تابستان و هم زمان با رونمايي اش خواندم.
در كل احساس مي كنم در زمينه تاريخ شفاهي، كتاب هاي خوبي چاپ شده كه آشنايي قابل قبولي به جوان ها مي دهد، خصوصا كه در مورد قسمتي از تاريخ است كه آن ها تسلط زيادي بر آن قسمت ندارند. معمولا جوان ها الان به سمت كتاب هاي جديدي مي روند كه درباره عرفا نوشته شده اند. پيشنهاد من اين است كه دوستان كتاب هايي كه بخش عقلاني موضوع را پوشش مي دهند را هم پيگيري كنند. در اين زمينه كتاب فضيلت هاي فراموش شده كه درباره آقاي تربتي است را توصيه مي كنم، هر چند مقداري قديمي است و چند سال پيش چاپ شده.
007383.jpg
رمان خوب گيرم نيامد
من اول دوست دارم به اين نكته اشاره كنم كه در سال۸۵ دوست داشتم چه كتابي بخوانم و گيرم نيامد. متأسفانه امسال در زمينه رمان، چه در بخش تأليف و چه در بخش ترجمه، كتاب خوبي به دستم نرسيد.
اما كتابي كه در سال۸۵ دست گرفتم، مجموعه اي سه جلدي بود با عنوان سازمان مجاهدين خلق، پيدايي تا فرجام كه از انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي بود. كتاب، كتاب سنگيني است. ولي من خواندنش را به جوان ها توصيه مي كنم. خصوصا جلد اولش كه نگاهي دارد به تاريخ 100 سال اخير ايران. همين انتشارات كتاب ديگري دارد با عنوان ظهور و سقوط سلطنت پهلوي كه به نظرم جلد دوم آن هم بسيار خوب است. در زمينه شعر هم امسال مجموعه غزل بسيار خوبي خواندم از قربان وليئي به اسم ترنم داوودي سكوت از انتشارات نيستان. به نظرم ايشان مي تواند پديده جديد غزلسرايي ايران باشد.
007386.jpg
آشفتگي ذهني
جواد محقق، شاعر، سردبير سابق نشريات رشد معلم و رشد نوجوان، معاون بخش كتاب دفتر انتشارات كمك آموزشي و داور كتاب سال جمهوري اسلامي، يكي از همان افرادي است كه علاوه بر مطالعه شخصي، نقد و بررسي كتاب، يكي از كارهاي اصلي و وظايف حرفه اي او به حساب مي آيد. با اين حال، وقتي قرار است از بين صدها عنوان كتابي كه در سال 85 خوانده، يكي را انتخاب و به مخاطبان همشهري جوان معرفي كند، مي گويد كه به زبان آوردن نام يك كتاب، براي او سخت است.
عضو شوراي خريد كتاب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، خودش را معتاد مطالعه مي داند و مي گويد: در سال،۸۵ داور 4 جشنواره بودم و كارهاي زيادي خواندم. در دو حوزه كتاب سال جمهوري اسلامي هم، آثار فراواني ديدم، اما وقتي ذهن آدم، انباشته از عناوين و آثار متعدد باشد، انتخاب كردن آسان نخواهد بود. درست مانند كسي كه مي خواهد از بين صدها پيراهن، زيباترينش را برگزيند. به اين معنا كه شايد تمام آثار، درخور معرفي باشند، اما تراكم عنوان براي ذهن من مزاحمت ايجاد مي كند.
محقق ترجيح مي دهد اثري از سال هاي گذشته معرفي كند كه آن را امسال نيز بازخواني كرده است. فرهنگ اسلام در اروپا ، كتابي از يك نويسنده آلماني است كه دفتر نشر فرهنگ اسلامي با ترجمه عبدالرحيم گواهي آن را به بازار فرستاده است.
اين شاعر و روزنامه نگار درباره آن مي گويد: كار شگفت انگيزي است و من يك بار آن را در يكي از فرهنگسراهاي تهران كنفرانس دادم. پايان نامه دكتراي يك خانم آلماني است كه مي توان هر سال آن را چند بار مطالعه كرد.
007389.jpg
جاي خالي نازارين
فيروز زنوزي جلالي، متولد 1329 خرم آباد، نويسنده رمان مخلوق و برنده يكي از جوايز 20 سال داستان نويسي پس از انقلاب با كتاب مردي با كفش هاي قهوه اي ، داور كتاب سال جمهوري اسلامي، نمايشنامه نويس، فيلم نامه نويس و كارشناس ادبيات داستاني در نهادهاي فرهنگي، كتاب نازارين نوشته گالدوس با ترجمه كاوه ميرعباسي از انتشارات مركز را برگزيده است. او مي گويد: در كشور ما دغدغه نوشتن داستان هاي مذهبي، فراوان است، اما معمولا اين دسته از كارها چندان موفق از آب در نمي آيد. اما نازارين يك اثر مذهبي متعلق به نويسنده اسپانيايي است كه شايد بشود آن را همطراز دن كيشوت قرار داد. نازارين در جست وجوي حقيقت است و مي خواهد خودش را تطهير كند. با اين حال، گالدوس آن را در زمان معاصر تعريف مي كند و از شعار و هيجان مي گريزد. چون در آثار مذهبي، شعار دادن و اشك ريختن، نشانه هاي ضعف اثر به شمار مي رود، در حالي كه در نازارين، كنش هاي شخصيت از دل اثر مي جوشد.
زنوزي جلالي كه در گروه داوري داستان كتاب سال۸۵ نيز عضويت داشته، رمان اندكي سايه احمد بيگدلي، منتشر شده از سوي نشر خجسته را نيز به عنوان كار قابل اعتناي ايراني معرفي مي كند.
007392.jpg
شعار نمي دهم
راضيه تجار، متولد 1326 تهران، فارغ التحصيل رشته روان شناسي، نويسنده، مدرس داستان نويسي در دانشگاه صدا و سيما و داور كتاب سال جمهوري اسلامي. او همين هفتة گذشته جايزه يكصدمين سالگرد تولد پروين اعتصامي را به دليل 30 سال فعاليت مداوم و مستمر در حوزه داستان از آن خود كرد. تجار كه يكي از مؤسسان انجمن قلم ايران و عضو سابق شوراي سردبيري مجله ادبيات داستاني نيز هست، آثار مطالعه شده در سال۸۵ را بسيار زياد مي داند كه انتخاب كردن از بين آن ها قدري دشوار است. با اين حال ترجيح مي دهد كتاب اندكي سايه احمد بيگدلي را كه پيش از اين با رأي او و ساير اعضاي هيأت داوران بخش داستان به عنوان كتاب سال جمهوري اسلامي ايران در سال جاري برگزيده شد، معرفي كند.
نويسنده رمان كوچه اقاقيا درباره اين اثر مي گويد: دوست ندارم انتخاب بهترين كتاب سال 85، يك انتخاب شعاري باشد. بنابراين، آن چه واقعا از خواندنش لذت بردم و طعم و مزه اش زير زبانم ماند، همين كتاب آقاي بيگدلي است. نثر، درونمايه و ساختار محكمي دارد و با زيبايي و دلچسبي، خودش را به مخاطب تحميل مي كند.
نويسنده زن شيشه اي معتقد است كه خصلت هاي نويسنده هم در اثرش آشكار است: نويسنده را نمي شناختم و وقتي او را ديدم، با شگفتي روبه رو شدم. شخصيت او، تناسب بسيار زيادي با شخصيت هاي داستان دارد و در مجموع، اندكي سايه ، كتابي بسيار خوب، قابل دفاع و شايسته معرفي به مخاطبان داستان معاصر است كه بعد از خواندن اثر، مدت ها مزه مطالعه آن در ذهن و خاطر خواننده باقي خواهد ماند.
007395.jpg
موانع توسعه يافتگي
حتي اگر از سوابق و كارنامه فرهنگي و تحقيقاتي مرتضي حيدري چيزي ندانيد، نمي توانيد او را در مديريت يك برنامه پرطرفدار تلويزيوني به نام گفت وگوي خبري از ياد برده باشيد. همين چند وقت پيش بود كه به اتفاق همكارش در اين برنامه شبكه،۲ ميزبان محمود احمدي نژاد بود و چند ساعتي را با آقاي رئيس جمهور به بحث و كل كل گذراند. او تهيه كننده و مجري برنامه ايران 1404 نيز هست كه به بررسي راهكارها، مشكلات و موانع تحقق سند چشم انداز 20 ساله آينده ايران مي پردازد.
طبيعي است وقتي از همچين آدمي سؤال مان را مي پرسيم، انتظار نداريم از يك رمان يا يك مجموعه داستان نام ببرد. هرچند اگر اين كار را هم مي كرد، تعجب نداشت. با اين حال، او عقلانيت و آينده توسعه يافتگي ايران نوشته محمود سريع القلم، استاد دانشگاه شهيد بهشتي را برگزيد كه انتشارات مركز پژوهش هاي علمي و مطالعات استراتژيك خاورميانه آن را منتشر كرده است. حيدري مي گويد: اين كتاب، بسيار علمي، دقيق و كارشناسانه تحرير شده و راهكارهاي عملي و منطقي براي پيشبرد كشور به سمت توسعه را معرفي مي كند. در عين اين كه به بررسي دلايل توسعه نيافتگي كشورمان نيز به عنوان موانع رشد ايران مي نشيند.
007398.jpg
خوبي ترجمه
احمد دهقان، متولد 1345 كرج و كارشناس ارشد مردم شناسي، اين روزها در اتاقك آهني محل كارش در حياط دل انگيز حوزه هنري به عنوان كارشناس ادبي فعاليت مي كند. دهقان كه سال۸۴ به خاطر برخي حرف و حديث ها درباره كتاب من قاتل پسرتان هستم حسابي رنجيده بود، امسال با چند خبر خوش مثل ترجمه كتابش به انگليسي و ساخت فيلم پاداش سكوت از روي همان من قاتل پسرتان هستم توانست آن تلخي را فراموش كند.
دهقان، وقتي با تك پرسش ما روبه رو مي شود، بي درنگ پاسخ مي دهد: من از كارهاي ترجمه امسال بيشتر از كارهاي تأليفي لذت بردم و مجموعه داستان خوبي خدا با ترجمه اميرمهدي حقيقت را بسيار پسنديدم. البته در ميان تمام داستان ها كه از نويسندگان متعدد ترجمه شده، همان قصه خوبي خدا كار بهتري است، اما داستان هاي كوتاه سراسر كتاب، شايستگي برتري نسبت به كارهاي ديگر را دارند. روايت بسيار ساده اما عميقي از زندگي انسان هاست و به هيچ وجه، اسير فرم زدگي معمول در اين نوع كارها نشده است.
او ادامه مي دهد: كارهاي خوبي در سال۸۵ ترجمه شد كه به اعتقاد من، مژده دقيقي، يكي از بهترين مترجمان اين حوزه بوده و داستان هايي خارج از اغراق به مخاطب عرضه كرده است. در مجموع، اخيرا ترجمه هايي از نويسندگان ناآشناي خارجي به دست علاقه مندان مي رسد كه آثارشان در مجلات ادبي كشورهايشان براي آن دسته از مخاطبان شناخته شده است.
007401.jpg
بازگشت به آثار كلاسيك
عرفان نظرآهاري، متولد 1353 تهران، شاعر، پژوهنده، روزنامه نگار و استاد دانشگاه، اين روزها سخت در تكاپوي انتشار بازآفريني زندگي شيخ ابوالحسن خرقاني است كه دربردارنده 40 حكايت از گفته ها و روايات شيخ ابوالحسن خرقاني با نگاهي به مفهوم جوانمردي در ايران از آغاز تاكنون است.
نظرآهاري از آن دسته پژوهندگاني است كه با زبان مسجع سخن مي گويد. انتظار اين است كه در پاسخ به سؤال ما بگويد بهترين كتابي كه خوانده است، همان كتاب هستي است كه هر روز از روي كلماتش عبور مي كنيم؛ بي آن كه بخوانيم اش! اما او يكي از آثار كلاسيك ادبيات را به عنوان بهترين كتاب مطالعه شده در سال 85 قلمداد مي كند؛ مناقب العارفين كه به قلم افلاكي، حدود 100 سال پس از وفات مولانا نوشته شده و در برگيرنده حكايت هاي واقعي زندگي اين شاعر بلندآوازه است. اين شاعر و پژوهشگر ادبيات فارسي تصميم دارد با بازآفريني حكايت هايي از اين كتاب، آن را در شمار مجموعه آثار بزرگان ادب در بستر جامعه و پس از اثري درباره شيخ ابوالحسن خرقاني قرار دهد.
نظرآهاري درباره فراواني اين اثر كلاسيك مي گويد: مناقب العارفين را مؤسسه دنياي كتاب منتشر كرده و اينك در انتشارات طهوري موجود است.
007404.jpg
تراژدي كميك
شهرام شفيعي، متولد 1349 تهران، نويسنده، روزنامه نگار و دانش آموخته ادبيات فارسي است. او به عنوان ويراستار كتاب، فعاليت هايي داشته كه تعداد اين آثار به حدود 100 عنوان مي رسد. او تاكنون از 20 جشنواره جايزه دريافت كرده است و آثارش برگزيده 20 سال ادبيات داستاني شده اند و همچنين كتاب خروس سبز، درخت گلابي او، برگزيده جشنواره كتاب دفاع مقدس شده است. با اين حال، عشق خامه اي شفيعي، شايد شناخته شده ترين كتاب او باشد. اين نويسنده و عضو كارگاه قصه و رمان حوزه هنري درباره بهترين اثري كه در سال جاري مطالعه كرده، مي گويد: خاطرات پس از مرگ براس كوباس، نوشته ماشادو دِ آسيس و ترجمه عبدالله كوثري، كتاب تازه اي نيست و مرواريد آن را در سال۸۲ به چاپ رسانده است، اما من خيلي ميلي به خواندن آثار تازه به بازار آمده ندارم. بنابراين، اين كتاب را امسال خواندم و به نظرم مي رسد اين خاطرات براساس زاويه ديد يك مرده، كار نو و قابل اعتنايي باشد كه راوي، سرراست و كاملا مستقيم، سراغ موضوع رفته و با به كارگيري طنز ظريف و زيركانه، از تكنيك هاي مختلف شوخي سازي بهره برده است.
شفيعي معتقد است كه راوي اصلا در روايت خود سختگيري نمي كند و كاملا پيداست كه كدام بخش كتاب با روايت نويسنده و كدام بخش با روايت راوي اصلي، يعني براس كوباس تأليف شده است. با اين حال مي گويد: كار سهل و ممتنعي است و نويسنده، شگردهاي خودش را در لحن پيش پاافتاده اي پنهان كرده است.
اين اثر، گذشته نگري هاي يك مرده است كه به اواخر قرن 19 تعلق دارد و شفيعي، آن را يك تراژدي كميك مي خواند.

قصة پستة بسته
همه فكر مي كنند خالق قصه هاي مجيد را مي شناسند
اما هوشنگ مرادي كرماني هنوز هم نويسنده اي پيچيده و ناشناخته است
007998.jpg
عكس ها: محمدرضا شاهرخي نژاد
008001.jpg
من پيرمرد و دريا را خيلي دوست دارم. اگر يك روز بپرسند، بهترين كتاب داستاني عمرت كدام است؟ مي گويم پيرمرد و دريا
007971.jpg
مردي كه سينما مي نويسد
اگر چشمتان را ببنديد و بخواهيد ياد هر كدام از كارهاي مرادي كرماني بيفتيد، شايد قبل از اين كه ديالوگ يا جمله اي خاص به ذهنتان بيايد، تصويرها جلوي چشمتان رژه برود. اين، ويژگي كارهاي مرادي كرماني است. او سينما مي نويسد. تصويرهاي زنده بچه هاي قاليباف خانه، نور تابيده از روزن سقف، چراغ موشي سر تاقچه، كتري سياه در آتش، يا مجيد و صحنه هاي خداحافظي با موهايش در روز آغاز مدرسه، خمره و قيافه هاي بچه هاي مدرسه، يا حياط قمرخانمي مهمان مامان و توضيحات در و ديوار خانه همه از جنس تصوير زنده است. به خاطر همين، تا به حال بيشتر از 25 كار سينمايي و تلويزيوني از روي كتاب هاي او ساخته شده كه در ايران قصه هاي مجيد معروف تر از همة آن هاست. غير از آن، داستان هايي مثل خمره ، چكمه ، مرباي شيرين ، مهمان مامان و در جشنوارة همين امسال، گوشواره (از مجموعه لبخند انار) و تك درخت ها از معروف ترين داستان هاي او است.
008016.jpg
قصه هايي براي بچه هاي دنيا
خيلي از كتاب هاي مرادي كرماني به زبان هاي آلماني، انگليسي، فرانسوي، اسپانيايي، هلندي، عربي و ارمني ترجمه شده كه جوايزي را هم به دست آورده اند مثل جايزة دفتر بين المللي كتاب هاي نسل جوان (YBBI) و جايزة جهاني هانس كريستين اندرسن. در ضمن او امسال هم به عنوان نامزد جايزة آستريدليندگرن معرفي شد.
008004.jpg
شما را به خدا عكسي از من چاپ كنيد كه خنده يا لبخندي داشته باشم
تا جوان ها فكر نكنند آدم هميشه اخمويي هستم
مدام بايد به همشهري هاي كرماني ام جواب پس بدهم و آن جا همه از من دلخور هستند. اين اصفهاني شدن مجيد براي من شرمندگي درست كرد
احسان رضايي - نلي محجوب - فاطمه عبدلي

مرادي كرماني آخر مصاحبه برايمان قصة پستة بسته اي را تعريف مي كند و ماجراي خودش و شباهتش را با آن پسته مي گويد، ولي او براي هم سن و سال هاي ما خيلي بيشتر از اين حرف هاست.
بيشتر از يك نفر كه هزاران نفر را خندانده باشد. مرادي كرماني مثل پدر سرد و گرم روزگار چشيده اي مي ماند كه دست بچه هايش، يعني خواننده هاي كتاب هايش را مي گيرد و آرام آرام به آن ها زندگي كردن و زندگي ديدن ياد مي دهد. او بچه ها را هربار با يكي از دالان هاي عجيب و غريب زندگي آشنا مي كند و سعي مي كند با لحن پدرانه و شيرينش از همه چيز زندگي براي بچه ها بگويد؛ از تلخي ها و سختي ها. او آدم را ياد بنيني در زندگي زيباست مي اندازد؛ پدري كه در تاريكي و وحشت مطلق براي بچه اش قشنگ ترين قصه و بازي ممكن را سرهم مي كند تا بچة از همه جا بي خبر، زير بار اين همه تلخي تلف نشود. حالا فكر كنيد چندتا ازاين بچه هاي مرادي كرماني بزرگ شده اند، روبه روي او نشسته اند و مي خواهند با او مصاحبه كنند؛ حسي پر از احترام، شرم و ذوق از حرف زدن با كسي كه سال ها آن همه برايتان قصه گفته. او اگر به اندازة قصه هايش آرام و غمگين نباشد (اگرچه جلوي ما سعي مي كند سرحال به نظر بيايد!)، ولي قطعاً به اندازة شوخي ها و خنده هايش هم بگو و بخند نمي كند و اين كمي كار را پيچيده تر مي كند. حس مي كني با هر حرف نابه جايي، يك چيز حساس و ظريف را مي شكني و اين دقيقا ويژگي حضور او پيش ما بود. آرام و درعين حال دقيق، به سؤال هايمان گوش مي كرد و انگار هرچه در قصه هايش مي شناختي، در خود او پيدا مي شد. گاهي با يك جملة طنز غيرمنتظره و گاهي با يك جملة جدي و بي رودربايستي شگفت زده ات مي كرد، همين بالا پايين هاي شخصيت مجيد كه خيلي بيشتر از آن كه كودكانه باشد، هنرمندانه است.
از همين كتاب اخيرتان شروع كنيم، شما كه غريبه نيستيد . اتفاق نمايشگاه پارسال بود و كتاب خواندني امسال. از همين كتاب برايمان بگوييد .
من خيلي اصرار ندارم كه حالا حتما به هر نمايشگاه، كتاب بدهم يا كتابم را سر وقت نمايشگاه برسانم. آن كتاب را هم ناشر به نمايشگاه رساند و اتفاقا خود من خيلي هم مايل به اين كار نبودم و عجله اي هم نداشتم.
چرا؟ براي چي نمي خواستيد كتاب چاپ بشود؟
نه كه نمي خواستم. ولي از بابت هايي ترس داشتم و نگران بودم كه چاپش مشكلاتي را به وجود بياورد.
مثلا چه مشكلاتي؟
ببينيد، ما در جامعة خاصي زندگي مي كنيم. زندگي ما ايراني ها لايه لايه است و لايه هاي مختلفي دارد كه معمولا يك كار زندگي نامه  اي به آن لايه هاي اندروني راه پيدا نمي كند. درست مثل معماري سنتي ما كه خيلي چيزها را داخلش پنهان مي كند و مثلا ما بايد اول از يك دري وارد بشويم، برويم توي يك راهرويي، بعد از آن جا بپيچيم به چپ يا راست، توي يك اتاق بنشينيم تا آقاي خانه بيايد. و خب زندگي نامة اين جوري، زندگي نامة خوبي نيست.يك بابت ديگر اين كه در زندگي نامه نويسي رايج و معمول، عدالت در گفتن وجود ندارد. بستگي به موقعيت گذشته و روابط گذشته، همه مان مي خواهيم انتقام بگيريم و خودمان را آدم خوب و مهمي جلوه بدهيم. همه مان هم اين طوري هستيم. وقتي صحبت مي كنيم، مي افتيم به تعريف از خود و خود را بااستعداد و فهميده و مهربان نشان دادن و اين كه دورو بري ها هم آن قدر حسود و ناجوانمرد بودند كه من هر پنج انگشتم را هم عسل مي كردم مي گذاشتم دهن شان... اگر قد يك آدمي 150سانت باشد، آن آدم اگر هنرمند باشد، مي گويد من 180 سانت هستم و اگر فرد عادي باشد، مي گويد قدم 160سانت است. يعني هنرمندها 20 سانت خودشان را از مردم عادي بلند تر مي بينند.
يك جهت ديگر هم كه نمي خواستم اين كتاب چاپ بشود، موقعيت خانواده ام بود، و اين نكته كه بالاخره ما همه مي خواهيم به نوعي بگوييم كه در گذشته از موقعيت خوبي برخوردار بوده ايم. ماها خيلي به گذشته مي نازيم. مدام از گذشته مي گوييم كه من فلان بودم و ما فلان بوديم و نمي گوييم امروز چه بايد بكنيم. من از اين بابت هم يك مقدار نگراني داشتم كه شايد براي خانواده ام خوب نباشد كه اين مطالب را بنويسم. اين بود كه كتاب را كه نوشتم، به چند نفر دادم بخوانند. يكي شان همين ناشر بود كه وقتي زنگ زدم از او بپرسم كتاب چطور بوده، گفت كتاب را داده ام حروفچيني.
پس چي شد كه اجازه داديد؟
يك مَثَلي هست كه مي گويد با دست پس مي زند و با پا پيش مي كشد. من گفتم مي ترسيدم؛ نگفتم مخالف چاپ بودم كه. درست مثل اين كه شما بخواهيد توي آب دريا برويد ولي مي  ترسيد و منتظريد كسي هل تان بدهد. اتفاقا مثل اين كه كسان ديگري هم منتظر اين هل بودند و من بعد از چاپ كتاب، واكنش هاي خيلي خوبي گرفتم. الان من حداقل ده نفر آدم موفق را مي شناسم كه به فكر نوشتن افتاده اند كه زندگي نامه اي مثل همين بنويسند. هميشه هم همين طوري است. يك نفر ديوانه كه از رودخانه رد مي شود، بقيه عمق آب را مي فهمند. حالا به آب مي زنند يا نمي زنند.
. چرا اين آدم ها قبلا به فكر نيفتاده بودند؟
ببينيد، در بين خيلي از ناشران، اين تفكر هست كه زندگي نامه  فروش ندارد؛ مگر موارد خاصي كه دلايلي غير از خود متن دارد. مثلا خاطرات شعبان جعفري. اما همين ها هم فروش و استقبال شان مقطعي است. زود افت مي كند. موج است. اين است كه ناشران خيلي به آثاري كه پشت شان آدم جنجالي نباشد، بها نمي  دادند. اما الان متوجه شده اند كه اين گونه هم مي تواند فروش داشته باشد و استقبال از آن زياد شده.
اما نكته مهمي كه مي خواهم بگويم، اين كه ما الان كلاس هاي هنري زيادي در سطح كشور داريم؛ آموزشگاه سينمايي، بازيگري، داستان نويسي. همه مي خواهند با چند جلسه كلاس، هنرمند بشوند. من مي خواستم در اين كتاب، به اين دسته از جوان ها بگويم هنر زادة رنج است و تا آن سختي كشيدن نباشد، صرف علاقه مندي فايده ندارد. كوير جاي خيلي سختي است. من اما توي كتابم گفته ام كه من سخت تر از كوير هستم. و اين، يك آموزندگي براي نسل امروز دارد. بچه هاي امروز، زياد مي خواهند، زود مي خواهند و خوبش را هم مي خواهند.من افراد زيادي را مي شناسم كه بچه هايشان را تشويق كرده اند كه اين كتاب را بخوانند. مي گويند نصيحت هايي كه ما به بچه  ها مي كرديم، گوش نمي دادند، اين جا با صداقت مطرح شده و بچه  ها مي خوانند.
علت موفقيت كتاب شما همين صداقت است. همين كه خيلي چيزها را راحت گفته ايد و مطمئنا اين، خيلي كار سختي بوده است. چطوري توانستيد بين خودتان و اين خاطرات، فاصله بيندازيد و اين قدر راحت بنويسيد؟
به نكتة خيلي خوبي اشاره كرديد. اين فاصله گرفتن واقعا خيلي سخت بود. من توي كتاب هم اشاره كرده ام كه بيماري و هيجان دروني كه بيشتر خودش را به شكل افسردگي نشان مي  دهد، توي خانواده ام هست. وقت هايي كه مطلبي ناراحتم مي كند، تپش قلبم بالا مي رود، از درون متلاطم مي شوم و گوشه گير و افسرده مي شوم. توي نوشتن اين كار، اين حالت سه چهار بار سراغم آمد. پدر، مادر، خانواده، گذشته، شب هاي تنهايي و تلخ را كه مي نوشتم، خيلي ناراحت مي شدم. در حدي كه به بيمارستان رفتم. توي آن موقعيت بيماري و بيمارستان، با خودم لج كردم. گفتم مي نويسم ات.
پس حسابي اذيت شديد سر اين كار، نه؟
حسابي. نه فقط خودم، بلكه بقيه هم اذيت شدند. من خيلي به ايجاز معتقدم. 30 تا 40 صفحه را بعد از حروفچيني دوم حذف كردم و زدم. از فصل هاي توصيفي دربارة حس هاي كودكي و طبيعت زدم. مرتب من از كتاب حذف كردم. حروفچين، خانمي بود كه هيچ وقت نديدمش و فقط از او عذرخواهي كردم. يك بار پشت تلفن، عصبي و ناراحت اعتراض كرد كه اين چيزهايي را كه حذف كرديد، من دوست داشتم!
من اعتقاد دارم در ادبيات و سينما خيلي چيزها را نبايد گفت. تا آن  چه كه بايد ديده شود، ديده بشود. داستان معروفي هست. مي گويند مجسمة رودِن، دست هاي خيلي قشنگي داشته. اما مجسمه ساز مي خواسته قدرت ذهني آن آدم در چهره و صورتش بيشتر ديده بشود و براي همين خود مجسمه ساز مي زند دست هاي مجسمه را مي شكند. براي به دست آوردن، بايد فدا كرد. من هميشه و مدام دارم كارهايم را توي ذهنم مي نويسم. كار را به درون مي كشم، توي ذهنم. بارها مي نويسم و خط مي زنم. بخش هاي طنز را اضافه مي كنم. بخش هايي را كه روي ذهن سنگيني مي آورد، حذف مي كنم.
همين نكته اي كه اشاره كرديد، يعني طنز، يكي از مؤلفه هاي اصلي كارهاي شماست. يعني ما كمتر كاري از شما سراغ داريم كه طنز و لبخند نداشته باشد. جالب است كه در عين حال، بيشتر كارهايتان هم راجع به فقر و بچه هاي فقير است. چطوري اين دوتا چيز متضاد را با هم جمع مي كنيد؟
من راجع به فقر مي نويسم، چون خودم آن را تجربه كرده ام. خب من خواننده هاي كارهايم را بچه هاي خودم مي دانم. مي خواهم به اين بچه ها بگويم كه اگر شما من را دوست داريد، مثل من باشيد، با رنج ها بسازيد. اين هست كه من بيشتر، از آدم هاي فقير مي نويسم. اما من آدم ها را ذليل و خوار نمي كنم. ايدئولوژي نمي دهم. يادم هست وقتي بچه هاي قاليباف خانه را نوشتم، يك نويسندة چپي كه خب، آن روزگار بودند اين آدم ها، به من مي گفت اين نوشتة تو چه فايده اي دارد؟ بايد يك جوري بنــويسي كـه بـچـه هــاي قاليباف خانه هاي ايران قيام كنند و ما ديگر كارگر قاليبافي نداشته باشيم! اما خب، من فقط قصه ام را تعريف مي كنم. حالا هر كه خواست، برداشت خودش را از آن بكند. آن را هم طوري تعريف مي كنم كه گريه نيندازد. من هيچ چيزي ننوشته ام كه تويش يك لبخند نباشد.
به جز اين دوتا نكتة نوشتن دربارة زندگي فقرا و طنزآميز بودن داستا ن ها، فكر مي كنم يك نكتة  مشترك ديگر دربارة آثار شما همين تجربه اي است كه گفتيد. من كه كتاب شما كه غريبه نيستيد را مي خواندم، همه اش حس مي كردم كه هوشو اين كتاب چقدر شبيه مجيد قصه هاي مجيد است و حس مي كردم كه آن جا هم شما از همين خاطرات خودتان الهام گرفته ايد و داستان را نوشته ايد. خودتان چقدر هوشو و مجيد را نزديك مي بينيد؟
بله. همين طور است كه شما مي گوييد. من چيزهايي را مي نويسم كه خودم تجربه كرده ام. نزديك 40 سال است كه من مي نويسم. از سال 47 كه اولين داستانم در مجله خوشه چاپ شد تا حالا، سعي كرده ام كه از همان چيزهاي آشنا براي خودم و تجربه هاي خودم بنويسم. خانم دكتر سلاجقه كه يك كتاب نقدي دربارة كارهاي من نوشته، انتقاد كرده از اين كتاب شما كه غريبه نيستيد . گفته كه چرا من كارهاي قبلي ام را دوباره نويسي كرده ام و دوباره نويسي لازم نبوده. درست هم مي گويد. اين كتاب ، جمع بندي همة نوشته  هايم است. مثلا من يكي از اولين قصه هايم، قصه اي بوده با اسم من غزال ترسيده اي هستم . داستان دختري هست كه پدرش بيمار است، شبيه پدر من. هوشو و مجيد و بقيه نزديك به هم هستند.
اگر موافق باشيد، از همين جا برويم سراغ قصه هاي مجيد و ماجراي نوشتن اين كتاب.
اين را من خيلي جاها تعريف كرده  ام كه در سال هاي 40 و 50 براي مجله ها داستان مي نوشتم و اولين بار هم داستان مجيد را همان جا نوشتم. آن موقع وسط مجله داستان چاپ مي شد و اكثرا هم داستان هاي عاشقانه بود. خواننده ها اين داستان ها را مي پسنديدند.
اولين قصة مجيد چي بود؟
يك قصه اي بود به نام كار عشق . پسربچه اي بود كه عاشق دختربچه اي شده بود و برايش انشا مي نوشت. يك روز انشا را مي برد و مي بيند براي دختر، خواستگار آمده. اين پسر هم كه نمي تواند رقيب را ببيند، انشا را به مادر دختر نمي دهد كه با خود دختر صحبت بكند. يك سري ماجراها و موقعيت هاي طنز هست اين وسط. مثلا پسره را براي بردن طبق هاي مراسم خواستگاري به كار مي  كشند و اين ها. تا بالاخره روز بعد، انشا را مي گذارد و برمي گردد. يك صحنه اي هست اين جا كه من هنوز هم دوستش دارم. لباس دختر روي بند رخت بوده. آن لباس را پسره مي گيرد، آستين هاي لباس را روي صورتش مي گذارد و خداحافظي مي كند. اين داستان طنز كه يك نفر عاشق است و حالا رقيب عشقي پيدا كرده و خودش بايد در مجلس خواستگاري رقيبش كار هم بكند، اولين داستان مجيد بود. سال 49 اين داستان در مجله سپيد و سياه چاپ شد.
بعد چي شد كه قصه هاي مجيد ادامه پيدا كرد؟
من مدتي هم براي راديو داستان مي نوشتم. عيد 53 بود كه گفته بودند داستاني بنويسم كه مسائل نوروز در آن باشد. من ياد همان قصه افتادم. گفتم من داستانم در مورد بچه اي است كه تنها و يتيم است و موقعيت خاصي دارد، مادربزرگش نمي تواند خواسته هايش را برآورده كند، در عين حال طنز هم هست. اين داستان را مي نويسم. اول مخالفت كردند كه ما يتيم و يتيم بازي نمي خواهيم و برنامه براي عيد است و اين حرف ها. اما من سماجت كردم. داستان را نوشتم و توي اجرا هم خوب از آب درآمد. داستاني كه اول قرار بود دوازده سيزده قسمت براي عيد باشد، شد 130-120 قسمت. چهار سال و خرده اي طول كشيد و بعد از انقلاب هم ماند. خدا رحمت كند، شهيد مجيد حدادعادل كه بعد از انقلاب رئيس راديو بود، اين قصه ها را دوست داشت و اصرار داشت كه ادامه پيدا بكند.
همه دوست داشتند مجيد را با صداي او بشنوند. بعد هم علي تابش و ديگران قصه ها را خواندند. هنوز هم قديمي ها، مجيدِ راديويي را ترجيح مي دهند
قصه  هاي مجيد ، هــم به شكــل راديويي اش جذابيت و طرفدار داشته، هم در اجراي تلويزيوني و هم به شكل كتاب. امسال هم در آمار وزارت ارشاد از كتاب هاي پرفروش و پرتيراژ سال هاي اخير قصه هاي مجيد با 18 بار تجديدچاپ جزو اين ليست بود. شما خودتان فكر مي كنيد دليل اين جذابيت و محبوبيت و استقبال چي بوده؟
اين كه واقعا چرا مجيد اين همه محبوب شده را خود من هم خيلي درست نمي دانم. به قول حافظ كه مي گويد: صد نكته غير حسن ببايد كه تا كسي / مقبول طبع مردم صاحب نظر شود ، مجيد هم يك حسن هايي دارد. اما چيزهايي كه خودم فكر كرده ام و به نظرم مي رسد، اين هاست كه اولا مجيد شيريني و جذابيتي دارد كه خيلي ها را راضي مي كند. خيلي ها مي توانند با مجيد همذات پنداري بكنند و خودشان را توي آن موقعيت و آن ماجرا فرض بكنند. الان قرار شده كه يكي دو تا از قصه  هاي مجيد توي كتاب هاي درسي بيايد. ولي يك وقتي آموزش و پرورش با چاپ اين كتاب ها موافق نبود و دليلش هم همين بود كه بچه ها با مجيد همذات پنداري مي كنند و ممكن است از او تقليد بكنند و شيطنت بكنند. مي گفتند بارِ شيطنت مجيد، بيشتر از بارِ اخلاقي آن است. و به هر حال آن جا هم دليل، همين همذات پنداري با مجيد بود.
يك جهت ديگر موفقيت مجيد، اين است كه مجيد توي همين قصه هاي ساده يك گمشده اي را در وجود بچه ها بازسازي مي كند و آن هويت ايراني و موقعيت ايراني است كه خيلي توي اين قصه  ها وجود دارد و خيلي ها مي گويند ما خودمان در شهر مدرني داريم زندگي مي كنيم، ولي خيلي راحت مي توانيم با مجيد و آن دنياي ساده اش ارتباط برقرار كنيم و اين ارتباط را هم دوست داريم.
و بالاخره يك جهت ديگر هم شانسي بود كه مجيد آورد و شنوندة راديويي داشت، بينندة تلويزيوني داشت، در كشورهاي مختلف ترجمه شد و مردم با او آشنا شدند.
ترجمة قصه هاي مجيد توي كدام كشور بوده؟
در كشورهاي مختلفي بوده؛ در هلند، آمريكا. جالب است بدانيد در آمريكا، مجله معتبر كريكت كه داستان طبل مجيد را ترجمه كرده بود، دو سال پيش جشني براي سي امين سال انتشار مجله گرفته بود و توي آن جشن، آن داستان مجيد به عنوان best of the best انتخاب شد. يا توي هلند از قصه  هاي مجيد مسابقه كتابخواني برگزار شده. و به هر حال استقبال از ترجمة مجيد هم خوب بوده .
ما بچه هاي نسل قبل كه كارهاي شما را دهة 60 يا اوايل۷۰ خوانده ايم، دنياي خيلي نزديك تري به دنياي سادة مــجـيد داشـتيم و همــذات پــنــداري مي كرديم. بچه هاي نسل جديدتر، با اين تغييرات اجتماعي وسيع و سريع هم اين ارتباط و همذات پنداري را با مجيد برقرار مي كنند يا نه؟
پار سال از يك مدرسه راهنمايي، مدرسه مفيد، تماس گرفتند كه ما اين جا به تعداد دانش آموزان قصه هاي مجيد را خريده ايم و به بچه ها داده ايم و مسابقه كتابخواني گذاشته ايم. من را مي خواستند براي جايزه دادن به بچه ها. من رفتم و ديدم كه سؤال هاي مسابقه شان خيلي هم ريز و جزئي بوده است. مثلا اسم چندتا از داستان هاي مجيد، اسم حيوانات است؟ و عجيب بود كه اين بچه هاي نسل رايانه اي، خيلي هايشان به اين سؤالات جواب درست داده بودند. توانسته بودند با داستان ارتباط بگيرند و فكر مي كنم به خاطر همان مسأله اي بود كه گفتم. قصه هاي مجيد، خيلي ايراني است و بچه ها را به ياد هويت ايراني شان مي اندازد.
خب، برويم سراغ نسخة تلويزيوني قصه هاي مجيد و از آن جا هم برويم سراغ اقتباس هاي سينمايي. چرا مجيد توي فيلم، اصفهاني شد؟
اصفهاني شدن مجيد، قرباني مسائل تهيه شد. خود پوراحمد هم دوست داشت كه مثل قصه، مجيد كرماني باشد. اما امكانات در خود كرمان نبود يا كم بود. يكي هم اين كه فاصله تهران تا كرمان، 14 ساعت راه، خيلي زياد بود و عملا امكانش نبود كه مدام بيايند كرمان و برگردند و از همه مهم تر، مسأله بازيگرها بود كه خب خود پوراحمد اصفهاني است و مي توانست آن جا از عوامل اصفهاني استفاده بكند كه توي كرمان اين امكان نبود.اين اتفاق، يعني اصفهاني شدن مجيد، يك حسن هايي داشت و يك عيب هم داشت. حسن كار اين بود كه پروژه طولاني نشد و پوراحمد توانست خيلي راحت و سريع كار را اجرا بكند. يكي هم خود لهجة اصفهاني يا به قول معروف لهجة شيرين اصفهاني. معمولا هر لهجه اي به جز تهراني را مي گويند شيرين اما لهجة اصفهاني يك خصوصيتي دارد و آن اين كه براي مردم واقعا شيرين است. صد سال است كه بازيگران اصفهاني با اين لهجه حرف زده اند و الان در روستاهاي دل جنگل هم اين لهجه را مي شناسند و بعد از لهجة تهراني، اصفهاني پرنفوذترين لهجه است. در حالي كه لهجة كرماني كه آن هم لهجة شيريني است اين طوري نيست و نمي تواند با مخاطب اين قدر ارتباط وسيع برقرار كند. مثل فيلم خمره كه با لهجة غليظ يزدي ساخته شده و خيلي جاهايش را من هم نمي فهمم!اما آن جنبة منفي و عيب اين كار هم اين بود كه من مدام بايد به همشهري هاي كرماني ام جواب پس بدهم و آن جا همه از من دلخور هستند. هر وقت مي روم كرمان، هر كسي كه من را بشناسد، مي گويد: سلام آقاي مرادي، من يك گله اي از شما دارم! حتي يك بار هم در يكي از نشريات محلي نوشتند كه مرادي كرماني فرهنگ كرمان را به اصفهاني هاي زرنگ فروخت! به هر حال، اين اصفهاني شدن مجيد براي من پيش همشهري هاي خوبم شرمندگي درست كرد خوشحال ام و افتخار مي كنم كه كرماني ها نسبت به نوشته هاي من حساسيت دارند و آن ها را از خودشان مي دانند.
نكته جالب اين است كه شما اين قدر راحت با كارگردان ها و تغييراتي كه توي قصه هايتان مي دهند، كنار مي آييد. من كه خودم داستان مهمان مامان را قبلا خوانده بودم و داستان را دوست داشتم، از تغييرات مهرجويي راضي نبودم. اما مصاحبه هاي شما را كه مي خواندم، مي ديدم خيلي راحت با اين قضيه كنار آمده ايد. شما چطوري مي توانيد اين قدر در اين ماجرا راحت باشيد؟
شايد حرفي كه مي زنم، بگوييد از جنس خودستايي است اما من اين را اعتماد به نفس مي دانم. من هميشه فكر مي كنم كه من در پشت ويترين كتابفروشي ها حرفم را مي زنم و داستانم را تعريف مي كنم. من خوانندگاني دارم كه با اسم من كتاب را مي خرند و اين ها را خيلي هم دوست دارم و دلم نمي خواهد كار بدي تحويلشان بدهم. آن ها هم من را دوست دارند و مثل شما متعصب هم هستند. پس من ديگر نبايد نگران فيلم ها باشم.
اما غير اين، من با كارگردان هاي متعددي هم كار كرده ام، شايد 17تا كارگردان و چون خودم از 14سالگي در سينما كار كرده ام، يعني در سينما آگهي مي نوشتم و بعد هم در هنرستان رشته هنرهاي نمايشي خوانده ام و به هر حال سينما را مي شناسم، با هيچ كدام از اين كارگردان ها دعوا نكرده ام، عليه هيچ كدام چيزي نگفته ام و جواب نداده ام. چون نگاهم به آن كارگردان، نگاه به يك هنرمند است. مي گويم او دارد اثر هنري خودش را توليد مي كند. همان طور كه من موقع نوشتن از يك صحنه اي خيلي لذت مي برم، او هم ممكن است يك چيز خاصي را بيشتر دوست داشته باشد. يك چيزهايي هم است كه سينما به آن ها ديكته مي كند. من توي داستان، آزاد هستم هرچقدر مي خواهم بنويسم. ولي در سينما 90 دقيقه يا 100 دقيقه بيشتر وقت نداريم. يا چيزهايي است كه امكان اجرايي ندارد. در كتاب چيزهايي است كه در فيلم درنمي آيد. مثلا صحنه اي است در خمره كه من نوشته ام كه خمره را كه با طناب روي الاغ مي بندند، منگولة كلاه به شكم الاغ گير مي كند، الاغ قلقلكش مي آيد و مي خندد و خمره مي افتد و مي شكند. فروزش مي گفت ما هر چيزي آورديم كه الاغ را قلقلك بدهيم، الاغ نمي خنديد!
با كدام يكي از كارگردان ها راحت تر بوده ايد؟
با همه. حالا بعضي ها هستند كه فضاي ذهني شان از جنس كارهاي خود من است، مثل محمدعلي طالبي كه از نظر فكري هماهنگي داريم. بعضي ها مثل فروزش، خودشان اين قدر به داستان علاقه دارند كه واژه به واژة كتاب را فيلم كرده اند. بعضي ها هم با هم مي نشينيم و حرف مي زنيم.
اقتباس هاي سينمايي امسال از كارهايتان، تك درخت ها و گوشواره را ديده ايد؟
بله. هر دوتايشان را توي جشنواره امسال ديدم. به نظرم كارهايي هستند كه مي توانند تماشاگر را راضي كنند. ابراهيمي فر و موساييان دوستان جديد و كارگردان هايي هستند كه تلاش كردند كارشان خوب باشد و من ازشان ممنون ام.
از بين فيلم هايي كه از روي كارهاي شما اقتباس شده، خودتان كدام را بيشتر دوست داريد؟
نمي توانم جدا بكنم. همه را دوست دارم.
بالاخره با كدام بيشتر ارتباط برقرار كرد ه ايد.
يكي دو قسمت از قصه هاي مجيد، سفرنامه شيراز و ناظم حس و حال خيلي خوبي داشت. تك درخت ها هم خوب درآمده. من هميشه دوست داشتم كه يك فيلم هم با لهجة كرماني داشته باشم، كه سعيد پورصميمي اين كار را كرد.
از فيلم هاي خودتان كه بگذريم، فيلم هاي سينمايي محبوبتان كدام است؟
من دزد دوچرخه را خيلي دوست دارم. اصلا سينماي ايتاليا و فيلم هاي نئورئاليست ايتاليا را دوست دارم؛ يك فيلم سه اپيزودي هست؛ امروز، ديروز،  فردا يا فيلم پدرسالار كه تلويزيون هم چندبار نشان داده، اين ها را دوست دارم. از آمريكايي ها هم ماجراي نيمروز را.
در بين فيلم هاي ايراني چطور؟
فيلم مسافر كيارستمي، فيلم محبوب من ا ست. دونده اميرنادري و كودك و سرباز ميركريمي هم. چيزي كه برايم توي فيلم هاي ايراني اهميت دارد، ديدن آدم هاي ايراني و فضاي اصيل ايراني است.
آخرين فيلمي كه ديديد، چي بود؟
بوداي كوچك برتولوچي.از فضاي فيلم خوشم آ مد.
كتاب هاي محبوبتان كدام هستند؟
كتاب هاي محبوب در هر سني عوض مي شوند. توي اين سن كتاب هاي تلخ و تند و وحشت انگيز را نمي پسندم. از قديم هم نمي پسنديدم. اما الان بيشتر. نويسندگان محبوب من، چخوف و همينگوي هستند. اين دوتا خيلي ساده و روان و شيرين مي نويسند. به خصوص من پيرمرد و دريا را خيلي دوست دارم. اگر يك روز بپرسند، بهترين كتاب داستاني عمرت كدام است؟ مي گويم پيرمرد و دريا . سرسختي اين پيرمرد و لايه هاي دروني اين آدم، خيلي برايم دوست داشتني است. خيلي خوب نوشته شده. فكر مي كنم پيرمرد، مجيدِ آمريكايي است.
در بين نويسنده هاي داخلي، كي را مي پسنديد؟
من بيشتر با نويسنده هاي قديمي ارتباط مي گيرم. مي توانم بگويم من فضاسازي و گفـت وگــونــويســـي چــوبــك، اجتماعي نويسي آل احمد، شاعرانه نويسي و نوآوري گلستان و عاميانه نويسي جمال زاده و صداقت هدايت را مي پسندم. داستان هاي امروزي اكثرا تلخ و تند و پيچيده و بعضي ها شعارزده اند كه با روحيه من جور نيست. الان نثرها بيشتر روزنامه اي و مصنوعي شده. در قديم داستان ها خشك نبود. احساس داشت. هنوز هم كه هنوز است وقتي داش آكل را مي خواني، به مرجان تو مرا كشتي كه مي رسي، آدم تكان مي خورد. با اين كه بارها و بارها داستان را خوانده ايم.
توي كارهاي جديد، كاري نبوده كه شما را جذب بكند؟
چرا، حتما بوده. الان عطر سنبل، عطر كاج به نظرم مي رسد كه نثر شيريني داشت. با اين كه نويسنده اش ساكن ايران نيست، ولي فضا، فضاي ايراني بود. مي شد با آن ارتباط گرفت.
كتاب هايي را كه در جايزه كتاب امسال رقيب كتاب خودتان بودند، يعني اندكي سايه و شطرنج با ماشين قيامت را خوانده ايد؟
اندكي سايه را گرفته ام ولي هنوز نخوانده ام.
اهل ادبيات آمريكاي لاتين هستيد؟
بورخس را خيلي مي پسندم. آن ها توانسته اند فضاهاي بومي، قصه ها و افسانه ها و باورهاي بومي شان را دستماية ادبيات بكنند. كاري كه ما خيلي موفق نبوده ايم.
شما هم در شما كه غريبه نيستيد سعي كرد ه ايد اين كار را بكنيد و خيلي از آداب و رسوم و باورهاي محل تولدتان را توي دل داستان گفته ايد.
من هم با احتياط رفته ام جلو. خيلي از آن ها را از توي داستان حذف كردم و فقط تكه هايي را كه در بافت داستان توانستم نگه بدارم، گذاشتم بماند. مثلا خيلي از داستان هاي عمو اِبرام كه توي باغ موقع آبياري، آل ديده و اين ها را حذف كردم.
شما كه غريبه نيستيد ، زندگي نامة شما تا نوزده سالگي است. بقيه اش را نمي خواهيد بنويسيد؟
نه، نمي خواهم بنويسم. آدم هايي كه توي آن كتاب بودند، آدم هاي روستايي هستند كه بيشترشان از دنيا رفته اند. ولي از 19سالگي به بعد، آدم هايي هستند كه با آن ها سر و كار دارم و زندگي مي كنم. البته در اين قسمت از زندگي ام هم چيزهاي نابي دارم كه مي  تواند خميرمايه داستان بشود، موقعيت ها، خانه ها، همسايه ها، تنهايي ها، گرسنگي ها و چيزهاي ديگر. بعضي هايش را هم قبلا توي بعضي داستان هاي كوتاه آورده ام، مثل مهمان مامان كه تجربة زندگي خودم در خانه اي شبيه به همان بود. ولي به هر حال،  نوشتن يك داستان بلند از همة موقعيت ها و آدم ها، كار سختي است.
فعلا كتاب جديدي در دست چاپ نداريد؟
چرا. يك مجموعه داستان هست كه قبل از شما كه غريبه نيستيد نوشته بودم، ولي منتشر نكرده بودم. ولي حالا كه ديدم تعداد كتاب هايم شده سيزده تا، گفتم بگذار از نحسي سيزده دربياييم.
اسمش هم پلوخورش است.
پس نمايشگاه كتاب،  پلوخورش مي خوريم!
بله. اسم كتاب خيلي مهم است. من هميشه اسم هايي انتخاب مي كنم كه بشود با آن ها همچين بازي هايي كرد. يك بار همين اواخر من سوار تاكسي شده بودم،  راننده تاكسي مي گفت: آقاي مرادي كرماني!  ما كه غريبه نيستيم، كتاب بامزه اي بود!
حالا كه بحث اسم شد، چرا عنوان انگليسي كه پشت جلد شما كه غريبه نيستيد آمده، با ترجمه عنوان فارسي متفاوت است؟
پشـت جـلد شمـا كه غـريـبه نـيسـتيـد آمـده
believe it or not . در مورد اين من با دوستانم گلي امامي و مرحوم كريم امامي مشورت كردم. گفتند اين عبارت شما كه غريبه نيستيد كه ما معمولا اول تعريف كردن يك ماجراي شخصي و خصوصي به كار مي بريم، در خارج مصطلح نيست و آن ها از اين عبارت استفاده نمي كنند. مي گويند مي خواي باور كني يا نه و بعد ماجرا را تعريف مي كنند. اين ترجمه و عنوان انگليسي را مديون گلي امامي هستم.
اهل فوتبال نيستيد؟
نه، اصلا. البته حالا گاهي بچه ها كه فوتبال مي بينند، كنارشان مي نشينم. ولي خودم دوست ندارم. البته در اين مجموعه داستان جديدم، يك داستان با موضوع فوتبال، يعني حاشيه فوتبال هست. قبلا هم در قصه هاي مجيد داستان توپ را داشتم. فردوسي پور هم دوست و همشهري من است، برنامه نود را به خاطر او و علاقه شديد پسرم تماشا مي كنم و كم كم دارم علاقه مند مي شوم. مي خواهيد اسم چند تا بازيكن فوتبال را بگويم؟ علي دايي، زيدان، ناصر حجازي كه در دوره دانشجويي با خودش و همسرش خانم شفيعي همكلاس بوديم. علي پروين را هم از بس اسمش را توي روزنامه ها خوانده ام مي شناسم.
بهترين دوستتان كي هست؟
دوست چنداني ندارم. آدم تنها و تلخي هستم. در وزارت بهداشت كه كار مي كردم، همه مي گفتند چطور اين آدم اخمو و گيج، داستا ن هاي شاد مي نويسد. آن افسردگي خانوادگي در ته ته ذهنم مانده. بهترين كسي كه مي توانم با او در دل كنم، كاغذِ سفيد است.
و حرف آخر؟
دوستي دارم كه انيميشن ساز است. چند تا قصه به او پيشنهاد كرده ام كه بسازد. يكي اش ماجراي يك پسته است كه اول با بقيه پسته ها مي برندش جايي كه پسته ها را باز مي كنند و خندان مي شوند. اين پسته اما دهانش را باز نمي كند و اخمو باقي مي ماند. هر كاري مي كنند، با سنگ مي زنند رويش،  زير دندان فشارش مي دهند، خندان نمي شود. تا اين كه بچه اي مي آيدآن را با دندانش بشكند، نمي تواند و لبش زخمي مي شود. پسر عصباني مي شود و پسته را پرت مي  كند روي زمين. اين پستة اخمالو، توي خاك ريشه مي كند و درختي مي شود و هزاران پستة خندان روي آن درخت به وجود مي آيد. فكر مي كنم اين، قصة خود من است. آدم تلخي كه هزاران نفر را خندانده و خوشحال كرده است.حالا اين را من گفتم، ولي شما را به خدا عكسي از من چاپ كنيد كه خنده يا لبخندي داشته باشم تا جوان ها فكر نكنند آدم هميشه اخمويي هستم. به قول چارلي چاپلين هر چهره اي با لبخند زيباتر است . بگذاريد جوان ها مقداري از زيبايي مرا هم ببينند!

رفته ايم سراغ مهدي باقربيگي، همان مجيد تلويزيون
مجيدي و مجيدي و مجيدي!
007887.jpg
محمد بهمن زياري
سيد مرتضي آويني جايي نوشته بود كه اي كاش مي شد تنها، اين مجموعه را ببيند تا در آن خلوت، گريه اش را كسي نبيند، به خاطر بي پيرايگي همه چيزش؛ آدم ها، مكان ها و لحن فيلم و لهجة آدم هايش و بيشتر از همه بي پيرايگي پسربچة تخسي كه شيرين زبان بود به شيريني گزهاي زادگاهش . او حالا چند سال است عيالوار شده است، همان پسر معنوي هوشنگ مرادي كرماني.
به نظر خودت از كجا شروع كنيم؟
فكر كنم براي همان قصه هاي مجيد و خاطره هايش آمده ايد و احتمالا دوست داريد بدانيد مثلا باقربيگي بعد از اين سال ها كجاست و چي كار مي كند و...
زدي توي خال، از آن موقع چندسال مي گذرد؟
فكر كنم 15 سال.
هنوز با پوراحمد در ارتباط هستي؟
ارتباط كاري نه! اما هر از گاهي زنگي مي زنم و احوال پرسي مي كنم. به هر حال ايشان سرشان شلوغ است. به بي بي هم سر مي زنم.
حالا كه به گذشته نگاه مي كني، فكر نمي كني آن روزها يا بعدش اشتباه هم كرده اي؟
چون توي خانوادة ما كسي چنين تجربه اي نداشت و من هم يك بچه محصل بودم، فكر مي كنم نبايد هر دعوتي يا مصاحبه اي يا برنامه اي را مي پذيرفتم. چون خيلي اطلاعي نداشتم، فكر مي كردم اگر نه بگويم زشت است يا مردم ناراحت مي شوند و بايد حتما قبول كنم. بعد از مدتي فهميدم اين محبوبيت را به راحتي به دست نياورده ام كه راحت از دست بدهم. براي همين مدتي كنار كشيدم.
آن روزها پوراحمد مي گفت شايد مجيد مردي بشود و من بخواهم از آن مرد در فيلم هايم استفاده كنم. هنوز موقعش نشده يا تو نخواستي؟
راستش من كه نخواستم، چون آقاي پوراحمد كارش را خوب بلد است. مطمئنم هر وقت بداند كه من به دردش مي خورم، خبرم مي كند. اتفاقا چند وقت پيش قرار بود يك سريال كار كنند و بنا بود من هم باشم، اما شرايطش جور نشد. به هر حال، تو كارهاي سينمايي هم اگر نقشي برايم بود، حتما خبرم مي كردند.
راستي با آقاي مرادي كرماني ارتباط داري؟
هر وقت بيايند اصفهان، مي روم مي بينمشان و هر دو خيلي خوشحال مي شويم، چون هميشه به من مي گويند تو پسر معنوي من هستي!
از ماجراي آشنايي  ات با آقاي پوراحمد و اصلاً چگونگي انتخاب شدنتان بگو.
دوم راهنمايي بودم كه در كلاس زده شد و مدير مدرسه سه چهار نفر از بچه هاي كلاس را صدا زد بيرون. من هم جزء آن ها بودم. من هم از همه جا بي خبر، گفتم ما كه شيطاني يا كاري نكرديم. جريان چي هست؟ تا اين كه وقتي وارد دفتر مدرسه شدم، دو نفر مرد قدبلند نشسته بودند. مدير گفت اين آقايان آمده اند براي تهيه يك سريال تلويزيوني هنرپيشه انتخاب كنند، بعدش كمي با هم صحبت كرديم و قرار شد برويم منزل آقاي پوراحمد و تست ويديويي بدهيم. جالب است بگويم كه من قرار را اشتباه فهميده بودم و يك روز دير رفتم خانه آقاي پوراحمد. وقتي در زدم و ايشان آمدند گفتند دير آمده اي و ديگر همه چيز تمام شده! من هم گفتم خب، باشد. ولي آقاي پوراحمد گفتند صبر كنم تا فيلم بردار بيايد و تست بدهم. خلاصه تست ويديويي گرفته شد و بعد چند روز به من خبر دادند قبول شده ام. خيلي خوشحال شدم. البته كلي هم نذر و نياز كرده بودم!
مثلاً چي؟
كه اگر قبول شدم، نمازم را مرتب بخوانم و ترك نكنم.
برخورد خانواده و مردم پس از پخش اولين قسمت سريال چه بود؟
زمان پخش سريال، اول دبيرستان بودم. شنبه اي بود كه مي خواستم بروم مدرسه، خيلي سخت بود. از بعضي لحاظ خوب بود و از بعضي لحاظ خسته كننده و ناراحت كننده بود. خانواده و آشنايان هم باورشان نمي شد كه سريال به اين خوبي درآمده باشد و من به اين خوبي از پس نقشم برآمده باشم.
درمورد سكانس آخر فيلم شرم صحبت كن، آن جايي كه عصباني شده اي ساختگي بود؟
اين سكانس آخر كه من عصباني مي شدم و برمي گشتم به آقاي پوراحمد و عوامل، ساختگي بود! خود آقاي پوراحمد آن را به فيلم نامه اضافه كردند و ديالوگ هاي آن را نوشت و من هم بازي كردم. فكر كنم هدف آقاي پوراحمد اين بود كه مردم و مخصوصاً جوان هاي علاقمند به اين كار با پشت صحنه، سختي كار، دردسرها و... آشنا شوند و بدانند كه كار آساني نيست.
بعد از پخش آن قسمت تا الان كه 15 سالي گذشته، بيشترين سؤالي كه از من مي شود همين است كه آن قسمت واقعي بود؟ بعضي ها هم مي گويند حيف شما بود كه ادامه نداديد بازيگري را و اگر تو قسمت شرم با آقاي پوراحمد دعوا نمي كردي، الان بازهم با هم كار مي كرديد.
بعد از اين سال ها چه چيزي از قصه هاي مجيد برايت مانده است؟
تنها چيزي كه برايم مانده اين است كه هنوز كه هنوز است، مردم كه من را توي خيابان مي بينند، خوشحال مي شوند. اين بزرگ ترين خوشحالي براي من است. واقعاً خدا خيلي من را دوست داشته!

سعيد راد كه سومين كارت هواداري پرسپوليس را دارد
يك جوري سمبل تماشاگران قرمز به حساب مي آيد
پروين عاشق فيلم هاي من بود!
007938.jpg
عكس: رضا جلالي
007941.jpg
براي فيلم آقاي نادري رفتيم نيويورك، روزي چند ساعت تمرين بوكس مي كردم. حتي از راكي هم قوي تر شده بودم. مي رفتم سالن، مي ديدم آل پاچينو و رابرت ردفورد هم توي سالن تمرين مي كنند
007944.jpg
من زيداني ام. من جنگنده ام. توي آن صحنه بايد مي زد دماغ و صورت يارو را
مي آورد پايين
مهدي اميرپور - احسان رضايي
شايد سعيد راد نسبت به بيست سال پيش، كم كارتر شده و كمتر مي توان او را روي پردة سينما ديد. اما تماشاچي هايي كه براي تماشاي فوتبال به استاديوم مي روند، سر تمام مسابقات پرسپوليس مي توانند او را ببينند كه توي جايگاه ويژه، به عشق پرسپوليس بالا و پايين مي پرد و فرياد مي زند. ديگر ماجراي پرسپوليسي بودن او لو رفته. راد سومين هوادار رسمي باشگاه پرسپوليس، توي هر جشني كه براي پرسپوليسي ها مي گيرند، به عنوان سمبل تماشاگران دعوت مي شود. البته خودش هم يك ورزشكار حرفه اي است. او در زندگي اش از فوتبال گرفته تا بيليارد و بولينگ و بوكس كار كرده و مسلما حرف هايي دارد كه خواندن آن، حسابي هيجان انگيز است.
الان يك جوري سمبل تماشاگران پرسپوليس به حساب مي آييد. توي هر مسابقة تيم، آدم وقتي جايگاه را نگاه كند، سعيد راد را مي بيند. يادتان مي آيد چطور پرسپوليسي شديد؟
من قهرمان بولينگ ايران بودم. توي بولينگ عبده تمرين مي كردم. حتي سال 48 عضو تيم ملي بولينگ ايران بودم. ما توي بولينگ عبده تمرين مي كرديم كه از سال 47 راه افتاده بود. آن روزها بازيكنان پرسپوليس، همه از شاهين كوچ كرده بودند به پيكان. مرحوم عبده هم پيكان خريد و اسم پرسپوليس را روي آن گذاشت. بالاخره ما هم فوتبال را دوست داشتيم و پرسپوليسي شديم. سومين كارت هواداري پرسپوليس در آن زمان براي من صادر شده.
سال 48 كه هنوز شما بازيگر سينما نشده بوديد؟
نه، كسي من را نمي شناخت. اگر هم مي شناخت، به خاطر اين بود كه توي مسابقات بولينگ بيروت، من بولينگ باز آمريكايي را برده بودم.
پيش از راه افتادن پرسپوليس، از فوتبال خوشتان مي آمد؟
توي دبيرستان، عشق ما فوتبال بود. با احمد نجفي، صبح تا شب فوتبال بازي مي كرديم.
همين احمد نجفي كه مجري صندلي داغ است؟
آره، الان آرتيست شده. فقط از آرتيستي خنده اش را ياد گرفته. بچة باسوادي بود. دوره ما يكي از بهترين انگليسي دان هاي ايران بود. البته اخلاق  بدي هم داشت. همه اش لاف مي زد كه خرمشهر مال ماست. حالا چند سال بعدش فهميديم كه انگار راست راستي صاحب خرمشهر بودند. به هرحال با احمد نجفي توي دبيرستان انديشه كه مال ايتاليايي ها بود، صبح تا شب فوتبال مي زديم.
با اين حساب، شما را بايد ورزشكار هم به حساب آورد. هم فوتبال بازي كرده ايد، هم عضو تيم ملي بولينگ بوديد و هم بيليارد بازي مي كرديد.
نه، من اصلا بلد نيستم بيليارد بازي كنم. بيليارد را فقط براي بازي تو فيلم ها يادم داده بودند. چندوقت پيش كه با هوشنگ گلمكاني و رسول صدرعاملي رفته بوديم كيش، بند كرده بودند كه سعيد برويم بيليارد. من هم قسم و آيه كه بيليارد بلد نيستم. گلمكاني باور نمي كرد. مي گفت يك عمر باور كردم كه توي تنگنا واقعا بيليارد بازي مي كردي.
با كدام بازيكنان تيم آن زمان پرسپوليس رفيق بوديد؟
صميمي ترين دوست هايم علي پروين و محمود خوردبين و صفر ايرانپاك و اسماعيل حاج رحيمي پور بودند. البته اين مال زماني بود كه به پرسپوليس آمده بودند. وقتي اين بچه ها با حسين كلاني توي شاهين بودند، خودم تماشاچي شان بودم.
چيزي از آن رفاقت ها يادتان مي آيد؟
اولين دوره كه تيم به جام جهاني رفت و علي پروين كاپيتان بود، در بازگشت تيم از آرژانتين، مجله دنياي ورزش با پروين مصاحبه كرده بود. توي يك سؤال از پروين پرسيده بودند: شخصيت مورد علاقه ات؟ پروين هم جواب داده بود سعيد راد. باور نمي كنيد، رفتم صدتا از آن مجله خريدم. كيف كرده بودم كه پروين اين جوري از من تعريف كرده.
استاديوم هم مي رفتيد؟
اصلا پيش از اين كه پرسپوليس راه بيفتد، ما خانوادگي شاهيني بوديم و براي تمام مسابقات تيم ملي مي رفتيم امجديه.
آن سال ها بليت امجديه چقدر بود؟
پشت دروازه دوتومان، روبه روي جايگاه سه تومان. VIP هم پنج تومان مي فروختند. قدر يك بليت سينما بود. آن موقع بليت سينما هم همين دو سه تومان بود. الان هم بعد از سي سال، بليت استاديوم و بليت سينما باهم سربه سر هستند.
تماشاچي ها چطور؟ تماشاچي ها فرقي با سي سال پيش كرده اند؟
تماشاچي آن سال ها مثل فوتباليست اش بود. حرمت ها و غيرت ها يك جور ديگري بود. هنوز نفهميده ام چطور آدم ها اين قدر با سي سال پيش فرق كرده اند. يك تحليل سياسي اجتماعي مي خواهد. كار من نيست كه بفهمم چرا اين قدر عوض شده اند. بيست سالي هم ايران نبودم. شايد براي همين، اين قدر برايم عجيب است. الان تماشاچي فوتبال، كاملا عصبي است. ديگر نمي بينيم كه تماشاچي ها توي استاديوم به آرامش برسند. يكي از انتقاداتي كه من به عادل فردوسي پور دارم، اين است كه تو بيا آن آرامش و شادي را به فوتبال برگردان. كاري نكن كه تماشاچي ها بازي به بازي عصبي تر باشند.
البته سي سال پيش هم تماشاگران فحش مي دادند. شير سماور مال آن دوره است.
آره، ولي جو استاديوم ها اين جور نبود.
پس از اين كه توي سينما بازي كرديد هم به استاديوم مي رفتيد؟
بعد از اين كه تنگنا، صادق كُرده، خداحافظ رفيق و خروس و ملخ را بازي كردم، ديگر همه من را مي شناختند. براي همين، وقتي سر بازي هاي پرسپوليس مي رفتم استاديوم، همة تماشاچي ها ذوق مي كردند. يك طرف استاديوم فرياد مي زدند سعيد راد ، سمت ديگر جواب مي دادند پرسپوليس .
توي آن سال ها غير از شما بازيگر ديگري هم عشق فوتبال بود؟
نه، مگر حالا از بازيگران كسي از فوتبال سرش مي شود؟ آن سال ها هم اين جور بودند. البته حالا يك تيم هنرمندان راه افتاده تا همه پيراهنش را بپوشند و عكس بگيرند. ولي اگر برويد سر مسابقاتشان، هيچ كدام نمي توانند صدمتر بدوند.
شما مي توانيد صدمتر را بدويد؟
الان كه مي آمدم دفترتان، آسانسور خراب بود. شش طبقه را با پله آمدم بالا. كسي از شما صداي نفس نفس زدن من را شنيد؟ من هر روز مي روم كوه. زماني كه براي فيلم آقاي نادري رفتيم نيويورك، روزي چند ساعت تمرين بوكس مي كردم. حتي از راكي هم قوي تر شده بودم. هر روز كه مي رفتم سالن، مي ديدم آل پاچينو و رابرت ردفورد توي سالن تمرين مي كنند. من سال 1972 رفتم فستيوال مسكو. آن سال تازه داشتند استاديوم المپيك مسكو را آماده مي كردند. با عباس كيارستمي و شهره آغداشلو رفته بوديم. ساعت 6 صبح كه از خواب بيدار مي شديم، مي ديديم كرگ داگلاس توي استاديوم مي دود. الان بازيگرهاي ما بيست و چهار پنج ساله هايشان شكم دارند.
آن سال ها كه با بازيكنان پرسپوليس رفيق بوديد، آن ها را سر فيلم هاي خودتان هم مي برديد؟
خودشان مي آمدند. حتي دوستانشان را هم مي آوردند. پروين پاي ثابت فيلم هاي من بود.
پروين از چه فيلمي خوشش آمده بود؟
صادق كُرده را خيلي دوست داشت. يادم مي آيد فيلم كه تمام شد، آمد سراغ من و گفت: خوشم اومد همه شونو كشتي! كلا پروين از فيلم هاي بزن بزن من خوشش مي آمد. طغرل و كمين را دوست داشت. عاشق صحنه هاي بزن بزن بود.
با تاجي ها هم رفاقت داشتيد؟
از بين آن ها دوست خوبم ناصرخان حجازي بود. آقاي مظلومي بود. با تنها استقلالي اي هم كه عكس گرفتم، حسن روشن بود كه رفت روي جلد مجله ها. هيچ استقلالي ديگري توي زندگي اش با من عكس ندارد.
سر دربي ها شاكي نمي شدند از اين كه پرسپوليس را تشويق مي كرديد؟
توي دربي ها من چيزي نمي فهميدم.
شما يكي از آن ده بيست هزار نفري هستيد كه توي تاريخ فوتبال ايران، بازي شش تايي تاج و پرسپوليس را توي سال 52 تماشا كرديد. آن روز توي استاديوم چه خبر بود؟
باور نمي كنيد كه حسين كلاني و همايون بهزادي با آن ها چه كار كردند.
انگار شما تمام دربي ها را توي استاديوم تماشا كرده ايد.
البته بيست سال ايران نبودم. ولي هر وقت ايران بودم و استقلال و پرسپوليس با هم بازي مي كردند، من خودم را مي رساندم استاديوم.
سر فيلم دوئل كه براي فيلمبرداري رفته بوديم بندر ماهشهر، كاري كردم كه آقاي درويش دو روز فيلم برداري را تعطيل كرد تا من برگردم تهران و بازي را از توي استاديوم تماشا كنم. اصلا تا سال 57 تمام بازي هاي پرسپوليس را مي رفتم استاديوم قرارداد هر فيلمي را كه مي بستم،تويش قيد مي كردم كه پنج شنبه و جمعه فيلم برداري تعطيل است.
فرقي نمي كرد پرسپوليس توي آزادي بازي داشته باشد يا توي شهرستان ها. هر شهري مي رفتند،  همراه تيم مي رفتم.
كدام دربي به شما چسبيد؟
همان بازي شش تايي ها. لامسب مثل پك اول سيگار بود. بعد از آن بازي، ديگر شكست دادن تاج لذت زيادي نداشت. آن
۶ تا گل، ظرفيت همه را بالا برد. اتفاقاً توي آن بازي، همه توقع داشتند كه تاج بازي را ببرد. تاج وضعيت بهتري داشت.
توي آن دوره نشريه ورزشي هم مي خوانديد؟
من اطلاعاتي بودم. آن دوره فقط كيهان ورزشي و دنياي ورزش چاپ مي شدند، ولي من فقط دنياي ورزش مي خريدم. نه اين كه كيهان ورزشي نخوانم، ولي طرفدار دنياي ورزش بودم.
پيش از آن بازي شش تايي، با كسي كري داشتيد؟
نه، نجابت تماشاچي ها زياد بود. اما حالا ديگر ورق برگشته. اگر پرسپوليس ببازد،  بايد موبايلم را خاموش كنم، آن قدر كه زنگ مي زنند و كري مي خوانند.
هنوز با كدام يك از آن بازيكنان قديمي رفاقت تان را حفظ كرديد؟
محمود خوردبين. علي آقا را هم آخرين بار شب بازي استقلال - پرسپوليس توي اردوي پرسپوليس ديدم. رفته بودم هتل. فكر كنم آخرين باري بود كه توي دربي روي نيمكت پرسپوليس نشست. عباس كارگر جم، رضا و بيوك وطنخواه و چند نفر ديگر هم هستند كه با هم مي پلكيم.
چه حرف هايي مي زنيد با هم؟
همه اش يادش به خير است. من يك بار با رضا وطنخواه رفتم استاديوم. فكر كنم بازي با سايپا بود كه تيم مساوي كرد. آقا اين رضا هي غر زد! پس از مدت ها ديدم كه يكي با احساس، بازي پرسپوليس را تماشا مي كند. الان من مطمئن هستم كه اگر پرسپوليس يك بازي را ببازد، علي پروين تا صبح بيدار مي ماند.
شما هم ورزشگاه مي رويد غر مي زنيد؟ سروصدا مي كنيد؟
مگر نديديد افشين پيرواني درباره من چي گفته بود؟ سر يك بازي از بلندگوي ورزشگاه داشتند بازيكنان پرسپوليس را اسم مي بردند. من عادت دارم براي تك تك شان بلند مي شوم و دست مي زنم. بعد از بازي، افشين گفته بود كه نمي دانم اين سعيد راد كي مي خواهد آرام بنشيند روي سكو.
از تيم امسال راضي هستيد؟
آره تيم خيلي خوب بازي مي كند. فقط مي دانيد، بدشانسي مي آوردند كه توي هر بازي، هفت هشت تا مهره كليدي نيستند. يك سري مصدوم اند، چند نفر محروم.
از دنيزلي خوشتان مي آيد؟
آره. دنيزلي مربي اي است كه خود پروين هم قبولش دارد. من اين حرف را از خود پروين شنيدم. علي آقا توي اين چيزها خيلي آدم باانصافي است. ببينيد، پاس پارسال با همين دنيزلي بايد قهرمان ليگ مي شد. حالا چند تا بدشانسي هم آوردند و نتوانستند، ولي اين دليل نمي شود كه ارزش كار دنيزلي را قبول نكنيم.
از كدام مربيان ديگر خوشتان مي آيد؟
از قلعه نويي هم خوشم مي آيد. استيل امير وقتي كنار زمين مي ايستد، كاملا حرفه اي است. پروين هم كه عالي است. نمي گويم ديگران بد هستند. اين سليقه من است.
توي اين بيست سالي هم كه از ايران دور بوديد، فوتبال را دنبال مي كرديد؟
سر بازي ايران - استراليا كانادا بودم. توي يك كلوپ جمع شديم. بالاي هزار نفر بوديم. وقتي ايران گل دوم را زد، شهر را ريختيم به هم. كاري كرديم كه پليس هاي كانادايي هم طرفدار ايران شده بودند.
انگار سال 1998 بازي هاي ايران توي
جام جهاني را از ورزشگاه ديديد؟
جام 2006 هم رفتم آلمان. البته از اين مسافرت هاي خانوادگي بود. تا مي آمدند حاضر شوند، نيمه اول مسابقه تمام شده بود. خيلي دوست داشتم تنهايي بروم آلمان و شب و روز توي خيابان ها بخوابم.
از بازي هاي ايران توي جام جهاني راضي بوديد؟
من راضي بودم. البته بودند كساني هم كه احساس مي كردند با اين تيم مي شود به نيمه نهايي رسيد. از دو سه ماه پيش از مسابقات،  انتظار را به مردم تزريق كردند. شوخي شان گرفته بود. فكر مي كردند اين تيم مي تواند مكزيك و پرتغال را ببرد. اصلا فوتبال ايران، كجاي تاريخ خودش توانسته اين دوتا تيم را ببرد كه ما توي جام جهاني انتظارش را داشتيم؟
غير از مسابقات ايران، رفتيد بازي ديگري هم ببينيد؟
فينال، بليت مسابقه را يكي به ما داد، ما هم رفتيم. نمي دانيد چه فوتبالي بود! اين ايتاليايي ها شاهكار كردند.
شما ايتاليايي هستيد؟
ايتاليايي ام. البته اول برزيل، بعد ايتاليا.
آن صحنه اي كه زيدان با كله كوبيد توي صورت ماتراتزي، حواستان به زمين بود!
من توي استاديوم وقتي فوتبال مي بينم، نگاهم را از روي زمين برنمي دارم. آن جا هم همين طور بود. واقعا يك شوي جهاني بود.
حالا طرفدار زيدان بوديد يا ماتراتزي؟
من زيداني ام. من جنگنده ام. توي آن صحنه بايد مي زد دماغ و صورت يارو را مي آورد پايين. آن جا يك اتفاقاتي افتاد كه ديگر خون به مغز زيدان نرسيد. آن جا زيدان باخت بازي را. خودش را نتوانست كنترل كند.
بين فوتباليست هاي ديگر دنيا از چه كسي خوشتان مي آيد؟
رونالدو. كلا آدم هاي اكتيو و مدعي را دوست دارم. آدم بايد صبور باشد.
الان توي فوتبال ايران از كدام فوتباليست خوشتان مي آيد؟
پروين، اگر الان هم بيايد توي زمين، از همه اين ها بهتر بازي مي كند.

اگر قرار است بخنديم به من هم بخند!
محسن نامجو مي گويد موسيقي اش تلفيقي است، با اين ويژگي كه نمي خواهد خودش را زياد جدي بگيرد بنابراين طنز وجه مشخصه كارهايش است
007995.jpg
عكس ها : محمدرضا شاهرخي نژاد
دوست داشتم قشر روشنفكري كه موسيقي ايراني را گوش نمي دادند، اين نوع موسيقي را گوش بدهند و دوست داشته باشند
007878.jpg
محسن نامجو در فيلم چند كيلو خرما براي مراسم تدفين بازي كرده است. او در اين فيلم سامان سالور نقش پستچي دارد. اين هم پوستر فيلم است
007992.jpg
نمي توانم اين واقعيت را كتمان كنم كه به موسيقي ايراني خيلي وابسته ام ولي اين شيطنت را نمي توانم ازش دست بردارم؛ يعني هرطور كه بتوانم با اين موسيقي، شوخي و شيطنت مي كنم
وقتي كسي مثل شهرام ناظري، سراغ مولوي مي رود با يك آواز كشدار، ريتم را از شعر مي گيرد و همه اش استفاده آوازي مي كند

رضا مختاري
سه سال پيش، لابه لاي كارهاي متنوعي كه تحت عنوان مجموعه موسيقي زيرزميني دست به دست مي گشت، قطعه  بگو بگو با يك بار شنيدن، تفاوتش را با ساير قطعه ها نشان مي داد. بعدتر در فيلم مستندي كه درباره همين نوع موسيقي ساخته شد، جواني با چهره خراساني درباره خودش و حال و هواي كارهايش حرف زد. تقريبا از اوايل زمستان امسال، كم كم با رشدي تصاعدي  روي هارد يا mp3 پليرهاي خيلي ها قطعه هايي را مي شد شنيد كه ملغمه اي از آواز و موسيقي سنتي و ريتم ها و سبك هاي راك، سنتي، جاز، محلي، بلوز، خالتور و... بود و در عين حال هيچ كدام از آن ها نبود. در جشنواره فيلم فجر، آن هايي كه فيلم تهران انار ندارد را ديدند، برايشان ترانه جبر جغرافيايي و خواننده اش كه در تيتراژ پايان فيلم آمده بود،  آشنا بود. كمي قبل تر هم خبر سفر محسن نامجو و رضا عابديني به هلند، براي شركت در جشنواره هنري هات اسپات در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه ها چاپ شد. درست دو هفته تا سي و يك سالگي نامجو مانده بود كه در خانه يكي از رفقايش سراغش رفتيم. محسن نامجو كه خوشحال از مجوز گرفتن ترنج بود، كارهايي كه نشنيده بوديم را برايمان گذاشت و در حالي كه نگران سرد شدن چايي مان بود، درباره موسيقي و كارهايش حرف زد. نامجو متولد تربت جام و بزرگ شده مشهد است، كار موسيقي را از دوازده سالگي با آواز و سولفژ و نت خواني شروع كرده، استاد رديفش فريدون ناصرپور بوده،  سال۷۳ در دانشگاه هنر، رشته تئاتر قبول مي شود و يك سال بعد در دانشگاه تهران به رشته موسيقي مي رود. در دانشگاه سه تار و تار را به عنوان ساز تخصصي انتخاب كرده و هارموني، فرم و آناليز و كنترپوان را پيش استاداني چون خسرو مولا نا، آذين موحد و عليرضا مشايخي ياد مي گيرد و بعد از دو سال از دانشگاه انصراف مي دهد.
آقاي نامجو چرا از دانشگاه انصراف داديد؟
وقتي رفتم دانشگاه، مي خواستم تغييراتي توي موسيقي ايراني انجام بدهم، اما آن جا اساسا به آهنگسازي يا حتي به گروه نوازي اعتقاد نداشتند. حتي يك گروه هم توي دانشكده تشكيل نمي شد يا اجازه اش را به دانشجوها نمي دادند. معتقد بودند كه دانشجو بايد تلمذ كند و رابطه دانشجو و استاد، مريد و مرادي باشد. به خصوص داريوش طلايي و مجيد كياني روي اين نظر تاكيد داشتند. آن ها مي گفتند موسيقي ايراني، بداهه نوازي خلاقه براي خود رديف است. مي گفتند دونوازي است. گروه اصلا وجود نداشت و طبيعي بود اين با سليقه من جور درنمي آمد.
بعدش رفتيد سربازي؟
نه، يك مدتي دستيار استاد محمدرضا درويشي بودم. توي يكي دو تا فيلم، مثل تخته سياه سميرا مخملباف، نوازندگي كردم و يك تكه هايي خواندم. تازه وارد دنياي حرفه اي شده بودم. سال 79 بود كه رفتم سربازي. آن جا دوره استراحت ذهني من بود و با موسيقي راك و بلوز  آشنا شدم.
رفقاي سربازي؟ قبلا هم باهاشان آشنا بوديد؟
نه، توي خدمت آشنا شديم، يعني همشهري هام بودند. بعد از خدمت كه برگشتم، با هم بوديم. يك گروه راك تشكيل داديم به اسم گروه ماد . كنسرت داديم و كلا وارد تجربه كاري شديم.
يعني اين اتفاق توي دانشگاه نيفتاد و توي سربازي افتاد؟
دقيقا. دانشجوهاي موسيقي خيلي پرت اند و خيلي در اين مورد بي سوادند. مثلا طرف چهار تا ساز مي زند ولي تابه حال يك قطعه از اريك كلاپتون نشنيده.
جنس تجربه هاي گروهتان چه جوري بود؟
يكي از تجربه هايي كه با دوستم عبدي بهروان فر - كه گيتاريست ترنج و چند قطعه ديگر است - داشتيم، اين بود كه من سه تارم را پيك آپ به اش وصل كردم و زدم. ساعت ها با عبدي ساز مي زديم؛ او گيتار، من سه تار. بعد از سه چهار ساعت مي ديديم كه او دارد با گيتار، سبك خراساني مي زند و من با سه تار بلوز مي زنم. اين جابه جايي عملا اتفاق افتاد.كم كم به اين نتيجه رسيديم كه گام موسيقي خراساني، قوچاني يا قشقايي يا تركمني با گام بلوز عين هم هستند. كافي است از دو، رِ، مي، فا، رِ را حذف كني تا بشود بلوز. اين مقوله اي بود كه به ذهن هر كسي مي توانست برسد. اين همه دارند سه تار مي زنند ولي كسي اين را نفهميده بود.
تلفيقي بودن كارها صرفا به خاطر اين تجربه بود؟
من فكر مي كنم تلفيق، اپيدمي زمانه ما شده. يعني هر موزيسيني براي اين كه بتواند به روز باشد بايد تلفيق انجام بدهد. ولي در تلفيق نبايد فقط ابزار يا سازها تلفيق بشوند، مي شود با يك سه تار تك هم به اين نتيجه رسيد.
تجربه اي كه ما توي بحث تلفيق موسيقي آن طرفي با كلام اين طرفي داشتيم، تجربه گروه اوهام است. كار شما چه فرق هايي با كار آن گروه دارد؟
ببينيد، من براي اوهام احترام قائلم كه توانست اين تجربه را قبل از همه انجام بدهد، اما نكته اين جاست كه خواننده هاي اين گروه يا گروه هاي مشابه، تسلط كافي به موسيقي ايراني ندارند. آن ها خيلي جلوتر از زمان خودشان بودند و ايده هاي خوبي داشتند. ولي آواز ايراني را بلد نبودند و نتوانستند كار را كامل انجام بدهند. من مديون دانستن آواز ايراني هستم.
اصلا تلفيق، اسم مناسبي است براي كاري كه مي كني؟ چون مثلا گروه آكسيوم آو چويس را هم مي شود گفت كار تلفيقي مي كنند.
يك جور ايرانيزه كردن كار است. ربع پرده ها را كه اضافه كني، كار ايراني مي شود.
يعني كارهايت ايراني هستند؟
مي خواهم ايراني فرض بشوند. يك بار اتفاقي با مدير برنامه هايم، آقاي فراستي را سوار كرديم. من جلو بودم و ايشان من را نمي ديد. ايشان يك مثالي زد از يك سي دي كه تازه گل كرده و گفت اين سي دي را كه شنيدم، به بهمن قبادي گفتم اين جوان، موسيقي خراساني را آورده، راك را هم آورده، ولي وقتي مي شنوم به ايراني بودنم افتخار مي كنم؛ چرا كه موسيقي ايراني توي پرچم او هست ولي راك زير آن قرار گرفته؛ كاري كه تو برعكس اش را انجام مي دهي.
همين. سؤالي كه براي آدم پيش مي آيد، اين است كه كارهاي شما از جنس موسيقي سنتي است؟ ادامه موسيقي سنتي است؟ يا اين كه از دل موسيقي سنتي ما يكي دارد با موسيقي آن طرف ديالوگ برقرار مي كند؟
فكر مي كنم سومي باشد. من خودم دوست دارم اين طوري باشد.من اگر موسيقي سنتي و راك را برايم بگذارند، قطعا موسيقي سنتي را انتخاب مي كنم. كاري به وطن پرستي و اين حرف ها ندارم. به طور كلي سليقه من- با اين كه مارك نافلر را با تمام ياخته هايم حس مي كنم و درگيرم مي كند- كماكان موسيقي اي است كه مي تواند مو به تنم سيخ كند؛ يعني بيداد شجريان است. نمي توانم اين واقعيت را كتمان كنم كه به موسيقي ايراني خيلي وابسته ام ولي اين شيطنت را نمي توانم ازش دست بردارم؛ يعني هرطور كه بتوانم با اين موسيقي، شوخي و شيطنت مي كنم. نمي توانم موسيقي ايراني را دربست قبول كنم. موسيقي ايراني يك درياست كه ته اش پر از مرواريد است. ولي موزيسين هاي ما يا تنبل اند يا غواصان خوبي نيستند!
برخورد شما با شعر فارسي هم متفاوت است. در زمينه شعر چقدر كار كرده ايد؟
بعد از انصراف از دانشگاه، من متوجه مقوله شعر شدم. شعر زباني يا شعر تبييني كه رضا براهني بنيانگذارش بود. تحقيق كردم ديدم كه توي دهه 40 قبلا با
اسم شعر ديگر يا شعر حجم، اين تجربيات انجام شده كه در دهه هفتاد با براهني گل كرد. با چندتايي از بچه هاي دهه هفتادي هم رفيق بودم و بقيه را هم دورادور مي شناختم. آن موقع متوجه شدم كه موسيقي ايراني اساسا ارتباطش با شعر فارسي چطور است.
به چه نتيجه هايي رسيديد؟
استفاده معمول، يك طرفه است. انگار در آواز سنتي ها قرار است معني شعر نقل شود. مثلا شجريان از حيث معنايي چيزي به مفهوم غزل حافظ اضافه نمي كند، صرفا تدوين مي كند و ارائه مي دهد. در اصل كسي كه از آواز شجريان لذت مي برد، دارد از غزل حافظ و معني اش لذت مي برد.

روي برخورد موسيقي سنتي ما با شعر نو هم حتما كار كرده ايد؟
آن روزها با محمدرضا درويشي مراوده داشتم. شاگردشان هم بودم. ايشان صادقانه اعتراف كرد كه تجربه اش روي شعر زمستان اخوان ثالث موفق نبوده. يا هوشنگ كامكار هم معتقد است كه تجربه اش روي شعر سهراب سپهري در مجموعه در گلستانه ، نتوانسته خوب ارتباط برقرار كند.
فكر مي كنيد چرا تجربه هاي موفقي نبودند؟
ببينيد، من متوجه دو نوع ارتباط شدم بين موسيقي و شعر ايراني؛ يكي ارتباط معنايي يا مضموني است و يكي ارتباط فرمال. به لحاظ معنايي، بين شعر نو و موسيقي سنتي نمي تواند ارتباطي شكل بگيرد. چون معني اي كه در شعر نو، بعد از شعر نيما وجود دارد، به زندگي انسان معاصر مربوط است و گوشه كرشمه و شور نمي تواند بيانش كند. يا مفاهيمي مثل آزادي و برابري كه شاملو توي شعرش آورده را نمي شود با دستگاه نوا ارائه داد. پس بايد بياييم به ارتباط ساختاري و فرمال فكر كنيم و بين هر سه نوع شعر كلاسيك، نو و زبان شناختي با موسيقي ايراني، ارتباط فرمال برقرار كنيم. همين دغدغه باعث شد من چند قطعه بسازم.
روي چه شعرهايي كار كرديد؟
يكي روي شعر ناصر خسرو بود. ريتم هايي كه توي سبك خراساني داريم مثل ناصرخسرو و ابوحفص سغدي، خيلي انتزاعي تر و گنگ تر و عجيب تر است نسبت به ريتم هاي بعدي. روي شعر نو هم همين طور. آمديم روي شعر سهراب سپهري كه اصلا فكر نمي كرديم بشود رويش آهنگ گذاشت، يك ريتم قشقايي گذاشتيم.
همان قطعه بودا ؟
بله. بعد به اين نتيجه رسيديم كه اين رابطه ساختاري و فارغ از معني را با هر شعر نوي جديد و زبان شناختي هم مي شود برقرار كرد. ديگر انبوهي از قطعه ها ساخته شد كه اسمش را گذاشتيم قطعه هاي ريتميك يا آوايي.
بعضي مي گويند كاري كه شما داريد با شعر كلاسيك مي كنيد، يك جور هجو اين شعرهاست.
يكي، دو توضيح متفاوت مي شود به اين قضيه داد: يكي اين كه در بعضي كارها مثلا كار دل مي رود ، به اين خاطر اين طور خوانده مي شود كه كلام فارسي دارد روي گام بلوز خوانده مي شود. روي اين حساب هم خواننده سعي مي كند كه توي آن وجوه آوايي كه دارد از حنجره اش خارج مي شود، نزديك شود به برخوردي كه گام بلوز با كلام انگليسي مي كند. قصد هيچ توهيني به مضمون حافظ نيست. بحث ديگر هم اين است كه اتفاقا اين برخورد فرمي ، تأثيرپذيري زيادي مي آورد و روكردن شعر حافظ به شكل هاي ديگر است.
توي قطعه تلخي نكند شيرين ذقنم ، واقعا اين اتفاق افتاده است؟
شكلوفسكي كه يك نظريه پرداز فرماليست است مي گويد: با داشتن تجربه هاي ما توي فرماليسم، يك شاعر، چند صد سال پيش در ايران توانسته كلام را به رقص دربياورد و رستاخيزي در شعر به وجود آورده. وقتي مولوي مي گويد: اي مطرب خوش قاقا تو قي قي و من قوقو / تو دق دق و من حق حق، تو هي هي و من هوهو و يا مي گويد: چون دل جانا بنشين بنشين، چون جان بي جا بنشين بنشين / عمري گشتي همچون كشتي، اندر دريا بنشين بنشين ، هيچ شاعري تا اين حد نتوانسته ريتم را وارد كلام كند. ولي وقتي كسي مثل شهرام ناظري، سراغ مولوي مي رود با يك آواز كشدار، ريتم را از شعر مي گيرد و همه اش استفاده آوازي مي كند. اما تعبيري كه من از زبان خيلي از آدم هاي معمولي شنيدم، اين است كه مولوي را نبايد خواند، بايد عربده زد. من خيلي غزل تلخي نكند را دوست داشتم و تا كار گروه دي پارتد كه يك گروه راك دهه هفتادي است را شنيدم، ديدم دقيقا با اين شعر همخوان است. آن چيزي كه آن ها دارند با گيتار فاز مي خوانند، عينا مي خورد به بحر عروضي اي كه مولوي دارد.كلا اين كار به نظر من، جانبداري است از شعر كلاسيك، نه توهين يا برخورد يا چيزي ديگر. تقابلي هم اگر باشد با برخوردهاي معمولي است كه با اين اشعار شده، نه خود آن اشعار. اين اشعار در خيلي از جهات از اين برخوردها امروزي تر و مدرن ترند.
ولي نمي شود منكر طنز توي كارهاي شما شد. اين طنز ريشه اش كجاست؟
يكي اين كه دليل موسيقايي دارد و من نمي توانم انكارش كنم و يكي اش هم واكنش خود آدم است نسبت به وضعيت بيرون. كلا طنز يكي از شاخصه هاي زمانه ماست. ما خيلي وجوه خنده دار و طنزآميز مي بينيم توي زندگي مان. ممكن است يكي، دو ساعت توي خيابان قدم بزني و كنار يك ماكسيما يك درشكه ببيني. اين وجه تناقض، توي هيچ كشور ديگري نيست. مراد فرهادپور توي مقدمه كتاب بكت ، يك جايي مي گويد: خيلي وقت ها واژه هايي كه فرهنگستان ادب فارسي مي سازد از واژه هايي كه توي برنامه هاي طنز براي مسخره كردن اين واژه سازي ساخته مي شود، طنزآميزترند. من اين موسيقي را يك جور واكنش و حتي اداي دين مي دانم به اين وضعيت.
دليل موسيقايي اش چيست آن وقت؟
به هر حال، بخش موسيقايي اين كارها بلوز است. بلوز هم حداقل تاويل و تفسيري كه من ازش ياد گرفته ام، اين است كه يك برخورد طنزآميز و يك خنده رندانه است به دنيا. شما وقتي زندگي خيلي از اين نوازنده هاي بلوز را نگاه مي كني، مي بيني هميشه سازش و زندگي اش و كافه و كنار خيابان بودن و روي كارتن خوابيدنش با هم يكي بوده اند. اين موسيقي انگار مال دل آن قضيه است، نه يك فضاي بزرگ و يك سالن اپرا و يك محيط فرهنگي شيك.
خب، سؤال اين جاست كه اصلا موسيقي بلوز چه ربطي به فرهنگ ما دارد؟
ببينيد، گفتم برايتان به لحاظ فرمي با كمي جابه جايي، بلوز شبيه موسيقي ما مي شود. يك نكته ديگر هم اين است كه موسيقي شهري ما با موسيقي شهري آن ها خيلي فرق دارد ولي موسيقي دهات آن ها كه همان بلوز باشد، شبيه موسيقي دهات ماست.
سبك زندگي خواننده هاي محلي ما هم مثل خواننده هاي بلوز است؟
اگر بخواهيم قياس كنيم، درست مثل قياس استاد شجريان است با علي غلامرضايي آلماجوقي كه توي روستاي آلماجوق قوچان زندگي مي كند. اصلا يك زمين كشاورزي هم از خودش ندارد. يك كارگر است و دارد روي زمين كار مي كند. دست هايش كاملا پينه بسته است و آدم احساس مي كند با آن دست ها حتي يك كار معمولي هم نمي تواند انجام دهد، چه برسد به ساز زدن. ولي وقتي اين آدم مي نشيند دو تار مي زند، مي بيني كه حسين عليزاده هم به گردش نمي رسد از لحاظ سرعت. آن آدم، سازش، ور رفتنش با تاك هاي انگور و بيل زدنش روي زمين، همه و همه جزو زندگي اش هستند. حالا مقايسه كنيد با كنسرتي كه فلان استاد موسيقي توي تالار وحدت با يك بليت گران، با تماشاچي هاي شيك و كلا يك سيستم فرهنگي خيلي رسمي كه انگار با زندگي واقعي خيلي فاصله دارد، برگزار مي كند. يك جور ويترين است انگار. اين نوازنده هاي دهاتي با آن نوازنده بلوز خيلي نزديك ترند.
خود شما چي؟
طنز جزو روحيات من هست ولي زندگي خود آدم در خيلي از لحظات دست خودش نيست كه انتخاب كند، مثلا آن جور زندگي كني يا اين جور. خيلي وقت ها هم ممكن است من توي موقعيتي قرار بگيرم كه مثل آن آدم هاي شيك، مجبور بشوم لباس نو بپوشم بروم تالار وحدت، فلان كنسرت را ببينم. ممكن است در ذهنم مدل محلي را بيشتر بپسندم، اما به خاطر الزامات زندگي امروزه، آدم مجبور است انتخاب بشود. البته لزومي هم ندارد آدمي كه دارد توي يك كلانشهر زندگي مي كند، سعي كند توي زندگي اش هم حتما مثل آن آلماجوقي كه مثال زدم باشد. ولي آدم توي موسيقي و كار عملي مي تواند سليقه اش را اعمال كند.
يك نكته ديگر درباره اين طنز؛ يك جاهايي مثلا توي تحرير كم مي آوري و يا با صدايت بازي مي كني. اين چي؟ اين مسخره كردن نيست؟
ما اصلا خواننده سنتي نداريم كه دو اكتاو تحرير بزند. بعضي از تحريرهاي من از دو اكتاو هم بالا مي زند و سه اكتاو مي شود. ولي به جاي اين كه بخواهم خودي نشان بدهم و منم زدن هنري باشد، همان تحرير، آخرش به يك شكلي طنز مي شود. يعني خواننده، آخر تحرير را ول مي كند، مي رود يك جاي ديگر. به مخاطب مي گويد اگر قرار است ما بخنديم، به خود من هم بخند. خود كاري هم كه من دارم مي كنم، چندان جدي نيست. يعني خود من هم مثل همه آن چيزهايي كه دارم توي كار مسخره مي كنم، مسخره  ام. اين جور نگاه را خيلي مي پسندم كه تحرير به جاي اين كه تبديل شود به يك ملودي خيلي شيك هنري، يك جور راه نشان دادن همين طنز باشد. بگذار مخاطب بگويد كم آورد، خراب كرد، چه اشكالي دارد؟
شما آشنايي مداوم و نزديك هم با نوازنده هاي محلي داشته ايد؟
توي سربازي يك فرصت چند ماهه پيش آمد كه من و يكي از دوست هايم هر هفته جمعه ها مي رفتيم قوچان، منزل حاج قربان سليماني. توي همان سفرها سر راه رفتيم منزل آلماجوقي. خب، جلوي حاج قربان آدم هيچ وقت جرات نمي كند دست به ساز بزند. صرفا بسته به اين كه آن پيرمرد حال داشت يا نداشت، مي زد و مي خواند. آن ها رسمشان اين است كه براي مهماني كه از در خانه شان وارد مي شود، مثل اين كه چاي مي برند، تار هم مي زنند و طبعا ايشان هم لطف كرد و توي آن جلسات كه مي رفتم، ساز مي زد و من خيلي از مقام هاي خراساني را اين طوري حفظ كردم.
استقبال هلندي ها از كارتان چطور بود؟
عجيب بود. ارتباط گرفتند. البته مخاطب ها 50-50، ايراني و هلندي بودند كه برخوردها مشترك بود. خوبي كار اين بود كه توانستيم شعرها را ترجمه كنيم. بعضي وقت ها كه ترجمه انگليسي را مي خواندم، دست مي زدند، استقبال مي كردند. جالب بود.
با شعر حال مي كردند يا با آواز؟
به اين دوست هلندي ما كه آن جا برنامه را تنظيم مي كرد، گفته بودند ما نمي فهميم اين چي مي گويد، ولي احساس مي كنيم كه با شعر فارسي شيطنت كرده. جالب بود كه گرفته بودند اين موضوع را. تصميم دارم يك سري كار با مضمون انگليسي بكنم.
يعني چطوري؟
يعني آواز ايراني باشد و كلام انگليسي. خلاف تجربه اوهام؛ ملودي ايراني، كلام غربي. شعرها هم عجيب تر انتخاب شده اند، شعرهاي شاعراني مثل ادگار آلن پو و تي. اس.اليوت كه مي خواهم روي آن ها آواز ابوعطا اتود بزنم.
نوازنده خراساني وقتي مي رود آن جا، لباسش مثل ساز و آوازش محلي است. لباس محسن نامجو وقتي مي رود آن طرف، چه شكلي است؟
اتفاقا يك ايده داشتم كه شلوار جين را با لباس خراساني تلفيق بكنم. ولي خب، اين كار را نكردم. فكر مي كنم بايد يك چيزي توي اين مايه ها باشد.
توي قطعه ها اجراي دراماتيك زياد ديده مي شود. انگار خواننده دارد با صدايش بازيگري مي كند. مثلا توي قطعه حضرت علي(ع)، انگار شعر مولوي دارد نقالي مي شود يا توي قطعه اي كاش ، كاملا اجرا داريم.
كلا شايد آن دو ترمي كه تئاتر خواندم، توي شكل و ارائه كارها تأثير گذاشته. توي قطعه اي كاش ، خواننده فقط خوانندگي نمي كند و انگار دارد ديالوگ تئاتري مي گويد و اين ديگر از مقوله ارائه نت و آواز نيست.
در قطعه، واوا ليلي هم ناله و سر و صدا و حتي افكت زياد هست.
اين سر و صداها با شنيدن اين ملودي افغاني توي ذهن من بود؛ سر و صدايي كه ناخودآگاه، تصوير يك جور تيرباران و رگبار و جنگ در افغانستان است. پاساژهايي كه دادم، درست مثل جلوه هاي ويژه اي بود كه توي فيلم ها مي بينم. آن ناله ها هم براي خود من يك جور تقليد ناله هاي زن افغاني بود كه يك عزيزي را از دست داده. از طرفي ناله عاشقانه هم هست، چون واوا ليلي دارد اسم يك معشوق را صدا مي زند.
در فيلم چند كيلو خرما براي مراسم تدفين ، نقش پستچي را داشتيد؟ چطوري شد كه توي اين فيلم بازي كرديد؟
توي رودربايستي قرار گرفتم. به خاطر اين كه از يك سال قبل كه سامان سالور داشت فيلم نامه را مي نوشت، هي مي گفت من اين را دارم براي تو مي نويسم. من هم نتوانستم بگويم نه.
خوب بازي كرديد؟
حقيقت، من فرق بازي خوب و بد را همان موقع هم نمي فهميدم. الان هم نمي فهمم. آن جايي كه كات مي دادند و سامان مي آمد من را مي بوسيد، فكر مي كردم حتما خوب بازي كرده ام.
كلا پيگير فيلم و سينما هستيد؟
توي دبيرستان، سينما به اندازه موسيقي برايم مهم بود. مجله فيلم مي خواندم، پيگير بودم، فيلم مي ديدم، ولي الان در حد يك علاقه مندي است كه دوست دارم مرتب فيلم ببينم.
آقاي نامجو! مخاطب چقدر برايت مهم است؟ فقط به يك قشر خاص فكر مي كني؟
من بازتاب ها را كه ديدم، فكر مي كنم به چيزي كه مي خواستم رسيده ام. دوست داشتم قشر روشنفكري كه موسيقي ايراني را گوش نمي دادند، اين نوع موسيقي را گوش بدهند. يعني دوست داشته باشند و با موسيقي ايراني آشتي كنند كه دقيقا به همان قشر برخوردم. طرف مي گفت تا حالا شجريان گوش نداده ولي با اين كارها سه تار دشتي را گوش كرده.
شهرت چي؟ برايتان مهم است؟
كلا برايم خيلي ايده آل است كه قطعات، هر چه بيشتر بازتاب داشته باشد. مثلا خيلي از جوان ها كه بنيامين و آرش گوش مي دهند، دل مي رود را هم گوش بدهند. چند وقت پيش، يك فيلم بود توي موبايل دايي ام از يك مهماني كه جبر جغرافيايي را گذاشته بودند. خيلي خوشحال كننده بود.
پس پاپ شدن را دوست داريد؟
موسيقي اي كه من توليد مي كنم واقعا پاپ به حساب نمي آيد، مال قشر خاص است. ولي كلا موسيقي پاپ را دوست دارم؛ موسيقي اي كه باعث ايجاد شور و شعف مي شود را مي پسندم. نگاه من از دوره سربازي به بعد، تغيير پيدا كرد نسبت به موسيقي پاپ.
به خاطر آشنايي با موسيقي غربي؟
نه، فقط اين نبود. يك دوره اي يك سري كتاب خواندم توي اين مقوله از ميخائيل باختين و والتر بنيامين. اسم كتاب باختين، سوداي مكالمه، خنده و آزادي بود كه در آن خيلي به مقوله سيرك و كارناوال توجه كرده بود، بررسي تئوريك كرده بود و اين باعث شد كه اين مقوله براي من جذاب بشود. به اين نتيجه رسيدم كه ما اگر موسيقي پاپ نداشتيم و وارداتي بوده، به اين خاطر است كه اسطوره پاپ نداشتيم. يوناني هاي باستان ديونيوسوس را داشته اند كه خداي شادي جمعي است. ما اين را نداريم. سوگواري جمعي داريم، ولي براي شادي جمعي چيزي نداريم. يا اين كه داشته ايم و بعد قطع شده. موسيقي پاپي كه ما داريم، صرفا يك تقليد فرمي و موسيقايي است و فرهنگ پاپ، پشتش نيست؛ يعني عصار مي خواند، اعتمادي مي خواند و همه مي نشينند، گوش مي دهند و نگاه مي كنند، انگار شجريان دارد مي خواند. در صورتي كه بايد در مقوله پاپ، مخاطب و هنرمند قاطي شوند و حتي يك فضاي مشترك به وجود آيد و باهاش هم صدا شوند. ايده آل من، اين است.
فكر نمي كنيد اين پاپ شدن يا شهرت، باعث بشود كه طبق سليقة عمومي كار كنيد و آن حالت تجربه هاي شخصي از كارهايتان گرفته شود؟
چيزي كه از معروف شدن برايم مهم تر است، ثبات اقتصادي است. ولي نمي خواهم بلايي كه سر عليرضا افتخاري آمد، سر من هم بيايد؛ آدمي كه آواز ايراني را خيلي خوب مي خواند و يكي از اميدهاي آواز ايراني بود، اما چند تا كار ريتميك و نيمه پاپ خواند و هي تماشاچي بيشتر لذت برد و هي فروش بالا رفت و باعث شد كه اصلا سبك و سياق اين آدم تغيير كند. هميشه دوست دارم آن اورجينال بودن حفظ بشود، حالا مخاطب هر واكنشي كه مي خواهد نشان بدهد، نشان بدهد.
كارها چطوري پخش شد؟
اين چيزي است كه من هم نمي دانم. يعني تا عيد 85 آمار داشتم كه سي دي كارها به كي ها داده شده. كارها توي استوديو بود ولي پخش نشده بود. ولي مشخص است كه يك كانال نبوده و هر كس از طريقي، كارها به  دستش رسيده. همين قدر مي دانم كه قضيه مربوط به امسال است.
يعني تا حالا بابت اين كارها هيچ چيز دست شما را نگرفته؟
نه.
شما كلا چند تا آلبوم ضبط شده داريد؟
پنج تا كه كارهاي دوتا از آلبوم ها پخش شده.
توي اين مدت پيش آمده جايي برويد كه كسي كارهاي شما را گوش بدهد؟
يك بار توي ماشين، يك نفر داشت ترنج را گوش مي داد. به اش گفتم چي داري گوش مي دهي؟ يك جوري برخورد كرد كه انگار من مزاحم موسيقي گوش دادنش شده ام. با اخم و تخم گفت: محسن نامجوست، اجازه نداد قاطي فضايش بشوم. آخر كار مي خواستم پياده بشوم، مجبور شدم خودم را معرفي  كنم. مي خواستم بگويم مواظب باش پخش نشود. بعد،  كارت شناسايي ام را نشان دادم تا باور كرد و با هم روبوسي كرديم. پارسال هم توي يك مهماني، يكي از دوستان دانشكده ازدواج كرده بود، من را به خانمش معرفي كرد و گفت: اين دوست ما سه تار مي زند. خانمش گفت: آها، راستي گفتي سه تار، يك كاري شنيده ام با سه تار كه خيلي كار عجيب غريبي است. دوستم گفت: خب، آن به جاي خود، ولي اين دوست ما هم خوب سه تار مي زند. همين طور بحث ادامه داشت تا اين كه دوست من گفت: خب، حالا آن اسمش چيه؟ خانمش گفت: محسن نامجو. گفت: خب، يخ كني، همين است ديگر!
خود قطعه ترنج چه جوري شكل گرفت؟ اصلا اين تركيب شعرخواجو با حافظ چطور پيش آمد؟
خيلي عجله اي بود، يعني صبحي كه مي خواست كار ضبط شود، شعر نداشتم. مي  دانستم چه جور فرمي مي خواهم. نگاه كردم توي كتاب خواجو، دو سه بيت از شعر ترنج، خيلي بار ادبي و سطح بالايي داشت. مجبور شدم از حافظ هم به خاطر همخواني استفاده كنم.
چقدر طول كشيد آلبوم ترنج مجوز بگيرد؟
دو سال.
قطعه  حضرت علي(ع)، شبهه تلاش براي گرفتن مجوز را پيش مي آورد.
اين قطعه را براي دل خودم ساختم، نه براي مجوز. البته آگاه بودم كه اگر اين كار توي آلبوم باشد،  براي مجوز تاثير دارد. ولي قبلا هم يك كار براي حضرت علي(ع) ساخته ام كه شما نشنيده ايد. يك كاري هم راجع به امام حسين(ع) دارم و همچنين يك كاري درباره حضرت محمد(ص). اين ها هيچ كدام ضبط نشده هنوز. شعر امام حسين(ع) هم ترجيع اش اين است: مظلوم چنان كه ياس به زنجير‎/ آزاد چنان كه باد به صحرا . شعرش هم مال خودم است.
آن قطعه بخت سركش ، توي كدام آلبوم است؟
توي هيچ آلبومي نيست. يك قطعه شخصي بود كه براي دل خودم ضبط اش كردم. براي هيچ تهيه كننده اي ساخته نشده. كاملا يك وقت آزاد داشتيم توي استوديو. سازش را، همه اش را خودم زدم. يك مقدار كمي گيتار دارد و بيشترش هم خطوط آوازي است. زمانش هم برمي گردد به سال 83، براي يك شخص حقيقي بود و دلي. شايد به همين خاطر هم خيلي مورد توجه قرار گرفت. البته اسم اصلي اش هم چشمي و صد نم است.
توي كل قطعه ها كدام را خودتان انتخاب مي كنيد؟
طبق تجربه اي كه داشتم، همه بيشتر ترنج را پسنديدند ولي خود من قطعه  اي كاش را مي پسندم؛ به اضافه آن قطعه چشمي و صد نم.
چرا؟
به خاطر آن خاطرة شخصي و خصوصي اي است كه از كار دارم؛ آن لحظه اي كه كار ساخته شده،  اصطلاحا اسمش را مي گذاريم لحظات متراكم. يعني يك جور لحظه موكد است. آدم نسبت به اش يك خاطره خاص دارد.
انتخابت توي موسيقي ايراني چيست؟
الان كه هيچ كدام حقيقتش. ولي تو سال هاي نوجواني، شجريان كه هيچي، استاد است، اما غير از آن آهنگسازي هاي عليزاده را خيلي دوست داشتم. مشكاتيان را توي بيست سالگي اش مي پرستيدم. البته زماني كه او بيست سالش بود، من چهار پنج سالم بود، ولي منظورم كارهاي آن دوره اش است؛ كاستي مثل چاووش كه در حد شاهكار است واقعا. ولي همه آن آدم ها از نظر ذهني پسرفت كردند. يا مثلا عليزاده كجا در حد نينوا ديگر كار ساخت؟ اما، الان بيشتر موسيقي هاي مورد علاقه ام، موسيقي هاي خارجي است؛  مارك نافلر، جيم موريسن، باب ديلن كه مثل شجريان استاد است كه اصلا حرفي رويش نيست و يك سري از همين كارهاي تلفيقي.
كلا خورة موسيقي هستي؟
اين طوري كه مدام گوش بدهم نه. شايد راجع به فيلم اين حرص بيشتر باشد تا موسيقي. حقيقت، علتي كه زياد موسيقي گوش نمي دهم، رعايت بهداشت هم هست؛ بهداشت گوش. من زياد هدفون نمي گذارم، چون عمر گوش را كم مي كند.
توي جوان ها چي؟
گروه هيچ كس را، جديدا چند تا از كارهاشان را شنيده ام. رپ ايراني توليد مي كنند. البته، فقط كلامشان ايراني است. بد نيستند، اما هيچ كدام ايده آل نيستند. حقيقت، توي ايران ما هيچ چيز قابل عرضه اي نداريم.
چند تا كار از شماست كه كاملا يك كار سنتي صرف به حساب مي آيد. آدم احساس مي كند دوباره برگشته اي به همان حال و هواي معمول موسيقي سنتي.
حقيقتش اين است كه بعضي ملودي ها سال ها با آدم مي ماند، دوستشان داري و مي خواهي يك زماني اجرايش كني. اين كارها هم جزو آن دسته اند.
فكر مي كني محسن نامجو تا چند سال ديگر چطور بخواند؟
حقيقت، نمي دانم. چون خيلي از همين علاقه هاي شخصي من، همين ملودي هاي قديمي است كه از بچگي شنيده ام و خيلي ازش لذت برده  ام. مثلا يكي دو تا ملودي پاپ هست كه توي يك مقطعي با روح من بازي كرده و هميشه آرزوي خواندنش را داشتم. يكي دو سال ديگر اگر فرصتي بشود آن ها را هم ضبط مي كنم. ولي اين يك مسير خاص نيست. دوست دارم تجربه كنم. كلا بعضي وقت ها فكر مي كنم به شكل رندانه اي كليدي پيدا كرده ام و هر وقت بخواهم مي توانم بردارم و در صندوق را باز كنم. از طرفي سعي مي كنم كم فروشي نكنم، يعني واقعا جوري باشد كه قطعه هم قابل توضيح و ارائه باشد و تكراري نباشد. انگيزه ديگر، مضمون است. وقتي يك شعر جديد به ذهن من برسد، تحت تأثير شعر، ملودي مي سازم. يك راه جديد براي ملودي ساختن، الهام گرفتن از قطعات آن طرفي است. مثل قطعه مرغ شيدا كه اصلش مال ديويد بووي بود و بعد نيروانا آن را خوانده يا قطعه ليلاي كلاپتون را بيايم فواصل گامي اش را،  ربع پرده ها را تغيير بدهم و ايرانيزه اش كنم.
كنسرت چي؟ برنامه اي براي كنسرت نداريد؟
چرا، قرار است تهيه كننده، يك سالن رسمي با مجوز بگيرند. با چند تا نوازنده هم يك صحبت هايي كرده ام. نوازنده هاي گيتار بيس و درام كه از بهترين ها هستند و خوشبختانه همه  شان موافقت كرده اند.
ليسانس تان آخرش چي شد؟
اگر پيگير كارهاي آموزشي مي شدم، درست مي شد. اما تكليفم را خيلي وقت پيش با اين قضيه روشن كرده ام و هيچ علاقه اي ندارم كه توي دانشكدة هنرهاي زيبا درس بخوانم. ترجيح مي دهم فضاهاي جديد را تجربه كنم؛ مثلا بروم توي آكادمي جاز چيز ياد بگيرم يا حتي مطالعات تئوريك موسيقي مثل جامعه شناسي موسيقي يا زيبايي شناسي موسيقي داشته باشم. دغدغه كارهاي تحقيقاتي هم دارم كه تا آدم نرود توي محيط آكادميك نمي شود.

رفقاي آن وري
سبك و موزيسين هايي كه محسن نامجو از آن ها الهام گرفته يا دارد كارشان را ايرانيزه مي كند
008010.jpg
محسن نامجو امسال به عنوان يكي از نمايندگان ايران به هلند رفت و در جشنواره هنري هات اسپات ساز زد و خواند
محمد كياسالار
بلوز: مي گويند بلوز (Blues)، ريشه موزيك مدرن است. ماجرا از اين قرار است كه حدود 220 سال پيش، برده هاي سياه پوستي كه رفته بودند آمريكا، با همان سازهاي سنتي خود شان و با همان ريتم هايي كه بلد بودند، شروع كردند به ترانه ساختن از شادي ها و غصه هايشان، از عشق و زندگي شان و با همراهي همان سازهاي سنتي هم آن ترانه ها را خواندند. بلوز، به همين سادگي، در همان موقع و همان جا در مي سي سي پي ريشه كرد و درختي شد كه بعدها از لحاظ ريتم و سازبندي، شاخه هاي مختلفي پيدا كرد. آن اوايل، بلوز فقط يك صدا بود و يك ساز و آن ساز هم معمولا گيتار بود، اما 50 سال بعد، وقتي بلوز پولدار شد (يعني به سرزمين هاي ثروتمندي مثل شيكاگو مهاجرت كرد)، پاي سازهاي الكتريك و سازهاي بادي هم به بلوز باز شد و راك به وجود آمد.
باب ديلن: در آن روز و روزگاري كه همه داشتند از عشق و عاشقي و بهار و خزان و خورشيد و ماه، ترانه مي خواندند، باب ديلن يكهو آمد و از واقعيات ملموس و روزمره حرف زد. او با كارهايش تقريبا تمام قوانين پيش از خودش را نقض كرد. مثلا تا پيش از او، قافيه و ريتم در شعرها و ترانه هاي غربي به طرز وسواس گونه اي رعايت مي شد، اما باب ديلن اين قاعده را در كارهايش ناديده گرفت. باب ديلن 66 ساله را به عنوان خواننده، ترانه سرا، نويسنده، موسيقي دان و شاعر مي شناسند.
اريك كلاپتون: 62 ساله، متولد انگلستان، خواننده،  گيتاريست و آهنگساز. اگر چه موسيقي او دچار تغييرات زيادي شده است، اما هميشه ريشه بلوزش را حفظ كرده. مي گويند آن دوراني كه اريك كلاپتون در يك رابطه عاطفي دچار سرخوردگي شده بود، دوستش يان دالاس يك نسخه ترجمه شده از داستان ليلي و مجنون نظامي را به او داد و او بعد از خواندن اشعار نظامي احساس كرد رابطه خودش با بويد هريسون، مثل رابطه ليلي و مجنون است. به همين خاطر، آلبوم بعدي اش (ليلا و ديگر عاشقانه هاي پراكنده)، حاوي ترانه شاهكاري بود به نام ليلا كه هنوز هم جزو بهترين كارهاي اوست. موسيقي سريال لبه تاريكي هم كار مشترك او با مايكل كيمن بود.
مارك نافلر: گيتاريست، خواننده و ترانه سراي مطرح راك، 58 ساله و متولد اسكاتلند. نامش با گروه دايراستريتز گره خورده و نحوه خواندنش به تعبير آلماني ها Sprechgesang است؛ يعني چيزي بين حرف زدن و خواندن. سبك گيتار زدنش هم منحصر به فرد است. مارك نافلر چپ  دست است، اما با دست راست گيتار مي زند و حتي براي نواختن گيتار الكتريك هم از مضراب استفاده نمي كند.
ديويد بويي: 60 ساله و متولد انگلستان؛ خواننده، آهنگساز،  نوازنده، ترانه سرا، هنرپيشه، كارگردان، تهيه كننده، صدابردار و هزار و يك چيز ديگر. در دهه 80 سوپراستار بي رقيب موسيقي بريتانيا بود. او را به عنوان كسي مي شناسند كه سعي كرده با دخالت دادن هر چه بيشتر ادبيات و فلسفه، موسيقي پاپ و راك را ارتقا بدهد. يكي از زيباترين كار هايش، ترانه اي است با نام مردي كه دنيا را فروخت .
اين ترانه در آلبومي با همين نام در 19 مارس 1970 منتشر و حسابي محبوب شد. بعدها اين ترانه را خيلي هاي ديگر، ازجمله گروه نيروانا مجددا اجرا كردند.

مديومي به نام نامجو
قصه فيلم دلشدگان را حتما يادتان هست. چند تا موزيسين ايراني براي ضبط كارهايشان به فرنگ مي روند و آن جا براي هر كدامشان اتفاق هاي عجيب و غريبي مي افتد؛ يكي شان مي ميرد. يكي شان شيفته آب و رنگ و ساز و آهنگ فرنگ مي شود و مي ماند. مابقي هم بر مي گردند، تكليف آن كه مي ميرد و آن يكي كه آن جا مي ماند، روشن است. اما سرنوشت آن هايي كه بر مي گردند، بالا و پايين هاي زيادي دارد؛ زمانه عوض شده. جهان مي چرخد و شتابش هم شوخي بردار نيست. ديگر اين طور نيست كه يك گوشه دنيا بنشيني و دل اي دل اي كني و كسي كاري به كارت نداشته باشد يا تو نتواني كاري به كار كسي داشته باشي. توي اين صد و چند سالي كه از شل كن سفت كن هاي ما در برخورد با فرهنگ ديگري مي گذرد، چرخ هويتمان هزار چرخ خورده است. ذائقه مان ديگر آن چيزي نيست كه عمله طرب يا مزقانچي هاي دلشدگان بتوانند خوراك مناسبي برايش جفت و جور كنند. با كمي اغماض مي شود گفت كه ترانه ها و موسيقي هاي نوستالژيك چندين و چند نسل جامعه ايراني، هيچ ربطي با اين نوع موسيقي ايراني ندارد. همين حالا اگر توي خيابان هاي تهران، سوار مسافركشي بشويد كه موهاي سفيد دارد بعيد نيست كه صداي ترانه  هاي رپ فارسي يا موسيقي ترنس اش را برايتان بلند كند. از آن طرف، ول كن سنت موسيقي مان هم نبوده ايم. قطعا حتي امروز هم آلبوم هايي كه اسمشان موسيقي سنتي است، خريدار دارد. اين وسط هم سر و كله چيزي پيدا شده به نام موسيقي تلفيقي كه در آن سازها، گاهي وقت ها ملودي هاي ايراني به بازي گرفته مي شوند. اما جنس تجربه محسن نامجو، يك تجربه متفاوت در هنر ايراني است. نامجو از دل سنت موسيقايي ايراني و با احترام به تمام شكل هايش، با نوعي از موسيقي غربي ديالوگ برقرار مي كند و از دل اين گفت و گو موجودي را خلق مي كند كه مي شود صفت ايراني برايش گذاشت. روي اين كلمه گفت و گو تاكيد دارم. چون ما ايراني ها عادت داريم هميشه يا عاشق چيزي باشيم يا ازش نفرت داشته باشيم و زياد گفت و گو كردن را بلد نيستيم. نامجو در كارهايش رندانه و در يك بازي چند صدايي، جان موسيقي و شعر فارسي را تازه مي كند. كارهاي او واقعي است. بي خبر از عالم و نمور و خاك خورده نيست. از وضعيت امروز ما با تمام تجربيات عجيب و غريبمان خبر دارد. و از طرفي كارهايش جنم اين جا را دارد. نامجو مثل خوشنويسي است كه خطاطي را خيلي خوب بلد است و از دل خوشنويسي اش، سر به هنر مدرن گذاشته. قطعه هاي او يك راه حل براي باز كردن بن بست موسيقي ايراني است. او در برخورد با شعر كلاسيك فارسي، حافظ و خواجو و مولوي و ناصر خسرو و... را از تاقچه به خيابان مي كشد و روح شعر آن ها را احضار مي كند. نامجو فرزند خلف شعر و موسيقي ايراني است كه مي داند دنيا عوض شده و گفت و گو با جهان را پيدا كرده است. او مثل حميد جبلي در دلشدگان وانداده و مابقي گروه را از موزه به خيابان امروز كشانده است. در هنگامه پست مدرن و در زمانه موسيقي و هويت هاي رنگارنگ، قطعات نامجو بدون ضرب و زور، بازي را به نفع موسيقي و هويت ايراني پيش برده است.

نوجوان پسنديم پس هستيم!
اعضاي گروه آريان كه بيش از يك سال از آن ها خبري نبود
مي خواهند با آلبوم چهارم دوباره به صدر بازار موسيقي برسند
007983.jpg
اگر آريان به جاي موسيقي قرار بود كار تئاتر كند، باز هم مي توانست ماندگار شود صميميت ميان بچه هاست كه باعث شده با وجود تمام مشكلات كار ادامه پيدا كند
007890.jpg
عكس ها : حامد نوري
007989.jpg
پيام صالحي در ژست گرفتن مقابل دوربين حرفه اي تر از بقية
اعضاي آريان عمل مي كرد. او حتي يك آتليه تخصصي عكاسي هم دارد
007986.jpg
علي پهلوان ،گرم ترين آرياني بود . او براي
هر سؤالي يك پاسخ اساسي داشت
007893.jpg
بحث مهم، روان شناسي موسيقي است كه كار خيلي سختي است. الان شما ببينيد چند تا آلبوم جديد در بازار هست. چند تا از اين آلبوم ها گرفته؟
007896.jpg
مجيد رئوفي - مهدي اميرپور
بين اين همه گروه موسيقي و خوانندگي كه در سال هاي اخير در حوزه پاپ ظهور كرده اند، آن هايي كه زود محو شدند يا ماندند، آرياني ها يك استثنا هستند. آن ها اولين گروهي بودند كه با موزيك پرطراوت و جوان پسندشان در دل مردم جايي باز كردند و تنها گروهي هم بودند كه توانستند بار شهرتشان را به دوش بكشند و از هم نپاشند. يك كار گروهي چندساله، بي آن كه هيچ كس ساز جدايي بزند، خودش براي نشان دادن موفقيت آن ها كافي است. اگرچه ماجراي رفتن رضا گلزار از گروه برايشان گران تمام شد، اما آن هم دلايل ديگري داشت و ربطي به اختلاف نداشت. آرياني ها هم اين سال ها را با فراز و نشيب آمده اند، كنسرت برگزار كرده اند، آلبوم بيرون داده اند، كليپ ساخته اند و هرطور بوده در غبارها گم نشده اند. اگرچه حالا شايد موسيقي شان هماني نباشد كه تينيجرها (ببخشيد منظورمان جوان ها و نوجوان ها بود) مي پسندند. اما آن ها حتي اين را هم مي دانند و مي خواهند خودشان بمانند؛ جمعي كه از دور به چند جوان شاد و آوازه خوان مي مانند و چه بسا همين تصوير هم بوده كه اين محبوبيت را برايشان به همراه آورده است. در يكي از روزهاي آخر سال به بهانه چهارمين آلبوم گروه به سراغشان رفتيم؛ آلبومي به نام آريان 4 كه قرار است تا ارديبهشت ماه به بازار بيايد و آرياني ها معتقدند با نوآوري هايي كه در آن شده توجه بسياري را جلب خواهد كرد. آن ها سال 85 را چندان با رضايت نگذراندند. مشكلاتي كه براي آخرين كنسرتشان در تهران به وجود آمد و پراكندگي شان در طول سال، كار را به جايي رساند كه آن ها هم اميدشان را به سال ديگر ببندند؛ علي پهلوان، پيام صالحي، سيامك خواهاني، نينف اميرخاص، عليرضا طباطبايي، برزو بديهي، ساناز كاشمري، سحر كاشمري و شراره فرنژاد كه مثل هميشه مصاحبه با آن ها شاد و لذت بخش بود. اگرچه سحر كاشمري نتوانسته بود به مصاحبه بيايد و شراره فرنژاد در ابتداي مصاحبه ول كرد و رفت!

اگر آريان منحل شود، شما چه كار مي كنيد؟
پيام: مسلما براي تك تك افراد، متفاوت است. نوازنده ها بايد بروند در گروه هاي ديگر نوازندگي كنند. ممكن است سيامك، هم براي گروه هاي ديگر ساز بزند و هم آلبوم خودش را بسازد. خواننده ها هم كه هر كدام سراغ توليد آلبوم خودشان مي روند. اين ها در صورتي است كه موسيقي پاپ همچنان به فعاليت اش ادامه دهد.
اگر قرار باشد بچه ها كاملا از موسيقي جدا شوند، هركس مي رود سراغ شغل ديگرش. همان طور كه الان اغلب بچه هاي آريان، يك شغل ديگر هم دارند. به علت تعطيل شدن نسبي موسيقي پاپ،  همه به فكر شغل ديگري افتادند. بعضي ها هم كه از اول شغل ديگري داشتند. اگر بازار موسيقي پاپ، داغ باشد خب،  مسلما هر كس كار خودش را شروع مي كند.
نينف: مسأله اين است كه چه انگيزه اي براي ادامه كار وجود داشته. خيلي اتفاقات خوبي با كنار هم بودن بچه ها به وجود آمده كه اگر گروهي نبود، اين اتفاقات خوب نمي افتاد.
گروه شما تغيير كمي از ابتداي تشكيل تا الان داشته. اين سؤال براي هواداران شما پيش مي آيد كه آيا اساسا به تعطيل شدن گروه فكر مي كنيد؟
پيام: حرف زدن دربارة كار گروهي ساده است، اما در واقعيت موضوع متفاوت است. بايد از خيلي نظرات شخصي گذشت. بارها بوده كه اگر بچه ها گذشت نمي كردند، گروه،  متلاشي مي شد. نود درصد بچه ها با اين گروه،  كار حرفه اي شان را شروع كردند. اول كار، خيلي مشكل داشتيم. مثلا عليرضا طباطبايي كه قبلا به صورت حرفه اي كار كرده بود خيلي سخت تر شيوه ما را قبول كرد.

نينف: شايد حرفي كه مي زنم عجيب و غريب باشد، اما معتقدم بر مبناي حرفي كه پيام گفت،  دور هم جمع شدن بچه ها، به عنوان يكسري دوستان صميمي بود. اگر فرض كنيد آريان به جاي موسيقي قرار بود كه كار تئاتر كند، باز هم مي توانست ماندگار شود. كاري ندارم كه كيفيت كارمان در تئاتر هم خوب بود يا نه، ولي بحثم اين است كه صميميت ميان بچه هاست كه باعث شده با وجود تمام مشكلات، كار ادامه پيدا كند.
چند سال پيش كه كار را شروع كرديد،  جوان بوديد. هنوز درگير مسائل زندگي نشده بوديد، اما الان به  هر حال وارد سني شده ايد كه ماديات هم مسأله است.
نينف: بله. سن ما بالاتر رفته و ديدگاه ها هم تغيير كرده، اما همين تغيير ديدگاه ها هم باعث مي شود كه ما كارمان را راحت تر جلو ببريم.
در ميان اعضاي گروه كسي بوده كه به خاطر گروه، پا روي سلايق شخصي اش بگذارد. مثلا يك نوع موسيقي ديگر را دوست داشته باشد و اين جا جور ديگري كار كند؟
پيام: همه همين طور بودند.
عليرضا: سليقه شخصي نبايد در كار حرفه اي خيلي دخالت كند. من نوازنده ام. مثلا من به عنوان يك درامر بايد تمام سبك ها را پوشش بدهم. نمي توانم بگويم كه من فقط در سبك متال، درام مي زنم. نبايد كم بياوري. ممكن است كه من در منزل به آهنگ ديگري گوش بدهم، اما وقتي در گروه و براي يك آلبوم پاپ قرار است ساز بزنم،  بايد خودم را با قالب پاپ وفق دهم.
پيام: ببينيد، ممكن است من گيتار دست بگيرم و آهنگ  ديگري را هم بخوانم، ولي در قالب گروه،  ما بايد كار خودمان را انجام دهيم. ما سبكي ايجاد كرده ايم كه مختص خودمان است. كار حرفه اي ما با اين سبك شناخته مي شود. سعي مي كنيم نظرات و شخصيت هاي موسيقي كه در ذهن داريم را وارد اين نوع موسيقي كنيم تا كار بهتري ارائه كنيم.
به هر حال اين سبك در ميان شما و با توجه به سليقه موسيقايي شما به وجود آمده ديگر.
پيام: جمع شدن اين افراد كنار هم، قرار گرفتن ويولن و گيتار در كنار هم، شعرهاي ما و ملودي ها، مجموعا صدايي را تشكيل داده اند كه شده آريان .
نينف: تفكرات ما خيلي با هم تفاوت ندارد. فكرهاي ما خيلي به هم نزديك است و اگر اين طور نبود، اين گروه شكل نمي گرفت. بخش عمده زندگي اكثرمان هم به گوش  كردن موسيقي هاي مختلف مي گذرد. براي همين، مجموعه فكرهاي ما كه به هم نزديك است،  سبك را به وجود آورده و تفاوت ها هم تنوع كارها را شكل مي دهد. مثلا به اين نتيجه رسيده ايم كه ويولن در اغلب آهنگ هاي ما نقش اصلي دارد. صداي كر، يك ويژگي اساسي آهنگ هاي ماست و اساسا ما دو جنس صداي مختلف را به عنوان خواننده در اختيار داريم كه هر كدام حس خاصي را به شنونده منتقل مي كند. اين قضيه، اتفاقي نيست.
در جواب سؤال اول گفتيد كه اگر آريان و موسيقي پاپ تعطيل شوند، هر كدامتان يك شغل ديگر هم داريد. چرا به اين تحليل رسيديد كه كار ديگري شروع كنيد؟ اصلا از شغل هاي ديگرتان هم بگوييد.
پيام: وقتي كه گروه تشكيل شد، من كار ديگري مي كردم. كلاس آموزش گيتار داشتم. شغل دوم را هم همان موقع آغاز كرده بودم و پيگيرش بودم. منظورم همين كار طراحي و ساخت مبلمان است. موسيقي پاپ، چندان حاشيه امنيتي براي فعاليت مداوم ندارد. ممكن است يك هفته كنسرت داشته باشي، بعد تا پنج ماه همة فعاليت ها تعطيل باشد.
علي: من مهندس صنايع ام. قبل از اين كه وارد گروه آريان بشوم، كار كنترل پروژه انجام مي دادم. از فاز يك پارس جنوبي،  وارد پروژه هاي نفت و گاز شدم. الان هم در فاز هفده و هجده هستيم. حدود ده سال است كه مشغول اين حرفه ام. در اوج فعاليت هاي آريان و موسيقي پاپ،  خيلي ها به من مي گفتند چرا اين كار را ول نمي كني. مدام مرخصي مي گيري. اين ور اعصابت خرد مي شود آن ور هم همين طور. گفتم اشكالي ندارد. الان اين مسأله به دردم خورد. طي اين يك سال، كل كنسرت هاي ما دو تا بوده؛ يكي در كيش و ديگري در كرمان.
برزو: من بالاخره بعد از چندين سال دكتراي دامپزشكي ام را تمام كردم. مديريت دفتر VIP كمپاني مبلمان پيام را برعهده گرفته ام. دو تا رستوران هم در كرج و رودهن برپا كرده ام.
سيامك: من هم مشغول تدريس ويولن هستم و آهنگسازي براي خواننده هاي ديگر و البته آلبوم خودم.
نينف: مدت يك سال است من مديريت مالي يك شركت را برعهده گرفته ام. رشته ام مهندسي كامپيوتر بود. تمام زندگي ام با موسيقي همراه بودم و الان هم كار حسابداري مي كنم!
عليرضا: در هفت هشت سال اخير، كارم موسيقي بوده. اما يك سالي هست كه شركتي تأسيس كرده ايم كه در آن لوازم داروخانه توليد مي كنيم.
كاشمري: فعلا در حال بازيگري در سريال كلاه پهلوي هستيم.
آريان باعث شده در شغل ديگرتان موفق تر باشيد؟
- نه (خنده جمع).
علي: محبوبيت، خيلي جاها كار را راه مي اندازد. نمونه وحشتناك اش قضيه بيمارستان رفتن پدرم بود كه من خيلي بخش ها را همين طوري جلو بردم. تو كيفم پر از سي دي آريان بود. تا مي ديدم كه كسي من را نمي شناسد،  سي دي را هديه مي دادم. تا اين حد كه به راحتي وارد سي سي يو مي شديم.
سيامك و خانم كاشمري،  وارد دنياي بازيگري شده اند. گلزار هم كه ديگر يك بازيگر است. پيشنهادي بوده كه مجموعه آريان در يك فيلم ظاهر شود؟
علي: يك بار يك پيشنهاد جدي بود، اما ما آن قدر در ميان خودمان داستان و ماجرا داريم كه نمي توانيم اين پيشنهاد را بپذيريم. چون قرار بود براي يك گروه موسيقي، يك فيلم نامه بنويسند كه ما آن را بازي كنيم، ولي غير واقعي مي شد. من خودم هم يكي دو تا پيشنهاد داشته ام كه قبول نكردم. چون اصلا فرصت اش را ندارم. چند وقت است كه باب شده درباره موزيسين ها و گروه هاي موسيقي، فيلم بسازند. مثل فيلم ري چارلز و باب مارلي و...
نينف: آخر چه جور داستاني بايد باشد كه ا ين همه كاراكتر در آن مشغول بازي شوند و داستان پركشش هم باشد؟
اين مسأله حضور همة بازيگران در كليپ بذار برم هم ديده مي شد. به نظر مي رسيد كه اين ايده،  خيلي موفق نبوده و كليپ دندان گيري توليد نشده بود.
برزو: آخرش هم نفهميدم كي گفت مي خواد بره .
نينف: كارگردان پيشنهاد كرد كه اگر نخواهيم جنبه احساسي رفتن و جدايي دو نفر را نمايش دهيم، مي توانيم فضاي جدايي گروه از هم را در يك فضاي موهوم نشان دهيم. علي و پيام دعوايشان مي شود. من در اتاقم تنها نشسته ام. به اين نتيجه مي رسم كه بايد وسائلم را جمع كنم و بروم. ضمن اين كه در داخل گروه هم در حال منصرف كردن بقيه از جدايي هستيم،  يكي جلوي آن را مي گيرد، ديگري جلوي كس ديگر را و بعد هم كه وارد فضاي تعقيب و گريز موش و گربه اي مي شويم. هدف اين بود كه قضيه،  غير واقعي باشد و آخر داستان هم نشسته ايم و داريم مي خنديم به كاري كه كرده ايم.
نقشه اي براي آلبوم بعدي داريد؟ فكر كرده ايد به كليپ؟
علي: اتفاقا در جلسه هفته پيش مان، درباره كليپ،  حسابي صحبت كرديم كه چه كسي بالاخره كارگردان كارها باشد. بحث به اين جا رسيد كه ما يك فيلمبردار خوب پيدا كنيم و خودمان بگوييم كه چه تصاويري بگيرد. دنبال كسي هستيم كه حرف گوش كند. ما خيلي ايده ها داريم، اما كارگردان قبول نمي كند. مثلا يكي از كارگردان ها به ما گفت: ببينيد اولا اين كه من كارگردانم، ثانيا من براي خودم وجهه دارم و نمي توانم جواب دوستانم را بدهم. نمي توانم تكنيك خودم را بشكنم. تكنيك هايشان هم يا سينمايي است يا تلويزيوني.كليپ مولا علي جان ما فضاي نسبتا خوبي دارد، ولي يك صحنه كليپ هست كه نزديك يك دقيقه، تصوير ثابت است. كجا اين اتفاق مي افتد؟
وقتي آلبوم آريان III به بازار آمد، گفتيد با اين آلبوم بايد جواب پس بدهيم مي خواستيد به همه بفهمانيد كه كارتان حرفه اي است.
علي: ما اشتباه كرديم. البته كار ما جواب داد. خيلي از منتقدان را راضي كرديم. اما با اقبال عمومي كه آريان II با آن مواجه شد، تفاوت داشت. در سال خودش، پرفروش ترين بود، اما با آريان II فاصله داشت. آريان II، بالاترين فروش تاريخ موسيقي ايران را داشت. ما هنوز كه هنوز است، از آريان II درآمد داريم. بالاي دو ميليون نسخه فروخته است.
ولي به نظر خيلي ها آريان III، آهنگ تكخالي كه دو آلبوم قبل داشتند را نداشت، چيزي مثل ستاره يا پرواز.
علي: بيشتر وقت، صرف تكنيكي شدن آلبوم شد. دنبال آن بخش نبوديم. خيلي ها هم گفتند كه اين آلبوم خيلي بهتر از قبلي هاست. اما گفتيم ديگر بس است. الان در آلبوم چهارم، هم كار تكنيكي گذاشتيم و هم كار عامه پسند.
در اين آلبوم ها چقدر از ظرفيت تان استفاده مي كنيد؟ آدم احساس مي كند اين سبك موزيك پايين تر از پتانسيل شماست.
علي: روي ويولن چنين چيزي نيست. پارت هايي كه سيامك مي زند، نسبت به كارهاي ديگر پاپ خيلي پيچيده تر است. عليرضا سعي مي كند تكنيك هاي جاز را وارد كار كند، ولي در بداهه نوازي كارها، خلاقيت خودش را نشان مي دهد.
پيام: موسيقي پاپ برمدار مخاطب مي چرخد. بايد مخاطب را جذب كنيد. ساخت آهنگي براي جذب مخاطب، شايد از ساختن يك آهنگ كلاسيك سخت تر باشد. كار كلاسيك روي چارچوب و قواعد خاص خود،  با يك احساس عالي مي تواند يك كار خوب شكل دهد كه باز هم خيلي ها اصلا دركش نمي كنند. اگر چهار فصل ويوالدي را براي يك مخاطب معمولي بگذاري، مي گويد خب كجايش برف مي آيد؟ اما بحث مهم، روان شناسي موسيقي است كه كار خيلي سختي است. الان شما ببينيد چند تا آلبوم جديد در بازار هست. چند تا از اين آلبوم ها گرفته؟
تا حال شده كه مثلا سيامك بگويد ويولن آهنگ كم است، كمي زيادش كنيم يا كس ديگري به سهم خودش در آهنگ ها اعتراض كند؟
سيامك: بعضي آهنگ ها اصلا ويولن ندارند. مشكلي در اين باره نيست.
عليرضا: من تنظيم هاي نينف را خيلي قبول دارم. شسته رفته و فوق العاده عالي.
نينف: دليل اول كار، اين است كه تنظيم ها با همفكري همه بچه ها انجام مي شود و هر كس مي داند كه كجاي كار بهتر ديده مي شود. مسأله زمان كار نيست. مهم نمايش عالي كار است. يك نمونه اش، در آهنگ ستاره،  گروه كر، شب را ادا مي كند؛ فقط يك كلمه. و همين يك كلمه خيلي به آهنگ رنگ داده و حتي توي كنسرت ها هم تماشاگران خيلي از آن خوش شان آمده.
سيامك: در آهنگ گل من، ويولن فقط در آخر كار آمده. يك جاي حساس كه خيلي خوب نمايش داده مي شود.
پيش آمده كه براي يك بخش آهنگ،  خيلي زحمت كشيده باشيد و بازخوردش را از مردم نگرفته باشيد؟
علي: بله، كارهايي كه فني تنظيم مي شوند، معمولا اين جوري اند.
ساناز كاشمري: يكي از اين كارها شاپرك است كه خيلي رويش زحمت كشيده شد.ه. همه چيزش عجيب و غريب است. اما خيلي ها اصلا با آهنگ ارتباطي برقرار نكرده اند.
به نظرتان گوش موسيقايي مردم در ايران در سطح خوبي هست؟
نينف: مشكل، گوش نيست. مردم انواع موسيقي ها را مي شنوند. موضوع  اين است كه كاري كه ما به صورت مجاز ارائه مي كنيم تا چه حد مي تواند به جاهاي مختلف سرك بكشد. بايد كار ما در آن چارچوب بگنجد. بايد اصول را رعايت كنيم و در آن اصول،  بهترين توانايي ها را نمايش دهيم. مردم بايد بدانند كه ما نمي خواهيم و نمي توانيم هر نوع موزيكي را بسازيم.
شما گروهي هستيد كه همه كارها را خودتان انجام مي دهيد؛ شعر، آهنگ، تنظيم، سازها. همين مسأله باعث نمي شود كارهايتان تكراري  شوند؟ شايد اگر خارج از گروه هم كسي به شما كمك كند، اجراها بهتر شود.
ساناز كاشمري: اين اتفاق افتاده. در مولا علي جان و گل من.
نينف: حتي نوازنده مهمان كه ساز غيرتخصصي آريان را مي نوازد هم داشته ايم. اما نه اين كه كسي بيايد و برايمان آهنگ بسازد. سبك ما لازمه اش اين است كه ملودي و تنظيم را خودمان انجام دهيم.
علي: در آلبوم آخر،  تغييرات خوبي در شعرها هم به وجود آمده. مثلا همه منتظرند اگر علي  پهلوان شعر مي گويد، حتما يك گل در ترانه باشد كه اين مسأله را نداريم. آن سبك قديمي، به هر حال،  علاقه مندان خودش را دارد و ما نبايد آن ها را از دست بدهيم،  اما يك روي ديگر شعر گفتن و ملودي سازي بچه ها را در آلبوم جديد مي بينيم.
شما اين يك سال را كجا بوديد؟ خيلي كم خبر؟ خيلي بي سر و صدا؟
علي: سال گذشته، هر چه زديم به در بسته خورد.
سيامك: البته كلا موسيقي پاپ هم چندان سر و صدايي نداشت.
علي: به شوخي به يكي از بچه ها مي گفتم وقتي عليرضا عصار، كنسرت ندارد،  ديگر هيچ كس نبايد انتظار داشته باشد.
سيامك: بزرگ ترين ضربه روحي را براي اجراي كنسرت باشگاه انقلاب خورديم. همه مقدمات فراهم شده بود؛ با بهترين امكانات و تجهيزات. بليت  ها فروش رفته بود، اما آن مشكلات به وجود آمد و اعصاب همه را به  هم ريخت.
علي: اين همه تماشاگر آمده بود با كلي مقدمات. برق رفت. كنسرت به  هم خورد، باران آمد. ضربه روحي بدي بود. يك سال از هيچ كس،  هيچي درنمي آمد.
نينف: حتي همديگر را هم نمي ديديم. خيلي شوك بدي بود.
برزو: كم كم خودمان را جمع كرديم.
نينف: اگر آن كنسرت برگزار شده بود، نه تنها آريان كم سر و صدا نبود كه الان در يك فضاي ديگر مشغول كار بود. اگر كنسرت با آن استانداردها انجام مي شد، فقط تا يك سال در مجلات درباره آن كنسرت مطلب مي خوانديم. نهايتا ما بازگشتمان با آهنگ اي جاويدان ايران شكل گرفت. مخصوصا كه شايعه شده بود گروه  از هم پاشيده و ديگر بچه ها با هم كار نمي كنند.
برزو: كنسرت، يك چيز بزرگ تر از سورپريز بود،  فراتر از شوك كه متأسفانه انجام نشد.
عليرضا: و با آمدن آلبوم چهارم گروه اين اتفاق خواهد افتاد.
با توجه به اين كه آريان خيلي از ترين ها را در اختيار دارد و سه آلبوم هم منتشر كرده، الان جايگاه خودتان را در موسيقي ايراني داخل و خارج كشور چگونه مي بينيد؟
علي: در خارج از كشور هم به كار ما توجه شده. بعد از اين كه آريان،  به عنوان كانديداي گروه موسيقي ملل معرفي شد، اخبار ما در خارج از كشور، خيلي مورد توجه قرار گرفت. كنسرتي در برلين قرار بود برگزار كنيم كه زلزله بم پيش آمد و ما كنسرت را خيريه كرديم. خيلي از شبكه هاي تلويزيوني دربارة موضوع برنامه ساختند. خارجي ها هم از موزيك لذت برده بودند.
سي دي جديدي در خارج از كشور منتشر شده كه چكيده موسيقي ايران است. از شهرام ناظري تا اوهام و اولين آهنگ اين سي دي، آهنگ افسونگر آريان است.
نينف: آريان تقليدي نبود و شناسنامه دارد. به همين دليل، هم طرفداران خودش را حفظ كرده و هم روي بقيه تأثير گذاشته. در خارج از كشور هم كنسرت هاي آريان پرطرفدارتر از كارهاي آن ور آبي هاست.
بعضي ها مي گويند موسيقي آريان، تينيجرپسند است. احساس نمي كنيد مخاطب تان بزرگ مي شود و شما جا مي مانيد؟
برزو: از اين به بعد مي خواهيم مخاطبان با خود ما بزرگ بشوند.
علي: در آلبوم چهارم، متوسط سن مخاطب را بالاتر برده ايم. هم در شعر و هم در موسيقي.
نينف: شايد قبلا كفه ترازو به نفع نوجوانان پايين مي آمد، اما در آلبوم بعدي، كفه به سمت ديگر سنگين تر است.
علي: ضمن اين كه ايرادي ندارد موسيقي ما براي سنين پايين تر باشد، اين قشر هم بايد موسيقي داشته باشد. طرفداران اصفهاني عليرضا عصار و محمد نوري با هم متفاوت اند.
مخاطبان شما در شهرهاي مختلف متفاوتند؟
نينف: تفاوت هست، اما يك نكته مشترك بين آن ها وجود دارد؛ نوجوانان هستند كه هوادار فعال اند. در كنسرت ها،  وقت امضا گرفتن و عكس گرفتن و خريدن پوستر گروه. در سراسر دنيا، تهيه كننده ها، به دنبال جذب اين دسته از هواداران هستند.
تا حالا كسي به خودتان نگفته كه كارتان بي ارزش است؟
علي: يكي از خنده دارترين ماجراهايي كه براي ما پيش آمد، در برنامه اي در جشنواره موسيقي فجر دو سال قبل برگزار شد كه اسمش چالش هاي موسيقي  پاپ بود. تماشاگرها، دانشجويان موسيقي كلاسيك بودند. كنار ما هم دكتر سرير بود. براي شعر، سهيل محمودي آمده بود. فردين خلعتبري، دكتر رياحي، دكتر اردلان و من و نينف. خانمي از ميان جمعيت گفت: آقاي دكتر سرير، اين جا جشنواره موسيقي فجر است، با وجود اساتيدي مثل فلان و بهمان، چرا در موسيقي پاپ چهار تا آدم حسابي نمي آوريد؟ فردين خلعتبري ناراحت شد و گفت من ديگر حرف نمي زنم. يكي از ميان جمعيت از اين خانم پرسيد تعريفتان از موسيقي پاپ چيست؟ گفت: موسيقي پاپ هر چي باشد، آريان نيست.
مخالف آريان بوده پس؟
بله، با واژه هاي زشت هم حرف مي زد. سهيل محمودي گفت كه من نمي دونم، اين آهنگ ها چرا اين جوري تنظيم مي شه؟ درحالي كه حتي يكي از آلبوم هاي ما را هم نشنيده بود.
خودتان چه جور موزيك هايي گوش مي كنيد؟
سيامك: كار ايراني كه در حال حاضر نظر خاصي ندارم، ولي در موسيقي خارجي،  كارهاي  ياني، پينك فلويد و خوليو را دوست دارم.
علي: گروهي كه كارهايش را دنبال مي كنم، وست لايف است. كارهايشان معمولا بازخواني است، اما اجراهاي خيلي خوبي دارند. به كنسرتشان هم رفتيم و خيلي چيزها ياد گرفتيم كارهاي ياني و پينك فلويد را دوست دارم؛ كارهاي آرام حسي.
عليرضا: پرينس را خيلي دوست دارم. سبك هاي فانك بيت را دوست دارم. MMW را دوست دارم كه آهنگ هاي بي كلام مي سازند.
برزو: همه چيز گوش مي كنم و از همه شان لذت مي برم. حتي آريان هم گوش مي كنم و لذت مي برم (خنده).
نينف: به خاطر كارم، همه جور آهنگي گوش مي دهم، اما علاقه ام كارهاي سول است، كارهاي آبا و باني ام.
دربارة گروه هايي كه به سبك شما و به تقليد از شما ايجاد شده اند هم بگوييد.
علي: بك استريت بويز، يك گروه پسرانه بود. خيلي ها خواستند كار اين گروه را تقليد كنند، اما موفق نشدند. وست لايف هم گروه پسرانه بود، اما با نوآوري وارد شد. بلو هم پس از آن ها آمد، اما موزيكش متفاوت بود.
سيامك: هر گروهي كه نوآوري داشته باشد،  موفق مي شود.
منظورتان اين است كه گروه هاي شبيه شما نوآوري نداشتند و از شما تقليد مي كردند؟
برزو: دقيقا. نوع سازبندي و نوع ايستادن اعضاي گروه.
علي: دو خواننده،  گروه كر، ويولن،  گيتار.
عليرضا: ممكن است يكي دو آهنگشان گرفته باشد، اما كلا همه مي گفتند گروهي كه شبيه آريان است.
علي: اتفاقا براي ما جالب است. چون مي فهميم كاري كرده ايم كه باعث شده بقيه تقليد كنند.
عليرضا: در كنسرت فيه ما فيه، قطعه اي داشتند كه من حس كردم يك جور انتقاد بود از فضاي موسيقي ايران. آهنگ  پرواز ما را براي اين كه به  شنونده القا كند، نت هاي فالش مي زد. اين نشان مي داد كه پرواز چقدر مؤثر بوده!
آريان، يك زماني سوگلي بازار موسيقي بود. بعد، بنيامين آمد و آريان به حاشيه رفت. اين مسأله شما را اذيت نكرد؟
علي: ماجراي بنيامين متفاوت است. تهيه كننده در جريان كنسرت ما، با زيان وحشتناكي مواجه شد. ما كه دچار شوك روحي شده بوديم، سازها را زمين گذاشتيم. در اين فرصت، يك چيزي بايد اين ضرر مالي را جبران مي كرد. ظهور بنيامين، نه تنها به ضرر آريان نيست، بلكه باعث شد تهيه كننده آريان، ضررش را جبران كند، روحيه اش را بهتر كند و الان در مقطع فعلي،  قرار است آلبوم بنيامين با شركت آواي نكيسا بيرون بيايد و ترانة شرقي، روي آريان زوم كرده است تا با انرژي بيشتري آلبوم آريان IV را به بازار بفرستيم.

سيامك خواهاني، ويولونيست آريان از بازي در فيلم سنتوري مي گويد
راحت ترين قسمت اش ساززدن بود!
007899.jpg
پس از اين كه رضا گلزار از دل آريان به سينما رفت و ديگر پشت سرش را نگاه نكرد، نوبت به سيامك خواهاني رسيد كه با پيشنهاد داريوش مهرجويي در سنتوري بازي كند؛ نقش پسري كه گلشيفته فراهاني به سمت او مي رود. او در فيلم، نقش يك ويولن زن را بازي مي كند؛ دقيقا نقشي كه در آريان دارد.
ماجراي بازي تو در سنتوري چگونه پيش آمد؟
براي كار به يك ويولونيست احتياج داشتند كه بتواند به صورت زنده كار را اجرا كند. قرار نبود كه بازيگر فقط فيگور ويولن زدن را بگيرد. صدابرداري سر صحنه بود و بايد ويولونيست همان جا قطعات را اجرا مي كرد. با توجه به نقش، تيپ و قيافه هم برايشان مهم بود.
چه كسي تو را معرفي كرد؟
از طرف آقاي شريفي نيا تماس گرفتند. من رفتم تست گريم دادم. از من تست بازيگري هم گرفتند و مورد قبولشان واقع شد.
قطعاتي كه اجرا كردي را خودت ساختي؟
بله، مثلا قطعه اي كه در مهماني اجرا شد را همان جا سرصحنه ساختم، تمرين كردم و اجرا كردم.
اولين كار سينمايي ات بود. چطور بود اين تجربه؟
البته ما در چند كليپ  بازي كرده بوديم و من به دوربين عادت داشتم. اما ، تجربه خيلي خيلي متفاوتي بود. به هر حال،  ديالوگ داشت. قاب هاي دوربين متفاوت بود. خيلي تجربه سنگين، اما خوبي بود. اين اولين تجربه براي من، بزرگ ترين تجربه ام بود. من دقت مي كردم در اين فيلم، همه عوامل،  شاگرد اول هاي رشته خودشان بودند. از بازيگران، كارگردان، نورپردازي و... تنها غيرحرفه اي كار، من بودم. خوشبختانه همين كار باعث شد كه من خيلي تلاش كنم تا كار خوب از آب درآيد.
نظر آن هايي كه ديده اند، چه بوده؟
برايشان جالب بوده. ولي نظر خودم مهم تر است. چون ممكن است من بعضي اشكالات بازي ام را ببينم كه شما نبينيد. فكر مي كنم آقاي مهرجويي هم راضي بود.
جايي بود در بخش نوازندگي و تخصص تو كه كسي در كارت دخالت كند.
در بخش نوازندگي كاملا آزاد بودم. راحت ترين قسمت بازي ام، همين بخش ساززدن بود. چون بارها و بارها اين نقش را بازي كرده ام. آن  بخش سخت بود كه بايد ديالوگ هايي را مي گفتم كه در تمام زندگي ام نگفته بودم. نحوه ديالوگ گفتن و بازي ها هم سخت بود و هم جالب. اما حتي در بعضي موارد هم نظر مي دادم كه بهتر است اين جا، اين كلمه را بگويم و جمله را عوض كنم. چون اين جوري راحت تر بودم.
بازي رو به روي گلشيفته و رادان سخت نبود.
چرا. سنگين بود. استرس هم داشتم. اما فقط در دقايق اول بازي.
اولين صحنه اي كه بازي كردي، كدام بود؟
بايد خانم گلشيفته را از كنسرت به منزل مي رساندم. ساعت چهار صبح بود. زمستان هم بود. نقش مقابل اگر خوب بازي كند، شما هم مجبوري كه خوب بازي كني. خود به خود سطح  بازي ات بالاتر مي رود. برعكس اش هم هست.
هم بهرام رادان و هم گلشيفته، خيلي بازيگران خوبي هستند و همين هم روي بازي من تأثير گذاشته بود و باعث شده بود من هم اكتيو و هيجاني بازي كنم.
براي بازي در اين فيلم با كسي مشورت كردي، مثلا با محمدرضا گلزار؟
براي پذيرفتن يا نپذيرفتن نقش با خيلي ها مشورت كردم. اما براي نوع بازي بايد با يك سينماگر مشورت مي كردم كه چند نفر از دوستانم بودند. اما آقاي گلزار در دسترسم نبودند. ايشان تلفنشان را عوض كرده، من هم همين طور. خيلي وقت هم هست كه همديگر را نديده ايم. همه سرشان شلوغ است و اين طبيعي است.
رابطه ات با بهرام رادان در فيلم چگونه بود؟ در فيلم كه رقيب هم بوديد!
بسيار خوب بود. از اين تجربه خيلي راضي ام.
اولين حضور سينمايي، احتمالا تجربيات عجيب و غريبي هم به همراه داشته؟
بله. در اولين برداشتي كه قرار بود بازي كنم، اتفاق جالبي افتاد. آقاي شريفي نيا گفت با ماشين برو عقب تا جايي كه مشخص شده و هر وقت گفتند شروع، حركت كن. وقتي رفتم عقب، آقاي شريفي نيا مشغول صحبت با يكي از عوامل بود و حواسش نبود كه من سرجايم هستم يا نه. بوق زدم. گفت: ساكت. ساعت چهار صبح است. همه خواب اند. خيلي در فضاي اولين برداشت بودم و اصلا حواسم به ساعت نبود!

دو چهره سرشناس در ديداري غيرمعمول از اسرار موفقيت خود گفتند
نيكي كريمي در گفت وگوي رودررو با علي دايي ما هيچ وقت نمي بازيم
007959.jpg
عكس: رضا معطريان
007962.jpg
من احساس مي كنم جامعه ما دارد خشن و بي رحم مي شود.
كاش زماني كه قصد داريم با حسادت هاي بي مورد به ديگران بي احترامي كنيم يك لحظه فكر كنيم كه فلاني هم كه الان جايزه گرفته،  زحمت كشيده است. من به شخصه توقعم از خود بيشتر از جايزه گرفتن در يك جشنواره است
007965.jpg
دايي: آدم هاي ناموفق مقطعي به شهرت مي رسند. شايد يك سال دو سال هم در اوج باشند، اما بعدش تمام مي شوند. فقط آن هايي كه زحمت كشيده اند ماندگار مي مانند
007956.jpg
عكس: بهزاد قاضي پور
007953.jpg
من الان، نه خودم را ستاره مي دانم، نه سياره! اما مي دانم آن هايي كه زياد حرف مي زنند، توپ تو خالي هستند.من از خيلي چيزها گذشتم تا به اين جا رسيدم. لذت هاي زودگذر جايي توي زندگي من نداشته. خيلي از ميهماني هاي شبانه را نرفتم. مطمئنا هر آدم موفقي يك نظم خاصي توي زندگي اش داشته وگرنه كسي نمي تواند با الواطي به جايي برسد

دايي: تمام علاقه من به اين مملكت است. چرا اين جا كار نكنم؟ من عاشق ايران هستم. بدون اغراق مي گويم. اصلا نمي توانم فكرش را بكنم كه يك جاي ديگر زندگي كنم
007968.jpg
كريمي:حاشيه سازي هميشه در مورد آدم هاي مطرح و پرطرفدار وجود دارد، اما بي اعتنايي و واگذاري آن به زمان خودش همه چيز را حل مي كند

آن ها نيازي به معرفي ندارند. مقدمه چيني هم نمي خواهد. اين طرف، علي دايي است كه امسال هم مثل تمام سال هاي اخير، فراتر از همه اين سال ها، چهره مطرح ورزش ايران بوده، با فراز و نشيبي حيرت انگيز. پس از جهنم جام جهاني، هيچ كس گمان نمي كرد او دوباره بتواند از جا بلند شود، هيچ كس. اما دايي بار ديگر تبديل به مرد اول فوتبال ايران شد با گلزني در ليگ و با هدايت سايپا كه امروز با علي دايي داعيه قهرماني دارد. به همة اين ها اضافه كنيد حرف هاي جنجالي و نوع ادبياتي كه علي دايي را از بقية فوتباليست ها متمايز مي كند. نيكي كريمي هم نامي چنان آشناست كه هر اشاره اي درباره او تكرار مكررات خواهد بود؛ يكي از بهترين بازيگران سينما در سال هاي اخير كه اخيرا تصميم گرفته علاوه بر جلوي دوربين، در پشت دوربين و در نقش كارگردان حرف هايش را بزند. نيكي كريمي امسال هم فيلمي در جشنواره داشت، اما او بنا بر عادت مألوف، جشنواره را بدون جنجال و كم سر و صدا پشت سر گذاشت؛ شيوه اي كه حتي در زمان نمايش پرسروصداترين فيلم ها از او ديده بوديم. فكر نشاندن دايي و كريمي در مقابل، هفته ها قبل برايمان جدي شد، اما تا آخرين ساعت هايي كه مجله زير چاپ مي رفت امكان آن مهيا نشد. اول نيكي كريمي در دسترس نبود؛ او براي داوري در جشنواره برلين به اروپا سفر كرده بود و بعد هم كه برگشت بايد در شيراز مقابل دوربين مي رفت. از وقتي كه او آزاد شد، علي دايي را نمي شد پيدا كرد. بازي هاي فشرده سايپا، ديدار خبرساز با پرسپوليس، كميته انضباطي و همه اين ها را به فعاليت هاي تجاري دايي اضافه كنيد تا متوجه شويد چرا حتي گوشي موبايل اش را هيچ وقت جواب نمي دهد.
اما بالاخره همة اين طلسم ها شكسته شد و توانستيم قرار مصاحبه را با هر دو نفر نهايي كنيم. نيكي كريمي سر ساعتي كه قرار داشتيم در دفتر مجله حاضر شد. دايي هم كه از تمرين سايپا از كرج مي آمد تأخير چند دقيقه اي داشت. اگر چه نيكي كريمي باز هم صبوري به خرج داد و مدام تكرار كرد كه: اين شرايط كار حرفه اي است و من آن را مي فهمم. اگر من هم سر فيلم برداري بودم مطمئنا براي هماهنگي چنين مشكلاتي داشتيد.
قرارمان اين بود كه آقاي دايي و خانم كريمي با هم گفت وگو كنند و ما كمتر وارد بحث بشويم. تقريبا هم همين طور بود. كريمي با آمادگي قبلي و با تسلط، مثل يك روزنامه نگار حرفه اي، سؤالاتش را در ذهن و روي كاغذ نوشته شده داشت. اگرچه در طي گفت وگو خيلي هم حرفه اي عمل نكرد و بيشتر با علي دايي همراهي كرد تا اين كه بخواهد مثل كريستين امان پور رفتار كند. علي دايي هم اگرچه مي گفت قبلا به سؤالاتي كه بايد بپرسد فكر نكرده، اما تا آخر جلسه آن قدر پا به توپ بود كه ما جز در لحظات معدود، نيازي نديديم وارد گفت وگو شويم؛ گپي كه درباره موفقيت بود، خوب شد كه گفت وگو نياز به مقدمه نداشت! خانم ها، آقايان! اين شما و اين گفت وگوي نيكي كريمي و علي دايي.
سيامك رحماني - مينا اكبري - مهدي اميرپور
كريمي: مي خواستم از مربيگري شما در سايپا بپرسم. مي خواهم بدانم شما چه حسي در تيم به وجود آورده ايد كه تيم اين قدر خوب نتيجه گرفته؟
دايي: شرايط امسال سايپا به گونه اي بود كه من در پنج شش بازي اول تيم، فقط بازيكن بودم، اما بعد كه يك دفعه مربي شدم، طوري برخورد كردم كه بازيكنان سايپا احساس نكنند فرقي بين من و آن ها هست و الان بهترين دوستان من، بازيكنان سايپا هستند.
كريمي: شما براي اين كار الگوي خاصي داشتيد؟ به هر حال الان در فوتبال ايران يك چيزي كه زياد به چشم مي خورد، مشكل سنت و مدرنيته است؛ مثلا اخلاق سنتي بعضي از مربي ها كه تصور مي كنند اگر برخوردي با بازيكنان شود، بهتر جواب مي گيرد؛ اتفاقي كه خود شما هم آن را تجربه كرده ايد. اما چيزي كه شما مي گوييد، سبك مدرن مربيگري است.
دايي: من الان با آن ها فوتبال بازي مي كنم. پس اختلاف سني زيادي بين ما نيست. ما از خود آن ها هستيم. پس تمام كارهايي كه آن ها مي خواهند بكنند، من انجام داده ام. من به همه بازيكنان سايپا گفتم آن كلاس كه شما تازه در آن ثبت نام كرديد، من دوره كاملش را در دانشگاه  درس مي دهم. براي همين مي دانند كه نمي توانند سر من كلاه بگذارند.
كريمي: يعني شما در اداره تيمتان به جاي تنبيه و توبيخ، روش دوستي را پي گرفته ايد؟
دايي: البته در زمان تمرين شايد جريمه شان بكنم و پنج دور بيشتر بدوند، حتي جريمه مالي شان هم بكنم، ولي با همان بازيكني كه سر تمرين جريمه اش كرده ام، شب مي روم بيرون و شام مي خورم. من از نسل خودشان هستم. من الان اين اطمينان را در بين بچه ها به وجود آورده ام كه اگر بازيكني شب خوب نخوابيد، صبح بيايد به من بگويد كه نمي توانم تمرين كنم، اما دروغ نگويد چون دستش پيش من رو است.
كريمي: شما بعد از اين  كه سرمربي شديد، چيزي را در تيم عوض كرديد؟
دايي: من خيلي دست  و بالم بسته بود. فقط يكي دو نفر را كه آقاي لورانت به آن ها اعتقادي نداشت و اصلا اسمشان را در ليست هم رد نكرده بود، آوردم توي تيم؛ مثل آقاي كريمي. گفتم اين بچه توي يك سال، دو بار پايش را عمل كرده، بايد به او وقت بيشتري بدهيم. او هم خوب تمرين كرد و حتي سر بازي با پرسپوليس هم كه به زمين آمد، يك گل قشنگ به پرسپوليس زد.
كريمي: وقتي اسم شما را مي شنوم، اولين چيزي كه يادم مي آيد ركورد گل هاي ملي شماست. اين خيلي حس عجيبي بايد داشته باشد.
دايي: شايد خيلي ها باور نكنند. ولي تا الان زياد به اين چيزها فكر نكرده ام.
كريمي: من مي فهمم شما چه مي گوييد. وقتي يك كسي دارد كاري انجام مي دهد، در هر لحظه دقيقا همان لحظه را زندگي مي كند.
دايي: كاملا درست است. تازه روزي كه گل هاي من به هفتاد، هشتاد تا رسيد فهميدم كه پوشكاش چقدر گل زده، وگرنه تا قبلش زياد دنبال اين چيزها نبودم.
كريمي: گل زدن چه حسي دارد؟
دايي: حتما برايتان پيش آمده كه از كار خوبي كه انجام مي دهيد احساس رضايت مي كنيد. آدم با گل زدن مزد زحماتش را مي گيرد. مطمئن هستم اين حس را شما زياد تجربه كرده ايد؛ وقتي مرتب از سوي جشنواره هاي بزرگ جهاني به عناوين مختلف دعوت مي شويد و تا به امروز جوايز مهم زيادي هم دريافت كرده ايد.
كريمي: جايزه گرفتن هميشه خوب است، به خصوص كه از جشنواره هاي مهم و از دست افراد معتبر هم گرفته شود. شما از معدود فوتباليست هايي هستيد كه علاقه مند به مسائل فرهنگي است و تحصيلات دانشگاهي هم دارد. اصلا اعتقادي داريد كه يك ورزشكار بايد كتاب بخواند، سينما برود، موسيقي گوش كند؟
دايي: بله، صددرصد. ولي واقعيت اش را بخواهيد الان خود من خيلي وقت ندارم كه بنشينم كتاب بخوانم. روزهايي مي شود كه من هفت صبح از خانه بيرون مي زنم و ده شب برمي گردم. حداقل تا پارسال كه براي فوق ليسانس ام درس مي خواندم، توانسته بودم ارتباطم را با كتاب حفظ كنم، اما پس از آن وقت زيادي براي كتاب خواندن نداشتم. خود شما كه درگير بازيگري هستيد چقدر مي توانيد پيگير ورزش باشيد؟
كريمي: من در كنار كار هنري، تا آن جا كه بتوانم سعي مي كنم كه ورزش ايران و جهان، مخصوصا فوتبال و تنيس را دنبال كنم. به عنوان مثال من كاملا در جريان مشكلات هفته گذشته شما هستم.
دايي: فكر مي كنيد چقدر مشكلات فوتبال و سينما شبيه هم است؟
كريمي: ما هم در سينما براي حقمان دائم بايد بجنگيم. حالا اگر زن هم باشي كه اين مشكلات چند برابر مي شود و براي هر كاري بايد دو برابر انرژي بگذاري. به هر حال شايد من در سينما كمي خوش شانس بوده ام. با كارگردان هاي خوبي كار كردم ولي يك جاهايي بايد انتخاب مي كردم و اين جا ديگر شانس نقشي نداشت. من هميشه دنبال آگاهي هستم و از آن مهم تر دنبال خودشناسي. اصلا مي خواستم بدانم شما چقدر دنبال خودشناسي هستيد؟
دايي: من شب بعد از هر تمرين، ده دقيقه با خودم خلوت مي كنم تا بفهمم توي تمرين چه جوري بوده ام و چه كار كنم كه بهتر بشوم. من هم قبول دارم كه استارت كارم كمي با شانس توأم بود. من اصلا اگر دانشگاه صنعتي شريف قبول نمي شدم، به جايي نمي رسيدم. اين را هم بگويم كه من سه بار دانشگاه قبول شدم. يك بار سال،۶۶ عمران دانشگاه شريف را آوردم. آن وقت دانشگاه گزينش داشت. به خاطر اين  كه من ظهر سر اذان توي خيابان فوتبال بازي مي كردم، رد شدم. يك بهانه ديگرشان هم كاپشنم بود! همان سال۶۶ من توي دانشگاه آزاد اردبيل مهندسي كشاورزي قبول شدم. حتي دو ترم هم خواندم. اما سال۶۷ باز هم كنكور دادم. اين بار ديگر آن گزينش را برداشته بودند و من متالوژي شريف قبول شدم. اگر آن سال توي شريف قبول نمي شدم، آقاي گل شهرستان هاي ايران بودم ولي به هيچ جا نمي رسيدم. اما همين كه به تهران آمدم، سريع رفتم دسته دوم تهران و آقاي گل شدم. البته مشكلات زيادي هم داشتم. اين جور نبود كه يك شبه با شانس به اين جا برسم.
كريمي: چه مشكلاتي داشتيد؟ كمي از اين مشكلات حرف بزنيد.
دايي: متأسفانه توي مملكت، امكان خلاقيت به كساني كه مي خواهند كار كنند نمي دهند، كسي نمي آيد دست آدم را بگيرد.
كريمي: من اسم اين را گذاشته ام: فرهنگ تخريب .
دايي: يكي از دوستان من سال ها پيش براي عمل قلب رفته بود آمريكا. تعريف مي كرد كه توي بيمارستان يك مجسمه گذاشته بودند. اين دوست من از پرستارهاي آن جا پرسيده بود اين مجسمه مال كيست؟ پيش خودش فكر كرده بود كه حتما براي صاحب بيمارستان بوده كه مرده. اما مي فهمد كه اين، مجسمه همان دكتري است كه مي خواهد او را عمل كند. آن جا موقعي كه دكتر زنده بوده، مجسمه اش را ساخته بوده اند و گذاشته بودند توي بيمارستان. اما حالا ما اين جا چي كار مي كنيم. الان يك مثال مي زنم. من اصلا آقاي ملاقلي پور را نمي شناختم. حالا شايد كارگردان خوبي هم بوده، ولي من توي تلويزيون چيزي از آقاي ملاقلي پور نشنيده بودم. اما حالا كه چند روزي است ايشان فوت كرده، روزي چند بار اسمشان را توي تلويزيون مي شنوم. تا موقعي كه زنده بودند هيچ اسمي از ايشان نمي بردند. الان توي ايران كسي دنبال اين نيست كه علي دايي شود. همه دلشان مي خواهد علي دايي را كوچك كنند تا هم قدش شوند! من به خاطر پدرم توي اردبيل يك مدرسه ساختم كه شايد جزو مدارس نمونه اردبيل باشد. كسي تا حالا از اين مسأله حرفي نزده. اما در روز ده ها مطلب راجع به سر و شكل من مي نويسند.
كريمي: اين مشكل ريشه اش فرهنگي است. در سال۸۵ دو اتفاق مهم در كشور ما افتاد كه اسفبارترين اتفاقات سال بود؛ فضايي كه پس از جام جهاني براي تيم فوتبال درست كردند و توهين و تحقير و... آن يكي هم آن اتفاقاتي بود كه در جشنواره فجر امسال افتاد و باز برخورد عده اي كه مثلا كار فرهنگي انجام مي دهند...
دايي: ببينيد، ما خيلي خوب سرمايه گذاري مي كنيم، خيلي خوب برنامه ريزي مي كنيم، اما فقط براي تخريب كردن. هيچ موقع ما دنبال اين نبوده ايم كه كسي را بالا ببريم، كمكش كنيم، دستش را بگيريم. همه مي خواهند كسي را كه آن بالاست بكشند پايين تا خودشان را مطرح كنند.
كريمي: عده اي براي اين  كه خودشان را بزرگ كنند، سعي مي كنند جلوي آدم هاي بزرگ بايستند. اين خصلت آدم هاي ناموفق است...
دايي: شما مطمئن باشيد اين آدم ها مقطعي به شهرت مي رسند. شايد يك سال دو سال هم در اوج باشند، اما بعدش تمام مي شوند. فقط آن هايي كه زحمت كشيده اند و به جايي رسيده اند، ماندگار مي مانند. اين راي كميته انضباطي خيلي به نفع من تمام شد.
كريمي: چرا؟
دايي: مردم كلي از حقايق را فهميدند. ديگر مردم فهميدند كه در عرض يكي دو دقيقه مي توانند حق تيمي را بخورند. بعدش هم بيايند توي كميته انضباطي، علي دايي را محروم كنند! اصلا مگر براي اولين بار بود شوراي استيناف عليه كميته انضباطي رأي مي داد؟ چرا وقتي نوبت به بخشش من مي رسد، همه ناراحت مي شوند و استعفا مي دهند. بالاخره آقايان با محروم كردن من مي توانستند خودشان را سر زبان ها بيندازند. اما همين چند هفته پيش، وقتي شش جلسه محروميت يك بازيكن را بخشيدند، كسي حرفي نزد. نمي دانم از اين همه حاشيه  سازي چه چيزي عايدشان مي شود؟! من فكر مي كنم شما هم خانم كريمي با توجه به حرفه  تان كه طرفداران زيادي هم دارد با حاشيه سازهاي زيادي روبه رو مي شويد؟
كريمي: من سعي مي كنم براي هر چيزي به اندازه ارزش واقعي آن انرژي بگذارم. حاشيه سازي هميشه در مورد آدم هاي مطرح و پرطرفدار وجود دارد، اما بي اعتنايي به چيزهاي كم اهميت و واگذاري آن به زمان خودش همه چيز را حل مي كند. راه حل من اين بود كه روي يك سري از چيزها زياد متمركز نشوم. قضيه شهرت را براي خودم بزرگ نكردم. درست است وجود دارد، اما آن را جدي نمي گيرم؛ اگر بخواهم جدي بگيرم اصلا نمي توانم زندگي كنم. هميشه آن انرژي را كه بايد در اين راه ها تلف كنم، ذخيره مي كنم تا صرف زندگي و رسيدن به هدفم  كنم.
دايي: در مورد برخي مسائل، سكوت و مرور زمان كارساز است. مثلا زماني كه جام جهاني تمام شد و خيلي تهمت  ها به من زدند، شما از من حرفي شنيديد؟ چيزي ديديد؟ الان راحت مي توانم خيلي از مسائلي كه آن روزها در تيم ملي اتفاق افتاد را بگويم. ولي آن موقع اگر مي گفتم خريدار نداشت. گذشت زمان نشان داد جايگاه آدم ها كجاست. الان خيلي راحت مي توانم بگويم كه سر مسابقات جام جهاني، چند نفر از بازيكنان تيم ملي با هم جلسه مي گذاشتند و با هم هماهنگ مي كردند كه به علي دايي پاس ندهند. اخلاق من جوري است كه تا وقتي كسي پا توي كفشم نكند، اصلا جواب نمي دهم. اما موقعي كه سر حق باشد از حقم نمي گذرم. من ياد گرفته ام حق گرفتني است، نه دادني. من هميشه به خاطر منافع جمع سكوت كرده ام. مثل بقيه نيستم كه به خاطر منافع شخصي و به خاطر اين كه كارشان را از دست ندهند، حرفي نزنم. البته هميشه آدم نمي تواند ساكت باشد. بعضي وقت ها لازم است آدم داد بزند. اين دفعه كه رفتم كميته انضباطي، از آن اتفاقاتي بود كه لازم بود من داد بزنم.
كريمي: الان فيلم يك شب من كه سه سال پيش در جشنواره نمايش داده شد، هنوز مجوز اكران نگرفته. ما هر روز مي رويم ارشاد ولي تا حالا مجوز اكران فيلم را نداده اند. اين جا ديگر جاي اين نيست كه من سكوت كنم. براي همين من همه جا اعتراض خودم را اعلام مي كنم. حرف من منطقي است؛ مي گويم اگر فيلم توقيف است، رسما اعلام كنيد وگرنه مجوز اكرانش را بدهيد. اين الان حق من است، يعني چيزي كه بايد از آن دفاع كنم. من با شما موافقم كه بعضي وقت ها بايد سياست سكوت را در پيش بگيريد ولي يك جايي كه لازم است بايد از حق خود دفاع كنيد.
دايي: اگر شما بخواهيد سر هر چيز كوچك و بي ارزشي داد و فرياد راه بيندازيد، ديگر نمي توانيد زندگي بكنيد. يكي از دلايل موفقيت آدم ها اين است كه اين چيزهاي اضافي را فراموش كنند. من الان، نه خودم را ستاره مي دانم، نه سياره! اما مي دانم آن هايي كه زياد حرف مي زنند، توپ تو خالي هستند.
كريمي: اما خيلي وقت ها گرفتن حق، ممكن است منجر به كينه توزي و دشمن تراشي توسط برخي از افراد  شود. بنابراين آن ها از هيچ كاري براي زير سؤال بردن محبوبيت و تخريب چهره آن فرد كوتاهي نخواهند كرد. شما هيچ وقت نگران اين مسأله نبوده ايد؟
دايي: براي فهميدن اين  كه چه كسي محبوب است، بايد برويد در دل خانواده ها، وگرنه چيزهايي كه مطبوعات مي نويسند اصلا ثابت نمي كند كسي محبوب است يا نه. شما فرض كنيد روزنامه اي كه 50 هزار تا تيراژ دارد، بنويسد علي دايي محبوب ترين شخصيت ايراني است. شما فكر مي كنيد با خواندن آن چيزي به محبوبيت من اضافه مي شود؟ من به شما جواب مي دهم نه. ببينيد الان توي ايران همه مي خواهند يك سري سرويس بدهند تا خبرنگاران از آن ها خوب بنويسند. اما من اعتقاد دارم آدم وقتي خوب باشد، مطمئنا از او مي نويسند. وقتي علي دايي خوب بازي كند و بيست تا گل هم بزند، ديگر همه مجبورند از او بنويسند. حالا شايد يك بار لايي بكشد، دو بار لايي بكشد ولي دفعه سوم مجبور مي شود بنويسد. هر چقدر هم كه عده اي با حسادت ها و كينه ورزي  بخواهند از محبوبيت من كم كنند. راستي خانم كريمي در قشر ما كه حسادت بيداد مي كند، تو جامعه هنري هم اين طور هست؟
كريمي: من نزديك به دو دهه است كه در سينماي ايران كار مي كنم و بيشتر از ده بار كانديداي سيمرغ شدم و سيمرغ نگرفتم. همان زمان نگاه مي كردم به كانديداها و مي ديدم كه حقشان است كه سيمرغ بگيرند، يعني آن ها هم به اندازه من حق داشتند. به هر حال در جشنواره يك هيأت داوري وجود دارد كه سليقه خودشان را دارند. اما وقتي در جشنواره عده اي با داد و هوار دنبال سيمرغ هستند، حتما احساس حسادت كرده اند. حس كرده اند كه كسي نسبت به او برتر است و او نمي تواند به چيزي كه حقش هم نيست، برسد. در حالي كه كار هنر، سليقه اي است. حالا شما اين اتفاقات را با مراسم اسكار امسال مقايسه كنيد. هر كسي جايزه مي گرفت مي رفت روي سن و مي گفت من اصلا نمي فهمم چطور جايزه گرفتم و اصلا جايزه حق فلاني است. در آخر هم تشكر مي كرد و مي آمد پايين. من احساس مي كنم جامعه ما دارد خشن و بي رحم مي شود. احساس مي كنم ديدگاه ها همه تخريبي شده. كاش زماني كه قصد داريم با حسادت هاي بي مورد به ديگران بي احترامي كنيم يك لحظه فكر كنيم كه فلاني هم كه الان جايزه گرفته،  زحمت كشيده است. من به شخصه توقعم از خود و بيشتر از جايزه گرفتن در يك جشنواره است.
دايي: خود من تا حالا براي اين  كه چيزي را بگيرم، داد و فرياد نكرده ام. تا حالا نشده كه اعتراض كنم چرا من را بهترين بازيكن ايران انتخاب نكرده ايد. من اصلا به اين چيزها فكر نمي كنم. اصلا اين چيزها در زندگي من جايي ندارد. هر موقع هم اعتراض كرده ام در دفاع از حقم بود. اصلا سر اين نبوده كه بخواهم چيزي اضافه بگيرم. من قبول دارم كه خيلي ها در اين فوتبال از من بهتر بودند. مثلا دريبل زدن فلاني خيلي از من بهتر است. حتي ضربه سرهاي كريم باوي و فتح آبادي هم از شوت هاي من محكم تر بودند. اين جا راحت مي توانم بگويم كه آن ها بيراهه رفتند. ولي من خيلي چيزها را قيچي كردم و فقط به فوتبال فكر كردم. من از خيلي چيزها گذشتم تا به اين جا رسيدم. لذت هاي زودگذر جايي توي زندگي من نداشته. خيلي از ميهماني هاي شبانه را نرفتم. مطمئنا هر آدم موفقي يك نظم خاصي توي زندگي اش داشته وگرنه كسي نمي تواند با الواطي به جايي برسد.
كريمي: شما سال ها در كشورهاي خارجي فوتبال بازي كرده ايد. برخورد اجتماعي با فوتباليست هاي موفق در آن جا چگونه بود؟
آن  جا هيچ كس حق ندارد آدم هاي موفق را راحت خراب  كند و با دخالت در مسائل خصوصي آن ها زندگي حرفه اي آن ها را زير سؤال ببرد. در ايران مردم نمي توانند قبول كنند كه ستاره ها هم آدم هستند. نمي دانند ستاره ها هم حق دارند اشتباه بكنند. من هم حق دارم كه زندگي بكنم. الان نيكي كريمي و علي دايي يك صدم مردم معمولي اشتباه نمي كنند، از بس كه مراقب هستند. اما كافي است يك اشتباه  كوچك از تو سر بزند، تا عمر داري بايد تاوان آن را بدهي. اما نمي دانم چرا در عوض جنبه هاي مثبت ستاره ها را پنهان مي كنند. اصلا چرا نمي آييم كسي را كه مردم دوستش دارند، بزرگ كنيم. الان چه عده اي بخواهند چه نخواهند، بيست سال ديگر هم خانم نيكي كريمي در اين سينما محبوبيت دارد. بخواهند يا نخواهند علي دايي هم در اين فوتبال مي ماند. اگر به من اجازه ندهند اين جا كار كنم، مطمئن باشيد مي روم يك جاي ديگر دنيا كارم را مي كنم. اما چه بهتر در كشوري كار كنم كه عاشقش هستم. تمام علاقه من به اين مملكت است. چرا اين جا كار نكنم؟ من عاشق ايران هستم. بدون اغراق مي گويم. همه جاي دنيا رفته ام، اما هيچ جايي را مثل ايران دوست ندارم. اصلا نمي توانم فكرش را بكنم كه يك جاي ديگر زندگي كنم. الان با وضعي كه من دارم، هر جاي دنيا مي توانم بهترين تفريحات را بكنم. ولي تا حالا نشده كه بيشتر از دو هفته خارج از ايران دوام بياورم. من دوست ندارم كسي به من كمك كند. ولي توقع دارم كه كسي چوب لاي چرخ من نگذارد. به قولي، نه توقع كمك آنچناني داريم، نه توقع حمايت آنچناني. حالا توي اين جامعه احساس مي كنيد كه اگر كار خوبي كنيد، بازتابي دارد. همه دنبال اين هستند كه از آدم عيب بگيرند. كاري كه شيث رضايي توي زمين فوتبال با من كرد، اگر كسي توي خيابان انجام دهد آدم منتظر پليس نمي ماند و مي زند توي گوش طرف. ما عكس داريم كه آقاي رضايي چه كار كرده با من. اما در كميته انضباطي مي گويند عكس قبول نيست. بايد فيلم بياوريد. كسي نيست بگويد مگر من اكيپ فيلم برداري همراهم است كه از آن صحنه فيلم داشته باشم. به خدا محبوبيت من بعد از اين بازي ده برابر شده. مردم ما طرفدار حق هستند و توي اين ماجرا فهميدند كه حق با چه كسي است.
كريمي: من يك جايي خواندم كه روان شناس تيم  ملي آلمان سر يك بازي نيامده بود. براي همين كلينزمن نمي خواست تيم را به زمين بفرستد. مي خواهم بگويم آرامش فكري چقدر اهميت دارد. ولي ما اين جا توي جامعة مغشوشي زندگي مي كنيم. الان ما در فيلمسازي هم اين مشكل را داريم. پيش از اين كه كار اصلي مان را شروع كنيم، به قدري با مشكلات درگير مي شويم كه تمام انرژي فيلمساز هدر مي رود و وقتي مي خواهد فيلم را كليد بزند ديگر انرژي اي برايش باقي نمانده است.
دايي: در سينما كسي هست كه روي فيلم هاي شما سرمايه گذاري كند؟ از جايي حمايت مي شويد؟
كريمي: به سختي براي سينماي مستقل، سرمايه گذار پيدا مي شود. در ايران يك بخش سرمايه گذارهاي دولتي داريم، يك بخش غيردولتي. دو فيلمي كه من ساختم غيردولتي بودند. مي توانم بگويم خيلي شانس آوردم كه توانستم براي فيلم اولم سرمايه گذار پيدا كنم. براي فيلم دوم هم همين طور. به اولين تهيه كننده اي كه فيلم نامه ام را دادم، قبول كرد.
دايي: چون شما نيكي كريمي هستيد به اين راحتي از شما حمايت مي كنند، يا هر فيلمساز جواني كه بخواهد فيلم اولش را شروع كند به راحتي مي تواند؟
كريمي: كلا جذب سرمايه گذار در ايران سخت است. بالاخره سرمايه گذار مي خواهد سرمايه اش برگردد.
دايي: مگر فيلمي كه شما مي سازيد سرمايه اش برنمي گردد؟
كريمي: فيلم هايي كه من ساخته ام متعلق به سينماي خاص است و تماشاچي خاص خود را دارد و با سينماي سرگرم كننده متفاوت است.
دايي: چرا آن سينما طرفدار بيشتري دارد؟
كريمي: همه جاي دنيا همين طور است. سينماي اينترتيمنت و سرگرمي ساز پول بيشتري به دست مي آورد، اما دولت ها اجازه نمي دهند سينماي متفكر و دگرانديش شان زير سايه سنگين اين سينما از بين برود و سالانه براي حمايت از اين نوع سينما بودجه تعريف مي كنند. اما در ايران اين سينما نه تنها از سوي دولت حمايت نمي شود، بلكه با بي تدبيري برخي از مديران و عدم نمايش اين گونه فيلم ها در سينما، كمتر تهيه كننده خصوصي اي حاضر مي شود در فيلمي سرمايه گذاري كند كه حتي اجازه اكران با وجوداصلاحات به آن داده نمي شود.
دايي: همچنان دوست داريد روي موضوعات اجتماعي كار كنيد؟
كريمي: دغدغه اصلي من از فيلمسازي همين است.
دايي: چي شد كه به اين گونه سينما علاقه مند شديد؟
كريمي: من از آن آدم هايي نيستم كه راحت از كنار مسائل بگذرم. كار مي كنم تا با كار خودم روي جامعه تأثيرگذار باشم. من هميشه احساس مي كنم كه از طريق كارهاي فرهنگي، هنري و ادبي مي شود در جامعه تغييراتي را به وجود آورد. به نظر من جامعه ما در حال حاضر خيلي به كمك نياز دارد.
دايي: متأسفانه هميشه كساني كه اين كارها را مي كنند و چنين اهدافي دارند، تنها هستند.
كريمي: به هر حال هنر تأثير خودش را مي گذارد.
دايي: افراد موفق در جامعه ما بيشتر از اين كه موفقيت شان مديون سيستم اجتماعي باشد، ثمره تلاش فردي و پشتكار خود آن هاست. به همين دليل ما در ورزش هاي انفرادي حرفي براي گفتن داريم. الان ايران در ورزش هاي تيمي در جهان مدعي نيست. جايگاه فوتبال و بسكتبال و واليبال ما را با كشتي و تكواندو مقايسه كنيد. اصلا ما ايراني ها، تنهايي جزو موفق ترين آدم هاي دنيا هستيم. يك نفري مي توانيم بزرگ ترين شركت هاي دنيا را بچرخانيم. اما اگر روزي بخواهيم پنج نفري كاري را انجام بدهيم، از صد تا كار، فقط يكي اش را مي توانيم درست تمام كنيم. ما بايد حس كار جمعي را در جامعه تقويت كنيم.
كريمي: آقاي دايي! ما سينماگرها براي اين كه به روز شويم سعي مي كنيم جديدترين فيلم ها را ببينيم و سينماي روز دنيا را پيگيري كنيم، كتاب بخوانيم و... شما چطور خودتان را در فوتبال به  روز مي كنيد؟
دايي: الان من تمام تئوري هاي جديدي كه فدراسيون فوتبال آلمان دارد را پيگيري مي كنم. من يك كمك مربي دارم كه ايشان با فدراسيون فوتبال آلمان همكاري مي كند و تمام تئوري هاي جديد تمريني را به من منتقل مي كند. من اين را وظيفه خودم احساس مي كنم.
كريمي: آيا ديگر مربيان فوتبال هم چنين نگرشي دارند كه خودشان را به روز نگه دارند؟
دايي: من كاري به ديگر مربيان فوتبال ندارم، اما الان يك سري افراد جلوي من ايستاده اند و نمي خواهند فكر جديد در فوتبال پا بگيرد.
كريمي: الان ديدگاه سنتي در فوتبال خيلي قوي است، درست است؟
دايي: اصلا در جامعه ما اكثرا نگاه سنتي دارند. بعضي وقت ها به من ايراد مي گيرند كه چرا اين جوري لباس مي پوشي. من دلم نمي خواهد لباسي بپوشم كه جلف و زننده باشد. ولي هميشه دوست دارم چيزي بپوشم كه جديد باشد، به روز باشد، چيزي بپوشم كه خودم خوشم بيايد. اما باز هم مي بيني كه مي نويسند دايي فلان شلوار را مي پوشد و فلان پيراهن را تنش مي كند. ببخشيد من كه نمي توانم كاپشن چرمي را كه بيست سال پيش مي پوشيدم، الان هم بپوشم. آن وقت به من مي گويند كه تو عوض شدي و يادت رفته قبلا چه لباسي مي پوشيدي. حالا اين فقط در مورد پوشش من است. شما تصور كنيد كه بخواهيد يك فكر نو يا ايده جديد وارد اين فوتبال كنيد. با اين وجود من اعتقاد دارم اگر آدم ها خودشان باشند و به دنبال باورهايشان، هيچ كس نمي تواند جلودارشان باشد.
كريمي: با همين باور هم تيمتان را اداره مي كنيد؟
دايي: ببينيد تيم من به هيچ تيمي نمي بازد. ما اگر ببازيم به خودمان مي بازيم. مطمئن باشيد وقتي علي دايي مي بازد به خودش باخته، وگرنه كسي نمي تواند او را شكست بدهد. هيچ كس نمي تواند براي ما تعيين كند كه تا چه سن وسالي مي توانيم بازي كنيم مگر اين كه با رفتار و عملكردمان اين اجازه را به آن ها بدهيم.
خانم كريمي! من شنيده ام در سينماي ايران هم گويا وقتي بازيگران به يك سني مي رسند، به اجبار كنار گذاشته مي شوند. در حالي كه در هاليوود فرضا كلينت ايستوود در 90 سالگي بهترين فيلمش را مي سازد و بازي مي كند و اسكار هم مي گيرد
كريمي: به نظر من اين كه تا چه زماني يك فرد مي خواهد در رشته اي كه دوست دارد فعاليت كند، يك موضوع كاملا شخصي است. هر آدمي در هر سني مي تواند. مگر در فوتبال لوييس فيگو را نداريم؟
دايي: ببينيد جبر زمان كاري مي كند كه من يك روز فوتبال را كنار بگذارم. اما اصلا اعتقادي به خداحافظي در اوج ندارم.
كريمي: در هر زمينه اي ما يك سري خرافه داريم. يكي از خرافه ها همين است كه آدم ها وقتي به جايي مي رسند بايد بروند كنار. چرا تا وقتي كه يك فوتباليست توانش را دارد نمي تواند فوتبال را ادامه دهد؟
دايي: اين ذهنيت غلط ماست. وقتي مي شنويم كه فلاني توي بيست و هشت سالگي فوتبال را كنار گذاشته اصلا فكر نمي كنيم كه ايشان آن اراده را نداشته تا سي و پنج سالگي فوتبال بازي كند.
كريمي: اصلا شايد آدم تنبلي بوده. ديگر حال و حوصله كار كردن را ندارد و ترجيح مي دهد به جاي كار كردن برود دنبال خوش گذراني.
دايي: در فوتبال من هميشه منتظر هستم كه كسي بيايد و از علي دايي سبقت بگيرد. اگر يك جواني بيايد و از من بهتر بازي كند  من كنار مي روم. من خودم هم اين جوري عضو تيم ملي شدم. يك جواني بودم كه آمدم و همه بازيكن هاي ديگر را كنار زدم. من از روزي كه در تيم ملي انتخاب شدم مي دانستم كه يك روز بايد كنار بروم. متأسفانه در تمام دنيا براي اين قهرمان ها يك جشن آبرومندانه مي گيرند و آن ها با عزت و احترام كنار مي روند. ولي در ايران با ما اين جوري رفتار مي كنند. از روزي كه من از تيم ملي كنار كشيدم، احساس مي كنم دوباره متولد شده ام. الان هم در فوتبال، هم در كارم موفق تر از زماني هستم كه در تيم ملي بازي مي كردم.
كريمي: اصولا هميشه در كشورهاي جهان سوم، اين آدم هاي غير موفق هستند كه فكر مي كنند مي توانند آدم هاي موفق را به زير كشند. ما توان ادامه اين مبارزه را داريم. به قول شما كافي است باور داشته باشيم كه ما هرگز نمي بازيم.
دايي: من باور دارم كه هرگز هم نخواهيم باخت. تجربه ثابت كرده كه ما پيروز اين ميدان ايم.

نشانه هاي مشترك يك نسل
مينا اكبري
نيكي  كريمي و علي دايي دو روي يك سكه اند؛ سكه موفقيت يك نسل؛ نسلي كه صحنه حضورش در اجتماع به سال هاي پس از جنگ كشيد، نشانه  هاي مشترك يك دوران اند؛ دوراني كه ايران پس از هشت سال نفس گير و رودررويي با دشمن، نيازمند هوايي تازه بود. نيكي كريمي در سينما و علي دايي در ورزش اولين روزنه هاي وزش بادهاي مخالف بودند. همين اولين بودن به آن ها سيمايي از نشانه  بودن و مبدأ بودن را داده است. با نيكي كريمي، سينماي ايران پايان دوران ضد خوش چهرگي را اعلام كرد و با علي دايي فوتبال ايران انقضاي  دوران بازيكنان كم توقع را. آن ها آن چنان با زمان خود درآميخته اند كه نمي توان بدون در نظر گرفتن هر كدام از آن ها، دورانشان را مرور كرد. ويژگي هاي يكسان شان در بستر جامعه اي كه خيلي زود مي خواهد افراد موفق را نابود كند، دوام آورده است.
پس از گذشت بيش از يك دهه، آن ها هنوز در كار خود در صدر فهرست بهترين ها هستند. كارشان را توسعه داده اند و توانايي هاي تازه اي را در كارشان بروز داده اند. كريمي در كنار بازيگري ، هم كارگرداني مي كند و هم ترجمه و علي دايي در كنار حضور در نوك حمله سايپا، مربي تيم صدرنشين ليگ برتر كشور است. آن ها سال ها پس از ظهورشان هنوز هستند و هنوز براي حضورشان طرفداران هلهله مي كنند. هر دو دشمنان سرسخت و منتقدان بي رحمي دارند. هر دو توانسته اند به موفقيت هاي مالي متناسب با كارشان دست بيابند. هر دو توانسته اند در كار خود به يك متر و معيار تبديل شوند. وقت آن رسيده بود كه آن ها را در برابر هم قرار داده و از هر دوي آن ها خواست كه درباره رموز كارشان براي هم بگويند تا از ميان هاشور حرف هايشان تصوير چگونگي موفقيت يك نسل در دنياي سينما و ورزش ترسيم شود. اين چهره در برابر شماست.

فهرست
فهرست
سينما تلويزيون
شوكت هيولا
فصل چيدن تمشك ها
وقت خوب افتخار
چه بزرگ شدي پسر
قل مراد داره مي خنده
از طناب بازي خبري نبود
سينما و تلويزيون
ورزشي
سوپرگراندو
بهترين خاطره ام لگد توي صورت فيگو بود
قصه من و عمويم
قارداش! اوياخسان يا ياتيبسان؟
دوست داشتم جاي كعبي به فيگو لگد بزنم!
با اجازه خانمم بله!
چي؟ اون كه فقط يه جريمه ساده س!
ورزش
اجتماعي
تو زمين را افسرده مي بيني. چون باران برآن فرستيم، به جنبش درآيد و خويش را بركشد و هرگونه گياه نيكو بروياند
خوب بود ولي كم بود
تحليل هاي دشوار درباره يك رئيس جمهور
داستان سيستان
الفـرار
ساحل داغ مديترانه
انرژي درمان ژانگولر!
آن ها كه هاوايي رفتند!
يك گوسفند تمام عيار
اجتماعي
روزها
رويدادها
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  روزها  |  شناسنامه  |  پرونده  |  ادبيات  |
|  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |