احمد بيگدلي، بعد از زويا پيرزاد، دومين نويسنده اي است كه جايزه رسمي كتاب سال را براي يك رمان برنده مي شود
احسان رضايي- سيداحسان بيكايي- احسان اسيوند
آخر سال كه نزديك مي شود، همه مي افتند به فكر حساب و كتاب و جمع بندي داشته ها و كمبودهاي آن سالشان. ما هم توي صفحه مان همين كار را كرده ايم. رفته ايم سراغ كتاب هاي ادبي مطرح امسال و براي اين كار هم از جوايز ادبي مختلفي كه برگزار شده اند و برگزيدگان آن ها، كمك گرفته ايم.
امسال هم مثل چند سال اخير، جوايز ادبي مختلف رونق داشت و بازار جايزه دادن و جايزه گرفتن گرم بود؛ طوري كه حتي با وجود تعطيلي چند جايزه (مهم ترينش جايزة يلدا كه انتشارات كاروان برگزار مي كرد)، باز هم 10 جشن و جايزة ادبي مختلف برگزار شد. و تازه، اين به جز آن دسته جوايز ادبي بود كه يك اثر ادبي يعني شعر يا داستان را انتخاب مي كردند و نيز آن دسته از جوايز و جشنواره ها كه نويسنده يا شاعر برتر را معرفي مي كردند. جشنوارة شعر فجر هم كه امسال راه افتاد، از همين دسته بود كه برگزيدگان متعدد داشت و البته حرف و حديث هاي متعددتر.
آن طور كه آمارهاي وزارت ارشاد مي گويد، در طول سال۸۴ كلا 1505 اثر در حوزة ادبيات، چاپ يا تجديد چاپ شده است و بازار كتاب امسال را ساخته. از ميان اين تعداد، 132 رمان و 176 مجموعه داستان هم بوده اند كه براي نخستين بار چاپ و منتشر شده اند و موضوع جوايز و انتخاب هاي ادبي هم همين ها بوده اند. حالا فكر مي كنيد در اين تعداد ، چند كتاب خوب و خواندني و قابل اعتنا وجود داشته؟ اين جواب به روايت فهرست جوايز ادبي مختلف مي شود حداقل 42 كتاب! حالا اگر فكر مي كنيد كه اين آمار چه خوب است و وضعيت ادبيات داستاني، چه باحال شده و از اين خوش خيالي ها؛ بايد عرض شود كه تقريبا تمام داوران جوايز ادبي امسال از نبود كارهاي خوب و قابل اعتنا براي داوري ناليده اند! يعني كه اين تنوع نام هاي مطرح شده، فقط به دليل نبود آثار شاخص است؛ آثاري كه حداقل توي اكثر جوايز كانديدا بشوند.
به جز اين، شائبه اي هم امسال در مورد يكي دو جايزه بخش خصوصي شنيده شد كه معرفي كتاب در آن ها فقط با ملاك هاي ادبي صورت نگرفته و پيشنهادهاي مالي هم بي تأثير نبوده است.
از اين ها كه بگذريم، شايد مهم ترين اتفاق در حوزة جوايز ادبي سال،۸۵ اختصاص جايزه اي به ادبيات داستاني در مراسم كتاب سال جمهوري اسلامي بود؛ امري كه وزيرارشاد در روز رأي اعتماد گرفتن از مجلس وعده اش را داده بود. امسال براي دومين بار در تاريخ 26سالة اين مهم ترين و معتبرترين مراسم كتاب در ايران، يك اثر داستاني برگزيده شد؛ امري كه با توجه به اهميت و ميزان جايزة كتاب سال (50 سكه در برابر جوايز حداكثر يك ميليون توماني ديگر)، مي تواند كاملا در فضاي ادبي جامعه تأثيرگذار باشد. تأثير اين جايزه را حتي از حجم حرف هاي مطرح در تأييد يا اعتراض به انتخاب كتاب سال ادبيات هم مي شود فهميد؛ حجمي كه تمام فضاي خبري حوزة ادبيات در يك ماه گذشته را به خود اختصاص داده بود.
به نظر مي رسد با اختصاص جايزه به ادبيات داستاني در كتاب سال جمهوري اسلامي، اهميت جوايز ادبي سال بعد، بيشتر از اين هم بشود و دربارة اين جوايز، حرف هاي بيشتري هم بشود زد. فعلا همين ليست انتخاب ها را داشته باشيد و مطالبي را كه در مورد كتاب هاي برتر اين جوايز داريم. اين خبر را هم بدهيم كه در نظرسنجي سايت ادبي هفتان از مخاطبان، كتاب آب و خاك (مدرس صادقي) با 11درصد آرا، بيشترين محبوبيت را در ميان اين كتاب ها دارد.
دشمن پشت دروازه ها
دشمن نزديك شهر آمده است، يك اروند بين نيروهاي خودي با آن تعداد كم شان و تسليحات ناچيزشان و دشمن مجهز و مسلح فاصله است.
شهر خالي است. هر كس هر چه توانسته برداشته و رفته است. آن هايي هم كه مانده اند، آدم هاي معمولي نيستند. هر كدام بالاخره يك جوري غيرعادي اند. يا پيرمرد و پيرزن هاي عجيب و غريبي هستند كه توانايي رفتن يا دل كندن را ندارند يا غيرعادي تر از آن ها، چند جوان بسيجي اند كه از جان خود گذشته اند و قرار است خود را سپر بلاي شهر كنند و بايستند زير آتش توپخانه دشمن تا او را نسبت به تجهيزاتش بي اعتماد كنند.
شطرنج با ماشين قيامت از زاويه ديگري به جنگ نگاه مي كند؛ ديگر از آن انفجارهاي پشت سر هم خمپاره و سربازاني كه مدام در بي سيم فرياد مي زنند، خبري نيست. جنگ، طبيعي طبيعي روايت مي شود، در كوچه پس كوچه هاي يك شهر متروك با تك و توك سكنه خاص اش. حبيب احمدزاده، نويسنده، قبلاً مشاور كارگردان برج مينو بوده و به عنوان مشاور فيلم نامه آژانس شيشه اي هم با حاتمي كيا همكاري كرده. و از هر دوي اين ها مي شود فهميد كه نگاه او به جنگ متفاوت است.
شطرنج با ... كمي شبيه برج مينو است، تنهايي يك ديده بان، حساسيت او و دغدغه هايي كه براي او موقع ديده باني و جست وجو به دنبال توپخانه و رادار دشمن به وجود مي آيد، در اين دو مشترك است. در كتاب اما ديده بان هفده ساله كه بسيار بزرگ تر و پخته تر از سنش رفتار مي كند، با شخصيت هاي مختلفي روبه رو مي شود و اين برخوردها كمك مي كنند تا او به شناخت جديدي برسد. حتي به نوعي مي شود گفت كه در كتاب، جنگ و دفاع مقدس و حمله عراقي ها به خرمشهر و آبادان در حاشيه اين برخوردها قرار گرفته و زمينه را براي به وجود آوردن اين موقعيت خاص فراهم كرده است. و همين مسأله خود بيشتر به درك كردن فضاي جنگ و حس كردن آن روزها كمك مي كند.
ديده بان را با آن روحيه پرخاشگر و گفت وگوهاي دروني شك آلود، مهندس را با آن ادبيات لفظ قلم و نظراتش در مورد جنگ، پيرزن بدسابقه را با وضعيتي دردناك و بقيه شخصيت ها را با اين كه در مورد هر كدام فقط چند جمله مي خوانيم، كاملا درك مي كنيم. شطرنج با ماشين قيامت در نگاه اول، كتابي در مورد جنگ است و تلاش هاي يك نوجوان براي پيدا كردن يك رادار لعنتي كه همچنان قرباني مي گيرد، اما در لابه لاي جملات كتاب كه دقيق بشويد و تصاوير فوق العاده آن را كه تصور كنيد، مي بينيد قضيه چيز ديگري است. خشونت جنگ، درگيري هاي ذهني، سؤالاتي كه مطرح مي شود و تضادهاي موجود در داستان، داستان را تبديل به يك اثر خاص از جنگ كرده است؛ اثري برهنه، رو در رو، راستگو و صريح از تهاجمي به زندگي عادي انسان ها.
|
|
|
البته براي خوانندگان كارهاي قيصري، اين مجموعه داستان جديد، خيلي هم جديد نيست. بعضي از اين داستان ها قبلا در مجموعه هاي قبلي او چاپ شده اند و بقيه هم در مطبوعات. با اين حال، خوانندة جديد و حتي قديمي مي تواند اين اعتماد را بكند كه دارد بهترين كارهاي قيصري را مي خواند، داستان هايي كه همه شان دربارة جنگ است و همه از يك تداعي شروع شده اند، از يك اسم دخترانه، يك جاده يا ديدن يك ساختمان...
دانشجويي به دنبال گذشتة استاد مرموزش با داستان هاي متفاوتي روبه رو مي شود و ماجرا پيچيده تر مي شود. داستان از نگاه چند نفر روايت مي شود و هر بار با قصه اي متفاوت. نظر خود دختر كه حالا استاد دانشگاه شده است، دربارة آخر ماجرا با تمام اين ها فرق دارد. سوء تفاهم، پنهان كاري، دروغ، عشق، اعتقاد، ترس و حقيقت در اين داستان با هم آميخته شد ه اند.
حبيبي يكي از جوان ترين اسم هاي مطرح شده امسال است. او متولد 1357 است و اين، اولين كتابش است. 23 داستان كوتاه سه تا ده صفحه اي (كه خود نويسنده در وبلاگش نوشته اگر از ده صفحه بيشتر بود، پس
سايه هايي در باد
از همان طرح روي جلد، همه چيز پيداست؛ سه پسربچه توي عكسي قديمي ايستاده اند و معلوم نيست به چي يا كي دارند نگاه مي كنند. همة ماجرا را از همين جا مي شود حدس زد؛ اين كه داستان، چيزي نوستالژيك است، اين كه داستان از زبان سه رفيق روايت مي شود، با سه روايت و زبان و حتي فونت متفاوت در متن و اين كه داستان مربوط است به واقعه اي در كودكي، در ده سالگي اين سه راوي و رفيق.
تصوير روي جلد معلوم نيست مال چه كساني است. اما كتاب را كه بخواني، اين تصور در ذهنت شكل مي گيرد كه آن كه در مركز تصوير، مسلط و مطمئن ايستاده، خود نويسنده، احمد بيگدلي است كه بيشتر بار روايت را بر عهده دارد. آن دست چپي كه دست در دست وسطي دارد هم بايد ايرج باشد، ايرج آزاده كه حالا براي خودش دكتري شده و آمده سراغ احمد تا خاطرات ده سالگي شان را با هم مرور كنند و آن يكي كه حضور كمتر و خنثي تري دارد، بايد واقفي باشد، نقاش كتاب كودكان كه به اين دو تا رفيق اضافه شده و خاطراتشان را مي شنود و گاهي هم خودش خاطره اي تعريف مي كند.
داستان با خاطرات شاعرانه اين سه رفيق پيش مي رود و ما كم كم متوجه مي شويم كه ماجرا، ماجرايي تاريخي است؛ اعتصاب كارگران شركت نفت در شهر آغاجاري، در سال۱۳۳۴ و در جريان اعتراضات به كودتاي 28مرداد. كتاب، رماني تاريخي نيست. چرا كه فرم و لحن كاملا متفاوتي با اين دست آثار دارد. با اين حال، جزئيات دقيق و بسياري از آن حادثه و عواقب آن حادثه را براي مردم شهر، به دست مي دهد؛ جزئياتي كه نويسنده مدام يادآوري مي كند: من هنوز يادم است. جزئياتي مثل شرح دقيق يك مراسم آييني روز عاشورا در آغاجاري آن زمان، يا اين كه كارگرهاي اعتصابي شركت نفت، سمت چپ لباس هايشان يك گل سرخ دوخته بودند .
منتها اين جزئيات و ظرايف داستان، فقط گير كساني مي آيد كه طاقت بياورند و لحن شاعرانه و كمي غريب داستان را تا به آخر ادامه دهند. اندكي سايه ، داستاني كاملا شخصي است. داستاني كه در آن بيگدلي، دل مشغولي هايش را دنبال مي كند؛ از كودكي از دست رفته اش تا علاقه اش به مثنوي را.بيگدلي متولد 1334 اهواز است. كودكي اش در آغاجاري بوده. بازيگري خوانده و نمايشنامه نويس است. دغدغة اصلي اش، شعر مولانا و داستان هاي بورخس است. سال هاست كه مي نويسد ولي خيلي كم منتشر مي كند. اين رمان اولين رمانش است. كيومرث پوراحمد از او براي بازي در اتوبوس شب دعوت كرده بود و بيگدلي نپذيرفته. دوست داشته به عنوان نويسنده معروف شود.
اين تكه از مصاحبة بيگدلي با ايسنا هم خواندني است: همان زمان كه كتاب من جزو نامزدهاي جايزه كتاب سال اعلام شد، تلويزيون مصاحبه اي از وزير ارشاد پخش كرد. وقتي آقاي وزير از ويژگي هاي كتاب مورد نظرش مي گفت، احساس كردم اين ويژگي ها به كتاب من نزديك است. آن ويژگي هم مسأله اخلاقي بودن كتاب بود. آدم هاي داستان هاي من به هم ناسزا نمي گويند و سيگار نمي كشند.
اين مجموعة سه جلدي كه اتفاقا سال گذشته جلد اولش هم برندة جايزه مهرگان و هم برندة كتاب سال كودك شد، يك روايت و برگردان امروزي و مدرن است از يك قصة قديمي خودمان، يعني شاهنامه. كاخ اژدها، راز كوه پرنده و رستاخيز فرا مي رسد، عناوين سه جلد اين مجموعه هستند كه همگي به ماجراهاي رستم اختصاص دارند. اما يادتان نرود؛ با زبان نو و روايت مدرن. به قول منتقدان: زندگي مسالمت آميز مدرنيته و اسطوره.
ويژگي اصلي اين داستان، استفادة نويسنده از يك گويش خاص در متن داستان است، بدون هيچ ترسي از سخت و دشوار شدن متن، تا جايي كه كتاب حتي واژه نامه يا پاورقي براي توضيح معناي لغات خاص ندارد؛ با اين حال نتيجة كار، خواندني از آب درآمده. داستاني از دل زندگي عشاير، از ستم خان ها و خيانت خودي ها و صبر بي پايان قوم بختياري.
دومين مجموعه داستان اين نويسنده شيرازي دربارة فضاها و روابط آدم هاي شهري است؛ 11 داستان كوتاه با تكنيك هاي متنوع و متفاوت و البته كوتاه . مثلا داستان غايب فقط سه صفحه است و از فرط سادگي زبان و فضاي روايت، اصلا نمي شود حدس زد كه چه فاجعه اي در انتظار شخصيت داستان است. كتاب بيشتر از كمي، تلخ است.
آقاي اقتباس
هوشنگ مرادي كرماني تا قبل از جشنواره فيلم فجر امسال، 18 اقتباس از آثارش را در كارنامه داشت. در جشنواره امسال هم، تك درخت ها (سعيد ابراهيمي فر) و گوشواره (وحيد موسائيان) از روي سطرهاي او به نگاتيو۳۵ تبديل شده بودند. شايد به همين خاطر بود كه قبل از چاپ كتاب شما كه غريبه نيستيد هم، وقتي از او پرسيده بودند كه اگر براي اقتباس سراغ اين كتاب بيايند چه مي كنيد، گفته بود: نمي دانم... نمي دانم اگر براي اين دختر تازه به دنياآمده خواستگار بيايد، عروسش مي كنم يا نه، اما... ، اما عروس شدن شما كه ... هم مثل بقيه آثار كرماني، خيلي طول نكشيد و دفتر اقتباس ادبي بنياد فارابي، حقوق آخرين كتاب خالق قصه هاي مجيد را بدون معطلي مال خودش كرد.
شما كه غريبه نيستيد ، يك جور رمان - خاطره - زندگي نامه است كه مي تواند هيچ كدام هم نباشد، اما مي توانيد از يك چيز مطمئن باشيد؛ اين كه اين يكي هم مثل بقيه نوشته هاي مرادي كرماني، مهربان است و صميمي و آن قدر نويسنده با توِ خواننده احساس صميميت داشته كه جيك و پوك زندگي اش را تا 19 سالگي، بدون سانسور يا اين كه بخواهد پاستوريزه اش كند با تو در ميان مي گذارد؛ صاف و ساده. هوشوي (هوشنگ در زبان محلي) شما كه غريبه نيستيد ، آن قدر زنده از كار درآمده كه وقت خواندن كتاب، گاهي فكر مي كني در سيرچ، زادگاه هوشو داري سير مي كني و داغي شن هاي كوير را زير پايت حس مي كني. آخرين اثر مرادي كرماني، 78 فصل كوتاه دارد كه تقريبا مي شود هر فصلش را جداگانه خواند. در اين تكه هاي كوتاه است كه علاوه بر دنبال كردن قصة هوشو، مي تواني با جغرافيا و رسم و رسوم زادگاه مرادي كرماني آشنا شوي و مثلا بخواني كه در سيرچ، هر كسي را كه به سرخور بودن معروف شود، مي برند كله پزي و او بايد چشم گوسفند بخورد. يا اين كه مي خواني آن وقت ها درختي بوده كه اهالي روستا فكر مي كردند اگر بريده شود از شاخه هاي آن خون بيرون مي زند (چيزي شبيه فيلم اسليپي هالو)! اما با همه اين ها، مرادي كرماني، قصه كودكي اش را با تو در ميان مي گذارد تا به قول خودش يكي از دردهايش كم شود و براي تو تعريف كند كه چطور مادرش را شش ماه بعد از تولد از دست مي دهد و او مجبور مي شود پيش آغ بابا و خاور زندگي كند، بعد هم كاظم، پدرش كه بر مي گردد، همه بچه ها اسم هوشو را مي گذارند: پسر كاظم ديوونه. هوشو از ترك تحصيلش، نداري اش، مردود شدن و عوض كردن شغل هاي گوناگون مي گويد، بدون غلو كردن، شعار دادن و خالي از هر ادا و اطواري.
در جايي از كتاب آمده كه مرادي كرماني در كودكي براي تهيه پول خريدن كتاب، از كاميون نمك خالي مي كند و شب وقتي مي خواهد كتاب بخواند، به خاطر زبري سنگ هاي نمك، دست هايش پر از زخم شده اند و او مجبور مي شود با زبان، كتاب را ورق بزند. تصوير از اين سينمايي تر هم سراغ داريد؟!
اين، يكي از آن كتاب هايي است كه جان مي دهد براي تبديل شدن به فيلم. فضاي داستان خيلي امروزي است. شخصيت هاي داستان هم همين طور. كتاب پر است از جزئيات و ريزه كاري هايي كه مدرس صادقي با دقت و مهارت كنار هم چيده. با بازي هاي خاص، مثل حرف زدن شخصيت ها با راوي داناي كل. براي اين كه لذت و غافلگيري داستان را از دست ندهيد، چيزي در مورد ماجراي اصلي آن نمي گوييم، جز اين كه با يك قصة عاشقانه طرفيد.