|
فصل خوب خريد
بهار نزديك است و اين روزها عشق خريدها در جست وجوي مدل هاي جديد لباس اند راستي چقدر از اين خريدها ضروري هستند؟
|
|
|
عكس: رضا جلالي
فروشگاه هاي بزرگ فضاي جديدي براي جوانان خصوصا دختران جوان ايجاد كرده كه يكي از پيامدهاي ساده اش افزايش تب خريد در ميان آن هاست
ليلا سيف
وسط ويترين، يك كاج تزئين شده خودنمايي مي كند كه انگار از كريسمس باقي مانده است. از سقف هم يك عالمه پنبة گلوله شده آويزان كرده اند كه يعني برف! حالا توي اين روز رمانتيك برفي نمي داني به چه چيز نگاه كني. اين طرفِ كاج، دو تا خانم هم شكل كه كله هايشان هم نصفه است، روبه روي هم نشسته اند. دو تا پالتو هم تنشان است با يك عالمه دگمه و كمربند و سگكِ براق. شال گردن و كيف هم دارند. دور و برشان هم پر است از بلوز و شلوارهاي حلق آويز شده و چكمه هاي ساق دار جير با پاشنه هاي ميخي. اتيكت هاي قيمت هم ستاره هاي براقي اند كه روي اجناس چسبانده اند. رقمش را به انگليسي نوشته اند و تومانش را به فارسي غليظ كه حسابي شيرفهم شوي. اين جا كسي از قناعت و صرفه جويي يا از پول دور ريختن حرف نمي زند، آدم ها مجبورند خريد كنند وگرنه در خيلي چيزها بايد شك كرد. اين مدل هاي جورواجور، روزهاي آخر عمرشان را سپري مي كنند. عيد نزديك است و مدل ها هم بايد بهاره شوند.
نازنين فروشنده مغازه، بيست و چهار پنج ساله است. سه سال است كه فروشندگي مي كند. چون خودش از آن عشق خريدهاي تير است، اين كار را دوست دارد و جوان هاي عشق خريد را هم كه مشتري فروشگاه اش هستند، خوب درك مي كند.
نازنين مي گويد: الان ديگر مثل آن وقت ها نيست كه مردم عيد به عيد خريد كنند. حالا سر هر فصل، تب خريد شروع مي شود. قطعا جنس لباس ها هم در هر فصل تغيير مي كند و مثلا نمي شود لباس پاييزه را در زمستان پوشيد. لباس پارسال را هم نمي شود امسال پوشيد، چون آن قدر رنگ ها و مدهاي جديد توي بازار آمده كه لباس هاي پارسال در خيابان مثل يك جيغ بنفش است. بنابراين سر هر فصل، تب خريد سرجايش است.
او مي گويد: معمولا سر فصل ها خيلي كم پيش مي آيد كه مشتري بيايد داخل مغازه و فقط يك تكه جنس بخرد. آن ها معمولا از من تيپ مي خرند. وقتي مي پرسم تيپ مي خرند ديگر چه صيغه اي است؟ مي گويد: يعني اگر يك شلوار را بپسندند، من بلافاصله مانتو و كفش مناسب را برايشان ست مي كنم. توي اين كار تخصص دارم و اگر تيپي را جور كنم، محال است كه كسي از آن ايراد بگيرد.
مي گويم: ولي فكر نمي كني اين يك كمي بدجنسي است؟ با خنده مي گويد: خب، كسي كه مي خواهد تيپش تك باشد و در ضمن از سليقه من هم استفاده كند، بايد هم پول بي حساب خرج كند و هم فكر اين چيزها را بكند. اما نهايتا همه مشتري ها از من راضي اند و حتي اين دور و برها اسم من از اسم فروشگاه هم معتبرتر است. وقتي از نازنين راجع به درصد فروشش با توجه به اين قيمت ها مي پرسم، مي گويد: من مشتري هايي دارم كه از طبقة مرفه هم نيستند خيلي هم راحت پول درنمي آورند. اما در طول يك فصل سه بار تيپ مي خرند. بعضي از آن ها دانشجوهاي شهرستاني هستند كه با قرض پول جور مي كنند. گاهي هم همه درآمدشان را خرج سر و وضعشان مي كنند. باور كنيد من مشتري دارم كه الان سه سال است هر ماه خريد كامل مي كند.
مي گويم: حالا اين مشتري ات كي وقت مي كند اين همه لباس را بپوشد؟ جواب مي دهد: بعضي ها مثل كلكسيونرها عمل مي كنند. اصلا خريد كردن را دوست دارند و لذت مي برند كه لباس هاي جور واجور داشته باشند. مثل كساني كه عشق خريد طلا و جواهر دارند. ولي چون طلا هميشه ارزش ريالي دارد كسي آن ها را سرزنش نمي كند. اما عشق خريدها اغلب از طرف خانواده ها و بچه مثبت ها سرزنش مي شوند كه پولت را حرام مي كني. آخر خريد كردن هم شد جرم؟!
چه مي كنه اين مارك!
حتما برايتان اتفاق افتاده. شبي به خانه آمده ايد و در همان بدو ورود اعلام كرده ايد كه امشب شام نمي خوريد. اما بعد از يكي، دو ساعت و به محض پخش شدن عطر قرمه سبزي هاي معروف مامانتان، با يك لبخند به گشادي عرض صورتتان ، سر ميز غذا رفته ايد و در برابر چشم هاي حيرت زدة بقيه به اندازه كسي كه همين الان از سال قحطي فرار كرده، غذا خورده ايد. فكر مي كنيد چه چيزي باعث اين تغيير عقيدة آني شما شد؟ گرسنگي؟ بي اختياري در نگهداري شكم؟ احترام به اعضاي خانواده؟ مطمئنا هيچ كدام! علت، تنها تجربه هاي متعدد شما در خوردنِ قرمه سبزي هايي بوده كه مارك Made in Maman داشته اند.
از همان وقتي كه براي اولين بار در تاريخ، چارلز فردريك ورث، لباس هاي مزون خود در پاريس را به همراه عكس و نامش به بازار فرستاد، تا همين حالا كه تعداد بي شماري كمپاني لباس با بهره گيري از ذهن خلاق هزاران طراح فعاليت مي كنند، مارك، تأثير فوق العاده اي در خريد داشته و معرف كيفيت لباس بوده است.
اما تازگي ها نقش مارك ها قدري بيشتر شده است. حالا همان طور كه ممكن است قرمه سبزي هاي Made in Maman بچة قهر كرده را سر ميز شام بياورد، ديدن يك ماركِ معروف هم مي تواند دليل خوبي براي يك خريد بيخودي و غيرضروري باشد.
از همان وقتي كه براي اولين بار در تاريخ، چارلز فردريك ورث، لباس هاي مزون خود در پاريس را به همراه عكس و نامش به بازار فرستاد، تا همين حالا كه تعداد بي شماري كمپاني لباس با بهره گيري از ذهن خلاق هزاران طراح فعاليت مي كنند، مارك، تأثير فوق العاده اي در خريد داشته و معرف كيفيت لباس بوده است.اما تازگي ها نقش مارك ها قدري بيشتر شده است. حالا همان طور كه ممكن است قرمه سبزي هاي Made in Maman بچة قهر كرده را سر ميز شام بياورد، ديدن يك ماركِ معروف هم مي تواند دليل خوبي براي يك خريد بيخودي و غيرضروري باشد. حتي اگر تفاوتش را با يك لباس بدون آرم نفهميم.
يك آمارگيري كوچولوي ثبت نشده در يك جامعه آماري صد نفره نشان مي دهد كه 70 درصد از خريدكن هاي حرفه اي، دنبال يك مارك خاص و معروف اند و براي خريدن لباس هايي با مارك هاي معروف جهاني، رقم هاي قابل توجهي پول خرج مي كنند. اين عده مي خرند و مي پوشند كه بگويند ما فلان مارك را به تن كرده ايم. اگر مي گوييم ارقام قابل توجه، منظورمان دقيقا همين عبارت قابل توجه است. يعني ارقامي كه به هيچ وجه يك پول توجيبي خشك و خالي محسوب نمي شوند و بايد براي به دست آوردنشان بي برو برگرد عرق ريخت. اما نكتة مهم اين جاست كه اين ارقام قابل توجه، هيچ گاه صرف خريد نمونه اصلي آن مارك هاي معروف نمي شود. هر چه هست، بدلي بيش نيست. بدل هايي كه اغلب توسط پخش كنندگان وارد كشور مي شوند.
رامين يكي از اين وارد كننده هاست. او بازار را خوب مي شناسد، سليقه ايراني را مثل كف دستش بلد است و متوسط، هر سه هفته يك بار براي وارد كردن لباس ها و مدهاي جديد به تركيه سفر مي كند. مي پرسيد چرا تركيه؟ معلوم است ديگر. هيچ كدام از لباس هايي كه با مارك هاي معروف اسپانيايي، ايتاليايي، فرانسوي و... در بازار ايران وجود دارند، اصل و اوريجينال نيستند و فقط اسم اين كمپاني ها را يدك مي كشند.
رامين كه جنس هاي تكِ چندين فروشگاه در تهران را تأمين مي كند، مي گويد: تعداد بي شماري توليدي كوچك و بزرگ در تركيه وجود دارد كه انصافا خياط هاي ماهري هم دارند. اين ها هر ماه از روي طرح هاي مارك هاي معروف كپي برداري مي كنند و براي هر كدام هزاران سفارش دوخت مي گيرند. گاهي هم اين را كه مارك يك لباس ايتاليايي يا اسپانيايي باشد، خريدار تعيين مي كند. بستگي به كشش داخل دارد. مثلا وقتي كه اسم يك مارك تحت تأثير يك تبليغ ماهواره اي سر زبان ها بيفتد، بهترين مارك براي فروش، قطعا همان است. به خاطر همين، پيراهني كه هرگز در ژورنال آن مارك وجود نداشته، دوخته مي شود و با اين مارك به فروش مي رسد. كمتر كسي هم پيدا مي شود كه به سايت آن سري بزند و طرح يا قيمت را چك كند. تازه، بعضي از پولدارهاي حسابي هم حواسشان جمع است و با لباس هاي مارك دار خودشان را تابلو نمي كنند تا انگلشت نما باشند.
او براي اثبات حرف هايش به قيمت هاي اين اجناس اشاره مي كند و مي گويد: قيمت هاي جنس هاي اوريجينال آن قدر بالاست كه هيچ فروشگاهي ريسك خريد آن ها را نمي كند. مثلا اگر يك جفت كفش زارا از خود اسپانيا تا تهران پياده بيايد و براي حمل و نقلش هم هيچ كسي را به زحمت نيندازد، باز قيمتش چهار برابر رقمي است كه در مراكز خريد عرضه مي شود. اين ها همان توليدات كشور همسايه اند كه به سفارش داخل تهيه مي شوند.
جالب اين جاست كه اطلاعات تكان دهنده و البته مأيوس كنندة رامين به همين جاها ختم به خير نمي شود و او در حالي كه يك كيفِ دوشي نارنجي زنانه را كه مارك زارا روي آن كنده كاري شده نشانمان مي دهد، مي گويد: مثلا اين كيف در يكي از توليد ي هاي كوچك همين خيابان جمهوري خودمان دوخته شده. قيمتش هم 28 هزار تومان است و خيلي هم فروش دارد. اما اگر اسمش سميرا باشد يا ماندانا يا هر اسم ايراني ديگر، نمي شود در عرض يك هفته 1500 تايش را فروخت. چون اكثر مشتري ها وقتي يك كيف با چنين ماركي روي دوششان باشد، مخصوصا اگر مارك كيف، بزرگ و چشم در بيار هم باشد، احساس خيلي خوبي به شان دست مي دهد. در كل، جنس اصل و اوريجينال در كشور ما يعني جنس هايي كه از تركيه، تايلند و چين وارد مي شوند. فرع و تقلبي هم يعني آن هايي كه خودشان كه هيچ، خياط هايشان هم تا حالا پايشان به خاك اسپانيا نخورده است. خب اين طوري است ديگر. اين ميگه چقدر عيب توليدكننده است خدا مي داند؟
فروشگاه بزرگش خوبه
اوقات فراغت مسألة مهمي است كه اصولا براي پركردنش راه هاي گوناگوني وجود دارد. يكي اش هم گشت و گذار در مراكز بزرگ خريد لباس است. احتمالا شما هم اگر به چنين مراكزي سر زده باشيد با خيل عظيم جواناني مواجه شده ايد كه حريصانه به ويترين ها مي نگرند. فروشگاه ها و مراكز بزرگ براي اين نسل امكاني را فراهم آورده كه با ديدن و خريدكردن از اين مراكز، اوقات فراغت خود را پركنند. اين فروشگاه ها فضاي جديدي براي جوانان خصوصا دختران جوان ايجاد كرده كه يكي از پيامدهاي ساده اش افزايش تب خريد در ميان آن هاست.
دكتر علي اصغر سعيدي، جامعه شناس و عضو هيأت علمي دانشگاه تهران در اين زمينه مي گويد: فروشگاه هاي بزرگ، فضاي جديدي براي زنان جوان در حوزة عمومي ايجاد مي كنند. اين فروشگاه ها، محملي براي فرار زنان از چشم هاي اجتماع و كارهاي خانگي است تا آن ها در ملاقات با غريبه ها و افراد جديد از محدوديت خريد محلي آزاد شوند و لذت حس تجربة جديد را در اين محل هاي جديد خريد به دست آورند.
حالا نه تنها به تعداد اين گونه فروشگاه ها در شهرهاي بزرگ اضافه مي شود، بلكه مجموعه هاي فرهنگي و تفريحي ديگري هم به آن ها مي پيوندند تا همه چيز براي مصرف بيشتر آماده شود. البته نبايد فراموش كرد كه اين فضا در بين طبقه مرفه و آن هم در بين افرادي كه خيلي اهل ورزش و درس خواندن شديد نيستند. بيشتر رايج است.
مرگ براي همسايه
تام فورد يك طراح لباس است و براي هر لحظه از زندگي مردم دنيا لباس طراحي مي كند. فورد معتقد است: عمر يك لباس عالي يك دقيقه است، نه حتي يك هفته و يا يك ماه. احتمالا تام فورد از آن دسته آدم هايي است كه اگر پاي صحبتشان بنشيني، ساعت ها برايت از تأثير رنگ ها و لباس هاي جديد بر روحيه و باز شدن باور نكردني ذهن و بالا رفتن تصاعدي اعتماد به نفس حرف مي زنند. آن دسته از آدم هايي كه عميقا با اصول كهنه شدة لباس گل و گشاد خريدن براي مقابله با قد كشيدن و كاپشن پارسالي خواهرت، كاپشن امسالي توست و اصولي از اين دست مقابله مي كنند؛ آدم هايي كه به محض رؤيت يك لباس جديد جديد با چشم غير مسلح، واي جانانه اي مي گويند و همة عزمشان را براي داشتن آن جزم مي كنند. تا جايي كه ديگر up-to-date بودن (از نوع لباسي) و سورپريز كردن بقال سر كوچه بغلي و همكار ميز بغلي و كل بچه هاي دانشكده مي شود همه عشقشان.
تام فورد مي گويد: عمر يك لباس عالي يك دقيقه است؛ آخر عمر يك مهماني، آخر عمر يك لباس است. اما اگر مي خواهيد هر چه سريع تر افاضاتِ تام فورد را براي كمك به قانوني كردن خريدهاي تمام نشدني تان، بلند بلند براي مادر يا همسرتان بخوانيد، بايد بگوييم كه اين آقاي تام فورد خودش اصلا علاقه اي به لباس عوض كردن هاي زود به زود ندارد و با اين كه از هر انگشتش صد طرح باقلوا مي ريزد، گاهي پيش مي آيد كه تمام سه ماه يك فصل از سال را فقط با يك دست جين مي گذراند. جالب است، نه؟ خب يك ضرب المثل قديمي هم وجود دارد كه انگار سازنده اش تام فورد را مي شناخته: البته مرگ خوب است، اما فقط براي همسايه!
|