باور كنيم سكه به نام محمد است
ولادت امام محمدباقرع
۲ اسفند، 3 صفر 57 ق
علي همائي نژاد
ماجرا ناخواسته پيچيده شده بود. آن زمان ساخت كاغذ در انحصار رومي ها بود. مسيحيان مصر هم كه كاغذ مي ساختند به همان روش رومي ها و بنا بر اعتقادات مسيحي شان روي كاغذها عبارت پدر و پسر، روح القدس را چاپ مي زدند، البته به زبان خودشان. چيزي تو مايه هاي مارك هاي امروزي.
عبدالملك اموي يك بار يكي از اين كاغذها را ديد و گفت كه اين عبارت را برايش ترجمه كنند. وقتي معني اش را فهميد عصباني شد كه چرا در مصر كه يك كشور اسلامي است، بايد كاغذ با اين مارك توليد شود؟ سريع يك نامه به فرماندار مصر نوشت كه از اين به بعد بايد روي كاغذها بنويسيد: شهدا لله انه لا اله الا هو . به بقيه ايالت هاي اسلامي هم فرمان داد كه هر چه كاغذ با نشان مسيحي دارند از بين ببرند.
خبر اين كاغذهاي جديد به روم رسيد. قيصر هم يك نامه به همراه هديه براي عبدالملك فرستاد كه ماجرا ختم به خير شود و كاغذ با همان مارك رومي توليد شود. عبدالملك نامه را جواب نداد. بار دوم قيصر هديه را دو برابر كرد اما باز هم عبدالملك كوتاه نيامد.
دفعه سوم، قيصر باز هم هديه را دو برابر كرد اما نامه اش ديگر دوستانه نبود: اگر قبول نكني، از اين به بعد سكه ها را با دشنام به پيامبر اسلام ضرب مي كنيم. از شانس بد، ضرب سكه هم در انحصار روم بود!
عبدالملك مدام به خودش بدو بيراه مي گفت. از دست هيچ كس هم هيچ كاري بر نمي آمد.
بالاخره يكي گفت: خودت را به آن راه نزن! تو كه مي داني بايد از باقر كمك بگيري چرا بيخود اين در و آن در مي زني؟
امام(ع) را با احترام از مدينه به شام آوردند. وقتي در جريان ماجرا قرار گرفت، فرمود قيصر نمي تواند تهديدش را انجام دهد امام شيوه ساخت سكه را شرح داد و بعد هم فرمان ضرب سكه اسلامي را صادر كرد. طوري كه يك روي آن سوره توحيد و روي ديگر نام پيامبر را ضرب كنند. امام، حساب و كتابي هم براي وزن سكه ها يادشان داد. قرار شد نام شهر و تاريخ ضرب هم روي سكه ها نوشته شود.
* تيتر از يكي از مثنوي هاي استاد معلم انتخاب شده: باور كنيم سكه به نام محمد است/ باور كنيم مُلك خدا را كه سرمد است
بي وفايان
منصوريه؛ مسجد زيدي ها در يمن
شهادت زيدبن علي
۱ اسفند، 2 صفر 121 ق
حسنا مرادي
اهالي كوفه واقعا از آن موجوداتي بوده اند كه هيچ وقت نمي شده سر از كارشان درآورد. هر كسي كه بود، بعد از دو سه بار بيعت شكستن و تنها گذاشتن امام يا فرزندان پيامبر، بالاخره آدم مي شد و سعي مي كرد كمي خوب باشد و از عاقبت قبلي ها يك كمي درس بگيرد. اما انگار اين ها بيعت شكني توي خونشان بود. يكي از كساني كه كوفيان بيعتش را شكستند زيد، پسر امام سجاد(ع) و البته عموي امام جعفر صادق(ع) بوده. اين بار هم مثل دفعه هاي قبل، كوفيان پيش زيد بن علي كه براي چند وقتي، پنهاني، در كوفه مانده بود، رفتند و از او خواستند كه قيام كند و گفتند كه ما اميدواريم، تو از جانب خدا منصور (ياري شده) هستي. زيد بن علي هم با چند ده هزار نفر از آن ها بيعت كرد. (تا۴۰ هزار نفر هم نوشته اند.) بعد از بيعت كوفيان، يوسف بن عمر، حاكم كوفه از ماجرا باخبر شد و مثل حاكمان قبلي كوفه تصميمش را مبني بر سلاخي هر قيام كننده اي ـ به خصوص اگر از خاندان پيامبر باشد ـ اعلان عمومي كرد. كوفيان هم كه ديدند دوباره اوضاع خراب شده چند نفري را پيش زيد فرستادند تا با دلايل منطقي زيد را بپيچانند. آن چند نفر هم رفتند پيش زيد و گفتند يادشان افتاده كه شيعه خوبي هستند و آب پاكي را ريختند روي دست زيد كه ما فكر كرديم و ديديم كه امام ما محمد بن علي (امام باقر) بود و بعد از او هم جعفر بن محمد (امام صادق) است و او از تو سزاوارتر است و به همين راحتي بيعتشان را شكستند. هرچقدر هم زيد توضيح داد كه من كه اصلا ادعاي امامت نكرده ام. به خرجشان نرفت. باقي ماجرا هم كه معلوم است. حاكم كوفه، زيد را با چند ده نفر يار خود كشت و بعد جسد زيد را كه دوستانش زودتر خاك كرده بودند تا دست حاكم به آن نرسد، از زير خاك در آورد. سرش را از تن جدا كرد و براي خليفه فرستاد، بعد بدنش را هم در كوفه دار زد. سر پسر زيد، يحيي هم مي خواستند همين بلا را دربياورند كه او فرار كرد و به ايران آمد و چند سال بعد قيام كرد. در مورد زيدبن علي و فرقه زيديه كه ادعاي امامت او را دارند، حرف بسيار است. اما امام رضا(ع) در مورد او فرموده اند كه او از علماي آل محمد بود. براي خدا غضب كرد و با دشمنان خدا جنگيد تا كشته شد.
شايد اي جان نر سيديم
به فرداي دگر
درگذشت عماد خراساني، شاعر
۲۸ بهمن 1382
احسان رضايي
اين شعر معروف را همه مان بلديم: عهد كردم كه دگر مي نخورم در همه عمر / به جز از امشب و فردا شب و شب هاي دگر . مصرع دومش را خيلي وقت ها به كار مي بريم و خيلي ها فكر مي كنند كه شعر مال حافظ است؛ اما نيست. شاعر اين شعر يكي بوده معاصر خودمان: عماد خراساني. اسم كامل عماد، عمادالدين حسين برقعي بود، پسر يكي از صاحب منصبان آستان قدس رضوي. سال۱۳۰۰ در مشهد به دنيا آمد. در اوايل شاخص تخلص مي كرد و عماد خراساني را فريدون مشيري براي او انتخاب كرد. غزل مي گفت و از كساني بود كه شعر كلاسيك را زنده نگه داشت. رفيق صميمي مهدي اخوان ثالث بود. سهراب سپهري مي گفت: قلب اين مرد قناري دارد. خيلي از شعرهايش معروف و ضرب المثل شده. مثل اين بيت بر ما گذشت نيك و بد اما تو روزگار / فكري به حال خويش كن اين روزگار نيست! بيشتر شعرهايش عاشقانه است. و اسمش حالا، اسم يكي از آن كوچه هاي آشتي كنان در غرب تهران.
آن كه رخسار تو را اين همه زيبا مي كرد
كاش از روز ازل فكر دل ما مي كرد
آن كه مي داد ترا حسن و نمي داد وفا
كاشكي فكر من عاشق شيدا مي كرد
يا نمي داد تو را اين همه بيدادگري
يا مرا در غم عشق تو شكيبا مي كرد
كاشكي گم شده بود اين دل ديوانة من
پيش از آن روز كه گيسوي تو پيدا مي كرد
اي كه در سوختنم با دل من ساخته اي
كاش يك شب دلت انديشة فردا مي كرد
كاش مي بود به فكر دل ديوانه ما
آن كه خلق پَري از آدم و حوا مي كرد
كاش در خواب شبي روي تو مي ديد عماد
بوسه اي از لب لعل تو تمنا مي كرد
اي آسمان! مگر دل ديوانة مني
كاين گونه شعله مي كشي و نعره مي زني؟
نالان و اشكبار مگر عاشقي و مست؟
با خويشتن چو ما مگر اي دوست! دشمني؟
طبع بتاني؟ اي كه چنين در تغيري!
يا خاطرات عمر؟ كه تاريك و روشني
چون من رواست هرچه بسوزي، كه بي سبب
بد نام دهر گشته اي و پاكدامني
بدنامي تو بود، غم ما هر آن چه بود
شد وقت آن كه خيمه از اين خاك بَركَني
اي سقف محبسِ بشر! اين آه و ناله ها
نگشوده است اي عجب اندر تو روزني
اين قدر بار خاطر زندانيان خاك
نشكسته است پشت تو، سنگي تو؟ آهني؟
وقت است كز تحمل اين بار بگذري
خود را بر اين گروه پريشان درافكني
من مستم و تو نعره زن، امشب حكايتي ست
ميخانه ات كجاست كه سرخوش تر از مني؟
چون زير خاك تيره شدم، ياد من بكن
هر جا كه حلقه ديدي دستي به گردني
داني كه آگه است ز حال دل ِ عماد
آن برزگر كه آتشش افتد به خرمني
عروسي تمام شد
قتل جعفر برمكي
۲۹ بهمن۳۰، محرم۱۸۹ ق
ليلا كاظمي
علي بن عيسي بن ماهان هديه اي ساخت هارون را كه پيش از وي كس نساخته بود و نه پس از وي بساختند... هزار غلام ترك بود، به دست هريكي دو جامة مُلَوّن... بر اثرِ ايشان، هزار كنيزك ترك آمد، به دست هر يكي جامي زَرّين... و صد غلام هِندو و صد كنيزك هندو، به غايت نيكو... با ايشان پنج پيل نر آوردند و بيست اسب آوردند، با زين هاي زَرّين... و دويست اسب با جُل هاي ديبا... و هزار شتر آوردند. دويست، با پالان و افسارهاي ابريشمين... و پانصد هزار و سيصد پاره بلور از هر دستي... چون اين اَصنافِ نعمت به مجلسِ خلافت و ميدان رسيد، تَكبيري از لشكر برآمد چنان كه كس مانند آن به ياد نداشت. هارون رو به يحيي (برمكي) كرد و گفت: اين چيزها كجا بود در روزگار (حكومت) پسرت فضل؟ يحيي گفت: زندگاني اميرالمؤمنين دراز باد. اين چيزها در روزگار پسرم در خانه هاي خداوندان اين چيزها بود!
اين داستان معروف از تاريخ طبري كه همه مان از دوران دبيرستان به ياد داريم، مال پايان كار برمكي ها است. جد برمكي ها، خالد ، يكي از سرداران ابومسلم خراساني بود كه توانست در دولت عباسي كاره اي شود. پيشنهاد ساخت بغداد مال او بود. پسر اين خالد، يعني يحيي، معلم سرخانة هارون الرشيد بود. هارون به او پدر مي گفت و 17 سال تمام، وزارت را به او داده بود. بعد از او هم پسرانش فضل و جعفر شدند وزير هارون. و به شهادت تمام مورخان، دوران برمكي ها، اوج دورة خلافت عباسي بود؛ دوره اي كه تصويرش هنوز هم در داستان هاي هزار و يك شب مسحوركننده است. به دستور جعفر برمكي، نهضت ترجمة متون يوناني و ايران باستان راه افتاد. او يك نظام اداري ويژه براي سرزمين وسيع اسلامي طراحي كرد. بزرگترين ناوگان دريايي آن روزگار را ساخت و مأمون عباسي را پيش خودش برد و او را درس مي داد. براي فهميدن جايگاه برمكي ها دانستن همين نكته كافي است كه روي سكه ها اسم جعفر برمكي نوشته مي شد، نه اسم هارون الرشيد. برمكي ها در عين حال به خاندان علوي هم علاقه داشتند و در زمان حكومت آن ها امام موسي كاظم(ع) كاملا آزاد بود. يك بار هم يكي از نوادگان امام حسن(ع) به اسم يحيي بن عبدالله در ري قيام كرد كه جعفر با گرفتن امان نامه از هارون، مانع آزار او شد. اما همين، به اضافة قدرت بي حد و حصر برمكي ها، بعدها اسباب گرفتاري شان شد. بدگويي ها و حسادت ها كار خودش را كرد. هارون روزبه روز بدبين تر شد و عاقبت با دستور قتل جعفر برمكي، حسودها 1000 نفر از اين خانواده و وابستگانشان را كشتند. تاريخ نويسان از ماجرا مانند پايان يك سلسله سلطنت ياد مي كنند. در تاريخ مسعودي آمده است كه مردم درزمان برمكي ها مي گفتند: دورانِ آن ها دورانِ عروسي و شادي دائمي است.
من داروسازم!
تولد دكتر محمود حسابي
۴ اسفند 1281
آيدا اقصايي
بعد از گذشت دو دورة دوساله از آغاز كار مدرسة مهندسي ايران ، حيفم آمد كه اين مدرسه، فقط در يك رشته داير باشد. اين احساس وظيفه، من را به ملاقات رئيس تعليمات عاليه كشاند. آقاي اعتمادالدوله قره گوزلو، وزير آموزش و پرورش و فرهنگ و آموزش عالي آن زمان بودند. ايشان كه اعتمادش به من جلب شده بود، درددل عجيبي كرد. او گفت از زمان مرحوم ميرزا تقي خان (اميركبير) هر سال 4 معلم از روسيه و فرانسه براي علوم مي آورديم؛ اما حالا دو سال است كه حتي براي آوردن همين 4 معلم هم پول نداريم. من هم گفتم: بودجة خاصي نمي خواهد. اگر شما دستور بدهيد دو تا اتاق به من بدهند، خودم با حمايت شما، يك چيزي مثل دارالمعلمين راه خواهم انداخت و هر عده معلم كه خواستيد، همين جا براي شما تربيت مي كنم. وزير گفت: مگر شما زير درخواست كتبي، براي گرفتن وقت ملاقات ننوشته بوديد: دكتر محمود حسابي؟ فورا گفتم: بله، همين طور است. او گفت: شما مي گويي دكتر هستي؟ گفتم: بله . او گفت: خب پس اگر شما دكتر هستيد، بهتر است ما يك اتاق در اختيار شما بگذاريم، تا مريض ها را اين جا معالجه كنيد. من كه متعجب شده بودم، گفتم: من دكتر فيزيك هستم. جناب وزير كمي فكر كرد و پرسيد: آقا! فيزيك يعني چه؟ من كه بيشتر متعجب شده بودم، ديدم جاي توضيح نيست، هر چه باشد در برابر وزير فرهنگ قرار دارم. فكر كردم بايد به ايشان جوابي بدهم كه برايش آشنا باشد. فورا گفتم: فيزيك يعني همان شيمي! وزير لبخندي زد و با رضايت گفت: بله، بله، مي خواهي بگويي داروسازي؟ چاره اي نداشتم، جز اين كه بگويم بله! آقاي قره گوزلو، در حالي كه به نظر بسيار راضي مي رسيد كه رشتة تحصيلي من را درك كرده است، از من پرسيد: حالا بگوييد ببينم چه مي خواهيد؟ گفتم: دو تا اتاق. تا يكي را كلاس و ديگري را آزمايشگاه بكنيم. او كه انسان وارسته و فهميده اي بود و به پيشرفت كشور علاقه داشت، فورا دستور داد بالاي دارالفنون دو اتاق به من بدهند.
اين چند خط از كتاب استاد عشق - زندگي نامة دكتر حسابي به روايت فرزندشان، ايرج حسابي - فقط يك مشت از خروارها عشقي ا ست كه مرحوم پروفسور حسابي نثار ايران كردند. اين كتاب را بايد خواند تا دانست هيچ بيراه نيست اگر در كنگرة شصت سال فيزيك ايران به پروفسور محمود حسابي لقب پدر علم فيزيك و مهندسي نوين ايران داده شد.
بالاتر از سياهي
رضا خان در ميان قزاق ها
كودتاي رضاخان و سيدضياءالدين طباطبايي
۳ اسفند 1299
مصطفي اشعري
سال 1917 ميلادي، هنوز جنگ جهاني اول تمام نشده، در كشور روسيه انقلاب شد؛ حكومت تزاري برافتاد و لنين رهبر انقلاب، يك جمهوري سوسياليستي تأسيس كرد. همين شد كه روس ها از وسط هاي جنگ، ديگر كنار كشيدند و حتي به اين كه سرزمين هاي زيادي از غرب كشورشان دارد از دست مي رود اعتنا نكردند. جنگ يك سال بعد تمام شد و انگليسي ها را دوباره و اين بار بدون حضور رقيب هميشگي (روسيه) متوجه خاورميانه كرد.
انگلستان، آن روزها اوضاع خوبي در خاورميانه و ايران نداشت. قحطي و فقر، حساسيت مردم به حضور خارجي ها و فساد دولت هاي نيمه جان قاجار، قيام هاي زيادي در گوشه و كنار كشور به پا كرده بود؛ جنگلي ها در شمال، كلنل پسيان در شرق، محمد خياباني در غرب و... نيروهاي انگليسي پليس جنوب هم كه قرار بود اين شورش ها را كنترل كنند، هزينه زيادي براي انگلستان داشتند.
اما جنگ جهاني، اهميت فوق العاده نفت را به همه نشان داده بود و انگليس حاضر نبود از ايران دست بردارد. همين شد كه سال 1298ش (1919م) پنهاني قراردادي با دولت ايران بست كه ادارة تشكيلات نظامي و مالي ايران را در اختيار بگيرد. ولي اين قرارداد، خيلي زود با مخالفت هاي شديد مردم و كساني مثل آيت الله مدرس، نمايندة مجلس آن روزها، لغو شد. انگليسي ها هم تصميم گرفتند به جاي حضور مستقيم در ايران، ته مانده روس ها در ايران و خود قاجارها را كنار بزنند و دولت جديدي سر كار بياورند كه تحت نفوذ خودشان باشد. دو نفر به انتخاب انگليسي ها براي اين كار مأمور شدند؛ يكي سيدضياء الدين طباطبايي، مدير روزنامه رعد و از هواداران قرارداد،۱۹۱۹ يكي هم رضاخان ميرپنج كه جاي فرماندة روسي نيروهاي قزاق را گرفته بود. قرار اين بود كه رضاخان نيروهاي قزاق را براي انجام كودتاي نظامي و برانداختن دولت از قزوين به تهران بياورد و سيدضياء بعد از كودتا نخست وزير شود. همين اتفاق هم افتاد؛ روز سوم اسفند سال۱۲۹۹.
در تاريخ ايران، دولت سيدضياء اولين حكومتي است كه كاملا به انتخاب خارجي ها سركار آمد. البته عمر دولت او كه در اشعار بهار و بقيه شعراي آن دوره به كابينه سياه معروف است، چند ماه بيشتر نبود، اما رضا خان مدتي بعد (1302) نخست وزير شد و دو سال بعد، با عزل احمد شاه و اعلام انقراض قاجاريه، اداره مملكت را به طور كامل در دست خودش و انگليسي ها گرفت.
با آخرين نفس هايش
تولد لوئيس بونوئل، كاركردان/ 3 اسفند، 22 فوريه 1900
ژان كلود كارير - ترجمه حبيبه جعفريان
سال۱۹۶۳ بود كه من براي اولين بار لوئيس بونوئل را ديدم. او دنبال يك نويسندة فرانسوي مي گشت كه باهاش كار كند، چون مي خواست بر اساس يك رمان فرانسوي فيلمي بسازد؛ خاطرات يك مستخدمه . قبل از من سه چهار فيلم نامه نويس جوان ديگر را ديده بود، اما نهايتا من را انتخاب كرد. رفتيم با هم ناهار خورديم و مرا گرفت به حرف درباره اين كه چه جور اقتباسي از روي اين رمان مي شود كرد. اين طوري شد كه من رفتم اسپانيا تا با يكي از بزرگ ترين كارگردان هاي تاريخ سينما كار كنم. مردي كه عميقا تحسين اش مي كردم. همكاري ما 20 سال طول كشيد. 9 تا فيلم نامه با هم نوشتيم كه شش تاي آن ها فيلم شد و حتي يك كتاب با هم نوشتيم: با آخرين نفس هايم.
من براي كارگردان هاي زيادي فيلمنامه نوشته ام، اما هيچ كس مثل بونوئل به من ايمان نداشت. من توقع نداشتم او زياد سراغم بيايد، ولي اين كار را كرد. دوباره و دوباره. گاهي از من مي پرسند چه تأثيري روي بونوئل و فيلمسازي اش گذاشته ام؟ نمي توانم به اين سؤال جواب بدهم. بـدون من و سرژسيلبرمن (تهـيه كننده) شـايد بونوئل خيـلي از فيـلم هـــايي را كه بـعـد از 65 سالگي اش ساخت، نمي ساخت. از طرفي من - به خصوص آن اوايل - به شدت تحت تأثير او بودم. رابطه ما يك رابطه خيلي نزديك بود. ما بيشتر وقت ها يك جاي پرت بوديم، اسپانيا، مكزيك، ... بدون دوست، بدون خانواده، بدون هيچ كس. دو تايي غذا مي خورديم. دو تايي كار مي كرديم. من حساب دفعاتي كه با هم غذا خورده ايم را دارم. بيشتر از 2000 بار. بيشتر از عددي كه خيلي از زوج ها ممكن است بگويند. بنابراين در رابطه اي كه اين قدر نزديك بوده، كسي نمي تواند بگويد كي دقيقا ايده را به آن يكي مي داده يا از او تأثير مي گرفته. البته چيزهاي كوچكي هست كه شايد برايتان جالب باشد. آن اول كه ما همكاري مان را با هم شروع كرديم، من - همان طور كه براي خيلي از فيلمنامه نويس ها پيش مي آيد - به شدت هيجان زده بودم. از اين كه با آدمي مثل بونوئل داشتم كار مي كردم هيجان زده بودم. خوشحال، سر از پا نشناخته و كاملا تحت تأثير هر ايده اي كه بونوئل مي داد. هر چي مي گفت، مي گفتم: فوق العاده است! بيا همين را كار كنيم! قوة انتقاد خودم را كشته بودم و جلوي بروز هر پيشنهاد يا نظري را از طرف خودم مي گرفتم.
بعد از دو سه هفته سرژ سيلبرمن آمد مادريد؛ جايي كه ما داشتيم كار مي كرديم و من را به شام دعوت كرد. من را بدون بونوئل. كاملا بي سابقه بود. ما هميشه با هم بوديم. هر سة ما. بعد از يك شام مفصل و صحبتي طولاني درباره سياست هاي فرانسوي ها يا هر چرند ديگري، سيلبرمن به ام گفت: لويي از اين كه با تو كار مي كنه خيلي خوشحاله. تو خوب كار مي كني و پشتكار داري اما... مكث كرد و ادامه داد: اما تو بايد گاهي به او بگي نه.
من بعدها فهميدم بونوئل خودش از او خواسته بود از پاريس بيايد و اين را به من بگويد. اين را كه بايد با او (بونوئل) مخالفت كنم و اگر اين طور نمي شد مشاركت من شايد 50درصد چيزي مي ماند كه بعد از اين شد. در همكاري با بونوئل قرار نبود تو بردة شهرت، سن يا قدرت كسي باشي. تو بايد سعي مي كردي برابر باشي. كاري كه اتفاقا سخت تر بود. بعد از اين ماجرا من سعي كردم گاهي بگويم: نه. مخالفت كنم. بگويم: نه لويي! من اين ايده را دوست ندارم. بونوئل گاهي مي رنجيد يا عصباني مي شد، اما معمولا اين مخالفت ها خوشحال اش مي كـرد. در طول نوشــتن زيباي روز (بل دوژور) -دومين پروژه دو نفري ما - ما دو نفر، ديگر به شكل واقعي و كامل همكاري مان رسيده بوديم.
يك ويژگي ديگر همكاري با بونوئل اين بود كه او سوررئال بود. فرا واقعي شايد توصيف خوبي از اين خصوصيت نباشد. من دوست دارم بگويم تمايل به باطن . به ناخودآگاه. همان طور كه خود من بودم. ما واقعا عاقل نبوديم. وقتي بونوئل اولين فيلم اش سگ اندلسي را با سالوادور دالي ساخته بود، يك قاعده داشتند. اين كه هر كدام آن ها ايده اي را پيشنهاد مي كرده آن يكي سه ثانيه فرصت داشته بگويد بله يا نه . فقط سه ثانيه. آن ها نمي خواستند پاي مغز وسط بيايد. يك عكس العمل غريزي ناخودآگاه مي خواستند. من و لويي هم زياد اين كار را مي كرديم با اين كه آسان نبود. چون وقتي چيزي را پيشنهاد مي كني دلت مي خواهد دلايلت را توضيح بدهي و اين كه چرا؟ شيوه بونوئل يك ذهن هميشه هوشيار، خلاق و آماده مي خواست و من همين جا از خود او نقل مي كنم كه تخيل آدم حكم يك ماهيچه را دارد. بايد از آن كار بكشي و تمرين اش بدهي تا سرحال بماند. حافظه هم همين طور. اگر يك چيز از بونوئل ياد گرفته باشم همين است.
(از مصاحبه مايكل اندرسن با ژان كلود كارير
در خانه اش در پاريس ـ 26 اكتبر 1999)
فاوست عصر جديد
با آلبرت اينشتين
مرگ رابرت اپن هايمر، پدر بمب اتم
۲۹ بهمن، 18 فوريه 1967
احسان عمادي
استاد را پدر بمب اتم مي دانند. كسي كه نقش انكارناپذيري در پايان تلخ جنگ جهاني دوم و نابودي مردم هيروشيما و ناكازاكي داشت. دكتر رابرت اپن هايمر اصالتا آمريكايي بود و نسب يهودي داشت. در عنفوان جواني، كلي تحقيق و پژوهش در اختر فيزيك كرد و توانست وجود ستاره هاي نوتروني و سياه چاله ها را پيش بيني كند. بعدش سر از پژوهشگاه اتمي لوس آلاموس درآورد و مدير پروژة منهتن شد كه به ساخت بمب اتم انجاميد. اپن هايمر بعد از انفجارهاي اتمي ژاپن به جرگة هواداران جدي كنترل سلاح هاي اتمي پيوست و حتي با ساختن بمب هيدورژني به شدت مخالفت كرد. كار به جايي رسيد كه سناي آمريكا او را براي امنيت كشور خطرناك دانست و از مديريت كلي پروژه ها بركنارش كرد. اما ديگر دير شده بود. به او مي گفتند دستيار شيطان .
اين هم چند تا از افاضات استاد كه بعضي هايش به كل با تصويري كه يحتمل از او در ذهن مان ساخته ايم، متفاوت است:
كار مي كنه! (فرياد شادي اش بعد از اولين آزمايش بمب اتم)
اين طور نيست كه احساس بدي نداشته باشم. فقط احساسم از ديروز بدتر نشده. (بعد از مسافرت به ژاپن، وقتي از احساسش در مورد انفجار اتمي پرسيدند.)
خوش بين ها به بهترين حالت ممكن براي دنيا فكر مي كنند. بدبين ها هم مي ترسند كه اين راست باشد.
كاملا واضح است كه جهان به درك مي رود. تنها شانس اين كه چنين نشود، اين است كه تلاشي براي نجاتش نكنيم.
نابغه ها جواب را قبل از سؤال مي دانند.
من به فيزيك بيشتر از دوستانم احتياج دارم.
حقيقت، بهترين دوست بشر است، نه يك حيوان خانگي.
جامعة باز، دسترسي نامحدود به دانش، شركت هاي بي حد و حصر براي پيشرفت... اين ها ممكن است يك جهان بي كران پيچيدة هميشه در حال رشدِ هميشه در حال تغييرِ تخصصي فني را بسازند، اما نه يك جامعة انساني را.
دنيا يك جور نيست. عدة كمي مي خندند، عدة كمي مي گريند و اكثرا ساكت اند.
منطق مطلق مسخرگي!
درگذشت چاك جونز، انيميشن ساز
۳ اسفند، 22 فوريه 2002
سعيد جعفريان
ويليام مورتيس يكي از بزرگترين منتقدان فيلم هاي انيميشن مي گويد: اگر ديزني بزرگترين انيماتور باشد، چاك جونز بدون شك بزرگترين افسونگر است. هر وقت جايي اسمي از ديزني به ميان مي آيد، چاك جونز هم آرام آرام پيدايش مي شود؛ انيماتور فوق العاده اي كه بسياري او را تكرار نشدني مي دانند. جونز كارش را در دهه 30 با كمپاني برادران وارنر شروع كرد. كارهاي ابتدايي او آن قدر تلخ و وحشت زا بودند كه حتي تهديد به اخراج شد. اما او به سرعت رويه اش را تغيير داد و با بازسازي شخصيت دافي داك نوعي هجو بي قيد و بند را به كارهايش راه داد كه در نگاه اول شايد بيش از حد گستاخانه به نظر مي رسيد. او اردك سياهي را تصوير كرد كه با لهجة جنوبي و بي ادبانه اش هرچه كه مي خواست انجام مي داد و هر كسي را كه مي خواست دست مي انداخت. دقيقا نقطة مقابل شخصيت مشابه ديزني يعني دانلد داك . وقتي كه دافي داك حسابي تركاند، وارنر بقية كاراكترهايش را داد تا چاك، جاني تازه به آن ها بدهد. اين شد كه معروف ترين شخصيت او يعني باگزباني خلق شد. هرچند كه خالق اصلي باگز، جونز نبود اما باگزباني هاي او با هيچ موجود ديگري قابل مقايسه نبود. او با همين روية كاري پا توي كفش هانا باربرا هم كرد و 20قسمت از تام و جري را ساخت. تام و جري هاي چاك جونز اصلا شباهتي به سري موفق هانا- باربرا نداشت و به همين علت شكست خورد. در سال 1965 براي رفع خستگي (به قول خودش) انيميشني كوتاه به اسم خط و نقطه ساخت. اثري بسيار شخصي و فرم گرا با مايه هاي فلسفي عجيب كه باعث شد اعضاي آكادمي، اسكار بهترين انيميشن آن سال را تقديم او كنند. بعد از آن بود كه دو تا از ماندگارترين شخصيت هاي تاريخ را خلق كرد؛ كايوت و رودرانر همان گرگ بدبخت و گرسنه و همان پرندة سريع و لج درآر. بسياري اوج كارهاي جونز را همين كارتون مي دانند. خود جونز يك كتابچه از بلاهايي كه بر سر كايوت مي تواند خراب شود درست كرده بود. البته توي همان كتاب بلاهايي را هم نوشته بود كه كايوت هرگز نمي توانست به آن دچار شود(مي توانيد چيزي را تصور كنيد؟) او معتقد بود اين كه حادثه چيست مهم نيست، چگونگي روي دادن آن است كه اهميت دارد و اين ريزبيني را دقيقا توي اين اثر مي توان پيدا كرد. او آن قدر منطق، علوم، واقعيت و خيال را به هم ريخته كه تصور اين دو موجود در دنياي واقعيت احمقانه است. اما خود جونز مي گويد: كايوت فقط به خاطر بي عرضگي اش درب و داغان مي شود. من اصلا قبول ندارم كه او بدشانس است. او استعداد استفاده از تكنولوژي را ندارد! و بي عرضگي در كارهاي جونز، يعني يك تخته سنگ 20تني كه بر خلاف جاذبه زمين كايوت را با سقف يكي مي كند!
تبريك مي گويم، به همه
انتشار اولين شماره نيويوركر
۲ اسفند، 21 فوريه 1925
ليلا نصيري ها
بله، هشتاد و دو سال عمر درازي است، حتي در مقايسه با عمر آدميزاد. براي ما انسان ها مثل عمر نوح است، مخصوصا براي ما ايراني ها كه خودمان هم به زور به هشتاد سالگي مي رسيم، چه برسد به روزنامه ها و مجلات مان كه عمر همه شان را هم كه روي هم بگذاري به زور به هشتاد سال مي رسد. هفته نامه ادبي نيويوركر بيست و يكم همين فوريه 82 ساله مي شود. از آن جملة كليشه اي پرهيز مي كنم كه شايد هرولدراس، بنيانگذار نيويوركر، خودش هم نمي دانست عمر مجله اين قدر بلند مي شود و چه و چه و چه. حتما خوب هم مي دانسته كه مجله اش همين قدر عمر مي كند و همين جور به عمرش ادامه مي دهد. نيويوركر از جهتي ديگر هم با توليدات ايراني ها فرق دارد. برعكس ما كه چند وقت به چند وقت دوست داريم دستي به سر و شكل كارمان بكشيم و آب و رنگ جديدي به آن بدهيم، نيويوركر سال هاي سال است كه همين شكلي منتشر مي شود. نه قطع اش تغيير كرده، نه فونت اش عوض شده، نه طرح هايش تغيير كرده، نه روي جلدش عكس زده اند. در مورد قيمت اش هم بايد بگويم در تمام اين هشتاد سال فقط چيزي حدود سه دلار افزايش قيمت داشته؛ يعني الان قيمت آن، سه دلار و نود سنت است. باورتان مي شود؟ قياس تورم اش با تورم خودمان سر به فلك مي زند. تنها تغيير اساسي فرمت اين مجله در طول سال ها چاپ عكس در داخل مجله بوده، البته طي همين چند سال گذشته. نمي دانم اسم اش را چه مي شود گذاشت، شايد بدبين ها بگويند: محافظه كاري. اما اگر محافظه كاري نتيجه اش نيويوركر باشد، خيلي هم بد نيست. نيويوركر در طول اين سال ها حتي آگهي دهندگان ثابت هم داشته است. تصورش را بكنيد كه يك كمپاني هشتاد سال به شما آگهي بدهد. يك چيز ديگر هم بگويم: نيويوركر اصلا مجله پرمخاطبي نيست، در واقع يك مجله كاملا روشنفكري است. تنها جايي كه سلينجر داستان هايش را چاپ كرده. نيويوركر تيراژ چندان بالايي ندارد، ولي در طول همة اين سال ها دست اندركاران نيويوركر براي بقاي خودشان تدابيري انديشيده اند. خيلي ساده، نيويوركري ها به مناسبت هاي مختلف شب هاي مختلفي برگزار مي كنند و براي اين شب هايشان بليت مي فروشند. يكي از اين شب ها يشان هم شب ولنتاين است. در اين شب، نيويوركري ها بهترين داستان هاي عاشقانه اي را كه در طول اين سال ها منتشر كرده اند انتخاب مي كنند و چند تايي بازيگر درجه يك را هم دعوت مي كنند تا براي شركت كنندگان اين داستان ها را بخوانند. نمونة جالب ديگري هم هست كه دلم نمي آيد به آن اشاره نكنم. كمپاني رولكس براي تبليغ فرهنگي در اين مجله شيوه كاملا منحصر به فردي را به كار گرفته. به اين ترتيب كه در حوزه هاي مختلف فرهنگي از جمله ادبيات، از اساتيد بنام جهان دعوت كرده تا كارهاي هنرمندان و نويسندگان جوان بااستعداد را مطالعه و انتخاب كنند. كمپاني رولكس به برگزيدگان هر بخش بورسيه اي اعطا مي كند تا هنرمند و نويسندة بااستعداد، يك سال تمام را زيرنظر آن استاد بنام كار كنند. و خب، حدس بزنيد استاد بخش ادبيات كيست؟ بله، ماريو بارگاس يوسا. خدايي اش، كيف كرديد؟
حدودا 800 تومان
تولد جورج واشينگتن
۳ اسفند، 22 فوريه 1732
پريا چمن آرا
پشت سر اولين رئيس جمهور آمريكا حرف و حديث و خرافه زياد است. از اين كه او هميشه كلاه گيس مي گذاشته و به موهايش پودر مي زده بگير تا اين كه دندان هايش از جنس استخوان حيوانات بوده!
جورج واشينگتن در جواني، ارزياب زمين هاي منطقه ويرجينيا بود. در 20سالگي به گروه فراماسونري ايالت پيوست و يك فراماسونر فعال شد و به خاطر فعاليت هاي وطن پرستانه و جمهوري خواهانه در ميان سياستمداران آمريكايي معروف شد. تجربه حضور در جنگ فرانسه و هند، رفتار خشن نظامي، كاريزماي جذب كننده و فعاليت هاي سياسي اش اعضاي كنگره ايالتي را به فكر انداخت تا او را به فرماندهي كل قواي ارتش انتخاب كنند. او هم كه از انگليسي ها دل خوشي نداشت، از اين فرصت طلايي نهايت استفاده را كرد و با ارتش بزرگي از سربازان مسلح، توانست آن ها را از ايالت بوستون و بعد از كل آمريكا بيرون بيندازد.
به دست آوردن استقلال و متحد كردن ايالت هاي آمريكا زير پرچم دولت فدرال، همه مردم را جوگير كرده بود؛ به طوري كه حتي بدون يك رأي مخالف، جورج واشينگتن را به عنوان اولين رئيس جمهور مملكت خود انتخاب كردند.
با سر كار آمدن دولت جورج، قوانين جديد به كمك بنجامين فرانكلين تدوين شد. بلافاصله بعد از اين اتفاق، عكس واشينگتن روي اسكناس هاي يك دلاري و سكه هاي رسمي ضرب شد و اين طوري بود كه او شد پدر ملت آمريكا .
مي گويند يكي از نقطه ضعف هاي آقاي رئيس جمهور ، اين بود كه هيچ وقت با برده داري مخالفت نكرد. بلكه از آن حمايت جدي هم كرد. البته دليلش واضح بود. طبق قانون ايالتي، بعد از شش ماه برده ها بايد تمام حقوق خود را تمام و كمال دريافت مي كردند و آزاد مي شدند و جورج در خانه اش اين قدر نوكر و كلفت داشت كه حتي ثروت همسرش هم كفاف خرج و مخارج آزاد كردن آن ها را نمي داد.
واشينگتن بعد از دو دورة چهارساله رياست، نامه خداحافظي معروفش را نوشت و سياست را كنار گذاشت تا زندگي بي دغدغه اي داشته باشد. بيچاره، خبر نداشت كه در قرن هاي بعد، ملت دنيا مدام خواهند گفت: اي بر پدر آمريكا!