- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۱۰۵ - شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۵ - - Feb 3, 2007
docharkhe
خاطرات رام الله
اين روزها توي گوگل اسم رام الله راجست وجو بكني به جز اسم شهر و قضاياي حكومت خودگردان فلسطين يك كتاب را هم پيدا مي كني:
004347.jpg

زندگي در رام الله، مقر حكومت خودمختار فلسطين، همين طور است
زندگي روزمره در كنار خون هاي بر ديوار
004479.jpg

تصوير روي جلد چاپ هاي متعدد كتاب در اروپا، عمدتا تصويري از كودكان شهر رام الله است
در پس اين جنون و تلخي و قرمزي خون، در سراسر كتاب رگه هايي از طنز موقعيت هست، طنزهايي كه در بطن تلخ و گزنده اند
احسان اسيوند
كتاب شارون و مادرشوهرم با اين كه اولين اثر نويسنده اش خانم سُعاد اميري است، اما تا امروز به پانزده زبان دنيا ترجمه شده و يكي از پرفروش ترين كتاب هاي روز اروپا بوده است. اين كتاب در سال 2004 هم برندة جايزة ممتاز جشنواره via reggio از ايتاليا شده است. سايت آمازون به كتاب، چهار ستاره داده و كتاب، آن قدر سر و صدا كرده كه ديلي ميل بنويسد: شارون و مادر شوهرم، نمايي است براي يك انتخاب ميان اشك ها و لبخندها. اميري هر دوي اين ها را يك جا به ما مي دهد. زنده و باروح، تفكربرانگيز، همراه با شوك هاي سرگرم كننده. از آن طرف هم ساندي تايمز در مقاله اي دربارة كتاب تيتر مي زند: واقعا جذاب است. در ايران خودمان هم، با اين كه كتاب اصلا تبليغات خوبي نداشته، اما رفته رفته جاي خودش را بين كتابخوان ها باز كرده.
شارون و مادرشوهرم در اصل پيرامون نگاري سعاد اميري، يك خانم آرشيتكت فلسطيني است، از حال و روزِ ديروز و امروزِ رام الله، كه حالا در فصل هايي كه تقريبا هيچ ارتباطي به هم ندارند، سرزمين اشغالي را روايت مي كند. بعضي از اين فصل ها را سعاد پيشتر از اين ها، براي دوستانش كه نگران حال و احوالش بودند، e-mail مي كرد تا شايد كمي از فشار اشغالِ سربازان ارتش شارون، و مادر شوهرِ به ستوه آمده اش كم كند: چندين ساعت بعد هنوز مي توانستم صداي چند انفجار را بر فراز تپة بالاتر از خانه مان بشنوم. پشت كامپيوترم نشستم تا اين را بنويسم. (صفحه 168)
در كتاب سعاد اميري يا همان خاطرات رام الله كه وقايع نگاري سال هاي 1981 تا 2004 را در بر مي گيرد، برعكس اسم كتاب، نه مادرشوهر حضور پررنگي دارد و نه شارون، بلكه اين سربازان شارون هستند كه نقش پررنگي در زندگي روزانة راوي بازي مي كنند. مادرشوهر كه در كتاب هميشه در حاشيه است، خيلي وقت ها حضور ندارد. وقتي هم كه حضور دارد، درست مثل كسي مي ماند كه نمي داند در كجا و چه وضعيتي است، و فقط مدام نق مي زند و روي اعصاب راه مي رود. مثل آن جايي كه سالم، شوهر سعاد، پشت ايست بازرسي گرفتار است و دل سعاد آشوب، اما مادرشوهرش حرف از نظم در غذا خوردن مي زند: سعاد بيا ببين براي هر سه نفرمان غذا به اندازة كافي داريم يا نه./ بله ام سالم غذا زياد است؛ يادت باشد من تازه يك صبحانة مفصل خورده ام./ تو ساعت هاي غيرعادي غذا مي  خوري. در منزل، من درست سر ساعت هشت صبح صبحانه مي خورم، ناهار سر يك و شام درست سر هفت./ آفرين ام سالم، اين روش بهداشتي است، مي دانم ما خيلي بي نظم هستيم. اَه خدايا به من صبر بده! (صفحه 176) و كتاب كه با سفر از امان آغاز مي شود، در شهر رام الله، شهري سراسر در اشغال دنبال مي شود. شهري كه خانم اميري، خاطرات روزانه اش را از عاشق شدن بگير تا سر و كله زدن با پست هاي بازرسي و تنهايي هاش با نونو ، بازگو مي كند، تا شايد بشود گوشه اي از زندگي پشت ديوارها را به خوردِ سطرها داد.
شروع كتاب با تابستان 1995 است، و فصل من حوصله نداشتم . اين همان موقع است كه سعاد از گذراندن تعطيلات با دوستانش در اسكاتلند برگشته است و سؤال و جواب مأمور امنيتي در فرودگاه تل آويو، براي نويسنده بهانه اي مي شود تا تمام زندگي اش را روي دايره بريزد. اين سؤال و جواب از مسافر، تنها به اين خاطر است كه روي پاسپورتش برچسب صورتي زده اند نه سفيد. مثلا وقتي مأمور مي پرسد چرا در دمشق به دنيا آمده ايد؟ اميري مي نويسد: من حوصله نداشتم به مأمور امنيتي بگويم كه... و همة زندگي خانوادگي اش را در ذهن مرور مي كند. يا در فصل خداحافظ مادر وقتي مادرش به طعنه به او مي گويد كه هرگز در يافا نبوده، سعاد ناراحت مي شود و همه مشخصات خانه مادري اش را قطار مي كند: درست است كه من هرگز خودم شخصا در خانه مان در يافا نبوده  ام، اما به محض اين كه درخت ليموي بزرگي را كه درست در ورودي خانه قرار دارد ببينم، آن را مي شناسم. خانة طبقة بالا مال ما و طبقة پايين، مال خاله نعيمه و عمو عمر نيست؟ درست است؟ پس مادربزرگم با ما زندگي مي كرد يا عمو عمر؟ (صفحه۲۴) و او وقتي بعد از 24سال، همراه سالم، همسرش، به يافا كه امروز اشغال شده است برمي گردد، حتي جرأت نمي كند كه خانة كودكي هايش را پيدا كند، چرا كه فكر مي كند شايد تحمل اش را نداشته باشد. بي هدف در خيابان هاي يافا راه مي افتيم. مي شنيدم مردم به عبري حرف مي زنند، اما هرگز به صورت هايشان نگاه نمي كردم. ما در كوچه هاي باريكي فرو مي رفتيم كه روزگاري يك شهر قديمي پررونق بود و حالا يك كلوني هنرمندان اسرائيلي است. هنرمندان گاهي چقدر مي توانند احساساتي باشند! (صفحه 36)
اما با همة اين ها، تا آخر كتاب، كمتر پيش مي آيد كه نويسنده به تور احساسات سطحي و نوستالژيك گرفتار شود و براي دنياي بي  رحم اطرافش، گريه و زاري راه بيندازد. چرا كه سعاد اميري، بيشتر اهل مبارزه است. حالا اين مبارزه مي تواند از هر جنسي باشد، چه نگاه كردن يكراست و خيره شدن به چشم سرباز اسرائيلي، كه باعث دستگيري همسرش مي شود و چه راه انداختن سر و صدا با قابلمة آشپزخانه براي شكستن منع عبور و مرور. هر وقت كه اميري با گذشتن از جايي، ياد روزهاي گذشته و سرخوشي هاي ديروزش مي افتد، صدايي او را از رؤيا بيرون مي كشد: گذرنامه ها و مجوزهايتان را براي بازرسي بيرون بياوريد. و براي ما شايد قابل درك نباشد گذشتن از اين همه پست بازرسي.
براي ما كه آشنايي مان با سرزمين مظلوم فلسطين كمتر از راه مطالعه، و بيشتر ديدن تصاوير تلويزيوني است، خواندن سطرهاي سعاد اميري، حتما تجربه تازه و جذابي خواهد بود. خواندن كتابي كه تنها كمي پس از شروع خواندنش، از اين همه آشفتگي و بغض فروخورده، يكه مي  خوري. جايي كه ملاقات همسر در فرودگاه، آرزو به حساب بيايد و فقط سه اتوبوس اجازة خروج از رام الله و انتقال مسافران را داشته باشند (صفحه 20) زندگي به گونة ديگري ادامه دارد. يا جايي كه از 9 ماه سال تحصيلي، 7 ماه به دستور ارتش دانشگا ه ها تعطيل است (صفحه 37) احتمالا سعاد اميري و سعادها، حق دارند از بچه دار شدن در اين واويلا وحشت داشته باشند (صفحه 128) و پر از خشم و نفرت باشند: نمي دانم اگر شما به اندازة من تحت اشغال زندگي كرده بوديد، يا اگر حق خريد كردنتان مانند همة حق هاي ديگرتان، روز و شب مورد تجاوز قرار گرفته بود، يا اگر درخت هاي زيتون باغ پدربزرگتان از ريشه درآورده شده بود، يا اگر همة دهكده تان با بولدوزر زير و رو شده بود، يا اگر خانه تان ويران شده بود، يا اگر در پست بازرسي وضع حمل كرده بوديد، يا اگر در تابستان، روزها در ماه آگوست (مرداد) براي مجوز كار كردن در صف ايستاده بوديد، يا اگر به عزيزانتان در شرق عربي بيت المقدس دسترسي نداشتيد، چطور واكنش نشان مي داديد. (صفحه 88) و اين ها را كه بخواني، شايد كمي از اين همه رفاه و آسايش دور و برت احساس غرور كني، وقتي قرار نيست مثل ساكنين رام الله، يك هفته درگير منع عبور و مرور باشي و خانه نشين، تا بعد از آن مثل گرسنه ها به سوپرماركت ها هجوم ببري: هر بار كه حكومت نظامي لغو مي شد، جمعيت ديوانه وار به مغازه ها هجوم مي بردند و هر سوپر ماركت، مغازه و نانوايي در رام الله و البيره را خالي مي كردند. ترس از گرسنگي، و ترس از منع عبور و مرور بي پايان، با پاك كردن قفسه ها تلافي مي شد. (صفحه 73) بعد از خواندن كتاب حتما آرزو مي كني كه هيچ وقت جايي زندگي نكني كه روزي دو بار خانه ات را زير و رو كنند و تو نتواني جيك بزني، و اين تصاوير با اين كه در رام  الله تكراري هستند، اما هنوز سعاد با ديدن چهرة رنگ پريده و خسته وليدا المعماري، گزارشگر اصلي الجزيره و عنوان خبر فوري ، قلبش فرو مي ريزد و گاهي اين آشفتگي، نويسنده را به جنون مي كشاند، وقتي از دست جوامع بين المللي هم كاري ساخته نيست. پس گاهي براي فرار از آشفتگي، دست به دامان هذيان مي شود،؛ مثل آن جايي كه به عرفات، نامه اي خيالي مي نويسد (صفحه 39) يا اين كه در ذهنش با بوش، تلفني حرف مي زند (صفحه 200).
اما جالب اين كه در پس اين جنون و تلخي و قرمزي خون، در سراسر كتاب رگه هايي از طنز موقعيت هست، طنزهايي كه در بطن تلخ و گزنده اند. مثل آن جايي كه اسرائيلي ها به سگش نونو مجوز عبور مي دهند اما به خودش نه؛ يا مثل آن جايي كه وقت ازدواجش و گذشتن عروس و داماد از پل، از آن ها مجوز عبور مي خواهند ، كه همين باعث جدايي شان مي شود. پس به همين خاطر است كه سعاد اميري، در هيچ  كجاي كتاب گير دادن به صهيونيست ها را فراموش نمي كند، حتي اگر قرار باشد به طعم و مزه قهوه اي كه مي خورند گير بدهد: من هرگز نفهميدم اسرائيلي ها چطور مي توانند آن قهوة وحشتناك را بنوشند. به من گفتند به خاطر اين است كه ارتش وقت ندارد. البته كه آن ها وقت ندارند، چون بيست و چهارساعته سرگرم آزار ما هستند! اگر دست از آزار ما برمي داشتند، شايد عاقبت مي توانستند زندگي بهتري داشته باشند و به جاي آن آب گل آلود يك فنجان قهوة خوب بنوشند. ايتاليايي ها، ترك ها و فرانسوي ها را ببينيد. آن ها حالا فهميده اند زندگي خوب بدون اشغال كشورهاي ديگران ممكن است. همه قهوه هاي خوب دارند! (صفحه 53)

فلسطين زنده است، با ادبياتش
چيزهايي دربارة وطن
004434.jpg
احسان رضايي
بين ريتا و چشمان من، تفنگي است. معروف ترين شعر محمود درويش، شاعر نامدار فلسطيني، اين طور شروع مي شود. تصوير كسي كه مي خواهد به ديدار معشوقش برود و نمي تواند. اين شعر، يكي از محبوب ترين شعرهاي درويش است كه حالا در فلسطين اشغالي به يكي از ترانه هاي مردم تبديل شده.
محمود درويش خودش دربارة اين شعر مي گويد: من وقتي اين شعر را مي گفتم، فكر نمي كردم دارم يك شاهكار خلق مي كنم. آن روز صبح، سربازها به خانة همساية ما ريخته بودند و صداي گرية فرزند خردسال آن ها از همان صبح قطع نشده بود. من داشتم فكر مي كردم اين پسربچه، بعدها چه زندگي اي خواهد داشت، چطور عاشقي و جواني خواهد كرد، چه ماجراهايي براي فرزندانش تعريف خواهد كرد. و در همان حال اين شعر را گفتم. اين، يك تصوير عادي از سرزمين ماست.
سال،۱۹۴۸ سال اشغال فلسطين، آغازگر دوره اي جديد در ادبيات اين كشور است كه بين خود فلسطيني ها به دوران مَهجَر معروف است. مهجر، يعني در هجرت . مي گويند ادبيات فلسطين در هجرت است. شاعران و نويسندگان فلسطيني، يا مهاجرت كرده اند و در غربت و دوري از وطن مي نويسند و يا در وطن مانده اند كه باز هم دارند مرثيه وطن مي خوانند.
بنيانگذار ادبيات مهجر، غسان كنفاني است، داستان نويسي كه داستان هاي كوتاه و تك رمانش (مرداني در خورشيد) را در اردوگاه هاي لبنان نوشت. آثار او كه به زبان هاي مختلف ترجمه شده، تحسين جهانيان را به همراه داشت،  طوري كه ژان پل سارتر معروف، كتابي در نقد آن ها نوشت. و همين، زمينه ساز توجه نسل جديد فلسطين به ادبيات به عنوان رسانه اي براي بيان مظلوميت سرزمين شان شد. به علاوه كه او خود چند نفري از جوانان آوارة فلسطيني را به وادي هنر و ادبيات كشاند كه معروف ترينشان ناجي العلي، كاريكاتوريست معروف و ادوارد سعيد، مشهورترين منتقد و متفكر فلسطيني است.
بعد از كنفاني، در دوره اي ادبيات فلسطين بيشتر در قالب شعر دنبال شد. (در فلسطين ترانه محبوبيت فوق العاده  اي دارد.) در ميان شاعران فلسطيني، مريد برغوتي، فدوي طوقان و محمود درويش از همه صاحب نام تر هستند. به ويژه درويش كه كانديداي نوبل ادبيات هم بوده. معروفيت درويش در جهان به حدي است كه سال،۲۰۰۲ زماني كه درويش به  خاطر اشغال رام الله از سوي سربازان اسرائيلي نتوانست در گردهمايي نويسندگان جهان شركت كند، چند نفر از نويسندگان مطرح جهان مثل ساراماگو، ماركز و توني موريسون (همگي از برندگان نوبل ادبيات) به ديدار او در فلسطين رفتند تا او را از محاصره دربياورند.
به جز شعر، نسل جديد فلسطين به داستان نويسي هم رو آورده  است؛ داستان هايي كه بسياري شان برندة جايزه هاي مختلف ادبي در سطح جهان هم شده اند. سمير اليوسف، اميل حبيبي، الياس شكور (كه اسقف جليليه هم هست)، وليد شبات و سالم علي (نمايشنامه نويس)، از داستان نويسان مرد معاصر فلسطين هستند و سحر خليفه، حنان اشراوي، حنّا بطاطو و رزماري سعيد زهلان (خواهر ادوارد سعيد) هم مطرح ترين نويسندگان زن فلسطيني اند. بسياري از اين نويسندگان، ساكن كشورهاي اروپايي هستند (مثل وليد شبات و سالم علي كه مقيم آمريكا هستند و حنان اشراوي كه ساكن انگليس است) و بالطبع به زبان انگليسي مي نويسند. اكثر نويسندگانِ ساكن خود فلسطين هم داستان هايشان را به زبان انگليسي مي نويسند تا مخاطبان بيشتري داشته باشد (درست مثل همين كتاب شارون و مادرشوهرم ). بنابراين، در حال حاضر بخشي از ادبيات فلسطين، انگليسي زبان است.
تنها نشريه ادبي كه در فلسطين منتشر مي شود، فصل نامه الكرمل است كه از سال۱۹۸۰ در دانشگاه حيفا منتشر مي شود و از بهترين نشريات ادبي جهان عرب به حساب مي آيد.
* عنوان يكي از كتاب هاي شعر محمود درويش

چشم  هايش
004449.jpg
مادر سعاد، قد بلند بود و زيبا، با چشم هاي خاكستري. حالا شايد خود سعاد، آن چشم ها را از مادر به ارث نبرده باشد، اما قد 172 سانتي  متري اش، همه را ياد مادرش مي اندازد. البته او از پدرش هم، نوشتن را به ارث برده است، همان پدري كه وقت شركت در يك كنفرانس ادبي مرد.
سعاد اميري (يا به قول خود عرب ها عميري) سال 1951 در دمشق به دنيا آمده، تا 18 سالگي در مدرسه آمريكايي بيروت درس خوانده و اصولا دنبال كردن خط زندگي اش سخت است. در امان بزرگ شده، در دانشگاه هاي بيروت، ميشيگان آمريكا و ادين بورگ اسكاتلند معماري خوانده و امروز در كرانه باختري فلسطين، شهر رام الله زندگي مي كند.
سال 1981 به عنوان توريست به رام الله سفر كرد و بعد ديگر همان جا ماند. و شايد زندگي در رام  الله بود كه از او يك سعاد ديگر ساخت. سعادي كه از 1991 تا 1993 عضو نمايندگان صلح فلسطين در واشنگتن بوده و نامزد جايزه صلح زنان فلسطيني. امروز، سعاد مديريت مؤسسه رواق را به عهده دارد. آژانسي كه كارش حفظ آثار معماري باستاني اين سرزمين مقدس است.

ما خوش شانسيم!
004461.jpg
تصوير غسان كنفاني، داستان نويس پيشرو فلسطيني بر ديوار شهر رام الله با نوشته اي از او: تا وقتي كه در زمين باغم چيزي كاشته مي شود، من زنده ام
تصاويري كه سعاد اميري در كتابش از فلسطين و زندگي در فلسطين ارائه كرده، تصاوير منحصر به فرد و دست اولي است. تصاويري كه تمام آن چه ما همة اين سال ها در تلويزيون ديده ايم، باز هم در پيش آن كم و ناكافي به نظر مي رسد. به اين چند نمونه دقت كنيد:
توده  هاي سنگ هاي ساختماني چشم انداز اصلي شده اند، پياده روها گاه و بيگاه پديدار مي شوند و راه رفتن را به مبارزه اي بزرگ تبديل كرده اند. غبار خاكستري، رنگ ملي شده، در حالي كه سبز نادر است و هواي سالم وجود ندارد (صفحه 145)
مردان جوان هر روز صبح، از ساعت پنج مي آمدند، به اميد اين كه يك كارفرماي اسرائيلي، آن ها را انتخاب كند. وقتي اتومبيل يك اسرائيلي، سرعتش را كم مي كرد، گروهي از كارگران به آن هجوم مي بردند، در كمترين زمان، آن را محاصره مي كردند، و وقتي هنوز در حال حركت بود، سه نفر مسافر در آن را باز مي كردند، با آرنج هايشان وحشيانه فشار مي دادند تا بتوانند سوار اتومبيل شوند. چون اين نبرد، برنده شدن تندرست ترين ها را نشان مي داد، راننده اسرائيلي، آگاه از اين كه قوي ترين مردان را به دست آورده، به راهش ادامه مي داد. (صفحه 130)
من به تمام سازمان هاي بين المللي بشردوستانه تلفن كردم و تنها چيزي كه تحويل گرفتم اين بود: كار چنداني از دست ما برنمي آيد، ارتش اسرائيل به ما اجازه نمي دهد دست به كاري بزنيم. ما نمي توانيم به محاصره شدگان يا زخمي ها كمك كنيم، يا اجساد را از خيابان  هاي رام  الله يا از داخل ساختمان هاي تحت محاصره جمع كنيم. (صفحه 170)
دوباره آمدند و از او خواستند در مدتي كه دارند خانه را مي گردند، دو ساعت بيرون زير باران بماند، اما قبول نكرد، و به آن ها گفت پابرهنه است و يك شهروند كانادايي است. آن ها خانه را گشتند و حسابي به هم ريختند. اتومبيل او را هم كه در مسير اتومبيل رو پارك شده بود گشتند. چراغ قوه اش را گرفتند و وقتي اعتراض كرد كه آن را موقع قطع برق لازم دارد، با تمسخر گفتند آن را تا دو روز ديگر بر مي گردانند. وقتي به هر اتاق وارد مي شدند، او اجازه نداشت همراهشان برود. وقتي داشتند مي رفتند متوجه شد كليد منزل نيست. از آن ها پرسيد كليد را برداشته اند يا نه، اما آن ها انكار كردند. (صفحه۱۷۴)
آن چه در شرايط عادي يك سفر ده دقيقه اي بود، چهار تا پنج ساعت طول مي كشيد. رزرو كردن جا در اتوبوس لازم بود، چون اكنون تنها روزي سه اتوبوس پر (120 مسافر) اجازه دارند از پل عبور كنند، در حالي كه قبل از انتفاضه در روز تا پنج هزار نفر از آن جا عبور مي كردند. (صفحه 210)
امروز ارتش اسرائيل در شهرهاي دوگانه رام الله، البيره حكومت نظامي اعلام كرد. درست مثل جمعه قبل، و مثل يك شنبه قبل و مثل دوشنبه قبل، و جمعه بعد و شنبه بعد هم وضع از همين قرار خواهد بود. در مقايسه با شهر نابلس، كه در مدت نود و دو روز گذشته به طور متوالي در آن حكومت نظامي برقرار بوده، ما بي اندازه خوش شانس بوده ايم. (صفحه 198)
به همة ما، نه بعضي از ما، در قاهره خيلي خوش گذشت. ما بيشتر از همه از آزادي اين طرف و آن طرف رفتن و شب تا ديروقت بيرون ماندن لذت برديم. متوجه شديم به كل فراموش كرده بوديم زندگي طبيعي چگونه است. (صفحه 210)

فهرست
نامه  ها
يادداشت خوانندگان
فهرست
سينما تلويزيون
جشنواره: دقيقه نود
ماهي قل مراد رسيد
شايد فيلم كم داشتند!
رويدادهفته
تلويزيون
از محمود خروس تا آچار فرانسه سينماي ايران
ورزشي
گير نده، خانم عزيز!
تو از همه سَري
استعداد خدادادي!
از روي ديوار هم مي پرم!
رويدادهفته
جايي ميان زمين و آسمان
فقط كمي خودت باش
جرأت داري بيا جلو!
موج مكزيكي زنانه درورزش هاي مردانه
من عاشق فيلم اكشن ام
ونگوگ در هجده قدم
داريوش خنجي و يك كار درخشان ديگر
تجربه اي تكرارناپذيرزيدان
اجتماعي
پس اگر كور نيستيد، نگاه كنيد جلو مي رويد يا عقب گرد مي كنيد
زندگي
دايناسور تو دايناسور
آتيش ما تندتره
سنسور ضد CO2
رويدادهفته
سينما
و سينما به هم ريخت
پرونده خوب، پرونده بد
به جاي شفاف سازي آسيب شناسي كنيد
بيگانه ها به تهران مي آيند
دانش
كاربران در حال مشاركت اند
امكانات ديگر سايت ويكي پديا
خط توليد بورخس
موسيقي
سامي يوسف را خيلي دوست دارم
نوحه خوب بايد درشأن امام حسين ع باشد
با فرزاد شوخي داريم!
روزها
آن روز بهار آمد
رويدادها
جهان كوچك
رؤسايي از جنس مخالفت
انقلاب زنده است
چه بي مقدار
ويژه
قدم زدن در سال 57
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |
|  موسيقي  |  روزها  |  جهان كوچك  |  ويژه  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |
|  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |