خداي دوستش دارد
ويرانه هاي قلعه خيبر
فتح خيبر ۱۵ بهمن، 15 محرم 7 ق
رفيع الدين اسحاق همداني - سيرت رسول الله
چون سيد از (صلح) حديبيه بازگرديد، بقيت ماه ذي الحجه در مدينه مقام كرد و در ماه محرم به غزو خيبر بيرون شد و علم خود به علي ابن ابي طالب داد. و غزو بيست و سوم، غزو خيبر بود.
و عادت سيد آن بود كه چون شبيخون به سر قومي بردي، چون به نزديك ايشان رسيدي در شب، آن جايگاه بياراميدي تا صبح برآمدي. پس اگر بانگ دعا از ميان ايشان بشنيدي. دست از ايشان بداشتي. چون به نزديك خيبر رسيد، در شب، بيرون خيبر بايستيد. چون صبح برآمد و بانگ دعا از ميان ايشان نشنيد، برنشست و اصحاب را گفت: برنشينيد.
و در خيبر، پنج حصن بود. پس حصن ها بگشادند مگر دو حصن. و آن دو حصن كه مانده بود، از همة حصن هاي خيبر محكم تر بود. پس سيد ده روز به سر حصار آن بداد و شب و روز مسلمانان با ايشان جنگ مي كردند و سيد همچنان حصار خيبر مي داد و بعد از ده روز، سيد ابوبكر بخواند و علم به وي داد و لشكر با وي برنشاند و بفرستاد و تا شب جنگ مي كردند و هيچ فتحي نبود. و روز ديگر، عمرابن خطاب بخواند و علم به او داد و لشگري با وي برنشاند و بفرستاد و فتحي نبود.
سيد گفت: علم خود فردا به مردي دهم كه وي خداي و پيغامبر دوست دارد و حق تعالي اين فتح ها و فتح اين حصن ها به دست وي خواهد آوردن و هرگز وي از كافران پشت نداده است و نگريخته است. و مردم ندانستند كه سيد آن سخن كه را مي گويد و همه منتظر آن بودند كه تا فردا علم به كي دهد.
روز ديگر، علي را بخواند. پس مرتضي علم برگرفت و مي دويد تا به در حصار خيبر فرو زد. بعد از آن مبارزان يهود از حصن، يك يك بيرون آمدند و جنگ مي كردند و مرتضي هر يكي از ايشان به يك ضربت هلاك مي كرد. در ميان ايشان، مردي بود عظيم مبارز و مردانه و قوتي عظيم داشت. ناگاه درآمد و گرز بر سپر مرتضي علي زد و سپر از دست وي درافكند. چون آن سپر از دست وي در زمين افتاد، به در قلعه دويد و در از جاي بركند و آن را سپر خود ساخت و جنگ مي كرد تا قلعه بستد.
و چون آن در از دست درافكند، هشت مرد اختيار از صحابه بياوردند كه آن در بجنبانند و نمي توانستند.
غافلگيري منتظره
عمليات والفجر 8 (فتح فاو)
۲۰ بهمن 1364
مريم برادران
قرار نيست كسي چيزي بداند. مدت هاست كه عبور و مرور به اين منطقه را ممنوع كرده اند. مسئوولين رده بالاي مهندسي و اطلاعاتي و فرمانده گردان ها خودشان همة كارها را مي كنند. حتي گوني پر مي كنند و سنگر مي سازند. تمرين غواص ها در كارون و بهمن شير شروع شده است؛ حداقل شش ساعت در روز. اين دفعه خط شكني با آن هاست.
دو روز قبل از عمليات، نيروها به منطقه اعزام مي شوند. كجا؟ كسي نمي داند. نيروها را سوار كانكس هاي حمل مواد غذايي مي كنند و در را چفت و بست مي زنند. جلوي ماشين روي يك پارچة سفيد نوشته اند: اهدايي امت حزب الله در كانكس ها كه باز مي شود، همه هاج و واج اند! اين جا شرق اروند است، نزديك فاو، بندر نفتي عراق. اين روزها كه كشورهاي مهربان همسايه مي خواهند با پايين آوردن قيمت نفت به ايران فشار بياورند، تهديد فاو، جواب خوبي است.
شنبه، 20بهمن 64، ساعت 8 شب، غواص ها به آب مي زنند. لكه هاي ابر توي آسمان هم به كمكشان مي آيد. باران به اروند موج انداخته و غواص ها و حركتشان را در خود پنهان كرده است. همه از شادي گريه مي كنند. هرچند حالا اين رود وحشي تر شده و آب كارون و بهمن شير كجا و سرعت امواج و عمق اروند كجا.
قرار است غواص ها از اروند كه گذشتند، سيم خاردارها و موانع را باز كنند، سنگرهاي لب رود را از كار بيندازند و بعد با بي سيم خبر بدهند كه همه چيز آماده است. ساعت ده و نيم، فرمانده رمز يا فاطمه الزهرا را پشت بي سيم مي خواند و قايق ها را به راه مي اندازند. نيمه شب خط را مي شكنند؛ خيلي زودتر از چيزي كه برآورد كرده بودند. ديده بان هاي ايراني كارشان سخت تر شده. بايد حواسشان باشد كه روي نيروهاي خودي آتش نريزند.
عراقي ها غافلگير شده اند. تا ديشب كه اين جا پرنده پر نمي زد! مدت هاست كه منتظر حملة ايران هستند اما نه در حاشية اروند، بلكه در هور يا ام الرصاص. باران، همة زمين هاي اطراف فاو را باتلاقي كرده و تانك ها هم نمي توانند به دادشان برسند.
صدام اعلام مي كند هر كس كه از جبهة فاو زنده برگردد اعدام مي شود. اما هزار تا پوتين كنار خور عبدالله مي گويد كه عراقي ها به ساحل باتلاقي زده اند و رفته اند. گارد صدام هم كاري از دستش برنمي آيد. چون منطقه را نمي شناسند و از اوضاع خبر ندارند، يكراست بين نيروهاي ايراني مي روند. در اين پيروزي، صدام زهر خودش را با بمباران شيميايي خالي مي كند. اما راهپيمايي 22بهمن آن سال باوجود همه نوع تهديد بمباران در ايران تماشايي است.
دستگاه ابن سينا
افتتاح دانشگاه تهران ۱۵ بهمن 1313
شهاب الدين صابونچي
در يكي از شب هاي اواخر بهمن۱۳۱۲ جلسة هيأت وزرا در حضور شاه تشكيل شده بود. سخن از آبادي تهران و عظمت ابنيه و عمارات و قصور زيباي جديد در ميان آمد. نوبت به بنده رسيد كه به سمت كفيل وزارت معارف در آن ميان حاضر بودم. گويا خداوند متعال به قلب من الهام كرد كه عرض كردم در آبادي و عظمت پايتخت البته شكي نيست، ولي نقصي كه دارد اين است كه اين شهر هنوز عمارت مخصوص اونيورسيته ندارد و حيف است كه اين شهر نوين از همة بلاد بزرگ عالم از اين حيث عقب باشد. شاه بعد از اندك تأملي گفت: بسيار خب، آن را بسازيد. اين، خاطرة علي اصغر حكمت، اولين رئيس دانشگاه تهران از شبي است كه تأسيس اولين دانشگاه كشور كليد خورد. البته پيشنهاد اين كار 5 سال قبل توسط دكتر محمود حسابي مطرح شده بود و رضا شاه با آن مخالفت كرده بود. اين بود كه حكمت با پيدا كردن رگ خواب ديكتاتور پهلوي كه مي خواست از هيچ كس و هيچ كشوري عقب نباشد، سريع اين نظر مثبت را گرفت و رفت دنبال ساخت دانشگاه. رفت سراغ حاج رحيم اتحاديه، تاجر تبريزي و مالك زمين هاي جلاليه و 202.204 متر زمين و قنات هايش را خريد به قيمت 90هزار و 991 تومان و 8 قران، همين جايي كه الان شده دانشگاه تهران. البته اول وزير ماليه وقت مي خواست زمين هاي خودش در بهجت آباد (خيابان حافظ شمالي) را براي اين كار به دولت بفروشد. اما به نظر موسيو گدار، معمار فرانسوي دانشگاه تهران و بيمارستان امام خميني، موقعيت آن زمين ها سيل گير بود.
كار ساخت دانشگاه، 8 تيرماه 1313 شروع شد. همان موقع لغات دانشگاه و دانشكده هم به جاي واژه هاي اونيورسيته و فاكولته و در شوراي دولت به تصويب رسيد. تا اواخر دي ، ساخت اولين بخش دانشگاه، يعني دانشكدة پزشكي تمام شد. هنوز بقية دانشگاه ساخته نشده بود كه رضا خان خواست دانشگاه را افتتاح كند. روز 15بهمن 1313 رضا خان به دانشكدة طب آمد، جايي كه حالا سالن تشريح دانشجويان پزشكي است و به آن دستگاه ابن سينا مي گويند. نگاه تندي به سالن كرد و دانشجوهايي كه داشتند جسد، تشريح مي كردند. گفت: همه اش همين؟! و عصباني رفت بيرون، بدون اين كه بداند ساخت اين همين چقدر مهم بوده. لوح يادبود افتتاح دانشگاه را همان روز و توي پلكان ورودي دانشكدة پزشكي دفن كردند.
در شروع كار، 6 دانشكده براي دانشگاه پيش بيني شده بود: طب و فروع آن، علوم معقول و منقول، علوم طبيعي و رياضي، ادبيات، فلسفه و علوم تربيتي، حقوق و علوم سياسي و بالاخره فني و علوم مهندسي كه علامه دهخدا، دكتر حسابي و دكتر لقمان الدوله هم از رئيس هاي آن ها بودند. اولين دورة پذيرش دانشجو هم در مهر۱۳۱۴ و با ورود 886 دانشجو انجام شد.
اما سردر معروف دانشگاه تهران كه ايراني ها با شنيدن نام دانشگاه، تصوير آن در ذهنشان تداعي مي شود، در سال،۱۳۴۸ بر اساس طرح يك دانشجوي معماري ساخته شد، آن هم با 24500 تومان.
دانشگاه تهران تا به حال 30 رئيس به خودش ديده و امروزه با 25 دانشكده و 32 هزار دانشجو بزرگ ترين دانشگاه خاورميانه است. و اگر سال۱۳۶۵ دانشكده هاي گروه پزشكي از آن جدا نشده بودند، بزرگ تر از اين ها هم بود.
دست چيره، پاي كج
نمونه اي از آثارماني
قتل ماني ۱۸ بهمن، 7 فوريه 276 م
رضا مختاري
هر جور كه نگاه كني، اول قصة نگارگري ايراني به ماني برمي گردد. كسي كه هم به مكتوب كردن تعاليم اش اهميت مي داد و هم به ذوق و سليقه به خرج دادن در تزئين آن ها. ماني متأثر از هنر پارتي بود و آلبوم ارژنگ، ضميمه اي بود بر كتابش كه در 22 فصل، حال و هواي عرفاني آموزه هاي او را منتقل مي كرد. به گفتة خودش شايد تا قبل از او كسي اين قدر به كتابت و هنر تصويرسازي در امور اعتقادي اهميت نداده بود. مي گويند مخالفانش شديدا از روش او در عذاب بودند. آن ها به اين نكته اعتراف داشتند كه هرگز ورقه اي كه بتواند با برگي از كتاب او و خطي كه با خط كتاب او رقابت كند، نديده اند.
مي گويند هنگامي كه در قرن 3 هجري، اين كتاب ها به دستور خليفة عباسي به آتش كشيده شد، نهرهاي طلا و نقره از بين خاكستر كتاب ها روان بوده است. پدر ماني، اهل همدان بود و بعدها به تيسفون سفر كردند. ترك بت پرستي، ترك دروغگويي، ترك بخل و خسيسي، پرهيز از آدم كشي، خودداري از زنا، دزدي نكردن، عدم توكل به علم اسباب و علل، ترك جادوگري، پرهيز از دورويي و پرهيز از تنبلي، ده فرمان اصلي آيين ماني هستند. او پاهايي كج و دست هايي چيره در نقاشي داشت.
ماني در سال 276 به دست بهرام پسر شاپور اول، آن قدر در زنجير آويزان ماند تا از پا درآمد.
عشق از كجا
تولد پري صابري ۱۸ بهمن 1311
فاطمه هاشمي
... من يك دختر نازپروردة ايراني بودم. وقتي براي تحصيل به فرانسه رفتم، اولين كاري كه كردند اين بود كه جارو به دستم دادند كه استوديو را تميز كنم. و من معني اين كار را فهميدم... يعني تو بايد از حال و روز كارگري كه در آن جا كار مي كند تا استاد را بفهمي... بعدها فهميدم كه تمام اين ها جزئي از درس هاي زندگي در سينماست. در پاريس در حين كار هنري ياد گرفتم كه مدرسه يك راه است، اما خودت بايد از اين راه عبور كني...
پري صابري، 13 ساله بود كه به فرانسه رفت. همان جا درس خواند و از رشتة سينما و تئاتر فارغ التحصيل شد. فيلم كوتاه او دربارة يك رباعي از خيام در سال۱۹۵۴ به عنوان بهترين فيلم دانشجويي فرانسه انتخاب شد.
سال۱۳۴۸ كه به ايران برگشت رياست فعاليت هاي فوق برنامة دانشگاه تهران را به عهده گرفت و بنيانگذار تالار نمايش مولوي شد. (تالار مولوي، دانشجويي ترين سالن تئاتر كشور است كه بسياري از اساتيد و بزرگان رشتة تئاتر، تجربة اجرا در اين سالن را از درخشان ترين خاطرات دانشجويي خود مي دانند.)
صابري در دهه 40 و 50 آثار مهمي را از نويسندگان مطرح جهان ترجمه و كارگرداني كرده كه معروف ترينش شش شخصيت در جست وجوي نويسنده (نوشتة لوئيجي پيراندللو) است. صابري در سال هاي اخير هم متون درجه يك ادب كهن را روي صحنه برده است؛ مثل هفت شهر عشق، شمس پرنده، رند خلوت نشين، يوسف و زليخا، ليلي و مجنون، من از كجا عشق از كجا و....
سال،۲۰۰۱ نمايش آنتيگونه صابري با بهره گيري از فضاي نمايش ايراني در جشنوارة افتتاحية كليزيوم (تماشاخانه قديم تئاتر در رم) به دعوت ايتاليا در كنار ديگر اجراهاي آنتيگونه از كشور ميزبان و يونان به اجرا درآمد. اهميت اين نمايش در حضور تئاتر ايران در عرصة بين المللي و تكيه بر فرم تعزيه در يك نمايش كلاسيك يوناني بود. بعدها نمايش شمس پرنده به دعوت كشور فرانسه در تالار يونسكو اجرا شد و نشان لژيون دونور به خانم پري صابري اهدا شد.
يك كشور، يك دولت
نخست وزيري موقت بازرگان با حكم امام
۱۵ بهمن 1357
احسان رضايي
بختيار از همان اول هم باخته بود. دادن شعارهاي انقلابي و اصلاح طلبانه، وعدة اين كه شاه ديگر فقط سلطنت مي كند، نه حكومت و نشستن زير عكس مصدق، هيچ كدام فايده اي به حال او نداشت. فرصت همراهي با انقلاب، خيلي وقت بود كه تمام شده بود. و حالا مردم و امام، هيچ كدام به كمتر از تشكيل يك دولت انقلابي جديد رضايت نمي دادند.
امام همان روز اول اعلام كرد كه توي دهن اين دولت مي زند و بختيار جواب داده بود با همة احترامي كه براي آيت الله قائل ام بايد بگويم كه در يك كشور، دو دولت نمي تواند باشد. و حالا ديگر همه مي دانستند كه كدام دولت بايد برود.
از فرداي 12 بهمن، موضوع انتخاب گزينه هاي تشكيل دولت موقت براي پيشنهاد دادن به امام، توي دستور كار شوراي انقلاب قرار گرفت. آيت الله هاشمي رفسنجاني در كتاب خاطراتش، دربارة اين جلسات نوشته: همة ما به اين نتيجه رسيده بوديم كه در زمينة تشكيل دولت از نيروهاي ملي استفاده شود. نيروي ديگري نبود، مگر نيروهايي مثل منافقين كه به هيچ وجه مورد اعتماد نبودند.تجربه و آمادگي كافي هم براي اجراييات نداشتيم. از آن طرف، امام هم ذهنيت خوبي نسبت به احزاب نداشتند. براي همين سپردن مسؤوليت به دوستان ملي را هم مشروط كردند كه به عنوان حزب عهده دار امور نباشند. با قبول اين شرط از سوي مهندس مهدي بازرگان بود كه امام پيشنهاد شوراي انقلاب را قبول كرد.
روز 15بهمن، همة خبرنگارهاي داخلي و خارجي را دعوت كردند توي سالن اجتماعات مدرسة علوي. اول امام صحبت كرد. و بعد آيت الله هاشمي رفسنجاني، حكم امام را خواند. ترجمة انگليسي و فرانسة حكم هم خوانده شد. بعد نوبت پرسش و پاسخ ها شد. امام در جواب سؤال هاي مشروعيت دولت جديد، از مردم خواست كه در تظاهرات شان در اين مورد اعلام نظر كنند.
توي تظاهرات فردا، مردم شعار جديد هم داشتند. توي وزارتخانه نفت، كارمندها وزير نفت دولت بختيار را به وزارتخانه راه ندادند. و فردايش (17بهمن) راديو سخنراني بازرگان در جمع دانشجويان دانشگاه تهران را پخش كرد.
دفتر دولت موقت در خيابان عباس آباد (شهيد بهشتي فعلي) بود. اما عملا نبض همة كارها در مدرسة علوي مي زد؛ جايي كه امام خودش در آن ده روز، همة امور را پيگيري مي كرد.
بعدها ارتشبد قره باغي رئيس ستاد كل ارتش وقت در كتاب خاطراتش نوشت: ما مي ديديم كه بختيار مي خواهد جمهوري اعلام بكند، آيت الله هم مي خواهد جمهوري اعلام بكند، هيچ كس طرفدار بختيار نيست، وزرايش را هم به وزارتخانه ها راه نمي دهند. آيت الله، تمام ملت طرفدارش هستند. مي ماند اين كه آيت الله باشرافت تر از همه بود.
دوست مش حسن
تولد علي نصيريان/ 15 بهمن 1313
در كفش هاي ميرزا نوروز
احسان عمادي
دوست داريد با كدام ديالوگ اش شروع كنيم؟ با شيخ خليفه مجنون شد. او خود، خويش را بر دار كرد ؟ يا با اسمش تو ليست صليب سرخياست ؟ لابد مي دانيد كه اولي را قاضي شارع، قاضي القضات باشتين در سخنراني مردمي اش مي گويد و دومي، گفت وگوي ذهني دايي غفور است با همزادش كه خيلي با او در مورد زنده بودن يوسف موافق نيست.
اسم علي نصيريان كه مي آيد شايد غير از اين دو تا نقشش در سربداران و بوي پيراهن يوسف ، ياد نقش هاي ديگري هم بيفتي. چهرة ماندگار سال،۸۰ سي تايي فيلم سينمايي ديگر هم غير از اين ها بازي كرده است. فيلم هايي كه شايد اسم بعضي كارگردان هايش حتي به گوشمان هم نخورده باشد، چه رسد به خود اثر! خداوكيلي شما چيزي دربارة فصل خون حبيب كاوش، عشق من، شهر من علي قوي تن، شعله هاي خشم حميدرضا آشتياني پور يا دزد و نويسنده كاظم معصومي مي دانيد؟ از سريال نجفي و فيلم حاتمي كيا كه بگذريم، مستر فرهان ناخدا خورشيد ، ميرزانوروز و كفش هايش، فتح الله هزار دستان ، ماشاالله خيرالله، صندوقچه اسرار و مظفرالدين شاه كمال الملك ، معروف ترين نقش هاي سينمايي و تلويزيوني نصيريان اند. توي اين آخري اين قدر جا افتاد و به نقش نشست كه مي گويند وقتي مخملباف از انتظامي خواست در ناصرالدين شاه آكتور سينما نقش شاه عليل و فرتوت قجر را هم بازي كند، آقاي بازيگر تا خودش رضايت تلفني نصيريان را نگرفت، زير بار نرفت كه نرفت!
فيلم هاي قبل انقلاب نصيريان يا كمتر ديده شده اند (مثل مهرگياه و سرايدار ) يا اين كه بازي اش در آن ها زير ساية كساني مثل همين انتظامي چندان به چشم نيامده است (مثل گاو ). شايد تنها بخت نصيريان براي شهرت و محبوب القلوب شدن در پيش از انقلاب، بازي در نقش مش قاسم دايي جان ناپلئون بود كه چون دستمزد بالايي براي خودش مي خواست، تقوايي زير بار نرفت و نقش را داد به پرويز فني زاده. شايد اگر قيمت پيشنهادي نصيريان كمتر بود، الان او را با دروغ چرا؟ تا قبر آ...آ...آ...آ مي شناختيم!
نصيريان 72 سال پيش، همين روزها نزديكي هاي ميدان شاپور تهران به دنيا آمد و هنوز هم (بزنيم به تخته) سرحال و قبراق است. با وجودي كه خانواده اش اصلا راضي نبودند، تحصيلاتش را در هنرستان هنرپيشگي (كه امروز شده دانشكدة هنرهاي دراماتيك) به پايان برد و وقتي 22 سال داشت، نمايشنامة بلبل سرگشته را نوشت و به خاطرش جايزة بهترين متن نمايشي كشور را به دست آورد.
عمدة فعاليت نصيريان در پيش از انقلاب روي تئاتر متمركز بود. البته او هفت فيلم سينمايي هم بازي كرد كه هيچ كدام از سينماي بدنة آن روزگار نبودند و امروز كارگردانان شان را به عنوان موج نو يا لااقل جريان متفاوت سينماي آن دوران مي شناسيم: داريوش مهرجويي، علي حاتمي، خسرو هريتاش و فريدون گله.
نصيريان همواره به جز بازي، دستي در نوشتن داشت. مهرجويي بعد از ديدن نمايش هالو ي نصيريان به فكر ساختن فيلمي از روي آن افتاد. خود نصيريان فيلم نامه را نوشت و به خاطرش جايزة جشنواره سپاس را برد.
نصيريان اولين كسي بود كه متن نمايش هاي سياه بازي و تخت حوضي را مكتوب كرد. سياه ، بنگاه تئاترآل و امير ارسلان از مهم ترين نمايش هاي نصيريان در اين سبك به حساب مي آيند. گرچه بعضي ها مثل آل احمد اين كارها را خوش نداشتند، با وجودي كه هميشه بازي نصيريان را مي ستودند.
بعد از انقلاب گرچه از فعاليت هاي تئاتري او كم شد، هيچ گاه به كل از سن نمايش نبريد. سال،۷۸ اجراي سلطان و سياه نصيريان در تالار سنگلج حسابي تركاند. همين پارسال هم در نمايش پنجره ها ي آييش در سالن اصلي تئاتر شهر، بازي كرد. خودش مي گويد: شما مي توانيد آثار دالي، پيكاسو يا مينياتورهاي ژاپني را همه جا با چاپ هاي مختلف ببينيد. يا فيلم و موسيقي را تكثير كنيد و به اين و آن بدهيد...اما نمي توانيد با تئاتر اين كار را بكنيد. چون زنده است.
لطفا كمي بيشتر آقا!*
تولد چارلز ديكنز
۱۸ بهمن، 7 فوريه 1812
سيداحسان بيكايي
ديكنز همه اش راجع به آدم هاي گدا و بدبخت، داستان تعريف كرده. انگار هيچ كدام از شخصيت هاي اول داستان هايش در هيچ كجاي داستان، يك وعده غذاي سير نخورده اند. چارلز ديكنز آدم پركاري بود. بيشتر از تمام هم دوره هايش نوشت و از همه شان هم بهتر نوشت. ملكه ويكتوريا در خاطراتش نوشته: صادقانه دعا مي كنم من هم احساسات او راداشته باشم.
زبان... خب، چيز خوبي است اگر متعلق به يك خانم نباشد.
مرگ، آتش و دزدي، همة مردها را شبيه به هم مي كند.
چطوري مي شود همدردي همه را جلب كرد، جز اين كه يك مرد ضعيف را برابر يك مرد قوي قرار بدهي!
درد جدايي در برابر لذت ديدار دوباره، هيچ نيست.
اگر هيچ آدم بدي وجود نداشت، آن وقت وكيل خوب هم نبود.
معمولا خيرات از خانة خودت شروع مي شود و عدالت از خانة بغلي.
يك قلب عاشق، هميشه بهتر و قوي تر از يك قلب عاقل است.
غرور، يكي از هفت گناه كبيره است، اما اين نمي تواند ربطي به غرور يك مادر نسبت به فرزندش داشته باشد. براي اين كه آن غرور، تركيبي از دو خصلت الهي است: ايمان و اميد.
عزيزم! اشتهايت را رام كن؛ آن وقت نوع بشر تسليم تو مي شود.
ريه رو باز مي كنه، چهره رو مي شوره، چشم ها رو ورزش مي ده و باعث رقت احساسات مي شه... پس حسابي گريه كن.
* جمله اي كه اليور تويست به خاطرش تنبيه شد
مرد هزار خنده
تولد جك لمون
۱۹ بهمن، 8 فوريه 1925
احسان عمادي
از همان اول عجله داشت. نگذاشت مادرش به اتاق عمل برسد؛ همان توي آسانسور بيمارستان يقه اش را چسبيد و به دنيا آمد.
فارغ التحصيل هاروارد بود. از كلوپ دراماتيك.
رفت توي نيروي دريايي. ناوبان دوم شد و در جنگ جهاني دوم به عنوان افسر رابط نيروي پشتيبان خدمت كرد.
پدرش يك كارگاه نان شيريني پزي داشت. گرچه هيچ وقت موافق اين كه پسرش بازيگر شود نبود، اما از جك خواست تا وقتي عاشق اين كار است، ادامه اش دهد.
بيلي وايلدر در موردش گفته: به نظرم جك مثل يك همبرگره. و خب، وقتي همبرگر مي خوري، خود به خود چاق مي شي! چهرة دوست داشتني و صداقت كودكانة لمون در آپارتمان ، بعضيا داغشو دوست دارن ، يرما خوشگله ، شيريني شانس و دو سه تاي ديگر از فيلم هاي وايلدر، سمبل معصوميت فراموش شدة دنياي مدرن بود.
دو بار ازدواج كرد و دو تا بچه داشت.
اولين بازيگر هاليوود است كه برندة هر دو اسكار بهترين بازيگر نقش اول و نقش مكمل شده. كلا هشت دفعه كانديداي اسكار شد و البته دو بار هم جايزة بهترين بازيگر كن را برد. توي اين ركورد هم اولي بود.
پيانو مي زد و خوب هم مي زد. بي مربي، خودش ياد گرفته بود. آهنگ فيلم ستايش را خودش ساخت و اجرا كرد.
گلف خيلي دوست داشت و 33 سال تمام هم بازي كرد. اما در آن هيچي نشد!
هميشه ايراني ها را ياد منوچهر نوذري مي اندازد.
رفيق فاو والتر ماتيو بود. توي ده فيلم با هم بازي كردند. يك بار هم جك شد كارگردان و والتر بازيگرش. لمون خيلي فراق ماتيو را تاب نياورد و درست يك سال و چهار روز بعد او، رفت. توي يك قبرستان هم دفن شان كردند.
هيچ كس لياقت اين همه پول را ندارد. حتي يك بازيگر. و در جاي ديگر گفته: بدترين قسمت جك لمون بودن، وقتي است كه مردم ازت مي خواهند آن ها را بخنداني.
روي سنگ قبرش نوشتند: جك لمون، در...
كاديلاك، پر!
اولين پرواز بوئينگ 747
۲۰ بهمن، 9 فوريه 1969
احسان لطفي
جناب آقاي بوئينگ، جنون مسافرت گرفته اند اين مردم. فكر مي كنند پاريس، ديترويت يا مدار زمين است كه بشود هي رفت. باورشان شده دنيا دهكدة جهاني است. به جاي دوچرخه كاديلاك دارند و حالا به جاي كاديلاك، هواپيما مي خواهند كه براي ييلاق، گله گله از آتلانتيك ردشان كند. پول زياد است، نفت ارزان و چه كسي بهتر از شما كه اين قرارداد آخري را هم ظاهرا به لاكهيد باخته ايد. گذشت آن دوران كه ماهي 380 بمب افكن مي ساختيد و همه را ارتش روي هوا مي زد. حالا بايد به جاي بمب، مردم را فرستاد آن طرف اقيانوس كه در اروپاي نوساز سه نبش تفريحات كنند. خود شما با آن 707 بدعادت شان كرديد. نصيحت بس است. با عنايت به موارد فوق، بدين وسيله از شما درخواست مي شود هر چه سريع تر نسبت به ساخت يك مورد هواپيماي مسافربري خيلي قشنگ و دو طبقه و فوق العاده پهن پيكر (دو برابر مورد موسوم به 707) اقدام فرماييد. به پيوست چكي به مبلغ 550 ميليون دلار بابت پيش خريد 25 فروند در وجه آن شركت معظم ارسال مي شود. بديهي است هواپيماي تحويلي بايد ارزش اين پول را داشته باشد. چشم انتظار: خطوط هوايي بي نظير پان امريكن، 1965 ميلادي.
جناب آقاي بوئينگ۵۰، هزار نفر را براي كار روي پروژه داده ايد دست مالكوم استمپر، درست؛ اين ها 75 هزار طرح زده اند، قبول؛ پول قرض كرده ايد كه بزرگ ترين كارخانة دنيا را براي ساخت اين هيولاي 4 موتوره بسازند، احسنت؛ موتور به پرت و ويتني سفارش داده ايد كه هر كدام به قدرت، همة 4 موتور 707 را حريف است، مرحبا؛ هست ونيستتان را گذاشته ايد روي موفقيت اين پروژه، به جهنم! پس چه شد اين هواپيما؟ فرانسوي ها همين امروز و فرداست كه كنكوردشان را هوا كنند و آن وقت مگر مي شود ديگر سوار بوئينگ كرد اين تازه به دوران رسيده ها را؟ نفت هم معلوم نيست تا ابد قيمت آب نمك قرقره شده بماند. بجنبيد. كاري نكنيد آن 320 هكتار كارخانه مضحكه شود. لااقل كابين خلبان را بالاتر بياوريد كه اگر تب مسافرت ها خوابيد بشود از دماغه، خرت و پرت بار زد. به درك كه قوز در مي آورد. خودش يك سمبل است. چشم به راه: پان امريكن 1968 ميلادي.
جناب آقاي بوئينگ،تا چرخ هايش به زمين نيامد و اين مردك (جك وادل خلبان) زنده از كابين دست تكان نداد باورمان نمي شد اين هيبت 200 تني بتواند سالم بپرد. دست مريزاد. داخلش را ديديم. از سر 450 مسافر هم زياد است. راست است كه 10هزار كيلومتر را لاينقطع به 10 ساعت مي رود؟ كه كيلومتري 15 ليتر مي خورد؟ نوش!. ارادتمند: پان امريكن، 9 فوريه 1969 ميلادي.
تا نوامبر 2006، بوئينگ 1469 فروند از خانواده 747 (موسوم به جامبوجت) فروخته است. مدل 400-747 اين هواپيما، 6 ميليون قطعه، 270 كيلومتر سيم كشي و 230 ميليون دلار قيمت دارد و در ساخت بال هاي 64 متري اش (فاصله دوسر) 43 تن آلياژ آلومينيوم به كار رفته است. هواپيماي ويژه رئيس جمهور آمريكا، هواپيماهاي مخصوص حمل شاتل و هواپيماي حادثه لاكربي، 747 هستند يا بودند. جامبوجت ها در 56 ميليارد كيلومتر پروازشان تا به حال 5/3 ميليارد مسافر را به مقصد و 3707 نفر را به آن دنيا رسانده اند.
از گرگ و ميش تا سحر
تولد كيتارو
۱۵ بهمن، 4 فوريه 1953
سحر عطاري پور
در ماه آگوست هر سال، شبي كه قرص ماه كامل مي شود، كوه هاي كلرادوي آمريكا، يا كوه فوجي در ژاپن، تا طلوع آفتاب نوازندة عجيبي را مي بينند كه به طرز غريبي به ستايش طبيعت مشغول است. او از هنگام غروب آفتاب تا دميدن سپيدة صبح، آن قدر بر روي طبل مي كوبد تا دست هايش خون آلود شوند. معتقد است در عوض اين، زمين انرژي اش را به او منتقل مي كند.
او كيتارو است. آهنگساز ژاپني كه تورهاي جهاني اش، آهنگ جاده ابريشم ، موسيقي متن فيلم بهشت و زمين ، قدرتش در نوازندگي سازهاي مختلف و ژست هاي خاص اش در هنگان نواختن ساز، او را معروف كرده است.
ماسانوري تاكاهاشي كه دوستانش نام يك شخصيت كارتوني ژاپن به اسم كيتارو را روي او گذاشتند، علي رغم خواستة خانواده از همان دوران دبيرستان زندگي اش را به موسيقي اختصاص داد. زماني كه رهبر يك گروه آماتور موسيقي بود، ابتدا گيتار مي نواخت تا به سمت كيبورد كشيده شد. بعد يك روز قبل از يكي از اجراها، درامرگروه آسيب ديد و او مجبور شد خودش درام بزند. چند وقت بعد، نوازندة گيتارباس نيامد و او مجبور شد گيتارباس هم ياد بگيرد. كيتارو بعد از آن تقريبا در تمام كلوپ هاي شبانة توكيو و يوكوهاما نوازندگي كرد تا سبك خاص خودش را پيدا كند. كيتارو با كشف سينتي سايزر، طبيعت را وارد موسيقي خود كرد. اولين صدايي كه او توانست با اين ساز ايجاد كند، تلفيقي از صداي باد بود. كيتارو مي گويد: طبيعت به من الهام مي كند. من فقط يك پيام آورم. اين موسيقي ها ساختة ذهن من نيستند. انگار از آسمان مي آيند و از ذهن من به نوك انگشتانم جاري مي شوند. بعضي وقت ها تعجب مي كنم؛ من هيچ وقت تمرين نمي كنم، هيچ موسيقي اي گوش نمي كنم، اما انگشتانم حركت مي كنند. با خودم فكر مي كنم اين آهنگ از كجا آمده است؟ در واقع من آهنگ ها را مي نويسم، ولي اين ها متعلق به من نيستند.
كيتارو الان چندين سال است كه در آمريكا زندگي مي كند؛ جايي نزديك كوه هاي كلرادو. او با يكي از نوازنده هاي گروهش ازدواج كرده است. همسر قبلي او كه دختر يكي از پدرخوانده هاي معروف ياكوزا (مافياي ژاپن) بود، به علت مسافرت هاي طولاني كيتارو از او جدا شد.