- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۱۰۱ - شنبه ۱۶ دي ۱۳۸۵ - - Jan 6, 2007
docharkhe
به ياد پهلوان تمام دوران ها كه شانزدهم دي ماه مرگش 39ساله مي شود
افسانه يك مرد
002013.jpg
مسابقات المپيك 1960 -رم
يكي كه بيشتر نبود. ديگر تكرار نشد. ديگر هم تكرار نمي شود. كي ممكن است كسي پيدا شود و راه بيفتد ميان كوچه و بازار براي زلزله زده ها كمك جمع كند. كي ديگر مي آيد كه دلش براي تخمه فروش بي بضاعت بسوزد و خرج زندگي او را بدهد. تا سال هاي سال ،كدام ورزشكاري است كه بعد از زمين زدن حريف، چشم هايش تر شود، چرا كه: مادرش آن جا روي سكوها نشسته بود. من جلوي رويش پسر را شكست دادم. من دلش را شكستم. كي ديگر اين چيزها ممكن است اتفاق بيفتد؟ اين ها همه قصه است. افسانه است. كي ديگر يك تختي پيدا مي شود كه همه عاشقش باشند.
002052.jpg
اين روزها كه مي شود، همه دوباره يادش مي افتيم. برايش مرثيه يا مديحه اي مي نويسيم و مي شود الگوي اخلاقي مان. اگرچه به حرف. دوربين را دوباره بر مي داريم مي بريم ابن بابويه دوري مي زنيم و مصاحبه اي مي گيريم و... تمام. مي رود تا سال بعد. تا دوباره اواسط دي ماه كه برسد و مرگ او 40 ساله شود و بار ديگر داستان هايش را تكرار كنيم و بار ديگر از او بگوييم. از غلامرضا تختي، پهلوان بي بديل همة تاريخ، تنها قهرماني كه وقتي باخت هم از روي دوش مردم كه دوستش مي داشتند، پايين نيامد. قهرماني كه رفت توي دل مردم و ديگر بيرون نيامد. سهمي از عشق كه به خاطر آن مدال ها و عضله ها نبود. نه كه نبود. بود. اما فقط به خاطر قهرماني هايش نبود. بيشتر به خاطر قلبش بود كه هميشة خدا براي مردم زد. به خاطر روحي كه به وسعت يك ملت بود و خودش را سنجاق كرد به سينة تاريخ. او رفت توي تاريخ و ديگر بيرون نمي آيد. بس كه بين تمام همگنانش تنها و غريبه بود. بس كه انسانيت اش كمياب و استثنايي بود.
او همين حالا هم افسانه شده. فقط چند سال پس از مرگ. فقط هم به خاطر رأفت و مردانگي اش. در دنيايي كه مردي و مردانگي، گوهر يكتايي است.

افسانه در روزنامه نمي گنجيد
قهرمان كه رفت مطبوعات درباره اش بسيار نوشتند
حرف هايي كه با مرور زمان رنگ باخت
002139.jpg
بهروز افخمي دغدغه هايش درباة مرگ تختي را پيش از اين در فيلم جهان پهلوان گفته
فرهاد عشوندي
پيرزن، تنها گوشه اي از اتاق روي مبل نشسته. ضبط مي خواند و پيرزن غرق در افكارش، تمام خاطرات كابوس بار سال اول ازدواج اش را مرور مي كند. ياد آن روز لعنتي...
ساعت 12:30 ظهر بود كه زنگ تلفن به صدا درآمد؛ الو، سلام آقاي تختي منزل هستند؟
- شما؟
من از روزنامه كيهان زنگ مي زنم...
- نه خير، مگر شما خبر نداشتيد كه او براي مسافرت به رامسر رفته است. اين مكالمه درست يك ساعت پس از باز شدن در اتاق شماره۲۳ هتل آتلانتيك بوده است. كيهان در شماره 18دي 46 اين عبارات را نقل كرده. آن لحظه شهلا هنوز ماجراي فوت شوهرش را نشنيده بود. چند دقيقة بعد دوباره زنگ تلفن به صدا در مي آيد و اين بار بدترين خبر تمام سال هاي عمرش به او داده مي شود. بابك را بغل مي كند و با فرزند دو ماهه اش به پزشكي قانوني مي رود. شوهرش كه سه روز قبل به حالت قهر خانه را ترك كرده بود، حالا بي جان روي سنگ سردخانة پزشكي قانوني افتاده. زندگي حالا 10 ساعتي است كه براي غلامرضا به پايان رسيده و از حالا، همين حالا كه شهلا بالاي سر شوهرش اشك مي ريزد، قصة بي پايان دردهاي او شروع مي شود. قصة سياوش و سودابه. سياوش از آتش گذشته و حالا زمان جشن سياوشانه است!

پيرزن به ياد مي آورد. از همان پزشكي قانوني نگاه هاي سنگين و پچ پچ ها شروع شد و خيلي زود همه او را مسبب اصلي معرفي كردند. هنوز جنازة غلامرضا دفن نشده بود كه روزنامه ها شهلا را متهم رديف يك معرفي كردند؛ غلامرضا تختي خودكشي كرد . اين تيتر اصلي صفحه يك كيهان 18دي بود كه همراه با 10 تيتر فرعي ديگر مربوط به مرگ جهان پهلوان روي جلد برده بود. وصيت نامه تختي، نوشته هاي تختي پيش از مرگ، علت خودكشي مشكلات خانوادگي بوده است و...
اطلاعات هم كه در چاپ دوم روز 18دي 46 اين خبر را با اشتباهي فاحش روي جلد برده بود نوشته بود: خودكشي يك قهرمان! غلامرضا تختي به دليل مشكلات خانوادگي پيش از ظهر امروز خودكشي كرد.
كيهان ورزشي هم روي عكس تمام قد تختي تيتر زده بود: دل شير خون شده بود. تيتري كه براي اولين بار خبر مرگ پهلوان را منتشر كرده بود.
آن روز همة جلدها پر بود از خرده خبرهاي مربوط به تختي. اطلاعات، روي جلدش ماجراي مرگ را لحظه به لحظه با توصيف چگونگي آن شرح داده بود. كيهان سه صفحة كامل از روزنامه را به اين اتفاق اختصاص داده بود. در يكي از صفحات داخلي، عكسي از عروسي شهلا و تختي چاپ شده بود كه در شرحش چنين آمده بود: يك شب در يك ميهماني اشرافي گوشه اي ايستاده بودم و باقي همه مشغول بزن و برقص بودند. در تمام آن جمع، تنها يك دختر كه كنار من ايستاده بود مثل من بيگانه با اين شلوغي بود و اين شروع آشنايي ما با هم و ازدواجمان بود. پيرزن اين جمله و اين عكس را در ذهن تداعي مي كند و پس از لبخندي تلخ، دوباره به گريه مي افتد.

اما اين 19دي بود كه روزنامه ها شهلا را با مطالب شان براي هميشه منزوي كردند: يادداشت هاي تختي از تصميم تا مرگ ، اختلافات خانوادگي تختي چه بود؟ مادرزن تختي: من دخالت نمي كردم. خواهر تختي: آن ها با هم اختلاف زيادي داشتند. همة اين تيترها در كنار تيترهاي ريزتر و كنار عكس آخرين دست نوشتة تختي و عكس شهلا كه بابك را در دست گرفته، مهر تأييدي بود كه كيهان آن روز بر خبر خودكشي به عنوان علت مرگ غلامرضا مي زد.
آخرين دست نوشتة غلامرضا اين بود: خودكشي كاري سخت است... خداحافظ. حالا كه اين نامه را مي نويسم مي دانم كه فردا ديگر زير خاك هستم. اين تنها بخشي از دست نوشته هاي تختي در چهار ماه آخر زندگي بود كه آن روز كيهان چاپ كرده بود: چهار ماه قبل: شهلا رژيم گرفته و شيرش كم شده سه ماه قبل امروز باز با شهلا دعوا كردم . يك ماه قبل شير شهلا به دليل رژيم قطع شده، نگران بابكم هستم. دو روز قبل:... اگرچه بعدها بعضي ها سراغ اين يادداشت ها را گرفتند ولي موفق به ديدن آن ها نشدند، به هر حال موج بدي عليه شهلا راه افتاده بود.
كيهان ورزشي روي عكس تمام قد تختي تيتر زد: دل شير خون شده بود تيتري كه براي اولين بار خبر مرگ پهلوان را منتشر مي كرد
همة دست نوشته هايي كه كنار هم قرار گرفتن شان تنها يك معني دارد: من از دست زنم خودكشي كرده ام. مادر و خواهر غلامرضا هم به شدت عليه شهلا موضع گرفته اند. شهلا هم آن روز شايد در يكي از معدود گفت وگوهايش گفته: ما با هم اختلاف  داشتيم. ولي نه او و نه هيچ كس ديگر باور نمي كردند كه اختلاف ها بتواند روحية محكم تختي را شكسته باشد. روي جلد اطلاعات هم آمده بود كه تختي از دو ماه ونيم قبل به دليل اختلاف با همسرش قصد خودكشي داشته است. در صفحات داخلي اطلاعات هم پر از اخبار مربوط به جديدترين خبرهاي مرگ تختي است. گزارش روز دفن و اظهار نظرها.
حتي هفته نامة فردوسي هم در دو گزارش جدا به تحليل علل خودكشي قهرمان پرداخته و در يكي از آن ها مشكلات را دليل اين تصميم معرفي كرده است و در ديگري به ستايش اين تصميم و به وصف جاودانگي اين مرگ پرداخته. بخش ديگري از مطبوعات كم كم شروع كردند به بحث دربارة علت خودكشي و پيش كشيدن اين سؤال كه چنين اختلافاتي مگر مي تواند عامل خودكشي باشد؟
صفحاتي كه پر از عكس هاي خانوادگي تختي است. خاطرات و شعرها هم مطالب ديگر اين هفته نامه براي پهلوان مرده بوده اند كه همگي پس از تيتر: هفته درد، هفته غم آمده بودند.

چند روز بعد، كيهان تنها يك خبر كوتاه از مراسم شب هفت در صفحة ورزشي كار كرده بود، درست مثل اطلاعات. اتفاقات و شعارهاي مردم در مراسم شب هفت عليه رژيم حاكم، نوشتن دربارة تختي را ممنوع كرد. اتفاقي كه شايد كمي از درد هجمة خبرهايي كه عليه اش در روزنامه ها نوشته مي شد كم مي كرد، اما همان نوشته هاي چند روز اول كافي بود كه شهلا در صف اول متهمين براي مرگ قهرمان محبوب ملي باشد. اتهامي كه شهلا را براي هميشه زير ساية سنگين بار گناه مرگ غلامرضا، از جمع گريزان كرد و به انزوا كشيد.
اين دردي است كه او همة اين سال ها هر روز و هر روز با خود كشيده و هنوز به پايش اشك مي ريزد...

تختي هميشه تنها بود
002055.jpg
بهروز افخمي
از من خواسته ايد درباره تختي يادداشتي بنويسم. من ترجيح مي دهم درباره مرگ او بنويسم كه موضوع فيلمي كه ساخته ام بوده است. در واقع فكر مي كنم مهم ترين اصل زندگي اين پهلوان غمگين، مرگش بود و معمايي كه با از دنيا رفتن در ذهن مردم به جا گذاشت.
تختي در زمان زندگي و در اوج پهلواني، همان قدر كه براي مردم تمثال پهلوانان آرماني بود و مورد محبت و ستايش، از بسياري از رقبايش در عالم كشتي و مدال و جايزه مورد حسادت و حتي نفرت قرار مي گرفت. بعضي از اين رقبا در آزار دادن او با هم مسابقه گذاشته بودند و هيچ حيا نمي كردند. بنابراين اگرچه باور كردنش سخت است، اما پهلوان ما در عالم ورزش و در ميان كساني كه كباده پهلواني مي كشيدند، تنها و منزوي بود. و خيلي ها از مرگش خوشحال شدند و زير تابوتش نفس راحتي كشيدند. مرگ او همان طور مورد سوءاستفاده و مصادره به مطلوب قرار گرفت كه زندگي اش. در زمان مرگش خيلي ها هياهو كردند و پيش از اين كه تحقيق درستي صورت بگيرد، شايعه كردند كه او به دستور شاه كشته شده است.
حالا بعد از گذشت نزديك به چهل سال، توي پچپچه ها و گفت وگوهاي محفلي مي گويند كه تختي خودكشي كرده و هيچ كس از ايادي رژيم سابق، مسؤول مرگ او نيست. در حالي كه نه براي نظريه قتل تختي تحقيقي صورت گرفته بود و نه براي اين تصور كه او خودكشي كرده، دلايل محكمي در دست است. در واقع، زندگي تختي و مرگ او مثل زندگي و مرگ خيلي از شخصيت هاي بزرگ و افسانه اي، به دلخواه مردم و مطابق اقتضائات زمانه تعبير مي شود و در هر دوران، تفسيري مجدد پيدا مي كند.
مردم در آينة زندگي و مرگ او آرزوها و تصورات خود را مي بينند و شايد اصلا نمي خواهند بدانند كه حقيقت چه بوده است. شوخي تلخي است اين كه تختي در اذهان و تصورات مردم نيز تنها مانده است و كسي به حقيقت وجودي و شخصي او اهميت چنداني نمي دهد.

غلامرضا تختي به روايت روزنامه نگاري زمان خودش
روز مرگش محشر كبري بود
002091.jpg
ايرج بابا حاجي
خبرنگار روزنامه مانده بود از كجا شروع كند. بغض فروخورده مجال نمي داد تا خودكار را روي كاغذ خيس شده از اشك بگرداند. نمي توانست باور كند كه پهلوان مرده است. يادش به خير براي زلزلة بوئين زهرا همراه او از جنوب تا شمال تهران را پاي پياده رفته بودند و كمك هاي مردم را جمع كرده بودند. قطره اشكي دوباره روي كاغذ چكيد و جوهر نام تختي را پخش و پلا كرد. مانده بود چطوري شروع كند. قرار بود يادداشت اول صفحه روزنامه شود و ادامة ماجرا در صفحة حوادث؛ نمي دانست از كجا بنويسد. از دهان غلامرضا شنيده بود كه يك روز پدر دستش را گرفته و به باشگاه پولاد رفته بودند. پدر دوست داشت غلامرضا كشتي گير شود. پياده از خاني آباد تا شاهپور را آمده بودند و نزديكي هاي خيابان فرهنگ سر نبش كوچه اي به باشگاه رسيده بودند. پدر، صاحب يخچالي در محلة خاني آباد بود و كاروبار تا قبل از آن قرض لعنتي خوب بود. اما واخواست سفته هاي آن قرض ادا نشده، زندگي پدر را زير و رو كرد و اوضاع به هم ريخت. نويسنده لحظه اي قلم را روي كاغذ گذاشت و سيگاري كشيد و از پنجره به نقطه اي خيره ماند. ياد روزي ديگر افتاد كه براي گزارش به سالن كشتي پارك شهر رفته بود و شاهپور غلامرضا هم آن جا بود. مردم توي لاك خودشان گرم مسابقات بودند. ناگهان زمزمه اي سالن را برداشت. تختي از آن طرف خيابان رد شده و وارد سالن شده. همه از بالكن و طبقات، تماشاچي اين صحنه بودند كه با ورود او همه چيز تا مرز انفجار پيش رفت و همه فرياد مي كشيدند و تختي... تختي مي كردند. شاهپور غلامرضا پهلوي هاج و واج در ميان آن معركه پرسيده بود چه خبر است و از آن بالا تختي را ديده و متوجه شده بود. چند لحظه بعد، سياه و كبود از فرط عصبانيت سالن را ترك كرده بود. بي سر و صدا درست مثل اجلال نزولش(!) به سالن كه صدايي در نيامده بود. نويسنده قلم را برداشت تا دوباره بنويسد. ذهنش به ميان شايعات پرت شد. يعني كار دربار و ساواك است. شايد از بابت آن روز ماجراي سالن و عصبانيت شاهپور انتقام گرفته اند. پهلوان عضو جبهة ملي هم بود، شايد از آن بابت بلا سرش آورده اند.
نمي دانست چه بنويسد و چگونه روايت كند. پيچيده در افكار خود به در و ديوار مي خورد. از آن حادثه و مرگ جهان پهلوان تختي سال ها گذشته و ماجرا همچنان در پس ابهام و ترديد به دي ماه مي رسد و سالگرد مرگ و پرس وجو دربارة او كه ماجرا چه بود.
در پس اين سالگرد سري به روزنامه نگاران قديمي زده و دربارة آن روز پرسيديم. سردبير يكي از نشريات پرتيراژ آن زمان دربارة آن روز و انعكاس در مجله اش مي گويد: يادم هست مجلة ما يك شنبه ها چاپ مي شد و بايد تا چهارشنبه آن را تحويل چاپخانه و امور فني و توزيع مي داديم. زماني كه خبر مرگ تختي آمد، مجله براي چاپ رفته بود و كاري نمي توانستيم بكنيم. تنها كاري كه كرديم، يك عكس كوچك از او كنار لوگو چاپ كرديم. تصادفا عكس روي جلد، تصوير يك مسجد و گنبد و بارگاه بود و بعد از چاپ، ساواك مرا احضار و از بابت آن سين جيم كردند كه حالا تختي را تا حد قديس بالا مي بريد. هي توضيح مي داديم كه عمدي نبوده و تصادفي بوده تا بالاخره بي خيال شدند. از بابت شمارة بعد و ويژه نامه دربارة او نيز نمي شد كاري كنيم. چون كيهان و اطلاعات دو روزنامة بزرگ كشور تمام مسائل و ماجرا را تحت پوشش دادند و تا هفتة بعد سوژة سوخته اي بود.
اما به گفتة آقاي سردبير، آن ها عكاس خود را فرستادند پزشكي قانوني تا براي آخرين بار عكسي به يادگار برداشته باشند. پهلوان خوابيده بود. انگار كه هزار سال است خوابيده. غلامحسين ملك عراقي اشك ريزان سعي مي كند عكسي بگيرد. عكاس دربارة اين صحنه مي گويد: مردم زيادي آن بيرون ايستاده و منتظر بودند. شدت ازدحام به حدي بود كه نمي شد كاري كني. در همين حين عكاس ديگري يك دست لباس سفيد پزشكي به تن كرده و سعي مي كرد به داخل اتاق نفوذ كند. اما ملك عراقي موفق شده بود از لاي در نيمه باز، براي آخرين بار غلامرضا را ببيند و عكسي بگيرد. در ميان آن همه آدم سفيدپوش كه به دور جنازه حلقه زده بودند، تنها موهاي سياه و صورت سياهش را ديدم و سريع گرفتم. عكسي كه بعد از انقلاب در بحبوحة سال هاي۵۷ و 58 چاپ شده بود.
در سال هاي پيشتر و خفقان نمي شد مانور زيادي دور و بر اسم او داد. او محبوب بود و همة مردم دوستش داشتند. يك بار رفته بود دربار و شاه از او پرسيده چيزي لازم نداري؟ هر چه مي خواهي بگو برايت انجام بدهم. تختي در جواب گفته بود: قربان دستور بدهيد وضعيت استخدامي مرا در راه آهن معلوم كنند تا نگران آب باريكة روزهاي بازنشستگي نمانم. همين و والسلام. چيز اضافه اي نخواسته بود و شاه كه منتظر يك خواهش بزرگ بود، دستور داده بود رسيدگي كنند و او استخدام رسمي شده بود. يكي ديگر از روزنامه نگاران آن سال ها سردبير مجلة جوانان اطلاعات بود. مي گويد: فيروز مجللي به همه خبر مرگ او را داد. او با خانوادة تختي دوست و آشنا بود و رفت و آمد داشت. وقتي خبر خودكشي در هتل آتلانتيك را شنيد به همه خبر داد. همان روز گزارش در روزنامة اطلاعات چاپ شد و خبرنگاران به هتل آتلانتيك در خيابان تخت جمشيد (طالقاني) هجوم بردند. فضا به گونه اي بود كه هيچ كس قبول نمي كرد او خودكشي كرده و همه به چشم شهيد به او نگاه مي كردند.
نمي توانستيم ماجرا را به صورت ويژه نامه در مجله چاپ كنيم چون روزنامة اطلاعات هر لحظه آن را دنبال مي كرد. در شرايط سياسي آن روزگار، هر گروه و دسته اي اين قضيه را به نوعي تفسير مي كردند. مثل مرگ محمد مسعود سردبير روزنامة مرد امروز كه هر گروه و حزب يك جور تفسير مي كرد و همة گناه ها متوجه دربار و اشرف پهلوي بود. در مورد تختي هم انگشت اتهام به سوي دربار بود.
002193.jpg
يكي ديگر از خبرنگاران قديمي عكس كوچك او كنار تصوير يك مسجد و گنبد و بارگاه بود. ساواك مرا احضار و از بابت آن سين جيم كردند كه حالا تختي را تا حد قديس بالا مي بريد
از روزنامه نگار قديمي ديگري مي پرسم: آيا به شايعات هم توجه داشتيد؟ مي گويد: كار روزنامه نگاري نوشتن حقايق است. اما به جو هم توجه مي كرديم. تختي آدم كمي نبود. يادم است روز خاكسپاري مانده بودند كه او را كجا دفن كنند. مكاني كه درخور نام و شايستة او باشد. خاندان ثروتمند شمشيري، آرامگاه اختصاصي در ابن بابويه را در اختيار او گذاشتند. روز خاكسپاري محشر كبرا بود. انگار او و آرامگاه اش را با اشك چشم طهارت دادند. در آن زمان گورستان هاي تهران همين ظهيرالدوله و مسگرآباد و ابن بابويه و امام زاده عبدالله بود و از بهشت زهرا خبري نبود. بعدها كه ظرفيت اين مكان ها تكميل شد، شهرداري زمين هاي بهشت زهرا را خريداري كرد و به اين امر واگذار كرد. با اين حرف ها و يادآوري ها به شهرري پرت مي شوم. هنوز آن جاست، بالاتر از سه راهي ورامين. جنوب دولت آباد و صفائيه آن جا كه امام زاده ابن بابويه واقع شده. در مركز امام زاده در ميان گورها، اتاقكي بر پا و دورش نرده اي كشيده و بر بالايش نوشته آرامگاه خانوادگي خاندان شمشيري كه از همه سوي امام زاده حتي از پشت ديوار دور امام زاده در خيابان هم پيداست. پهلوان در ميان اعضاي خانوادة شمشيري خفته و دوستدارانش به هر بهانه اي سري هم به او مي زنند و محو در عكس و شمايل او سنگي را مي خوانند كه نام او بر رويش نوشته و فاتحه اي نثارش مي كنند.

تك نگاري هاي مرگ
نكتة مشتركي كه در نشريات زمان مرگ تختي به چشم مي خورد، اشاره اي است به دست نوشته هاي او . اگرچه هيچ كجا سند يا عكسي در مورد اصل اين دست نوشته ها يا دفترچة يادداشت ديده نمي شود. آن چه مي خوانيد در روزنامه كيهان به چاپ رسيد.

تدارك براي مرگ
يادداشت هاي خصوصي تختي نشان مي دهد كه او از مدت ها پيش تدارك مرگ را مي ديده است. تقويم اش را ورق به ورق بخوانيم:
۲فروردين
همةشادي هايم تمام شده است.
۳فروردين
بايد خود را براي رفتن آماده نمود.
۴فروردين
زندگي براي هر كس يك طور لذت دارد. چه بهتر كه كار خوب كنيم...
۱۱فروردين
زندگي موقعي شيرين است كه خود را براي ترك آن آماده كنيم.
۱۸فروردين
در ماه فروردين اختلاف داشتيم. كدام ماه اختلاف نداشته ايم؟
۱ارديبهشت
حقيقت هميشه روشن است.
۸ارديبهشت
در شهريور ماه خداوند به ما فرزندي مي دهد.
۱۵ارديبهشت
خدايا، عاقبت همه را به خير كن.
۲۲ارديبهشت
اوقاتت را صرف قمار نكن.
۲۹ارديبهشت
چرا مرا آفريدي؟
۵خرداد
چه وقت خواهم مرد؟
۱۲خرداد
خدايا كمكم كن.
۱۹خرداد
راستي براي همه نيكوست.
در نظر من رنگ، پوست و مذهب مطرح نيست. بايد انسان بود. چند روز بعد:
باز هم با شهلا دعوايم شد. براي شكايت پيش مادرش رفتم. او در جواب من عوض اين كه ميانه را بگيرد گفت: برو تو يك گدازادة بي سوادي، ما از روز اول هم تو را دوست نداشتيم...
۱۶تير
يك روز با شهلا يك اختلاف مختصري داشتم. تلفن كرد به مادر و پدرش
۳۰ تير
مادرش بدون مقدمه گفت: ما هيچ كدام از روز اول تو را دوست نداشتيم و...
۶مرداد
من خودم احساس مي كردم كه چه كسي قبلا مرا به خانه اش راه نمي دهد.
۲۰مرداد
هيچ مبارزه اي مرا خسته نكرد. جز از موقعي كه به فكر ازدواج افتادم.
۲۷مرداد
در اين ازدواج، خوشبختانه يا بدبختانه هيچ يك از اقوام و آشنايان دخالتي نداشتند.
۳آذر
هر چه قسمت باشد همان است.
۱۰آذر
اميدوارم سرنوشت بابك عزيزم خوب باشد.
۱۷آذر
فرزند يكي كم است. دلم مي خواهد چند تا باشند.
۲۴آذر
شهلا دارد وزن خودش را كم مي كند.
۱دي
با كم كردن وزن، شيرش هم كم شده است.
۸دي
نه، همين يكي اولاد كافي است.
جمعه 15دي
يهودي سرگردان - از خانه بيرونم كرد، به برادرش گفت اين مرديكه...
۱۶دي
يهودي سرگردان
۱۷دي
همه چيز تمام شد...

متن وصيت نامه اول غلامرضا تختي
002073.jpg
اين وصيت نامه را روزنامة اطلاعات در صفحه چهار شماره۱۲۴۸۱ مورخ نوزده دي ماه به چاپ رساند. در روزي كه تيتر يك روزنامه اين بود: تختي دو ماه و نيم قبل تصميم به خودكشي گرفت .
بسم الله الرحمن الرحيم. سپاس خداي را كه برانگيخت بندگانش بر وصيت و درود بر پيغمبر و آل او(ص). خداي در قرآن كريم فرموده هر شخصي كه شربت ناگوار مرگ را مي چشد بايد براي سفر دور و دراز تهيه توشه كند. لذا توفيق رضا رباني شامل حال غلامرضا تختي فرزند رجب شماره شناسنامه۵۰۰ از بخش۵ تهران شده در حال صحت بدن و كمال عقل پس از احراز به وحدانيت خدا وصي شرعي و قائم مقام قانوني خود قرار داده برادر! ابويني آقاي محمد مهدي تختي را كه ثلث مالش را به مصرف دفن، كفن و چهلم او برساند و مابقي اين ثلث را به دو خواهر و يك برادرش بدهد و دو سوم مالش را طبق قانون بين وراث تقسيم كند.

متن وصيت نامه دوم غلامرضا تختي
تلفن داخلي هتل را مي گيرد و از مسؤول شيفت هتل براي اتاق۲۳ درخواست قلم و كاغذي مي كند و روي كاغذ آرم دار هتل در غروب 16دي، وصيت نامة دوم اش را اين گونه تنظيم مي كند:
خانه شميران به دو خواهرهايم واگذاردم، تا موقعي كه زنده هستند از آن استفاده نموده در صورتي كه پسرم باقي بود بعد از مرگشان به بابكم واگذار نمايند. مدال هايم را البته اگر بابك عزيزم بزرگ بود مال ايشان بود ولي چون چهار ماه بيشتر ندارد به اسم فرزند دلبندم بگذاريد در موزه حضرت رضا(ع) ديگر عرضي ندارم صورت بدهي هايم اين است:
بانك ها - آن ها رهن است
اشخاص:
شركت مريخ 5بنز 50000 ريال
نيكو سليمي 40000 ريال
امير خان 2000 ريال
پرويز خان بيضايي 2000 ريال
روح الله سليمي 5000 ريال
حاج حسين خاله 5000 ريال
طلب از خسرو ضابطي 20000 ريال
غلامرضا تختي
۱۶ /10 /46

با مدير هتل آتلانتيك كه اتاق شماره 23اش به تاريخ پيوست
آن اتاق را خراب كردم
002076.jpg
عكس : ساتيار امامي
فرهاد عشوندي
بنز۱۸۰ مشكي به آرامي عرض خيابان تخت جمشيد را از ولي عصر به سمت سفارت طي مي كند. هتل آتلانتيك؛ اين جا مقصد است. مرد با تفنگ شكاري وارد هتل مي شود. در همان آستانة در به رزروشن مي رسد. مرد اين قدر چهره اش آشنا هست كه صاحب هتل براي خوشامدگويي خودش را به او برساند؛ تازه از شكار برگشته ام و چون دير وقت است نمي خواستم خانواده را از خواب بيدار كنم. مسافر اين جمله را مي گويد و تقاضاي اتاق مي كند. مدير هتل هم كليد اتاق شماره۲۳ را به او مي دهد؛ بردن اسلحه به داخل هتل ممنوع است. اگر لطف كنيد تفنگ شكاري تان را پيش ما بگذاريد.
مرد به اتاق۲۳ مي رود و تنها يك بار از پيشخدمت هتل تقاضاي خودكار و كاغذ مي كند. او شب بعد را هم در هتل مي ماند. بيش از 24 ساعت است كسي از او خبر ندارد. بنز۱۸۰ جلوي در، پنچر شده است. مستخدم هر چه در اتاقش را مي زند صدايي نمي شنود: از هتل با من تماس گرفتند و گفتند كه هر چه در اتاقش را مي زنيم جواب نمي دهد، گفتم با كلانتري تماس بگيرند. خودم هم سريع برگشتم تا ببينم چه اتفاقي افتاده است. در را كه باز كرديم ديديم او به پشت روي تخت افتاده و تكان نمي خورد.

اتاق شماره۲۳ اين نقطة پايان تختي است. اتاقي مثل همة اتاق هاي ديگر هتل آتلانتيك كه نامش شده اطلس. اتاقي كه سال ها درش را قفل كرده بودند. درست بعد از همان حادثة لعنتي 17دي 1346.
دختر جوان پشت گيشه ايستاده و به مشتري ها پاسخ مي دهد. درست پشت سر او پيرمردي تقريبا 70 ساله با كت و شلوار طوسي و پالتو باراني مشكي و دستمال گردن قرمز ايستاده و همه چيز را به دقت زير نظر دارد: امرتان را بفرماييد؟ به محض شنيدن اسم خبرنگار، يادآوري خاطره 17دي و اتاق شماره،۲۳ دختر جوان جايش را به پيرمرد مي دهد؛ اين اتاق را خراب كردم، رنگش كردم و حالا هم به مسافر مي دهم، لطفا مزاحم نشويد. پيرمرد با خشونت ميهمانان ناخوانده را پس مي زند. او علاقه اي به حرف زدن ندارد: 29 [؟!]سال است كه انقلاب شده، هر سال اين موقع كه مي شود سر و كلة شما خبرنگاران پيدا مي شود. مگر نمي خواهيد حرف هاي من را بشنويد؟ اگر مي خواهيد سري به آرشيو روزنامه هاي قديمي بزنيد.
وضعيت اتاق مرتب بود. جسد كه كبود و متمايل به سياه شده بود به پشت روي تخت قرار داشت و روي جسد پتويي كشيده بودند. كنار جسد ليواني روي ميز بود كه ته آن محلولي كدر ديده مي شد. خبرنگار كيهان كه اولين خبرنگار حاضر در محل جنايت بوده، اتاق شماره۲۳ را در روز 17دي 46 اين گونه توصيف كرده بود.

چند بار بايد قصة مرگ او را تعريف كنم؟ اين ماجرا ديگر براي من تمام شده. چرا تمامش نمي كنيد؟ پيرمرد صاحب هتل ميلي به يادآوري دوبارة آن روز ندارد. روزي كه آرامش را از زندگي او برده است؛ من از مرگ تختي هم لطمة مالي خوردم و هم معنوي. لطمه اي كه هيچ گاه جبران نمي شود. من با او دوست و بچه محل بودم. بارها با هم سفر رفته  بوديم و از اروپا ماشين آورده بوديم. ما دوستان خوبي براي هم بوديم. پيرمرد راست مي گفت. مروري در آرشيو روزنامه ها كافي است تا حرف هايي را كه او بارها تكرار كرده است به دست آورد: هر دوي ما مذهبي بوديم. تختي زياد به هتل من مي آمد. يكي دو بار كه از نروژ و دانمارك آمده بودند كه مربي شان شود، من در هتل از ميهمانانش پذيرايي كردم و مترجم شان بودم. اما واقعيت اين طور نشان مي دهد كه او را كشته اند و به اين  اتاق آورده اند يا به اين جا كشيده اند و شبانه كشته اند. در صورت پيرمرد مي توان ديد كه خود را در صف مسببين آن اتفاق تلخ مي داند. حادثه اي كه زندگي او را طوري ديگر رقم زد. بعداز مرگ تختي بعضي ها شعار دادن كه چه نشسته ايد ملت؟ فلاني كه رئيس باشگاه است در هتلش تختي را كشته. شايعه اي كه كار خودش را كرد و روند زندگي آرام او را از سال ها قبل جوري ديگر رقم زد. تختي يك بار مرد. اما پيرمرد در آن سال ها، هر روز چند بار مي مرد و زنده مي شد: جوانمرد نبايد براي رفيق اش دردسر درست مي كرد. نبايد كاري مي كرد كه بعد از مرگش اين قدر به من لطمه بخورد و اين قدر مرا عذاب بدهند. براي رفاقت مان هم كه شده نبايد اين جا را براي مرگ انتخاب مي كرد. اين شايعه كه ساواك تختي را در هتل آتلانتيك كشت، كافي بود تا بعد از انقلاب هر روز عده اي جلوي هتلم شعار بدهند و ماجرا را پيگيري كند. هفته اي نبود كه بچه هاي كميته كه فكر مي كردند شايد بتوانند ردپايي از ساواك در مرگ تختي پيدا كنند. اين جا را در جست وجوي شكنجه گاه هاي زيرزميني زيرورو نكنند.
او سه سال قبل يك بار اين جمله ها را براي خبرنگار همشهري توضيح داده بود. همان حرف هايي كه 40 سال قبل به خبرنگار كيهان و اطلاعات گفته بود. براي پيرمرد، مرگ تختي يك كابوس است. كابوسي كه البته نمي تواند ويرانش كند.
هر چند اتاق را به كلي زيرورو كرده و شمارة اتاق ها را تغيير داده، اما هنوز همه او و هتلش را تا ابد به نام اتاق شماره۲۳ مي شناسند...

خاني آباد ديگر نشاني از اسطوره ندارد
نامي گمشده در غبار
002178.jpg
سال هاست كه قرار است براي جهان پلهوان مقبره شايسته اي ساخته شود. سال هاست
002181.jpg
پير مرد مي گويد رفيق تختي بوده و با او به باشگاه مي رفته. پيرمرد مي گويد همان است كه پايين سمت راست نشسته است
002184.jpg
در خاني آباد هرچه هست اسم تختي است اگرچه خانه اش را كوبيده اند و به جايش يك ساختمان حسرت برانگيز (بالا) ساخته اند
002187.jpg
عكس ها: ساجده شريفي
از روزي كه غلامرضا رفت تو جبهة ملي، و كار سياسي و مذهبي كردشاه باهاش بد شد. اون بار هم كه تو ورزشگاه مردم به جاي شاهپور غلامرضا، تختي رو تشويق كردن شاه ترسيد و آخرش هم تو هتل كشتنش
فرهاد عشوندي
نام تختي با محلة قديمي خاني آباد در يكي از جنوبي ترين مناطق تهران عجين شده است. خياباني كه حالا به ياد او جهان پهلوان تختي نام گذاري شده.
خاندان پدري غلامرضا سال هاي سال در اين خيابان زندگي كرده اند. ارباب رجب صاحب خوش نام يخچالِ خاني آباد كه حكومت وقت، اموالش را غصب كرد و برادرانش و نسل بعد از او همه در خانة اجدادي نبش كوچة پهلوان حسين، روبه روي بازارچة سعيدي در فاصلة 30 متري از مسجد قندي به دنيا آمده و بزرگ شده بودند. بنايي كه حالا 20 سالي است به آپارتماني كلنگي با نماي سنگي سفيد تبديل شده... ساختماني كه خود نياز به مرمت دوباره دارد.

تابلوي جهان پهلوان در ابتداي خيابان نشان مي دهد كه درست آمده ايم. كمي بعد از فضاي سبز ابتداي خيابان در دو طرف خيابان پر است از مغازه هاي عمده فروشي رطب.
خانه پدري غلامرضا بايد جايي در همين خيابان باشد. خانه اي كه او سال ها با پدر و مادر و برادران و خواهرانش در آن زندگي كرد.
اما كدام خانه و كجاي خيابان؟ رطب فروش ميانسال جواب اين سؤال را نمي داند و پيرمردي كه با موتور قديمي ياماها۸۰ خود مي رود، فقط مي گويد: كنار مسجد قندي . مسجدي كه درست وسط خيابان واقع شده است. صاحب بقالي كوچك كنار مسجد قندي مي گويد: فكر نمي كنم اين جا باشد. متولي مسجد هم جوابي براي اين سؤال ندارد.
درست روبه روي مسجد قندي جگركي كوچكي است كه قاب عكسي از تختي به ديوار آن آويزان شده. پدر جان مي دوني خونه تختي كجاست؟ همين سؤال كافي است تا او هر چه از تختي به ياد دارد از 60سال قبل برايمان بازگو كند. يادش به خير خدا بيامرز خيلي مرد بود. ده دوازده سال بيشتر نداشت با اين كه پدرش آدم پولداري بود، خودش كار مي كرد. تو همين مغازة روبه رو كه حالا صافكاري شده، تو نجاري كار مي كرد. بعدها هم كه قهرمان شد هميشه رفتارش طوري بود كه همه دوستش داشتند. خانة پدري اش در همان كوچة مسجد قندي بود. او هم تا حرف از مردانگي تختي مي زد، خاطرة زلزله بوئين زهرا را به ياد مي آورد.

صافكاري روبه روي جگركي، جايي بوده كه سال ها قبل غلامرضاي جوان زيردست استاد نجار، شاگردي مي كرده. اين بايد مغازة همان استاد محمد نجار باشد. البته آن طور كه پيرمرد صاحب جگركي مي گفت. تا عكسي بگيريم، صاحب صافكاري سر مي رسد. پيرمردي با لباس كار روغني و چهره اي خندان: اين جا كه نه آن مغازة پايين تر، نجاري بود. ولي نمي دانم تختي آن جا كار مي كرده يا نه! پيرمرد 40 سالي مي شود كه در خاني آباد صافكار است. خودش مي گويد: تقريبا از كاسب هاي قديمي غير از من و چهار نفر ديگر كسي نمانده. اين جگركي روبه رو هم خيلي بعد از ما باز شده. پس او هم بايد از جهان پهلوان خاطراتي داشته باشد؛ مي ديدمش تو محل، يك بنز 170 مشكي داشت. خانة پدري اش هم كنار مسجد قندي بود. خانوادة خيلي معروفي بودند. پدرش و عموهايش را اين جا همه مي شناختند. خودش هم هر بار قهرمان مي شد، مردم، تمام محل را برايش چراغاني مي كردند.
پيرمرد ادامه مي دهد. سركوچه يك باشگاه كوچك بود كه گاهي تختي براي تمرين به آن جا مي رفت. الان آن باشگاه را خراب كرده اند و شده فضاي سبز. چند سال است كه مي خواهند مجسمة تختي را بسازند و آن جا نصب كنند. كنار آن باشگاه يك كبابي بود كه صاحبش حاج محمد بود. اين حاج محمد خدا بيامرز هر بار كه تختي از مسابقه اي برمي گشت، تمام خيابان را چراغ مي زد. از نسل هم دوره هاي تختي تو محل، دو سه نفري بيشتر نمانده اند. يكي از آن ها حسين ريزه است، يكي هم محمد كوچيكه.
و چند دقيقه بعد در كوچة باريك پشت مسجد قندي و جلوي خانه اي كه تقريبا ويرانه شده هستيم. پيرمردي در را باز مي كند. پيرمرد با قامتي خميده و ريش هايي كه خاكستر بر آن ها نشسته، منقلي از زغال به دست دارد. او محمد كوچيكه است. كسي كه هم باشگاهي و از نزديكان غلامرضا بوده است: ما با هم به زورخونه مي رفتيم. وضع اون ها تا قبل از اين كه اموال پدرش رو بگيرن خوب بود. اما بعد كه ارباب رجب مريض شد، غلامرضا هم مجبور بود برهِ نجاري كار كنه. او همون موقع مي رفت باشگاه فولاد و مربي اش هم فعلي خدا بيامرز بود.
پيرمرد از دوران قهرماني جهان پهلوان هم حرف هايي براي گفتن دارد. هميشه برايش جشن مي گرفتيم. اما اون بار كه قهرمان المپيك نشد از هميشه بيشتر محل رو چراغوني كرديم و شيريني پخش كرديم. چون اون مدال برامون ارزش بيشتري داشت. يادش به خير از ميدون اعدام تا ته خاني آباد همه جا رو چراغوني كرده بودند و پرچم زده بودند. پيرمرد وقتي با اين سؤال روبه رو مي شود كه تختي خودكشي كرده يا كشته شده با ابروهايي گره خورده مي گويد: اين حرف هايي كه مي زدند حرف مفت بود. مشكل خانوادگي كدومه. از روزي كه غلامرضا رفت تو جبهة ملي، و كار سياسي و مذهبي كرد. شاه باهاش بد شد. اون بار هم كه تو ورزشگاه مردم به جاي شاهپور غلامرضا، تختي رو تشويق كردن شاه ترسيد و آخرش هم تو هتل كشتنش.
پيرمرد از ميان خاك و خل راهي براي رسيدن به اتاقش باز مي كند. در مسير وقتي نگاه هاي متعجب ما را مي بيند، توضيح مي دهد: تمام خونوادم اين جا به دنيا اومدن. خودم هم با اين كه سال هاست تنها زندگي مي كنم نمي تونم از اين جا برم. پيرمرد از لابه لاي خرت و پرت هاي كف اتاق، قاب عكسي را بيرون مي آورد: اين عكس رو 45 سال قبل تو زورخونه سر محل گرفتيم. ايني كه زيردست غلامرضا ايستاده من ام. يادش به خير از اين عكس فقط سه نفرشون زنده ان كه فقط من يكي تو خاني آباد هستم. الان رفيق هاش زياد شدن. هيچ كدومشون اصلا تختي رو نديدن اما تا دوربين مي بينن مي پرن جلو براي حرف زدن. ولي من ترجيح مي دهم خيلي حرف نزنم. اگه شما هم با آشنا نيومده بوديد حرف نمي زدم. و حالا نوبت به سؤال آخر مي رسد، قصة روز مرگ تختي: اون اواخر ديگه كمتر مي اومد تو محل. اما وقتي خبر مرگش تو محل پيچيد، همه جا تعطيل شد. براي تشييع جنازه اش همة محل و بچه محل هاي اطراف از خاني آباد تا ابن بابويه صف كشيده بودن. همه گريه مي كردن. هيچ كس باورش نمي شد مرده.

چهل سال پس از فوت تختي در خاني آباد، غير از اسم خيابان و يكي دو پيرمرد، نشاني از جهان پهلوان نمانده. يخچال، خانة پدري و حتي زورخانه را خراب كرده اند.
اگر ده سال بعد كسي بخواهد در خاني آباد نشاني از تختي بگيرد، چه چيزي هست كه به دنبالش برود؟ شهر چون او تنها يكي دارد و حالا از هر نشانه اي از او تهي است. يل ايران، پهلوان همة دوران ها.

گذري بر ابن بابويه كه پهلوان در آن آرام گرفته است
همچون يك غريبه
002196.jpg
پدر جان، قبر تختي كجاست؟ گوشه اي از قبرستان، پيرمردي كنار سنگ قبري كهنه روي چهارپايه اي نشسته است. اوركتي آمريكايي به تن دارد و ماسكي به صورت زده و عصايي در دست دارد. دقيقا آن طرف قبرستان. يك مقبرة سقف دار است، بايد برويد آن جا.
شروع به حرف زدن كه مي كند داستانش هم آغاز مي شود. پدر جان چند سال است كه در اين قبرستان كار مي كنيد؟ اين سؤال شروعي است تا او از تختي بگويد؛ 50 سال است كه اين بخش از قبرستان دست من است. و حالا سؤال اصلي: روزي كه تختي را اين جا دفن كردند يادت هست؟ پيرمرد براي لحظه اي در خاطراتش جست وجو مي كند و مي گويد: من آن روز اين جا نبودم. شنيده ام كه خيلي شلوغ شد. ولي براي شب هفت او اين جا بودم. انگار تمام تهران به ابن بابويه آمده بودند. تمام پشت بام هاي اطراف را مأمور گذاشته بودند تا جمعيت از كنترل خارج نشود. نه تنها تمام قبرستان كه همة خيابان هاي اطراف پر از جمعيت شده بود. مردم از هيچ چيز نمي ترسيدند و بدون ترس عليه شاه و خانواده اش شعار مي دادند. از نظر شلوغي تنها يك مراسم تشييع جنازة ديگر را به ياد دارم كه چنين جمعيتي آمده بودند. و سپس از يك خواننده عامه پسند مي گويد.
سؤال آخر همان سؤال كليشه اي است. فكر مي كني خودكشي كرده يا كشته شده؟ و پيرمرد جوابش را انگار سال هاست آماده كرده. چون خيلي زود پاسخ مي دهد: معلوم است كه شاهپور غلامرضا او را كشته. اين را كه ديگر همه مي دانند. اصلا مگر مي شود پهلواني مثل او خودكشي كند. اين يك گناه كبيره است...

باران شب قبل خيلي از سنگ ها را زير آب برده. بسياري از سنگ قبرها همان سنگ هاي قديمي هستند. درگذشتگاني كه تاريخ فوتشان به دو دهه۳۰ و 40 بر مي گردد. با عبور از ميان درختاني كه شاخ و برگ هايشان تا نزديكي زمين به پايين برگشته اند، اتاقكي كوچك روبه رويتان مي بينيد. اتاقكي كه سنگ قبرهاي مشكي در آن روي هم چيده شده است. پيرمردي دستانش را روي علاءالدين قديمي گرم مي كند. پدر جان قبر تختي كجاست؟ و او پاسخ مي دهد: همين اتاقك جلوي رويتان، اسمش مقبرة شمشيري است.
ده قدم جلوتر مقبرة شمشيري است. اتاقي 20 متري كه دور تا دورش را نرده هاي فلزي محصور كرده. نرده هايي كه با قفل هاي بزرگ به حصاري نفوذ ناپذير تبديل شده اند. وسط اتاقك، سنگ قبري قرار گرفته كه 30 سانتي متري از سطح زمين ارتفاع دارد. سنگي كه نرگس هاي زرد رويش هنوز پژمرده نشده اند. گل ها نوشته هاي روي قبر را هم پوشانده اند و تنها در قسمت بالايي سنگ مي توان ديد كه نوشته شده: جهان پهلوان، غلامرضا تختي.
پيرزني از دور نزديك مي شود: پسرم يك چيزي ازت مي خوام ، جانم مادر؟
من يك بخاري دارم كه مي خوام تعميرش كنم. ولي پول ندارم. هزار تومن به من مي دي؟
مادر، تختي رو مي شناسي؟
اسمشو شنيدم. همون كشتي گيره نيست؟
آره، مي دوني چه جوري مرده؟
اِه، مگه مرده؟ كي مرد؟
چطور ممكن است؟ يعني كسي هست كه فكر كند پهلوان هنوز نمرده است؟ شايد هم حق با پيرزن باشد. مگر پهلوان مرده است. تختي كه نمي ميرد.

براي رفتن به داخل مقبره، تنها يك راه وجود دارد. اين را نه تنها خادمين مقبره شيخ صدوق؛ كه تقريبا تمام قديمي هاي ابن بابويه مي گويند: كليد مقبره را فقط سيد جلال داره. همون پيرمرده كه پشت مقبرة شمشيري سنگ قبر مي فروشه. سيد جلال همان پيرمردي است كه در اتاقكي كوچك كنار علاءالدين دستانش را گرم مي كرد. پيرمردي كه يك چشمش نابيناست و پاي چپش هم مي لنگد: از وقتي تصادف كردم اين طوري شدم. حالا بگو چي مي خواي؟ اما او از همان لحظة اول مي داند كه دنبال چه مي گرديم. اين كه بتوانيم وارد مقبره شمشيري بشويم. به جان خودت كليدشو ندارم. پيرمرد لنگان لنگان از ميان قبرها به راه مي افتد و سعي دارد مزاحم را از سرش باز كند: اين قدر كه آدم هايي مثل تو اومدن هي گفتن در مقبره رو باز كن، بردم كليدشو تحويل دادم. او با لهجة غليظ گلپايگاني اش از هر سؤالي طفره مي رود: بابك كيه؟ من اصلا كاري به خانوادة تختي ندارم. كليد رو صاحباي مقبره (خانواده شمشيري) به من داده بودند. من هم خسته شدم، پسشون دادم. چي كار به بقيه دارم؟ و جوابي كه پايان يك تعقيب و گريز ناموفق است: الان فقط پول، پهلووني مي آره. ببين پول كجاست. تختي رو كي كاري به كارش داره. برو دنبال پول.
فقط اين مي ماند كه كنار مقبره بگردي و تنها به عكس و شعرهاي آويزان از ديوار نگاه كني. به دري بكوبي كه باز بشو نيست. مي تواني زل بزني به نوشته هاي روي شيشه ها. همان چند جمله كه قابل خواندن است: تختي دوستت  دارم، شهيد تختي و دلم برايت تنگ شده كه رهگذران بر شيشه ها نوشته اند.

دو روز بعد دوباره 16 دي است. روزي كه در مقبره باز مي شود. جمعيت زيادي هم مي آيند. دوباره شعار مقبره اي درخور برايش مي سازيم را خيلي از مسؤولين به زبان مي آورند و هنوز اين مقبره مكاني محقر است با شيشه هاي شكسته و نرده هايي كه زنگ زده...

يا آدم يا قهرمان
002163.jpg
حبيبه جعفريان داستان زتدگي تختي را يك بار به شكل كتاب منتشر كرده است
حبيبه جعفريان
قهرمان ها آدم هاي بدبختي اند. قهرمان ها آدم هاي خوشبختي اند. خيلي وقت ها به شان حسودي مي كنيم. خيلي وقت ها خوشحال ايم كه به جاي آن ها نيستيم. حسرت برانگيزند و همزمان قابل ترحم اند. حسرت برانگيزند، چون سمبل همة چيزهايي اند كه آدم هميشه دلش مي خواسته داشته باشد يا به دست بياورد. توجه. احترام. محبت. تحسين. حسرت. حسادت و قابل ترحم اند چون بايد بابت تك تك اين ها حساب پس بدهند. چون آن غولي كه اسمش اجتماع، مردم، فرهنگ، عرف يا هر چيز ديگري است با كسي شوخي ندارد و امكان ندارد اين دُر و گوهرها را به پاي تو حرام كند بدون آن كه چيزي از تو بگيرد، به اكراه يا رغبت. مثل هر بازي اي اين يكي هم قواعد خودش را دارد و اولين قاعده اين است تو يا قهرماني يا آدمي . اين يا مهم است. چون اين دو تا با هم فرق دارند. چون يكي به بهاي ديگري تمام مي شود. وقتي قهرماني نمي تواني هر كاري بكني. نمي تواني هر طور مي خواهي زندگي كني. نمي تواني اشتباه كني. نمي تواني شكست بخوري. نمي تواني ضعيف باشي. نمي تواني گريه كني. نمي تواني حسودي كني. نمي تواني جمب بخوري. نمي تواني هيچ غلطي بكني. چشمي هست كه همواره مراقب تو است و دربارة بايد يا نبايد ات تصميم مي گيرد. چون تو قهرماني. تو مسؤول تمام آن نگاه هايي كه به چشم هايت و احتمالا دهانت خيره شده اند. مسؤول تمام رؤياهايي هستي كه پيش از اين تعبير نشده بودند. تمام آرزوهايي كه مقابل ديوارها متوقف شده بودند. تو حتي حق نداري همين طوري بيفتي و بميري. چون دراين هم يك جور ضعف، يك جور عادي بودن هست در حالي كه تو عادي نيستي. تو مثل همه نيستي. قرار نيست سرطان بگيري و بميري. قرار نيست سكته كني. قرار نيست خودت را بكشي. نه! نبايد خودت رابكشي. اين، خيانت است. خيانت به تمام آن تحسين ها و حسرت هاست. خيانت به تمام آن رؤياهايي است كه در تو و با تو تحقق پيدا كرده بودند.
قهرمان ها آدم هاي بدبختي اند. قهرمان ها آدم هاي خوشبختي اند. حسرت برانگيزند و همزمان قابل ترحم اند. تمام مدتي كه داشتم دربارة تختي مي خواندم تا آن زندگي نامه را بنويسم، اين حس متناقض يقه ام را چسبيده بود. وقتي مي خواندم پليس هاي سر چهارراه با ديدنش توي ماشين، چراغ را به سرعت عوض مي كرده اند، حسودي ام مي شد و درعين حال وحشت مي كردم. چطور توانسته سي وهفت سال، سنگيني اين همه نگاه، توجه و حسرت را با خودش اين طرف و آن طرف ببرد؟ چطور توانسته تحمل كند؟ اين تصوير چراغ قرمز، وحشتناك ترين تصوير قهرماني تختي بود. چون آن تناقض را بيشتر از هر جاي ديگر در آن مي ديدي. چون پشت چراغ قرمز ماندن، يكي از روزمره ترين و بيهوده ترين موقعيت هايي است كه يك نفر در آن قرار مي گيرد. اما نه زماني كه تختي باشد. نه زماني كه قهرمان باشد. براي قهرمان، روزمرگي وجود ندارد. بيهودگي وجود ندارد. اين را افسر راهنمايي رانندگي هم مي داند. چيزي كه او و هيچ كدام از ما نمي دانيم - مي دانيم ولي نمي خواهيم باور كنيم - اين است كه او آدم است. نه ! نمي خواهيم اين را باور كنيم چون به اندازة كافي آدم ديده ايم. چون از آدم ها خسته ايم . چون به قهرمان احتياج داريم. چون با وجود آن ها دنيا به جاي قابل تحمل تري براي زندگي تبديل مي شود. آن ها بهانه هاي بزرگ زندگي اند. آن ها قرباني هاي بزرگ زندگي اند.

فهرست
نامه  ها
فهرست
سينما تلويزيون
ساختارشكني در تخت جمشيد
بامشاد به جاي داونه
مريم به هدفش مي رسد
رويدادهفته
تلويزيون
ميكروفن، حرمت دارد
خاطرات شيرين غمگين
ورزشي
اين كرسپوي زرد و جلف
ژنرال، حاج امير شد
ركورد اكبر اوتي
اكبرپور: دست خودم نيست، عصباني ام
رويدادهفته
اجتماعي
قدرخودش را نمي داند. ناداني از اين بيشتر؟
زندگي
خداحافظ پتو!
دلمان خنك نشد
خوارزمي كيه؟
رويدادهفته
رازهاي سرزمين من
سلوك در سكوت
سينما
مرثيه اي براي يك سنگين وزن
واقعا ناك اوت شد
مردِ كج و كوله
مشت هايي از روي نبوغ
دانش
كليپ به توان بي نهايت
افسانه سه برادر
موسيقي
من و علي انصاريان عين هم خل ايم!
صادقي، صميميت و ديگر هيچ
موج هاي كوتاه
روزها
هر كه من مولاي اويم
خبرنگاري كه مي خواست سوپرمن باشد!
تن تن و دوستان زبل
تن تن يا سندباد
ديگه ازت بدم مي ياد
رويدادها
جهان كوچك
آويزان در برابر تاريخ
تمام زندگي ديكتاتور
جنايت هشت ساله
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  دانش  |
|  سينما  |  موسيقي  |  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |
|  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |