|
نامه ها
javan@Hamshahri.org
مريم اكرمي فرد
دربارة شماره۹۸ بايد بگويم خوب بود مخصوصا گفت وگو با آن جوان علاف يا به اصطلاح نيت. واقعا دوست داشتم بدانم در سر همچين آدم هايي چه مي گذرد. ولي يك گلة كوچك هم از شما داشتم. باز هم مثل هميشه جوگير شده ايد و يكي را تا عرش برده ايد بالا تا با يك اشتباه كوچك، پخش فرشش كنيد. آخر لازم است اين قدر پرويز پرستويي را بزرگ كنيد تا اگر روزي نقش باب دل شما را بازي نكرد شروع كنيد به انتقاد و خردش كنيد. من نمي فهمم اين چه سنتي است كه ما يك نفر را ببريم بالاي بالا و بعد بكوبيم اش روي زمين. مثل علي دايي بيچاره كه مثلا اسطورة فوتبالمان بود. در آخر هم مي خواستم از خانم جعفريان به خاطر مطلبي كه در رابطه با خواهران برونته نوشته بود تشكر كنم و خواهش كنم در صفحة ادبيات بيشتر به آن ها بپردازند.
(وقتي يكي در اوج است كارش خيلي سخت است. چون همه از او انتظار دارند همان بالاها بماند.)
سيما صميمي نژاد
وقتي جاي خالي مجله را روي پيشخوان مي بينم؛ خب اولش فكر مي كنم حتما هنوز براي فروش نرسيده. ولي بعد كه جملة معروف و هميشگي فروشنده را مي شنوم: خانم آخريشو همين الان فروختم. انفاركتوس كه چه عرض كنم، آنژين صدري مي گيرم و دست از پا درازتر سراغ كيوسك هاي ديگر مي روم بلكه فرجي بشود! اما خداييش مجلة پراحساني داريد! چرا پراحسان؟ براي اين كه من شخصا وقتي مجله تان را بعد آن همه دوندگي مي خريدم دوست نداشتم حالا حالاها به كسي بدهم. هرچند كه در چندين و چند شماره از مجله تان در قسمت نامه ها مي خواندم كه فلاني مجله مي خرد و توي خانه دعواست كه كي اول بخواند و دست آخر، مجلة پاره پوره (البته فقط جلدش) به دست خودش مي رسد يا خيلي ماجراهاي ديگر. چون دقيقا عين همين ماجراها توي خانة ما هم بود. چند بار تصميم گرفتيم هر كسي براي خودش مجله بخرد. (يك بار همين كار را كرديم و از شماره،۸۵ سه تا مجله داشتيم) تا اين قدر مزاحم تو حس و حال رفتن بقيه نشويم. مخصوصا خودم كه اصلا دوست نداشتم مجلة عزيزم را تا وقتي كه همة سوراخ سمبه هايش را نخوانده ام بدهم دست يكي ديگر. اما كم كم تحت تأثير احساناتِ! شما، اين صفت شريفه را در خودم تقويت كرده و حالا ديگر آخرين نفري هستم كه مجله را از گوشه كنار خانه (البته مستهلكش را!) پيدا مي كنم و همة مجله را مي خوانم. از جلد زيبا و منحصر به فرد روي مجله و بسم الله پرمعني اش گرفته تا يادداشت هاي جماعت اخوان الاحسان و ستون خوشمزة تمشك و بقية صفحات زيباترش. شايد باور نكنيد. بيشتر دعواهاي ما سر خواندن صفحة گوي و تمشك است. چون خيلي حال مي كنيم وقتي مي بينيم دقيقا تمام سوتي هايي كه ما (من و برادرهايم) توي هفته پيدا مي كرديم و براي بار صدم مي خواستيم برايتان بفرستيم، را چاپ كرديد و باز براي بار صد و يكم براي هفتة بعدي اش تصميم به فرستادن سوتي مي گرفتيم.
مهدي شكري
واقعا خوشحال ام. خيلي خيلي خوشحال ام كه از همان شماره اول دارم مي خوانمتان! فقط يك شماره را ندارم كه آن هم پا مي شوم مي آيم دفتر، ازتان مي گيرم! حتي به زور! 98 شماره موفق كه با همه شان حال كردم با بعضي هاشان خيلي بيشتر (عيد و 97) كه در حد شاهكار هنري! بود.
اما بعضي چيزها افت كرد يعني از 100 آمد 75 ـ 70! يكي اش سبك زندگي كه شاهكارهاي عطر و كلاه ديگر تكرار نشد. يا بخش سينما با مصاحبه و عكس هاي توپ بازيگرهاي فيلم هاي قدمگاه و خوابگاه دختران! يا گزارش بهرام رادان كه نابود شد و تكرار نشد. و مطالب ورزشي متفاوت از مزدك و عادل كه غيب شدند. (شماره ها و القاب بازيكن ها) اما بعضي ها همان 100 ماندند يا 100 شدند صفحة يادداشت كه از همان شماره 1 عالي ترين بوده و گالري، رازهاي سرزمين من و روزها. و روزها كه عاشقش هستم و طي اين 2 سال آن قدر به معلوماتم اضافه كرده كه وقتي بين اقوام و دوستان صحبت مي كنم، همه انگشت به دهان مي مانند! بعضي وقت ها هم سوژه هاي خوب را سوزانديد.
فيلم ميم مثل مادر كه خيلي كم به اش پرداخته شد و در حقش نامردي شد، بهترين فرصت بود براي يك گزارش توپ 6 صفحه اي. اميدوارم هر چه زودتر با نگاه به شماره هاي اوليه، اين گزارش تهيه و چاپ بشود.
مردم ايران سلام كه يك خرابكاري كامل بود، گند بود. ضعيف ترين و بي محتواترين گزارشي كه تا حالا تو مجله چاپ شده! واقعا كسل كننده و اعصاب خردكن بود، بهترين برنامة تلويزيون با كلي آدم باسواد و فرهيخته كه براي مخاطب و سليقه اش احترام قائل مي شود و آن ها را آدم حساب مي كند از لودگي آشپزي، مسابقة تلفني و قربان صدقه رفتن، تويش خبري نيست! ورزش كه در گروه انحصاري ايتاليايي ها، پرسپوليسي ها و يوونتوسي ها است كه راجع به اش يك نامه به عمو سيامك نوشتم. تازگي ها به اين نتيجه رسيدم كه شما يك حصار دور خودتان و آن هايي كه دوستشان داريد كشيديد. كساني كه تو حصار هستند حكم فرشته را دارند و بيروني ها شيطان! از فرشته ها اگر گند هم بزنند انتقاد نمي كنيد از شياطين هم اگر اسكار بگيرند تعريف نمي كنيد به هر حال اين ها نظرات من بود كه مي دانم برايتان مهم نبود. ولي من هميشه دوستتان دارم چون بهترين هستيد!
گزارش/اما تقصير تو هم نيست/ شماره 96
سام مهدوي، حميدرضا صادقي، حسن افشاري، مرتضي كاظمي
آقاي رحماني. ترجيح مي داديم همان مطلب تند و تيزي را كه در نظر داشتيد، برايمان مي نوشتيد تا ما هم بتوانيم حرف هاي دلمان را به همان تند و تيزي به تان بزنيم. شما با زبان محترمانه به ما گفتيد كه چقدر سيب زميني هستيد. احساس حقارت كرديم. احساس كرديم كه چقدر بي مصرف ايم. آن قدر ما را از اهدافمان و آرزوهايمان نااميد كرديد كه بعد از خواندن مطلبتان از روي همديگر خجالت مي كشيديم. قبول دارم نسل قبلي ما حسابي سنگ تمام گذاشتند. چون شرايط آن زمان حكم مي كرد. انقلاب كردند چون ديدند لازم است. در جبهه ها جنگيدند چون ديدند بايد بروند و شهيد شوند تا كشورشان پا برجا بماند. آن روزها دغدغة دانشجويان و جوانان مملكت، همين ها بود و فكر و ذكرشان هم مربوط به همين دغدغه ها مي شد. شايد دغدغه هاي ديروز و امروز فرق داشته باشد، ولي باور كنيد به يك اندازه برايشان ارزش دارد. يعني به نظر شما جوان هاي امروز چه كار شاقي بايد بكنند كه بگوييد كك شان مي گزد؟ ما كه گناه نكرده ايم شده ايم نسل سوم. باور كنيد توي همين جمع ما تقريبا همه آرزو داشتند جواني شان با انقلاب و جنگ مصادف مي شد. چرا شما فكر مي كنيد كه جوانان امروز از همه چيز اطمينان خاطر دارند و راحت هستند كه به حالشان غبطه مي خوريد؟ كمي نگاهتان را بازتر كنيد. كمي از ديدگاه ها و افكار منفي گرايانة خود فاصله بگيريد. اين جا بين ما هنوز هم دغدغه هست. هنوز هم چيزهايي هست كه برايشان مي جنگيم. كاش مي دانستيد اين روزها سر ما هم درد مي كند كه برايمان از اميد و آينده حرف بزنيد. نه از خنگ بودنمان و صندلي هاي يخ و استادهاي يخ تر. يك نگاه كه بيندازيد آن پايين پايين ها هنوز اين نسل با خواب هاي عميق و آسوده و سال هاي رفاه و آرامش بيگانه اند.
نامه هاي شما را خوانديم:
ريحانه الهي، محمد خيرآبادي(يادداشت)، شيما شجاعي علي آبادي، امان نياز نديمي، شقايق ك، رضا مقدم، پريا پرنوري (شماره قبل جوابتان را داديم)، زينب. و، محبوبه ستار، آرزو آقايي، صدرا حق دوست، هورفر افسري، مينا.و ، رامين اميري (پيشنهادت را به بچه هاي موسيقي گفتيم)، زيبا دلفي، محمود ماهكي، سيد سپهر سيدزماني (به سادگي!)، مهدي موحدي، فصل سياه (يك نكته را فراموش نكن و آن هم اين كه مسؤوليت اين قضيه به عهدة ما نيست)، فهيمه مدينه، ندا.ف (با فاطمه عبدلي تماس بگيريد)، مرجان رجبي (هيچ كدام)، محمد معين قائمي (آن عكس روي جلد را خودمان گرفته ايم. آدم اش را هم داشتيم)، حميد پرچمي، سناء شايان، سايه جعفري، حامد نصيري، سيد عبدالرضا حليبي (براي آدم هايي كه فقط رايانه و بازي دوست ندارند)، سعيد، يوسف اسفندياري، فاطمه باقري، صبا يوسفي، ملوس مشتاق شهيري، حامد حاجي حسين، فرزانه شريفيان، محمود فخرالحاج، كيميا كاظمي، احسان ريحاني، سميه حسابي، سعيد سيمرغ، مريم سليماني، مونا ميرزايي (با خانم عبدلي تماس بگيريد)، كيميا كاظمي، سعيد بهمني، رضا قلي پور، كريمي جويباري، مائده احمدي، رها الماسي، جعفر صالح دوست، سحر بختياري (ممنون از پيشنهادهاي شما. و زنگ بزنيد به بچه هاي موسيقي مجله)، ليلا بهاري (خيالتان راحت شما هم مخاطب ما هستيد)، علي عظيمي، عسل فريد، محمد فلاح گيش، علي دادگر، مهدي خانعلي زاده، محمد هدايت پور، فاطمه مظاهري، حبيبه.ك، ع.سليماني، مهدي مهرپويان، باربد، فاطمه شهبازي، محمد دروگر، مهران احمديان، نيلوفر زيبا، وحيد فرزاد، محمد علي حسين زاده، رعنا.ج، فرزانه ربيعي (حق با شماست. تكرار شده بود)، مرتضي الوندي، معصومه احمديان، احسان ولي نوري، سها اسپيكا، محمدرضا هما يوني، ياسمن صادقي، نفيسه خانجاني
يادداشت/ بگذار حوصله مان سر برود/ شماره 98
زهرا عزيزمحمدي
بعد از خواندن يادداشت. قبول كردنش برايم خيلي سخت بود. البته در اين كه آقاي رضايي عقيدة يك نفر را به عقايد و سليقه ها و علاقه هاي يك گروه خيلي بزرگ تعميم دادند شكي نيست! ولي خب خيلي خودخواهانه بود! چون تقريبا اكثر بزرگترها(!) از نسل اولي ها گرفته تا نسل n-1امي ها نمي خواهند درك درستي از نسل هاي ديگر داشته باشند. درك درستي از ما نسل nامي ها! مي دانم اين حرف براي شما بزرگترها خيلي تكراري و خسته كننده است. مي دانم دلتان از اين شعار كسي ما را درك نمي كند خيلي پر است. اما مطمئن باشيد هيچ تلاشي براي فهميدن هم نكرده ايم. شما هميشه دنبال بهانه بوده ايد. و اينترنت و چت و لپ تاپ، بهترين بهانه ها براي نگراني هاي خودخواهانة شماست. چون به راحتي و البته به سطحي ترين شكل ممكن، درستي و خوبي خودتان را اثبات مي كنيد. هيچ كس سعي نكرده ما را بشناسد آن طور كه هستيم و لياقت ماست... و مدرسه هاي ما پر از معلم هايي است از نسل اول تا نسل n-1 كه همه براي آيندة ما نسل nامي ها سخت نگران اند. همه پشت اين نيمكت ها نشسته اند و ما را خوب مي شناسند چون مي دانند تقلب كردن چه مزه اي دارد، اما همگان را از اشتباه بودن اين كار مطلع مي كنند. چون مي دانند اضطراب شب امتحان چيست. چون رمز موفقيت شان را با ما هم در ميان مي گذارند تا پشت دروازه هاي عظيم الجثه كنكور نمانيم. چون براي همة ما آرزوي موفقيت مي كنند. و خيلي هايشان هم براي ما روزي سه بار اظهار تأسف مي كنند. آن ها ما را خوب مي شناسند. همه ما را خوب مي شناسند و همه خوب مي دانند چطور با همة انرژي ها و انگيزه هايمان شكلات پيچمان كنند و بفرستند براي آينده! و ما اين جا پشت همان ميز و نيمكت هاي شما نشسته ايم، اما همة هويت ما و همة وجود ما پشت اين نيمكت ها جا نمي شود به خدا. كم كم داريم با قيمت بهترين سال هاي عمرمان به دروازه هاي كنكور كه بازشدنش واقعا تنها راه سعادت و خوشبختي است نزديك مي شويم و صداي شما و همهمه هايتان را مي شنويم. آه و ناله ها، آرزوهاي نرسيده، خاطره هاي گمشده، بعضي عقيده هاي عوض شده، تعصبات بي رحمانه، طرز تفكرهاي تحميل شده، احساسات به بازي گرفته شده و... اين ها همه نيمه هاي خالي ليوان هاي شماست. ما مي بينيم و هر كداممان با بي نهايت درونمان تنهاييم! هيچ كس ما را نمي شناسد. و هيچ كس دلش براي ما نمي سوزد. همه بي رحمانه و خودخواهانه نگران ما هستند. همه ما را فقط توي كلاس هاي مدرسه و توي چت روم ها خلاصه مي كنند. همه بيشترين محبتشان را با بهترين نوع ترساندن نثار ما مي كنند. ما نسل nامي ها دقيقا خود شماييم كه اين جا خيلي تنهاييم. اما شماها وقتي خيلي مهربان مي شويد و خيلي دوستمان داريد به طرز وحشتناكي تنهاييمان را مي گيريد. و توي تنهايي هاي ما يك عالمه سؤال كه با بلوغمان متولد شده بود، جا مي ماند. يك عالمه آرزو و رؤيا و خاطره. يك عالمه انرژي و انگيزه، يك عالمه فكر. يك عالمه احساس، يك عالمه حرف. تنهايي هاي پرمحتواي ما جا مي ماند. كسي سعي نمي كند آن ها را درك كند. ما بايد به نيمه هاي خالي ليوان شما بپيونديم. و بعد همه بايد نگران نسل n+1 باشيم و به شان كمك كنيم تا تنهايي شان را جا بگذارند. بعد همه با هم با قضاوت هايمان در خراب كردن دنيا و دنيا ها نقش داشته باشيم تا واقعيت مزخرفي براي انتقاد كردن و قضاوت كردن و اظهارنظر كردن وجود داشته باشد!
|
|
|
|
|
فهرست
گزارش
ماجراي يك مرگ از پيش اعلام نشده/ مرگ ناصر عبداللهي
در پرده ابهام
پتروس كيه؟ من دهقان فداكارم/ ساعتي با ازبرعلي حاجوي،
دهقان فداكار
سينما و تلويزيون
طنازهاي فوتباليست/ شروع باغ مظفر و قرارهاي هفتگي
فوتبال برره اي ها
ادبيات
هزار و چند شب/ نيروي اهريمني اش يك داستان فانتزي
ديگر، يك لذت ديگر
موسيقي
كلام مقدس عشق/ گفت وگويي با علي لهراسبي خواننده
تيتراژ عبور شيشه اي
ورزش
ديوانه خانه اي به نام اينتر/ اين روزها اينتري ها به قهرماني
فكر مي كنند
موفقيت
از زندگي از اين همه تكرار خسته ايد؟/ دو كلمه حرف
حساب با آن هايي كه حال و حوصله هيچ كس و هيچ چيز را ندارند
رازهاي سرزمين من
مرهمي بود زمان به سال صفر/ بناهاي تقويمي در
ايران باستان
ويژه نامة دومين سالگرد انتشار مجله
يادداشت هاي بچه هاي تحريريه همشهري جوان
مجله اي براي تمام نُسول!/ چهره ها از همشهري جوان
مي گويند!
مصائب يك همشهري جوان/ جنجال ها، درگيري ها و
حاشيه هاي پايان ناپذير همشهري جوان
حرف هاي داغ/ برگزيده اي از مصاحبه هاي همشهري جوان
خونه مون در داره در خونه مون كلون داره.../ اندر احوالات
بچه هاي همشهري جوان
آن چه ما خواسته ايم/ انتخاب هاي هفت گانه بچه هاي همشهري جوان
خدا فتوشاپ را از ما نگيرد!/ ماجراي جلدهاي همشهري جوان
از زبان طراح آن ها
عكسنده با دوربين/ تصويرهايي از پشت صحنه هاي
همشهري جوان
تنها جلد است كه مي ماند/ پيگيري پرونده فتوژنيك ها
يادداشت هاي خوانندگان همشهري جوان
نامه هاي شما را خوانديم/ مسؤول صفحه نامه ها
گزارش مي دهد
روزها
ولادت امام علي نقي (ع)
۹ ذيحجه روز عرفه
عيد قربان
تولد جلال الدين همايي
كنفرانس گوادلوپ درباره ايران
آغاز سلطنت الجايتو (محمد خدابنده)
درگذشت ادوارد براون
تولد هايائو ميازاكي
طناب كشي غول ها/ جنگ هاي 700ساله ايران و روم
رويداد هفته
زندگي
سينمايي
ورزشي
راهنما
سينما/تلويزيون
كتاب/هنر
رايانه/بازي
|
|
|
|
|
|