- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۹۹ - شنبه ۲ دي ۱۳۸۵ - - Dec 23, 2006
docharkhe
نشستي در بزرگداشت موسيقي بابك بيات با حضور
پسرش بامداد و خوانندگان و سرايندگان معاصر پاپ
قلبي كه مي تپيد سازي كه مي نواخت
عكس: رضا جلالي
000828.jpg
نيما مسيحا:آقاي اصفهاني گفتند اگر مي شود تبادل احساس كنيد با يك ترانة ديگر. گفتم خودت كار هنري مي كني، احساس را مگر مي شود عوض كرد؟
محمد كياسالار- مجيد رئوفي
بامداد بيات، ماني رهنما، مهرداد شهسوارزاده، حامي، نيما مسيحا، اهورا ايمان و ستار اوركي. وقتي قرار شد ميزگردي بگذاريم براي بزرگداشت بابك بيات، اولين فهرستي كه نوشتيم، همين فهرست بود. زحمت هماهنگي اش افتاد گردن مهرداد شهسوارزاده و قرار قطعي شد: سه شنبه ساعت 14:30، همه آمدند جز ماني كه نتوانست بيايد و عذرخواهي كرد. اهورا هم از بدِ حادثه، هنوز نيامده، خبردار شد كه يكي از دوستانش حين سفر از بم به تهران در يك تصادف رانندگي مصدوم شده و مجبور شد جلسه را قبل از شروع بحث، ترك كند، و اما از اين جا به بعد:
اولين همكاري ها با بابك بيات
بامداد: سر فيلم دست هاي آلوده و چند فيلم ديگر، دستيار پدرم بودم. به جز اين كه ايشان پدرم بودند، استادم هم بودند. من تلاش مي كردم هارموني و ملودي را تلفيق كنم و در حضور پدر، آهنگسازي و تنظيم را ياد بگيرم. ضمن اين كه من فقط دستيار پدرم بودم. لزومي نداشت كه اسمم در تيتراژ فيلم ها يا شناسنامة آلبوم ها باشد. اما براي دو فيلم كوتاه خانه كجاست و عصيان موسيقي ساختم و اين دو فيلم كوتاه، اولين فعاليت هاي حرفه اي من به عنوان آهنگساز بودند.
مهرداد: من در سال۷۵ افتخار آشنايي با بابك بيات را پيدا كرم. ايشان از طرف يكي از دوستان مشتركم به نام آقاي داوود نايبي زاده به منزل ما آمدند. به محض ورود، پشت پيانو نشستند. پيانو متعلق به آقاي سركيسيان بود. از من پرسيدند: پيانو مال آقاي سركيسيان نيست؟ گفتم: از كجا فهميديد؟ كه با خنده گفتند: به هر حال ديگه. ايشان، معرف داريوش تقي پور به من بودند كه ماحصل همكاري من و داريوش تقي پور آلبوم شوكا بود. در آن سال ها در كشور بيشتر شاهد موسيقي سنتي بوديم تا پاپ. آلبوم شوكا در سال۷۶ وارد بازار شد و در آن شرايط متأسفانه له شد.
چرا خود آقاي بابك بيات، آهنگ هاي اين آلبوم را نساخت؟
مهرداد: الان وقتش است كه بگويم. من خيلي از آقاي بيات مي ترسيدم.
نيما: خيلي مواقع با ما شوخي مي كرد. واقعا نمي دانستيم دارد شوخي مي كند يا جدي مي گويد.
بامداد: من كه پسرش بودم، نمي فهميدم.
حميد: من فكر مي كنم ترس ما از جديت ايشان بود.
نيما: ايشان صراحت لهجه و هيبت و جديتي داشتند كه باعث مي شد اين حس به وجود بيايد.
مهرداد: دقيقا. بارها من حرف هايي در دلم مي ماند كه نمي توانستم به زبان بياورم. ايشان در تهية آلبوم شوكا مشوق ما بودند و از ما حمايت مي كردند. تا اين كه در سال۷۸ به منزلشان رفتم و دعوتشان كردم به منزل ما بيايند. با ناصر عبداللهي كه او هنوز ترانة ناصريا را نخوانده بود، آمدند منزل ما. تصميم را گرفته بودم كه با آقاي بيات صحبت كنم و اشتياقم را به همكاري نشان دهم. گفت: بايد بخواني. گفتم: الان كه موقعيت مناسبي نيست. گفت: نه همين الان بايد بخواني. يكي از كارهاي قديمي به نام علي كنكوري و يك كار ديگر را خواندم. گفت: بايد بيايي منزل ما ، در منزل ايشان، كاري برايم با پيانو اجرا كرد و گفت: با اين كار، خيلي زندگي كردم و بارها گريه كردم. آن آهنگ، سفر نكن بود با شعر مرحوم شهرام دانش . به من گفت كه اين آهنگ، من را ياد پسرم ماني مي اندازد و داستان پسرش را برايم تعريف كرد. گفت: شخصا مي خواهم اين كار را تنظيم كنم. با اين كار، واقعا زندگي كردم. با هم گريه مي كرديم و من مي خواندم. بابك بيات استاد صدا گرفتن از خواننده بود. هنوز هم بهترين و احساسي ترين كار من سفر نكن است. من پنج ملودي از بابك بيات دارم كه دو تاي آن ها به بازار عرضه نشده و ان شاءالله به زودي منتشر مي شود. آهنگ سفر نكن ابتدا در آلبومي تحت عنوان ستارگان عشق منتشر شد و بعد با اجازة آقاي بيات، آن را در آلبوم دريا قرار دادم.
نيما: من فقط يك كار با آقاي بابك بيات دارم. ولي داستانم خيلي طولاني است. خاطرات ما و بقية بچه ها موازي با هم بوده است. همزمان هم من در خدمت ايشان بودم، هم حامي بود و هم مهرداد و هم ماني. آشنايي من با استاد به نيمه دوم سال۷۷ بر مي گردد. از طريق يكي از دوستان، خدمت ايشان معرفي شدم. پدر دوستم از دوستان قديمي آقاي بيات بود، دوستم به من دو آهنگساز قديمي را معرفي كرد و من چون از بچگي كارهاي بابك بيات را دوست داشتم گفتم اگر ايشان قبول كند دوست دارم با ايشان همكاري كنم. تماس گرفتم و موفق شدم با آقاي بيات صحبت كنم. صحبتمان 45دقيقه طول كشيد. مي گفتند اين كار را بخوان، فراز آن يكي را اجرا كن. پس از كلي تست و صحبت از من پرسيدند.
تا حالا به آهنگسازي معرفي نشدي ؟ گفتم: نه، همين جوري مي خوانم. خواستند كه ديدار حضوري داشته باشيم. قرار شد يك قرار بگذاريم و من به ديدنشان بروم.
به منزلشان رفتم و همان روز، روز آشنايي من با بامداد و باربد هم بود. آن روز آقاي بيات قطعة تپش را با پيانو اجرا كرد و گفت: بخوان . بعد از پايان كار به من گفت: تو دومين نفري هستي كه تپش را اين جوري مي خواني. و به اين ترتيب قرار شد با هم همكاري كنيم و يك كاست با آهنگ هاي ايشان تهيه كنيم. تماس سوم من مقارن بود با مسائلي كه دربارة آلبوم دلشوره براي ايشان به وجود آمده بود و خيلي عصباني بودند. چند دقيقه قبل با يكي ديگر از دوستان صحبت كرده بودند و من در موقعيت بسيار بدي با ايشان تماس گرفته بودم. به خودم مي گفتم: چرا من بايد الان زنگ مي زدم؟ خيلي عصباني بود. پشت تلفن گفت: نمي خواهم كار كنم. به خودم  گفتم خدا اين آقايي كه باعث دلشورة آقاي بيات شد را چه كارش نكند و مكالمه قطع شد.
اما خصلت مهم ايشان، اين بود كه رئوف  القلب بودند. دوست نداشت كسي از دستش برنجد. يك روز تلفن زنگ زد. آقاي بيات بود. ايشان مرا به اسم اصلي خودم صدا مي كرد و من اين را خيلي دوست داشتم و گفت: من آن زمان عصباني بودم. مي خواهم ببينمت. خودم مي خواهم بيايم ببينمت. خانه تكاني شب عيد۷۸ بود و مادرم پرده هاي خانه را باز كرده بود. مادرم  گفت: اين جوري زشت است. خانه نامرتب است. اما به هر حال ايشان آمدند منزل ما. پشت پيانو نشستند. اين اولين برخورد ايشان با خانوادة من بود و كار ما شروع شد. گفتند: صدايت يك مقداري كار دارد. هنوز بايد يك سري تحريرها را ياد بگيري. و تمرينات شروع شد. هر روز صبح كار مي كرديم. منزلشان مي رفتم و شب هاي بسياري را همان جا مي ماندم.
با بامداد نت ها و گام ها و فاصله ها را كار مي كرديم.
تا اين كه پيشنهاد فيلم دست هاي آلوده شد. ايشان از من خواست كه براي فيلم بخوانم. در طول ساخت موسيقي متن فيلم، پاي پيانو نشسته بودم. با هم شمال مي رفتيم. بامداد كمك مي كرد و ايشان موسيقي را مي ساخت. لحظه لحظه موسيقي اين فيلم، من را ياد ايشان مي اندازد. ترانة فيلم هم در دو نسخه خوانده شد. نسخة كاست و فيلم. براي فيلم، با عجله ساخته شد تا به جشنواره برسد.
در كاست، تميزتر و بهتر درآمد. ناظر ضبط هم بامداد بود.
بامداد: احساس مي كنم در خانه پيش من است. به پيانو و جوايزش كه نگاه مي كنم مي دانم كه پدرم آن  جاست. برايش آهنگ ها را مي زنم و احساس مي كنم تشويقم مي كند.
ستار: آشنايي من با بابك بيات به 6 سال پيش بر مي گردد. در محل كار يكي از دوستان ارمني ام بودم كه آقاي بيات براي خريد پيانو به آن جا آمدند، من هم براي انتخاب يك پيانو آن جا بودم. آقاي بيات را به اسم مي شناختم، اما به چهره نه.
دوستم ايشان را معرفي كردند. همان جا بامداد هم نشست پشت پيانو و با مهارت چند قطعة مرا اجرا كرد. گفتم: آقاي بيات دوست دارم بيشتر شما را زيارت كنم. گفت: برويم استوديو پاپ، ضبط داريم.
رفته رفته ارتباطي برقرار شد تا اين كه متأسفانه برادر جوانم به اتفاق همسرش دچار حادثه شدند و از دنيا رفتند.
من به اهواز، شهر خودم رفته بودم و بابك بيات مدام تماس مي گرفت و به من دلداري مي داد. مي گفت: اگر لازم است بيايم اهواز تا بتوانم مرهمي باشم براي دردهايت. من دچار افت روحي شده بودم و ايشان هم ماني عزيز را از دست داده بودند. رفته رفته به هم نزديك تر شديم. ضمن اين كه وارد كار موسيقي فيلم شده بودم و از بابك بيات خيلي راهنمايي مي خواستم. ايشان تصاوير را برايم توضيح مي دادند. من هميشه تحت تأثير كارهايشان بودم و هستم.
حامي: آلبوم دست هاي آلوده منتشر شده بود. آلبوم اول من هم در حال انتشار بود. با دكتر چراغعلي كار كرده بودم. من دست هاي آلوده را خيلي دوست داشتم. همراه با صداي نيما مي خواندم. آن روزها مشغول طراحي جلد آلبوم حامي بوديم. خانم وكيلي به من گفتند آقاي بيات صدايت را شنيده و از تو خوشش آمده. شمارة آقاي بيات را گرفتم. از اسم بزرگشان مي ترسيدم. تماس گرفتم، تلفن روي پيام گير بود. موزيك بي كلام دست هاي آلوده را گذاشتم و همراهش خواندم. دفعة دوم تماس گرفتم. كسي باز هم جواب نداد. دفعه سوم گوشي را برداشت و من از ترس قطع كردم. يكي از دوستانم گفت: زشت است تماس بگير و خودت را معرفي كن. گفتم زنگ مي زنم و عذرخواهي مي كنم. تماس گرفتم . به من گفتند: من برادر بابك بيات هستم. دوباره بخوان. نوار را گذاشتم و خواندم. به من گفتند: تو فلاني نيستي؟ فقط يك بار صداي من را شنيده بودند. اما تشخيص دادند. روز جمعه بود. منزل ما، در غربي ترين نقطة تهران بود و منزل ايشان در شرقي ترين نقطه. با ترس و لرز رفتم منزل شان. دست هاي آلوده را خواندم. آن روزها ساخت موسيقي فيلم سام و نرگس را قبول كرده بودند. اولش قرار بود دو نفر ديگر كار را اجرا كنند، اما نهايتا ايشان اتود دلم گرفت را زمستان سال۷۹ به من دادند. سه چهار ماه بعد، ساعت۱۲شب بود كه تماس گرفتند و گفتند: حامي بيا منزل ما. سام و نرگس را مي خواهيم ضبط كنيم. ساعت دو نيمه شب رفتم منزل شان. كف خانه دراز كشيده بودم و تا 5صبح با ضبط دستي، ملودي را گوش مي دادم. هشت صبح رفتيم استوديو و دو نسخة مختلف دلم گرفت را از ساعت 9:30 تا 10:15 ضبط كرديم. در استوديو گريه كردم و خواندم. صداي گريه ام در آهنگ شنيده مي شود.
با انرژي كه ايشان به من دادند، آلبوم را آماده كردم، قبل از اين كه از دنيا سفر كنند. بعضي وقت ها با خودم مي گفتم با اين آهنگ ها به من اجحاف شده. فكر مي كردم شب عشق آهنگ خيلي خوبي نيست. ولي الان كه فكر مي كنم مي بينم آن چه به من داده، به صلاحم بوده. اگر دلم گرفت ماندگار شده، به خاطر لطف آقاي بيات به من بوده است.
نيما: نكته اي را جا انداختم. الان احساس مي كنم موقع بازگو كردن اين موضوع است كه چرا نيما مسيحا بيش از يك كار با آقاي بيات انجام نداد. از سال۷۸ تا به حال اين مسأله در دلم مانده است. بامداد هم در جريان كار است. دوستان هم مي دانند. قرار بود، بر روي يك كاست كار كنيم كه شامل شش ترانه بود. ترانه ها انتخاب شده بود. ملودي و شعر كارها را هنوز هم حفظ هستم. خودشان آسيمه سر را به عنوان سركاستي و بهترين آهنگ كاست انتخاب كردند. شعر كار را اكبر آزاد گفته بود و ملودي را بابك بيات ساخته بود. 2 سال تمام با اين كار زندگي كرده بودم. تمرين مي كرديم و مي خوانديم. نت و ملودي كار را كه بابك بيات نوشته، هنوز هم دارم. سريال ولايت عشق به آقاي بيات پيشنهاد شده بود. آقاي بيات قلبش صاف بود و خيلي رك همه چيز را مي گفت. مثلا به من مي گفت: اين كار را براي ماني ساختم. اين را براي مهرداد ساختم. آسيمه سر را براي آقاي اصفهاني اجرا كردند و گفتند: خواننده اي دارم كه كارش به زودي منتشر مي شود. من آسيمه سر را براي او ساخته ام. آقاي اصفهاني گفته بود: من از اين كار خوشم آمده. اين كار را به من بدهيد.آقاي بيات هم جواب داده بودند: نمي توانم، به اين پسر قول دادم. اين آهنگ، اولين كار كاستش است. آقاي اصفهاني با من تماس گرفتند و دقيقا گفتند: اگر مي شود تبادل احساس كنيد با يك ترانة ديگر.
گفتم: خودت كار هنري مي كني، احساس را مگر مي شود عوض كرد؟ دو سال با اين آهنگ انس گرفته ام. عادت كرده ام. مگر مي توان آهنگ را به كس ديگري داد و جايگزيني برايش پيدا كرد؟
آقاي اصفهاني به آقاي بيات گفته بودند: اگر اين كار را به من ندهي، من براي آهنگ ولايت عشق، نمي خوانم! و آقاي بيات مجبور شدند اين كار را به آقاي اصفهاني بدهند و همين مسأله باعث شد كه كدورتي بين ما به وجود بيايد كه اين كدورت، بعدها از بين رفت.
000864.jpg
عكس: محمدرضا شاهرخي نژاد
مثلاهر وقت فكر مي كرد كه من پول ندارم، مي گفت ستار، من الان صد هزار تومان پول دارم. با هم قسمت مي كنيم تا ببينيم بعدا چي مي شود. خدا بزرگ است.
براي اولين بار قرار بود به عنوان يك آهنگساز ايراني در هاليوود كار كند. اسم بامداد و ستار اوركي را هم به عنوان دستيار اعلام كرده بود

شناسنامه كارهاي بابك بيات
ستار: اول از همه بگويم كه شوراي چند نفره اي ميان بامداد، باربد، غزل و من برگزار شد و تمام كارهاي مربوط به آثار بابك بيات به من سپرده شد.
وقتي ايشان در قيد حيات بودند، تصميم گيرنده خودشان بودند كه كدام آهنگ را به نيما، مهرداد، ماني يا حامي بدهند. هيچ كس نمي توانست بگويد اين كار را چرا به فلاني مي  دهيد. صاحب اختيار بودند.
الان ايشان بين ما نيست ولي بيش از 50 ملودي بسيار زيبا و ارزشمند آماده دارند كه چند تا را حامي و نيما و ماني حفظ اند. نمي دانم مهرداد هم اثري در اختيار دارد يا نه. نت چند اثر نوشته شده و چند تا حتي تنظيم هم شده اند. بعضي ها ميكس شده اند و هيچ كس آن ها را نشنيده. تصميم داريم اين آثار را عرضه كنيم، البته با انتخاب ويژه و مناسب و با تصميم گيري صحيح. آن هم از بين بچه  هايي كه پوست و خون بابك بيات بودند. بارها شده بود كه به من مي گفتند: من علاف نيستم كه با يك خواننده كار كنم و بعد او برود آثار كس ديگري را اجرا كند. هميشه به اين ها مي گفت: خوانندة من.
چند سال از نيما دور بود. يكي از افسوس هاي بزرگ زندگي  اش هم جدايي از نيماست. مي گفت با حامي مهر و غيظ داريم ولي حيف شد كه با نيما كار نكردم. همپاي جوان ها بود. چندين بار دست هاي آلوده را اجرا مي كرد و مي خواند. در آخرين سفر به شمال هم دست هاي آلوده را اجرا كرد و خواند. با همفكري بچه ها و آقايان اهورا ايمان، اين آثار را در اختيار دوستان و هنرمندان خوب قرار مي دهيم. اين ملودي ها امروز، به مراتب عزيزتر شده. چون ديگر بابك بيات نيست كه اثر ديگري خلق كند.
در دورة كودكي، بابك بيات از طبقة محروم اجتماع بوده و افكاري را كه در ساخت موسيقي ترانه و فيلم به خرج مي دادند، از بطن و خون جامعه گرفته بودند. صنعت فيلمسازي ما از جامعه حس گرفته و بابك بيات هم همين طور بود. تحت تأثير كسي نبود. مي گفت در دوران جواني تحت  تأثير اسفنديار منفردزاده بوده، اما من فكر مي كنم اين را هم به صرف علاقه و لطف به منفردزاده مي گفته.
نيما: اسم محمد اوشال را هميشه مي آورد و مي گفت استاد من. دوستش داشت. اوشال ملودي هايش را تنظيم كرده بود.
ستار: بتهوون مي گويد: آهنگسازها هم يك روزي تمام مي شوند. به نظر من هم عمر آفرينش آهنگساز محدود است. يك هنرمند گنجايش خاصي دارد و بعد از آن به تكرار مي رسد. خيلي از جوان ها كه دو سال است وارد كار موسيقي ترانه و موسيقي فيلم شده اند دچار تكرار مي شوند.
بعد از 60 سال عمر و 4 دهه بسيار پركار و پررنگ، هيچ وقت خودشان را تكرار نكردند.
به قول آقاي اصفهاني كه براي ولايت عشق با آقاي بيات همكاري داشتند. روي يك شعر، چهار ملودي زيبا ساخته بودند. چطور مي شود روي يك شعر، چهار ملودي ساخت؟
مهرداد: موسيقي بابك بيات صددرصد ايراني بود. عناصرهاي موسيقي ايراني، سازها و دستگاه ها را مي توان در آثار ايشان ديد.
آن زمان، معمولا آهنگسازهايي بودند كه به سيستم هاي غربي گرايش داشتند. اما بابك بيات علاقة خاصي به موسيقي كلاسيك داشتند. و معتقد بودند ساز ايراني و موسيقي غني كشور با موسيقي كلاسيك، بسيار خوب عجين مي شود و مي تواند ماندگار شود. ممكن است بخواهيم كار جَز بسازيم حتي ممكن است موسيقي جز با كار حافظ، قشنگ دربيايد ولي اگر بتوانيم از ابزار و وسايلي كه در موسيقي كشور خودمان هست، درست بهره بگيريم، مثل كارهايي كه بابك بيات انجام داد، فكر مي كنم ماندني مي شود.
نيما: موسيقي اي كه بابك بيات كار مي كرد، موسيقي فاخر بود. هم دوره هاي خودش متأسفانه رشتة كار را رها كردند و به كارهاي معمولي رو آوردند.
حامي: خيلي  ها سعي مي كنند ملودي هايي، شبيه ملودي هاي بابك بيات بسازند، اما پرداخت نهايي كه بابك بيات انجام مي داد آن را از ساير كارها متمايز مي كرد.
من خودم هم دستي در ملودي  دارم. بعضي ملودي هايم هم شبيه كارهاي آقاي بيات است، مثل خداحافظ كه بامداد تنظيم كرده. ولي چون پرداخت نهايي را ندارد، شبيه كارهاي بابك بيات نمي شود.
بامداد: در موسيقي ولايت عشق، پدر از اركستر سمفونيك تهران استفاده كرد تا موسيقي كلاسيك كار را بسازد، ولي از ساز ني، قانون و پركاشن هاي ايراني استفاده كرد و خيلي زيبا توانست اين سازها را با هم تلفيق كند. منهاي اركستراسيون زهي، شعرهاي خاصي هم انتخاب مي كرد.
حامي: روي ترانه اعمال نظر مي كردند. براي فيلم سام و نرگس چند تا ترانه را گرفتند و چكيدة ترانه ها شد دلم گرفت . شب عشق هم همين طور شكل گرفت.
ستار: سه شعر از يكي از دوستان رسيد. سه شعر تبديل شد به يك ترانه. من كلي آن بالا خنديدم.
حامي: به خاطر اسم و تجربة آقاي بيات بود كه ترانه سراها حرفي نمي زدند. آقاي بيات حتي در شعرهاي آقاي عطايي هم دست مي بردند. به ما مي گفتند: اين جاي شعر مال من است . اين واژه مال من است.

خاطره انگيزترين ترانه ها
بامداد: آهنگي كه خيلي دوست داشت، خونه بود. عاشق آهنگ خونه بود. پدر من در مصاحبه هايش هم گفته از قشر فقير جامعه بوده. هميشه دوست داشته خانه اي براي پدر و مادرش بخرد و زندگي خوبي براي آن ها مهيا كند. از اين آهنگ، خاطرة خيلي خوبي داشت. با اين آهنگ، ياد پدر و مادرش مي افتاد.
همة ما با آهنگ  هاي آقاي بيات همذات پنداري مي كرديم. در آهنگ خونه وقتي خواننده از پدر و مادرش مي خواند، من با خواننده همذات پنداري مي كردم. قبل از اين كه آقاي بيات را بشناسم، از خيلي سال قبل با ايشان زندگي كرده بودم. شايد ترسي كه از آن صحبت كرديم به اين دليل بود كه من سال ها با كسي زندگي كرده بودم كه نديده بودمش و صدايش را نشنيده بودم.
بامداد: از بين همة آهنگ ها، آهنگ عروسك را بيشتر دوست دارم. هميشه آن را گوش مي كنم و توانستم احساس خوبي از آن بگيرم. بن بست و خونه را هم خيلي دوست دارم. عاشق آهنگ دلم گرفت هم هستم.
نيما: خاطره انگيزترين كار آقاي بابك بيات را واقعا نمي  شود انتخاب كرد. ما با تمام آهنگ هايش زندگي كرديم. چه روزها و شب هايي كه خونه را زمزمه كردم يا خاتون ، جنگل ، علي كنكوري را. واقعا نمي شود گفت كدام يك بهترين بوده اند. نمي شود انتخاب كرد. همه را در يك سي دي جمع آوري كرده ام، گوش مي كنم و لذت مي برم. شايد شب شكن را بيشتر، چون به من نزديك تر است.
حامي: اول خاتون و بعد هيچ كي مثل تو نبود .
بامداد: وقتي تو با من نيستي با شعر اهورا. آهنگ پدر هم خيلي آهنگ خوبي است. هر وقت اين آهنگ را گوش مي كنم، ياد پدر مي افتم. وقتي تو با من نيستي‎/ از من چه مي ماند بگو
مهرداد: همة كارهاي استاد، زيبا هستند و بي نظير. خاطرم مي آيد وقتي خدمت استاد مي رسيدم يا ايشان منزل ما تشريف مي آوردند، دو كار را هميشه مي خواند، بن بست اولين اش بود. يك شب به داريوش تقي پور گفت: بنشين پشت پيانو و بن بست را بزن، مي خواهم بخوانم. و ديگري خسته و در به در در شهر غمم از يك خوانندة قديمي كه مواقعي كه با هم بوديم زمزمه مي كرد.
ستار: يك هفته قبل از آخرين باري كه آقاي بيات بستري شد، 12 شب به من زنگ زد و گفت: ستار دلم گرفته، بيا دنبال من برويم دوري در شهر بزنيم. گفتم: حالت خوب نيست، استراحت كني بهتر است. گفت: نه بيا . و رفتيم.
رفتيم زادگاه اش در خيابان شكوفه، كوچه صفا، دبيرستان ابوريحان. همه را به من نشان داد. رسيديم به يك كوچة بن بست قديمي. مي گفت: اين سكو را مي بيني با ايرج جنتي و دوستان اين جا مي نشستيم. ترانة بن بست در اين كوچه شكل گرفت.
بن بست ، در ذهنش بود. با اين حال انتخاب كردن براي من خيلي سخت است.
از زماني كه با ايشان آشنا شدم، بن بست هميشه با ما بود.
به يادماندني ترين آهنگش به نظرم بن بست است.
000786.jpg
حاضرين در جلسه
خصوصيت اخلاقي
مهرداد: تا آن جا كه مي دانم ايشان علاقة شديدي به مقولة ترانه داشتند. هر كس وارد منزلشان مي شد، با خلوص نيت و با تمام قدرت سعي مي كرد چيزي به اش ياد بدهد. در عرصة خوانندگي، خواننده ها را مجذوب مي كرد. پيانو مي نواخت و مي خواند. لقمه مي كرد و در دهان خواننده  مي گذاشت. نحوة خوانش را ياد مي داد.
ستار: خيلي پيش مي آيد كه هنرمندان، بي پول مي شوند. مثلا هر وقت فكر مي كرد كه من پول ندارم، مي گفت ستار، من الان صد هزار تومان پول دارم. با هم قسمت مي كنيم تا ببينيم بعدا چي مي شود. خدا بزرگ است. فقط فكر خودش نبود. براي من عجيب بود. آرش سزاوار، علي سهراب و خيلي هاي ديگر، ماه ها در منزل ايشان زندگي كردند. علي سهراب از شمال آمده بود تهران و يك سال و نيم در منزل بابك بيات زندگي مي كرد. بابك بيات اين ها را به من نگفته، خانمش مي گفت. آمار كسي را دارم كه در منزلشان زندگي مي كرد، او هم خرجش را مي داد و حتي كراية منزل پدر و مادر آن آدم را به شهرستان مي فرستاد.
از آن شخص، موضوع را پرسيدم و او هم تأييد كرد. اين مردانگي حتي هنرش را پوشش مي داد. فكر نمي كنم ما حتي بتوانيم اداي اين كار را دربياوريم.
حامي: به اعتقاد من از يك دل مهربان، يك ملودي مهربان، خلق مي  شود. اگر نيما مسيحا مهربان نباشد، صدايش هم مهربان نيست. آقاي بيات اگر مهربان نبود، اين ملودي ها آفريده نمي شد.
خيلي انگ ها به آقاي بيات زدند. من خودم بعضي مواقع از دستشان دلگير مي شدم. اما به مرور زمان به اشتباه ام پي بردم. عصباني مي شد. گوشي را قطع مي كرد. من گريه مي كردم، ولي بعدا مي فهميدم كه حق با ايشان است.
ستار: آقاي بيات رفيق باز بود.
نيما: در مراسم ختم، همة رفيق  هاي ايشان بودند. هر كسي كه در دنياي موسيقي است آمده بود. اما نكتة ديگري مي  خواهم بگويم. اين همه خوانندة پاپ داريم، اما چرا همه نتوانستند با بابك بيات كار كنند؟ خيلي ها خواستند اما نتوانستند. هميشه مي گفت: من بايد با خواننده ام زندگي كنم. با شاعر و تنظيم كننده زندگي كنم. من با محمد اوشال زندگي كردم. به ما هم اين موضوع را ياد داد. من 10 سال تدريس پيانو مي كردم. از همه پول مي گرفتم. آقاي بيات كار و حرفه اش اين بود، اما بچه ها را رايگان آموزش مي داد. خيلي عجيب بود براي من. با نيما، حامي، ماني، مهرداد كار مي كرد و آموزش مي داد، توقع مالي نداشت.
حامي: اسطوره هايي در زندگي بابك بيات بودند. مثل ماني پسرش و برجسته تر از او، پدر و مادرش بودند كه عكسشان را روي پيانو مي گذاشت. از آن ها احساس مي گرفت. زماني كه من با ايشان آشنا شدم، كسي روي آلبوم من سرمايه گذاري نمي كرد. آلبوم اول كه منتشر شد، با شكست مواجه شد. كيفيت بد ضبط و تكثير ضعيف باعث شكست آلبوم شدند.
دلم گرفت و چهار كار ديگر را برايم ساختند و گفتند: يك آلبوم مي سازيم تا كمكي به اين بچه بكنيم. يك قطعه هم بامداد گذاشت، شد شش قطعه و دو قطعه هم كه در دو نسخه ساخته شده بود و هشت قطعه آلبوم، آماده و منتشر شد. فقط هم به دليل همت آقاي بيات.
اگر دلم گرفت نبود، شايد من هم ادامه نمي دادم. مي خواستم از ايران بروم كشورهاي اطراف كار كنم. به همين دليل من نسبت به ايشان احساس دين مي كنم. محكم بودند. پشتم خالي بود (بغض مي كند). ايشان موضوع را مي دانست، سعي مي كرد جاي خالي را هميشه برايم پر كند.
بامداد: از ستار شنيدم. حتي با آن حال كه نمي توانست حرف بزند و حرف زدن اش مشخص نبود، با غريبه اي كه عاشق اش بود و براي عيادتش آمده بود، شوخي مي كرد. دوست داشت آدم ها شاد باشند، دوست نداشت كسي را گريان و ناراحت ببيند.
به جز اين كه استاد و پدرم بود، بهترين دوستم هم بود. خيلي چيزها از ايشان ياد گرفتم. نه تنها من كه خيلي از اين بچه ها، خيلي چيزها را مديون بابك بيات هستيم. او اسطورة موسيقي پاپ و موسيقي فيلم ايران خواهد بود.

موسيقي روز ايران
حامي: هيچ كاري به خواننده هاي ديگر نداشت. كار خودش را مي كرد.
ستار: اگر مي خواستي با اصرار شايد نظر مي داد اما كلا نسبت به اين مسائل بي اعتنايي مي كرد. اصرار مي كردم نظرت دربارة فلان خواننده چيست؟ مي گفت: اگر بابام زنده بود، بهتر مي خواند.
نيما: صحبت يكي از دوستان شد. گفتم: فلاني خوب مي خواند. اصرار مي كرديم. مي گفت: چرا اصرار مي كني؟ آقا جان ول كن. مي گفتم تقليدي مي خواند. مي گفت: جنازة خواننده اصلي بهتر از اين مي خواند.
مهرداد: از ايشان صحبت منفي دربارة كسي نشنيدم. در قالب كاري خودش صحبت مي كرد. كسي نبود كه پشت سر كسي صحبت كند.
بامداد: يك فيلم هاليوودي كه كارگردانش كانادايي بود و مل گيبسون هم در آن بازي مي كند به پدر پيشنهاد شده بود.
ستار: براي اولين بار قرار بود يك آهنگساز ايراني در هاليوود كار كند. اسم بامداد را به عنوان دستيار اعلام كرده بود. به من هم گفت: ستار، اسم تو را هم به تهيه كنندگان داده ام. اما متأسفانه او رفت و...
حامي: ادعا مي كنم نسبت به آقاي بيات بدي نكردم. ولي كاش به ايشان بيشتر نزديك مي شدم. نه براي استفاده از ملودي ها يا پيشرفت بيشتر، من پيشرفتم را مديون ايشان ام. قسمتي از غصة من اين است كه كاش زمان بيشتري در كنارشان بودم.

آسيب شناسي ترانه امروز
مهرداد: بعد از انقلاب كمتر ملودي اي زمزمه مي شود. فكر مي كنم دليل ماندگاري ترانه هاي قديمي جمع هاي صميمي بود كه اتفاق مي افتاد. با هم زندگي مي كردند. اين روزها روابط ماشيني شده و حالت كاسبكارانه پيدا كرده. به صرف اين كه مسائل مالي حل و فصل شود، كارها آماده مي شوند. شعر، شيرازة اثر است. ترانه سراها اكثرا بدون مطالعه و برگرفته از احساسات خودشان ترانه مي گويند.
بعضي از ترانه سراها انتقادپذير نيستند. در اختيار آهنگساز نيستند. اگر آهنگسازي در زمينة شعر، شعور بالايي داشته باشد، راحت با موضوع كنار نمي آيد. آثار چشم آذر يا بابك بيات به همين دليل است كه الان هم زمزمه مي شوند.
ستار: روابط غلط و ديدگاه غلط باعث پسرفت ترانه شده . كسي فكر نمي كند كه آيا صداي يك خوانندة خاص به اين نوع موسيقي مي خورد يا نه.
نيما: در موسيقي امروز دنيا، حرف اول را ريتم مي زند. در پيروي از اين مقوله،  موسيقي پاپ ما هم دستخوش تغييرات زيادي شده است.
همكاران از ريتم هايي كه در غرب استفاده مي شود بهره مي برند.كسي كه فاقد هرگونه صدايي است اين طوري كارش را عرضه مي كند، آن هم به صورت غيرمجاز. اگر روي موسيقي خودمان شناخت پيدا كنيم، اوضاع متفاوت مي شود.
بابك بيات كسي بود كه هيچ گاه از سبك موسيقي خود فاصله نگرفت. دستخوش تغييرات روز نشد. بابك بيات ارتجاعي در كارش نبود. كار را ارتقا مي داد. اما نوع ملودي و سبكش را تغيير نمي داد. همه دارند تكنو مي خوانند، ترنس، رگه و رپ موسيقي ما را قبضه كرده اند. هر كس بايد به سبكي بخواند كه درخور صدايش است.
حامي: خيلي ها به صرف اين كه بازارچه مي خواهد، موسيقي را دنبال مي كنند. 99 درصد دوستان چيزي را دنبال مي كنند كه بازار مي خواهد.
نيما: آلبوم دو نيمه رؤيا تا سال ها فروش خواهد كرد. آثار بابك بيات از سي و پنج سال پيش ماندگارند. مثل اين كه همين الان ساخته شده اند. الان، ترانه ها هم مستهجن شده. يكي از دوستان، يك آلبوم غيرمجاز به بازار عرضه كرده و در آن فحاشي مي كند. ترانه به مخاطب توهين مي كند. ناسزا در فرهنگ غربي ها هست. در حرف هاي روزمره و در فيلم هايشان هم از فحش هاي ركيك استفاده مي كنند. اما در فرهنگ ما اين مسأله وجود ندارد. اين يك معضل در ترانة ايران و يك زنگ خطر بزرگ است. ترانه دارد به سمت ابتذال مي رود.
ستار: حامي، مهرداد، نيما و ماني براي همه قابل احترام اند. در قشري كه حتي سطح پايين هم فكر مي كنند به اين بچه  ها احترام مي گذارند و اين تفاوت كار بچه  ها با ديگران است.

منزل بابك؛ خانه موسيقي
ستار اوركي مي گويد: سوم مرحوم بيات در مسجد ولي عصر، آقاي قاليباف هم تشريف آوردند. پيشنهادي مطرح شد. تا به خواست خود مرحوم بيات و دو فرزند دنباله روي پدر، اگر امكان دارد آقاي شهردار دستوري صادر كنند تا منزل بابك بيات به خانة موسيقي بيات يا موزة بابك بيات تبديل شود. يك فرهنگسراي كوچك در شمال شرق تهران.
ايشان قول مساعد دادند. من با دكتر جوزاني هم صحبت كردم و ايشان قول دادند كه اين اتفاق مي افتد.
خبر دوم اين كه استاد، قبل از بيماري، كار بر روي سمفوني بزرگي به نام امام رضا(ع) را آغاز كردند كه هيچ ربطي به موسيقي ولايت عشق ندارد. يك كار مجزا و منحصر به فرد كه بخش بزرگي از آن نوشته شده و اميدوار بوديم كه ايشان پس از بهبود، برگردند و كار را تمام كنند. ان شاءالله كه بامداد و باربد كار بر روي سمفوني را آغاز مي كنند و آن را تكميل مي كنند.

ماني رهنما:
خواسته هايش انجام نشد
000882.jpg
آقاي رهنما از دست رفتن بابك بيات را تسليت مي گوييم.
ممنون ام، ولي من هنوز خودم را پيدا نكردم و در شوك اين خبر مانده ام.
مي خواهيم دربارة همكاري مشترك شما و زنده ياد بيات صحبت كنيم.
اجازه بدهيد اين اتفاق با كمك كساني كه 4 دهه فعاليت اين آهنگساز عزيز را ارج مي نهند و در يك مكان آبرومند و با يك شرايط خوب اتفاق بيفتد. چون كه حالا ديگر فقط بابك بيات نيست كه مهم است، طيف هاي وسيعي كه با موسيقي او آشنا هستند،  مردمي كه نتوانستند يا نيامدند تا صبح چهارشنبه، مقابل تالار وحدت كنارش باشند از خاطرات او سهم دارند.
شما در ازدحام جمعيت مقابل تالار وحدت گم شده بوديد. مي خواستيد تنها باشيد؟
فقط مي خواستم آن جا باشم. مهم نيست كه ديگران چه نظري مي دهند. بابك بيات را بايد در دل ها و در واقعيت زندگي دوستانش جست وجو كرد.
آن روز من به اندازة چهارده پانزده سال، بغض همراهم بود چون به بابك عادت داشتم و سواي عادت و اعتقاد، شما عشق را هم به آن اضافه كنيد. روز مراسم تشييع او، از من خواستند بخوانم، ولي من لباسي را كه به تن داشتم درخور اجراي برنامه در چنين مراسمي نديدم.
آيا اجراي چنين مراسمي را براي يادبود ايشان درنظر داريد.
حتما. ولي زماني اين كار را مي كنم كه حس كنم نگاه شماتت بار و مصمم بابك روي من نيست، بلكه با روح او بتوانم ارتباط برقرار كنم.
آيا در طول مراسم تدفين ايشان سفارشي بود كه به يادتان بيايد؟
بابك هميشه از من مي خواست زماني كه فوت شد من زير جنازه اش بايستم و بارها با شوخي و خنده اين سفارش را كرده بود. هميشه هم من مي گفتم من زودتر از تو مي روم، براي همين هم وقتي زير تابوت او ايستادم، همة آن عشق و عادت و اعتقاد ويرانم كرد.
سفارش يا خواسته اي كه كلي تر باشد چه؟ نكته يا خاطره اي يادتان هست؟
دو تا خواسته داشت كه هيچ كدامش انجام نشد. يكي اين كه مزارش كنار آن شاعر درگذشته باشد كه در كاست هاي چيدن سپيده دم و سكوت سرشار از ناگفته هاست با هم همكاري كردند. دوم اين كه اگر قرار است موسيقي اي در مراسم ختم اش اجرا شود، طلايه دار را اجرا كنند.
بايد منتظر اداي دين ماني رهنما به دوست و استادش باشيم؟
قرار است به اتفاق داريوش تقي پور يك اجـــراي پيـــانــو از ســاخـته  هـاي ايشـان داشته باشيم.

فهرست
نامه  ها
فهرست
سينما تلويزيون
خان مظفر به دنبال جاسوس
آتش بس متشكريم!
بازي گلشيفته عاليه!
رويدادهفته
تلويزيون
اگر اغراق توي كار نباشد دوزار نمي   ارزد
سيروس مقدم ايسم
بهترين بيمارستان دنيا!
ديگر نقش ها
ما را در بخش 17 بستري كنيد!
ورزشي
ايران در گروه آلبالو
يك سي دي پر سر و صدا!
پايان عمو سبيلو
يك آرزوي بزرگ
رويدادهفته
پدر، مادر ما مدال گرفتيم!
ديدار با برج هاي تقريبا دوقلو
حمله به جزيره گنج
از بستر احتضار تا غولي بي مهار
اجتماعي
ازمردم كه فاصله مي گيري، سهم شيطان مي شوي
زندگي
كتاب هاي كمك دزدي
به شهر فحش نده
ما هم هيجان زده شديم
رويدادهفته
رازهاي سرزمين من
اين سنگ را با من بخوان
سينما
آخرين بين
با پورشه مشكل دارم!
بخت يار آقاي بين است
دانش
فقط بزها علف نمي خورند!
موسيقي
قلبي كه مي تپيد سازي كه مي نواخت
خواسته هايش انجام نشد
روزها
تولد ابوريحان بيروني
انجيل  هاي ما
دوازده يار مسيح
رويدادها
جهان كوچك
زمستان پدرسالار
بهشت والپا رايزو
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  دانش  |
|  سينما  |  موسيقي  |  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |
|  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |