- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۹۸ - شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵ - - Dec 16, 2006
docharkhe
نامه  ها
javan@Hamshahri.org
000021.jpg
مدام نامه هاي شما كه تقريبا همه شان دربارة ويژه نامة كارتون است از راه مي رسد. تلفن ها هم زنگ مي خورند و لطف پشت لطف. اول اين كه واقعا خستگي را از تن مان به در كرديد. خوشحال ايم كه خاطرات تان زنده شد. دوم اين كه شرمنده ايم مقابل آن ها كه مجله به دست شان نرسيد. هرچند واقعا ما در اين زمينه كاره اي نيستيم.

علي اصغر عبادي
بايد بگويم كه واقعا ويژه نامه كارتوني تان حرف نداشت. خود من بيشتر از ده تا خريدم و به دوست هام هديه دادم. و براي توضيح، بند ششم نوشته محمد جباري را كپي گرفتم و به شان توضيح دادم.

سياوش رستمي
آقا جان اين چه وضعش است؟ من از شماره يك تا به حال را دارم. با اين وضع توزيع شماره۹۷ خراب كرديد. آقا خراب كرديد. من كل منطقه۵ را زير و رو كردم. دستم به دامنتان مي گويند هر كي به يك چيزي اعتياد دارد. من هم به اين مجله... آرشيوم ناقص شد. حالا چه خاكي بر گورم بريزم؟ اصلا مي دانيد چي است، بايد تجديد چاپ يا... چه مي دانم باز هم شماره۹۷ چاپ كنيد. من دارم ديوانه مي شوم. كيوسكي  به من گفت تو پنجاهمين نفري هستي كه مي آيي دنبالش. گفت همان يك ساعت اول تمام شده. مگر چي بوده اين دفعه آخر! سابقه نداشت اين طوري تمام شود. من سه سال است دارم مجله شما را مي خرم. حالا چي كار كنم؟ هي هي. چي بخوانم؟ هي هي. 97 تمام شد. هي هي! گم و گور شد. هي هي!

حميد عظيمي
آخر اين انصاف است؟ اصلا من هيچي نمي گويم؛ خودتان بگوييد... حالا من بايد چي كار كنم؟ آقا يا سي دي نزنيد (يعني همراهش سي دي ندهيد) يا لااقل اين تيتراژه تيراژه چيه (آهان! شمارگان) آن را زياد كنيد. من ساعت سه بعدازظهر پنج شنبه از يك دكه روزنامه فروشي پرسيدم، گفت هنوز نيامده. ساعت هشت پرسيدم گفت تمام شده. بعد از آن هم ده پانزده تا روزنامه فروشي رفتم هيچ كدام نداشتند. خب حالا من چي كار كنم؟ البته از يك نظر هم حق داريد. چشمم كور بايد مشترك مي شدم. ولي يعني هيچ جوره راه ندارد ما هم شماره نود و هفت تان را داشته باشيم؟ خلاصه يك كاري اش كنيد ديگر... اي ول. راستي سبك زندگي جوك تان هم خيلي باحال بود. خسته نباشيد.

امان نيازنديمي
آدم فردا امتحان ميان ترم يك درس حساس و حياتي را داشته باشد و آن وقت به جاي اين كه درس بخواند، يك مجله دستش باشد و همين جور براي خودش عشق كند و خاطره هاي جورواجور به يادش بيايد. اين اي ميل را فعلا زدم تا قبل از اين كه همة مجله تان را بخورم، ازتان تشكر كرده باشم به خاطر همة خاطره هاي خوبي كه برايم زنده كرديد. هزار هزار بار ازتان ممنون ام باور نمي كنيد نه؟ به خدا كلي حرف دارم، اما كو وقت؟

مهناز.ص
احساس مي كنم كه به من خيانت شده، وقتي كه از شماره۴ يا 5، هر پنج شنبه مشتري دائم شما بودم و تا جمعه شب تمام مي كردم و هميشه صبح هاي شنبه حرص مي خوردم كه كاشكي دندان روي جيگر گذاشته بودم و الان مي خريدم، تا ديرتر تمام بشود. آن وقت بايد براي يك شمارة ويژه حداقل به 20 تا كيوسك روزنامه فروشي بروي و همه بگويند كه تمام شده. اين برنامة من بود كه پنج شنبه 16آذر با همسرم (كه به بنده خدا آن قدر غر زدم كه تمام شمس آباد، پاسداران و شريعتي) جلوي همة كيوسك ها من را برد و همه گفتند كه پنج شش نسخه آورده اند كه زود هم تمام شد. خيلي لجم گرفت كه به خاطر يك سي دي، مجلة محبوب من تمام شد. كاش حداقل قيمت را بالاتر مي برديد كه همه نخرند.

گلاره بختي
اين اولين بار است توي اين مدت طولاني كه مجلة شما را مي خوانم، برايتان نامه مي  نويسم. فقط مي خواستم ازتان تشكر كنم بابت شماره۹۷. من كه حسابي برگشتم عقب. ياد روزهاي جمعه اي افتادم كه از صبح، خانة مادربزرگ و پدربزرگ جمع مي شديم. وقت كارتون كه مي شد، تنها موقعي بود كه اجازه داشتم كليد كمد تلويزيون را كه مي دانستم كجاست، بر دارم و درش را باز كنم. (تلويزيون توي يك كمد پايه دار بود كه درش قفل مي شد! نمي دانم چرا؟). آن موقع بود كه تا حد مرگ كيف مي كردم و كارتون كه شروع مي شد، ديگر هيچ صدايي از بچه ها در نمي آمد. نيك و نيكو كه با هم فرياد مي زدند ما اومديم... ما اومديم! ولي حيف كه امروز هيچ كدام از آن ها را ندارم. نه پدربزرگ و مادربزرگ، نه آن تلويزيون با كمد چوبي قهوه اي و نه دور هم جمع شدن روزهاي جمعه با بچه هاي فاميل و كارتون ديدن هاي دسته جمعي. واقعا ازتان ممنون ام به خاطر اين كه حداقل من را خيلي به عقب برديد.

ايمان
حس كردم يك بار ديگر كودك شدم. يك بار ديگر منتظر جلوي تلويزيون هستم كه آرم برنامه كودك شروع بشود و با بقية كودكان ايران برويم توي رؤيا... چوبين... بچه هاي آلپ... زنان كوچك... خدايا... حس كردم چشم هايم خيس شده اند... چه نوستالژي عجيبي. چند سال زندگي ام مثل فيلم سينمايي از جلوي چشمم رد شدند.. از خاطرات تلخ و شيرين... از اين كه با پدربزرگ مرحومم كارتون نگاه مي كردم... از اين كه زودتر از مدرسه جيم مي شدم تا بنشينم جلوي تلويزيون... خدايا... چه روزهايي بود... نمي دانم شما را چي صدا بزنم... دوست (آخر از دوست يك چيز بهتريد)، همكار (با اجازة بزرگترها توي مجلة سايبر كار مي كنم)، برادر (چيزي بهتر بايد باشد)، معشوق... آره اين بهتر است. من و امثال من با مجلة شما حال مي كنيم. زندگي مي كنيم. گريه مي كنيم و مي خنديم.

سارا مهجوري
آقا دست مريزاد. دستتان درد نكند. همين طوري هر شماره تان به اندازة بمب اتم مي تركاند، اين يكي كه در مورد كارتون بود، ديگر صل علي. نمي دانم. چطوري بايد ازتان تشكر كنم كه تمام دوران كودكي ما را جلوي چشممان آورديد. شايد آن هايي كه زير بيست سال سن داشته باشند، زياد متوجه شور و شوق ما نشوند. اما كسي كه بل و سباستين را يادش باشد كه سال۶۴ پخش مي شد، مي تواند حس كند من چي مي گويم. درست است كه يك تعدادي از كارتون ها در سال هاي اخير پخش مجدد شدند. اما تعداد زيادي ديگر تكرار نشدند. درست است كه همين پارسال، بچه هاي كوه آلپ پخش مي شد، اما مطمئنا بچه هايي كه زرق و برق ديجيمون ها و خيلي انيميشن هاي كارتوني را ديده اند نمي توانند حس كنند كارتون هايي كه دستي كشيده مي شوند، ديدنشان چه صفايي دارد. ترسي كه از حمله گرگ ها به خانواده دكتر ارنست، غرق شدن بلفي، تهديد شدن تام ساير به مرگ و... به ما دست مي داد، هيچ وقت با ترس از حمله آدم فضايي  قابل مقايسه نيست. لذتي كه ما از ديدن كارتون ها مي برديم بچه هاي نسل بعد از ما نمي توانند درك كنند. به هر حال از شما باز هم سپاسگزارم كه يك منبع بسيار عالي تهيه كرديد. سي دي هم كه همراه مجله بود، يك سورپريز عالي بود. باز هم دست مريزاد.

ثنا شايان
اين چه وضعي است؟ امروز (پنج شنبه) ساعت 9صبح رفتم روزنامه فروشي هنوز نيامده بود. ساعت۱۲ رفتم گفت تمام شده! بعدازظهر، تور تهران گردي راه انداختم به خاطر گير آوردن مجله. از غربي ترين نقطه تهران تا شرقي ترين نقطه، از شمال تا جنوب، همه جا را گشتم. (مي توانيد برويد از همة روزنامه فروش هاي تهران بپرسيد كه من را ديده اند يا نه!) همة روزنامه فروش ها مي گفتند اين هفته 3 جلد براي ما آوردند كه در 20 دقيقة اول تمام شده. آن هم به خاطر اين بوده كه يك سي دي همراه مجله بوده! آخر اين چه وضعي است؟ هر وقت ما از هر چي خوشمان مي آيد، ناياب مي شود. من كشف كردم بچه هاي هفت هشت ساله علاقة خاصي به مجله شما پيدا كرده اند. لطف كنيد اگر به شعور مخاطب احترام مي گذاريد و اگر يك ذره مرام داريد، بگوييد من و امثال من چي كار كنيم. (در ضمن، ما مي خواستيم بياييم آي تك دعوا راه بيندازيم. بزرگترها جلويمان را گرفتند.)

نرگس جعفري
مرسي بابت شماره عالي و محشر مجله تان... تمامش خاطره و خاطره انگيزه... صفحه به صفحه اش قشنگ و زيباست... هنوز تمام مطالب را نخوانده ام ولي تمام سرزمين آرزوها را گشتم... كاري كرديد كارستان... عكس به عكسش هيجان انگيز است... همه اش تكرار اين جمله را مي طلبيد: آره آره يادمه... آها! يادم اومد... واي، چه خوب بود... آخي! بچه هاي اين دوره، هيچي ندارن طفلكا... مرسي بابت تمام لحظات نابي كه واسه ما به وجود آورديد... بايد به اندازة تمام كارتون هاي دوران كودكي تشكر كنم ازتان، بابت نكات ظريف و جزئيات دقيق و اسم هاي جديد همة كارتون هاي خوبمان. كاش يك بار ديگر هم مجله را چاپ و پخش كنيد. حيف است كه همه نداشته باشندش. دلم مي خواهد همة دوست هام هم اين تجديد خاطره را داشته باشند... مي شود، لطفا؟ راستي به فاطمه عبدلي و احسان ناظم بكايي سلام برسانيد و بگوييد مرسي كه مثل هميشه جذاب و خوشگل نوشتيد... از آقاي احسان رضايي هم تشكر مي كنم كه مثل هميشه قضيه را جدي گرفتند و جدي نوشتند.
(اگر مي شود از كلمة مرسي استفاده نكنيد، ممنون و متشكرم و حتي دمتان گرم معادل هاي فارسي آن هستند. مرسي!)

حامدعلي ذوقي
شما نمي گوييد با اين همه مطلب، ما را از درس و دانشگاه مي اندازيد؟ تمام آن شخصيت ها و كارتون هايي كه ما حتي بعضي هايشان را فراموش كرده بوديم (مثل صفحه۵۰) بودند و مجموعة تقريبا كاملي بود. ولي يك مجموعة ايراني را توي مجله نديدم. همان كه عاشق تفنگ هاي روي ديوارش بودم و آرزوم بود براي يك بار هم شده، يكي شان را توي دست هايم بگيرم. عاشق خنگ بازي هاي دو تا شخصيت عروسكي و آن ژيان شان بودم. آره، چاق و لاغر نبود. مجموعة عروسكي- آدمي چاق و لاغر نبود. شايد از دستتون در رفته، ولي عيبي ندارد. باز هم دمتان جيز. يادداشت هاي خانم عبدلي و آقايان بيكايي و مظاهري بدجوري به دلم چسبيد و همان چيزي بود كه مي خواستم. مگر ما از يك يادداشت چه چيزي مي خواهيم؟ همان حرف دل آدم. همان كه غذاهايشان مرا گرسنه مي كرد، يا اين كه چرا؟ ادامه ندارد و يا... وقتي داشتم يادداشت ها را مي خواندم كيف كردم، بغض كردم، و گريه كردم. خدايي گريه كردم. شايد براي اين گريه كردم كه دلم براي آن كارتون ها تنگ شده بود. شايد من خيلي نازك دل باشم. شايد از اين كه مي بينم بچه هاي اين دوره زمونه مجبور به ديدن چه كارتون ها و برنامه هاي مزخرفي هستند، گريه كردم. شايد به حال خودم گريه كردم كه چرا بزرگ شده ام و آن دوران خوش گذشت. شايد... ولي گريه كردم. به خدا گريه كردم.
(كارتون هاي ايراني را تا حالا چند بار كار كرده ايم و يكي اش هم چاق و لاغر بوده.)

فريما روانسر
پنج شنبه صبح در حال رفتن به سر كار بودم كه طبق عادتِ هميشه، سراغ شما را گرفتم. با اين كه وعدة اين شماره را داده بوديد باز هم حالي كه دچارش شدم، عجيب بود. به آن صفحة قرمز كه رسيدم، پرتاب شدم به زماني كه مدت ها بود دلتنگش بودم. شما دقيقا شديد ماشين زمان به معني واقعي كلمه. ناگهان تمام آن خاطرات خوش هجوم آوردند. بلفي، ممول، بالتازار، مهاجران، خپل، سرنديپيتي، پت پستچي كه هنوز هم مي توانم آن آرامش دهكده اش و آن حس خوبي را كه به ام مي داد، به ياد بياورم. سندباد كه از عزيزترين كارتون ها بود و عاشق آن تخيل قوي بودم و يك جورهايي به زندگي اش حسودي مي كردم! نمي توانم بگويم چه لحظات عجيبي بود. شرحش از يك مجله بيشتر است! يك عالم دوست قديمي ريختند دورم و هر كدام دستم را از يك ور مي كشيدند. چه حجمي از خاطره! آقاي جباري راست مي  گويد. شايد فقط يك هم نسل ما دقيقا اين حال را بفهمد. از همه تان ممنون ام كه زمان از دست رفته را برگردانديد و تشكر مخصوص از خانم جعفريان به خاطر بينوايان ما بوديم و آقاي رضايي به خاطر چه سرسبز بود جنگل ما. در پناه حق هر روز موفق تر باشيد.


عابس كشاني
اولين دكه اي كه رفتم، دكه دار گفت قبل از شما يك نفر آمد و همة مجله ها را خريد و با خودش برد. اميدوارم اين كارتان براي يك بار نباشد و دائما يا به تناوب و مناسبت هاي مختلف، اين كار را تكرار كنيد لوح فشرده تان يك اشكال اساسي دارد . چرا لوح فشرده را انداخته بوديد داخل نايلون مجله؟ بايد دست كم يك پوشش پلاستيكي براي آن تهيه مي كرديد. هزينة زيادي هم تحميل نمي شد. لوح فشردة همراه مجله اي كه من خريدم، خيلي خش داشت و رايانه به سختي آن را اجرا كرد.
دمتان گرم! واقعا دست مريزاد! من يكي كه شديدا متأثر شدم و ياد كودكي خودم افتادم. با نوشتن راجع به اين كارتون ها حس نوستالژيك من بيدار شد و كيفور شدم. خيلي حال داديد.

نامه هاي شما را خوانديم
سايه جعفري (نويسندگان رويداد در هفته تغيير نكرده اند و ممنون از تبريك تان)، شقايق.ك، نيلوفر.م، اميرحسين شباني (مطلب تان به دست مان نرسيده)، نيلوفر رضايي (اگر بهانه اش پيدا شد و امكان پذير بود، حتما)، اكبر تشنج (كم و بيش پديده هاي روز موسيقي را كار كرده ايم. با اين حال چشم، به سليقه شما هم توجه مي كنيم)، يوسف اسفندياري (از يادآوري تان ممنون ايم) نيلوفر افتخاري، رقيه نصرتي، هادي حاجي زاده (دستتان درد نكند)، فرشاد، محمدهادي خرسند مويد (هر چي گشتيم سؤال شما را پيدا نكرديم)، سيد سپهر سيدزماني (براي تهيه شماره هاي قبل مجله، زنگ بزنيد)، محمد آزادگان (كاش مي گفتي  ما چي كار كرديم. باز هم منتظر نامه هايت هستيم)، ندا.ج، يوسف اسفندياري (2نامه)، ماهني حجازي، بهار نارنج، افتخاري، نيلوفر مظفري، حميد عظيمي، عماد محصل يزدي و امير نراقي.

فهرست
يادداشت
يادداشت بچه  هاي تحريريه همشهري جوان
گزارش
رؤياهاي نسل پياده رو‎/ پرونده اي كوچك براي
جماعت علاف!
پروژه قيف (2)/ دردسرهاي كـــنكور كارشناسي حالا
به كارشناسي ارشد هم منتقل شده
زمان ما كه اين چيزها نبود‎/ گزارشي از اولين نمايشگاه
ملي اسباب بازي
سينما و تلويزيون
در عروسي لباس عزا نمي پوشم!/ گفت وگويي كوتاه
با شهيدي فرد، مجري برنامه مردم ايران سلام
سه رفيق 30 ساله‎/ حاشيه هاي ريز و درشت زير تيغ
ترس با طعم پف فيل‎/ كينه اولين فيلم ترسناك واقعي در ايران
موسيقي
از خـدا مي خوانــند‎/ رواج مــوسيـقـي اسـلامـي
در كشورهاي مختلف
سبك زندگي
قصه هاي لچك و ترنج‎/ معرفي انواع سركردني ها
ادبيات
ماندگاران‎/ نگاهي به برگزيدگان عرصه ادبيات
ورزش
زندگي اسپانيايي نكو‎/ گزارشي استثنايي از وضعيت
نكونام در لاليگا
مين هاي انفجاري ايران در دريا ي دوحه‎/ گزارش اختصاصي
همشهري جوان از اردوي تيم فوتبال اميد قبل از مسابقه نيمه نهايي با قطر
كِي متوقف مي شوي ليون؟‎/ دورخيز قهرمان پنج سال اخير
فرانسه براي فتح اروپا
دانش
مثلث قدرت‎/ پلي استيشن 3 و wii نينتندو راهي بازار شدند
جهان
دعوت به مراسم جاسوس كشان‎/ ماجراي ترور
جاسوس سابق شوروي در لندن
موفقيت
ترك عادت موجب مرض است / ترك بعضي از عادت ها
برايمان سخت است
رازهاي سرزمين من
برويد تا نرفته اند‎/ مصر روســتايي در دل كـوير با
جذابيت هاي توريستي
گالري
بانوي رنگ و آيـنه هـا‎/ نـمـايشـگاه آينه كاري در
فرهنگسراي نياوران
مهمان هفته
با آثار بزرگ شروع كردم‎/ يادداشتي به قلم
سيدمسعود شجاعي طباطبايي، رئيس خانه كاريكاتور ايران
روزها
شهادت امام محمد جواد(ع)
درگذشت حجت الاسلام محمدتقي فلسفي
درگذشت اميرخسرو دهلوي، شاعر
كشته شدن ناصرالدين شاه
تولد بيژن كامكار
تأسيس دارالفنون
درگذشت اميلي برونته
اولين پرواز برادران رايت
تولد بنجامين ديزرائيلي
شروع رياست جمهوري شارل دوگل
درگذشت آلويس آلزايمر
و كشتي به راهش ادامه نداد‎/ اولين نمايش فيلم تايتانيك
رويداد هفته
زندگي
سينمايي
ورزشي
راهنما
سينما/تلويزيون
كتاب/هنر
رايانه/بازي

فهرست
نامه  ها
فهرست
سينما تلويزيون
سرزمين آرزوها در بازار سياه
بي جنبه ها!
شلوغش مي كنند
رويدادهفته
تلويزيون
در عروسي لباس عزا نمي پوشم!
جمع مجريان
صبحانة دسته جمعي
سه رفيق 30 ساله
كورش خودت رو برسون!
و پرويز دوباره پرستويي شد
ورزشي
واسكاربراي علي انصار!
هر چي خانم بگن!
اين بار هم برنز
مازيار قايقران!
رويدادهفته
زندگي اسپانيايي نكو
غافلگيري ايراني در پامپلونا
مين هاي انفجاري در درياي دوحه
كي متوقف مي شوي ليون؟
بازيكنان ليون پخته  تر شده  اند
بهترين كاشته زن دنيا
اجتماعي
چه بسيار حرف ها كه پاسخ شان سكوت است
زندگي
احمدي نژاد در اميركبير
هولو كاستي ها در اغما!
هنوز تلسكوپ ندارم
رويدادهفته
رازهاي سرزمين من
برويد تا نرفته اند
سينما
ترس با طعم پف فيل
نفرين ابدي بر بيننده اين فيلم!
ديگر عقده اي نيستم
ما از اين مسخره بازي ها نمي ترسيم!
دانش
مثلث قدرت
سلاح هاي مرگبار
موسيقي
از خدا مي خوانند
وقتي يك مسيحي از اسلام مي خواند
روزها
مدرسه دوقرني
و كشتي به راهش ادامه نداد
من راننده كاميون بودم
۳۰ برابر خود كشتي
دل من پيروز خواهد شد
رويدادهفته
جهان كوچك
دعوت به مراسم جاسوس كشان
جاسوس كشي
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  دانش  |
|  سينما  |  موسيقي  |  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |
|  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |