ويژه كارتون - هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۹۷ - شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵ - - Dec 9, 2006
docharkhe
بيشتركارتون هاي خوب دوران بچگي مان را چشم تنگ هاي ژاپني ساخته اند
چشم گنده هاي دوست داشتني
015915.jpg
015930.jpg
سوسمار ماجي پير، عموي هميشه مريض بلفي، سگ پاكوتاه حنا،  پدر معروف پسر شجاع، عمو جغد شاخدار، برونكاي بدجنس، چهاردست دوست داشتني، گربه نرة احمق، پاريكال وفادار و مانتيس هاي وحشتناك هاچ و ... همه و همه شان مال يك كشور بودند؛ شركت هاي ژاپني كه اصلي ترين شان شركت نيپون بود. نمي دانيم وقتي شما بفهميد كه خانوادة دكتر ارنست و مهاجران و جودي ابوت و كلي كارتون ديگر را همين نيپوني ها ساخته اند، به اندازة ما هيجان زده مي شويد يا نه. شانسي كه ما آورديم اين بود كه بعد از انقلاب، رابطة ايران و آمريكا يك دفعه شكرآب شد و ديگر نتوانستيم از كمپاني هاي معروف آمريكايي مثل هانا باربرا كارتون بخريم. براي همين، جذب چشم  بادامي هاي خاور دور شديم و كارتون هاي ژاپني را پشت سرهم خريديم. دم هر كسي كه اين كارتون ها را انتخاب كرد گرم. واقعا دست مريزاد! در اين چند صفحه ابتدا به كارتون هاي ساخت نيپون پرداخته ايم و سپس به سراغ كارتون هاي ديگر شركت هاي ژاپني رفته ايم.

اتفاق هاي مهم
۱۹۷۵: اولين توليد بين المللي شان مايا، زنبور دوست داشتني يا همان نيك و نيكو خودمان بود كه به سفارش گروه آلماني كرچ ساختند.
۱۹۷۹: توليد ميشا يا دهكده حيواناتِ خودمان براساس كاراكتر مخصوص المپيك مسكو (سمبل المپيك) يعني يك خرس، در همكاري با كميتة برگزاري المپيك.
۱۹۸۱: توليد مشترك سه تفنگدار بر مبناي رمان معروف الـكـساندر دوما، با كمپاني اسپانيايي B.R.B. INTERNATIONAL S.A
۱۹۸۲: توليد مشترك آليس در سرزمين عجايب بر اساس كتاب لوئيس كارول، با همكاري گروه آلماني كرچ
۱۹۸۳: توليد مشترك دور دنيا در 80 روز بر مبــناي كــتاب ژول ورن، بـا كـمپاني اسپانيايي B.R.B. INTERNATIONAL S.A
۱۹۸۹: توليد مشترك كتاب جنگل با شبكة ايتاليايي Doro TV بر مبناي داستان جوزف كيپلينگ.
۱۹۹۲: توليد مشترك كريستف كلمب با شبكه Doro TV به مناسبت پانصدمين سالگرد كشف قارة آمريكا.

فرق انيميشن هاي ژاپني با كارتون هاي والت ديزني چيست؟
راه  هاي دودره كردن
ژاپني ها به مرور، ابتكاراتي توي انيميشن  هايشان زدند كه حالا به مشخصه هاي ثابت كارتون هاي ژاپني تبديل شده. چشم  هاي وق زدة سايز بشقابي تابلوترين آن هاست كه به خاطر عقدة ابدي و ازلي ژاپني هاي چشم بادامي، وارد كارتون   هايشان شده. چشم  هاي كاراكترهاي كارتون  هاي ژاپني حتي از چشم هاي هنرپيشه  هاي هندي هم بزرگ تر است. چشم هاي وق زدة كارآگاه درك هم به اين گندگي نبود. بقية مشخصه ها، يك جورهايي به سيستم تراكتوريسم و توليد انبوه نيپون ربط دارد. نيپوني ها با چرتكه (ماشين حساب سنتي ژاپن) حساب كردند اگر بخواهند مثل والت ديزني مته به خشخاش بگذارند و كارتون بسازند، بايد براي هر سريال، هفت هشت سال وقت بگذارند. براي همين، كلي توي سر و كلة هم زدند و چند تا راه اساسي براي دودره كردن و سريع كار كردن پيدا كردند.
اول اين كه تا توانستند، از سر و ته فريم هايي كه براي ساختن يك حركت استفاده مي شد، زدند. مثلا براي پلك زدن به جاي آن كه از چهار فريم استفاده كنند، از دو فريم استفاده كردند. وقتي كه لوسي مي مي خواست گريه كند، دهانش يك دفعه هورپي به اندازة در قابلمه باز مي شد، بدون اين كه نحوة باز شدن دهانش را كسي بتواند ببيند، در صورتي كه توي والت ديزني، همچين حركتي با همه جزئياتش به تصوير كشيده مي شود. كار بعدي كه در راستاي دودره زاسيون انجام دادند، اين بود كه توي همة صحنه ها فقط آن قسمت از صحنه را كه مهم بود، حركت مي  دادند. مثلا وقتي يك نفر حرف مي زد، فقط دهانش باز و بسته مي شد و بقية اعضاي صورتش بي حركت بود. وقتي سندباد توي بازار راه مي رفت، همة آدم هاي توي بازار ثابت بودند و تنها حركت صحنه، مربوط به سندباد بود و...
سرسره بازي ، اختراع بعدي چشم بادامي ها بود. حتما مي پرسيد يعني چه؟ بگذاريد يك مثال بزنيم: فرض كنيد كه روي سه تا طلق شفاف (سلفون) سه تا آدم با حالت هاي مختلف بكشيم و سه تا طلق را روي هم بگذاريم. حالا طلق اول را ثابت نگه داريم و دو تا طلق ديگر را حركت دهيم؛ انگار كه دو تا آدمِ پشتي در حال حركت هستند. اين تصوير توي خيلي از كارتون هاي ژاپني هست: جلوي تصوير ثابت است و نفرات پشتي به سمت چپ، راست، بالا يا پايين مي روند. در واقع، ژاپني ها بدون اين كه از فريم هاي متعدد استفاده كنند، با سر دادن دو سه لاية نقاشي روي هم، توهم حركت را به وجود مي آورند. اصطلاح من درآوردي سرسره بازي را هم به همين خاطر آورديم. توليد انبوه (آن هم در حد دو سه تا سريال 26قسمتي در سال) راهي غير از دودره كردن (آن هم از نوع حرفه اي) جلوي پاي نيپوني ها قرار نمي داد. با اين وجود، امروزه همين دودره بازي ها به عنوان سبك ويژه انيميشن چشم بادامي ها شناخته شده. خيلي ها حتي ادعا مي كنند اين كارتون ها نسبت به كارتون هاي والت ديزني هنري ترند، چون متحرك سازي كارتون هاي والت ديزني، يك جورهايي همان واقعيت فانتزي شده است. ولي متحرك سازي كارتون   هاي ژاپني، چيزي است كه فقط ممكن است توي انيميشن اتفاق بيفتد و براي همين به ذات انيميشن نزديك تر است.

و نيپون متولد شد ...
كاوه مظاهري
سال 1975، يك چشم بادامي ژاپني به اسم كوئيچي موتاهاشي، كه به اقتضاي نسبت طول به عرض چشم هايش، همة دنيا را به صورت يك اسكوپ و وايداسكرين مي ديد، كمي ذوق به خرج داد و توي گينزوي توكيو يك شركت كوچولو زد. كار شركت، ساخت انيميشن بود و اسمش نيپون . نيپون، اسم ديگر ژاپن است؛ همان مجموعه جزاير شرق آسيا كه مثل نخود و لوبياي آش، روي اقيانوس آرام ولو اند.
كوييجي و برو بچ نيپون از همان اول سه تا قول اساسي به هم دادند: اول اين كه به تبعيت از بقية ژاپني ها، عين تراكتور كار كنند و اصطلاح منفور توليد انبوه را دوباره احيا كنند. دوم اين كه براي خانواده ها، سريال هاي دنباله دار بسازند، البته از نوع كارتون. سوم اين كه بعد از يك مدت بزنند توي خط بينُل، و انيميشن ترانزيت كنند.
ضرب شست اولشان، يك كارتون 23 قسمتي به اسم Dog Of Flanders بود كه تلويزيون فوجي (كانال 8) تهيه كرده بود. سال دوم كه كارشان گرفت، خط بين المللي  شان هم راه افتاد و به سفارش آلمان مايا، زنبور دوست داشتني يا همان نيك و نيكو ي خودمان را ساختند.
چهار سال بعد، آن قدر مشهور شده بودند كه كميتة برگزاري المپيك روسيه (1979)، به شان سفارش داد كه با سمبل المپيك آن سال يك كارتون بسازند. آن سمبل يك خرس كوچولو بود كه از رويش ميشا يا دهكدة حيوانات خودمان را ساختند. سفارش ها پشت سر هم مي رسيد: سه تفنگدار به سفارش اسپانيا، آليس در سرزمين عجايب به سفارش آلمان و كريستف كلمب به سفارش شبكة ايتاليايي Doro TV و ...
سال 85، نيپون به همراه MIP TV و MIP COM براي اولين بار توي بازار جشنواره كن فرانسه، يك غرفه زدند و كارهايشان را به نمايش گذاشتند. شش سال بعد، مديران نيپون تصميم گرفتند كه يك ساختمان جديد و چندتا دوربين جديد بخرند و تمامي مراحل توليد انيميشن، مثل استوري بورد و تدوين را خودشان به طول كامل پوشش دهند. سال بعدش هم با كمك شركت NTT، بخش انيميشن هاي كامپيوتري كمپاني را راه انداختند.

محبوب ترين ها
بر خلاف آن چيزي كه ما فكر مي كنيم، كمپاني نيپون در دنيا عملا با دو كاراكتر شناخته مي شود: راسكال (يا همان رامكال) و چيبي ماركوچان .
چيبي ماركوچان كه بر مبناي يك كميك استريپ ژاپني با همين نام (اثر ساكورا موموكو) ساخته شد، در زمان پخش اش به ركورد 9/39 درصد مخاطب تلويزيون دست پيدا كرد. هيچ كارتون ژاپني تا حالا نتوانسته اين ركورد را بشكند. آواز اردو پونپو كورين كه روي اين كارتون بود، حتي امروز هم به عنوان يكي از محبوب ترين آوازهاي ژاپني شناخته مي شود. در مورد راسكال دوست داشتني هم توي صفحة خودش مفصل صحبت مي كنيم.

زنبور بي  عمل
Adventure of Honeybee Maya
نيك و نيكو
015810.jpg
فاطمه عبدلي
هميشه از اين كه آدم بد قضيه يعني كلاه قرمزي (نه آن كلاه قرمزي) روسري سرش است لجم مي گرفت. (از همان زمان ردپاي بيگانگان را در كارتون ها كشف كردم و بعد از آن سعي كردم به همگان بفهمانم كه اين ها براي خراب كردن حجاب ، سر عنكبوت غرغرو و بدجنس داستان، لچك بسته اند.) نيكو چنگي به دل نمي زد. با آن موهاي فرفري زردش كه معلوم نبود به يك جانور چه ربطي دارد. زيادي بچه مثبت بود، مثل اكثر نقش اول هاي كارتون ها. به طرز احمقانه اي درست رفتار مي كرد و حالت را به هم مي زد. ولي عاشق نيك بودم. پر دردسر، شكمو، خواب آلود و كله شق. كيف مي كردم وقتي يك سنگ مي انداخت ته چاه و صد تا عاقل را مي گذاشت سر كار. با آن صداي با نمك و پر رويش كه ته بي خيال و علي السويه بود. از آن مورچه ها هم خوشم مي آمد مخصوصا وقتي مثل خنگ ها راه كوتاه را نمي فهميدند و جلوي پايشان را مي گرفتند و مي رفتند. موش دانشمند هم كه خيلي شبيه آقاي صارمي فر خودمان بود (البته اين را بعدها فهميديم) لج آدم را درمي آورد. اطلاعاتش راجع به آخرين پديده هاي علم، زيادي كامل بود. و ديگر همان قصة هميشگي خرخوان ها و غيره. ولي خيلي حال مي داد وقتي عينكش را برمي داشت. چشم هايش شكل به علاوه مي شد. هميشه هم با خودم درگير بودم كه اين و آن يارو مگسه ، عينك هايشان را از كجا آورده اند؛ آن هم دقيقا سايز خودشان. (اگر مي گوييد از همان جايي كه خالة كلاه قرمزي، ميل بافتني هايش را آورده بود، خيلي بي مزه ايد.)
سرگين غلتانك ها هم به نظرم خيلي بي ادب و بي ملاحظه بودند. آخر چيز بهتر و مطبوع تري نيست كه آدم روي زمين بغلتاند و باهاش زندگي بچرخاند؟ (البته ناگفته نماند كه حضورشان باعث شد ما در آن سن، كلمة ثقيل و صحيح سرگين غلتانك را به توصية مادر ياد بگيريم و به جاي سوسك ازش استفاده كنيم). چهاردست هم يكي از آن كاراكترهاي تو دل برو بود كه مي توانست برايت خيلي مهم باشد؛ خودش، سرنوشت اش، دغدغه ها و مشكلاتش و خوشحالي اش. به عنوان يك ملخ، دوست خوبي براي اين دو تا زنبور بود. اگرچه شاخك هاي اغراق آميزشان (نيك و نيكو) آدم را گمراه مي كرد (ما كه هر چي گشتيم رو كلة هيچ زنبوري همچين شاخك هايي نديديم.) ولي از آن جايي كه هاچ هم به عنوان نماد يك زنبور عسل اصيل، يك جفت از آن شاخك ها داشت، رضايت داديم. تازه اين دو طفلك كه نه پدر مادر داشتند نه خانه و زندگي. روي گل ها ويلان و سيلان بودند و اين دليل ديگري بر زنبور بودنشان. هر چند هنوز هم نمي دانيم چرا مهم ترين ويژگي زنبوري شان را به كار نينداختند و هيچ كس را نيش نزدند.

بهترين اقتباس از رمان ژول ورن
دور دنيا با هشتاد جانور
Around the World with Willy Fog
دور دنيا در هشتاد روز
015948.jpg
احسان رضايي
همان اولين باري كه داستان را خواندم، به نظرم ضعيف تر از باقي كارهاي ژول ورن آمد. و اين، نه به خاطر تكنيك قصه گويي و نوع روايت و اين حرف ها، بلكه به خاطر خود سوژة داستان بود. شرح گشتن به دور كرة زمين در هشتاد روز، ماجرايي كه حتي در زمان خود ژول ورن هم اصلا عجيب و هيجان برانگيز نبوده، نياز به يك چيز اضافه دارد تا تبديل به يك داستان جذاب و پركشش بشود. خود ژول ورن هم اين را فهميده و در داستانش سوژة تعقيب و گريز به خاطر سرقت بانك مركزي لندن را گذاشته. اما اين خط داستاني اضافي جواب نداده و كمك چنداني به جذابيت داستان نكرده است. هاليوود علاوه بر اين سوژه، يك بار (در 1956) طنز و نيز دكورهاي عظيم را به كار گرفت و يك بار (در 2004) جكي چان و هنرهاي رزمي را وارد قصه كرد كه فكر مي كنم باز هم جواب نداد و (علي رغم اسكار گرفتن آن اولي) كار چشمگير و خاطره برانگيزي از آب درنيامد. نيپون يك چيز ديگر رو كرد. استفاده از حيوانات (البته فقط خانوادة گربه سان ها و موش ها) به جاي شخصيت هاي داستان. اين يكي گرفت. تنوع نوع، چهره و شخصيت كاراكترهاي اين كارتون، كه بستگي به نقش و اهميت كاراكتر داشت(خود ويلي فاگ شير بود و خدمتكارش گربه و دوست خدمتكاره هم موش)، پيش بيني كاراكتر بعدي را به يك سرگرمي جذاب تبديل كرده بود. مي نشستيم كارتون را مي ديديم و حدس مي زديم اين بار چه حيواني وارد مي شود و چه قيافه اي دارد. اين بار يخ داستان گرفت. طوري كه كمپاني اسپانيايي BRB (شريك نيپون در ساخت كارتون) دوتا دنباله هم براي آن ساخت. فانتزي، هميشه كه نه، ولي بيشتر وقت ها جواب مي دهد.

و آنت اسب چوبي لوسين را شكست
كوهستان سرد
Alps Stories:My Annette
بچه هاي آلپ
015819.jpg
نويد غضنفري
داستاني دربارة تلخي هاي زندگي، عشق، تنفر و بخشش... ، خيال مي كنيد اين جمله ها راجع به داستانِ فيلمِ مثلا 21 گرم است؟! نه، اشتباه نكنيد، اين ها دربارة داستانِ گنجينه هاي برفي نوشتة پاتريشيا سَنت جان، نويسنده اي است كه براي بچه ها داستان مي نويسد و سري كارتوني مشهور قصه هاي آلپ: آنِتِ من ، محصول كمپاني نيپون كه اولين بار در سال 1983 و در شبكه فوجي نشان داده شد و ما آن را با عنوانِ بچه هاي كوه آلپ ديده ايم، از روي داستان آن ساخته شده است. سنت جان، نويسندة انگليسي تبار، دوران نوجواني اش را به خاطر كار پدرش، در يكي از دهكده هاي دامنة كوه آلپ و در سوئيس گذراند و به همين خاطر بيشتر نوشته هايش دربارة مردم آلپ و نوع زندگي روستايي آن جا است.
لابد يادتان مانده كه ماجرا از چه قرار بود، آنت دخترِ نوجواني است كه برادري كوچك و شيرين به اسم دني دارد، آن ها با پدرشان توي مزرعه اي در دامنه هاي آلپ زندگي مي كنند و مادرشان بعد از به دنيا آوردن دني كوچولو مُرد. در همسايگي آن ها لوسين با خانواده اش زندگي مي كند كه با آنت خيلي صميمي است و خلاصه همه چيز، خيلي خوب است تا اين كه از بد روزگار لعنتي، طي حادثه اي دلخراش، دني كوچولو از پرتگاهي مي افتد و پايش فلج مي شود، مقصر لوسين است و طبيعتا تمام دوستي بين او و آنت به تنفر و دشمني مبدل مي شود و... متوجه هستيد كه، با يك ملودرام ناب طرف هستيم كه كليشه ها را خوب رعايت كرده و شخصيت پردازي قرص و محكمي دارد. اتفاقا كمپاني نيپون و سازندگان ژاپني تبار اين سري كارتوني، بهترين كار ممكن را انجام دادند و تا مي شده همه چيز را غمناك و غلو شده نشان دادند، ملودي غمگين و زيباي موسيقي اش يادتان است؟ به خاطر همين، هر چقدر هم از پخش اين كارتون بگذرد، تصويرهايش شفاف، در ذهنمان باقي مانده، مثل آن قسمت هايي كه لوسين بيچاره توي برف و يخ بلند مي شد و مي رفت پيش آن پيرمردي كه تنها توي كوهستان زندگي مي كرد و از او تراشكاري ياد مي گرفت، يادتان هست چقدر كاراكتر آن پيرمرد جذبه داشت؟ يا اين قسمت كه اگر بميريم هم از ذهنمان پاك نمي شود كه آنت از روي بدجنسي، اسب چوبي اي را كه لوسين با بدبختي تراش داده بود، انداخت و شكست، تازه قبل از آن هم كشتي چوبي خوشگلي را كه لوسين براي دني ساخته بود، خردِ خاك شير كرد! اين چه وضعش بود ديگر؟!

كارتون بابا لنگ دراز همة تصويرهاي داستان را زنده مي كند
كاش لنگ همة باباها دراز بود
My Daddy Longlegs
بابا لنگ دراز
015942.jpg
فاطمه عبدلي
قرار نيست حتما يتيم باشي و خانم ليپت موقع برداشتن يواشكي شيريني از روي ميز، پشت دستت زده باشد. همين طوري هم مي تواني خودت را بگذاري جاي او. جودي انتقام همه مان را از اين دنيا و آدم هايش مي گيرد. و همه اش را، همة اين كارها را با جودي بودنش مي كند. با كاراكترش كه پر از زندگي و آن همه چيز عجيب و غريب است. كارتون بابا لنگ دراز براي دو دسته از آدم ها، دوجور مختلف معني مي شود. آن هايي كه كتاب را قبلش خواندند و آن هايي كه كتاب را بعدش خواندند يا اصلا نخواندند. اگر كتاب را خوانده باشي، همة آن نقاشي ها، خط خطي ها، تصويرهاي محو و خيال ها جان مي گيرند، تمام خط هاي سياه و سفيد، رنگي مي شوند و جلوي چشمت راه مي روند. هرچي خواندي و توي ذهنت ساختي، زنده مي شود. كارتون بابا لنگ دراز، اين طوري است. جودي از پس تمام خاطره ها و كابوس هايش با آن موهاي بافتة دو طرف، با آن لباس هاي پارة بچگي و بلوز و شلوارك آبرومند بزرگي (كه خيلي عوض نمي شد) جلوي چشمت رژه مي رود، مي خندد و اشك توي چشم هايش حلقه مي زند. آن وقت، جودي و همة آن چيزي كه ازش خواندي، معنا پيدا مي كند. تمام آن نامه هاي رد و بدل شده، تبديل به قصه و فضا مي شوند. يتيم خانة جان گرير همان قدر تلخ، تيره و تنفرآميز؛ جوليا همان قدر از خودراضي و كله شق؛ و سالي همان قدر ساده و مهربان.
انيميشن بابا لنگ دراز يك سينماي واقعي است. كادرها، قاب  بندي، زاويه هاي عجيب و چرخش دوربين ها بيداد مي كند. وقتي جودي پشت پنجرة اتاقش دست زير چانه زده و خودكار به دهان فكر مي كند. وقتي با دخترها بسكتبال بازي مي كند، وقتي تا صندوق پست، كودكانه و شلنگ تخته اندازان مي دود، و وقتي نور از لاي شاخه ها بيرون مي زند و سايه مي سازد، دل آدم از تصويرسازي ها با آن موسيقي و چفت و بست شان به هم، غنج مي رود. وقتي آن مدرسة بزرگ، خانم مدير جدي و دلسوز مخفي، دخترها، معلم پير ادبيات و باقي آن چيزها و آدم ها آن قدر واقعي و درست و حسابي از آب در آمدند اين طوري است كه لحظه هاي شاد، حالت را خوب مي كند و از لحظه هاي تلخ، دمغ مي شوي. و چقدر جرويس پندلتون و آن شخصيت عجيب و غريبش، آن بي اعتنايي و پشت پازدنش به اشرافيت و زندگي شهري، در كنار معصوميت و بي قراري و از اين شاخ به آن شاخ پريدن ها و بالا پايين شدن هاي جودي ، فوق العاده از آب درآمده است. لباس ها و سر و وضعشان در كنار دوبلة فارسي، حالت چشم ها و نگاه ها، لبخندهاي سرسري و از ته دل، قيافه هاي مضحك يا جدي جدي، همه به نظر ما پذيرفتني و از جنس اصل داستان است. حتي اگر كتاب را بيشتر دوست داشته باشي، اين جا بيشتر از قبل عاشق بابا لنگ دراز و دختر خواندة كله  خرابش مي شوي. كارتون را كه مي بيني، از سر به هوايي ها، ورجه و ورجه ها، از سقف بالا رفتن، حقه ها و گِل بازي هايش (در كنار تمام ضعف ها و شكست هايش) بيشتر به سرت مي زند كه هوس جودي بودن بكني و داشتن بابايي كه لنگ هايش دراز باشد. دلت مي خواهد سايه هاي بلند آن پاها را ببيني همان طور كه جودي كارتون ديد و از لاي همان در بدوي دنبالش. دوست داري با سالي و جوليا خوش باشي و گاهي دستشان بيندازي. از خدايت است كه كلة پر بادي مثل جودي داشته باشي و از حراجي، ميز و كمد بخري و با طناب از پنجره  بالا بكشي. حتي براي خيالي كوتاه، بدت نمي آيد چنين عزت نفس و عزم جزمي پيدا كني كه پول هاي راه به راهِ بابا را برگرداني و مثل آدم بنشيني و داستان نوشتن تمرين كني، ماهي گيري ياد بگيري، داستان بخواني و اين همه اشتياق و ذوق براي زندگي كردن داشته باشي.

جودي عزيز من!
015936.jpg
حبيبه جعفريان
بايد داستايفسكي خوانده باشيد و حداقل با يكي از آن زن هاي ساديست يا مازوخيست كه هيچ وقت نمي فهمي چه مرگشان است، آشنا شده باشيد، تا قدر جودي ابوت را بدانيد. جودي كه انرژي و زندگي ازلابه لاي نامه هايش بيرون مي زند و يك چيزهايي را به جاي اين كه بگويد، نقاشي مي كند. به جاي اين كه به سرپرست اش بگويد آقاي ژان اسميت ـ كه واقعا مسخره است ـ مي گويد بابا لنگ دراز . من هميشه فكر مي كردم، بابا از همين جا تصميمش را مي گيرد كه از جودي خوشش بيايد. نمي تواني دختري را كه مي خواهد بابا لنگ دراز صدايت كند، ناديده بگيري. طنز، در شخصيت آدم ها مثل خود شخصيت است. وقتي هست، توجه ات را جلب مي كند. طنز جودي، برگ برندة او و سكة شانسش در زندگي است. همين است كه در آن انشاي چهارشنبة عزيز چشم بابا را مي گيرد و باعث مي شود فكر كند اين يتيم ارزشش را دارد. ارزشش را دارد كه از اين جهنم دره بيايد بيرون، و باز همين است كه باعث مي شود بابا عاشقش شود و... اين جاست كه مشكلي پيش مي آيد. قبول كنيد اين واقعا از آن حقه هاي كثيف قديمي است كه سرپرست پولدار ، يكي از يتيم هايش را بفرستد دانشگاه و بعد عاشقش شود و تازه به جاي اين كه اين سرپرست عزيز، همان آقاي چاق طاس مسخره اي باشد كه جودي طفلك فكر مي كند ـ چون در واقعيت، معمولا همين شكلي اند ـ مرد تركة سي و چند سالة خوش تيپي باشد كه... قبول كنيد زيادي هاليوودي است. اما جين وبستر حواسش هست كه چيز خوبي وجود دارد به اسم طنز كه با آن مي شود اين لبه هاي تيز را سوهان زد. جرويس پندلتون حالا كه طنز دارد، نمي تواند پندلتون بودن خودش را دست نيندازد. نمي تواند به ريش ايل و تبار فيس و افاده اي اش ـ كه او را يك مشنگ واقعي مي دانند، كه پول هايش را مي ريزد توي چاه و حق هم دارند ـ نخندد. نمي تواند وقتي عاشق يتيمي مي شود كه خرجش را مي دهد، جوري رفتار كند كه توي سريال هاي ما رفتار مي كنند. چيزي كه اگر اتفاق مي افتاد، قصه را به گند مي كشيد. فكر كنيد نامه هاي جودي به جاي آن جك و جانورها، پر از كلمه هاي خيس عاشقانه بود و جرويس پندلتون هم از آن ور قربان صدقه اش مي رفت. اصلا رغبت مي كرديد برويد سمت اين كتاب؟ طنز باعث مي شود ما آدم ها، راحت تر بتوانيم خودمان را تحمل كنيم. راحت تر بتوانيم خودمان و همديگر را ببخشيم. بابت همه چيز. بابت پندلتون بودن، بابت عاشق بودن، بابت هاليوودي بودن، بابت آدم بودن. بله. طنز واقعا چيز خوبي است.

ديگر كارتون هاي نيپون
015822.jpg

بنر، كارتون ساده اي بود، ساده و صميمي
سنجاب زنگوله پا
Bannertail_The Story of Grey Squirrel
بنر
015825.jpg
احسان رضايي
فكر مي كنم تنها گربه مورد علاقه ام در كارتون ها، مادر بنر بود. مادر يك سنجاب. سنجاب كوچولويي كه در تلة آدم ها گرفتار  شده بود و اين گربه او را در مزرعه نگه داشته بود و بزرگ كرده بود. فكر مي كنم اين به خاطر همدردي با خود بنر بود، وقتي كه باقي سنجاب ها به خاطر چيزهايي كه از مادرش داشت، مسخره اش مي كردند. بنر، ماهي مي خورد، موقع خواب دمش را بغل مي كرد و زنگوله به گردنش داشت و براي همين ها بقيه سنجاب هاي جنگل مسخره اش مي كردند. و من، هر وقت بنر مسخره مي شد، قيافه همكلاسي يتيمم مي آمد جلوي چشمم و آن روزي كه به خاطر حرفي مسخره اش كرديم و بعد او با يك بغضي گفت: مامانم اين جوري مي گفت و دويد توي حياط.
كارتون بنر، يكي از آن داستان هايي بود كه روابط سادة زندگي را به تصوير مي كشيدند: دوستي هاي كودكانه، سادگي هاي لذت بخش، قهرها و آشتي هاي بچگانه. تقريبا همه كاراكترهاي بنر و ماجراهايشان، معادل خارجي داشت و راحت مي شد با آن ها رابطه برقرار كرد. از مامان گربه كه بنر در آتش سوزي مزرعه از او جدا شده بود و تصوير يك مادر ايده آل و همراه بود. تا خاله لاري كه بچه اش كلي هميشه از دست مراقبت هاي زيادي مادرش فراري بود. سو و پدربزرگش و همدلي شان با بنر و رادا كه هميشه به بنر حسودي مي كرد و آخر وقتي بنر او را از دست يك لاك پشت نجات داد، با او خوب شد. گوجا با آن ابروهاي پهن كه هميشه با همه  چيز مخالف بود. و عمو جغد شاخدار كه برخلاف غريزه اش از خوردن بنر خودداري مي كرد و او را دوست داشت و شايد دوست داشتني ترين شخصيت كارتون بود.
كارتون بنر (BANNERTAIL) را نيپون در سال 1979 ساخت. سريال، 26 قسمت داشت و از روي يك رمان آمريكايي به همين اسم (كه نويسنده اش، Ernest Thompson Seton داستان بچه هاي كوه تالاك (جكي و جيل) را هم نوشته و ظاهرا آن قصه، زندگي نامة خودش است) ساخته شده. كارگردانش، يوشي هيرو كوردا (Yoshihiro Kuroda)، كارگردان خانوادة دكتر ارنست و بچه هاي كوه تالاك هم هست. او درباره بنر گفته: با آهنگ نواهاي ژاپني و صداي زنگوله، يك سنجاب كوچولو تند و تند رد مي شه و از درخت مي ره بالا. بعد توي سوراخ با يك ضربة دندان، گردو را نصف مي كنه. اسم اين سنجاب، بنره.

دربارة عمو جغد شاخدار بنر و ترديد انساني اش
جغدي كه آدم شد
015951.jpg
احسان لطفي
عقل؟ احساس؟ رابطه؟ هوس؟ وجدان؟ خودآگاهي؟ غريزه؟ آدم را ـ يا انسان را ـ با كدام يك از اين ها مي شود شناخت؟ كدامشان برچسب بهتري است روي پيشاني انسانيت‎/ به پيشاني خودم كه نگاه مي كنم، همه را مي بينم و مي دانم آدم ها هرقدر بزرگ يا كوچك، ميان همة اين اسم ها دست و پا مي زنند. اما مي شود به جاي اين همه، يك كلمة دو حرفي گذاشت. يك كلمه كه با همة كوچكي، پر است از كشش هاي متناقض، از وسوسه هاي متضاد، از دو راهي هاي بي راهنما، از دست و پا زدن هاي ابدي ميان فضيلت هاي نا همجنس، از شك . آدم يعني شك و شك يعني امتداد لحظة برزخ تا جهنم. آدم براي بيرون آمدن از اين جهنم است كه تصميم مي گيرد.
لابه لاي تصويرهاي كارتوني دنياي كودكي ام، بين آن ها كه يادم مانده، دنبال انساني ترين تصوير مي گردم. شخصيت ها و لحظه ها را يكي يكي جلوي چشمم مي آورم و مي دانيد به كجا مي رسم؟ به اين كه اين انساني ترين تصوير - لااقل از نگاه من - تصوير يك پرنده است. پرنده اي كه در لانه اش مي نشست و با چشم هاي درشت و مضطرب، به تاريكي روبه رويش خيره مي شد و آرام و عجول، با صدايي كه هم خسته بود، هم مطمئن، به حرف هاي يك سنجاب جواب مي داد. نگاهش را از سنجاب، يا سنجاب را از نگاهش مي دزديد. اين طوري راحت تر مي توانست اضطراب و ترديد و ترسش را پنهان كند، راحت تر مي توانست جلوي عصبانيتش را بگيرد، راحت تر مي توانست ميان طوفان وسوسه هاي متضاد دوام بياورد، راحت تر مي توانست انسان بماند.
ميان كارتون هايي كه ما ديديم، ترديد و تصميم، كم نبود. لااقل يادم هست كه آنِت، هرچند تصميم گرفته بود لوسين را نبخشد، تا آخر ميان خشم و غرور و مهرباني بالا و پايين مي رفت. اما آنت - و بقيه - ترديدشان كودكانه بود. واكنشي بود در مقابل يك اتفاق ناخوشايند بيروني. اين كه عادي باشند و انتقام بگيرند، يا خوب باشند و ببخشند. معمولا همه به عنوان شخصيت هايي كه ما به عنوان طفل هاي معصوم، چشممان از صبح تا شب، زندگي شان را مي كاويد، وظيفه داشتند در نهايت، خوب بودن را انتخاب كنند و به ما ياد بدهند در ميان آدم هايي كه به عمد يا به سهو، مطابق ميلمان رفتار نمي كنند يا حتي عذابمان مي دهند، بخشش و مهرباني چطور معجزه مي كند و سنگ را روي سنگ نگه مي دارد.
اما هيچ قانون نوشته يا نانوشته اي غير از آن فيلم نامة بي رحم - آن پرنده را وادار به خودداري و خودآزاري نمي كرد. او خودش اين را انتخاب كرده بود. اين كه با وعده هاي غذايي اش، رابطة دوستانه اي برقرار كند. ديگر پرنده نباشد، حيوان نباشد و سعي كند مثل آدم ها جلوي غريزه اش بايستد. او از يك سنجاب خوشش آمده بود و بايد تاوان جدي گرفتن احساساتش را مي داد.
نويسندة داستان، كارش را خوب مي دانست. مي توانست مثل همة كارتون هاي ديگر، يك زوج شكارچي - طعمه خلق كند و با طرفداري از طعمه، يك تعليق بامزه و اعصاب خردكن به وجود بياورد و داستانش را جلو ببرد. اما خيلي هوشمندانه - و البته ظالمانه - جنگ و درگيري را از دنياي بيرون به جهان ذهني و دروني يك پرنده كشاند. ما از اضطراب و دلهرة خورده شدن يكي از سنجاب هايي كه مي شناختيم، تقريبا معاف بوديم. اما در مقابل بايد سكوت و خودخوري يك پرنده را تاب مي آورديم و دعا مي كرديم كه كم نياورد، كه منفجر نشود، كه همان طور به تاريكي روبه رويش زل بزند و عموي خوب سنجاب ها باقي بماند. زندگي عمو جغد شاخدار، حتي بدون آن پايان غم انگيز، يك تراژدي بود. يك تراژدي انساني براي بچه هاي 10ساله.

بورخس هم عشق سندباد بوده است
چند شب ديگر از هزار و يك شب
Arabian nights: adventures of Sinbad
سفرهاي سندباد
015828.jpg
احسان رضايي
بورخس، قصه گوي آرژانتيني مي گويد: انسان در هزار و يك شب گم مي شود؛ با ورود به اين كتاب، سرنوشت حقير انساني خود را فراموش مي كند و به دنياي ديگري قدم مي گذارد. كافي است كمي از قصه هاي تو در توي هزار و يك شب با شخصيت هاي جادويي شان را خوانده باشيد، يا داستان خود كتاب را بدانيد كه چطور هستة اوليه اش قرن ها پيش در هند شكل گرفت و در عهد ساسانيان به ايران آمد و در عهد عباسيان به بغداد راه يافت و بعد هم به مصر و آخر سر هم در قرن هجدهم به زبان هاي اروپايي ترجمه شد و در هر يك از اين سفرها، هر كسي يك حكايت به آن اضافه كرد و دنياي جادويي آن را گسترش داد. كافي است يك كمي ماجرا را بدانيد تا بفهميد چرا آدم بزرگي مثل بورخس اين قدر شيفتة اين كتاب است و از نديدن كارتون سندباد حسرت مي خورد. نابينايي بد نيست. با آن مشكلي ندارم. فقط از اين كه برگردان هاي سينمايي هزار و يك شب را نمي بينم، كمي دلگيرم. به خصوص آن انيميشني كه مي گويند از همة فيلم هاي ديگر به اصل كتاب نزديك تر است. البته كارتون سندباد، خيلي هم به متن كتاب وفادار نيست و كارگردان بيشتر به روح جادويي هزار و يك شب وفادار مانده. سندباد در اصلِ هزار و يك شب ، مرد مسني است كه خاطرات سفرهاي دريايي اش را تعريف مي كند و برعكس، علاء الدين، پسر جواني است كه چراغ جادو را پيدا مي كند. علي بابا هم اين طور كه در كارتون آمده، يك دزد نيست و بلكه جلوي كار چهل دزد بغداد را مي گيرد. شيلا هم كه در كارتون، يك مرغ ميناي دريايي است، در اصل كتاب نيست و زاييدة تخيل كارگردان مجموعه است. كلي ماجرا و ايدة ديگر هم هست كه در كارتون هست و در خود كتاب نيست، مثل سفر سندباد به جزيرة آدم كوچولوها كه عينا از سفرهاي گاليور برداشته شده. از آن طرف كلي داستان و ايدة ديگر هم در اصل هزار و يك شب هست كه توي كارتون نيامده. عيبي هم ندارد. فوميو كوراكاوا، كارگردان سندباد هم (كه قصه گوي قهاري است و به جز سندباد كارتون هاي كتاب جنگل ، دور دنيا در هشتاد روز ، زنان كوچك ، بچه هاي آلپ و سارا كورو را در كارنامه دارد) حق دارد قصة خودش را بگويد و چيز جديدي به اين كتاب جادويي اضافه كند. به قول بورخس عصر هزار و يك شب تمام نشده است.

المپيك مسكو كارتون مي سازد!
خرسِ روسي
Misha the Bear Cup
دهكده حيوانات
015831.jpg
نويد غضنفري
بين سري هاي كارتوني كه تلويزيون پخش مي كرد، دهكدة حيوانات و پسر شجاع شباهت هاي زيادي به هم داشتند. ساكنين دهكده در هر دو داستان، حيوان هاي مختلفي بودند شبيه انسان. از طرز زندگي شان گرفته تا لباس پوشيدن و راه رفتنشان مثل آدم حسابي ها بود. جدا از فرم قصه ها، شخصيت هاي دو قصه هم شباهت هاي زيادي داشتند. بچه ها دو دسته مي شدند: خوب ها (كه خوب بودنشان بي نهايت روي اعصاب بود) و بدها (كه ما با آن ها حال مي كرديم!). خودمان ايم، مي شد از جذابيت غيرقابل انكار تيم خلاف دراگو، گربه (تمام خانوادة گربه زنداني بودند به خاطر خلاف!) و روباه گذشت و مثلا ميشا و ناتاشا و ميلا را كه كفر آدم را درمي آوردند، دوست داشت؟ يا يك تار موي شيپورچي عزيز و دوست داشتني را با صدتا مثل پسر شجاع با آن سارافون يك  بندي اش كه هنوز هم معطل مانده ايم كه چرا نمي اُفتاد، عوض كرد؟ شباهت هاي دو كارتون، باز هم بيشتر از اين حرف ها است. هر دو كاراكتر خوبِ نقشِ اصلي، پدرهاي فيلسوف و دنيا ديده اي داشتند و جالب است كه هر دو هم پيپ مي كشيدند. باز هم بگويم؟ دوبلور جفت پدرهاي پسرشجاع و ميشا، پرويز ربيعي بود! عمدة تفاوت دو كارتون، اين بود كه منفي بودن بچه بدها در دهكدة حيوانات ، ريشه در خانواده هايشان داشت و مثل دار و دستة شيپورچي از بُته به عمل نيامده بودند. پدر دراگو و پدر و مادر روباه به بچه هايشان خط  مشي مي دادند و كل خانوادة گربه كه اصلا مهمان هميشگي زندانبان فلك زدة دهكده بودند. ماجرا اين طور شروع مي شود كه روزي خانوادة ميشا با قطار به دهكده مي آيند. سال ها است هيچ كس به آن منطقه نيامده و همه از روي كنجكاوي به ايستگاه مي آيند. پدر ميشا فكر مي كند همه براي خوشامدگويي به آن ها آمده اند. از مردم آن جا خوشش مي آيد و تصميم مي گيرد در دهكده بماند. كارتون دهكدة حيوانات توسط كمپاني نيپون در 26 قسمت (هر قسمت 26 دقيقه) تهيه شده. اما ميشا جور ديگري هم مشهور است. سال 1980 نشان المپيك مسكو بوده و طراحي به نام ويكتور چيژيكف كه براي كتاب هاي كودكان نقاشي مي كرده، طرح اين سمبل ورزشي را داده است. ميشا خرسه يكي از اولين نشانه هاي ورزشي روسي است كه موفق شد روي بسياري از كالاهاي تجاري قرار بگيرد و عامل فروش آن ها بشود.

براساس رمان مشهور خانواده سوئيسي رابينسون
كشتي شكستگان
Robinson Family Lost in the Sea
خانواده دكتر اِرنست
015834.jpg
نويد غضنفري
بين كارتون هاي اين شكلي ژاپني كه آن موقع زياد از تلويزيون مان پخش مي شد، مهاجران و خانواده دكتر ارنست تمِ داستاني تقريبا مشابهي داشتند، خانواده هايي كه زادگاهشان را ترك مي كردند و مي خواستند به استراليا مهاجرت كنند، با اين تفاوت كه در مهاجران ، خانواده سالم به مقصدش مي رسيد و آن جا مشكلاتش شروع مي شد، اما خانوادة دكتر از اقبال بدشان، سفر دريايي را انتخاب كردند و يكهو طوفان به كشتي شان زد و فقط كل خانوادة دكتر نجات پيدا كردند و به يك جزيرة متروك پناه بردند.
داستانِ اين سري كارتوني محصول كمپاني نيپون با عنوان اصلي فلون در جزيره اي عجيب براساس رمان مشهور خانواده سوئيسي رابينسون نوشتة يوهان ديويد وايس است كه تا حالا فيلم و سريال هاي زيادي از روي آن ساخته شده و يكي از شبكه هاي تلويزيوني خودمان هم سريال داستاني اي با عنوان خانوادة رابينسون پخش كرد. ماجرا اين طوري شروع مي شود كه دكتر ارنست رابينسون با خانواده اش در شهر بِرنِ سوئيس زندگي مي كنند، روزي يكي از دوستان دكتر، از استراليا، نامه اي برايش مي فرستد و از دكتر مي خواهد كه به استراليا سفر كند، بالاخره تعارف هم كه بگيرنگير دارد و دكتر به اتفاق همسرش، آنا و پسر بزرگش، فرانتس و دخترش فلون (كه راوي داستان هم است) و برادر كوچكشان، جك، سفر دريايي شان به استراليا را شروع مي كنند، اما طوفان نمي گذارد مهمان هاي محترم اش به مقصد برسند! آن ها توي جزيره اي گير مي افتند اما از آن جا كه دكتر قصه علاوه بر علم طب و پزشكي، تجربه هاي فراوان و متفاوتي دارد تمام چشم اميد ما و كل خانواده در طول داستان به قدرت و درايت دكتر است! اتفاق هاي جور واجوري كه براي اهالي خانواده، توي جزيره پيش مي آيد، خوراكِ داستان هاي پنجاه اپيزودي (هر قسمت 25 دقيقه) اين سري كارتوني نسبتا طولاني است. بعد از چند قسمت يك كاپيتان لاابالي به اسم مورتون كه در يكي از قسمت ها مي خواست به بچه ها سيگارِ برگ درست كردن ياد بدهد و با واكنش تند همسر دكتر مواجه شد و پسربچة رنگين پوستي به اسم تام تام، كه اوايل اصلا حرف نمي زد و كم كم صدايش درآمد، به كاراكترهاي كارتون اضافه مي شوند و البته حيوانِ سنجاب مانندِ عجيبي با نام Petite Cuscus كه فلون و جك اسمش را مِركِر گذاشتند.

رامكال محبوب ترين كارتون نيپون بين بچه هاي ژاپني است
سوار بر سبد
Rascal the Raccoon
رامكال
015837.jpg
كاوه مظاهري
دوست داشتم خانه ام مثل خانة استرلينگ بود؛ يك كلبة چوبي، وسط انبوهي از درخت. از همان  هايي كه هميشه توي نقاشي هايم مي كشيدم، همان مربع هاي ساده كه يك مثلث رويشان بود، مثلثي كه مي  خواست شيرواني خانه را نشان دهد. خانه  هاي نقاشي هاي بچه هاي امروز را دوست ندارم، از اين مستطيل  هاي دراز كه تويش پر از مربع است خوشم نمي آيد. آپارتمان هاي جديد كجا و خانة استرلينگ كجا؟
دوست داشتم صبح ها مثل استرلينگ سوار دوچرخه ام شوم و داد بزنم رامكال (يا راسكال) بعد رامكال با آن خط هاي پهن سياه، روي گونه اش و آن چشمان نخودي و نازنينش، سرش را از لانه بيرون بياورد و از درخت پايين بيايد و بپرد توي سبد جلوي دوچرخه ام. دوست داشتم سر راه، براي آليس دست تكان دهم و وقتي به اسكار مي رسم بزنم زيركلاه حصيري اش و وقتي به كارل مي رسم سلام كنم. ركاب بزنم و از جلوي مدرسه و خانة خانم كلاو مزرعة اسكار اين ها رد شوم.
استرلينگ، امسال صد ساله مي شود. منظورم استرلينگ نورث واقعي است، همان كسي كه حدود 40 سال پيش، راسكال را نوشت و نام خودش را براي هميشه در ادبيات كودكان ماندگار كرد. استرلينگ، سال 1906، توي روستاي ادگرتون (ايالت ويسكانسين) به دنيا آمد و داستان نويسي را عملا بعد از فارغ التحصيلي از دانشگاه شيكاگو شروع كرد. همة داستان هاي استرلينگ مثل رامكال، يك جورهايي به روستاي ادگرتون ربط دارد. راسكال (1963) قصة خود استرلينگ بود، يك زندگي نامة شخصي از زندگي نوجواني ده دوازده ساله كه لابه لاي مشكلات پدر رؤياپردازش (ديويد ويلارد نورث) و مرگ مادرش (اليزابت نلسون نورث) و مردم دور و برش گير كرده بود. سال 1963 كه راسكال منتشر شد، آن قدر مورد توجه قرار گرفت كه چند سال بعد، والت ديزني از رويش يك فيلم ساخت. يك دفعه رمان به 18 زبان ترجمه شد و 500 هزار جلد از آن در سراسر دنيا به فروش رفت. يكي از همين نسخه ها هم به دست رئيس نيپون رسيد. او هم آن را خواند و تصميم گرفت از رويش كارتون بسازد. براي همين يك تيم چند نفره را مأمور كرد كه به ادگرتون بروند. آن ها خانة چوبي استرلينگ، كليساي روستا و ساختمان قرمز رنگ دبيرستان را مو به مو، زير و رو كردند. خانه سر جايش مانده بود، كليسا هم كمابيش مثل اولش بود، ولي مدرسه شده بود دفتر جايي به اسم IKI. نيپوني ها آن قدر دور و بر خانه پرسه زدند و از در و ديوار خانه بالا و پايين رفتند كه همسايه ها به شان شك كردند و مجبور شدند به پليس اطلاع دهند.
راسكال بالاخره در قالب يك سريال 52 قسمتي ساخته شد و مثل بمب توي دنيا صدا كرد. يكي از معروف ترين روزنامه نگارهاي ژاپن، به اسم كازو ناگاتا گفته: 30 سال است كه بچه هاي ژاپن اين كارتون را مي بينند و همچنان مثل اولش جذاب و دوست داشتني است... محبوبيت راسكال در ژاپن بيشتر از محبوبيت ميكي ماوس در آمريكاست.
استرلينگِ واقعي، سال 1974 از دنيا رفت و خانة چوبي اش چند سال پيش توسط انجمن استرلينگ نورث ترميم شد و به موزه تبديل شد. اعضاي خوش سليقة انجمن، امضاي استرلينگ و چهرة راسكال را روي يك تابلو حك كردند و آن را جلوي خانه آويزان كردند.

كسي كه كاراكتر راسكال را طراحي كرد
گربه هاي نقاشي
بيشتر نقاشي هايش با رنگ روغن و آبرنگ است و علاقة زيادي به كشيدن پرترة گربه ها، زن ها، نقاشي آناتومي و كشيدن چشم انداز دارد.
وقتي كه طراحي كاراكتر راسكال به تن زيويانگ سپرده شد، خودش هم نمي دانست كه قرار است اين راكون نازنازي، بعد به عنوان نماد نيپون شناخته شود. اگر فرهنگ زندگي نامة هنرمندان چيني يا فرهنگ استادان هنر مدرن چين را باز كني، حتما مي تواني نام تن را لابه لاي نام آدم هاي ريز و درشت ديگر ببيني. شهرت او بيشتر به خاطر چشم اندازها و حيواناتي است كه مي كشد (چيزي كه توي راسكال به وفور ديده مي شود). اولين كارش براي نيپون تصويرسازي و طراحي انيميشن تيكو و دوستان بود كه همة نقاشي هايش را با آبرنگ كشيد.
015918.jpg
تن زيويانگ: من سه سال توي دهكدة ساچونگ زندگي كردم. سقف خانه ام حصيري بود، با ديوارهاي گلي و كف شني. كشاورزهاي اين جا يك پنجرة بزرگ روي سقف كار گذاشته بودند كه باعث شده بود، خانه ام قشنگ و نوراني شود. فضاي خانه ام جان مي داد براي خلاقيت هنري. فقط يك بدي داشت؛ وقتي كه رعد و برق مي زد، خانه ام يك دفعه عين روز روشن مي شد. اين خيلي ترسناك بود.

براساس يكي از محبوب ترين رمان هاي ايتاليايي
يك والس غمگين
Cuore / Heart / School of Love
بچه هاي مدرسه والت
015873.jpg
نويد غضنفري
هر روز بعد از تمام شدن كلاس هاي مدرسه، بدوبدو به خانه مي آمديم و دست و رو نشسته، مي نشستيم پاي تلويزيون تا موسيقي والس ايتاليايي الاصلِ بچه هاي مدرسة والت روي عنوان بندي كارتون، كه تصاويري از معماري ايتاليايي شهر و منظرة غروب دلگير رودخانة ميان آن بود و دست  كمي  از داستان هاي دردناك و غم انگيز هر قسمت نداشت، شروع شود. خاطره اي كه هنوز هم با ديدن هر فيلم ايتاليايي، ناخودآگاه در ذهنمان جان مي گيرد. اوايل ماجرا است كه معلم بچه هاي مدرسه تغيير مي كند و آقاي پربوني با آن عينك يك چشمي و خط هاي پيشاني اش (با صداي مرحوم پرويز نارنجي ها) كه خيلي خشك و عصا قورت داده به نظر مي رسد، به كلاس مي آيد. از موقعي كه آقاي پربوني شروع مي كند و قصه هاي اندوهگين و عبرت دهنده اش را سر كلاس براي بچه ها تعريف مي كند، همه از اين رو به آن رو مي شوند، جز فرانچي. اما آقاي پربوني ول كن معامله نيست، او كه با گفتن هر داستان، باعث مي شود هر كدام از بچه ها به طريقي با قهرمان داستانش همذات پنداري كنند و به پهناي صورت اشك بريزند، آن قدر ميان داستان هايش مي گردد تا بالاخره يك قهرمان (ضدقهرمان؟!) مشابه فرانچي مي يابد و او را به زانو درمي آورد. راوي داستان هاي هر قسمت، انريكو است؛ يكي از بچه هاي خانواده دار و متشخص مدرسه كه وقايع را در دفتر خاطراتش ثبت مي كند و در واقع، نتيجه گيري اخلاقي پايان هر داستان، از زبان او است. اصل داستان، متعلق به اِدموندو دِ آميچيز (1864 ـ 1908)، رمان نويس ايتاليايي است كه موفق ترين و محبوب ترين كتابش (Cuore / Heart) را در سال 1886 نوشت و شهرت او جهاني شد. سري كارتوني كه در تلويزيون ما با نام بچه هاي مدرسة والت نشان داده شد، محصول كمپاني نيپون است كه سال 1981 ساخته شده و شبكة TBS آن را پخش كرده است. جالب است كه تمِ ايتاليايي موسيقي كارتون را يك موزيسين ژاپني به نام ياسوشي آكوتاگاوا ساخته است.

كارتوني ويژه براي بچه هاي شهري
انريكو، انريكوي عزيز
015876.jpg
015840.jpg
حميدرضا نصيري پور
اصولا چندان علاقه اي به نوشته هاي احساسي در باب گذشته و اين كه چقدر بچگي ما همه  چيز قشنگ بود و دنيا يك رنگ ديگر بود و همه با هم مهربان بودند و وقتي در خيابان دادوبيداد مي كرديم، صداي چَه چَه بلبل ها هم مي آمد و اين ها، ندارم. علتش هم اين نيست كه واقعا اوضاع اين طوري نبوده، بلكه بيشتر به اين دليل از نوشتن اين جور مطالب بيزارم كه ديگران تا توانسته اند بچگي شان را به انحاي مختلف زيبا كرده اند و ديگر چيزي براي من باقي نگذاشته اند تا من هم اندكي واقعيت را با خيال تحريف كنم. مانند آن نوشته هاي دم جشنواره كه همه از سينما آزادي مي نويسند و اين كه چه شب هايي براي فلان فيلم تا صبح در صف مانده اند و از سرما لرزيده اند. اما خب اگر قرار باشد از ميان كارتون هاي كودكي و برنامه هايي كه با آن ها بزرگ شده ام يكي را براي ستايش انتخاب كنم، بي درنگ بچه هاي مدرسه والت (و نه آلپ) را نام مي برم.
اگر بخواهم صادق باشم، دليل اين ارادت دوران خردسالي و كودكي را نمي دانم. اما الان كه فكر مي كنم، مي بينم فضاي داستان و روابط شخصيت ها يك جورهايي بزرگ تر از سن آن موقعم بود و خب كدام بچه اي ا ست كه در كودكي، عاشق بزرگ شدن نباشد؟ از آن مهم تر اين كه ماجرا نه مانند اكثر كارتون هاي ديگر آن سال ها (و اين سال ها؟ ) دربارة يك مشت حيوان و جانور بود و نه در روستا و كوه و بيابان مي گذشت. داستان بچه هاي مدرسة والت وسط يك شهر متمدن اروپايي مي گذشت و دربارة پسري ده ، دوازده ساله به  نام انريكو از يك خانوادة متوسط بود. هر بارهم از وسط دفترچه خاطرات او بود كه ماجرا شروع مي شد. اگر آن اصل همذات پنداري را در محبوب شدن داستان ها و فيلم هاي كودكي در نظر بگيريم، حتما تصديق مي كنيد كه اين شرايط خيلي مناسب تر و دم دستي تر از رفاقت يك گوريل و سنجاب در جنوب شرقي استراليا، براي همذات پنداري ا ست، مخصوصا براي ما بچه هاي شهري كه دور و برمان به جز گربه و سوسك، حيوان ديگري زندگي نمي كند.
نمي دانم شايد هم دليل واقعي اين دوست داشتن، چيز ديگري باشد؛ شايد به تركيب خصوصيات مختلف بچه هاي مدرسه در كنار يكديگر برگردد. اما راستش حالا كه به آخر مطلب رسيده ام فكر مي كنم دليلش خيلي هم مهم نيست. مهم اين است كه اين كارتون را دوست داشتم. فقط مي توانم قول بدهم اگر دوباره به بچگي برگشتم، سعي خواهم كرد دليلش را پيدا كنم. همين.

يكي از نسخه هاي مختلف داستان پينوكيو
آدم شدن در 52 قسمت!
The Adventures of Pinocchio
پينوكيو
015813.jpg
احسان ناظم بكايي
پرده كنار مي رفت. پينوكيوي چوبي از سمت چپ وارد تصوير مي شد،  در حالي كه اعضاي بدنش با سيم هايي كه از بالا به اش وصل بودند، تكان مي خورد. ما دست هايي را كه پينوكيو را تكان مي داد نمي ديديم، فقط حركات پينوكيو را مي ديديم كه رويش نوشته هاي ژاپني مي آمد.
بعد از اين ها، نوبت به خود پينوكيو مي رسيد، وقتي كه راه مي رفت، تق تق صدا مي داد و خيلي روي اعصاب بود، هميشه هم جينا، مرغابي زردِ جيغ جيغو مثل وجدان، دنبال او، اين طرف و آن طرف مي رفت و از دست خنگي پينوكيو، حرص و جوش مي خورد.
اما برگ برندة اين كارتون، دو شخصيت منفي آن بودند. روباه مكار و گربه نره، هر كدام از اين دو از لحاظ شخصيتي، يك تيپ مستقل بودند. روباه مكار، مغز متفكر گروه بود و با زبان چرب و نرمش پينوكيو را گول مي زد. گربه نره، عينك بزرگ دودي داشت (ما چند بار توانستيم چشم هاي او را ببينيم. 2 تا نقطة سياه، كه هيچ حسي نداشتند) و يك باراني بلند، گربه نره از آن موقع تا حالا، به عنوان يك تيپ خاص در ذهن خيلي ها مانده، كسي كه بلاهت عجيبي داشت و روباه بايد سريع او را از كنار پينوكيو دور مي كرد تا نقشه ها لو نرود.
نسخه هاي زيادي از پينوكيو ساخته شده، هم به صورت كارتون و هم به صورت فيلم. به غير از اين نسخه، والت ديزني هم كارتون پينوكيو را ساخته. ساختن كارتون اين كار، تقريبا پاي ثابت اكثر كمپاني هاي انيميشن سازي جهان است. در عرصة فيلم هم، آخرين نسخة پينوكيو را روبرتو بنيني (كارگردان و بازيگر معروف ايتاليايي فيلم هايي مثل زندگي زيباست ، همين چند سال پيش ساخت.
كارتون پينوكيويي كه ما ديديم، در سال 1976 ساخته شده است. هنرمندان 4 كشور ژاپن، آلمان غربي، اتريش و سوئيس با كارگرداني 2 ژاپني به نام هاي شيجيو كوشي (Shigeo Koshi) و هيروشي ساتو (Hiroshi Sato) - اين آخري، كارتون نيكورا هم كارگرداني كرده است - اين مجموعه را ساخته اند و حمايت شركت هايي مثل Nippon Animation و ZDF پشت سرشان بوده. اين مجموعه كه به نام Piccolino no Boken در جهان انيميشن شناخته مي شود در قالب 52 قسمت 25 دقيقه اي ساخته شد كه علاوه بر زبان انگليسي به ژاپني و آلماني هم صداگذاري شده است.
پخش تلويزيوني اين كارتون از همان سال 1976، (1355ش) در ژاپن انجام شد و يك سال بعد، پخش آن در اروپا، با نمايش در آلمان آغاز شد و يك دهة بعد هم بالاخره به ايران رسيد.

دروغگوي قديمي، سلام پينوكيو!
015816.jpg
احسان رضايي
پينوكيو سلام! اين نامه را براي تو مي نويسم و چون آدرست را ندارم، توي مجله چاپ مي كنم. شايد بخواني.
كجايي تو پينوكيو؟ شنيده ام جدي جدي آدم شده اي و رفته اي به دنياي آدم ها. مي دانستم. از همان اول كه آرزو داشتي پسر واقعي بشوي مي دانستم. آدم ها همين طوري هستند ديگر. در دنيايشان نه از فرشتة مهربان خبري هست، نه از شهر بازي بچه ها، نه از مهرباني پدر ژپتو، نه از درخت پول و نه از باقي تخيلات. آن جا حتي گربه  نره و روباه مكار هم پيدا نمي شوند. توي دنياي آدم ها هرچقدر هم حقه باز و دغل باشي، باز مي تواني خودت را آدم جا بزني و هرچقدر هم دروغ بگويي، دماغت دراز نمي شود. آخر تو رفته اي دنياي آدم ها چه كار؟! با آن ساده دلي ات چطور مي خواهي در دنياي آدم ها دوام بياوري، پينوكيو؟! تو كه خودت ديدي توي همان كارتون آدم ها چه بلاهايي سرت آوردند. يك بار تبديلت كردند به الاغ، يك مدت عروسك خيمه شب بازي ات كردند، يك بار هم نزديك بود بيندازنت توي آتش. حالا چرا اين قدر اصرار داشتي خودت هم تبديل به آدم بشوي، نمي دانم. مي ماندي توي كارتون، شيطنت ات را مي كردي! چرا نماندي؟ چرا رفتي و كارتون را هم با رفتنت تمام كردي؟ فكر نكردي ما هم بدون تو و باقي كودكي مان، مثل خودت آدم مي شويم و غرق در دنياي آدم بزرگ ها؟!
پينوكيو! رفيق قديمي! من از دنياي آدم ها خسته شده  ام. نشسته ام اين جا، روبه روي صفحة تلويزيون، منتظرم تا تو باز بيايي و با جينا توي تيتراژ قدم رو بروي و كارتون، دوباره شروع بشود.

تفاوت رمان زنان كوچك (1868) با كارتون زنان كوچك (1979)
چوب معلم گُله
Little Women
زنان كوچك
015792.jpg
كاوه مظاهري
كريسمسِ بدون پدر و مادر، كريسمس خوبي نمي شود. رمان با اين جمله شروع مي شود. در حالي كه توي كارتون، تازه در قسمت بيست و يكم، اين جمله را از دهان جو مي شنويم. در واقع بيست قسمت اول كارتون توي باقالي ها سير مي كند و داستانش خيلي زودتر از داستان رمان شروع مي شود. اولين قسمتي كه مي توان با اطمينان، واژة اقتباس را درباره اش به كار برد، قسمت هيجدهم است كه واو به واو از روي رمان ساخته شده. قسمت هاي قبل از هيجدهم هم اصولا تركيبي است از معرفي كاراكترها (با توجه به جزئيات كتاب) و چيزهايي دربارة جنگ هاي داخلي آمريكا در اواسط قرن نوزدهم.
همة پنجاه و دو قسمت كارتون را كه بگذاري روي هم، تازه مي شود فصل اول كتاب به علاوة يك سري چيزهاي اضافي. مثلا بتي توي كارتون فقط يك گربه دارد، شخصيت هاي جيم (همان بردة فراري كه از دست سربازها مخفي شده بود) و ديويد (برادرزادة عمه مارچ و خبرنگار نشرية نيوكورد كه اسم اصلي اش كنكورد بود) كساني هستند كه توي رمان وجود ندارند، يا اين كه هانا يك زن سياه پوست است در حالي كه هيچ جاي رمان به سياهي يا سفيدي او اشاره اي نشده.
توي يكي از قسمت ها هم بعد از اين كه امي از معلم اش كتك مي خورد تصميم مي گيرد كه ديگر به مدرسه نرود. در راه برگشت به خانه، لوري او را مي بيند و سعي مي كند كه رأي او را بزند، آخر سر هم امي از لوري خواهش مي كند كه به خانواده اش در اين  باره چيزي نگويد. اين هم از آن اتفاق هاي من درآوردي و نيپوني است كه مي خواهد توي كلة بچة بيچاره فرو كند كه چوب معلم گُله، هر كي نخوره خُله .

درباره نويسنده زنان كوچك
همسران خوب
015912.jpg
لوئيزا مي. آلكوت، زنان كوچك را نوشت چون به پول احتياج داشت. ماهنامه اي كه او براي آن داستان مي نوشت اين بار داستاني دربارة دخترها مي خواست و آلكوت از اين موضوع، اوقاتش تلخ شد. چون ميانه اي با دخترها نداشت. با اين حال زنان كوچك را نوشت و كارش گرفت طوري كه دنبالة آن به اسم همسران خوب را خودش با ميل و رغبت نوشت. زنان كوچك در واقع چهار تا خواهرند كه پدرشان كنارشان نيست. چون روزهاي وسط جنگ هاي داخلي آمريكاست. تفاوت كاراكتر دخترها، شايد جذابيت اصلي قصه باشد. خانم مارچ به عنوان مادري با تدبير و ايده آل، جمع اين اضداد است و عجيب است كه با وجود ايده آل بودنش، هنوز جذاب است. انيميشني كه ما از اين داستان ديده ايم، يكي از محبوب ترين اقتباس هاي كارتوني آن و محصول شركت ژاپني نيپون، در سال 1987 است.

خوشم مي آمد، خوشم نمي آمد
دختران امروز، مادران فردا!
حبيبه جعفريان
الان كه فكرش را مي كنم، مي توانم بفهمم، چرا از كارتون زنان كوچك خوشم نمي آمد. چون آن موقع دختر دبيرستاني بودم و دختر دبيرستاني هم مي دانيد، بد چيزي است. توي هر اتفاقي، دنبال دانيل استيل اش مي گردد. ممكن است در عمرش هم دانيل استيل، دستش را نگرفته باشد ولي به هر حال در آن دوره، قسمت دانيل استيل وجود آدم، قوي است. براي همين من نمي فهميدم چرا اين كارتون به جاي اين كه برود سر اصل مطلب و بگويد جو ي كله خر ـ كه اسمش توي كارتون كتي بود ـ بالاخره مي فهمد لاري بدبخت عاشقش شده يا نه؟ و وقتي فهميد چه كار مي كند؟ مدام درس زندگي مي دهد و مي خواهد به ما شيرفهم كند كه خوش اخلاقي و فرهنگ و بزرگ منشي هم مثل علم، از ثروت بهتر است. البته بعدا دوره افتادم توي كتابخانه ها. كتاب را پيدا كردم و قسمت دانيل استيل وجودم، ارضا شد. شايد براي همين، تازه توانستم ببينم، چيزهاي ديگري هم توي آن كارتون بوده كه من دوست داشته ام يا خوشم مي آمده و ربطي هم به دانيل استيلم نداشته. يادم آمد كه وقتي آن تب لعنتي، يقة بت را گرفته بود و هيچ جوري هم پايين نمي آمد، چقدر نگران بودم. يادم آمد كه وقتي، وسط اين بدبختي، مادرشان بالاخره توانست خودش را برساند خانه، چه جوري احساس امنيت كردم و ته دلم گرم شد. يادم آمد كه وقتي ايمي به خاطر اين كه جو او را با خودش اپرا نبرد و او كتاب نازنينش را سوزاند، چطور خونم به جوش آمد و دلم مي خواست اين بچة ننر خودخواه برود به جهنم. بله! حالا كه فكرش را مي كنم، مي توانم بفهمم چرا از كارتون زنان كوچك خوشم مي آمد.

كاراكترها
015882.jpg
جو (كتي)
روان شناس ها به اين جور زن ها مي گويند: مرد . البته نه با اين صراحت. امثال جو دچار فقدان يـا كـمـبود مـفرط زنانگي اند و اين ظاهرا يك جور ناهنجاري است كه جذاب هم هست. جو، خواهر وسطي و در واقع قهرمان رمان زنان كوچك است. عشق نويسندگي است. شوخ است. شلنگ تخته مي اندازد. تنها خوشگلي اش، موهايش است كه كوتاه شان مي كند. با لاري دوست مي شود، اما آخرش با يك پروفسور آلماني كه جاي پدرش است، ازدواج مي كند.
015885.jpg
مگ (مگي)
خواهر بزرگ تر. نسخة دي وي دي كلارا در كارتون مهاجران . همان قدر خانم، خوشگل، اهل زندگي، كدبانو. دچار ميل مفرط زنانگي.
015867.jpg
بت
بت: خواهر وسطي تر. يكـي مـانده به آخر. و بـا صورت گرد، معصوم و معمولي. به شكل آزار دهنده اي بي آزار. عشق پيانو. بت بعدها حصبه مي گيرد و مي ميرد.
015879.jpg
ايمي (سارا)
روان شناس ها به اين يكي مي گويند: خود شيفته . به همين صراحت و وقاحت. ايمي هم خوش قيافه است هم بااستعداد (بعد نقاش مي شود) و هم كمبود زنانگي ندارد. هر كسي جاي او بود، خودشيفته مي شد. او بعدها مخ لاري را كه از جو، جواب رد شنيده، مي زند و زنش مي شود.
015909.jpg
لاري (لارنس)
پسر همسايه، پولدار و مو مشكي با يك رگ ايتاليايي. شريك شلنگ تخته هاي جو. شريك زندگي ايمي. از آن مردهايي كه الان مد شده اند. كمي شكننده. و نازك نارنجي!

براساس رماني از هكتور مالو
مادر مرده
Story of Perrine
باخانمان
015789.jpg
احسان عمادي
شايد شما سوزانا وگا را نشناسيد. اما حتما يكي از معروف ترين آهنگ هايش را بي اين كه خودتان بدانيد شنيده ايد: تامز دينر . باز هم متوجه نشديد؟ بابا تيتراژ پرين! مي دانم كه همين الان داريد آهنگش را با دهان مي زنيد! تازه تيتراژ پرين يا همان باخانمان يك ويژگي خاص ديگر هم داشت: تازه موج جلوه هاي ويژة كامپيوتري به صدا و سيما رسيده بود و همكاران محترم هم از ذوق و سرخوشي سر از پا نمي شناختند و هر چيزي را كه ياد گرفته بودند، از نصف كردن افقي و عمودي كادر كه هر نصفش يك تصوير را نشان دهد تا تكه تكه كردن تصوير و پخش كردن و جمع كردنش تا توي هم رفتن تصاوير و آينه بازي و ديگر اقسام ژانگولرها را بي توجه به اصول بديهي زيبايي شناسي با توليد انبوه روي اين تيتراژ آزمايش كرده بودند.
باخانمان يك انيميشن ژاپني بود كه بر اساس رمان هكتور مالو و با همين عنوان ساخته شد. كسي هم آخرش نفهميد چرا با وجود آواره و سرگشته بودن شخصيت اول قصه و بي خانمان بودنش مالو اين اسم را انتخاب كرد.
پرين تقريبا با همة انيميشن هاي قبلي ژاپني فرق مي كرد. او اولين نوجواني بود كه به دنبال مادرش نمي گشت. چرا كه خودش با چشمان خودش درگذشت آن عزيز از دست رفته را ديد و با دست هاي كوچكش پيكر آن عكاس هندي تبار را كه هرگز در سوگ شوهر، سياه از تن به در نكرد، به خاك سپرد.
آدم هاي خوب كارتون ها معمولا خيلي روي اعصاب تماشاچي رژه مي روند. مثل دختر مهربون يا ممول يا خانوم كوچولو (در پسر شجاع) يا پروانه (در چوبين). اما پرين با وجودي كه خيلي دختر خوبي بود و مدام آدم هاي بدجنسي مثل آقايان تاروئل و تئودور و نيز خواهر و خواهرزادة نمك به حرام آقاي ويلفران بزرگ سعي در زدن زيرآبش را داشتند تا از محبوبيت اش نزد پدربزرگ مايه دار دانه درشتش (كه آن موقع نمي دانست پرين با اسم تقلبي اورالي نوه اش است) بكاهند و اگر دست خدا و طينت پاك پرين نبود، او از هيچ كدام اين توطئه ها جان سالم به در نمي برد، اما روي اعصاب نبود. لااقل چندان روي اعصاب نبود.
015921.jpg
علت اين امر را مي توان در خاستگاه اجتماعي پرين جست و جو كرد. چرا كه او به عنوان فردي از طبقة محروم و زحمتكش مردم كه مدارج ترقي را تا رسيدن به مقام منشي مخصوص آقاي رئيس پله پله طي كرد، قرباني بي گناه يك ازدواج نفرين شده بود. وصلت ناميموني بين دو طبقه از بالاترين و پايين ترين طبقات جامعه (البته اگر اين قصه را صدا و سيماي وطني براي رفع مشكلات مميزي به خوردمان نداده باشد!) به همين خاطر بود كه گرچه او هم گه گداري روح لطيفش عود مي كرد و با پاريكال و بارون، سگ و الاغ محبوبش سراغ بوي سيب و نفس حبيب را مي گرفت، اما در مجموع از محبوبيت لازم بين تماشاچيان به خصوص خواهران (و البته مادران) عزيز برخوردار بود و هر چه آقاي ويلفران در روند جست وجوي فرزند مرحومش ادموند جلوتر مي رفت و به كشف هويت واقعي پرين نزديك تر مي شد، نفس هاي بينندگان هم بيش از پيش در سينه محبوس مي گرديد. تا آن جا كه يكي از آشنايان ما كه مدير مدرسة راهنمايي و البته از طرفداران پر و پاقرص باخانمان بود، يك بار ضمن اجابت درخواست بچه هاي مدرسه از معلم ها خواهش كرد تا تكليف روز شنبة آن ها را كمي سبك تر كنند تا بتوانند با خيال راحت به تعقيب سرنوشت پرين بنشينند! و چهره هاي غوطه ور در اشكي كه اندوه پرين و آقاي ويلفران را از شنيدن خبر ناگوار مرگ ادموند نظاره مي كردند يا از شادي به هم رسيدن نوه و پدربزرگي چنين برازنده، غرق شادي بودند. به عنوان نقطة عطف سريال ماحصل چنين تصميمي بود.

چرا از كارتون حنا خوشمان نمي آمد؟
تصويرمخوف واقعيت
Katri, Girl of the Meadows
حنا دختري در مزرعه
015900.jpg
احسان رضايي
حنا (در نسخة اصليkatri) از مادرش جدا است و بايد به تنهايي با سختي ها و مشكلات مواجه بشود. همان فرمول هميشگي نيپون. يك بچه بي مادر ديگر كه در فنلاند زندگي مي كند و مادرش براي كار رفته بوده آلمان و حالا جنگ جهاني اول شده و مادر نه مي تواند برايشان پول بفرستد و نه مي تواند برگردد. اوضاع اقتصادي خانواده خراب است و حنا بايد برود توي مزارع اين و آن كار بكند و با انواع و اقسام آدم هاي پولدار خوش قلب و عوضي سر و كله بزند. مي بينيد؛ قصه، همان قصه هميشگي است، اما اين بار با وارد شدن جنگ جهاني و كار در مزرعه و بچه اي كه بايد كار بكند و باقي چيزهاي مزخرفي كه مال دنياي واقعي ماست، نه آن دنياي شاد و نشاط آور كارتون ها. حنا، دختري در مزرعه كارتون غمگيني بود. هر بار ديدنش، مساوي بود با غم و غصه و بدبختي و يادآوري تكاليف ننوشته. كار يك سالمان (49 قسمت) همين بود.
015897.jpg
تنها خاصيتي كه اين كارتون داشت، تقويت حس دلسوزي بود براي حناي بيچاره كه حتي سگش، پاكوتاه هم در ناتواني دفع ديگران از حنا، زيادي واقعي بود. نه. حنا، دختري در مزرعه اصلا كارتون خوبي نبود. و اين را انگار باقي بچه هاي دنيا هم قبول دارند. توي اينترنت براي باقي كارتون هاي نيپون كلي سايت و عكس و اطلاعات مي توانيد پيدا كنيد، اما دنبال هر دو اسم كارتون ( Katri, Girl of the Meadowsو Katri, The Cow Girl) هم كه بگرديد، جز سال ساخت (1984) و مشخصات عوامل چيزي پيدا نمي كنيد، و البته كاتالوگ كارتون در سايت كمپاني نيپون هم هست كه پر است از المان هاي شاد و سرحال باقي كارتون ها.

يك خانه نقلي و مامان و بابا
دودِ دودكش
Lucy the Southern Rainbow
مهاجران
015786.jpg
حبيبه جعفريان
يك خانة نقلي. مامان و بابا. يك خواهر بزرگ تر كه خوشگل و عاقل است و دو تاي ديگر كه همسن و سال خودم بودند. من عاشق اين جور قصه ها بودم . فكر كنم بقية دخترها هم بودند. حداقل مي دانم بيشترشان، مهاجران را از چيزهايي مثل رامكال بيشتر دوست داشتند. دودي كه از دودكش خانة مهاجران بيرون مي آمد، علامت خانواده بود. مي دانستي يعني ناهار آماده است يا كلارا دارد كيك درست مي كند، كيكي كه كم است. به هر حال آن قدر نيست كه بتواني دلي از عزا درآوري و براي يك ذره بيشتر خوردن، دوباره بايد با كيت ، يكي به دو كني. مامان مي گويد همة بچه هايي كه شير به شيرند همين طوري اند. سر هر چيزي مثل سگ و گربه به هم مي پرند. درست مثل من و كيت. اولش كمي مردد بودم كه من، لوسي مي باشم. چون كيت بود كه صورتش مثل من كك مك داشت. اما از آن طرف، لوسي مي كوچكتره بود. موهايش را مي بافت و مثل من ديگر هيچ وقت بازشان نمي كرد و سر هر چيزي اشكش درمي آمد. بعد هم كه حافظه اش را از دست داد و رفت پيش آن خانوادة پولدار، ديگر به هيچ قيمتي حاضر نبودم كس ديگري باشم. تمام مدت نگران بودم حافظه ام برگردد و اين رؤيا تمام شود. اين لباس هاي چين دار خوشگل، اين باغ با فواره هايش كه از خانة آقاي پتي بل نكبت هم بزرگ تر بود، تمام شود و من برگردم پيش مامان واقعي ام كه كمرش باريك نبود و دامن لباس هايش پف نداشت... ولي خب... دلم هم برايش تنگ مي شد. دلم براي دكتر ديتون كه موهايش شبيه ستارة دريايي بود، براي ديدن كلارا كه با وجود سكوت خانمانه اش، معلوم بود عاشق جان شده بود، براي تور مشكي اي كه موهايش را تويش جمع مي كرد، براي غرغرهاي كيت، تنگ مي شد و از رفتار سرد خودم با همه شان، وقتي مامان جديدم مرا به ديدنشان مي برد، خجالت مي كشيدم. مي دانستم من تقصيري ندارم. خب، حافظه ام را از دست داده ام ولي... نمي دانم. وضع سختي بود. شايد براي همين، وقتي بالاخره كوچولو ـ همان سگه كه شبيه گرگ بود ولي مي گفتند دينگو است ـ باعث شد حافظه ام برگردد، خيلي هم ناراحت نشدم. فكر كردم ديگر وقتش بوده. هر چند هيچ وقت نتوانستم اين فكر را از سرم بيرون كنم كه نمي شد همه اش را با هم مي داشتم؟ كمي طول كشيد تا بفهمم نه! نمي شود . يا دود دودكش يا پول . اين، يك قانون است.

هانا -باربراي ژاپن چگونه ساخته شد؟
يك مرد، يك رؤيا
016074.jpg
تاتسو يوشيدامشغول طراحي كاراكتر كارتون هايش است.
015966.jpg
فريم هاي هاچ در موزه تاتسونوكو
016020.jpg
پينوكيو (1972) اين پينوكيو از آني كه ما ديديم در جهان مشهورتر است.
015957.jpg
راننده سرعت (1967) ساختة تاتسو يوشيدا؛ اولين كارتون ژاپني بود كه پخش جهاني داشت.
016014.jpg
نينجاهاي دانش (1972)، هانا باربرا اين كارتون را كمي تغيير داد وبه اسم جنگ ستارگان پخش كرد.
015963.jpg
آرم شركت تاتسونوكو
اين شركت خالق كارتون هايي مثل چوبين، هاچ، بلفي و لي لي بيت است
015954.jpg
احسان رضايي
فكرش را بكنيد. اگر اين مرد نبود، ما نصف بيشتر كارتون هاي عمرمان را نديده بوديم. تاتسو يوشيدا، پيشگام صنعت انيميشن ژاپن است و اگر او و كمپاني اش نبودند، حالا انيميشن ژاپن اين قدر مهم نشده بود كه تلويزيون ما برود و كارتون هاي ژاپني برايمان بخرد.
در خود ژاپن با صفات عجيب و غريبي از يوشيدا ياد مي شود. مي گويند او قدرت جادويي در قصه گويي داشته. مي گويند او شخصيتي اسطوره اي داشته. مي گويند... شايد حرف هايشان پر بيراه هم نباشد. از كسي كه تمام كودكي اش در جنگ جهاني و وحشت بمباران و فقر شديد گذشت، انتظار چنين سرزندگي و خلاقيتي نمي رود كه اولين كاريكاتوريست ژاپن تحت اشغال باشد و اولين كمپاني انيميشن ژاپني را راه بيندازد و اولين كارتون ژاپني با پخش جهاني را بسازد. اما او تاتسو يوشيدا بود. مردي كه در ژاپن مي گويند از عصر افسانه ها به جا مانده بود.
يوشيدا در 1932 به دنيا آمد. سال۱۹۳۲ كمپاني تاتسونوكو را با برادرهايش راه انداخت و سال۱۹۷۷ به خاطر سرطان كبد مرد. اين وسط، چند تا كارتون از او مانده، چند تا داستان (مثل داستان هاچ، زنبور عسل كه در كمپاني خودش تبديل به كارتون شد) و يك كمپاني كه به هانا باربراي ژاپن معروف است. شعار يوشيدا اين بود: بچه ها رؤيا مي خواهند. موفقيت كارهاي او باعث توجه جهاني به انيميشن ژاپن و رونق كار استوديوهاي ژاپني شد. محصولات كمپاني او مستقيما توسط هانا باربرا خريداري و پخش مي شدند. از روي كاراكترها و كارتون هاي تاتسونوكو كلي كارتون و فيلم ساخته شده. مثلا رونق داستان هاي علمي تخيلي در دنياي كارتون، به خاطر چند كارتوني است كه اين كمپاني ساخت. منتها فرق كارهاي تاتسونوكو، با كمپاني هايي مثل توئي اين بود كه تاتسونوكو كاملا به نيازهاي تربيتي بينند? كودك واقف بودند و اصلا به همين خاطر به اين كمپاني خانه قهرمانان لقب داده اند.
از نكات بامزه دربار? اين كمپاني يكي هم اسم آن است كه هم بچه هاي تاتسو (اسم كوچك بنيانگذارش) معني مي دهد و هم اژدهاي دريايي كه اين يكي با لوگوي كمپاني همخواني دارد. تاتسونوكو سال۲۰۰۵ با يك كمپاني اسباب بازي ادغام شد و حالا از آن كمپاني و آن مرد، يك موزه به جا مانده.

به دنبال چرايش نگرد!
سوپرمن كوچولو
Chobin the Star Child
چوبين
015969.jpg
كاوه مظاهري
تيتراژش كه مي آمد، وول خوردن شروع مي شد، وول خوردن سؤال ها توي سرم را مي گويم. سؤال هاي عجيب و غريبي كه بي ربط به فضاي اجق وجق چوبين نبود. هيچ وقت نفهميدم كه چوبين چه جور جانوري بود. اگر حيوان بود، پس چرا مادرش آدم بود و اگر آدم بود، پس چرا قيافه اش آن شكلي بود: تركيبي از تا دو تا چشم گنده، يك خرمن مو، دو تا دست و دو تا پاي قلمبه؟ همين مشكل را كمابيش براي برونكا هم داشتم؛ هويت آن را هيچ وقت نفهميدم. دماغش شبيه دماغ باربارا استرايسند بود و چشم هايش مثل جك نيكلسون، ولي در مجموع، شبيه هيچ جانور قابل تصوري نبود. هميشة خدا روي اعصاب آدم رژه مي رفت. آن راهروي رنگارنگي كه جلوي مخفيگاه برونكا بود چرا آن قدر پيچ واپيچ بود؟ خود برونكا با آن هيكل زمختش چه جوري از آن راهرو رد مي شد؟ چرا رنگ آن قورباغه قرمز بود و بچه اش توي دهنش زندگي مي كرد؟ چرا چوبين عاشق پروانه شده بود و آن دختره كه چوبين پيش شان زندگي مي كرد، رقيب عشقي پروانه بود، آن هم از نوع خارق العاده و نايابش؟ چرا قيافة خرسه، آن قدر دپرس بود و فقط گل مي خورد؟ چرا پيپ پيرمرده مثل پيپ عموي بلفي، كنار دهنش چسبيده بود و نمي افتاد؟ چرا هر وقت اتفاق بدي مي افتاد، آن جغد بيچاره از بالاي درخت مي افتاد پايين؟ يعني چيزي اش نمي شد؟
يعني توي آن جنگل به آن گندگي، هيچ آدم ديگري غير از پيرمرده و دختره زندگي نمي كردند؟ حالا فرض كنيم كه جوابش نه باشد، خب پس چرا توي 26 قسمت، يك آدم هم به عنوان ميهمان يا رهگذر از توي جنگل رد نشد؟ چرا پيرمرده و دختره نمي توانستند با حيوان ها حرف بزنند. ولي چوبين كه مثلا از يك سيارة ديگر آمده بود مي توانست با همه حرف بزند؟
شايد الان خيلي هايش را بتوانيم با اين قضيه كه احتمالا چوبين يك سوپرمنِ آپديت شده به سبك انيميشن هاي ژاپني بوده ، توجيه كنم.

قبل از چوبين، بعد از چوبين
برزخ
احسان عمادي
كارتون هاي كودكي نسل من با نسل بعد از من تفاوت هاي فرمي و محتوايي زيادي داشت. جاي شخصيت هاي انساني يا انسان باورانة حيواني با خصائل سياه و سفيد و خاكستري محبت، حسادت، تنهايي، افسردگي، مقاومت، شجاعت يا حماقت را آدم هاي فضايي و موجودات محيرالعقولي گرفتند كه پيشرفت هاي تكنولوژيك، خوراك هر روزشان بود و تنها با فشار دگمه اي به جنگ با هم مي شتافتند. نسل بعد از ما به جاي الفي اتكينز و بچه هاي مدرسة والت و  سايمون در سرزمين نقاشي ها ، مجموعه هاي دژ فضايي و دي جي  مون و لاك پشت هاي نينجا را تعقيب مي كردند. اما نقطة عطف اين تحول كجا بود؟ كدام كارتون به قول شعرا اين وسط نقش كادانس (يك جور برزخ) را بازي مي كرد؟ زياد به مغزتان فشار نياوريد. چوبين (كه اسمش نه به معناي ساخته شده از چوب كه يك اسم خاص خارجي بود) اين مهم را برعهده داشت. او كه از فضا آمده بود، وفادار به سنت غالب انيميشن هاي ژاپني، غم فراق مادر داشت و درصدد بود كه با شكست دادن برونكاي خبيث، مام مهربانش را از چنگال او برهاند. در چوبين، در كنار برونكاي دماغ بادمجاني و خفاش هاي بال دار آهني يك چشم و جك و جانورهاي زاغ رنگ ماغ پيكري كه به هر كار خفن ِ نيست در جهاني توانا بودند، رولي و پدربزرگش را هم مي ديديم كه رابطة عاطفي نسبتا عميقي با چوبين داشتند. همين طور پروانه كه يار و غم خوار تنهايي و افسردگي چوبين بود و البته لج بازي هاي كودكانة بينشان، گه گاه غصة تازه اي مي شد افزون بر غم هاي جانكاه چوبين. تازه خرس و خرگوش و قورباغه هم به عنوان دوستان كمي تا قسمتي ابله چوبين حضور داشتند.
يادم است كه آن موقع، چوبين را خيلي دوست داشتيم. برايمان جذاب بود و تازگي داشت. آن قدر كه ساعت پنج غروب كه از مدرسه تعطيل مي شديم، من و برادرم تمام راه پانزده دقيقه اي تا خانه را مي دويديم تا حداقل به آخرهاي چوبين برسيم. (آن موقع هنوز علم اين قدر پيشرفت نكرده بود كه يك برنامه را فردايش تكرار كنند. تازه ويديو هم هنوز ممنوع بود و از سروش سيما كاري بر نمي آمد!) اما حالا هر چه به مغزم فشار مي آورم كه توي چوبين سوژه اي براي يادداشت پيدا كنم، چيزي يادم نمي آيد. فقط به هم خوردن ها و منفجر شدن هاي آن خفاش هاي احمق، يادم مانده و خنده هاي شيطاني برونكا در پس چشمان نفرت انگيزش و صداي مهربان مريم شيرزاد روي رولي و دوبلة شيطنت آميز فريبا شاهين مقدم روي چوبين و جغدي كه از درخت پرت مي شد پايين و يه خبر بد را اعلام مي كرد و پسر قورباغه كه هميشه در دهان پدرش سكني مي گزيد. از جزئيات يا حتي كليت هيچ اتفاق خاصي در خاطره ها اثري نيست و البته اين موضوع نبايد خيلي هم عجيب باشد. اگر كمي فكر كنيد، راز ماندگاري كارتون هاي كودكي نسل من را همين جا مي بينيد.

مونگار هنوز با صداي مونگا مونگا از اين درخت به آن درخت مي پرد
چه سرسبز بود جنگل ما
The Little’ Bits
بلفي و لي لي بيت
015975.jpg
احسان رضايي
يك نغمة سرخ پوستي... يك چشمه با آب سرد و زلال... هواي سبك... كوه، جنگل، خورشيد... دارم به اين ها فكر مي كنم. دوست دارم نقاشي كنم. دوست دارم با رنگ ها بازي كنم. دلم هيچ كسي را نمي خواهد. رد پاها را آرام آرام با رنگي سبز مثل يك راه قديمي در ميان جنگل پاك مي كنم و تنهاي تنها به درون تصوير مي دوم. به درخت هايي كه مي كشم، نگاه مي كنم و مي دانم روي هر يك از آن ها يك سنجاب مثل مونگار دارد زندگي مي كند و با صداي مونگا مونگا از اين درخت به آن يكي مي پرد. شايد چند درخت آن طرف تر هم لانة مارجي پير و مارمولك اش باشد. دلم مي خواهد درخت هايي را بكشم كه بلفي و لي لي بيت و باقي آدم كوچولوها لابه لايشان زندگي مي كردند. حتما لابه لاي درخت ها جايي مي گذارم كه آدم كوچولوها بتوانند خانه درست كنند. دهكده شان بايد آن قدر فضاي خالي بين درخت ها و آن قدر سوراخ سمبه داشته باشد كه بلفي و لي لي بيت و ناپو و چونا و ماكي و بقيه بتوانند بازي كنند. هيچ چيزي به اندازة بازي كردن و شادي و سرزندگي اين بچه ها برايم جالب نبود. برگ هم مي خواهم، زياد. براي بچه ها اين برگ ها همه چيزي مي تواند بشود، از سورتمه روي برف تا معدن آب شبنم ها. يك كوه هم مي خواهم كه باباي لي لي بيت، آن جا بتواند تونل  بكند. يك كلبة دورافتاده هم بايد بكشم و آن جا را خانة جادوگر پير و عجيب و غريب بكنم تا بتوانم در بزنم و بروم كنار پيرمرد بنشينم و با هم يكي از آن معجون هاي ناشناخته  را بخوريم... كودكي من با همين ها سپري شده. حالا چه اشكالي دارد باز هم بچه بشوم و بروم به  آن دنياي شاد فارغ از غم و غصه و دغدغه؟

اولين شخصيتي كه دنبال مادرش مي گشت
چشم هايش!
Adventures of Hutch,the Honeybee
هاچ زنبور عسل
015972.jpg
نويد غضنفري
كارتون هاچ، زنبور عسل چند مرتبه از تلويزيونمان پخش شد، اما تأثيرش براي بچه هايي مثل ما كه اولين سري پخش آن را دنبال كرده اند نسبت به باقي دوره ها بيشتر است. دلايل زيادي هم دارد؛ يكي از مهم ترينِ آن ها اين است كه هاچ، اولين شخصيت كارتوني اي بود كه دنبال مادر گمشده اش بود، سيل كارتون هاي ژاپني اي كه قهرمان هايشان، دنبال مادرانشان بودند بعد از اين يكي سرازير شد. مثل بل و سباستين ، دختري به نام نل و حتي بنر، سنجاب كوچولو (با اين كه بَنِر خيال مي كرد، مادرش گربه است!) به همين خاطر، تمِ مادر گمشده براي بچه هاي پاي تلويزيون نشينِ دوره هاي بعد از ما خيلي تكراري و نخ نما شده بود و آن ها مثل ما واكنش نشان نمي دادند. با اين كه هاچ هم يكي از كاراكترهاي مخلوق كمپاني تاتسونوكو ژاپني است و حدود سه چهارم صورتش را فقط چشم اشغال كرده (اصولا تمام طراحان ژاپني عقدة چشمانِ بزرگ دارند!) اما حس غمگينانة چشم هايش نسبت به ساير قهرمان ها، بيشتر درآمده بود. ديگر اين كه هاچ اولين كارتوني بود كه ما مي ديديم و كاراكترهايش، حشره هاي مختلف بودند و طراحي شان آن قدر طبيعي و خوب (مثلا نسبت به طراحي مزخرف كارتونِ مشابه اش نيك و نيكو كه محصول كمپاني نيپون است) بود كه مي توانست براي خودش كلاسِ حشره شناسي اي باشد! شخصا تا لحظة مرگ هم ظاهر ترسناكِ آخوندك ي را كه در واقع يكي از شخصيت هاي شرور داستان بود و چند قسمت از كارتون را به ترسناك هاي نوع اسپلاتر ( فيلم هاي ترسناك پر از دل و روده و خون و خونريزي) تبديل كرد، فراموش نمي كنم.
اما از همة اين دلايل مهم تر كه باعث تأثيرگذاري هاچ بود، تيتراژ ابتدايي و انتهايي كارتون بود كه طبيعتا ما بيننده هاي دوره اول، آن را كامل ديديم (در دوره هاي بعدي پخش هاچ، عنوان بندي نشان داده نمي شد) و قطعة موسيقي زيبا و براي آن موقعِ ما بيشتر عجيب پرواز زنبور عسل را روي عكس ها و تصاويري از كاراكترها (مثل آن يكي كه هاچ سوارِ سوسكِ شاخ داري بود) مي شنيديم.

ديگر كارتون هاي تاتسونوكو
016080.jpg
كماندار جوان كه اقتباسي از رابين هود معروف بود
016095.jpg
هرچه زور زديم اسم اين كارتون و اين اسب آبي گنده يادمان نيامد . اسم اصلي اش كاباباتو است
016083.jpg
روبوتك از محصولات جديد تاتسونوكو بود كه از تلويزيون هم پخش شد و پر بود از ربات و ديگر جك و جانورهاي جديد

يكي از ويژگي هاي كارتون هاي ژاپني
بي پدر و مادرها
كاوه مظاهري
حنا، جودي ابوت، تام ساير، بنر و آن شرلي همه بي پدر و مادر بودند. مادران جكي و جيل و پرين هم بعد از چند قسمت مردند و عملا آن ها هم بي پدر و مادر شدند. هاچ و رمي و چوبين هم از همان قسمت اول تا آخر، دنبال مادر گمشده شان مي گشتند، در حالي كه در طول سريال، نه ساية پدر بالاي سرشان بود، نه ساية مادر. وضع سندباد هم همين طوري بود. پدر و مادر او هم از يك جايي به بعد، اسير غول آيينه شدند و به سنگ تبديل شدند، تا اين كه در قسمت آخر، سندباد غول را نابود كرد و پدر و مادرش را آزاد كرد. مادر آنت هم مرده بود و براي دني كوچولو آنت عملا هم خواهر بود هم مادر. نيك و نيكو هم كه انگار از وسط آسمان افتاده بودند روي زمين، هيچ وقت دربارة پدر و مادرشان حرفي زده نشد. حتي توي بچه هاي مدرسه والت هم كه شخصيت اصلي اش (انريكو) هم پدر داشت، هم مادر و هم خانوادة درست و حسابي، باز هم يك كاراكتر فوق العاده قوي به اسم فرانچي بود كه به خاطر نداشتن پدر و مادر، با مادربزرگش زندگي مي كرد. (آن دو قسمت فوق العاده كه دربارة فرانچي بود، يادتان است؟)
با يك حساب دو دو تا چهارتا به راحتي مي توان نتيجه گرفت كه تم بي پدر و مادرها تم غالب اكثر كارتون هاي ژاپني بوده. شايد اين به حال و روز بعد از جنگ ژاپن بر مي گردد، زماني كه اكثر بچه هاي ژاپني، پدر يا مادرشان (و يا هر دو) را از دست داده بودند و اين كارتون ها مي خواست يك جوري به آن ها بگويد كه به تنهايي هم مي توانند از پس مشكلات زندگي برآيند.
شايد فضاهاي روستايي و جنگلي اكثر كارتون هايشان هم براي اين بود كه به آدم هاي معمولي و حتي فقير ژاپن نزديك تر شوند، آدم هايي كه يا مثل خانوادة دكتر ارنست مجبورند با طبيعت بجنگند يا مثل بچه هاي مدرسه والت با مشكلات شهرنشيني و آدم هاي دورو برشان درگير هستند.

چشم درشت ها وارد مي شوند
نيپون داستان هاي غربي را هم با حال و هوايي شرقي تصوير مي كرد، اما توئي برعكس، داستان هاي شرقي را هم طبق پسند غربي ها مي ساخت
016035.jpg
احسان رضايي
در اروپا، به فاصلة سال هاي 1976 تا 1986 مي گويند: عصر نيپون و به دهه۱۹۸۶ تا 1996 مي گويند: عصر توئي . كمپاني توئي هميشه رقيب نيپون بوده است.
توئي كه در حال حاضر بزرگ ترين استوديوي انيميشن ژاپن است، از سال۱۹۵۶ شروع به فعاليت كرده و اكثر انيماتورهاي ژاپن، حتي بزرگاني مثل اوسامو تزوكا و هايائو ميازاكي هر كدام دوره اي با آن همكاري داشته اند. چيزي كه ما از اين كمپاني ديده ايم و مي شناسيم، همين چند تا كارتوني است كه اين جا معرفي كرده ايم و البته كارتون لاك پشت هاي نينجا (1987) كه حالا و تازه دارد از تلويزيون ما پخش مي شود. اما اين كمپاني و كارتون هايش در اروپا و آمريكا فوق العاده معروف و محبوب هستند و حتي كمپاني هاي كارتون غربي، دنباله ها و كتاب هاي كميك فراواني براي كارتون ها و كاراكترهاي آن ساخته اند.
ماجرا خيلي ساده است. در دهه۷۰ ميلادي كمپاني توئي، سبك خاصي از كارتون را گسترش داد كه به سبك مانگا معروف است. مانگا، يك شيوة نقاشي و كارتون ژاپني است كه در آن كاراكترها داراي فيزيكي اغراق شده (چشم هاي درشت و قد بلند) و شبيه غربي ها هستند. در حال حاضر سبك مانگا دو نماينده در جهان دارد: يكي كمپاني توئي كه در اين سبك اغراق مي كند و سعي دارد هرچه بيشتر غربي شود و بازار غرب را تسخير كند (آن ها براي اين كار، حتي از وارد كردن موارد ممنوعي مثل خشونت يا نكات غيراخلاقي به كارتون هم ابايي ندارند)؛ يكي هم استاد ميازاكي كه اين سبك را در خدمت فرهنگ و سنت هاي شرق به كار مي گيرد و كارتون هايش مثل شهر اشباح در ايران خودمان هم طرفدار و محبوبيت زيادي دارد.
015996.jpg
شركت انيميشن توئي، خالق كارتون هايي مثل ممول، چوبين، اي كيوسان و قسمت دوم فوتباليست ها بوده است
پيدايش سبك مانگا البته ربطي به كمپاني توئي ندارد و قبل از رو آوردن اين كمپاني به آن، توسط اوسامو تزوكا، انيماتور معروف ژاپني و در كتاب هاي كميك به كار مي رفت. اوسامو تزوكا كه به والت ديزني ژاپن معروف است، يك پزشك بود كه كار طراحي، انيميشن سازي و داستان نويسي هم مي كرد. البته داستان هاي تزوكا همان كتاب هاي كميك اش بودند و جز ديالوگ هاي شخصيت ها، هيچ نوشته اي نداشتند. او تمام عمر طراحي مي كرد و وقتي در 1989 مرد، 150هزار صفحه كميك از او به جا مانده بود. مي گويند آخرين حرف تزوكا خطاب به پرستارش بود كه خواهش مي كنم اجازه بده كمي طراحي كنم. او در همان سال براي همين داستان  هاي بدون متنش، كانديد نوبل ادبيات بود. تزوكا سبك مانگا را در دهه۵۰ و تحت تأثير كارهاي ديزني خلق كرد. او درشتي چشم هاي كاراكترهايش را از چشم هاي ميكي ماوس گرفته بود و بعدها چند شخصيت هم از روي كاراكترهاي والت ديزني خلق كرد. از جمله پسر فضايي كه از روي سوپرمن ساخته شد و كيمبا، شير سفيد كه الهام گرفته از كارتون شيرشاه بود. اين پزشك پركار، خودش كارتون يونيكو را ساخته و داستان خيلي از كارتون هاي ژاپني، مال اوست. او منبع الهام و آموزش تمام مانگاكارهاي بعدي بود و معروف است كه تمام كساني كه مانگا كشيده اند، حداقل يك دوره در همان آپارتماني زندگي كردند كه تزوكا زندگي مي كرد. اوسامو تزوكا در دهه۷۰ به كمپاني توئي آمد و تعداد زيادي داستان و كاراكتر براي آن ها خلق كرد. اما عاقبت از دست مسؤولان اين كمپاني كه فقط به دنبال فروش در بازارهاي غربي بودند خسته شد و زد بيرون. و اين، درست همان علتي بود كه ميازاكي را از توئي فراري داد.
016053.jpg
كمپاني توئي مظهر اغراق و نيز كار سفارشي (آن هم عمدتا براي بازارهاي غرب) است. تعداد اپيزودهاي كارتون هاي اين كمپاني اكثرا سه رقمي است و معمولا با هر سوژه، چند كارتون ساخته اند. از جمله سوژة روبات ها و زندگي در فضا. اين كمپاني (ظاهرا با نظر و سفارش دولت ژاپن كه مي خواست فرهنگ روبات ها را بين مردمش جا بيندازد) از سال۱۹۶۵ به بعد، تقريبا هر سال يك كارتون ساخته پر از روبات و موجودات عجيب و غريب، و البته روابط عجيب و غريب تر. (خود كمپاني سري ديجيمون را به عنوان نقطة اوج و فرم مطلوب اين دسته از كارتون هايش معرفي كرده.)
اين روش شايد براي بينندة غربي جالب باشد، اما توئي در خود ژاپن محبوبيت ندارد. معلوم هم هست چرا. كمپاني اي كه افسانة مردمي ژاپني، يعني اي كيوسان را در دستة كمدي جا بدهد، هيچ وقت نمي تواند جاي نيپون را بگيرد. حالا اروپايي ها هرچي دلشان مي خواهد بگويند.

مانگاشناسي در سه سوت
016068.jpg
اوسامو تزوكا، انيماتور معروف ژاپني و خالق مانگا دارد يك طرح مانگا مي كشد. او آن قدر معروف است كه تمبرش هم درآمده
016071.jpg
016101.jpg
دو تا از عناصر ثابت كارتون هاي مانگايي چشم هاي درشت و موهاي چتري
016065.jpg
مانگا يا كارتون ژاپني ، خصوصيات تابلويي دارد كه از روي آن ها راحت مي شود يك مانگا را از يك كارتون غيرمانگا تشخيص داد. بخشي از اين خصوصيات، نكات كالبدشناسانه اي است كه مسلما به خاطر دانش پزشك خالق اين گونه است و بخش ديگر، از روي اغراق ها مي آيد. اين اغراق ها كه معمولا در اندازة بعضي اندام ها ديده مي شود، تا جايي است كه گاهي تركيب اندام هاي كاراكتر را هم زير سؤال مي برد. كلا در مانگا توجه به ريزه كاري ها خيلي بيشتر از فرم است. (براي پيدا كردن نمونه موارد زير، نگاه كنيد به تصاوير ممول، فوتباليست ها و ديجيمون در همين بخش. كارتون هايي مثل كماندار نوجوان، زورو و فوتباليست هاي سري۱ هم از همين دسته اند.)
عنصر اصلي و ابدي مانگا، درشتي چشم كاراكترها است. در طراحي صورت يك كاراكتر مانگا، چشم بزرگ ترين عنصر است. در صورت كاراكترهاي مؤنث، چشم باز هم بزرگ تر مي شود. عنبية چشم هم بسيار بزرگ است و سفيدي دور چشم كوچك تر از حالت طبيعي است. برق يا انعكاس نور در چشم كاراكترها هم بزرگ و مشخص است.
معمولا كاراكترهاي مانگا، دماغ و دهان كوچكي دارند. آن قدر كوچك كه حتي دهان تمام باز (در حالاتي مثل فرياد يا تعجب) هم از چشم كوچك تر است.
صورت كاراكترهاي مانگا تخت است و معمولا موها به شكل چتري روي پيشاني كاراكتر مي ريزد. موها بلند هستند.
معمولا پوست و موي شخصيت اول يا مثبت فيلم، روشن است. بيشتر رنگ هاي زمينه هم تند و شاد هستند.
همة موارد بالا براي شخصيت مثبت ويا قهرمان كارتون است. شخصيت هاي منفي با علايم عكس شناخته مي شوند: چشم هاي كوچك و نزديك به هم و پوست يا موي تيره.
ديدن قطره هاي عرق روي سر و صورت كاراكترها، خاص مانگا است.
اگر قد شخصيت هم بلند نباشد، حتما اندام ها، به خصوص انگشت ها بلند و كشيده اند.
شخصيت هاي اصلي (مثبت و منفي) همه بلندقد هستند و چاق ها هميشه كاراكترهاي فرعي اند.

ممول بودن يا ممول داشتن
كوتوله ها به دنبال آواي موسيقي
Little Memole
ممول
016038.jpg
فاطمه عبدلي
انگيزه ها براي ممول بودن
كوتوله بودن و در واقع جغله بودن، تجربة غريبي است كه نمي شود ازش گذشت. با ممول بودن مي توانستي دنياي غول ها را هم تجربه كني كه اين يك تجربة عجيب به علاوة تجربة قبلي سرهم مي كند. دو تا تجربة هيجان انگيز.
في نفسه خودِ ممول بودن كيف هايي از قبيل استراحت در جيب بغل دختر مهربان ، ورجه وورجه تو وسايل اتاقش، قايم شدن در كلاه يا كيفش را داشت.
لمس لذت  هاي ديگر كوتوله بودن مثل خوابيدن توي پوست گردو، آب خوردن و غذا خوردن توي پوست پسته يا همچين چيزي، سرخوردن روي برگ ها، شنا توي يك وجب آب (حداقل يك نعلبكي) سواري با گربه يا پرواز با بوبو (جغد) و...

دلايل براي ممول داشتن
اول از همه اين كه ممول بودن خيلي چيز خاصي نيست، همه مان به نوعي در همين سايز، ممول هايي هستيم كه هنوز غول هاي دنيايمان را پيدا نكرده ايم.
اگر يك ممول داشته باشي انگار كه يك همزاد ريزه ميزه، هميشه و همه جا كنارت است. يك موجود زنده عين خودت با مقياس يك بيستم كه اين خودش كلي ماجرا و برنامه را به دنبال دارد.
آشنا شدن با آدم هايي كه ريزتر از خودت هستند باعث نمي شود اعتماد به نفس بيشتري پيدا كني و در ضمن مي تواني از آن ها به عنوان فرشتة مراقب خودت هم استفاده كني.
016047.jpg
نتيجه گيري كلي
اول از همه اين كه قضية ممول خيلي جهان شمول است و به نوعي دغدغة بشر و انسان معاصر به حساب مي آيد. دوم هم اين كه دستة اول آدم هاي حريص و منفعت طلبي هستند و سوم اين كه دسته دوم قاتي تر از دسته اول هستند و بايد سريعا به روان پزشك مراجعه كنند.

با اي كيو واقعي آشنا شويد
اي كيو ربطي به آي كيو ندارد
Ikkyu-san
اي كيو سان
016077.jpg
016011.jpg
اين همان اي كيو راهب واقعي است كه منبع الهام كارتون بوده است
015999.jpg
احسان رضايي
اي كيو به استاد گفت: من آمده ام تا راهب ذن بشوم. اولين درس من چيست؟ استاد پرسيد: شام خورده اي؟ گفت: بله. استاد گفت: پس ظرفت را بشور. اين، يك حكايت معروف در ادبيات ژاپن است. اي كيو (1394 تا 1481)، يكي از معروف ترين چهره ها در ذن است. او را مبتكر يكي از دو فرقة اصلي ذن مي دانند. او كسي بود كه ورود زن ها به معابد ذن را آزاد كرد و جشن چاي ژاپني هم به او منسوب است.
اي كيو در اصل پسر يك امپراتور بود كه در دورة حكومت شوگون ها كه حكومت را از دست امپراتورها خارج كردند، مادرش مجبور شد به همسري يك شوگون برود و براي همين او را به معبد فرستاد. اين كودك ناخواسته، اما در معبد وضع خيلي خوبي داشت. او به زودي پيشرفت كرد. يك نقاش، شاعر، خوشنويس و استاد ذن شد. و در ژاپن امروز او را به عنوان يك شخصيت پرتلاش و نماد خستگي ناپذيري و تلاش دوباره و دوباره و دوباره مي شناسند.
داستان زندگي اي كيو و افسانه هاي پيرامون او، يكي از داستان هاي مورد علاقة مردم ژاپن است و تا به حال يك سريال و دو كارتون از آن تهيه شده. معروف ترين اين كارتون ها، هماني است كه خود ما هم ديده ايم. اي كيو سان، راهب كوچك محصول توئي و تهيه شده در فاصله سال هاي 1975 تا 1982. دليل طولاني بودن زمان ساخت اين مجموعه هم مشخص است. تعداد قسمت هاي ساخته شده براي اين كارتون، ركورددار تعداد اپيزودهاي يك مجموعة كارتوني در دنيا است: 298 قسمت. اي كيو سان، استاد اعظم، سامورايي شين سه، سايو جان، يايويي و پدرش آقاي چيكي اويا و حاكم (كه در اصل ژاپني شوگون بوده) از همان قسمت اول مجموعه حضور داشتند و فقط شاگردهاي مدرسة آنكوكوچي تغيير مي كردند. فقط بخش كمي از معماهايي كه اي كيو سان در قسمت هاي مختلف اين كارتون حل مي كرد، متعلق به اي كيوي تاريخي هستند و سازندگان سريال، هر ايده اي را كه از هر فرهنگي پيدا كرده اند تبديل به كارتون و اپيزود جديدي از مجموعه كرده اند. حتي ايدة تقسيم ارث امام علي عليه السلام هم در اين سريال بود. شيوة تفكر و مراقبة اي كيو سان در اين كارتون، كه بعدها بين بچه هاي ژاپني خيلي مورد تقليد قرار گرفت، تركيبي بود از حالت مجسمة بوداي متفكر (نحوة نشستن اي كيو در حال حل مسأله) و عادت بچگي هاي كارگردان (قسمت ماليدن دست خيس بر روي سر در ابتداي فكر كردن).

كاراكترها
016032.jpg
دختر مهربان
اسم اصلي اش ماريل بود. يك دختر موطلايي مهربان و پاك در حد ژاندارك . هميشه هم در حال غش و ضعف بود. معلوم نبود كه چه اش است؟ مثل اين كه چيزي در مايه هاي سرطان لاعلاج ، داشت اين بيماري و بي حالي به درصد مهرباني چشم هاي تب دارش كمك مي كرد. تنها بود؟ نبود. معلوم نبود والدينش كجا هستند؟ خانم پنه لوپه: يك خانم پنه لوپه هم كه مثل برج زهر مار بود، آن دور و برها پلاس بود و هر بار رد مي شد، يك غري هم مي زد و قسمت هيجان كار را هم رديف مي كرد، چون قرار نبود دار و دستة ممول را ببيند. آدم كوتوله هايي كه از سيارة دريرورو آماده بودند و ممول شان جذب صداي پيانوي دختر مهربان شد و پايشان به خانه او باز شد.
016044.jpg
اسكار
از اين بچه پولدارها كه دلشان مي خواهد اداي اليورتويست را در بياورند، هميشه هم شلخته و گيــج هستنـد تا جذاب تر شــوند. جلـيقـة جيب دار مي پوشند و تو اتاق هايشان پر از كتاب است و هميشه هم يك دوربين همراهشان است. اسكار با دختر مهربان رابطة افلاطوني داشت.
016008.jpg
گريس
نماد هر چي دختر شرقي موسياه است. معمولا تو كارتون ها هم موسياه ها بايد بدجنس و بي اصل و نسب باشند. گريس هم همين طور بود، رقيب دختر مهربان. البته در آن سنين كودكي به اسم خواهر اسكار به ما قالبش كردند. در ضمن تا آن جايي كه ذهن ما قد مي دهد با اين كه قرار بود گريس آدم بده باشد (و دختر مهربان توي كابوس هايش او را مي ديد كه با موهاي تا غوزك پايش از پله ها بالا مي آيد.) كلي از پسرهاي آن زمان طرفدارش بودند و به اين سليقة اسكار تأسف مي خوردند.
016059.jpg
ياشا و تندپا
بچه هاي شعبده باز كوتوله ها. ياشا كوچيكه بود و همان بامزهه كه چشم نداشت و شبيه نوزادها بود. موي دماغ تندپا، برادر بزرگ ترش بود كه هميشه دنبال ممول راه مي افتاد و شيطان بود و سر به هوا و دنبال دردسر و در ضمن همة ر  ها را ل مي گفت: دختل مهلبون.
016041.jpg
ممول
همه خوبي اش به عروسكي بودنش بود. خوردني تر از همه بود. دست هاي تپل و سفيد و نرم. لپ هاي سرخ صورتي رنگ. موهاي طلايي فر و پف كرده.
بچة اهل دلي بود. با معرفت و مهربان. اهل وجدان درد و عاطفه و اين چيزها. يادش به خير .
016050.jpg
پدربزرگ
يك استثناي عصيانگر در قاعدة ابروهاي اين كارتون. ابروهايش روي ابروهاي عمو جغد شاخدار را هم كم كرده بود. فلفل نمكي حرف مي زد. مويش و ابروهايش مثل برف سفيد بودند. حرفش، حرف اول مملكت بود. پالتوي بامزه اي هم مي پوشيد در ضمن ممول و بچه ها هم ازش حساب مي بردند و حرفش را زمين نمي زدند.
016056.jpg
پاشا
پاشا گري كوپر دوران بود. بچه خوش تيپ تا جايي كه گاهي باعث سرخ شدن لپ هاي ممول مي شد، البته ممول هم بلد بود حالش را به جايش بگيرد.
016017.jpg
جها نگرد
راجع به او صفحه ها مي شود نوشت. هيچ وقت دهانش معلوم نبود، يك دگمة گنده هم قد پالتويش داشت. او مرد سفر بود. هميشه يا داشت مي آمد و يا داشت مي رفت. موهايش با آدم حرف مي زدند. همان موهايي كه چشم هاي درشتش از زير آن ها معلوم بود. دستكش دست مي كرد و مثل همة مسافرها مرموز بود.

زيدان و دل پيرو هم به خاطر اين كارتون، فوتباليست شده اند!
كاپيتان ماجد!
Captain Tsubasa
Ganbare Kickers
فوتباليست ها
015960.jpg
احسان عمادي
فوتباليست ها يك شباهت مهم با دربي بزرگ پايتخت يا سريال نرگس داشت. گرچه تقريبا همه ادعا مي كرديم كه چقدر كارتون مزخرفي است و پر از خالي بندي است و رسيدن يك سانتر ساده از كنار خط طولي به محوطة شش قدم دو قسمت طول مي كشد و از اين دست غرهايي كه در مورد آن دو تاي ديگر هم مي زنيم، اما باز نمي شد از تماشايش صرف نظر كرد و جمعه بعدازظهر بعد از خوردن ناهار، ديدنش از اوجب واجبات بود. البته خيلي هم گناهي نداشتيم. فوتباليست ها به جز ژاپن در لااقل 15 كشور جهان پخش شده بود. تازه فوتباليست هاي  خيلي مهمي در دنيا هم ادعا كرده اند كه علاقه شان به فوتبال و انتخاب شان به عنوان يك حرفه را مديون اين كارتون هستند. باور نمي كنيد؟ مي پرسيد مثلا كي؟ حالا اگر هيده توشي ناكاتا و يوشي كاتسو كاواگوچي را به خاطر ژاپني  بودنشان بي خيال شويم، ديگر از الكس دل پيرو و زين الدين زيدان (بله. درست خوانديد. زيدان بزرگ هم به خاطر سوباسا اوزارا عاشق فوتبال شده است!) نمي شود گذشت. نه؟
016086.jpg
دو سري از كارتون فوتباليست ها در ايران پخش شد. سري اول، اسم اصلي اش گانباره كيكا-زو بود كه ترجمه اش مي شود همان فوتباليست ها. با هنرنمايي كاكرو دايچي به عنوان كاپيتان و ماسارو دروازه بان تيم شاهين كه رقيب اصلي شان يوسوجي دروازه بان شكست ناپذير تيم عقاب بود. اصل و اساس اين سريال كه در سال هاي 87-1986 در 26 قسمت در ژاپن ساخته و پخش شد، كميك استريپ هايي بود كه نوري اكي ناگايي در مجلة شونن ساندي مي كشيد و اين قدر كارش گرفت كه در سال 87 جايزة شوگاكوكان را برد. (اين اسم هاي ژاپني به هيچ دردتان نمي خورد. ديگر هم چيزي ازشان نمي آوريم. فقط خواستيم بدانيد كه همين طور الكي حرف نمي زنيم.)
016089.jpg
سري اول خيلي فراز و نشيب نداشت. بيشترش به تمرين و آموزش يا به قول فرنگي ها ترينينگ مي گذشت و مسابقه و رقابت و هيجان زيادي درش نبود.
اما سري دوم كه با صداي خسرو شايگان و عبارت فوتباليست ها...قسمت صد و بيست و n ام جاودانه شد، اسم اصلي اش كاپيتان سوباسا بود و البته در ژاپن قبل از سري اول ايراني اش پخش شد. اگر بگوييم كاپيتان سوباسا دنيا را تكان داد، خيلي بيراه نگفته ايم. چرا كه از سال 1981 تا به حال، 13 سري مختلف از كميك استريپ هاي اين داستان در مجلات گوناگون چاپ شده و مي شود. 5 سريال تلويزيوني، 4 فيلم و نزديك به بيست بازي كامپيوتري هم براساس آن به بازار عرضه شده. از آمريكا و اسپانيا و برزيل بگير تا فرانسه و تايلند و آفريقاي جنوبي، اين كارتون را با اسم هاي مختلف پخش كرده اند. جالب ترين اسمش هم توي كشورهاي عربي بود: كاپيتان ماجد . شايد به پاس كاپيتان ماجد عبدالله كه با صد و خرده اي بازي ملي، ركورددار جهان است. شكر خدا كه ما ايراني ها آن زمان اين قدرها هم قدرشناس دايي نبوديم!
كار به جايي رسيد كه؛ توجه به نقش اين كارتون در ترويج فرهنگ فوتبال و فوتباليست گري(!) در بين جوانان چشم بادامي، فدراسيون فوتبال ژاپن تصميم به حمايت و كمك در تهيه و پخش سري هاي بعدي اين كارتون گرفت.
دقيقا معلوم نيست كه چند قسمت از فوتباليست ها در ايران پخش شد. البته سري اول كاپيتان سوباسا در ژاپن 128 اپيزود بود، اما قسمت هاي پخش شدة در ايران، قطعا بيش از اين تعداد بوده كه نشان مي دهد مسؤولان صدا و سيماي وطني احتمالا چند قسمت از سري هاي بعدي كاپيتان سوباسا را هم ضميمة پخش خود كرده اند. و البته مثل خيلي ديگر از كارتون ها، آخر اين يكي را هم كسي نمي داند و يادش نيست چه اتفاقي افتاد كه سريال تمام شد. جز قلب ناراحت جو مي زوگي و دولت مستعجل تارو مي ساكي و حماقت هاي اي شي زاكي و رشادت هاي واكي باياشي و بازوهاي ستبر كاكرو يوگا و جوان جوياي نامي به اسم تاكي شي و البته واكاشي زوماي بزرگ كه از فنون كاراته (رشتة قبلي اش) در فوتبال استفاده مي كرد و موهايش آدم را ياد پدر لي لي بيت، برادر نل يا علي بابا مي انداخت، چيزي در خاطره ها نمانده است.
هيچ وقت دريبل دوطرفه، ضربة چيپ يا صحنة نمايشي ديگري در كل اين سريال ديده نشد و هميشه سوباسا بود كه توپ را مثل يويويي كه به پايش چسبيده باشد جلو مي برد، شش هفت تا از بازيكنان حريف را به تنهايي و سه چهار تا را با پاس هاي آب دوغ خياري دريبل مي كرد و سرانجام شوتي مي زد كه با اجراي كلي عمليات ژانگولر و خوردن به تيرهاي عمودي و افقي و خارج شدن از جو كرة زمين و حركت بر مسير دايره اي، وارد دروازه مي شد (يا نمي شد).
015993.jpg
به شخصه فقط يك قسمت از فوتباليست ها را عميقا دوست داشتم. وقتي كاكرو يوگا (عشق من در اين سريال) بعد از يك دعواي جانانه به خاطر لج بازي و بازيكن سالاري با مربي جدي و منضبط و با ديسيپلين اش، اردو را ترك مي كرد و به همراه مربي سنتي و قديمي اش كه شديدا شبيه سيب زميني فروش ها بود، راهي جزيرة اوكي ناوا مي شد و بعد از نزديك به يك ماه رياضت كشي و تمرينات سخت و طاقت فرسا، شامل عبور دادن توپ با شوت هاي سهمگين از درون موج هاي 15 متري اقيانوس، همچون رهروان بودايي تحت تعليمات جوشو روشن مي شد و مي آموخت كه: شجاع باش، و محكم، و سربه زير.

تأثير فوتباليست ها در ايران!
كاشيرو ـ چند سال بعد
015978.jpg
علي به پژوه
۱) سال ها بعد، هنگامي كه علي عليزاده در بازي هاي پرسپوليس، آن اوت دستي هاي عجيب و غريبش را پرتاب مي كرد، بعدازظهرهاي دوردستي را به ياد مي آورد كه پاي تلويزيون مي نشست و با شش دانگ حواس، كارتون فوتباليست ها را مي ديد.
عليزاده كاري نداشت كه اين كارتون به سفارش فدراسيون فوتبال ژاپن و براي تقويت روحية فوتبالي ژاپني  ها ساخته شده است؛ كارتون را مي ديد به عشق سوباسا و ماسارو و كارو و برو بچه هاي كمي خشن تر مثل واكا شي زوما و كاكرو و از خدايش بود در سطح آن ها بازي كند. اما در ميان اين همه ستاره، يك بازيكن بي ستاره هم بود كه عليزاده، كوچك ترين حركاتش را مثل مدير خريد يك باشگاه، زيرنظر داشت: كاشيرو.
و كاشيرو چيزي نبود جز اوت دستي هايش:
دورخيز مي كرد و با تمام قدرت، چنان اوت دستي هاي كارسازي پرتاب مي كرد كه تنها يك ضربة كوچك به آن، باعث مي شد توپ توي دروازه قرار بگيرد.
۲) فصل پيش ليگ، پرسپوليس اوضاع درست و درماني نداشت، اما پديده اي چون عليزاده داشت. (اين لفظ پديده را گزارشگر بازي پرسپوليس-بايرن مونيخ به كار برد).
و عليزاده چيزي نبود جز اوت دستي هايش:
دورخيز مي كرد و ...
حالا اوضاع برعكس شده بود: ما شده بوديم عليزادة سال هاي كودكي. مي نشستيم پاي تلويزيون و منتظر بوديم كه عليزادة سال هاي بزرگي، يكي ديگر از آن اوت دستي هاي معروفش را پرتاب كند و با آن پرتاب ها، موقعيت هاي گل فراهم كند.
۳) چيزي كه در مورد كارتون ها مي تواند خيلي خوشحال كننده و ماية اميدواري باشد اين است كه بعضي وقت ها، بعضي جزئيات دوست داشتني آن ها به حقيقت بپيوندد. كسي به ما نگفته علي عليزاده، فوتباليست ها را مي ديده و عاشق شخصيت كاشيرو بوده، اما ما دوست داريم اين طوري خيال كنيم. خيلي چيزهاي كارتون فوتباليست ها بود كه بعدها به حقيقت پيوست: در كارتون، ژاپني ها در حسرت يك مربي برزيلي بودند (همان عموي برزيلي سوباسا!) كه بعدها صاحبش شدند (زيكو)؛ يك سبك فوتبال بسته مبتني بر پاس كاري هاي كوتاه وجود داشت به اسم قفس پرنده كه بعدها در تيمي مثل يونان يورو 2004 ديديم و يك پرتاب كنندة رؤيايي اوت دستي كه آن هم تعبير شد. هيچ چيز زيباتر و در اوج تر از اين نيست كه اين كارتون ها و خيال ها به واقعيت تبديل شوند.

به ياد خانم كوچولو، خرس مهربان و شيپورچي
همه آن مشق هاي ننوشته
Little Beaver
پسر شجاع
015981.jpg
سيد احسان بيكايي
بچه كه بوديم، خيلي چيزها برايمان مهم نبود. به خيلي چيزها توجه نمي كرديم و فقط لذتش را مي برديم. ساده ترين چيزها مي توانست تمام زندگي مان شود. تمام دنيايمان. ممكن بود همراه با پسر شجاع با خانم كوچولو قهر كنيم و يا همراه با خرس مهربان، حال شيپورچي را بگيريم. اصلا هم برايمان عجيب نبود كه خودمان را در آن دنياي رنگي با خطوط ساده و نقاشي تصور كنيم.
وقتي آن سورتمة پرنده با اسب بالدار سفيدش و دنباله اي از ستاره هاي درخشان شروع به حركت مي كرد و صورت پسر شجاع و خانم كوچولو كه با هم حرف مي زدند تمام تصوير را پر مي كرد و بعد چرخيدن آن ها در دايره هاي نوراني و تصوير وحشت زدة روباه كوچولو مي آمد كه به دكل چوبي قايق چنگ زده بود، ديگر هيچ چيز از دنيا نمي خواستيم. يك كاسه پر از پفك نمكي نارنجي و ديدن پسر شجاع كه مي رفت تا گياه كوهي براي درمان خانم كوچولو بياورد، همة دنيايمان مي شد و باز همان قسمت هاي تكراري دوست داشتني.
اصلا هم مهم نبود كه چرا سكنة اين دهكده اين قدر كم تعدادند و چرا آن قدر پدر و مادر مجرد در داستان زياد است. هيچ سؤال نمي كرديم كه مادر پسر شجاع كجاست؟ برايمان طبيعي بود كه آن آقاي سگ آبي را كه شبيه خشكبار فروش محله مان بود، پدر پسر شجاع بناميم؛ درست همان طور كه هم محلي ها مادر من را مامانِ احسان صدا مي كردند. پسر شجاع كه شروع مي شد، من هم وارد دنياي رنگي او مي شدم. با همان پيژامه و دمپايي و همان پيراهن آستين كوتاه چهارخانه. الان كه به عكس هاي اين برنامه نگاه مي كنم، ياد مشق هاي ننوشته ام مي افتم و عددنويسي با حروف و غروب هاي قرمز و نارنجي. آن موقع ها و پاييزهايي كه اذان وسط برنامه كودك مي افتاد. ياد تير كماني كه پشت گلدان قايم كرده بودم و ياد خانم كوچولو كه دوستش داشتم و شبيه دختر يكي از فاميل هاي دورمان بود كه بعدها شبيه بلفي كارتون بلفي و لي لي بيت شد.، مي افتادم.
016092.jpg
ياد ايستادن هاي سر كوچه و جمله اي كه مي گفتيم: من برم خونه. پسر شجاع داره.

با ميتي كومان واقعي آشنا شويد
سياستمدار محبوب
Mitokomon
سفرهاي ميتي كومان
015984.jpg
016062.jpg
مردم ژاپن توي شهر ميتو جمع مي شوند و چهرة خودشان را شبيه ميتي كومان مي كنند
احسان رضايي
حالا هر سال اول تابستان كه مي شود، شهر كوچك ميتو پر مي شود از آدم هايي كه از سرتاسر ژاپن به آن جا مي آيند تا چهرة خودشان را شبيه به ميتوكومان يا دستيارهاي او، تسوكة شمشيرزن و كايكو ي  پهلوان بكنند. اسم شهر ميتو، با حاكم معروفش در تاريخ ژاپن ماندگار شده.

توكوگاوا ميتسوكوني، معروف به ميتوكومان، در نيمة دوم قرن هفدهم (1661 تا 1691) در ميتو حكومت مي كرد. او يكي از مشهورترين چهره هاي تاريخ ژاپن در عصر اِدو يا دورة شوگون ها است. دوراني كه هر شهر يا بخش ژاپن توسط يك حكومت تقريبا خودمختار اداره مي شد و حاكم يا شوگون بزرگ، براي كنترل كشور، بازرساني را به سرتاسر مملكت مي فرستاد. ميتوكومان، در عين حال كه خودش يكي از اين حاكمان محلي بود، اما به خاطر اعتماد شوگون بزرگ به او، گاهي كار بازرسي و سركشي را هم انجام مي داد. ميتوكومان (كه ما به اشتباه به آن ميتي كومان مي گوييم) در ژاپن نمونه اي از يك حاكم يا سياستمدار محبوب به حساب مي آيد. آن طور كه در تاريخ آمده، ميتوكومان مردي خوش مشرب و اهل شوخي بوده. عاشق حل معما بود. پزشكي هم مي كرد و در غذاشناسي رقيب نداشت. نوشته اند مي توانست با چشم بسته، 800 نوع شربت را از هم تشخيص بدهد. در عوض از فنون رزمي و امور جنگ بي اطلاع بود و براي همين مسائل را با هوش فراوانش حل مي كرد. او فقط دو دستيار داشت و ساده ترين كار براي مردم، ديدن حاكم شان بود.
مي بينيد كه كاراكتر اين آدم، حسابي جان مي دهد براي قصه تعريف كردن و افسانه ساختن و البته فيلم و سريال ساختن. تا حالا از زندگي اين حاكم عجيب، يك سريال تلويزيوني بلند ساخته شده و يك كارتون. كاري كه كمپاني كناك (كه پسر شجاع و مسافر كوچولو را هم ساخته) براي هرچه بامزه تر شدن ماجراها و قصه هاي آقاي كومان كرده بود، اضافه كردن كاراكتر سيكارو و سگ اش زمبه به ماجرا بود كه به نظر من اين يكي اصلا جواب نداده بود. آخر خود قضيه به اندازة كافي جذاب هست كه ديگر نيازي به اين بامزه بازي ها نداشته باشد.

كسي هست نخوانده باشد؟
The Adventure of
Little princess
مسافر كوچولو
016026.jpg
شازده كوچولو ي سنت اگزوپري را فكر نمي كنم كسي باشد كه نخوانده باشد. ماجراي پسركي كه از ستاره ها آمد تا ياد بگيرد كه گل اش را بايد اهلي مي كرد. ماجراي اين پسربچة بيزار از دنياي آدم بزرگ ها، آن قدر لطيف هست كه هر كمپاني انيميشن را وسوسه كند تا سراغش برود. ولي عجيب اين كه تا به حال فقط يك كمپاني (كمپاني Knack ژاپن) توانسته اين ايده را به كارتون تبديل كند. اين كه بقيه نتوانسته اند يا نخواسته اند شايد به خاطر خود كتاب باشد كه آن قدر مشهور است كه كمتر كسي جرأت نزديك شدن به آن را دارد يا شايد هم به خاطر داستانش كه قدرت جادويي اش در متن كلماتش نهفته و احتمال موفق از آب در نيامدن تبديل هايش به كارتون و فيلم هست. دقيقا اتفاقي كه براي همين كارتون افتاد. آن موقع كه ما كارتون را مي ديديم، هنوز داستان را نخوانده بوديم و فكر مي كرديم اين، بهترين شكل ممكن قصة مسافر كوچولو است. اما وقتي كه كتاب را خوانديم، ديگر قضيه فرق مي كرد. آن عبارت هاي ناب توي كتاب، مثل آن جايي كه روباه به شازده مي گويد: من وقتي گندم زار را مي بينم، ياد موي تو مي افتم. را كجا مي شد توي كارتون ديد؟ مي فهميد كه چه مي گويم. خودتان كه كتاب را خوانده ايد.
016023.jpg
شركت ژاپني كناك هم سه تا از كارتون هاي ما، پسرشجاع، سفرهاي ميتي كومان و مسافر كوچولو را ساخته است

گانبا و هفت موش كوچولو كه مي  خواستند دريا را ببينند
راسوي شهر اُز
Adventures of Ganba
گانبا
016002.jpg
كاوه مظاهري
دريا. گانبا و بوبو مي خواستند به آن جا بروند، به دريا، جايي كه خط افق، آن آبي رؤيايي را از سفيدي بالاي سرش جدا مي كرد.
دوروتي، دوباره آمده بود. همان دختر كوچولوي جادوگر شهر اُز . گانبا، دوروتي جديد بود و بوبو كوچولو، يك جانشين درست و حسابي براي سگ دوروتي. مترسك و آدم آهني و شير هم مثل دوروتي آرزويي داشتند، مي خواستند به چيزي برسند و براي رسيدن به آن بايد تا شهر اُز را پياده گز مي كردند. وضعيت گانبا و بوبو و شش موش كوچولوي ديگر هم چيزي شبيه آن بود، يويشوي فروشنده، چوتاي آسيب ديده و زخمي، گاكوشاي دانشمند، ايكاساماي غرغرو و آن موش دكتر و آن يكي موش دائم الخمر هم مي خواستند به جايي بروند، به شهري، چيزي شبيه شهر اُز، شهري وسط دريا به اسم يوممي گاجيما .
يوممي گاجيما، جزيره اي تحت سلطة نورويي بود، يك راسوي سفيد و بدجنس كه زندگي را به كام موش هاي جزيره، زهرمار كرده بود. نورويي معادل همان جادوگر بدطينتي بود كه دوروتي با سطل آب او را از بين برد. حالا گانبا مي بايست به دوروتي اداي دين مي كرد، بايد با شر مي جنگيد، شري كه برخلاف جادوگر بدطينت، سفيدرنگ بود.
مترسك و آدم آهني، كلاغ هاي قصر جادوگر را تار و مار كردند و شير، دوروتي را از مهلكة داخل قصر نجات داد. آن ها مثل گانبا و هفت موش كوچولوي ديگر متحد شدند، سر راسوي سفيد همان بلايي آمد كه سطل آب بر سر جادوگر آورده بود.
016005.jpg
گانبا هم مثل جادوگر شهر اُز پر از پيام اخلاقي بود: اتحاد، بلوغ، دوستي و... در اين جور موارد، معمولا پاي اسم اوديسه و سفر كليشه اي اش دوباره به وسط مي آيد، ولي فكر كنم حداقل براي فيلم بين  ها، جادوگر شهر اُز آن قدر قديمي و كلاسيك شده است كه در اين يك مورد بتوانيم بي خيال اوديسه شويم و با قطعيت بگوييم كه سفر گانبا، شبيه سفر دوروتي جادوگر شهر اُز بود.
كارگردان گانبا، يعني اوساما دزاكي، همان كسي است كه بعدها كارتون فوق العادة يونيكو را ساخت. لقب هنري دزاكي، ماكورا ساكي است و توي ژاپن به   اش مي گويند خداي انيميشن  هاي مانگو. گانبا، ممول و كمان دار نوجوان جزو همين انيميشن هاي مانگو هستند. فرق اصلي كارهاي دزاكي با بقية انيماتورهاي ژاپني در استفادة زياد او از تكنيك هاي پردة چند تكه (Split Screen) و ثابت كردن يكدفعه اي تصوير (Free-Zframe) است. البته اين تكنيك ها ربطي به انيميشن هاي مانگو ندارد. انيميشن هاي مانگو به لحاظ تصويري، تعدادي مشخصة بارز دارند: چشم هاي بزرگ، بيني هاي ريز و موهاي بلند و تيزتيزي كه روي صورت مي ريزد.

سرنديپيتي به معني خوشبختي يا نعمت غيرمترقبه است
دايناسور صورتي
Friends on Pure Island
سرنديپيتي
015987.jpg
كاوه مظاهري
درست است كه آن موقع بچه بوديم و عقلمان كف پايمان بود، ولي بالاخره يك چيزهايي از عشق و عاشقي حالي مان مي شد، حالا بعضي ها ناخودآگاه بعضي ها هم خودآگاه. شايد آن عقل كف پايمان اسم اين جور دوست داشتن را عاشقيت نمي گذاشت ولي به هر حال آن بابايي كه اين سرنديپيتي را درست كرده بود، قيافة اين موجودِ ظاهرا هيولا و واقعا معشوقة افلاطوني را طوري درست كرده بود كه با همان يكي دو قسمت اول، دل همة بچه هاي هم سن و سال ما را ببرد. داستان وقتي شروع شد كه كشتي اي كه بابا و مامانِ كُنا سوارش بودند در طوفان كله پا شد و همة آدم هاي تويش افتادند توي دريا و از آن جا يك راست پرواز كردند به آسمان آبي. اما از آن جايي كه خدا هميشه بچه هاي كوچولو و معصوم را دوست دارد، كُنا مي افتد روي يك تخم بزرگ صورتي  رنگ و با آن تخم به ساحل يك جزيره مي رسد و از طوفان جان سالم به در مي برد. چند روز بعد كه آفتاب حسابي توي سر تخم صورتي مي زند، يك چيزي شبيه دايناسور از تويش بيرون مي آيد: موجود صورتي رنگي به اسم سرنديپيتي با چشمان بزرگ آبي. اسم اين جزيره هم كه اصلا معلوم نيست كجاي دنيا قرار گرفته جزيره ناشناخته است، توي بعضي كشورها آن را هم جزيره بهشت Paradise Island معني كرده اند. توي افسانه هاي ژاپني آمده كه سرنديپيتي نگهبان درياست. حتي توي نسخة فرانسوي كارتون هم اسم كُنا بابي Bobby است كه به معني پليس و پاسبان است.
حالا شما انكار كنيد، ولي توي يكي از اين سايت هاي معتبر نوشته بود كه همان موقعي كه سرنديپيتي به دنيا مي آيد، كُنا عاشقش مي شود براي همين تصميم مي گيرد توي همان جزيره لنگر بيندازد و خانه بسازد و زندگي كند.
فرمانده جزيره يك موجود ناديده بود به اسم خانم لورا . خانم لورا يك پري دريايي سبز رنگ كوچولو با موهاي صورتي و تاج طلايي بود كه البته خيلي كم ديديمش.
جزيرة ناشناخته معلوم نبود كه واقعا چي است! وقت هايي كه كاپيتان اسماج و آن كشتي فسقلي اش گير سه پيچ مي دادند كه پيدايش كنند و طلاهايش را بالا بكشند حكم اتوپيا يا بهشت را پيدا مي كرد و وقت هايي كه ساكنان كله تيغ تيغي اش سر هيچ و پوچ با تير و كمان به جان هم مي افتادند، دقيقا معادل دنيايي مي شد كه داريم تويش زندگي مي كنيم. البته از جايي كه باهوش ترين عضوش يك دلفين پير عينكي به اسم آقاي دلف بود كه براي نطق خطابه هايش هر از گاهي روي سنگ سبز شدة وسط دريا پيدايش مي شد و خبرچين اش يك طوطي هفتاد رنگ به اسم پيلا پيلا بود و همة جك و جانورهايش توانايي اين را داشتند كه مثل آدميزاد حرف بزنند از اين بيشتر هم نمي شد توقع داشت.
سرنديپيتي اصلا يك اسم من در آوردي نيست. Serendipity توي انگليسي به معني خوشبختي يا نعمت غيرمترقبه است، دقيقا مثل ورود سرنديپيتي صورتي  رنگ اين كارتون به جزيرة ناشناخته. كُنا و سرنديپيتي توي 26 قسمت چنان با جزيره و ساكنانش جفت و جور شدند و يكي دو بار چنان با شجاعت جزيره را نجات دادند (مثل همان قسمتي كه پيلا پيلا را نجات دادند) كه توي قسمت هاي آخر ديگر كسي فكر نمي كرد كه اين دو نفر توي اين جزيره غريبه اند، انگار كه نگهبانان ابدي و ازلي آن جا بوده اند، همان طوري كه از افسانه هاي قديمي ژاپني برداشت مي شد. راستي اين را هم داشته باشيد كه توي عربستان به اين كارتون مي گفتند: ميمونه و مسعود .

قسمت دوم يونيكو هم ساخته شده
يونيكو از كجا آمد؟
Unico
يونيكو
016104.jpg
تك شاخ ها اصالتا مربوط به افسانه هاي قديمي، به خصوص الهه هاي يوناني مثل پگاسوس (اسب بالدار) هستند. خود اوساما تزوكا، خالق يونيكو، گفته فيلم سينمايي ماجراهاي عجيب يونيكو هم از آن افسانه ها گرفته شده. يكي از آن ها داستان كوپيد و سيكه است. كوپيد خداي عشق بود كه به صورت كودك مجسم شده و سيكه هم خداي زيبايي است كه كوپيد به دام عشقش گرفتار مي شود. ظاهرا يونيكو تركيبي از كوپيد و سيكه بوده و داستان تبعيد او توسط خدايان هم مربوط به افسانه هاي ديگر مي شود. كاراكتر يونيكو، يعني همان بچه تك شاخِ مو قرمز، اولين بار توي كميك استريپ هايي كه تزوكا بين سال هاي 1976 تا 1979 توي مجلة ليريكا مي كشيد، ديده شد. بعد از ساخت سري كارتون هايي كه كمپاني OAV از روي اين كميك استريپ ها براي تلويزيون درست كرد، كمپاني تزوكا و سانريو تصميم گرفتند كه يك فيلم سينمايي با محوريت يونيكو بسازند و نتيجة اين تصميم ماجراهاي عجيب يونيكو شد كه 14 مارچ 1981 توي ژاپن اكران شد. تزوكا خودش فيلم را كارگرداني كرد و ماساكي تموجي فيلم نامه اش را نوشت. دومين فيلم يونيكو كه هيچ وقت براي ما پخش نشد يونيكو در جزيرة جادو بود كه توسط موريبي مورانو كارگرداني شد و دو سال بعد از فيلم اول توي سينماها اكران شد. كاراكترهاي فرعي فيلم دوم، خيلي بيشتر از اولي است و برخلاف قسمت اول كه فقط شمه اي از باورهايي بودايي را در دل داستان پياده كرده بود، قسمت دوم به شدت تحت تأثير اعتقادات بوديستي است.

تك شاخِ موقرمزي
يونيكو، همان فيلم نود دقيقه اي كه واضح تر از هر كارتون 90 قسمتي ديگري توي ذهن مانده است
015990.jpg
كاوه مظاهري
از سينما بيرون آمديم، سينما بلوار. تا يك هفتة بعدش من باد غرب بودم و داداشم باد شب . من چادر مامان، همان سفيد گل گليه را مي انداختم روي شانه ام و از اين طرف هال به آن طرف مي دويدم تا باد زيرش بيفتد و روي هوا شناورش كند، مثل باد غرب. داداشم هم با باراني بلند و سياه بابا از من تقليد مي كرد، باد توي باراني مي پيچيد و آن را شبيه بال هاي سياه باد شب مي كرد، ترسناك و رعب آور. پسر همساية روبه رويي مي شد خدايانِ حسودي كه يونيكو را به سرزمين فراموشي تبعيد كرده بودند و متكاي روي تختم مي شد همان كره اسب تك  شاخ دوست داشتني كه من مدام با خودم به اين طرف و آن طرف مي بردم اش. سر يك هفته من مي شدم متكا، متكا مي شد خدايان، داداشم مي شد بچه سنگ و تختم مي شد باد غرب.
خيلي ها روي حساب زبان داني  شان هنوز هم ادعا مي كنند كه يونيكو غلط است و اسم آن كارتون يونيكورن (يعني تك  شاخ) بود، ولي براي من آن تك شاخ كوچولوي سفيد هنوز هم همان يونيكو است، چه درست چه غلط، مثل همان قديم ها، همان موقعي كه دلم با يك متكا و يك تخت و چهار تا اسم الكي و يك كارتون زلم زيمبويي خوش بود، زماني كه ته دل مردم هنوز جايي براي سينماها بود و لابه لاي صندلي هاي سينماها جايي براي بچه ها. همان موقع كه مدرسه موش ها گيشه ها را مي تركاند، سينما گلريز لوك خوش شانس و دالتون ها را پخش مي كرد و پرفروش ترين فيلم سال گلنار مي شد. ديگر خبري از آن چيزها نيست، نه سينماها بچه ها را تحويل مي گيرند و نه بچه ها سينماها را. كمتر بچه اي براي تماشاي كلاه  قرمزي و سروناز هم دمار پدر و مادرش را درمي آورد تا به سينما ببرندش. عصر ديجيمون همين است ديگر. يونيكو براي همان دوران بود: دوران طلايي. او تك  شاخ كوچولويي بود كه قدرت عجيبي در خوشحال كردن دل مردم داشت. هنوز هم كسي نمي داند كه اين قدرت جزو خصوصيات شخصيتي اش بود يا به مدد شاخ اش چنين قدرتي را به دست آورده بود. اين قضيه باعث حسادت خدايان مي شود، به عقيدة آن ها فقط خدايان هستند كه بايد تعيين كنند چه كسي خوشحال باشد و چه كسي ناراحت. آن ها يونيكو را به سرزمين فراموشي  ، جايي در انتهاي كرة زمين، تبعيد مي كنند و به باد غرب دستور مي دهند كه او را به آن جا ببرد. باد غرب نمي تواند اين تقدير تحميلي كه براي موجود بي گناهي مثل يونيكو رقم خورده را تحمل كند، بنابراين تصميم مي گيرد كه برخلاف نظر خدايان مدام او را از جايي به جاي ديگر ببرد تا از غضب آن ها در امان باشد. بعد از تو زرد در آمدن باد غرب، خدايان باد شب را مأمور مي كنند كه كار را تمام كند، بادي بدجنس كه به پيروي از آيين انيميشن هاي مانگا، رنگي به شدت تيره داشت.
هيچ وقت نفهميدم كه آن مقر پر از سنگِ بچه سنگ كجا بود، يونيكو كجا زندگي مي كرد، بادِ غرب و شب از كجا مي آمدند و آن قصر آخر فيلم كجاي اين كرة خاكي بود. همه چيز در يك انتزاع ابدي و ازلي مي گذشت، در يك ناكجاآباد مرموز و عجيب. عاشق همين مرموزيت اش بودم، عاشق آن بچه سنگِ آبي رنگي كه متحول مي شد و يونيكويي كه پاك مي ماند و باد غربي كه مدام كمكش مي كرد. بچه سنگ (با اسم واقعي بيزل كه يك جورهايي بهترين دوست يونيكو هم به حساب مي آمد) به دم فلش مانندش قانع نبود و شاخ افسانه اي يونيكو را مي خواست تا بر همه چيز و همه كس مسلط باشد. چائو، همان گربه سياه و كوچولو هم دوست داشت به جاي گربه، يك زن جادوگر بود. يونيكو هم به هيچ كدام نه نگفت، چائو را تبديل به يك دختر زيبا كرد و شاخ اش را براي مدتي به بچه سنگ قرض داد.
هر وقت من و داداشم از يونيكو حرف مي زديم با چند جفت چشم متحير و متعجب روبه رو مي شديم، انگار هيچ كس آن را نديده بود، نه توي سينما نه تلويزيون. هر وقت اين اتفاق مي افتاد خوشحال تر مي شديم، خوشحال از اين كه خاطره اش فقط محدود به جمع كوچكي مي شود، يك جمع شايد هزار نفري توي چند ميليون بچه اي كه به راحتي مي توانستند در اين خاطره سهيم باشند. انگار ديدن آن هم مثل فضايش رؤيايي بيش نبوده، رؤيايي از روزهاي خوشي كه ديگر هيچ وقت تكرار نمي شود.

ماركوپولوي ما
Travels of Marcopolo
سفرهاي ماركوپولو
016029.jpg
كارتون ماركوپولو ويونيكو محصول شركت
Mad House ژاپن بوده است

ماركوپولو، تاجر و جهانگردي بود كه از زادگاه خود در ونيز براي سياحت به ايران، هند و چين رفت و مدت ها در دربار قوبلاي قاآن ماند و... توي كتاب ها دربارة ماركوپولو اين  طوري مي نويسند. براي ما اما ماركوپولو هيچ كدام اين ها نبود. براي ما ماركوپولو، يك دوست بود، يك آشنا، كه شنبه عصرها به ديدن مان مي آمد و با موسيقي عجيبي شبيه آهنگ كريزي دايموند پينك فلويد از عجايب جهان مي گفت.
سال ها بعد از ديدن آن كارتون ـ مستند و طي شدن دورة كودكي، كتاب هاي زيادي دربارة ماركوپولو و نقاشي ها و فيلم هاي زيادتري دربارة اين تاجر ونيزي خواندم و ديدم. اما هيچ كدام از اين ماركوهاي جديد، آن ماركوپولوي دوست داشتني ما نشدند. براي ما، انگار زمان در سال هاي دهه 60 متوقف شده و ماركو، در آن كارتون ژاپني تا ابد جوان و با صورتي كه هنوز مو در نياورده، باقي مانده است.

ارتباط كارتون توشي  شان با تراژدي اوديپ شهريار
چگونه توشي  شان عاقبت به خير شد؟
Toshishun
افسانه توشي شان
016098.jpg
علي به پژوه
معمولا رسم است در ابتداي تيتراژ، منبع اقتباس را هم ذكر كنند، اما گاهي اين اتفاق نمي افتد. كارتون توشي شان ، يكي از همين نمونه هاست. تازه پس از تماشاي چندبارة اين كارتون دلپذير در كودكي و نوجواني بود كه به طور ناگهاني در جواني، خيلي اتفاقي منبع اقتباس اين اثر را فهميدم و حيرت كردم. اين كارتون، اقتباس غيرمتعارفي بود از تراژدي اوديپِ شهريار اثر سوفوكل (495 سال پيش از ميلاد). حجم انبوه جزئيات افزودني (مثل ماجراي آن پيرمرد كه سه آرزوي توشي شان را برآورده مي كرد) تشخيص رد پاي اوديپ را در توشي شان سخت مي كرد.
نمايشنامة اوديپ ، نمايشنامه اي است بسيار تكان دهنده دربارة سرنوشت محتوم و تلخ شهريار جوان. (اين همان اثري است كه زيگموند فرويد، روانكاوِ شهير، بر پاية آن، نظرية عقدة اوديپ را طرح كرد.
اوديپِ شهريار هم، مانند توشي شان در كودكي به طرز دردناكي از مادرش جدا مي شود و پس از سال ها، كه دوباره با مادرش مواجه مي شود، او را به جا نمي آورد؛ زيرا كه اينك او پادشاه يك كشور شده و مادرش، همسر پادشاه كشور رقيب است.
اوديپ موفق مي شود در طي نبردي خونين، پادشاه كشور رقيب را شكست دهد و همه چيز او را (از جمله همسرش) را از آنِ خود كند. اما يك فرق عمده، ميان اين كارتون و آن نمايشنامه وجود دارد و آن هم در نحوة پايان بندي آن است. سازنده، توشي شان را از پايان تلخ و تكان دهندة اوديپ معاف مي كند و به شكلي اميدواركننده، توشي شان را به آغوش گرم مادرش باز مي گرداند و همه چيز را سر و سامان مي دهد.
با خواندن اصل نمايشنامة اوديپِ شهريار سوفوكل است كه مي فهميم سازندة توشي شان چه رحمي به تو شي شان كرده و مي فهميم چه خطري را از بيخ گوشش رد كرده است و آن وقت، آسوده خاطر، نفس راحتي مي كشيم.

توي توشي شان هم وهم بيداد مي كرد
مادري با سنجاق سرآبي
فاطمه عبدلي
افسانه توشي شان يكي از آن كارتون هايي بود كه فكر مي كردي با ديدنش و فهميدن حرف هايش سرت به تنت مي  ارزد. بحث عشق و قدرت و غرور و ثروت بود. بدون استثنا هر بار با ديدن كارتون توشي شان خودم را مي گذاشتم جايش و تصور مي كردم كه اگر من بودم چطور تصميم مي گرفتم. معمولا هميشه هم آخرش افسرده مي شدم و از روي مادرم خجالت مي كشيدم. فكر مي كردم هيچ وقت از پس اين همه سختي، آن همه پله و آن صخره هاي بلند و آن همه ماليخوليا برنمي آمدم، حتي براي نجات جان مادرم. وقتي قرار بود توشي شان توي آن مرحلة آخر، آن همه پله را برود بالا و اسم مادرش را صدا نزند و گريه نكند، دلم تاپ تاپ مي كرد. اگر من بودم، غر مي زدم و ننه، ننه راه مي انداختم. از خودم بدم مي آمد. غير از اين ها يادم است اولين بار كه مادر توشي شان گفت كه پسرش را نمي شناسد، چقدر دلم براي پسرك سوخت و در عين حال به اش مي گفتم: چقدر خرفتي! بايد بفهمي ماجرا از چه قرار است.
هميشه هم توي گل سرهايم دنبال يك جور سنجاق سري مي گشتم كه شبيه گل سر مادر توشي شان باشد. واي پيرمرده را بگو. به نظرم مي آمد آدم بايد خيلي كار درست باشد كه همچين آدم مهمي بيايد سر راهش و بگويد: امشب موقع غروب آفتاب جايي كه ساية سرت افتاده را بكن.
مثل خيلي ديگر از كارتون ها، وهم بيداد مي كرد. آن كلاهخود و زره جادويي كه به خاطر غرور توشي شان رفتند، آن صندوق طلا و جواهر كه برق مي زدند و آن فقر و فلاكت بعدش. آن سياه چال و سربازهاي شكم گنده ناپدري توشي شان و ته ريش هاي احمقانه شان يا آن اسب سفيد كه قرار بود مادرش باشد. آن قطره اشك و ماندن لاي در، راستي نمي دانم اصل قضيه چي بود، فقط ته ذهنم يك دختر كوچولو وول مي خورد كه هر از گاهي با توشي شان بود. كسي مي داند آخرش با هم عروسي كردند يا نه؟

همان شيري كه با دمش تيتراژ را پاك مي كرد
كارتوني كه سياه بود!
Animated Aesop’s Fables
بهتر ين داستان هاي دنيا
016230.jpg
اين همان آقا شيره است!
016125.jpg
اين عكس ها مربوط به كارتون بالايي نيست. اين كارتون ديگري است كه اگر يادتان باشد با همين اسم و همين حال و هواي كارتون بالايي پخش مي شد و فضاي داستان ها خيلي شبيه به هم بود. اين دومي محصول نيپون است

سعيد جعفريان
آقا شيره وارد كادر مي شود، پاچه هاي كلفت و قيافة خفنش آدم را مي ترساند، اخم كرده است و آرام مي غرد. يكهو يك آهنگ مسخره شروع به نواختن مي كند، آقا شيره نمي تواند جلوي حركت دمش را بگيرد. اسم كارتون بالا مي آيد، شير با دمش عين برف پاك كن اسم را پاك مي كند، اين كار اختياري نبوده. براي همين عين گاگول ها به دوربين نگاه مي كند و عين چي متعجب است. شرمنده مي شود و به اين طرف و آن طرف نگاه مي كند. نكند كسي ديده باشد! اما كارگردان بدجنس، آقا شيره را بيشتر اذيت مي كند، همراه با آن آهنگ شاد و شنگول، شير بنده خدا عينهو باربا پاپا تبديل به چند حيوان مختلف مي شود؛ سگ، گنجشك و بز... و در نقطة اوج آهنگ تبديل به قورباغه مي شود و قور قور مي كند و جَلدي مي پرد توي رودخانه. خودش هم انگار با اين تيريپ حال كرده و كلا شاد شاد است! بهترين داستان هاي دنيا ، يكي از بهترين كارتون هاي كودكي ام بود. آن موقع خيلي نخودي بودم! شايد هشت يا نه سال، اما آن قدر اين كارتون خوب بود و خوب اجرا شده بود، كه هنوز يك وجب هم از توي كله ام تكان نخورده است. واي شخصيت هاي شاهكارش را بگو!
حيوانات و يا آدم هايي كه همگي آن ها به يك چيز اشتراك داشتند، پاهاي بسيار كلفت و دستان زمخت! حتي خرگوش هاي كارتون هم عجيب و غريب بودند و سبيل هايشان انگار كه با ماژيك تخته وايت برد كشيده شده بود! فضاي كار هيچ رنگ خاصي نداشت، فقط در رنگ غالب: سياه و قهوه اي ، ته دپرس! حيواناتي كه خورده مي شدند ديگر پس گرفته نمي شدند! يعني عين كارتون هاي بي مزة ديگر نمي شد شكم گرگه را پاره كرد و خرگوش ها را بيرون آورد و آن را دوباره دوخت! اين جا هر كس خورده مي شد، مي مرد! به همين راحتي، به همين خوشمزگي! كارتون كلا از لحاظ روان شناسي كودك، چيزي در حد صفر بود! تقريبا در هر قسمت يكي از اين قسمت هاي بامزه را شاهد بوديم، يا گرگه خرگوشه را مي خورد يا روباه، مرغ را، يا شير توي چاه مي افتاد! چيزهاي هراس آوري كه براي من فسقلي خيلي جذاب بود. بعدها كه متوجه علاقة شديد خودم به نوآرها (فيلم سياه) و فيلم هاي گنگستري تيره و تار شدم، دليل جذابيت آن كارتون برايم روشن شد. آقا! بهترين داستان هاي دنيا يك فيلم نوآر تمام عيار بود! آن قسمت را يادتان هست؟ قسمتي كه قرار شد همة حيوانات جنگل به شير باج بدهند.
خرگوش باج نداد. به شير گفت من دارم به حيواني قوي تر از تو باج مي دهم، شير عصباني شد و از خرگوش خواست او را پيش آن جانور مرموز ببرد، خرگوش شير را سر چاهي برد. شير عكس خودش را توي چاه ديد و براي خودش نعره كشيد و عصباني شد و پريد توي چاه. مي خواست دخل آن حيوان عوضي (خودش!) را بياورد، صداي آب آمد و شير مرد! يا آن قسمتي كه الاغِ يك نمك فروش براي اين كه بارش سبك تر شود، هيچ وقت از روي پل رد نمي شد و از توي آب مي گذشت تا نمك ها حل شود و بار او سبك تر، ولي يك بار نمك فروش براي تنبيه كردن الاغ به جاي نمك، پنبه بارش كرد! الاغ پريد توي آب، بارش از قبل، ده ها برابر سنگين تر شد، نگاهي ملتمسانه به دوربين كرد و توي آب ماند و غرق شد! داستان هايي از اين ها دپرس تر سراغ داريد؟
بهترين داستان هاي دنيا مثل شكلاتي بود كه تلخي اش را هم داشت و اصلا همين تلخي به جايش بود كه توي كله ام ماندگارش كرده. كارتون هاي الان را ببينيد، همه اميدبخش و جينگيل مستان هستند. آيا بچه هاي الان اين چيزها را درك مي كنند؟

كوزت پيدا نمي شد
شصت كارتون با يك بليت
Mangq Fairy Fales of The World
بينوايان و قصه هاي ديگر
016113.jpg
احسان رضايي
ماجراي پيدا كردن اطلاعات و تصاوير كارتون بينوايان ، يكي از مهيج ترين بخش هاي كار اين مجموعه بود. اولين بار در سايت گوگل دنبال تركيب دو كليدواژة بينوايان (Les Mirablse) و animation گشتيم. بعد لغت كوزت و انيميشن. بعد دنبال مقالاتي دربارة بينوايان و تبديل هاي آن به فيلم و اپرا و انيميشن. هيچ كدام از اين روش ها جواب نداد. جست وجو با اسم ويكتور هوگو هم همين طور. سايت رسمي طرفداران ويكتور هوگو (victorhugoonline.com) در اين زمينه اطلاعاتي داشت. 4 انيميشن از روي بينوايان. دو تايشان خيلي جديد (بعد از 2000) بودند، يكي يك كارتون كوتاه 7 دقيقه اي و يك سريال كارتوني به اسم ماجراهاي ژان والژان (1972) محصول شركت توئي. معلوم است كه فقط اين آخري مي توانست هماني باشد كه ما ديده ايم. در جست وجوهاي بعدي اما مشخص شد كه اين كارتون هم كارتون موردنظر ما نيست. جست وجوي عنوان ژاپني بينوايان هم جواب نداد. به نظر مي رسيد كه ديگر بايد از اين كارتون مهم صرف نظر كنيم كه يكباره در يكي از صفحات كاتالوگ فروش كارتون كه متعلق به يك كشور عربي بود، عكس كوزت پيدا شد. اسم فايل تصوير بود hikayat.jpg. همين شد موضوع يك جست وجوي جديد. جست وجو در سايت هاي اينترنتي مشخص كرد كه فقط دو كارتون هست كه عنوان عربي شان حكايات است. با پيدا كردن معادل هاي انگليسي و ژاپني اين دو تا، معلوم شد كه اسم آن كارتوني كه ما به نام بينوايان ديده ايم، داستان هاي پريان از سراسر دنيا يا manga fairy tales of the world. محصول مشترك كمپاني هاي dax (كه نل را هم ساخته) و madhouse (كه ماركوپولو را هم ساخته) در سال۱۹۷۶ و با 107 قسمت توي اين مجموعه، داستان هايي از تمام مجموعه ادبيات دنيا بود. از قصه هاي ازوپ و كريستين آندرسن تا شاهكار ويكتور هوگو. براي ما 30 قسمت كارتون را سوا كرده بودند و به اسم بينوايان نشانمان داده اند. ما بقية قسمت ها را هم جداجدا (و بدون عنوان خاصي) ديده ايم. خودتان عكس ها را نگاه كنيد:

بينوايان، ما بوديم
016185.jpg
حبيبه جعفريان
اين، نامردي بود. نامردي محض بود كه از روي بينوايان براي بچه ها، كارتون بسازند. ما بچه بوديم. مي دانيد؟ يك مشت بچة معصوم. با همان دهان هاي باز معروف، دماغ هاي آويزان و چشم هاي بزرگ بي گناه كه قرار بود رنج، وسوسه، ايمان، ترديد، بي عدالتي، كفر و اندوه بشري را ببينند و با همان دهان هاي باز و دماغ هاي آويزان يك جوري از پس  آن بر بيايند.
بعضي وقت ها فكر مي كنم ما شانس آورديم كه آن ژاپني هاي ديوانه  به سرشان نزد، داستايفسكي را كارتون كنند. وقتي ژان والژان و ژاور مي توانند كارتون شوند،  راسكولينكف چرا نتواند؟ بچه اي كه مي تواند ترديد يك دزد را با شمعدان نقره، بالاي سر يك كشيش، زير نور آن مهتاب لعنتي كه مثل وجدان بشريت، بيدار و تابان بود، هضم كند، ترديد جوان بيكارة رواني اي را كه با تبر بالاي سر يك پيرزن نزول خور ايستاده را هم مي تواند. بله ما مي توانستيم. اما اين نامردي بود. ما بچه بوديم. يك مشت بچة معصوم كه هر چه را مي ديديم با دهان باز، باور مي كرديم. اين، ماهيت يك بچه است. مي دانيد؟ بچگي يك بچه است. ما بچگي مان را با ژان والژان،  توي آن جنگل سياه دويديم و يك قرص نان را از دست بچه اي كه از وحشت، گريه مي كرد، دزديديم. ما با او توي تابوت خوابيديم و از دير بيرون آمديم. بله! دير . بچگي ما دير هم داشت. ما دندان هايمان را كشيديم. موهايمان را فروختيم و همان طور كه پشتمان از سردي گلوله هاي برف و تمسخر مردم،  تير مي كشيد به دختر كوچولوي بدبختمان فكر كرديم كه پيش تنارديه  هاي حيوان، فقيرتر و بدبخت تر مي شد. بله! تنارديه هاي حيوان . بچگي ما تمثيل هم داشت. وقتي رابرت داشت، چطور مي توانست تمثيل نداشته باشد؟ به عنوان يك بچه، ما از خود كوزت ، كوزت  تر بوديم. ما،  بينوايان بوديم.

بچه هاي خرس را كشته بودند
جيغ
Call Of the Wild
خانواده وحوش
016110.jpg
احسان رضايي
فرانسوي ها اصطلاح خوبي دارند مي گويند: كراي دِلا ناتوق . مي گويند: فرياد طبيعت. مي گويند وظيفة هنر اين است كه فرياد طبيعت را به گوش آدم ها برساند. مي گويند تابلوي جيغ ادوارد مونش (همان كه شبيه كارهاي ون گوك است و يك زني بالاي پل دارد جيغ مي كشد) بهترين نمونة اين فرياد است. مي گويند طبيعت درد دارد. بايد فريادش زد. فرياد.
***
يك عقاب را از برادرش جدا كرده بودند. يك ميمون را با زنجير بسته بودند. بچه هاي يك خرس را كشته بودند. هميشه و همه جا آدم هاي عوضي اي بودند كه فكر مي كردند فقط خودشان حق دارند، چون آدم هستند و فقط خودشان مهم هستند. چون بقية طبيعت، حيوان هستند. آن حيوان ها، يادم هست، دقيق يادم هست. آن حيوان ها از هر آدمي، آدم تر بودند.
***
وقتي خانواده وحوش را مي ديدم، هنوز آن اصطلاح فرانسوي را نخوانده بودم. هنوز نمي دانستم كه گونه هاي در حال انقراض يعني چي. هنوز معناي تمدن و مدرنيته را نمي دانستم. هنوز بچه بودم. اما به خدا همان وقت هم صداي صيحة عقاب هاي توي كارتون كه مي آمد، مي فهميدم كه طبيعت درد دارد. طبيعت زخمي است. يكي بايد فرياد بزند.

براساس رماني از چارلز ديكنز
وحشت در پياده رو
Nell
دختري به نام نل
016116.jpg
فاطمه عبدلي
مي گويند: حرف زدن بلد نيستي، حرف نزدن كه بلدي راجع به نل هم من حرف نزدن بلدم. نمي خواهم ياد خودش و آن همه وحشت بيفتم. وحشتي زنانه، تو ماليخولياي رنگ هاي تيره، توي دربه دري و بي پدر مادري، به دنبال وهمي به اسم پارادايس . چقدر يك دختر مي تواند بي كس باشد و دلخوش به يك جعبة موسيقي و سوز صداي آن كه هر بار دلهره آورتر مي شد و غمي كه يك جايي توي دلت را چنگ مي زد. (مي گويند قصه بر اساس يكي از داستان هاي ديكنز به نام جعبه موسيقي است) باور كنيد حالم دارد بد مي شود. هر چي بيشتر يادش مي افتم حالم بدتر مي شود. كفش هاي قلمبه اش، لحظه هاي ترس و اندوه اش، آن موهاي عجيب و پاپيون سرش با آن گربة كوچك، با آن چمدان كه انگار به سنگيني همة غم و غصه هاي عالم تو دست نل بود. آن پدربزرگ قمارباز بداخلاق كه من را ياد تمام بدبختي ها و غصه هاي خيالي ام مي انداخت و آن همه تاريكي و تنهايي و سياهي. نه خدايا ديگر نمي خواهم يادم بيايد. نه آن دو مرد مضحك، كيپ چاق و گنده و وكيل اش براس كه دنبال نل بودند و نه آن جوان قدبلند ريشوي پالتوپوش را كه آخرسر برادر نل از آب درآمد و ازش خوشم مي آمد.
حتي آن را هم كه يادم مي آيد دل آشوبه مي گيرم.
نمي خواهم بزنم زير گريه. نمي خواهم به كودكي ام در كنار نل فكر كنم، نمي خواهم به آن سياهي اي كه باعث مي شد همه چيز را تيره تر ببينم نزديك شوم. آن تباهي ها جادو دارند، يك جادوي بي بازگشت. وقتي بروي تويش، وقتي غرق بشوي، دلت مي خواهد همين طور بدبخت بماني. فلك زدة بيچاره، دلت مي خواهد هميشه غصه بخوري. حتي اگر دليلي برايش نداشته باشي. نمي خواهم راجع به نل حرف بزنم. قصة آن من را ياد قسمت هاي خاكستري خودم كه شيفته شان بودم و نمي توانستم ازشان بيرون بيايم مي اندازد. حتي اگر ته قصه اش به جاي خوبي ختم شود، به قبر يك مادر كه نور به اش مي بارد!

ديگر كارتون هاي ژاپني
016119.jpg
016122.jpg

فهرست
نامه  ها
فهرست
سينما تلويزيون
واكنش در باغ مظفر!
سينمايي
ورزشي
و به هر حال...
من بائو هستم!
ورزشي
سرهنگ كريمي هيپنوتيزم مي كند!
اجتماعي
خدا گفت: مردم، خانواده من هستند. هركس با آن ها مهربان تر باشد، من او را بيشتر دوست مي دارم
زندگي
دورزدن ممنوع!
همراه مهربان
تاكسي... تاكسي!
زندگي
كارتون هاي ايراني
هزار برگ و هزار رنگ
غير كارتوني ها
دراكوتا تا به تا
عروسك ها و مجري ها
وقتي بابا كوچك بود
چهره هاي ماندگار پويانمايي ايراني
موسيقي
خاطره ساز به خاطره ها  پيوست
ظهر يك شنبه من جدول نيمه تموم
روزها
رويدادها
كارتون هاي ژاپني
چشم گنده هاي دوست داشتني
اتفاق هاي مهم
راه  هاي دودره كردن
و نيپون متولد شد ...
زنبور بي  عمل
دور دنيا با هشتاد جانور
كوهستان سرد
كاش لنگ همة باباها دراز بود
جودي عزيز من!
ديگر كارتون هاي نيپون
سنجاب زنگوله پا
جغدي كه آدم شد
چند شب ديگر از هزار و يك شب
خرسِ روسي
كشتي شكستگان
سوار بر سبد
گربه هاي نقاشي
يك والس غمگين
انريكو، انريكوي عزيز
آدم شدن در 52 قسمت!
دروغگوي قديمي، سلام پينوكيو!
چوب معلم گُله
همسران خوب
دختران امروز، مادران فردا!
كاراكترها
مادر مرده
تصويرمخوف واقعيت
دودِ دودكش
يك مرد، يك رؤيا
سوپرمن كوچولو
برزخ
چه سرسبز بود جنگل ما
چشم هايش!
ديگر كارتون هاي تاتسونوكو
بي پدر و مادرها
چشم درشت ها وارد مي شوند
مانگاشناسي در سه سوت
كوتوله ها به دنبال آواي موسيقي
اي كيو ربطي به آي كيو ندارد
كاراكترها
كاپيتان ماجد!
كاشيرو ـ چند سال بعد
همه آن مشق هاي ننوشته
سياستمدار محبوب
كسي هست نخوانده باشد؟
راسوي شهر اُز
دايناسور صورتي
يونيكو از كجا آمد؟
تك شاخِ موقرمزي
ماركوپولوي ما
چگونه توشي  شان عاقبت به خير شد؟
مادري با سنجاق سرآبي
كارتوني كه سياه بود!
شصت كارتون با يك بليت
بينوايان، ما بوديم
جيغ
وحشت در پياده رو
ديگر كارتون هاي ژاپني
كارتون هاي هاليوودي
زادگاه گوريل انگوري و رفقا
لي لي پوت دهه شصتي ها!
كارتون هاي مهم هانا- باربرا
تاندركتز عليه يوگي و دوستان!
هانا و باربرا چگونه هانا-باربرا شدند؟
موسيقي متال
موش ها و آدم ها
كاراكترها
ماجراها
ناكجا آباد آق يوگي!
كاراكترها
من نمي دونم!
گاوچران تنها رو به غروب
انگوري انگوري!
شنبه صبح ها چه خبر؟
آوازه خوان هاي پاپ
ديگر كارتون ها
روياساز
ديزني لند و تلويزيون
آقاي ووپي شما فوق العاده ايد!
اصالت شكست
يك عصرانة لذيذ
سوراخ فوري!
صورتي ،چشم پيرمرد بود
دنياي صورتي صورتي
گربه سياه لج درآر!
سه گانه دم صبح
خون آشام گياه خوار
كاشفان فروتن اسفناج
ديگر كارتون هاي هاليوودي
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  كارتون هاي ايراني  |  موسيقي  |  روزها  |
|  كارتون هاي ژاپني  |  شناسنامه  |  كارتون هاي هاليوودي  |  كارتون هاي اروپايي  |  سبك زندگي  |  گزارش  |  كارتون هاي عروسكي  |  يادداشت  |
|  گالري  |  كارتون  |  گويندگان كارتون  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |