ويژه كارتون - هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۹۷ - شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵ - - Dec 9, 2006
docharkhe
رويدادها
015849.jpg
تولد عمرخيام، شاعر و رياضي دان 19آذر ، 18 ذي القعده 439 ق
تنديس خيام در پارك لاله تهران

در سنة (سال) ستّ و خمس مائه(506)، به شهر بلخ در كوي برده فروشان، در سرايي، خواجه امام عمر خيامي نزول كرده بود و من بدان خدمت پيوسته بودم. در ميان مجلسِ عشرت از حجت الحق عمر شنيدم كه او گفت: گور من در موضعي باشد كه هر بهاري، باد شمال بر من گل افشان  كند. مرا اين سخن عجيب نمود اما دانستم كه چون اويي گزاف نگويد. چون در سنة ثلاثين(530) به نيشابور رسيدم، چند سال بود تا آن بزرگ روي در نقاب خاك كشيده بود. آدينه اي به زيارت او رفتم و يكي را با خود ببردم كه خاك او به من نمايد. مرا به گورستان شهر بيرون آورد و بر دست چپ گشتم. در پايين ديوار باغي، خاك او نهاده و درختان اَمرود(گلابي) و زردآلو، سر از باغ بيرون كرده و چندان برگ و شكوفه بر خاك او ريخته بود كه خاك او در زيرِ گُل پنهان شده بود و مرا ياد آمد آن حكايت كه به شهر بلخ از او شنيده بودم (كه گفت گور من اين جا خواهد بود). گريه بر من افتاد كه در بسيط عالم و اقطار رُبعِ مسكون، او را هيچ جاي نظيري نمي ديدم.
(چهار مقاله- نظامي عروضي)

سيمرغ
015903.jpg
شهادت خلبان احمد كشوري ۱۸ آذر 1359

افشين روزبهان
سال 1341، هنوز هيچ ورزشگاهي به اسم احمد كشوري نبود. احمد كشوري آن موقع اسم يك بچه روستايي فقير بود كه از روستاي كياكلا آمده بود و در كل بابل نمره اول ديپلم شده بود. همين طور در مسابقات خوشنويسي و مسابقات كشتي دبيرستان هاي مازندران. قرار بود براي مسابقات كشوري به تهران برود، كه شنيد جايزة نفر اول را هم خود والاحضرت مي دهند و منصرف شد. پول دانشگاه رفتن هم كه نداشت، برگشت ده خودشان سرِ زمين. سال 51 بود كه رفت خدمت. آن جا خلبان ها را ديد و تصميم خودش را گرفت. همشهري اش، علي اكبر شيرودي هم بود. هر دو با هم دوره خلباني هلي  كوپترهاي كبرا و جت رنجر را گذراندند. توي پادگان ارتش هم، احمد با خودش كتاب و اعلاميه مي برد و به علي اكبر هم مي داد. سر همين، چند باري كارش به بازجويي كشيد و با اين  كه بهترين خلبان دوره خودش بود، براي خدمت فرستادندش كرمانشاه. سال 54، توي كرمانشاه يك صندوق قرض الحسنه راه انداخته بود. تظاهرات و راهپيمايي هم بعدها راه انداخت. سال 57، دولت بختيار كه سر كار آمد، احمد نشست با علي اكبر و چندتايي ديگر از ارتشي هاي انقلابي نقشة يك كودتا را ريخت. قرار بود نقشه را آيت الله پسنديده، برادر حضرت امام با امام هماهنگ بكند كه امام گفته بود كار به آن جاها نمي كشد و نكشيد. بعد از انقلاب هم كه معلوم است ديگر. كردستان شلوغ مي شد، احمد مي ر فت. جنگ مي شد، احمد مي ر فت. روز شروع جنگ، احمد بيمارستان بود. قرار بود جراحي بشود و يك تركش را از سينه اش بكشند بيرون. با همان تركش رفت و پرواز كرد. چند تانك عراقي را احمد زمين گير كرد، كسي نمي داند. هلي كوپتر خودش 22 بار هدف قرار گرفت و او هر بار با همان هلي كوپتر برمي گشت. بار آخري هم برگشت. تا جايي كه مي توانست برگشت. تا ميمك ايلام. نخواست توي خاك دشمن سقوط كند.

باباي همه رنگي ها
015846.jpg
انتشار نخستين شماره روزنامه همشهري 24 آذر 1372

احسان ناظم بكايي
اين درست كه ما همشهري جوان هستيم و يك جورهايي در ظل عنايات همشهري، اما اين كه در اين صفحات سراغ سالگرد تأسيس همشهري رفته ايم، ربطي به اين حرف ها ندارد. تأسيس روزنامة همشهري، يك اتفاق بزرگ در روزنامه نگاري ايران است.
پاييز سال 1372، اولين روزنامة رنگي ايران با قطع كوچك تر از معمول آن زمان چاپ شد. اين روزنامه، با بودجة شهرداري و با حدود 3 ميليارد تومان (شامل ساختمان، تجهيزات، كاغذ و...) روي كيوسك آمد. استفاده از نويسنده هاي جديد، مردمي تر كردن خبرها به خصوص خبرهاي شهري، ضميمه ها، آگهي ها و تازگي آن باعث شد تا در عرض 15 ماه، روزنامه روي پاي خودش بايستد.
چند ماه بعد از تأسيس روزنامه وقتي حادثة تصادف در ولنجك اتفاق افتاد و يك ميني بوس ترمز بريده به ديوار برخورد كرد و سرنشينان آن به طرز فجيعي كشته شدند، همشهري توانست عكس هايي اختصاصي از اين فاجعه رو كند و همين، تيراژ همشهري را بالاي صد هزار نسخه برد.
در طي اين 13 سال، همشهري، شش مديرمسؤول داشته؛ ستاري، عطريانفر، شيخ عطار، اشعري، زائري و حسين انتظامي و به مرور به يكي از پرتيراژترين روزنامه هاي ايران و خاورميانه تبديل شده است.
حالا همشهري، ضمايم رنگي و متنوعي دارد مثل هشمهري ماه، جهان، ديپلماتيك، بين الملل، اقتصاد، خردنامه، انفورماتيك، دانشجو، تاكسي، مسافر، دوچرخه، ورزشي و... كه هر كدام دنبال خوانندگان اختصاصي خودشان هستند. و صد البته نه تنها آن ها بلكه هيچ نشريه اي در عالم بشريت به پاي همشهري جوان نمي رسد!

يعني كشك!
015861.jpg
تولد ملك الشعرا محمد تقي بهار ۱۸ آذر 1259

حسنا مرادي
پدرش ملك الشعراي آستان قدس رضوي چند وقتي مي شد كه عمرش را داده بود به پسر. پسر هم كه مثل پدر، عشق شعر و شاعري داشت، راهش را ادامه داده بود و پشت سر هم شعرهاي فوق العاده مي سرود. بقية شاعران به اين صرافت افتاده بودند كه چطور ممكن است يك پسر نوجوان اين طور ماهرانه شعر بگويد؟ مي گفتند شعرهاي منتشر نشده پدر را به نام خودش مي خواند. مي گفتند از ديوان شعرايي كه پيش پدرش امانت بوده استفاده مي كند. بازار اين تهمت ها و بدو بيراه ها داغ بود. پسر هم به روي خود نمي آورد و همچنان در مجالس شعراي آن زمان شركت مي كرد. روزي در يكي از اين مجالس، كار به جايي رسيد كه دو طرف براي اين كه مهارت خود را اثبات كنند، به بديهه سرايي افتادند. از همه چيز سخت تر، سرودن رباعي با كلمات بي ربط بود. قرار شد محمدتقي با اين چهار كلمه، يك رباعي بگويد؛ تسبيح، چراغ، نمك، چنار. محمدتقي هم پس از چند لحظه اين رباعي را خواند:
به خرقه و تسبيح مرا ديد چو يار
گفتا ز چراغ زهد نايد انوار
كس شهد نديده است دركان نمك
كس ميوه نچيده است از شاخ چنار
باز باقي شاعران دلشان راضي نشد و چهار كلمة ديگر گفتند؛ خروس، انگور، درفش، سنگ. قيافة حاضران جلسه واقعا ديدني بود، وقتي محمدتقي بهار اين رباعي را خواند:
برخاست خروس صبح، برخيز اي دوست
خون دل انگور فكن در رگ و پوست
عشق من و تو قصة مشت است و درفش
جور تو و دل، صحبت سنگ است و سبوست
باز رضايت ندادند. چهار كلمة جديد دادند: گل رازقي، سيگار، اميد و كشك! پسر باز هم رباعي ساخت، بعد از آن ديگر هيچ كس جرأت نداشت بگويد او شعرهاي پدرش را به اسم خودش مي خواند:
اي برده گل رازقي از روي تو رشك
در ديدة مَه ز دودِ سيگار تو اشك
گفتم كه اميد بر تو بستم عمري
گفتي كه دهم كام دلت، يعني كشك!
محمدتقي بهار اهل مشهد بود. پدرش با اين كه مرد اهل فضلي بود و خودش دنبال شعر و شاعري رفته بود، علاقه اي نداشت كه پسرش راه او را ادامه دهد. با اين حال، بعد از فوت پدر، محمدتقي به همان راهي رفت كه پدر رفته بود. با شروع نهضت مشروطه، بهار اشعار مهيج و ترانه هاي انقلابي اي مي سرود و در روزنامة خراسان كه در مشهد به طور محرمانه چاپ مي شد، بدون اسم چاپ مي كرد. اين شروع فعاليت هاي سياسي بهار بود. در سال هاي بعد، محمدتقي بهار روزنامه اي با نام بهار در مشهد منتشر كرد كه بارها توسط دولت ايران يا سفارت هاي روس و انگليس توقيف شد. بهار در مشي سياسي اش تابع كس خاصي نبود و در طي سال ها حكومت قاجار و پهلوي اول و دوم نشان داد كه در هر زمان، دنبال راهي مي رود كه به نظر خودش صحيح است و به ديگران كاري ندارد. بهار در ارديبهشت ماه سال 1330 هجري شمسي درگذشت. او را در شميران، در باغ آرامگاه ظهيرالدوله به خاك سپردند.

سنگ اندازان غار كبود
015945.jpg
شروع انتفاضه فلسطين ۱۸ آذر، 9 دسامبر 1986

حسين وهابيان
سرشان را مثل ملخ له مي كنيم. نخست وزير رژيم صهيونيستي در پاسخ مطبوعات براي مهار انتفاضه گفت: ما از بلنداي اين كوه و از منظر هزاران سال تاريخ به آ ن ها مي گوييم كه آن ها در برابر ما مثل ملخ هستند.
مقررات نظامي اين رژيم از 1967 آن قدر سخت بود كه شرايط براي قيام آماده باشد. سال ها بود كه آن ها در روستاها و زمين هايشان زير نظر بودند. يك سرباز جوان اسرائيلي در روزنامة هاآرتص نوشت: هر وقت يكي از فلسطيني ها مي خواست كارت شناسايي نشان دهد، سيلي و مشت و لگد مي خورد. گارد مرزي از زدن اعراب لذت مي بردند با اين كار خوش مي گذراندند. سربازان به صورت اعراب تف مي اندازند، يا به بيضه هاشان ضربه مي زنند و هميشه به صورتشان سيلي مي زنند. كشورهاي عرب و قطعنامه هاي وقت و بي وقت سازمان ملل هم دردي را دوا نكرده بود. كمونيسم و گروه هاي ماركسيستي و چريكي هم درسشان را پس داده بودند. كارد به استخوان رسيد و بهانه، مرگ چهار كارگر فلسطيني در تصادف با يك كاميون رژيم صهيونيستي بود. شيخ احمد ياسين، رهبر حماس در سخنراني تشييع اين چهار كارگر مردم را دعوت به تحصن و قيام كرد. ابتدا اردوگاه جباليا شلوغ شد و بعد غزه. چند روز بعد ارتش و پليس در همة مناطق فلسطيني درگير بودند، حتي كرانة غربي. اولين قيام مردمي و غيرمسلحانه فلسطيني ها شروع شد. آن ها اسرائيلي ها را با سنگ مي زدند. مثل هميشه اشغالگران ملاحظه اي نداشتند. اسحاق رابين وزير دفاع صهيونيست ها گفت: پاسخ ما به انتفاضه خشونت، زور ، ضرب و جرح است. هر كس به ما سنگ بزند استخوانش را با سنگ مي شكنيم. همين كار را كردند. تلويزيون هم نشان داد، ولي چند سال طول كشيد تا دم عرفات را ببينند و با وعدة صلح و كشور مستقل فلسطين، آتش انتفاضة اول را مهار كنند. اما اين، تازه اول كار بود.

سقوط ماه
015870.jpg
مجسمة نيوتن در بناي يادبود ستاره شناسان پيشگام در لندن
ارائه تئوري جاذبه توسط نيوتن ۱۹ آذر، 10 دسامبر 1684

احسان لطفي
ماه طلوع مي كند. ماه غروب مي كند. خيلي كه رمانتيك باشيد، ماه مي تواند چراغ سقف آسمان يا داس مزرع سبز فلك باشد. در جمله هاي مردم قرن هفدهم، ماه، هميشه يكي از اين چند كار را انجام مي داد و دليلش هم به خودش مربوط مي شد. آسمان آن موقع ـ مثل قرن هاي قبلش ـ قلمرو ديگري بود كه قواعد و قوانين زمين را گردن نمي گذاشت. آسمان، گريزگاه نگاه آدم بود وقتي حوصله اش از تنگي و سختي و اصطكاك زمين سر مي رفت و وقتي كه احتياج داشت به دنياي ديگري كه مثل چشمك ستاره ها، زلال و دور و دست نيافتني و رمزآلود باشد و از پس معجزه بربيايد.
حالا ماه دقيق تر شده بود. روي يك مدار بيضي شكل با دورة تناوب مشخصي كه به دقت مي شد محاسبه اش كرد، دور زمين مي چرخيد. همان طور كه زمين دور خورشيد مي چرخيد يا گانيمو دور مشتري. اين ها را كپلر مي گفت و اگر هم دليلش را مي خواستيد، جدول هاي تيكو براهه را نشانتان مي داد كه عمرش را پشت تلسكوپ رصدخانه اش به ديد زدن  سياره ها گذرانده بود. اما ماه هنوز ماه بود. توي آسمان و ميان اجرام سماوي. جايي كه قواعد مكانيك سماوي را در غياب هر اصطكاكي، هر تصادم و سايشي كه روي زمين چيزها را تلف مي كند، مي شد امتحان كرد. اين كه ماه روي يك بيضي مي چرخد، اين كه خسوف و كسوفش ديگر كسي را غافلگير نمي كند، چندان چيزي از آسماني بودنش كم نمي كرد. ماه هنوز ماه بود و فقط يك نيوتن مي توانست به آن مثل يك كلوخ يا سيب يا هر چيز دم دستي ديگري نگاه كند.
به نظر نيوتن، ماه دور زمين نمي چرخيد، ماه به طرف زمين، سقوط مي كرد. چيزي در هر لحظه آن را به سمت زمين مي كشيد و نمي گذاشت راه راستش را برود. اين چرخش، به چشم نيوتن فرقي با يك سقوط هميشگي و ابدي نداشت. مثل سقوط سيب از درخت. مثل سقوط كلوخي كه از بالاي تپه پرتش كنيد. فرقش اين است كه ماه را خوب پرت كرده اند. آن قدر خوب كه مي تواند تا ابد سقوط كند و به زمين نرسد. نيوتن شتاب اين سقوط دائمي را حساب كرد. شتاب سقوط كلوخ، 3600 بار بيشتر بود. ماه 60 برابر كلوخ از مركز زمين فاصله داشت. 3600 يعني 60 ضربدر 60 و اين براي نيوتن معني واضحي مي داد: آن چيزي كه اجسام را، ماه و كلوخ و زمين و خورشيد را، به طرف هم مي كشيد. با نسبت مجذور فاصلة دو جسم، كمتر مي شد. آسمان، لو رفته بود.

آخرين فرعون
015927.jpg
رامسس دوم فرعون مصر شد ۲۴ آذر، 15 دسامبر 1290 ق م

پريا چمن آرا
مصرشناس ها آن اوايل، با كلي سند و مدرك و اِهن و تلپ اعلام كردند كه رامسس دوم، بهترين و بزرگ ترين و مقتدرترين و بقية چيزهاترين فرعون تاريخ است. اما فقط چند سال بعد، مجبور شدند با شرمندگي حرفشان را پس بگيرند. رامسس دوم بزرگ ترين بود، اما فقط روي لوحه هاي گلي. واقعيت اين بود كه هيچ پادشاهي به اندازة رامسس دوم، معبد نساخته و هيچ كس مانند او ديوارها معابد را غرق توصيف دلاوري ها و افتخارات خود نكرده. در مصر هيچ خرابه ا نيست كه نام رامسس دوم بر آن كنده نشده باشد.
از 3300 قبل ميلاد كه مصر تاريخ مدون دارد تا 525 قبل ميلاد كه دولت مصر توسط هخامنشي ها برافتاد، 26 سلسلة پادشاهي در اين كشور حكومت كردند كه لقب همگي آن ها فرعون بود. فرعون در زبان عبري (يهودي) يعني خودخواه و متكبر. در بين اين فرعون ها، چند نفر از همه مهم تر هستند. اول آن سه فرعوني كه هرم مقبره شان هنوز در جيزه هست (به ترتيب قد هرم ها: خئوپس و خفرن و مي كرينوس). بعد توت عنخ آتون كه دستور داد، ملت خورشيد را بپرستند. و دست آخر رامسس دوم. اين آخري از سلسلة 19 فرعون ها بود، بين 1302 تا 1213 قبل ميلاد زندگي كرد و از اين مدت، 67سالش را فرعون بود. رامسس آخرِ خودشيفته بود. در تمام كتيبه هاي به جامانده، از قد و قيافه و شمايل او تعريف شده. و جوري درباره فتوحات او نوشته اند كه انگار تمام آسيا زيرنظر او بوده. اما راستش، او در جنگ با هيت ها (قومي كه آن موقع ساكن فلسطين بودند، يعني اجداد يهودي ها) فقط با كمك شانس و اقبال و البته بي خيالي شاه هيت ها توانست از معركه جان سالم به در ببرد. اما همين پيروزي در جنگ كادش كه منجر به اسارت گروه زيادي از قوم هيت (يهود) شد، از نظر خودش شد دليل كاردرستي و ادعاي خدايي. براي همين هم راه افتاد و تا حبشه همه جا را به خاكش اضافه كرد و بعد هم دستور داد سرتاسر مصر را بناي يادبود بكارند. اين  كه نوشته اند در دوره رامسس دوم، مصر شكوه و عظمت سابقش را پيدا كرد هم يعني در دورة او ريخت و پاش و تجمل و برده داري به اوج خودش رسيد و همين ها به اضافة 100 پسر او كه همگي مدعي تاج بودند، باعث انحطاط مصر باستان شد.
خيلي ها مي گويند رامسس دوم معاصر موسي بوده، اما مشكل اين جاست كه جناب رامسس حتي در جوب آب هم نيفتاده، چه برسد به غرق شدن در نيل. اين  كه خروج بني اسرائيل (ايضا يعني يهود) از مصر در زمان كدام فرعون بوده، بين مورخان اختلاف است. اما در فيلم ها و كتاب ها و كارتون ها، اين افتخار دربست متعلق به رامسس است. آن وقت انور سادات كه پيمان كمپ ديويد را با اسرائيل (اين يكي هم كه معلوم است يعني يهود) امضا كرد، به رامسس دوم حسابي علاقه داشت و خودش را ادامه دهندة راه او مي دانست!

خوشبين باش
015888.jpg
تولد گوستاو فلوبر ۲۱ آذر، 12 دسامبر 1821

حبيبه جعفريان
مادام بوواري فلوبر را اولين نمونة رمان رئاليستي يا واقع گرايانه مي دانند. قبل از فلوبر و همزمان با او آدم هايي بودند كه سعي كردند واقعي بنويسند. ديكنز در انگلستان داشت همين كار را مي كرد. جين آستين قبلا سعي اش را كرده بود و كار را به جاهاي خوبي هم رسانده بود و بالزاك به عنوان اولين كسي كه صحنة رمانش را يك پانسيون انتخاب كرده بود جايي در دنياي واقعيت براي خودش دست و پا كرده بود، اما فلوبر بود كه جوهرة اين هيولا را كشف كرد و درباره اش نوشت. مادام بوواري داستاني است دربارة ملال . دربارة روزمرگي. دربارة واقعيت.
فلوبر آدم بدبيني بود. نه يهودي بود. نه زشت بود. نه فقير بود. نه كمبود محبت داشت، ولي بدبين بود و به نظرم، واقعيت كه آن موقع، مثل دستمال آشپزخانه، افتاده بود گوشة سالن هاي اشراف پاريس، دقيقا به چنين آدمي احتياج داشت. آدمي كه ميان مايگي (متوسط بودن) را دقيق ترين توصيف از وجود بشر مي دانست و اولين رمانش را دربارة همين نوشت. دربارة خاكستري ها. به قول خودش ولرم ها. آن هايي كه نه سردند نه داغ. نه سياه اند نه سفيد. نه ابله اند نه نابغه. متوسط اند. آن هايي كه از نظر فلوبر مي شدند تمام بشريت.
فلوبر، مادام بوواري را در سي سالگي شروع كرد و 5 سال طول كشيد تا تمامش كند. اصولا سخت، چيز مي نوشت. شلختگي و باري به هر جهت، كلمه ها را رديف كردن، از آن خطاهايي بود كه نه به خودش، نه به ديگران، نمي بخشيد. مادام بوواري داستان دخترِ خوشگل شهرستاني و بلندپروازي است كه زن يك پزشك شهرستاني مي شود. خيلي زود مي فهمد، اين، آن چيزي نبود كه مي خواست. دلزده مي شود. دوستان فراوان مي گيرد. بدهي هاي فراوان تر بالا مي آورد و آخرش سم مي خورد و مي ميرد. فلوبر مي گفت: مادام بوواري، خود منم . او با همان روش سختگيرانه و كشندة خودش، تا زمان مرگ، فقط چهار رمان ديگر نوشت كه آخري هم ناتمام ماند. هيچ وقت ازدواج نكرد. سفرهايي به مصر و خاور دور كرد و به جز اين، همة عمرش را در ملكي در حومة پاريس گذراند. ترجيح مي داد در اتاقش بماند و فكرهاي دور و دراز بكند تا اين كه برود وسط جمعيت. عجيب است كه او، اولين رمان واقع گرايانه را نوشت و عجيب نيست، اگر اين را قبول داشته باشيم كه بدبيني، همان واقع بيني است.

سنگ رو بيچاره كردم!
015858.jpg
بازنشستگي محمدعلي كلي ۲۰ آذر، 11 دسامبر 1981

مهدي اميرپور
تمساح رو بيچاره كردم
نهنگ رو مچاله كردم
صاعقه رو دستگير كردم
رعد رو زمين گير كردم
بهتر از اين نميشه
نديدي كه هفته پيش
سرصخره رو بريدم
شيرة سنگ رو كشيدم
بخشش رو زجركش كردم
دارو رو ناخوش كردم.
اين بخشي از شعر عجيبي است كه كلي در سال 1974 و پيش از مسابقه با جورج فورمن بداهه سروده بود. البته كلي در رينگ مسابقه هم بيكار نبود. او در تمام 61 مسابقه اي كه در تاريخ مشت زني سنگين وزن دنيا انجام داده، در تمام مسابقه با وراجي هاي خودش سررقيب را مي برد. به قدري حرف مي زد كه اعتماد به نفس رقيب كم مي شد و همة تمركز آ ن ها را به هم مي ريخت. با همين سبك جنگيدن بود كه در 61 مسابقة زندگي اش تنها 5 مرتبه شكست خورد.
البته در سال 1974 كه كلي اين شعر را براي تخريب روحية فورمن گفته بود هنوز در دنيا به كاسيوس مارسلوس كلي شهرت داشت. تنها يك سال پس از آن بود كه كلي مسلمان شد.در سال 1980 وقتي محمدعلي به دنبال چهارمين قهرماني در مسابقات سنگين وزن دنيا و ثبت يك ركورد جديد بود، لري هلمز توانست پس از يازده راند مبارزه، بوكسور محبوب را شكست بدهد.
كلي بيست و شش سال پس از خداحافظي هنوز هم يكي از برترين چهره هاي ورزشي دنياست. او همراه همسر چهارمش زندگي مي كند. هفت دختر و دو پسر دارد كه ليلا فرزند دوم ازدواج سومش پا جاي پاي پدر گذاشته و در مسابقات مشت زني آمريكا قهرمان مي شود. پارسال يك مؤسسة آماري، كلي را در كنار مارتين لوتركينگ و مالكوم ايكس در جمع سه سياه تأثيرگذار آمريكا قرار داد.

فهرست
نامه  ها
فهرست
سينما تلويزيون
واكنش در باغ مظفر!
سينمايي
ورزشي
و به هر حال...
من بائو هستم!
ورزشي
سرهنگ كريمي هيپنوتيزم مي كند!
اجتماعي
خدا گفت: مردم، خانواده من هستند. هركس با آن ها مهربان تر باشد، من او را بيشتر دوست مي دارم
زندگي
دورزدن ممنوع!
همراه مهربان
تاكسي... تاكسي!
زندگي
كارتون هاي ايراني
هزار برگ و هزار رنگ
غير كارتوني ها
دراكوتا تا به تا
عروسك ها و مجري ها
وقتي بابا كوچك بود
چهره هاي ماندگار پويانمايي ايراني
موسيقي
خاطره ساز به خاطره ها  پيوست
ظهر يك شنبه من جدول نيمه تموم
روزها
رويدادها
كارتون هاي ژاپني
چشم گنده هاي دوست داشتني
اتفاق هاي مهم
راه  هاي دودره كردن
و نيپون متولد شد ...
زنبور بي  عمل
دور دنيا با هشتاد جانور
كوهستان سرد
كاش لنگ همة باباها دراز بود
جودي عزيز من!
ديگر كارتون هاي نيپون
سنجاب زنگوله پا
جغدي كه آدم شد
چند شب ديگر از هزار و يك شب
خرسِ روسي
كشتي شكستگان
سوار بر سبد
گربه هاي نقاشي
يك والس غمگين
انريكو، انريكوي عزيز
آدم شدن در 52 قسمت!
دروغگوي قديمي، سلام پينوكيو!
چوب معلم گُله
همسران خوب
دختران امروز، مادران فردا!
كاراكترها
مادر مرده
تصويرمخوف واقعيت
دودِ دودكش
يك مرد، يك رؤيا
سوپرمن كوچولو
برزخ
چه سرسبز بود جنگل ما
چشم هايش!
ديگر كارتون هاي تاتسونوكو
بي پدر و مادرها
چشم درشت ها وارد مي شوند
مانگاشناسي در سه سوت
كوتوله ها به دنبال آواي موسيقي
اي كيو ربطي به آي كيو ندارد
كاراكترها
كاپيتان ماجد!
كاشيرو ـ چند سال بعد
همه آن مشق هاي ننوشته
سياستمدار محبوب
كسي هست نخوانده باشد؟
راسوي شهر اُز
دايناسور صورتي
يونيكو از كجا آمد؟
تك شاخِ موقرمزي
ماركوپولوي ما
چگونه توشي  شان عاقبت به خير شد؟
مادري با سنجاق سرآبي
كارتوني كه سياه بود!
شصت كارتون با يك بليت
بينوايان، ما بوديم
جيغ
وحشت در پياده رو
ديگر كارتون هاي ژاپني
كارتون هاي هاليوودي
زادگاه گوريل انگوري و رفقا
لي لي پوت دهه شصتي ها!
كارتون هاي مهم هانا- باربرا
تاندركتز عليه يوگي و دوستان!
هانا و باربرا چگونه هانا-باربرا شدند؟
موسيقي متال
موش ها و آدم ها
كاراكترها
ماجراها
ناكجا آباد آق يوگي!
كاراكترها
من نمي دونم!
گاوچران تنها رو به غروب
انگوري انگوري!
شنبه صبح ها چه خبر؟
آوازه خوان هاي پاپ
ديگر كارتون ها
روياساز
ديزني لند و تلويزيون
آقاي ووپي شما فوق العاده ايد!
اصالت شكست
يك عصرانة لذيذ
سوراخ فوري!
صورتي ،چشم پيرمرد بود
دنياي صورتي صورتي
گربه سياه لج درآر!
سه گانه دم صبح
خون آشام گياه خوار
كاشفان فروتن اسفناج
ديگر كارتون هاي هاليوودي
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  كارتون هاي ايراني  |  موسيقي  |  روزها  |
|  كارتون هاي ژاپني  |  شناسنامه  |  كارتون هاي هاليوودي  |  كارتون هاي اروپايي  |  سبك زندگي  |  گزارش  |  كارتون هاي عروسكي  |  يادداشت  |
|  گالري  |  كارتون  |  گويندگان كارتون  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |