چه كسي امير را كشت يكي از متفاوت ترين فيلم هاي امسال است، با كلي شخصيت عجيب و غريب و يك روايت عجيب و غريب تر
فاطمه عبدلي
چه كسي امير را كشت كمي آدم را ياد ژاپني ها مي اندازد. مثلا ياد رمان بازمانده روز ايشي گور و. توي اين كتاب، خدمتكاري دارد قصة اربابي را كه عاشقش بوده تعريف مي كند كه چقدر اين ارباب باعث صلح و آرامش بوده است و آدمي مهربان و فرشته گونه. ولي از لابه لاي حرف هايش مي فهمي كه اربابش يك جاسوس عوضي آلمان ها است. در فيلم چه كسي... چيزي در همين مايه ها اتفاق مي افتد. هفت نفر مي آيند راجع به يك آدمي حرف مي زنند كه همه هم ادعا مي كنند دوستش دارند. حالا آن آدم مرده يا كشته شده. فيلم هر چي بيشتر جلو مي رود بد گفتن آدم ها از امير بيشتر مي شود و همة ما را قانع مي كنند كه وقتش بوده دخل امير برسد. آخرسر هم مي فهميم كه امير آدم چندان بدي هم نبوده (البته اين بستگي به سليقه مان دارد) و مهم تر از همه اين كه زنده است و رفته يك گوشه اي (توي كوير!) تا فارغ از عالم و آدم مدتي روزگار بگذراند. توي يك قصة ژاپني ديگر به اسم راشامون (نه فيلم راشومون) شش تا آدم راجع به يك ماجرا براي ما حرف مي زنند. هر كس از زاوية ديد خودش داستان را تعريف مي كند. اين جا هم آدم ها كم كم امير را براي ما معرفي مي كنند. حالا بايد از لابه لاي اين حرف ها خودمان همه چيز را كشف كنيم، هم رابطة اين آدم ها را و هم اين كه واقعا امير كي بوده و چي به سرش آمده است.
به اين قضيه مي گويند راوي غير معتمد يا راوي دروغگو. يعني از داناي كل خبري نيست و همه چيز به علم قهرمان ها محدود مي شود. يك زماني توي عالم داستان، آلن رب گريه داستان پاك كن ها را با يك روايت متفاوت نوشت و در جواب اعتراض هاي همه گفت جهان امروز مبهم است و شك، پاية همه چيز است و من جهان را اين طور مي بينم و اين طور روايت مي كنم. چه كسي امير را كشت هم يك روايت غيرشفاف متكي بر هوش و اطلاعات بيننده دارد و به نظر مي آيد كه از پس اين نوع روايت خوب برآمده است. اين هم ادامة موجي است كه در دهه نود به اوج رسيد. اين كه آدم ها به اين نتيجه رسيدند كه ما ديگر با يك قصة تازه طرف نيستيم. چون نهايتا سي و شش تا وضعيت داريم (مثلا) پس مي آييم روايت هاي مختلف را امتحان مي كنيم. فيلمساز چه كسي امير را كشت هم مي خواهد همين كار را كند. تجربة يك روايت متفاوت. ولي از آن جايي كه دغدغة راوي (يعني فيلمساز) روشنفكرانه است (همين نوع روايت) يك عده توي سينما شروع مي كنند به فحش دادن يا خميازه كشيدن. يك عده هم از خنده روده بر مي شوند. ريسك ساختن يك فيلم اين طوري، پر از تبعات اينچنيني هم هست. اين جا قرار است دربارة شخصيت هايي بخوانيد كه توي فيلم حرف مي زنند و ما در واقع امير را به واسطة آن ها مي شناسيم .
|
|
|
دست هاي چرب يك لوطي باوفا
خيلي پيچيده است. پس با دقت گوش كنيد چون فقط يك بار مي گوييم. اكبر شريك اصغر (شوهر اول زيبا) است. معمولا به اين تيپ آدم ها مي گوييم لمپن. لاتي حرف مي زند. بامرام است. عشق علي آقا يا همان سلطان است. دل خوشي از زيبا ندارد. در عوض معتقد است مرجان يك خانوم به تمام معنا است. براي همين يواشكي پول اجارة مرجان را ريخته به حساب. مي شود حدس زد اكبر از آن آدم هايي است كه پلو را با دست مي خورند و جورابشان بوي مرده مي دهد.
انگيزه براي قتل: امير با مرجان خانم ازدواج كرده است. مرجان هم عشق گمشدة اكبر است. عشقي كه مي توانست بدون حضور امير زندگي سردِ دوران پيري و تنهايي اكبر را پر كند.
بازي: بعد از نااميدي هاي پياپي از شكيبايي در اين چند سال اخير (غير از عادل سالاد فصل)، خسرو خان توانست با همين بازي طرفدارهاي قديمي اش را كه هذيان هاي هاموني اش را از بر بودند، راضي كند. از تن صدا و حركات دست و مكث ها و نگاه اش بهترين استفاده را مي كند تا هم بخنداندتان هم به اين فكر بيندازدتان كه شكيبايي هنوز حيف نشده است.
توده ايسم از قفس پريد
رفيق دوران كودكي امير، يك آدم كه به خاطر اعتقادات سياسي اش افتاده زندان. آدمي كه مي خواسته طبقه ها (طبقات اجتماعي) را با كمك امير حذف كند و قشر كارگر را به حقشان برساند و توده ها را پيروز كند. به پروتاليا مي گويد پرتقالي ها البته خودش هم اعتراف مي كند كه امير گفته بود كه ق ندارد. از ژيگو ياد دكتر ژيواگو مي افتد. سيگارش را توي جورابش مي گذارد و با اين كه توي يك هتل گران قيمت آنچناني انواع غذاها و سرويس ها را امتحان مي كند برايش مهم نيست كه پيژامه اش را چپانده توي جورابش.
عاشق خواهر امير بوده، ولي در همان جريان از بين بردن طبقات با امير همدست مي شود كه مغازة چند طبقة باباي امير را آتش بزند. از قضا خواهر امير هم آن جا بوده و جزغاله مي شود.
انگيزه براي قتل: امير باعث سوختن خواهرش بوده. براي همين پول كلاني از اكبر مي گيرد تا با كمك آن امير را بكشد و انتقام عشق سوختة چندين و چند ساله اش را از امير بگيرد.
بازي: عالي است. يك بازي پر از جزئيات. پسياني طوري رضا را باز مي كند كه انگار واقعا تا حالا و توي عمرش به گوش خودش هم كلمة كمونيست نخورده است.
زني صاحب كانسپت دماغي
همسر امير است. پر از افة آرت. به دانشگاه آزاد واحد علي آباد مي گويد: كالج. از تركيباتي مثل نات بد (not bad) و ماي گاد (my god) استفاده مي كند. عشق كانسپچوال آرت از نوع نازل و احمقانه اش مثل مچاله كردن دستمال كاغذي هاي دماغي. اگر هامون را دو سه بار ديده باشيد مي فهميد كه زيبا يك جور مهشيد اغراق شده است (انفجار رنگ آبي در زمينة سفيد). يك تيپ زنِ محتاج به به و چه چه ديگران، يك آدم احساساتي كه چيز زيادي هم از هنر نمي داند. افسارش را هم داده دست يك روان شناس.
انگيزه براي قتل: امير ديگر عاشق او نيست. سرد شده است و به عشق زيبا (كه به خاطر امير شوهر قبلي اش را كشته) خيانت كرده. از همه مهم تر اين كه زيبا خانم حوصله اش از امير سر رفته است.
بازي: نيكي كريمي اميدواركننده است. كي فكرش را مي كرد كه پري و سارا ي فيلم هاي مهرجويي بتواند آدم را بخنداند؟ آن ادايي بودن و لوس حرف زدن و اشك تمساح ها و كم عقلي، واقعا روي صورت و حركاتش نشسته است.
دختري با ديالوگ هاي تكراري
دخترخواندة امير. دختر واقعي زيبا و اصغر. قرار است تيپ نسل سوم را بازي كند، پر از اصطلاحات زاقارت، چت، قات زدن و اين چيزهاست. ولي متأسفانه كلا تيپ خوبي در نيامده. اِتي فوق العادة بوتيك يادتان است؟ يك دختر جوان پر از مشكلات نسل جديد. حالا آن شخصيت را تيپ كنيد. خيلي اغراق آميز و افتضاح، دقيقا عسل در مي آيد. كسي باور مي كند حرف هاي يك جوان امروزي اين قدر پرت و پلا و كلمه به كلمه پر از اصطلاحات جوان هاي امروزي باشد؟
انگيزه براي قتل: از آن جايي كه اين كاراكتر كلا در نيامده است، انگيزه اش هم روي هوا است. عسل ادعا مي كند عاشق بابا اميرش بوده. ولي امير را باعث همة بدبختي ها و از همه بيشتر كشته شدن پدرش اصغر مي داند و اين كه امير زير پاي مادرش نشسته تا ثروتشان را بالا بكشد.
بازي: طبق آمار، يك نفر را هم پيدا نكرديم كه از بازي خانم شاكردوست راضي باشد. در راستاي همان ديالوگ ها و شخصيت و بازي زيادي اغراق آميز براي يك تيپ اغراق آميزتر است و روي اعصاب.
قاتلي با ميله هاي بافتني
منشي و همسر دوم امير است. زن موردپسند اكثر مردها. يك بند حرف مي زند. اصطلاحات خاله زنكي به كار مي برد، مثل سرتخته بشورند و... يا در حال آشپزي است يا رفت و روب خانه يا بافتني كردن. شيك و تر و تميز است. ولي قطعا بوي پيازداغ هم مي دهد. مطلقه است و عاشق مردانگي و مرام امير كه سر به زنگاه پول اجارة خانه اش را برايش ريخته به حساب. مرجان خانم يك بيست دقيقه اي همه مان را معطل مي كند و بعد از كلي قسم و آيه دروغ كه خورده بود اعتراف مي كند زن امير است.
انگيزه براي قتل: بدبخت قرار نبوده شوهرش را بكشد. دارو، از رمال گرفته ريخته توي غذاي امير تا محبتش را زياد كند و راضي شود مرجان بچه دار بشود.
بازي: بين علما اختلاف است. بعضي ها مي گويند دور و برشان پر از خانم هاي اين تيپي و خاله زنك ملاقه به دست است و مهناز افشار اصلا چنين كاراكتري را خوب در نياورده و خيلي غير واقعي است. بعضي ها هم كلي از بازي مهناز افشار خوششان آمده و باهاش شاد شدند. مي گويند خيلي هم خوب است. تازه ماجراي اغراق و هجو هم جدي است.
جفنگ هاي يك ذهن خلاق
دوست دانشگاهي امير است. يك خل و چل پر از امراض رواني از شيزوفرني گرفته تا پارانويا. امير تنها كسي است كه به استعداد و نبوغ حميد پي برده است. حميد به محض ديدن زيبا در دانشگاه، عشق دوران كودكي اش فرشته (يك موجود خيالي) را فراموش مي كند و ديگر با او حرف نمي زند. اگر قرار است حميد هم يك تيپ باشد دقيقا نمي فهمي چه جور تيپي است. كلا حميد مي تواند نباشد. اتفاق خاصي نمي افتد. چيز عجيبي يا تازه اي هم از امير به ما نمي گويد. ولي اگر از انصاف نگذريم شوخي هاي بامزه اي هم دارد.
انگيزه براي قتل: حميد تخيل مي كند كه زيبا هم او را دوست دارد. براي همين مي خواهد از شر امير خلاص بشود و به آن چه كه لياقتش را دارد برسد.
بازي: شاهكار نيست. چون امين حيايي قبلا كارهاي هيجان انگيزتري در سينما داشته است. ولي بد هم نيست. شايد اگر متن يا تعريف بهتري براي حميد وجود داشت حيايي هم مي تركاند.
آقاي دوربرگردان
دكتر روان شناس خانوادگي زيبا است. به خاطر همين به زير و بم احساسات، و روحيات و خواسته هاي زيبا آگاهي كامل دارد. مطلق چاق كت شلوار سفيد، با همة احترامي كه براي استادش فرويد قائل است و همه چيزش را مديون او مي داند، مي خواهد نظريه دور برگردان اش را ثبت كند و براي اين تئوري عملي شده اش نوبل بگيرد و فرويد دومي به جهانيان عرضه كند. مطلق، زيبا را قانع مي كند كه زندگي يك جادة يك طرفه نيست و هميشه دور برگرداني وجود دارد. زيبا بعد از موفقيت در استفاده از دور برگردان اول (كشتن شوهر اولش) به مطلق ثابت كرده كه استعداد خوبي براي درمان توسط مطلق دارد. اين طوري مي شود كه هر دويشان به دور برگردان بعدي (يعني قتل امير) مي رسند.
انگيزه براي قتل: مطلق به رسالت يك روان شناس جامة عمل مي پوشاند. وظيفه اش نجات بيمارش (زيبا) از اين وضعيت نا به هنجار است كه اين كار غير از برداشته شدن امير از روي كرة زمين راه ديگري ندارد. آزادي و شفاي بيمارش از هر چيز ديگر توي اين دنيا مهم تر است.
بازي: خوب است. يعني همان است كه هميشه بايد باشد. مثل آقا خپله توي آدم برفي. اصولا شريفي نيا ثابت كرده نقش ها يا تيپ هاي اينچنيني را مي تواند با استعداد خاصي واقعي از آب در بياورد.