- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۹۵ - شنبه ۴ آذر ۱۳۸۵ - - Nov 25, 2006
docharkhe
چه كسي از كشتن مي ترسد؟
چه كسي امير را كشت يكي از متفاوت ترين فيلم هاي امسال است، با كلي شخصيت عجيب و غريب و يك روايت عجيب و غريب تر
014727.jpg
فاطمه عبدلي
چه كسي امير را كشت كمي آدم را ياد ژاپني ها مي اندازد. مثلا ياد رمان بازمانده روز ايشي گور و. توي اين كتاب، خدمتكاري دارد قصة اربابي را كه عاشقش بوده تعريف مي كند كه چقدر اين ارباب باعث صلح و آرامش بوده است و آدمي مهربان و فرشته گونه. ولي از لابه لاي حرف هايش مي فهمي كه اربابش يك جاسوس عوضي آلمان ها است. در فيلم چه كسي... چيزي در همين مايه ها اتفاق مي افتد. هفت نفر مي آيند راجع به يك آدمي حرف مي زنند كه همه هم ادعا مي كنند دوستش دارند. حالا آن آدم مرده يا كشته شده. فيلم هر چي بيشتر جلو مي رود بد گفتن آدم ها از امير بيشتر مي شود و همة ما را قانع مي كنند كه وقتش بوده دخل امير برسد. آخرسر هم مي فهميم كه امير آدم چندان بدي هم نبوده (البته اين بستگي به سليقه مان دارد) و مهم تر از همه اين كه زنده است و رفته يك گوشه اي (توي كوير!) تا فارغ از عالم و آدم مدتي روزگار بگذراند. توي يك قصة ژاپني ديگر به اسم راشامون (نه فيلم راشومون) شش تا آدم راجع به يك ماجرا براي ما حرف مي زنند. هر كس از زاوية ديد خودش داستان را تعريف مي كند. اين جا هم آدم ها كم كم امير را براي ما معرفي مي كنند. حالا بايد از لابه لاي اين حرف ها خودمان همه چيز را كشف كنيم، هم رابطة اين آدم ها را و هم اين كه واقعا امير كي بوده و چي به سرش آمده است.
014724.jpg
مهدي كرم پور
كارگردان
به اين قضيه مي گويند راوي غير معتمد يا راوي دروغگو. يعني از داناي كل خبري نيست و همه چيز به علم قهرمان ها محدود مي شود. يك زماني توي عالم داستان، آلن رب گريه داستان پاك كن ها را با يك روايت متفاوت نوشت و در جواب اعتراض هاي همه گفت جهان امروز مبهم است و شك، پاية همه چيز است و من جهان را اين طور مي بينم و اين طور روايت مي كنم. چه كسي امير را كشت هم يك روايت غيرشفاف متكي بر هوش و اطلاعات بيننده دارد و به نظر مي آيد كه از پس اين نوع روايت خوب برآمده است. اين هم ادامة موجي است كه در دهه نود به اوج رسيد. اين كه آدم ها به اين نتيجه رسيدند كه ما ديگر با يك قصة تازه طرف نيستيم. چون نهايتا سي و شش تا وضعيت داريم (مثلا) پس مي آييم روايت هاي مختلف را امتحان مي كنيم. فيلمساز چه كسي امير را كشت هم مي خواهد همين كار را كند. تجربة يك روايت متفاوت. ولي از آن جايي كه دغدغة راوي (يعني فيلمساز) روشنفكرانه است (همين نوع روايت) يك عده توي سينما شروع مي كنند به فحش دادن يا خميازه كشيدن. يك عده هم از خنده روده بر مي شوند. ريسك ساختن يك فيلم اين طوري، پر از تبعات اينچنيني هم هست. اين جا قرار است دربارة شخصيت هايي بخوانيد كه توي فيلم حرف مي زنند و ما در واقع امير را به واسطة آن ها مي شناسيم .
014745.jpg
دست هاي چرب يك لوطي باوفا
خيلي پيچيده است. پس با دقت گوش كنيد چون فقط يك بار مي گوييم. اكبر شريك اصغر (شوهر اول زيبا) است. معمولا به اين تيپ آدم ها مي گوييم لمپن. لاتي حرف مي زند. بامرام است. عشق علي آقا يا همان سلطان است. دل خوشي از زيبا ندارد. در عوض معتقد است مرجان يك خانوم به تمام معنا است. براي همين يواشكي پول اجارة مرجان را ريخته به حساب. مي شود حدس زد اكبر از آن آدم هايي است كه پلو را با دست مي خورند و جورابشان بوي مرده مي دهد.
انگيزه براي قتل: امير با مرجان خانم ازدواج كرده است. مرجان هم عشق گمشدة اكبر است. عشقي كه مي توانست بدون حضور امير زندگي سردِ دوران پيري و تنهايي اكبر را پر كند.
بازي: بعد از نااميدي هاي پياپي از شكيبايي در اين چند سال اخير (غير از عادل سالاد فصل)، خسرو خان توانست با همين بازي طرفدارهاي قديمي اش را كه هذيان هاي هاموني اش را از بر بودند، راضي كند. از تن صدا و حركات دست و مكث ها و نگاه اش بهترين استفاده را مي كند تا هم بخنداندتان هم به اين فكر بيندازدتان كه شكيبايي هنوز حيف نشده است.
014748.jpg
توده ايسم از قفس پريد
رفيق دوران كودكي امير، يك آدم كه به خاطر اعتقادات سياسي اش افتاده زندان. آدمي كه مي خواسته طبقه ها (طبقات اجتماعي) را با كمك امير حذف كند و قشر كارگر را به حقشان برساند و توده ها را پيروز كند. به پروتاليا مي گويد پرتقالي ها البته خودش هم اعتراف مي كند كه امير گفته بود كه ق ندارد. از ژيگو ياد دكتر ژيواگو مي افتد. سيگارش را توي جورابش مي گذارد و با اين كه توي يك هتل گران قيمت آنچناني انواع غذاها و سرويس ها را امتحان مي كند برايش مهم نيست كه پيژامه اش را چپانده توي جورابش.
عاشق خواهر امير بوده، ولي در همان جريان از بين بردن طبقات با امير همدست مي شود كه مغازة چند طبقة باباي امير را آتش بزند. از قضا خواهر امير هم آن جا بوده و جزغاله مي شود.
انگيزه براي قتل: امير باعث سوختن خواهرش بوده. براي همين پول كلاني از اكبر مي گيرد تا با كمك آن امير را بكشد و انتقام عشق سوختة چندين و چند ساله اش را از امير بگيرد.
بازي: عالي است. يك بازي پر از جزئيات. پسياني طوري رضا را باز مي كند كه انگار واقعا تا حالا و توي عمرش به گوش خودش هم كلمة كمونيست نخورده است.
014751.jpg
زني صاحب كانسپت دماغي
همسر امير است. پر از افة آرت. به دانشگاه آزاد واحد علي آباد مي گويد: كالج. از تركيباتي مثل نات بد (not bad) و ماي گاد (my god) استفاده مي كند. عشق كانسپچوال آرت از نوع نازل و احمقانه اش مثل مچاله كردن دستمال كاغذي هاي دماغي. اگر هامون را دو سه بار ديده باشيد مي فهميد كه زيبا يك جور مهشيد اغراق شده است (انفجار رنگ آبي در زمينة سفيد). يك تيپ زنِ محتاج به به و چه چه ديگران، يك آدم احساساتي كه چيز زيادي هم از هنر نمي داند. افسارش را هم داده دست يك روان شناس.
انگيزه براي قتل: امير ديگر عاشق او نيست. سرد شده است و به عشق زيبا (كه به خاطر امير شوهر قبلي اش را كشته) خيانت كرده. از همه مهم تر اين كه زيبا خانم حوصله اش از امير سر رفته است.
بازي: نيكي كريمي اميدواركننده است. كي فكرش را مي كرد كه پري و سارا ي فيلم هاي مهرجويي بتواند آدم را بخنداند؟ آن ادايي بودن و لوس حرف زدن و اشك تمساح ها و كم عقلي، واقعا روي صورت و حركاتش نشسته است.
014754.jpg
دختري با ديالوگ هاي تكراري
دخترخواندة امير. دختر واقعي زيبا و اصغر. قرار است تيپ نسل سوم را بازي كند، پر از اصطلاحات زاقارت، چت، قات زدن و اين چيزهاست. ولي متأسفانه كلا تيپ خوبي در نيامده. اِتي فوق العادة بوتيك يادتان است؟ يك دختر جوان پر از مشكلات نسل جديد. حالا آن شخصيت را تيپ كنيد. خيلي اغراق آميز و افتضاح، دقيقا عسل در مي آيد. كسي باور مي كند حرف هاي يك جوان امروزي اين قدر پرت و پلا و كلمه به كلمه پر از اصطلاحات جوان هاي امروزي باشد؟
انگيزه براي قتل: از آن جايي كه اين كاراكتر كلا در نيامده است، انگيزه اش هم روي هوا است. عسل ادعا مي كند عاشق بابا اميرش بوده. ولي امير را باعث همة بدبختي ها و از همه بيشتر كشته شدن پدرش اصغر مي داند و اين كه امير زير پاي مادرش نشسته تا ثروتشان را بالا بكشد.
بازي: طبق آمار، يك نفر را هم پيدا نكرديم كه از بازي خانم شاكردوست راضي باشد. در راستاي همان ديالوگ ها و شخصيت و بازي زيادي اغراق آميز براي يك تيپ اغراق آميزتر است و روي اعصاب.
014757.jpg
قاتلي با ميله هاي بافتني
منشي و همسر دوم امير است. زن موردپسند اكثر مردها. يك بند حرف مي زند. اصطلاحات خاله زنكي به كار مي برد، مثل سرتخته بشورند و... يا در حال آشپزي است يا رفت و روب خانه يا بافتني كردن. شيك و تر و تميز است. ولي قطعا بوي پيازداغ هم مي دهد. مطلقه است و عاشق مردانگي و مرام امير كه سر به زنگاه پول اجارة خانه اش را برايش ريخته به حساب. مرجان خانم يك بيست دقيقه اي همه مان را معطل مي كند و بعد از كلي قسم و آيه دروغ كه خورده بود اعتراف مي كند زن امير است.
انگيزه براي قتل: بدبخت قرار نبوده شوهرش را بكشد. دارو، از رمال گرفته ريخته توي غذاي امير تا محبتش را زياد كند و راضي شود مرجان بچه دار بشود.
بازي: بين علما اختلاف است. بعضي ها مي گويند دور و برشان پر از خانم هاي اين تيپي و خاله زنك ملاقه به دست است و مهناز افشار اصلا چنين كاراكتري را خوب در نياورده و خيلي غير واقعي است. بعضي ها هم كلي از بازي مهناز افشار خوششان آمده و باهاش شاد شدند. مي گويند خيلي هم خوب است. تازه ماجراي اغراق و هجو هم جدي است.
014760.jpg
جفنگ هاي يك ذهن خلاق
دوست دانشگاهي امير است. يك خل و چل پر از امراض رواني از شيزوفرني گرفته تا پارانويا. امير تنها كسي است كه به استعداد و نبوغ حميد پي برده است. حميد به محض ديدن زيبا در دانشگاه، عشق دوران كودكي اش فرشته (يك موجود خيالي) را فراموش مي كند و ديگر با او حرف نمي زند. اگر قرار است حميد هم يك تيپ باشد دقيقا نمي فهمي چه جور تيپي است. كلا حميد مي تواند نباشد. اتفاق خاصي نمي افتد. چيز عجيبي يا تازه اي هم از امير به ما نمي گويد. ولي اگر از انصاف نگذريم شوخي هاي بامزه اي هم دارد.
انگيزه براي قتل: حميد تخيل مي كند كه زيبا هم او را دوست دارد. براي همين مي خواهد از شر امير خلاص بشود و به آن چه كه لياقتش را دارد برسد.
بازي: شاهكار نيست. چون امين حيايي قبلا كارهاي هيجان انگيزتري در سينما داشته است. ولي بد هم نيست. شايد اگر متن يا تعريف بهتري براي حميد وجود داشت حيايي هم مي تركاند.
014763.jpg
آقاي دوربرگردان
دكتر روان شناس خانوادگي زيبا است. به خاطر همين به زير و بم احساسات، و روحيات و خواسته هاي زيبا آگاهي كامل دارد. مطلق چاق كت شلوار سفيد، با همة احترامي كه براي استادش فرويد قائل است و همه چيزش را مديون او مي داند، مي خواهد نظريه دور برگردان  اش را ثبت كند و براي اين تئوري عملي شده اش نوبل بگيرد و فرويد دومي به جهانيان عرضه كند. مطلق، زيبا را قانع مي كند كه زندگي يك جادة يك طرفه نيست و هميشه دور برگرداني وجود دارد. زيبا بعد از موفقيت در استفاده از دور برگردان اول (كشتن شوهر اولش) به مطلق ثابت كرده كه استعداد خوبي براي درمان توسط مطلق دارد. اين طوري مي شود كه هر دويشان به دور برگردان بعدي (يعني قتل امير) مي رسند.
انگيزه براي قتل: مطلق به رسالت يك روان شناس جامة عمل مي پوشاند. وظيفه اش نجات بيمارش (زيبا) از اين وضعيت نا به هنجار است كه اين كار غير از برداشته شدن امير از روي كرة زمين راه ديگري ندارد. آزادي و شفاي بيمارش از هر چيز ديگر توي اين دنيا مهم تر است.
بازي: خوب است. يعني همان است كه هميشه بايد باشد. مثل آقا خپله توي آدم برفي. اصولا شريفي نيا ثابت كرده نقش ها يا تيپ هاي اينچنيني را مي تواند با استعداد خاصي واقعي از آب در بياورد.

حرف هاي مهدي كرم پور كارگردان فيلم درباره حواشي پيرامون چه كسي امير را كشت؟
فيلم با پفك فرق دارد
014730.jpg
لذت فيلم من از جنس پفك خوردن نيست، چون اگر پنج دقيقه حواست پرت شود، فيلم را از دست مي دهي
كاوه مظاهري
مي گويند تماشاچي بايد با يك پيش زمينة مطالعاتي مشخص، با فيلمت روبه رو شود تا خنده اش بگيرد  وگرنه ممكن است خوشش نيايد. يك جورهايي شبيه طنزهاي وودي آلن است.
خودم وودي آلن را كه مي بينم ريسه مي روم از خنده، يعني سكانس به سكانس فيلم هايش را حفظ ام. ولي خب يك سري از آدم ها هم اصلا خوششان نمي آيد. من يكي از اين كارگردان هاي نود شبي تلويزيون را ديدم و به اش قول دادم كه حتما چند قسمت از سريالش را ببينم. باور كن نشستم ببينم كه خوشم بيايد، ولي واقعا خنده ام نمي گرفت. اصلا خوشم نيامد و كاملا عصبي شده بودم. خيلي معمولي بود. همان موقع توي خانه مان سه چهار نفر ديگر بودند كه داشتند غش غش مي خنديدند.
مي گويند دو تا از تماشاچي ها آن طور از ديدن فيلم كفري شده اند كه زده اند شيشة سينما آفريقا را شكانده اند.
سينما آفريقا كه نبود. سينما ميلاد توي ميدان شهدا، ادعا كرده كه شيشه اش را شكانده اند، ولي نشكانده بودند. توي سينما آفريقا هم مردم اعتراض كرده بودند، ما رفتيم گفتيم: مردم اگر اعتراضي دارند خودم هستم. من هم نرفته بودم جواب بدهم، مي خواستم اگر كسي خوشش آمده تعريف كند و اگر بدش آمده فحش بدهد.
مي گويند از اين عكس العمل هاي مردم بدت نمي آيد.
نه بابا، اولش وحشت كردم. آدم خودش را خونسرد نشان مي دهد. ولي واقعا وحشت مي كند. مانده بودم كه اين يعني چي؟ ، از جهل است ديگر. مثل اين جلسات سياسي كه با چماق مي افتند به جان هم. توي سينماي عصر جديد، فرهنگ و فلسطين اين مشكل را نداشتيم. وقتي مخاطب فيلم را نمي فهمد عكس العمل هاي جاهلانه نشان مي دهد، شايد حس مي كند كه تحقير شده براي همين مي رود پولش را مي خواهد. اين سليقه نيست، اين جهل است. باور كن من الان اي ميل هايم را نشان مي دهم، حجمش وحشتناك است: كساني كه فوق العاده فيلم را دوست دارند و كساني كه حالشان از فيلم به هم مي خورد. من دم در سالن ها زدم: لطفا اگر براي ديدن يك فيلم معمولي آمده ايد، اين فيلم را نبينيد. يك تابلوي سه متري چاپ كرده ام زدم جلوي در سينماها. لذت فيلم من از جنس پفك خوردن نيست، چون اگر پنج دقيقه حواسش پرت شود، فيلم را از دست مي دهد. تماشاگري كه عادت كرده سريال هاي تلويزيوني را ببيند، فيلم من را نمي تواند تحمل كند.
مي گويند اگر تماشاگر يك جاهايي از فيلم چشمش را ببندد، چيزي را از دست نمي دهد.
اگر چشمش را ببندد و انگليسي اش هم خوب باشد، از فيلم وودي آلن هم چيزي از دست نمي دهد، چون نه قرار است توي اين فيلم ماشين چپ شود، نه اكشن خاصي اتفاق بيفتد. ماتريكس يا جان سخت كه نبوده. سر فيلم هاي بيلي وايلدر هم مي تواند چشمش را ببندد و لذت ببرد، ولي اگر چشمش را باز كند مي تواند چيزهاي بيشتري ببيند. مي تواند بازي فوق العادة پل نيومن و اليزابت تيلور را ببيند. اين خيلي مهم است كه مي خواهيم چي بخوريم، ما با فست فود هم سير مي شويم، ولي با غذاهاي ديگر و بهتر هم سير مي شويم.
مي گويند با جمع كردن اين همه ستاره و چهره توي چنين فيلمي و نوع تبليغات فيلم، مخاطب را گول زده اي.
پيش زمينة ذهني مخاطب بايد عوض شود. چرا بايد هميشه فكر كند كه امين حيايي بايد برايش معلق بزند تا او بخندد. مگر جاهاي ديگر دنيا اين طوري است؟ مگر مارچلو ماستروياني وقتي مي آيد توي فيلم هاي موج نوي ايتاليا بازي مي كند ايراد است؟ يا مثلا مگر وقتي آنتوني كويين توي جاده ي فليني بازي مي كند ايراد است؟ اين قاعدة فيلمفارسي است و بايد شكسته شود. مگر ناصر تقوايي توي نفرين از هنرپيشه هاي ستاره استفاده نكرده يا مگر سعيد كنگراني و پرويز صياد را توي دايي جان ناپلئون نياورده؟ همين نيكي كريمي مگر توي پري بازي نكرده؟ دهه۶۰ هم وضعيت سينما خيلي بهتر بود. همة هنرپيشه ها از كار با من راضي بودند. خسرو شكيبايي گفته: من با بازي توي اين فيلم دستمزد همة عمرم را گرفتم. امين حيايي گفته: اين فيلم براي من يك قلة بازيگري بود. و... هيچ كدام از اين آدم ها دستمزد آنچناني از من نگرفتند. هر كدام از اين ها آدم هايي هستند كه ممكن است اگر از بيست ميليون شان يك ميليون بالا و پايين شود، سر يك فيلم نروند.
مي گويند معلوم نيست حرف فيلمت چيست.
فيلم، خيلي صريح دارد راجع به پديدة رياكاري و تزوير صحبت مي كند. ما داريم چشم تو چشم تماشاچي حرف مي زنيم و به چالش مي كشانيم اش. اين فيلم اصلا براي مخاطب خاص نيست و بايد مثل الان اكران عمومي مي  شد. تماشاچي خوشش نمي آيد، نيايد. انگار هيچ كس حوصلة كار جدي را ندارد. ديگر كسي حوصله ندارد كتاب بخواند. من با همين بازيگرهايي كه در اختيار داشتم مي توانستم فيلمي بسازم كه بتركاند، مدير سينما آفريقا به ام مي گفت: اگر اين ها را از روي صندلي بلند كرده بودي، بالاي يك ميليارد مي فروختيم. من اصلا براي كارم قصه نويسي است، توي همة سايت ها و مجلات مملكت قصه هايم هست. مي توانستم يك قصة بفروش بنويسم ولي نخواستم. تحمل مردم بايد بالا برود. من براي آدمي فيلم مي سازم كه دوست دارد كارهاي متفاوت ببيند. فيلم قبلي ام هم همين طور بود، فيلم هاي كوتاه ام هم اين طوري بود. چرا بايد مثل بقيه كار بكنم؟ من دوست دارم مدل خودم فيلم بسازم.
مي گويند حتي خود كارگردان هم راضي نمي شود دست زن و بچه اش را بگيرد و ببرد سينما تا همچين فيلمي را ببيند.
من زن و بچه  ندارم. ولي اگر زني داشتم كه در اين درجه از صبر و هوشمندي بود كه با من بيايد اين فيلم را ببيند، بسيار خوشحال مي شدم كه بروم با همسرم اين فيلم را ببينم. در مورد بچه  هم بايد بگويم كه اين فيلم اصلا فيلم بچة كوچك نيست. اگر بچه ام در سنين جواني بود و آن جواني اي را كه من كرده ام مي   كرد، صددرصد با او هم مي رفتم فيلم را مي ديدم. به هر حال من توي 19 سالگي ام جوان ترين كارشناس توسعة فرهنگي ايران بوده ام. توي دانشگاه تهران دربارة فلسفة توسعة فرهنگي براي دانشجوهاي فوق ليسانس و دكترا سخنراني كرده ام. وقتي 18 سالم بود، براي جدي ترين مجلات تخصصي اين مملكت داستان نويسي مي كردم. من همان موقع عاشق برنامة هنر هفتم بودم، ولي پدرم از آن فيلم ها متنفر بود.
مي گويند كارگردان تنبلي كرده و حال نداشته بازيگرانش را حركت دهد، چون كار سخت مي شده.
اين يك زباني است كه من براي اين فيلم انتخاب كرده ام. دوست داشتم با اين شكل، صبر مخاطب ام را هم به چالش بكشم. مي خواستم ببينم مخاطب ام چقدر دوست دارد بنشيند و يك مبحثي را تا آخر گوش كند. چند نفر هستند كه كتاب هاي بالاي 200 صفحه را مي خوانند. قديم خيلي بهتر بود. توي همين مملكت كليدر چاپ مي شده كه ده جلد بوده. مردم مي نشستند و مي خواندند. تازه از رمان هاي پرفروش ما هم بوده. الان واقعا چند درصد مردم حوصله دارند كليدر بخوانند؟
اصلا فيلم من راجع به سطحي  نگري است، فيلم من با فرويديسم مشكلي ندارد، با پوپوليسم مشكل دارد، با فرويديستي كه نمايشي است مشكل دارد. فيلم من با انديشه هاي سياسي مشكل ندارد، با آن آدمي كه پروتاليا را پرتغالي ها تلفظ مي كند مشكل دارد. با شبه روشنفكري مشكل دارد كه نمايشگاه هنر مفهومي را ساخته كه همه چيزش مزخرف است. از هر چيزي به اندازة يك قطره مي دانيم و هيچ چيزمان عميق نيست.

فهرست
نامه  ها
فهرست
سينما تلويزيون
عروسي مديري در باغ قلهك
سهم هر زن، 7 ثانيه
صدايي براي تمام فصول
رويدادهفته
ورزشي
وقت خوب High League شدن!
ننجون در VIP!
امير اين جا، امير آن جا!
فينال دوحه ردخور ندارد
رويدادهفته
آقاي اراده در بهار 38 سالگي
ببخشيد فعلا خسته نيستم!
كريمي حالش از فوتبال به هم مي خورد !
سرقت ايتاليايي
ديگران چه مي گويند
آنري: در حسرت توپ طلا نيستم
رونالدينيو: دكو، اتوئو ، آنري و من
اجتماعي
دختر رازت را عروس هر خواستگاري نكن
زندگي
صله رحم با اعمال شاقه
گيس كشي در دانشگاه آزاد
ما گيلاس ايم!
رويدادهفته
رازهاي سرزمين من
از كُركُري تا قوچ سنگي
سينما
چه كسي از كشتن مي ترسد؟
فيلم با پفك فرق دارد
دانش
مأموران مادر آسمان
تاريخچه و كاربرد هواپيما هاي بدون سرنشين
موسيقي
آرامش درختان را به هم مي زنم
زيرگذر سنت - مدرنيته
روزها
وقتي اشغال بوديم
روز بزرگ شهر ما
مرد بدون پيروزي
رويدادها
جهان كوچك
امپراتوري يك چشم ها
پاتوق دزدها كجا بوده؟
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  دانش  |  سينما  |
|  موسيقي  |  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |