- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۹۴ - شنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۵ - - Nov 18, 2006
docharkhe
بازگشت دانيل اورتگا به قدرت در نيكاراگوئه، خاطرات خيلي ها را زنده كرده است
جايت خالي بود، رفيق!
014421.jpg
دانيل اورتگا دقايقي بعد از اعلام نتايج انتخابات رياست جمهوري در ميان خبرنگاران
014412.jpg
014466.jpg
نيكاراگوئه با هزار۱۳۰هزار كيلومتر مربع و 5 ميليون نفر جمعيت بزرگ ترين و كم جمعيت ترين كشور در ميان كشورهاي آمريكاي لاتين است
014547.jpg
سخنان پرشور اورتگا بر محبوبيت او مي افزود
014553.jpg
سخنراني اورتگا در سازمان ملل
014418.jpg
اورتگا در ميان بچه هاي نيكاراگوئه اي
014550.jpg
اورتگا دو بار ديگر هم در سال هاي۱۹۹۵ و 2001 در انتخابات شركت كرد و هر دو بار هم شكست خورد، اما از رو نرفت و كم نياورد

احسان ناظم بكايي
دانيل اورتگا، رئيس جمهور نيكاراگوئه شد اين خبر شايد براي جوان ترها خبر خاصي نباشد. حتي ممكن است آدم را ياد بازيكن ريزنقش آرژانتيني در جام جهاني۱۹۹۸ فرانسه بيندازد. اما براي آن  هايي كه سن و سالي دارند، نام اورتگا بازگشت به خاطرات قديمي است. خاطرات دوران انقلاب و سال هاي بعد از آن. دليلش هم اين است كه انقلاب ضد آمريكايي اورتگا در نيكاراگوئه، در همان سالي اتفاق افتاد كه در ايران، انقلاب اسلامي به نتيجه رسيد. احساس مشترك پوززني آمريكا، باعث مي شد ايراني ها به اورتگا و طرفدارهايش احترام بگذارند.
حالا بعد از 16 سال دوري اورتگا از قدرت، او دوباره برگشته است. براي قديمي ها، ديدن دوبارة اورتگا - حتي اگر پير شده باشد - مثل زنده شدن تصوير همةآن سال هاست؛ سال هاي بي ريايي و يكدست بودن.
در اين دو صفحه، نگاهي به نيكاراگوئه و اورتگا داريم.

ماجرا در نيكاراگوئه مثل همة كشورهاي آمريكاي مركزي اين طور شد كه سرخ پوست ها داشتند فارغ از گذر زمان، زندگي شان را مي كردند كه يكهو سال۱۵۲۲ ميلادي شد. در آن سال ها مد شده بود كه اروپايي ها به بهانة پيدا كردن هند، سوار كشتي شوند و سرزمين هاي جديدي را كشف و مستعمره كنند. يكي از اين اروپايي ها، يك دريادار اسپانيايي به اسم كوردوبا بود كه كشتي اش را برداشت و آمد و در ساحل نيكاراگوئه پياده شد. رئيس سرخ پوست ها را پيدا كرد و گفت: اين جا كجاست؟ رئيس سرخ پوست ها كه اسپانيايي سرش نمي شد، فكر كرد يارو دارد مي پرسد: اسمت چيه؟ براي همين هم اسمش را گفت؛ نيكاراگوئه . از آن به بعد، اسم رئيس سرخ پوست ها شد اسم كشور.
سيصد سال اسپانيايي ها، طبق روال استعمارگرها، شيرة نيكاراگوئه اي ها را كشيدند و بعد هم به شان استقلال دادند و رفتند. نيكاراگوئه اي ها چند سالي با كشورهاي فسقلي همسايه شان يك كشور بودند تا اين كه ديدند با آن ها حال نمي كنند. براي همين يك منطقة 130 هزار كيلومتر مربعي (مقداري بزرگ تر از استان اصفهان) درست كردند. براي نام پولشان هم، اسم همان آقاي اسپانيايي را كه كشفشان كرده بود، انتخاب كردند يعني كوردوبا، يك شهر هم درست كردند به اسم ماناگوا كه پايتخت شان شد.
مدتي بعد، آمريكايي ها كه احساس مي كردند آمريكاي مركزي حياط خلوتشان است، ريختند داخل نيكاراگوئه و آن جا را گرفتند.
سال۱۹۲۷ يك نفر به اسم سزارآگستو ساندنيو ، بر و بچ كشاورز و روستايي را جمع كرد و شروع كرد به جنگ چريكي عليه آمريكايي ها. 6 سال طول كشيد تا مبارزات نتيجه داد و آمريكــايي ها رفتـــند. اما تــوانستنـد در انــتــخابــات، رئيـــس جــمهور باب ميلشان (ساكاسا) را سر كار بياورند. ساكاسا هم طرفدارهاي ساندنيو را خلع سلاح كرد و وقتي خيالش راحت شد كه كسي اسلحه ندارد، ساندنيو را شام دعوت كرد خانه اش. از طرفي فرمانده گارد را هم كه اسم ضايع و طويل آناستاسيو سوموزا گارسيا را داشت، دعوت كرد. سوموزا كه عشق آمريكا بود، سر شام زد و ساندنيو را كشت. بعد هم زد صاحبخانه را كشت و شد همه كارة نيكاراگوئه.
اين طوري دوباره آمريكايي ها برگشتند. سوموزا هم با حمايت آمريكايي ها، 30 سال حكومت كرد. از آن حكومت هاي پدر درآور كه ملت روزي صد بار آرزوي مرگ مي كردند. براي همين، اميد به زندگي به زير 50 سال رسيد. 80 درصد پايتخت آب لوله كشي نداشت و هر چي زمين آباد بود، به خانواده سوموزا رسيده بود.
اين كارها باعث شد تا در سال۱۹۶۱ جبهة آزادي ملي نيكاراگوئه درست شود. (آن ها به خاطر ساندنيو، اسم خودشان را ساندنيست گذاشته بودند) درگيري چريكي در شمال كشور آغاز شد. كم كم مردم به ساندنيست ها پيوستند. سال۱۹۶۷ سوموزا مرد و پسرش با اسم طويل آناستاسيو سوموزا ديبايل جاي او را گرفت. او هم روي پدرش را در كشتار، سفيد كرد. قصابي پسر به جايي رسيد كه نيكاراگوئه در فهرست سياه نقض حقوق بشر قرار گرفت.
ساندنيست ها كه كلي طرفدار داشتند، به پايتخت نزديك شدند و در 1979 (1357 شمسي) ماناگوا را گرفتند، اما از شانس بدشان خانوادة سوموزا، دوروز قبلش فلنگ را بسته بودند و به آمريكا رفته بودند.
انقلابيون، براي ادارة كشور، شوراي 5 نفره اي به نام جوناتا درست كردند كه دانيل اورتگا، رهبر ساندنيست ها، يكي از آن  ها بود. 4 سال بعد، اولين انتخابات برگزار شد و اورتگا با 64 درصد آرا رئيس جمهور شد. آمريكايي ها كه همزمان پوزشان هم در نيكاراگوئه خورده بود و هم در ايران، با هر ضرب و زوري بود، با كمك بازمانده هاي خانوادة سوموزا و ميلياردها دلار كمك، نيروهاي ضدساندنيستي به نام كنترا درست كردند. خرابكاري هاي كنترا از يك طرف و فشار اقتصادي و سياسي آمريكا از طرف ديگر باعث شد تا مخالفان اورتگا، قدرت بگيرند و مردم ناراضي شوند. سال،۱۹۹۰ در يك فضاي باز انتخاباتي، كانديداي طرفدار آمريكا، ويولتا چامورا و رهبر حزب نئوليبرال رأي آورد و رئيس جمهور شد. اورتگا و يارانش با اين كه مي توانستند با قدرت نظامي شان كودتا كنند و نتيجه را باطل اعلام كنند، اما به رأي مردم احترام گذاشتند. اورتگا يك سال قبل از پايان كار شوروي اعلام كرد: ما درك كرديم كه مدل سوسياليستي، قادر به ادامة حيات نيست. بعد هم كنار ايستاد تا خود مردم دستشان بيايد آمريكايي ها آش دهان سوزي نيستند. اورتگا دو بار ديگر هم در سال هاي۱۹۹۵ و 2001 در انتخابات شركت كرد و هر دو بار هم شكست خورد، اما از رو نرفت و كم نياورد.
كم كم تق طرفدارهاي آمريكا درآمد و مردم دلشان براي رهبر انقلابي شان كه حالا گرد پيري سراغش آمده بود تنگ شد. اورتگاي 61ساله كه با سال هاي جواني اش فرق كرده، براي بار سوم كانديد شد و اين بار، مردم سراغش رفتند. در انتخابات يك شنبه پنجم نوامبر (14آبــان) در حـــالي كـه طرفدارهاي آمريكا بين خودشان دعوا داشتند و دو تا نامزد معرفي كرده بودند، اورتگا 45درصد آرا را به دست آورد و رئيس جمهور شد؛ آن هم بعد از 16 سال فاصله.

شعر تازه چي داري، فرمانده؟
سيامك رحماني
۱۶ سال قبل، زماني كه دانيل اورتگا رهبر ساندنيست ها در انتخابات رياست جمهوري نيكاراگوئه مقابل چامورا شكست خورد، كم نبودند كساني كه مي گفتند انقلاب به پايان رسيده است. انقلابي كه تمام آمريكاي لاتين، چشم به آن داشت و حكومتي كه آمده بود تا بر ويرانه هاي باقي مانده از سوموزا، ديكتاتور سابق، كشوري آزاد، مرفه و مستقل بنا كند. اما پس از يازده سال انقلابيگري، رأي مردم به نامزدي كه از سوي ايالات متحده حمايت مي شد، نشان مي داد كه ملت از تورم به ستوه آمده اند؛ چنان مستأصل كه نه سلامت نفس رهبران ساندنيست و نه شعارهاي رؤيايي شان براي ساختن نيكاراگوئه اي آباد نمي توانست كشور را از افتادن دوباره به دامن امپرياليسم باز دارد. اين، آخر بازي بود. آخر يك بازي با شكوه كه با رژة ارتش انقلابي در ماناگوا آغاز شده بود و با سال ها تلاش و جنگيدن براي ريشه كني فقر و بي سوادي، ادامه پيدا كرده بود. اورتگا و دوستانش در ساية حكومتي سوسياليستي كه مي خواست دنباله رو كوبا و كاسترو نباشد اما به شدت متأثر از آن بود، در عرض چند سال توانستند بي سوادي را از بيش از پنجاه درصد، كاهش دهند و آن را به پايين ترين حد در تاريخ نيكاراگوئه يعني كمتر از بيست درصد برسانند. آن ها زمين را بين كشاورزان تقسيم كردند. تعاوني هاي كارگري كه كميته هاي مختلف اش منتخب خود كارگران بودند، هر روز وظايف هر يك از اعضا را مشخص مي كردند تا توليد ملي، هر سال بالاتر برود. اما همة اين ها كافي نبود. اجناس در بازار، گران بود و بسياري از مردم، قدرت خريد غذاي روزانه شان را هم نداشتند. آن ها با همة احترامي كه به ساندنيست ها مي گذاشتند و با اين كه تا آن زمان در تمام رأي گيري ها - كه از آزادي نسبي برخوردار بود - چپ ها را انتخاب كرده بودند، نمي توانستند نارضايتي خود را پنهان كنند: اين همه گراني، فقط به خاطر جنگ نيست. صدها تن گوشت در سردخانه ها فاسد مي شود و ميليون ها جوجه تلف مي شوند و عامل اين ها بي كفايتي است.
فايده اي نداشت. اورتگا هميشه در ميان مردم بود و ابايي نداشت از اين كه پيرزن ها بر سرش فرياد بكشند. او در كنار آن ها مي نشست و با آن ها در كافه چيزي مي نوشيد. آمريكا با نيكاراگوئه در جنگ بود و اين را همه مي دانستند. كنتراها به عنوان نيروهاي ضد انقلابي مسلح، مدام از مرزها وارد مي شدند، به روستاها حمله مي كردند و براي نابود كردن هر آن چه كه وجود داشت، كمترين ترديدي به خود راه نمي دادند. آتش زدن مزارع، تخريب نيروگاه هاي برق و جاده ها و كشتن هر كس كه گمان مي رفت ارتباطي با دولت داشته باشد. همه هم با پولي كه از آمريكا مي رسيد.
اما مردمِ به تنگ آمده سرانجام به اين نتيجه مي رسيدند كه پايداري بيهوده است. نام شهداي انقلاب بر ديوار خيابان ها رنگ مي باخت و يك كاسه ذرت، چنان وسوسه كننده و پر ارزش بود كه مي شد به خاطرش اتوپياي انقلاب را به فراموشي سپرد. جبهة ساندنيستي، دانيل اورتگا و برادرش كه فرماندهي نيروهاي مسلح را بر عهده داشت، همچنان سرودهاي انقلابي را زمزمه مي كردند و تلاش مي كردند تا با محدود كردن آزادي هاي سياسي - به زعم خود - از نفوذِ باز هم بيشتر امپرياليسم جلوگيري كنند. در ماناگوا هيچ روزنامة مخالفي منتشر نمي شد و رهبران حكومت، معتقد بودند در حالي كه كشور در آتش جنگ مي سوزد، فكر كردن به اين چيزها كار نالازمي است: وقتي شما بچه تان به حال مرگ افتاده و بايد او را سريعا به بيمارستان برسانيد، چه مي كنيد؟ آيا مي ايستيد و خود را آرايش مي كنيد؟ آن ها آزادي مطبوعات و احزاب را بَزَك محسوب مي كردند و برايشان همين كه راست ها چهارده كرسي از مجموع نود و شش كرسي پارلمان را در اختيار داشته باشند كفايت مي كرد:  آن ها فقط غر مي زنند و با هر چيزي مخالفت مي كنند تا خود را باز هم بيشتر توي بغل آمريكا بيندازند.
اورتگا و دوستانش به آينده اميدوار بودند. اما فشارهاي خارجي و نابه ساماني هاي داخل كشور مشكلاتي نبودند كه فقط با اميد بشود بر آن ها چيره شد. زمان انتخابات بزرگ فرا رسيد و مردم زير نگاه ناظرين بين المللي به پاي صندوق هاي رأي رفتند. نتيجه قطعي و غير قابل كتمان بود. مردم آن ها را نمي خواستند. پس اورتگا مقابل دوربين هاي تلويزيوني ايستاد و گفت: حكومت ما تنها وقتي معنا دارد كه مردم پشتيبان آن باشند. آن ها امروز مي گويند با روش هاي ما موافق نيستند. ما نمي توانيم به مردم پشت كنيم و بر خلاف ميل و رأي آن ها آن بالا بمانيم. اگرچه همچنان در كنار آن  ها خواهيم ماند. اين به معناي آن بود كه ساندنيست ها در برابر خواست مردم دست به اسلحه نمي برند و در آرامش حكومت را واگذار مي كنند. اورتگا پس از سال ها جنگ و بي خوابي حالا مي توانست به كمي استراحت بينديشد.
او در جواب خبرنگارها كه مي پرسيدند پس از اين چه خواهد كرد گفت: من يك معلم هستم و مي خواهم دوباره به سر كلاس هاي درس برگردم. كتاب هاي نيمه كاره اي دارم كه بايد به پايان برسانم. و شعر، دغدغة هميشگي ام كه حالا بيشتر به آن خواهم پرداخت. حالا همه به ياد مي آورند كه اين چريك چپ گرا و اين معلم ادبيات در عين حال شاعري نامدار هم هست. فرمانده اورتگا - همان طور كه در همة دنيا او را خطاب مي كردند - اما هيچ گاه نخواست از تجربيات زندانش حرفي به ميان بياورد. او مي گفت اين تجربيات را به قدر كافي در كتاب ها و شعرهايش نوشته است.
و فرمانده اورتگا، يك بار ديگر، به فرمان مردم برگشته است تا كشوري را كه همچنان در آتش فقر و بي عدالتي مي سوزد ياري دهد. سرنگون كنندة سوموزاي خونخوار و برادر مردم كوچه بازار. بايد ديد پس از 16 سال دوري از قدرت، اورتگا چه در چنته دارد و پس از پيروزي اش در آزمون بزرگ دموكراسي در انتخابات سال 1990 چه درس هاي تازه اي براي گفتن به ملتش و جهان آموخته است. او حالا بايد كمي نرم تر شده باشد. شايد آن  همه عصبيت كه مي گفتند اجازه نمي دهد او در شبانه روز حتي خوراك اندكي بخورد، جاي خود را به اشتهايي بهتر داده باشد. فرمانده برگشته است. انقلاب به پايان نرسيده است.

فهرست
نامه  ها
فهرست
سينما تلويزيون
به جيگر ما رحم كن!
باز هم خون و وحشت و روده
مي خواستند با ماشين زيرم بگيرند
رويدادهفته
تلويزيون
تاتراول چك نگيرند،نمي آيند
پيتزاكشي در پيچ شمرون!
لبه تيغ
ورزشي
جيمز باند در سولقون!
از هميشه آماده ترم
بامرام بازي در ثانيه آخر
فعلا نيمكت بي نيمكت!
رويدادهفته
سلاطين پابرهنه فوتبال
ورزش پا برهنه ها!
عباس در سرزمين عجايب!
بيش از 90 هزار كيلومتر ركاب زني
مصائب يك عاشق ميلياردر
آمار و ارقام از آنري مي گويد
اجتماعي
همه محبت ات را نثار دوست كن، اما همه اطمينانت را به پاي او نريز
زندگي
دكتراي فلافل
پياده روهاي جهنمي
بهتر از هيچي است!
رويدادهفته
رازهاي سرزمين من
جواهر لعل الماس
سينما
داستان هاي عامه نپسند
دانش
فراتر از گلوله
يك ميدان جنگ در 2015
كشتار با انرژي
موسيقي
يك فنجان ديگر با يوسف اسلام
يوسف اسلام در اينترنت
يوسف اسلام و نوبل
تبديل كت استيونس به يوسف اسلام
موسيقي و اسلام
روزها
جرأت داشت
آرامش در طوفان
ايستاده با خداوند
رويدادها
جهان كوچك
جايت خالي بود، رفيق!
شعر تازه چي داري، فرمانده؟
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  دانش  |
|  سينما  |  موسيقي  |  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |
|  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |