|
وطنم يك دنياست
|
|
|
محمدعلي اينانلو را با لحن صدا و شيوة بيان ويژه اش در برنامة صبحگاهي مردم ايران سلام مي بينيم. او متولد 1326 است. كارشناسي ارتباطات دارد و از جواني فعاليت در رسانه ها را آغاز كرده است. اگرچه پيش از انقلاب، اينانلو گزارشگر و مجري برنامه هاي ورزشي بود ولي در سال هاي اخير فعاليت خود را بر موضوع طبيعت متمركز كرده است كه چاپ پنج مجله مختلف و توليد بيش از ده فيلم مستند در اين زمينه از نتايج آن است. مجموعة 500 قسمتي ايران جهاني در يك مرز كه به جلوه هايي از ايران مي پردازد، يكي از همين توليدات است كه از شبكه جهاني جام جم پخش مي شود.اينانلو مدرس و مدير مؤسسه آموزش و تحقيقات جهانگردي طبيعت است. او در نقش خلبان در فيلم ارتفاع پست با غرور و افتخار از ايران صحبت مي كرد و همين باعث شد تا موضوع اين نوشته به ايران اختصاص يابد.
محمدعلي اينانلو
ما از ايل شاهسون هستيم. پدرم هدايت الله خان اينانلو است. ايل شاهسون در دامنه هاي سبلان و دشت مغان زندگي مي كنند. زماني كه من به دنيا آمدم بيشتر ايل تخت قاپو شده بود، ولي من اين خوشبختي را داشتم كه سال هاي اول كودكي را در چادر زندگي كنم. آن جا بود كه وطن را حس كردم. چادرها سياه بودند، زمين سبز بود، كوه خاكستري و آسمان آبي. به روي اين ها چشم باز كردم و ديدم وطن، رنگ هاي زيبايي دارد. دور تا دور ما صداي آب جاري، صداي پرنده ها و صداي باد مي آمد، به اين ها گوش كردم و شنيدم كه وطن آواي قشنگي دارد. در طبيعت وقتي بهار مي شود. گياهان از خاك سر در مي آورند و جوانه مي زنند. ايلات شناختن گياهان را به كودكان خود مي آموزند. وقتي نان داغ از تنور بيرون مي آمد، رويش يك تكه پنير كه از شير دام هاي خودمان ساخته شده بود مي كشيدم و يك برگ تازه جوانه زدة نعنا لاي لقمه ام مي گذاشتم. وطن، طعم خيلي خوبي دارد.
من وطنم را اين طور شناختم.
بچه بودم كه به تهران آمديم و در خيابان اميريه ساكن شديم. اين طرف و آن طرف پر از ديوار و خانه بود تا آن موقع فقط دو ماشين ديده بودم كه مال پدرم بود. ولي خيابان اميريه در زمان خودش خيلي شلوغ بود. تقريبا هر 20 دقيقه يك خودرو. اولين بار كه يك بستني سنتي خوردم را به ياد دارم. همين طور سينما فلور كه نزديك مدرسة ما بود. خانه، ماشين، بستني، سينما. فهميدم كه وطن چيزهاي ديگري هم دارد. كلاس۸ بودم و دوستي داشتم كه شعر مي گفت. يك روز دو تايي رفتيم شمال. نفري ده پانزده تومان پول داشتيم، از روي كوه ها رد شديم و رفتيم تا به بابلسر رسيديم و آن جا بود كه من دريا را ديدم. بي انتها و آبي رنگ بود. رو به موج ها ايستاده بودم و مي خواستم ببينم آن طرف دريا چيست. وطنم خيلي بزرگ بود. در دوران دانشجويي سفرهايم آغاز شد. اصفهان، شيراز، خراسان،... به سفرهاي خارجي هم رفتم. سال،۱۳۵۰ چهار پنج كشور اروپايي را با 500 تومان مي گشتيم. رفتم تركيه، بعد يونان و بعد اروپا.
از بيرون به وطنم نگاه كردم، عاشقش شدم.
الان هم سفرهاي خارجي مي روم ولي نمي توانم بيشتر از دو هفته دور از ايران بمانم. بعد از شش هفت روز، بي حوصله مي شوم و بايد برگردم. تا به حال حداقل ده بار سيستان را گشته ام. ولي اگر بخواهم همين الان دوباره به آن جا بروم هيجان زده مي شوم. درياچة نمك را در فصل هاي مختلف ديده ام. حالا هم اگر به سمت آن حركت كنم. انگار به ديدن يك سرزمين جالب و عجيب مي روم. اين طور كه حساب كرده ام تا به حال 000/400/2 كيلومتر در ايران سفر كرده ام و هنوز هم اين خاك براي من هيجان انگيز، زيبا و جذاب است.
بدون آن زنده نيستم.
من اصلا احساسات ملي گرايي افراطي را قبول ندارم. مي گويند هنر نزد ايرانيان است و بس. من مي گويم: هنر نزد ايرانيان هست و بوده و خواهد بود. ما مردم بي فرهنگي نيستيم. 4 هزار سال قبل، زرتشت احترام به طبيعت را به ما نشان داد. از 1300 سال قبل هم كه مسلمان شديم به ما گفتند كه شكستن شاخة درختان، شكستن بال فرشتگان است. مشكل اين جاست كه ما اين حقايق را فراموش كرده ايم. اگر به نقشة جغرافيا نگاه كنيد. به كشورهايي برخورد مي كنيد كه كمتر از 100 سال سابقه دارند و مرتب هم تغيير شكل مي دهند. اعلام استقلال مي كنند و محو مي شوند. ولي ايران هميشه وجود داشته است. هميشه به دنبال جمله اي مي گشتم كه شايستة توصيف وطنم باشد. 12 سال قبل پيدايش كردم. ايران، جهاني در يك مرز اين نه اغراق است. نه تشبيه و نه يك قياس شاعرانه.
جهاني در يك مرز دقيقا توصيف وطن من است.
در سال هاي قبل به دليل محدوديت در رنگ و نوع پوشش ها، شيوة كار رسانه ها و حتي به خاطر معماري خسته كننده، نسلي به وجود آمد كه زيبايي هاي ايران را نمي شناسد. وگرنه تنوع رنگ در اروپا بسيار كمتر از طبيعت ايران است. اگرچه بهتر آن را نمايش مي دهند. ما رنگ هاي ميهن خود را فراموش كرده ايم. زردي ماسه هاي كوير، سرخي غروب خورشيد، سفيدي قله هاي پربرف، سبزي صبح بهاري و هزاران تصوير بسيار زيباي ديگر كه فقط قسمت بسيار كوچكي از آن ها را توانسته ام در قاب دوربينم جابدهم، رنگ هاي اين ميهن است. آثار باستاني ما هم همين ارزش را دارند. سفالينه هايي كه گسترة تاريخ ما را نشان مي دهد و بناهايي كه تمدن را به نمايش مي گذارد. طبيعت ما زيبا است و بزرگ. همين 8200 گونة گياهي كه در ايران ثبت شده اند، نشان مي دهند كه ما با دنياي بزرگي روبه رو هستيم. ولي چه كنيم كه به دليل كم كاري رسانه ها كه خودم هم جزئي از آن ها هستم ايران را به درستي معرفي نكرده ايم. در هفته، دو يا سه روز تهران هستم. بقية روزها را به سفر مي روم. از اواخر شهريور، فصل جفت يابي حيوانات در پارك گلستان شروع مي شود. بعد از آن در پارك ملي توران مي شود جفت يابي بز و قوچ را ديد، بعد از منطقة شير احمد از آهوها فيلم مي گيرم. حوالي دي ماه دوباره گلستان ديدني است. بعد هم پرندگان مهاجر به ميانكاله مي آيند كه صحنة زيبايي است. دوران جواني شكار مي كردم. ولي الان به ندرت سراغ تفنگ مي روم، از وقتي با دوربين خو گرفته ام ديگر از تفنگ لذت نمي برم. شكارچي ها اگر دوربين را بشناسند، تفنگ را كنار مي گذارند. يادم هست وقتي با ايل زندگي مي كرديم، شكار، شاهكار بود. كاري افتخارآميز. هر كسي به شكار نمي رفت و اين مسأله اهميت زيادي داشت. تفنگم را به پسر بزرگم بخشيده ام. لو پسوند نسبت است. اينان بنا به تحقيقات آقاي بيگدلي كه فرهنگ ايل شاهسون را بررسي مي كرده است، معاني بسياري دارد. يكي از اين معاني نشان مي دهد كه اينان با تغيير يك هجا از كلمة ايران درست شده است. و بنابراين اينانلو يعني ايراني. وطن همه چيز من است.
|
|
|
|
|
|