- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۹۳ - شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵ - - Nov 11, 2006
docharkhe
ادبيات و مكافات
هنوزهم رمان هاي بلند خواننده دارند، به شرطي كه نويسنده آن رمان ها يكي مثل داستايفسكي باشد
013737.jpg

داستايفسكي مي گويد: ستيزه هاي دروني، مشخصة انسان است. رنج هاي عظيم به بار مي آورد و شادي هاي بسيار هم
حبيبه جعفريان
سروش حبيب، مترجم جديد رمان ابله حرف جالبي زده است. وقتي از او پرسيده بودند كه چرا اين كتاب را دوباره ترجمه كرده و مگر يك رمان بلند، امروز باز هم خواننده خواهد داشت، گفته بود كه بله، رمان هاي بلند و خيلي بلند هنوز هم خواننده دارند، به شرطي كه نويسنده شان داستايفسك باشد. اين هم كه من اين كار را دوباره ترجمه كرده ام، براي اين است كه هر نسلي بايد يك ابله يا يك جنايت و مكافات به زبان خودش را داشته باشد. اين، حق آن نسل است. ماجراي ما و داستايفسكي همين است. تقريبا جز قمارباز كه ترجمة جلال آل احمدش هنوز هم يگانه است، تقريبا تمام كارهاي اصلي داستايفسكي در اين سال ها دوباره ترجمه شده اند. جنايت و مكافات را مرحوم اصغر رستگار، برادران كارامازوف را صالح حسيني، و بالاخره ابله را همين پارسال سروش حبيبي دوباره ترجمه كرده اند. و اين، يعني كه داستايفسكي خواني هنوز هم ادامه دارد. همان طور كه ساختن فيلم از روي كارهاي استاد تمامي ندارد (126 فيلم تا به حال، به شمارش سايت IMDb) و تعريف از لذت تماشاي ابله كوروساوا (كه همين ماه پيش از سينما 4 پخش شد) يا نسخة ويديويي شب هاي روشن فرزاد موتمن چيز عجيبي نيست. انگار كه استاد يك جايي پشت آن صفحات قطور رمان هايش، قايم شده باشد و بخواهد مثل راسكولينكف (جوان عصبي و ساده دل و قاتلِ جنايت و مكافات ) كشيك ما را بدهد، تا در يك لحظه ما را گرفتار بكند، گرفتار آن دنياي جادويي پر از آدم هاي عجيب و غريب خودش.
نگاهي داريم به جهان شخصي و داستاني داستايفسكي به مناسبت فرارسيدن 12 نوامبر،سالروز تولدش.
013731.jpg
چه كسي از داستايفسكي نمي ترسد؟ هر وقت و هر جا تصميم گرفتيد داستايفسكي بخوانيد، اين يادتان باشد كه او ترسناك است. يادتان باشد كه او شما را ياد بدترين جنبه هاي خودتان خواهد انداخت. يادتان باشد كه او شرارت هاي پنهانتان را بيدار خواهد كرد و يادتان باشد كه در آ ن جا، در آن جنگل آدم هايي كه هيچ كدام به چشمتان آشنا نيستند، نور، كم است. پس، آرام جلو برويد و هميشه قبل از ورق زدن، تأمل كنيد. چون هميشه اين احتمال هست كه شيطاني كه چند صفحة قبل سر راهتان ديده بوديد، يك فرشتة كوچك در درونش داشته باشد. برعكسش را در رمان هاي داستايفسكي كمتر مي شود ديد. معدود آدم هاي خوبي كه در رمان هاي او مي شود پيدا كرد، پاكيزه اند، تا حد اوليا. پدر زوسيما، راهب روحاني برادران كارامازوف ، پرنس ميشكين داستان ابله كه در حد مسيح است و آليوشاي برادران كارامازوف كه مثل يك بچه، معصوم، دوست داشتني و پاك است. البته كارامازوف، يك اثر ناتمام است. در آن فصلي كه با مرگ داستايفسكي، هيچ وقت نوشته نشد، قرار بود آليوشاي زيباي منزه، رنج ترديد را بچشد و دوزخ گناهكاري را تجربه كند. همان تم آشنا و مورد علاقة داستايفسكي.
چيزي كه سؤال بزرگ زندگي اش بود و همان را به تمام آفريده هايش هم داد. عذاب ترديد و رنج دوپاره بودن را: ايمان يا بي ايماني؟ خوبي يا بدي؟ شرارت يا خير؟ پليدي يا پاكي؟
هر چه غيرواقعي تر، بهتر
وقتي با كاراكترهاي داستايفسكي طرف ايم، برخلاف نويسنده هاي ديگر نمي توانيم دربارة واقعي بودن آن ها و اين كه چقدر شبيه آدم هاي اطراف ما هستند، حرف بزنيم. اين كاراكترها، چه زن چه مرد، اصولا طوري طراحي نشده اند كه واقعي به نظر بيايند. اين چيزي نبود كه داستايفسكي دنبالش باشد. شخصيت هاي او بيشتر از اين كه تركيب ناهمساني از خصوصيات خوب و بد انساني باشند، مظهر يك خصوصيت يا غريزه اند: غرور، شهوت، نفرت، حماقت، خشونت و خيلي چيزهاي ديگر. داستايفسكي هم مثل خيلي از نويسنده ها مي خواست دربارة مسائل اساسي بشر بنويسد. دربارة خدا، عشق و مرگ. اما دليلي نمي ديد ـ و نمي توانست ـ مثل تولستوي، بالزاك، ديكنز يا جين آستين، در قالب اتفاقاتي معمولي تر، آدم هايي واقعي تر و انگيزه هايي باورپذيرتر، اين كار را بكند. نمي توانست، چون اصلا دنيا را آن طوري نمي ديد. زندگي واقعي او به اندازة رمان هايش رنج آور، غيرعادي و جن زده است و شخصيت او مثل كاراكترهايي كه ساخته، به قدري اغراق آميز، عذاب كشيده و در همة خصوصيات انساني، شديد است كه به سختي مي توانيم باور كنيم، واقعيت داشته است.
داستايفسكي آدم دوست داشتني اي نبود. حتي قابل تحمل هم نبود. مثل بيشتر هنرمندها، موجودي از خودراضي و خودنما بود. اراده اش سست، طبعش تند، خلق و خوي اش عصبي، رنگش پريده و سرش كچل بود. مي گويند فرويد، برادران كارامازوف را عالي ترين رماني مي دانست كه تا به حال نوشته شده و در عين حال آن آخري ها ديگر طاقت خواندن آن را نداشت. شخصيت هاي اين رمان، خيلي شبيه آدم هاي مريض و عجيب و غريبي بودند كه بيماران او بودند و تمام روز را با آن ها سر و كله زده بود. فرويد هميشه مي گفت امكان ندارد كسي بتواند اين همه شخصيت هاي جاني، تاريك، خودخواه، مضطرب و هيستريك خلق كند، بدون اين كه شبيه اين خصوصيات را درون خودش نداشته باشد. با اين حال درون اين مرد، موجودي زندگي مي كرد كه مي توانست پدر زوسيما، آليوشا و پرنس ميشكين را هم بيافريند. داستايفسكي اين خيره سري يا جرأت يا خودآزاري را داشت كه برود پايين. برود به اعماق. هر چه پايين تر، بهتر. او به خودش، به آن مغاك، خيره مي شد و مي نوشت. او به جاي تمام آدم هاي كوچه و خيابان و فاميل، به جاي تمام خيابان ها، شهرها و خلق و خوها، از خودش الهام مي گرفت. از آن زيرزمين لعنتي كه تويش هم مي شد شيطاني مثل استاوروگين پيدا كرد و هم مرد مقدسي مثل پدر زوسيما. و كدام آدمي است كه به اين زيرزمين برود و همين چيزها را پيدا نكند؟ به قول يك منتقد روس، در نهايت، فاميلي همة ما كارامازوف است. در نهايت، ما و اين لشگر از نفس افتاد? فرشته و شيطان، جايي به هم مي رسيم. كافي است كمي برويم پايين.

رنج هاي بسيار، شادي هاي بسيار
بعضي ها، داستايفسكي را پدر روانكاوي جديد مي دانند. بعضي ها، پيشگويي انقلاب كمونيستي روسيــه را در كــتــاب هــايش، رد زده انـــد (داستايفسكي دربار? انحطاط اروپا، جايي كه از آن بيزار بود، روسية قدرتمند مسيحي و اين  كه مسيح در روسيه، ديگر بار ظهور خواهد كرد، زياد نوشته است. البته به خاطر همين قسمت مسيحي ماجرا، كمونيست ها، كتاب هاي او را ممنوع كرده بودند.) بعضي ها به نيهيليسمي ربطش مي دهند كه نيچه را هم به همان ربط مي دهند و بعضي ها، اين ها را كه مي شنوند از خودشان مي پرسند بالاخره داستايفسكي به خدا اعتقاد داشت يا نه؟ اين كه توقع داشته باشيد جواب اين سؤال، يك بله يا نه ساده باشد، بيهوده است. يكي از چند رماني كه تولستوي در اواخر عمرش، وقتي مسيحي مؤمني شده بود و رمان هاي خودش را هم تكفير كرد، رد نكرد و حتي به عنوان نمونه اي از هنر ديني، سفارش اش را كرد، جنايت و مكافات داستايفسكي بود و اين كار حتما براي او گران تمام شده بود. چون آن ها از هم متنفر بودند.
داستايفسكي، عاشق مسيح بود. در عين حال نمي توانست با شخصيت هاي بدخو و بي اعتقاد داستان هايش، همدردي نكند. او ايوان كارامازوف مغرور و شكاك بود كه نمي توانست درك كند وقتي خدا هست، چرا بايد بدي وجود داشته باشد و او آليوشا كارامازوف مؤمن و فروتن بود كه عقيده داشت دنيا با همة بدي ها و رنج و عذاب هايش، زيباست. چون آفريدة خداوند است. كسي چه مي داند؟ شايد آن ترديد كشنده، آن كشمكش خونين كه تمام عمر، رهايش نكرد همين بود. مردي در نوسان ميان روشنايي و ظلمت. به قول فاوست گويي دو روح در سينة من مسكن دارند . داستايفسكي جنگ اين دو را، جوهر آدم ها مي دانست. مي گفت: ستيزه هاي دروني، مشخصة انسان است. رنج هاي عظيم به بار مي آورد و شادي هاي بسيار هم.
013755.jpg
جنايت و مكافات
راسكو لينكوف، دانشجوي فقير، تصميم به قتل انگل هاي اجتماع مي گيرد. مي خواهد پيرزني رباخوار را بكشد تا هم پول به دست بياورد و هم بقيه را از شر او خلاص كند. موقع قتل، خواهر پيرزن هم سر مي رسد و راسكولينكوف مجبور مي شود او را هم بكشد. خاطرة قتل اين آدم بي گناه، آزارش مي دهد. او مريض مي شود و با ماهيت جنايت، درگيري ذهني پيدا مي كند. در اين ميان او ماجرايي عاطفي  هم با يك دختر فريب خورده به نام سونيا دارد. در آخر او خودش را به پليس معرفي مي كند و راهي سيبري مي شود.
013752.jpg
برادران كارامازوف
فئودور كارامازوف، پيرمردي عياش و ولخرج با پسر دومش، ايوان در حال سفر است. جوان ترين پسرش، آليوشا با پدر زوسيماي عاقل زندگي مي كند. بزرگ ترين پسر، ديميتري سر مسائل مالي و همين طور به خاطر رابطه اش با دختري، با پدر اختلاف دارد. ايوان پس از مطلع كردن آليوشا از اين ماجراها، مسكو را ترك مي كند. پدر زوسيما مي ميرد و بحثي بر سر قديس بودن او در كليساي مسكو در مي گيرد. فئودور كارامازوف كشته مي شود و ديميتري پس از محاكمه اي طولاني به جرم قتل پدرش به سيبري تبعيد مي شود.
013710.jpg
ابله
پرنس ميشكين، يك اشراف زادة بي پول، پس از غيبتي طولاني به روسيه بر مي گردد. او كه مثل خود داستايفسكي صرع دارد، در راه بازگشت با مردي به نام روگوژين دوست مي شود كه از عشقش به ناستازيا مي گويد. ميشكين پس از رسيدن به مسكو مي فهمد ناستازيا قصد ازدواج با كس ديگري را دارد. به ملاقات ناستازيا مي رود و او را منصرف مي كند. روگوژين كه فكر مي كند قضية ازدواج ناستازيا زير سر ميشكين است، قصد كشتن او را مي كند، ولي حملة صرع، ميشكين را نجات مي دهد. ميشكين به دختري به نام آگاليا علاقه مند مي شود ولي عشق او را به خاطر ازدواج با ناستازيا كه به او پناه آورده، كنار مي گذارد. شب عروسي، ناستازيا با روگوژين فرار مي كند و بعدها به دست او كشته مي شود.

داستايفسكي به روايت آخرين بازمانده او
سنگ سياه
013767.jpg
احسان رضايي
من آخرين داستايفسكي هستم. خب كه چي؟ براي ديميتري آندروويچ، هيچ اهميتي ندارد كه آخرين بازماندة نويسندة بزرگ روسيه است. اگر خود جدم هم بود، هيچ اهميتي به اين جور چيزها نمي داد. او با خبرنگارها با سردي برخورد مي كند و فقط با روزنامه سن پترزبورگ تايم مصاحبه مي كند. از فيلم مستندي هم كه بي بي سي سال۹۲ از او ساخت، اصلا خوشش نمي آيد. آن جريان به خاطر رودربايستي با يك دختر انگليسي بود. بعدا فهميدم كه دختره براي همين به من لطف كرده بود. اصلا همة انگليسي ها همين جوري حقه باز هستند. داستايفسكي هم از آن ها خوشش نمي آمد. اسم آن فيلم، سفرهاي داستايفسكي بود. آخر، ديميتري رانندة كاميون است. من تا حالا 12 شغل را امتحان كرده ام، ولي فقط از اين يكي خوشم آمده. چون كه هم مدير خودم هستم و هم كارمند خودم. حالا احساس آزادي مي كنم. ديميتري مرد منزوي و ديرجوشي است. خودش مي گويد اين، شباهت عمده اش با جدش است. از زمان جدم، ما داستايفسكي ها همين جوري هستيم. مرموز، عجول، عصباني، پر انرژي و بدبين از آشنايي با آدم هاي جديد، خوشحال نمي شويم. خيلي زود از كوره در مي رويم و سخت مي توانيم خودمان را كنترل كنيم. خود داستايفسكي از همة ما شكاك تر بود. من فكر مي كنم از او خوش بين تر هستم. من ياد گرفته ام كه سپاسگزار لحظات خوش زندگي باشم. ولي داستايفسكي بزرگ، هيچ وقت اين را ياد نگرفت. عوضش من فاقد استعداد ادبي هستم و تا حالا فكر نوشتن هم به سراغم نيامده.
ديميتري، نوادة نويسندة بزرگ است. پسرِ پسرِ پسرِ او. داستايفسكي بار اول در 1857 با يك بيوة فرانسوي الاصل چاق و خشن ازدواج كرد. هر دوتا همديگر را زجر مي دادند. بچه اي هم نداشتند. بار دوم، داستايفسكي در سال۱۸۶۷ در سن 46 سالگي با يك دختر جوان و بي تكبر كه 18 سال بيشتر نداشت، ازدواج كرد. او استعداد عجيبي در تندنويسي داشت و تقريبا تمام رمان ها را جدم به او ديكته مي كرد و او مي نوشت. آنا گريگورينا يك فرشته بود. تا آخر عمر داستايفسكي با او ماند.
فئودور ميخائيلوويچ داستايفسكي و آنا گريگورينا چهار فرزند داشتند: سونيا و الكسي قبل از 3سالگي مردند، ليوبوف، ديگر دخترشان كه هيچ فرزندي نداشت و بالاخره فئودور كه دو پسر داشت. يكي در كودكي مرد و فقط آندره ماند. ديميتري پسر آندره است. اسم ديميتري از روي يكي از سه برادر كارامازوف رمان جدش، گرفته شده. من خودم هم به پسرم نام جوان ترين اين برادران، آلكسي را دادم. اما او زنده نماند. مي دانيد معني كارامازوف چيست؟ كارامازوف يعني سياه شده. يك كلمة چيني بايد باشد. جدم مي خواست با اين اسم، سرنوشت اين خانواده را نشان بدهد. من فكر مي كنم ما خودمان هم سرنوشت تيره اي داريم. خانوادة داستايفسكي شبيه خانوادة كارامازوف است.
ديميتري به ياد دارد كه وقتي به مدرسه مي رفت، كتاب هاي جدش را دولت كمونيستي توقيف كرده بود و پدرش آندره، به دليل اصرار بر پس گرفتن يادگاري هاي داستايفسكي بزرگ، مدتي زنداني شده بود. فقط عكس هاي پدر و پدربزرگم برايم مانده. جالب است بدانيد حتي گور چند نفري از خانوادة ما ناپديد شده. حالا فقط خوني كه در رگ هايم هست، براي من باقي مانده.
ديميتري ماجراي تبعيد خود داستايفسكي در سيبري را هم از يك افسر سابق روسية تزاري كه در دولت كمونيست هم كاره اي شده بود شنيده و مي گويد: آن چهار سال كار اجباري در سيبري، هيچ وقت اثرش از بين نرفت. داستايفسكي هرگز نتوانست مثل قبل از آن دوره راه برود. شايد براي همين بود كه اين قدر از كالسكه سوار شدن لذت مي برد. اصلا تمام ما داستايفسكي ها عاشق سرعت و رانندگي هستيم. پسر داستايفسكي، فئودور روي اسب هاي مسابقه كار مي كرد. پدر من، آندره هم از مسابقات موتورسواري لذت مي برد. من هم كه رانندة كاميون هستم. اين كاميون را ديميتري با استفاده از كتاب هاي جدش خريده است. من به جايي كه خود داستايفسكي مي رفت يعني بادن بادن آلمان رفتم و با روش ابداعي خودش هم بازي كردم. من با تلاش زياد از لابه لاي صفحات رمان قمار باز توانستم روش او را بفهمم. ديميتري قبلا گفته بود اين روش را به كسي ياد نمي دهد تا بقيه هم كتاب را بخوانند. اما حالا و در آستانة 59 سالگي، تصميمش را عوض كرده. يك سال ديگر صبر كنيد. 60 ساله كه بشوم، ديگر هيچ چيز برايم مهم نيست. به شما آن را خواهم گفت. در عين حال، اين روزها ديميتري وقتش را صرف شكايت از يك قمارخانه در سن پترزبورگ كرده كه از رمان قمارباز براي تبليغ استفاده مي كند.
و مي ماند يك چيز. رابطة او و رمان هاي جدش. اولين بار در 18 سالگي، جنايت و مكافات را خواندم. به نظرم بيش از حد قديمي آمد. در 30 سالگي، آن را دوباره خواندم. كاملا متفاوت بود. فهميدم جدم را هم همان چيزهايي آزار مي داده كه مرا آزار مي دهد. هر يك از قهرمان هاي داستان هاي او، جزئي از شخصيت جدم و البته خود من هستند.

فهرست
نامه  ها
فهرست
سينما تلويزيون
دل و قلوه در شانزه ليزه
بيكارها فيلم مي سازند
گپي با ژيلا صادقي، مجري برنامة خانه مهر
رويدادهفته
تلويزيون
از صداي گلوله نترس!
اهل آويزان شدن نيستم
آقاي گزارش هاي با شخصيت!
ورزشي
خيسي، بگو خيس ترين ماه فصول  ام!؟
ما تا حالا مرغ نبوده ايم!
متهم شماره يك!
يكي دستم را از پشت ببندد
رويدادهفته
وقتي دنيا مال مااست
دنبال بليت بازي بعدي هستم!
جمعه روز بدي بود
پرسپوليسي ها به خونم تشنه اند!
شاهزادگان تبعيدي تورين
به دنبال يك ركورد تاريخي
بزرگ ترين رسوايي تاريخ فوتبال جهان از روي تقويم
اجتماعي
اول همسفرت را پيدا كن، بعد پا در راه بگذار
زندگي
واو مثل وام ازدواج
آ.ت.ت؛ حذف!
موتور گازي!
رويدادهفته
رازهاي سرزمين من
شيشه وآتش و خاك
سينما
آه، اي پدر كجايي!
ما همه گناهكاريم
نام من: مرد بي نام
مرد بي نام و دوربين مايكل مور!
ژن هاي پربركت مادرم
تنها نيستم، اسلحه دارم!
دانش
عجايب درماني
درمان استرس
موسيقي
ازپدرم تقليد نمي كنم
عشق آهنگسازي بودم
روزها
در كيش مهر
و جهان كوچك شد
يك باباي شواليه
مخترع پاره وقت، عكاس تمام وقت
رويدادها
جهان كوچك
آخرين فرياد ديكتاتور
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  دانش  |
|  سينما  |  موسيقي  |  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |
|  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |