- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۹۲ - شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۵ - - Nov 4, 2006
docharkhe
آستين قديمي نونوار شد
نگاهي به زندگي و آثار جين آستين
به مناسبت انتشار ترجمه مجدد رمان هاي او
013155.jpg
آستين، رمانتيك نبود. او طنز، داشت و همين نگاه شوخ و نيش دار به آدم ها و اتفاق ها، ويژگي اصلي كارهاي او است
جين آستين دوباره به تهران آمده است. انتشار ترجمة خوب و جديدي از رمان جين آستين، به علاوة مژده انتشار مجموعه كامل رمان  هاي او توسط همين ناشر و همين مترجم (نشر ني و آقاي رضا رضايي)، رسيدن نسخة اقتباس جديد سينمايي از غرور و تعصب و نيز انتشار متن فيلم نامة حس و حساسيت توسط ماهنامة فيلم نگار، همگي در كنار هم، اين بانوي رمان نويس انگليسي را به يكي از چهره هاي اين روزهاي بازار كتاب و فرهنگ ايران تبديل كرده است. ما هم به همين مناسبت نگاهي داريم به زندگي، زمانه و آثار او.
حبيبه جعفريان
اگر جنگ جهاني اول، جنگ جهاني دوم و 11 سپتامبر را بگذاريم كنار، تقريبا بقية تاريخ در دوره اي اتفاق افتاد كه جين آستين زندگي مي كرد. انقلاب فرانسه، ظهور و سقوط ناپلئون و انقلاب صنعتي. اما فكر مي كنيد جين، دربارة چي رمان نوشت؟ دربارة دخترهاي ترشيده، دربارة سوء تفاهم، دربارة غرور و تعصب. و به نظرم كار درستي كرد. هميشه آدم هايي هستند كه بخواهند دربارة روزهايي كه دنيا را تكان داد، داستان بنويسند. بعضي هاشان مثل تولستوي، هم جاه طلبي اش را داشته اند، هم عرضه اش را. اما جين واقعا خودش را كوچك تر از آن مي دانست كه دربارة جنگ و صلح ، بنويسد. او زن با شعوري بود و مي دانست اگر قرار است چيزي بنويسد، بهتر است دربارة اتفاق هايي باشد كه خودش آن ها را تجربه كرده. دربارة آدم هايي باشد كه با آن ها حشر و نشر داشته و طبيعتا، دليلي نداشت، جين كه تمام عمر 41 ساله اش را در چند شهر كوچك جنوب انگلستان (كه در واقع يك جور دهات بزرگ بودند) گذرانده بود، انقلاب فرانسه را تجربه كرده باشد يا با ناپلئون حشر و نشر داشته باشد.
جين، يك قرن هيجدهمي بود (سال 1817 مرد) و در قرن هجدهم، مردها هم چندان داخل آدم به حساب نمي آمدند (مگر اين كه خود ناپلئون يا يكي از ژنرال هايش يا خيلي خرپول بودند) چه برسد به خانم ها. خانم ها بايد گلدوزي شان را مي كردند، توي مهماني ها كركر مي خنديدند و اگر زرنگ بودند، شوهر خوبي براي خودشان دست و پا مي كردند. يك خانم واقعي هيچ وقت به سرش نمي زد دربارة سياست يا اين كه جنگ كي تمام مي شود يا شكاف طبقاتي، اظهارنظر كند. داستان نوشتن كه ديگر از آن كارها بود. نوشتن مهملاتي كه يك عده تن لش و بيكاره بنشينند يا لم بدهند و بخوانند. نه! قرن هجدهم اجازه نمي داد يك خانم چنين كاري بكند. جين هميشه مواظب بود، پيشخدمت ها يا هر آدم ديگري كه از اعضاي خانواده اش نبودند، بو نبرند او چه كار دارد مي كند. جيمز، برادر جين هيچ وقت به پسرش نگفت كتاب هايي را كه با آن لذت مي خواند، عمه اش نوشته. آن ها را، همان طور كه روي جلد كتاب آمده بود، يك بانو نوشته بود. فقط همين، يك بانو .

قرن هجدهم ، به جز احترام زيادي كه براي خانم ها قائل بود، خصوصيت ديگري هم داشت: رمانتيك بود. شما نوشته اي از اين دوره ، پيدا نمي كنيد كه سرراست، سراغ چيزي رفته باشد يا واقعه اي را توضيح بدهد. احساسات و اغراق، به معني واقعي اش از سر و كول همه چيز دارد بالا مي رود و رمان ها از حجم غيرعادي توصيف، توصيف هوا، توصيف درشكه، توصيف لباس، توصيف سنگفرش خيابان، متورم اند. تا وسط هاي قرن نوزده، اين بخار غليظ، همه چيز را پوشانده. مردم، اين اغراق ها، اين روده درازي ها، اين عشق هاي پر از نك و نال را دوست داشتند و با ولع مي خواندند.
آستين، رمانتيك نبود. نه به عنوان يك آدم و نه به عنوان يك نويسنده. او طنز، داشت و همين، رمانتيسم او را (اگر هم وجود داشت) رقيق مي كرد. چون به قول سامرست موام مشكل است آدم، بدون اين كه كمي بدجنس باشد، طنز به خرج بدهد. در مهر و محبت ذاتي بشر، چيز زيادي كه ماية شور و نشاط باشد، وجود ندارد. خيلي ها اين نگاه شوخ و نيش دار به آدم ها و اتفاق ها را، ويژگي نجات بخش كارهاي او مي دانند. چون اعتقاد دارند تجربه ها و واقعيتي كه او در رمان هايش از آن ها حرف مي زند ، محدود و تكراري اند. هميشه چند نفر هستند كه بعد از پشت سر گذاشتن سوء تفاهم هايي با هم ازدواج مي كنند.
اين كه ميدان ديد آستين، تنگ بود (چون زندگي شهرستاني محدودي داشت) درست است، اما اين بي انصافي است كه قدرت او را در روايت آن زندگي عادي شهرستاني و تيزبيني اش را در توصيف روابط انساني، رياكاري ها، حماقت ها و خودنمايي آدم ها ناديده بگيريم. والتر اسكات مي گفت: اين بانوي جوان براي توصيف زندگي عادي استعدادي دارد كه حيرت انگيز است. خودم مثل خيلي هاي ديگر مي توانم مزخرفات مطنطن ببافم، اما از اين كه يك اتفاق پيش پا افتاده را، به شكل جذابي تعريف كنم، عاجزم. اما مردم، عاشق همان مزخرفات مطنطن بودند. سادگي نثر آستين، وداع هاي مختصر غيرسوزناك و نگاه هايي كه عشق، قلپ قلپ، از آن ها بيرون نمي ريخت، براي كسي جذاب نبود. آستين هيچ وقت، محبوب ترين نبود. حتي خيلي محبوب هم نبود. فقط محبوب بود. تا 13 سال بعد از مرگش، هيچ كدام از رمان هاي او در انگلستان، تجديد چاپ نشدند و تازه، در اواخر قرن نوزده بود كه او را گذاشتند در ليست رمان نويسان بزرگ . ادبيات، بالاخره داشت خودش را از زير بار آن همه سوز و گداز و آسمان و ريسمان، بيرون مي كشيد و حالا آدم هايي مثل آستين، اين شانس را داشتند كه به چشم بيايند. آدم هايي كه بدشانسي آورده بودند و كمي زود به دنيا آمده بودند.

آستين سال 1775 در همپشاير انگلستان به دنيا آمد. همان روزي كه بتهوون به دنيا آمد. البته آستين، 5 سال از او كوچك تر بود. پدرش كشيش بود و هفت تا خواهر برادر بودند. اما دستشان به دهانشان مي رسيد. جين، آدم سرزنده و خوش مشربي بود، با اين حال تنها كسي كه واقعا به او نزديك بود، خواهرش كاساندرا بود. از جين بزرگ تر و خوشگل تر بود و در مقايسه با خواهرش، آدم غمگيني به حساب مي آمد. جين از طبيعت سرد و آرام او خوشش مي آمد. آستين، ازدواج نكرد (چند نفري كه به شان برخورد، پولدار اما كودن و دوست نداشتني بودند) و در شهري، كمي آن طرف تر از جايي كه به دنيا آمده بود، مرد. همه اش همين بود.
013167.jpg
عقل و احساس (حس و حساسيت)
آقاي دش وود، مي ميرد و طبق قانون، ارث او به پسر بزرگش جان مي رسد. طبق سفارش پدر، قرار است جان به خواهر و مادرش رسيدگي كند، ولي تحت تأثير زنش، بي  خيالِ آن ها مي شود و مستمري بخور و نميري برايشان در نظر مي گيرد. در اين شرايط، ادارة خانواده عملا به دوش الئنور، دختر بزرگ خانواده كه موجودي عاقل و تودار است، مي  افتد. مخصوصا كه به ماريانِ شنگول و كمي خودخواه، چندان اميدي نيست. اين وسط پاي ادوارد ـ برادرزن جان ـ  به داستان باز مي  شود. الئنور از او خوشش آمده...
013092.jpg
غرور و تعصب
خانوادة بنت چهار تا دختر دارند. همساية جديدشان هم مرد جوان پولداري است كه مجرد است (آقاي بينگلي). واضح است كه اولين نقشة خانم بنت، اين است كه يكي از دخترها را به او قالب كند. جين ، خوشگل و خانم است. اليزابت، نه زياد خوشگل است نه زياد خانم. اما باهوش است. آن دو تاي ديگر را هم خودتان توي كتاب بخوانيد. فقط گفته باشيم كه داستان از آن جايي تكان مي خورد كه دارسي دوستِ از خود راضي آقاي بينگلي هم سر و كله اش پيدا مي شود.

جين آستين شناسي در يك دقيقه
سوژة هيچ كدام از رمان هاي او، اتفاق هاي سياسي يا موضوع هايي كه به نوعي مردانه، محسوب مي شوند، نيست.
نقش اول  داستان هايش را نه از بين بدبخت ها و فقيرها انتخاب مي كرد، نه از بين اشراف، بارون ها و كنت ها. نقش هاي اول در كتاب هاي او، طبقة متوسط اند. متوسط هايي كه سعي مي كنند خودشان را يك جوري بالا بكشند و بشوند اشراف.
خودش را به چيزها و جاهايي كه شخصا ديده و با آن آشناست (تقريبا جنوب انگلستان) محدود مي كند.
در رمان هاي او از تغييرات تصادفي و ناگهاني خبري نيست. مثلا اين كه به يك نفر ناگهان ارث قلمبه اي از فاميلي كه از وجودش خبر هم نداشته، برسد. اين كلك ها در زمان آستين هم مثل حالا بين داستان نويس ها رايج بود. البته آن موقع به اش نمي گفتند كليشه، اما به هر حال آستين ترجيح مي داد طرفشان نرود.
در رمان هاي او تمايلات متعرضانه يا تند جنسي (طبيعتا) وجود ندارد.
او علاقه دارد لحظه هاي عاشقانه و احساسي داستان را مختصر برگزار كند. اهل توصيف هاي جزئي يا رمانتيك در اين صحنه ها نيست. توصيف ريز به ريز مكان ها و قيافة آدم ها هم از كارهايي است كه آستين كمتر مي كند.
آستين از نثر احساساتي تقريبا متنفر بود. در رمان آخرش (اغوا) كه احساساتي ترين كارش است، جمله اي مثل آني! آني دلبند من! ، در نسخة نهايي تبديل شده به آني!
هيچ كدام از كاراكترهاي اصلي، در طول داستان، نمي ميرند.
كمتر پيش آمده، آستين مكالمات يك جمع مردانه را نقل كند يا درباره اش بنويسد.
آيا مي شود گفت آستين، فمينيست بود؟ براي اواخر قرن هجدهم كمي شوخي است، اما اگر بخواهيم، كشف تمايلات فمينيستي در داستان هاي او اصلا سخت نيست. البته اين هم هست كه معمولا كاراكترهايي حرف هاي اين طوري مي زنند كه در داستان، سمپاتيك به حساب نمي آيند و در حالت عادي قرار نيست خواننده با آن ها همذات پنداري كند.

حرف هاي جين آستين
من هنوز گربه ام
جين آستين علاوه بر رمان، نامه هم مي نوشت. آن هم خيلي زياد و مرتب. طوري كه الان پنج مجلد بزرگ از نامه هايش چاپ شده است. اين نامه ها كه اكثرشان خطاب به كاساندرا، خواهر محبوب او است، بعد از انتشارشان باعث سر و صداهايي شد. خيلي از دوستداران جين آستين از اين كه او در اين نامه ها بر خلاف داستان هايش زني خونسرد و بي احساس و البته خاله زنك است، شوكه شده بودند. اما سامرست موام از آن هايي بود كه از آستين و نامه هايش دفاع مي كرد، مي گفت اين نامه ها نشان مي دهد كه او يك آدم معمولي و البته حساس به دنياي اطرافش بوده. به علاوه كه اين نامه ها سرشار از طنز هم هستند، نقل قول هايي كه در ادامه مي خوانيد، از ميان همين نامه ها انتخاب كرده ايم:

امروز، بعدازظهر خيلي دلپذيري داشتم. دليل خاصي هم نداشت. به نظرم ارزشش را ندارد كه براي خوشحال بودن، بايد هميشه منتظر شوي تا يك دليل واقعي پيدا شود.
نمي خواهم آدم ها با من زياد مهربان باشند، چون آن وقت توقع دارند، من هم با آن ها همين طوري باشم.
(به خواهرزاده اش فاني، درباره عشق): ممكن است چند نفر هم (يك در هزار) شبيه آن موجود كاملي باشند كه امثال من و تو منتظرش هستيم؛ تركيب خوبي از درك و احساس. هوش و زيبايي. اما دليلي ندارد چنين آدمي حتما سر راه تو قرار بگيرد. اگر هم قرار بگيرد، يا سنش با تو جور نيست يا پولش يا احساسش.
(درباره يكي از آشنايان): آن مرد جوان واقعا بي آزار است. هيچ ويژگي اي ندارد كه دوست داشته باشي از آن بدت بيايد.
امروز دكتر هال را ديدم. چنان سفت و سخت عزادار بود كه احتمالا يا زنش يا خودش مرده است.
فكرش را بكن، خانم هال مرده است. زن بيچاره! شايد تنها كاري بود كه مي توانست بكند تا آدم به او فحش ندهد.
من نمي توانم رمان تاريخي بنويسم، همان طور كه نمي توانم شعر حماسي بگويم. نمي توانم خيلي جدي بنشينم و داستاق شق ورقي بنويسم كه ربطي به چيزهايي كه ديده ام ندارد و قرار هم نيست در آن خودم يا ديگران را دست بياندازم. اگر هم روزي مجبور باشم اين كار را بكنم، مطمئن ام قبل از اين كه فصل اول تمام شود، خودم را حلق آويز خواهم كرد.
(به مناسبت 37 سالگي اش): به افتخار پير شدنم، يك بليت كنسرت و يك دسته گل براي خودم خريدم.
اين از بدشانسي من يا مردم است كه نمي توانم با آن ها، آن طور كه استحقاق اش را دارند، رفتار كنم.
خودم را با خيال پردازي يا حدس و گمان اذيت نمي كنم. واقعيت آن چيزي است كه مرا خوشحال مي كند.
از اين كه جمله هاي دور و دراز با موضوعاتي ناخوشايند بنويسم، متنفرم.
اگر موشي پيدا شود، من هنوز يك گربه ام.
اين روزها ديگر آدمي كه سرش به تنش بيارزد، وجود ندارد.
زنان مجرد تمايل وحشتناكي به تهيدستي دارند. چون دليل بسيار محكمي براي ازدواج است.

فهرست
نامه  ها
فهرست
سينما تلويزيون
گلشيفته، قرباني مي گيرد
شوكت ، عاقبت به خير شد
۵تيپ براي جوادي داشتم
رويدادهفته
ورزشي
حالا يك گاز بزن تا بعد!
افشاگري مامان انصار
خداحافظ ميدي!
بدك نبود، شايد هم خوب بود، نمي دانم
رويدادهفته
گنده باقالي ها پا به توپ شدند
فنايي: آن ها كه آمدند، خاكي بودند
من و اوكلاهما بالاتر از همه مردها
ستاره ها يكي يكي سجده مي كنند
ناگهان اسلام، ناگهان ريبري
اجتماعي
طمع، بردگي جاودانه است
زندگي
همان 2 تا، كافي است
طلاق نگيريد، لطفا!
كارخانه مدرك سازي
رويدادهفته
رازهاي سرزمين من
آفتاب و دخيل ها
سينما
من خشن نيستم
مادر با مصيبت اضافه
اگر كسي چپ نگاهش كند، مي كشمش!
ارثيه فاميلي
سرگشته در قدرت
دختر از هم گسيخته
مرد خانواده!
دردسر شرلي!
مرد عوضي
ديگر خانواده هاي هاليوود
دانش
چشم هاي منتظر به نور ليزر
ليزيك: LASIK
لازك LASEK
ليزر PRK
موسيقي
راك با آواي عود
آقاي نيش
از رز صحرا تا لئون
روزها
شيطان در قلعه مرغي
همه قربانيان ايران گيت
آمريكايي ها صادق نبودند
رويدادها
جهان كوچك
صد سال سلاخي
افسانه يا واقعيت؟
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  رازهاي سرزمين من  |  دانش  |  سينما  |
|  موسيقي  |  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |