|
نفستو حبس كن
|
|
|
عكس: محمدرضا جان پناه
گاهي صدايش يادآور پسر بچه هاي تخسِ توي كارتون ها و فيلم ها است، مثل جيغ و دادهاي چوبين يا سرتق بازي هاي اليوت (همان پسر بچة نقش اول فيلم) در اي .تي اسپيلبرگ. اما گاهي به اندازة تمام شخصيت هاي آرامش دهنده، صدايش تسلي بخش است. لابد صدا و نقش گالوني را در بچه هاي مدرسة والت به ياد مي آوريد. فريبا شاهين مقدم از اولين دوبلورهايي است كه به خاطر ذوق و استعداد منحصر به فرد و هزار و يك دليل ديگر، بعد از انقلاب بيشتر صدايش را روي چهره هاي كارتوني شنيده ايم و با آن ها خاطره داريم. او در رشتة فيلمسازي تحصيل كرده و سينما را به خوبي مي شناسد. كافي است هم صحبت اش بشويد.
فريبا شاهين مقدم
از من خواسته بوديد مطلبي برايتان بنويسم. عنوان خاصي نداشت. با خود فكر كردم بهتر است از حس هايم كمك بگيرم و جلو بروم. در واقع براي آشنايي با حرفه ام بايد به خيلي قبل برگردم و مروري داشته باشم بر كودكي و نوجواني ام كه هر چه دارم، به لطف آن دوران است. دوراني كه احساس مي كنم از آن، چيزهاي زيادي ياد گرفتم. شايد اين امكانات براي بقية آدم هاي دور و برم هم وجود داشت، ولي شانس با من يار بود كه آن ها را ديدم، شنيدم و تجربه كردم. همكاري با بسياري از هنرمندان، نويسندگان و استاداني كه براي خود، مهره اي هستند و به وجودشان افتخار مي كنم. چقدر در كتابخانه هاي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان داستان نوشتيم، كتاب خوانديم، تئاتر بازي كرديم و... در همين مقطع، وارد كلاس هاي فيلمسازي و دوبله شدم. فيلمسازي را تا دانشگاه ادامه دادم و دوبله، شد حرفة اصلي زندگي ام؛ چيزي كه هيچ گاه فكرش را نمي كردم و شايد آن موقع، آن قدر كه بايد، آن را جدي نمي گرفتم. يادم مي آيد وقتي وارد استوديوي صداي كانون پرورش فكري شدم، آن قدر آن اتاق به نظرم بزرگ و با عظمت آمد كه در گوشه اي روي صندلي نشستم و ديگران را نگاه كردم. آن استوديو هميشه برايم چنين حسي داشت، تا اين كه 5 سال پيش دوباره بعد از ساليان سال به آن جا رفتم. ولي نمي دانم چرا اين قدر به نظرم كوچك آمد، به طوري كه بلافاصله رفتم و سؤال كردم آيا اين همان استوديو است؟ جواب، مثبت بود. چه چيزي تغيير كرده بود؟ ديدگاه من، محاسباتم، خيال پردازي هايم...؟ نمي دانم. به هر حال هر چه كه بود، خيلي جا خوردم. باورم نمي شد. اين مسأله باعث شد بقية چيزها را نيز مرور كنم. چقدر باور هر چيز در آن سن، آسان بود. يادم مي آيد شب ها خواب مي ديدم كه پشت ميكروفن قرار گرفته ام، ولي صدايي از گلويم بيرون نمي آيد. مي ترسيدم نتوانم به جاي نقشي كه برايم در نظر گرفته شده، صحبت كنم. تا چندين سال، خواب هايم از اين دست بود و همين، عاملي بود كه باعث مي شد با حساسيت و دقت بيشتري كارم را انجام دهم. آن قدر انگيزه وجود داشت كه به اين روند سرعت مي بخشيد و اين حس همواره در تمام سال ها با من بود كه در مقابل كار بايد مسؤولانه برخورد كنم، چون من بايد آن كار را انجام دهم (چه گويندگي، چه مديريت دوبلاژ). گاهي اوقات كه به من گفته مي شود نقشي را بايد بگويم كه چنين ويژگي اي دارد، مشكل است و... باز همان خواب ها و همان دل نگراني ها به سراغم مي آيد و خدا را شكر مي كنم كه هنوز اين حساسيت ها در من وجود دارد. نگرانم مي كند، و خنثي و بدون انگيزه نيستم. احساس مي كنم هنوز اين حرفه زنده است و نفس مي كشد. شايد اين ها دلايلي بسيار شخصي باشد، ولي تصور مي كنم براي هر كسي كه به اين حرفه علاقه دارد، كارساز باشد. يا زماني كه مشغول سينك زدن فيلمي هستم[تطبيق ديالوگ فارسي با حركات دهان بازيگر]، اين احساس به صورتي ديگر متجلي مي شود. انگار من مانند يك كارگردان، دوباره آن فيلم را مي سازم. اندازه و انتخاب جمله ها، انتخاب مناسب گويندگان و هماهنگي ميان آن ها همه را مدنظر دارم تا فيلم، ارتباط بيشتري با بيننده برقرار نمايد. يك جور خلاقيت. وقتي كار تمام مي شود، احساس مي كنم فقط رفع تكليف نبوده، بلكه خود نيز چيزهاي زيادي ياد گرفته ام و سعي كرده ام به بهترين شكل، آن را به بينندگاني كه اغلب دوستداران اين حرفه هستند، منتقل كنم. در واقع، پلي شده ام بين آن ها و فيلم. شايد يكي از شانس هاي من و همكارانم اين باشد كه هر روز با يك فيلم و يك سوژة جديد روبه رو هستيم؛ چيزي كه براي ديگر حرفه ها امكان ندارد. پس ما علي رغم تمام مشكلات كه در اين حرفه وجود دارد، آدم هاي خوش شانسي هستيم. گويندگان قديمي، سرمايه هاي اين حرفه هستند كه به ندرت جايگزيني براي آن ها وجود دارد. تك بودند و بي رقيب. هنوز هم هرگاه صدايشان روي فيلمي شنيده مي شود، مردم به آن فيلم، توجه خاصي مي كنند و خاطراتي برايشان زنده مي شود. از دست دادن هر كدام از آن ها، ضربة بزرگي بر پيكر اين حرفه است. خدا حفظشان كند.
در آخر نمي دانم شايد همة اين ها درد دلي بيش نبود، ولي تصور مي كنم خالي از لطف هم نبود. به اميد اين كه همواره دلمان براي اين حرفه بتپد و پشت ميكروفن پس از گفتن يك نقش مشكل و اساسي، خود و ديگران احساس كنيم اين حرفه هنوز زنده است و نفس مي كشد.
|
|
|
|
|
|