- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۸۸ - شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵ - - Oct 7, 2006
docharkhe
پرونده كوچك براي صاحبدلان
در گفت و گو با پوريا پورسرخ و باران كوثري
روزي كه دينا راتكان داد
010908.jpg
محمد جباري
بابابزرگ داغ كرده است و از تصميمش براي صحافي قرآن مي گويد. مي گويد همة فوت و فنِ آموخته از پدرش را به كار مي برد تا 400 سال ديگر هم اين قرآن حفظ شود و همه براي صحاف گمنامش دعا كنند. دينا از آن طرف داغ مي كند و مي گويد بابابزرگ با اين كار شما، فقط ظاهر قرآن حفظ مي شود. بابابزرگ مي گويد ظاهر قرآن، همان باطن قرآن است. ديگر جلوي دينا را نمي توان گرفت. پيش بابابزرگ مي آيد و با حرارت مي گويد بابابزرگ اين چه حرفي است كه مي زنيد؟ يعني شما اعتقاد داريد اين كارهايي كه الان مي كنند، قرآن را با آب طلا مي نويسند، فرش قرآن مي بافند و اين ها به حفظ باطن قرآن كمك مي كند و...
هرشب دور و بر ساعت هشت و نيم مي نشينيم منتظر ديدن سريال صاحبدلان . منتظر ديدن و شنيدن كل كل هاي داغ دينا و بابابزرگش، منتظر ديدن رابطة جذاب نوه و بابابزرگي كه تا به حال مشابهش را با اين جزئيات ريز و شيرين در سينما و تلويزيون نديده بوديم. نوه اي كه هم خودش را براي بابابزرگش لوس مي كند و هم به وقتش بداخلاقي مي كند و حتي در كارهاي بابابزرگ دخالت مي كند و او را اذيت مي كند. بابابزرگي كه نمونة همان بابابزرگ  هاي مهربان و درعين حال مقتدر و لجبازي است كه يا خودمان تجربه اش را داشته ايم يا دور و برمان ديده ايم و تا آن كاري را كه مي خواهند، انجام ندهند، ول كن معامله نيستند.
010878.jpg
فقط هم اين نيست. كل كل هاي دينا با بابابزرگش سر مسائل مذهبي، خيلي شبيه دعواهاي ما با بزرگترها و دغدغه هاي امروز ماست. دينا مثل خيلي از ما جوان ترها، بيشتر از پنجرة عقل به مسائل دور و برش نگاه مي كند و بابابزرگ مثل خيلي از قديمي تر ها، بيشتر از پنجرة دل. كل كل هاي  آن ها بيشتر به مناظرة عقل و دل مي ماند؛ گاهي اوقات عقل زورش مي چربد و گاهي دل. برنده هم چندان مهم نيست. چون آن چه از وسط اين كشاكش ها و دعواها و جنگ و جدل ها مي ماند، رابطة بابابزرگ و نوه اي است كه هر لحظه قوي تر مي شود. چون آن ها به جز هم كس ديگري را ندارند، مثل دل و عقل كه رفيقي به جز هم ندارند.
فقط هم اين نيست. اين ديالوگ ها و بحث ها سر مسائل مذهبي، جان مي داد براي يك سريال شعاري و سطحي و صحنه هاي خنده دار و آب دوغ خياري. ولي صاحبدلان به سلامت از اين گردنه عبور كرده است. جزئياتي كه فيلم نامه نويس ، كارگردان  و بقيه عوامل (به خصوص حسين محجوب و باران كوثري) براي باورپذير در آوردن اين سريال رعايت كرده اند، خودش يادداشت مفصلي را مي طلبد.
همة اين ها هست. ولي انگار حرف اصلي اين سريال، چيز ديگري است. در صاحبدلان با جوان هايي طرف ايم كه خيلي برايمان  آشنا هستند. از يك طرف با دينا روبه رو هستيم، يك جوان دانشجوي فيزيك كه سرش درد مي كند براي بحث. دينا آدمي است كه اصول مشخصي براي خودش دارد. انگار خودش را شناخته و راهش را مشخص كرده و مي داند دارد چي كار مي كند. سر اصولش هم اصلا حاضر به سازش نيست. البته مثل هر جوان اينچنيني، ممكن است اشتباه هم بكند. اصلا هم خودش را آدم معصومي جلوه نمي دهد. پايش بيفتد، كمي تا قسمتي مسخره و غيبت هم مي كند و از افاده هاي خانوادة عمويش شاكي مي شود و مثل خيلي از ماها گاهي وقت ها احترام بزرگترهايش را حفظ نمي كند. ولي ويژگي اصلي اش اين است كه انگار اين چادر و اعتقاداتش به زور توي ذهنش نرفته است. انگار با اختيار خودش و با كلي مطالعه و جان كندن، همة اين ها را انتخاب كرده است. براي همين است كه حرف هايش به دل  آدم مي نشيند. براي همين است كه حرف هايش، شعاري به نظر نمي آيد. آدم هايي مثل دينا دور و برمان زياد نيستند، ولي كم و بيش ديده ايم شان و شايد خيلي از ماها آرزوي مثل آن ها شدن را داشته باشيم. سيدخليل و با فاصله اي زيادتر رامين (برزو ارجمند) هم در جبهة دينا قرار مي گيرد. از آن طرف، با برادر رامين، شاهين( پوريا پورسرخ) طرف ايم. يك جوان فرصت طلب كه انگار تنها عشقش در زندگي، پول است و مايه. براي رسيدن به هدف هاي دنيايي اش هم هر كاري مي كند. از دروغ گفتن و رل بازي كردن بگيريد تا چيزهاي ديگر. عشق و اين حرف ها هم برايش لقلقة زبان است تا يك چيز واقعي. بيشتر دنبال خوشگذراني و ماشين و sms و اين چيزهاست. شاهين براي زندگي اش اصولي ندارد و براي رسيدن به هدفش از هيچ كاري رويگردان نيست؛ اين مهم ترين ويژگي شاهين است كه او را در برابر دينا قرار مي دهد. جوان هايي مثل شاهين را در دور و برمان زياد ديده ايم. محمود (عموي دينا) و سيدجليل هم در جبهه شاهين قرار مي گيرند. حرف اصلي سريال هم انگار همين است: مي خواهيد دينا باشيد يا با دنيا بمانيد.

بابا محجوب و نسل كل كل!
باران كوثري با چهره اي متفاوت درروزهاي آخر فيلم برداري صاحبدلان در لواسان از ريز و درشت درآوردن نقش دينا گفت
010881.jpg
باران كوثري: رابطة شيرين و درست پدربزرگ و نوه را ما تا حالا در تلويزيون نداشتيم. اين ارتباط، بعد از دو سه روز ميان آقاي محجوب و من شكل گرفت من پشت صحنه، آقاي محجوب را بابا محجوب صدا مي كردم
مريم درستاني- كاوه مظاهري
دانه دانه هاي سنگريزه هاي آسفالت جادة پيچ در پيچ لواسان به بدنة ماشيني مي  خورد كه ما را قرار بود برساند به محل فيلم برداري آخرين سكانس هاي سريال صاحبدلان . دينا در همين هفت هشت قسمت، اين قدر خودش را نشان داده بود و رابطه اش با بابابزرگ اين قدر خوب از كار درآمده بود كه لواسان كه هيچ، گروه فيلم برداري جاي دورتري هم بودند بايد مي رفتيم و باران كوثري را گير مي آورديم و دربارة اولين نقش تلويزيوني اش با او حرف مي زديم. روز قبل هم همه چيز براي رفتن به لواسان و گفت وگو با او آماده بود، ولي معده درد باران كوثري همه چيز را به هم ريخت و قرارمان افتاد به روز دوشنبه. بالاخره دوشنبه با هزار دلهره و دعا براي دوباره مريض نشدن باران كوثري! مسير 2 ساعته و پرپيچ و خم تا محل فيلم برداري را رفتيم و رسيديم به يك خانة ويلايي درست و حسابي. اگر فيلم سالاد فصل را ديده باشيد، اين خانة ويلايي يا بهتر بگويم كاخ ويلايي را حتما ديده  ايد. خانة شخصيتي كه شريفي نيا نقشش را بازي مي كرد را يادتان هست؟ به جز خانه، اولين چيزي هم كه متعجب مان كرد، ظاهر متفاوت باران كوثري با دينا ي اين چند قسمت بود. انگار قرار است كلي بلا سر دينا بيايد و... توقع نداريد قصه را لو بدهيم كه؟ بعد از سكانس بازي باران كوثري، دور يك ميز آهني پر از مگس و زنبورهاي جور واجور نشستيم و گفت وگو را شروع كرديم.
يادتان هست كه زمان بازي با حسين محجوب، چندين هزار بار گفته ايد بابا بزرگ؟
آره! يكي بابابزرگ گفتن، يكي كشمش و يكي هم اي بابا! راستش يادداشت مي كردم كه چند دور مي گم. البته به نظرم اشكالي هم نداشت كه بابابزرگ گفتن دينا اين قدر زياد است، چون دينا هيچ چيز به غير از اين بابابزرگ ندارد.
مثل همه مسائل ديگري كه دينا به عنوان يك جوان با پدربزرگش دارد و خيلي روي آن ها اصرار مي كند؟
به نظر من يكي از نكات خوبي كه در فيلم نامة اين كار بود و البته شناخت درست آقاي طالب زاده (نويسنده) را مشخص مي كرد اين بود كه اين نسل با هر اعتقادي و هر اخلاقي كه دارد، عادت به كل كل كردن دارد. اين چيزي بود كه در فيلم نامه بود و به نظرم نكتة درستي بود.
البته اين كل كل كردن از نوع ديگري است شايد يك كم پررويي و فضولي هم قاتي اش باشد، قبول داريد؟
ببينيد بحث من دربارة كل كل كردن اين است كه مثلا جايي به پدربزرگ مي  گويم: من گفتم نمي ريم مگر از رو جنازه من رد شيد. بعد كات مي خورد و ما داريم با هم مي رويم، ته همة اين ها نگراني دينا براي پدربزرگش است. او پا به پاي پدربزرگ مي رود حتي اگر خودش اعتقاد به كاري كه او انجام مي دهد نداشته باشد. اين كل كل بيشتر از روي نگراني است تا از روي لجبازي يا هر چيز ديگر. چون دينا به خاطر بابابزرگ و به نفع او كوتاه مي آيد.
قبلا گفته بوديد كه فيلم نامة اين كار، بهترين فيلم نامه اي است كه شما، در تلويزيون و حتي در سينما ديده ايد.
من به اين حرفم اعتقاد دارم. نمونة بارز آن، همين رابطة شيرين و درست پدربزرگ و نوه است كه شايد ما تا حالا در تلويزيون نداشتيم، اين رابطه براي من، آقاي محجوب و خود كارگردان خيلي مهم بود. چون از يك جايي به بعد براي دينا يكسري اتفاقات جديد مي افتد كه اگر اين رابطه در نمي آمد، روي اتفاقات بعدي هم اثر مي گذاشت. من خودم را جزو آن دسته از بازيگراني مي دانم كه بازي نقش مقابلم بر روي بازي من خيلي تأثير دارد. البته اين به اين معنا نيست كه بازيگر روبه روي تو باتجربه باشد. اگر باتجربه باشد شما چه آن ارتباط را با او بگيريد و چه نگيريد، مي توانيد چيزهاي خوبي از او ياد بگيريد. ولي خيلي اتفاق خوب و موقعيت استثنايي است كه بازيگر مقابل شما كسي چون حسين محجوب باشد و به تو اين كمك را بكند كه اين ارتباط از پشت صحنه به جلو دوربين هم منتقل شود. شايد بدانيد كه من پشت صحنه، آقاي محجوب را بابا محجوب صدا مي كردم.
010875.jpg
فضاي خانة سيدخليل ، فضاي خوبي شد، ما با خودمان مي گفتيم كه الان مي توانيم مثل يك خانوادة واقعي برويم بازار شاپور و خريد كنيم!
به نكتة خوبي اشاره كرديد. مي خواستيم بيشتر دربارة اين ارتباط صحبت بكنيد. چطور توانستيد اين رابطه را اين قدر خوب در بياوريد؟
من به جرأت مي گويم رابطة پدربزرگ و نوه، به نظرم خيلي خوب از آب درآمده و من خيلي راضي ام. اين ارتباط، بعد از دو سه روز ميان آقاي محجوب و من شكل گرفت. اما دربارة اين كه چه كارهايي براي دينا كردم بايد بگويم كه مهم ترين وجه آن اين بود كه تا حالا نقشي مذهبي با چنين پوششي را در تلويزيون نديده بودم كه بتوانم باورش كنم يا اين كه برايم ملموس باشد، تنها در حد يك كاراكتر در يك سريال بودند. ولي ويژگي بزرگ دينا اين بود كه اگر او شيطنت هايي با عمو، پدربزرگ و اكرم داشت، آن شيطنت ها را در بيرون از خانه نداشت و يا اگر با شاهين شوخي مي كرد، در حيطه اي مشخص شوخي مي كرد. من بايد يك چيزهايي را رعايت مي كردم. يك مقدار زيادي از خوب درآمدن نقش دينا را هم مديون آقاي ميركياني و طراح لباس آقاي نوروزي هستم. راستي اين هم پيشنهاد مادرم بود كه قبل از شروع سريال، چادر سرم كنم و بيرون برم. 10روز اين كار را مي كردم. يك سري كتاب هاي مذهبي و احكام خواندم. تا آداب اين كار را ياد بگيرم. مثلا اين كه سر سفره اگر چهار زانو بنشينيد مكروه است. براي همين من هيچ وقت توي سريال چهارزانو نمي نشينم و يا انگشتر عقيق بايد دست راست باشد و... يا چيزهاي ديگر.
پس بين دخترهايي كه چادر را به عنوان پوشش استفاده مي كنند نرفته ايد؟
خب، تو رفتارهاي آن  ها دقت مي كردم، اما نه اين كه بروم با آن ها حرف بزنم و يا بين آن ها باشم. چون به اندازة تمام دختر چادري هاي دنيا، شخصيت هاي متفاوت وجود دارد. اگر هم مي خواستم اين كار را بكنم. مي شد همان نقش هايي كه تا حالا در تلويزيون ديده بوديم.
خب، ديالوگ هاي اين كار، كمي مشكل و كمي هم عجيب و غريب است براي حفظ اين ديالوگ چي كار مي كرديد؟
من از اين كه ديالوگ ها جور ديگري باشد بدم نمي آمده ما عادت كرديم يك جوري حرف بزنيم ولي توي اين سريال شايد يك جور فضاسازي داريم كه الگوي بزرگ تر آن كارهاي علي حاتمي است، كه تو هميشه يك اتفاق واقعي را ،در يك فرم و فضايي مي بيني كه غلط هم نيست، من از اين بدم نمي آمد. من يك چيز را از مادرم ياد گرفتم كه مي گفت: آخرش فيلم مال كارگردان است.
پس من هم تا جايي كه مي  توانستم ديالوگ  ها را تغيير نمي دادم چون اين هنر بازيگر است كه ديالوگ را به خودش نزديك كند. بحث حفظ كردن ديالوگ ها و مشكل بودن آن و چرخيدن آن در دهان سخت بود. اما اين عيب ديالوگ ها نيست، فقط سخت است. زمانمان هم كم بود، مثلا در طول روز قرار بود 3 سكانس خيلي سنگين را بگيريم كه هر كدام 5 صفحه ديالوگ داشتند، پس براي همه، اين مشكل وجود داشت.
براي گفتن ديالوگ هايتان چه كار كرديد كه باورپذير باشند؟
من روشم اين بود كه آن قدر ديالوگ ها را جلوي آينه تمرين مي كردم كه كم  كم آن ها از درون من بيرون بيايد، نه اين كه حس كنيد آن  ها را حفظ كردم. چون وقتي چيزي را مي گويم فرق دارد با آن  چيزي كه بيان مي كنم . من با تكرار به اين ديالوگ ها مي رسيدم.
كل كل ها چي؟ همة اين كل كل ها نوشته شده بود يا با حسين محجوب اين  ها را درآورديد؟
راستش ما در ارتباطي كه با هم سر صحنه داشتيم و يا تمرين قبل از جلو دوربين آمدن به يك سري ارتباط ها و جمله ها مي رسيديم مثل اين كه: خدا ذليلت كنه، خدا نصيب گرگ بيابونت نكنه و... اين ها همه در تمرين ها و رابطة خود ما شكل گرفت.
مثلا پشت صحنه چي كار مي كرديد؟
خب اين رابطة پشت دوربين، قطعا با جلو دوربين فرق داشت، ما به يك چيزي رسيديم كه چون تقريبا سن و سال ما هماني بود كه در سريال بود، مي شد از اين جزئيات به يك كلياتي در جلوي دوربين برسيم.
مثلا در حفظ كردن ديالوگ ها به آقاي محجوب هم كمك مي كرديد؟
آقاي محجوب هم در حفظ ديالوگ ها به من كمك مي كردند.
يك ارتباط فرعي ديگر كه براي ما جالب بود، ارتباط دينا با اكرم بود، اصلا چرا او را اكرم صدا مي كنيد، نه اكرم خانم؟ بعد هم اين كه اين ارتباط صميمي با اكرم (مهرانه مهين ترابي) چطوري ايجاد شد؟
فضاي خانة سيدخليل ، فضاي خوبي شد آن هم به دليل رابطه اي كه بين ما ايجاد شده بود. ما با خودمان مي گفتيم كه الان مي توانيم مثل يك خانوادة واقعي برويم بازار شاپور و خريد كنيم! به نظرم دينا به اين دليل مي گويد اكرم چون آن خانواده، دينا را به عنوان عضو اصلي پذيرفتند، حتي يك جاهايي به عنوان عضو تصميم گيرنده، چون يك جايي كه قرار است بابابزرگ تصميم بگيرد، اين دينا است كه مي تواند او را از تصميمش منصرف كند. به نظرم اكرم فهميده كه دينا بيشتر از سنش مي فهمد و خودش هم مي داند كه نسبت به همة اين ها كمتر مي فهمد. من عاشق نگاه هاي مهرانه مهين  ترابي هستم، زماني كه من با پدربزرگ صحبت مي كنم و او نگاهمان مي كند.
دينا كمي هم بچه پررو به حساب مي آيد، اين اخلاق كمي تا قسمتي با تصوري كه مردم از يك دختر با اين ويژگي ها و پوشش دارند فرق مي كند. براي اين جنبة شخصيت دينا، حدي هم در نظر گرفته بوديد؟
البته من نمي گويم بچه پررو، مي گويم حاضر جواب، مرز نازكي است ميان اين كه حاضر جواب باشي ولي گستاخ نباشي. حتي يك موقع زمان بازي مي گفتيم، مي خواهيد اين ديالوگ  را كمي نرم ترش كنيم. ولي آخر به اين نتيجه رسيديم كه دينا حاضر جواب است و خيلي شيرين هم حاضر جواب است. ولي جاهايي كه بحث توهين به بابابزرگ است شوخي ندارد.
راجع به بحث قرآن و اعتقادات ميان دينا و پدربزرگش. راستش آدم گاهي گيج مي شود كه دينا مخالف است يا موافق، اين قدر كه بعضي وقت ها حرف  هايش قلمبه و سلمبه است به نظرتان بعضي جاها، ديالوگ هايتان كمي شعاري نبودند؟
من غير از مونولوگي كه دربارة استادم گفتم هيچ مونولوگي را قبول ندارم كه شعاري است. شايد ما به شنيدن ديالوگ هاي يك آدمي كه در يك خانوادة مذهبي بزرگ شده عادت نداريم. ولي با توجه به رشتة فيزيك كه دينا خوانده و خانواده اي كه در آن بزرگ شده و عقايد مذهبي اي كه دارد، اين نوع حرف زدن طبيعي است. دينا به نظر من در اين فاصله گيج مي  خورد و مي پذيرد كه ماجراي اين قرآن كه براي صحافي به دست بابابزرگ رسيده، عجيب و غريب است. يك جاهايي هم نگران شده، بابت قرآني كه آمده، جواني كه قرآن را آورده و خوابي كه بابابزرگ ديده، شايد يك جورهايي مي خواهد اين نگراني را به بابابزرگ منتقل نكند يا آن قدر نگران است كه مي خواهد او را از اين ماجرا بيرون بكشد. يعني دينا ته دلش هم مي داند كه اين ماجرا كمي عجيب و غريب است.
010872.jpg
پيشنهاد مادرم بود كه قبل از شروع سريال، چادر سرم كنم و بيرون برم. 10 روز اين كار را مي كردم
مثل اين كه قرار است يك  سري معادل سازي هايي در فيلم نامه با داستان هاي موجود در قرآن صورت بگيرد، براي آن ها چه كرده ايد؟
راستش قبل از اين سريال يك بار قرآن را به زبان فارسي ختم كردم، چون فكر مي كردم لازم است كه بدانم وقتي پدربزرگ، يك آيه راجع به حضرت موسي مي گويد من بايد چطوري در انتهاي آن عكس العمل نشان بدهم. وقتي تو همة چيزهايي را كه دينا قرار است بگويد بداني، دست و بالت بازتر است و مي تواني هر مانوري دلت مي خواهد بدهي.
ديگر چه داستان هايي در كار هست؟
داستان خضر و موسي، يوسف، موسي و هارون كه به سراغ فرعون مي روند و...
چقدر مادرتان (رخشان بني اعتماد) به شما كمك كرد؟
در انتخاب فيلم  ها و نقش ها هميشه از پدرم و مادرم كمك مي گيرم، ولي راجع به بازي كردن در نقش ها مادرم چيزي نمي گويد، چون هميشه مي گويد كار يكي ديگر است و كار من نيست. ولي مثلا يك اشاراتي دارد مثل اين كه يادت باشه موقع بازي لبات را منقبض نكن. چيزهايي كه يك مادر كارگردان به يك دختر بازيگر مي دهد، بيشتر راجع به كليات است نه جزئيات.
محمدحسين لطيفي (كارگردان) چقدر براي درآمدن ريزه كاري  هاي نقش بازيگرش زمان مي گذارد؟
آقاي لطيفي به بازي ها حساس هستند و با اين زمان كمي كه ما داشتيم اگر دربارة نقشي پيشنهاد داشتم و به نتيجه نمي رسيديم، آقاي لطيفي مي گفتند يك بار براي پيشنهاد شما مي گيريم، يك بار براي پيشنهاد من. اين خيلي دلچسب است كه بدانيد شما به عنوان بازيگر آن قدر براي كارگردان اهميت داري كه در وقت كم، حاضر است اين كار را بكند.
دينا با اين ظاهري كه ما الان از شما مي بينيم انگار قرار است آن ديناي اول كار نباشد، چه اتفاقي براي او مي  افتد؟
نمي توانم توضيح بدهم، فقط اين كه يك اتفاقات ديگري مي افتد كه دينا دچار تغييرات اساسي مي شود و در شرايطي ديگر به خانه اي جديد مي  آيد و يك  آدم ديگر مي شود. توي اين خانة جديد، اين شخصيت جديد دينا، در نمي آمد. با خودم مي گفتم تمام شد ديگر اين سريال را بد بازي كردم!
راستش را بگوييد! معده درد ديروز به خاطر در نيامدن ديناي جديد بود؟
تا حدودي، 8 برداشت داشتيم، آقاي لطيفي مي گفتند سلام كن، سرت رو بالا بيار و نگاه كن... يا نگاه كن، سرت رو بالا بيار و سلام كن... و يا برعكس، بعد از آن يك بار آقاي لطيفي گفتند خودِشِ، همينه كه مي خواهيم و شد ديناي جديد.

ديگر ژوبين نيستم
از روي جلد نشريات زرد بودن و حاشيه هاي اين چند ماه تا نقش متفاوت شاهين در صاحبدلان در گفت وگو با پوريا پورسرخ
010866.jpg
اين نقش با شاهين فيلم نامه كاملا متفاوت است به گونه اي كه من بعد از اين كه ديدم راه فراري ندارم و آقاي لطيفي مصر است تا من همين نقش را ايفا كنم با هماهنگي ايشان تغييرات زيادي در اين نقش داديم به نحوي كه تمامي ديالوگ هاي من با حفظ خط اصلي داستان و سكانس هاس مربوطه به صورت بداهه از طرف من اجرا مي شد تا پس از رتوش آقاي لطيفي به هنگام فيلم  برداري، اجرا شود
احسان ناظم بكايي
نشسته بوديم در دفتر نشريه كه پوريا پورسرخ آمد و خيلي خودماني و دوستانه از اين پنج ماهي كه روي جلد نشريات زرد رفته بود، گفت. نشريه اي را آورده بود كه عكس او را از جاي ديگري اسكن كرده بود و با كيفيت بدي روي جلد چاپ كرده بود. حسابي از دست آن ها شاكي بود. ديديم در اين گپ خودماني، حرف هاي جالبي دارد زده مي شود. بنابراين دوباره به او پيشنهاد مصاحبه داديم (با اين كه عادت نداريم با اين فاصلة كوتاه از چاپ مصاحبه با يك چهره، گفت وگو دوباره  با او انجام دهيم.) خلاصه پوريا در چند ساعتي كه كنارمان بود، از همه چي حرف زد. از كار جديدش با لطيفي كه در اين روزهاي رمضان حسابي گرفته تا ماجراي پيدا كردن غذاي خوب در خيابان آفريقا و رستوراني كه كباب هايش بوي جوراب مي دهد. اين مصاحبه را الان چاپ كرديم تا بهانه اي هم داشته باشيم. بهانه اش هم، بازي پورسرخ در سريال صاحبدلان است. پوريا پورسرخ در اين سريال اين قدر نقش شاهين را خوب و متفاوت درآورده و از قالب جوان عاشق پيشه و ژوبين بودن درآمده كه هيچ جاي شك و شبهه اي براي چاپ اين مصاحبه نگذاشت.
خوشحال ايد 5 ماه است جلد نشريات زرد هستيد؟
خيلي جاها شيرين بود، خيلي جاها تلخ. مجلة زرد را هم بهتر است بگوييم عامه پسند. به هر حال هم بهره بردم، هم ضربه خوردم.
چه تلخي اي؟ خودتان خواستيد معروف شويد.
بعضي موقع ها آن قدر تلخ بود كه دندان هايم ريخت! آخرهاي فروردين آن قدر عصباني شده بودم و دندان هايم را فشار دادم كه قسمتي از دندانم وقتي خواب بودم خرد شد. اين را به هيچ جا نگفتم. شما تيتر بزنيد تا سهمي از زردي ببريد! ولي در عين تلخي، شيريني اش مي چربيد.
پس همچين از زردي  هم بدتان نمي آيد.
يك نشريه زنگ زد گفت: ما آن شماره اي كه با تو مصاحبه كرديم، فروشمان چند برابر شد. بيا يك بار ديگر مصاحبه كنيم تا فروش ما برود بالا. نمي گويم نان رسان ام، ولي اگر كسي از قِبَل اسم من نان بخورد، خدا را شكر امثال آن مجله با صداقت بيشتري با من برخورد كردند تا بعضي از نشريات مثلا تخصصي و پرمدعا.
اما به چه قيمتي؟
اگر مجله اي با مخاطب اش اين قدر صداقت دارد كه با تيترها و عكس هاي خصوصي بخواهد بفروشد، به خودش ربط دارد. مثلا در يك اكران خصوصي كنار فرهاد قائميان نشسته بودم. يك نشريه به جاي فرهاد، عكس بازيگري را گذاشته بود و نوشته بود عكس جديد از پورسرخ. من بايد خودم را بكشم؟ به هر حال كنار مي آيم با قضيه. شما كارتان تغيير در تيترهاست، به من ربطي ندارد چه مي كنيد. من حداكثر مي توانم جلوي مصاحبه ها را بگيرم. ولي حالا چه ايرادي دارد عكس بزنند. من نه گارد مي گيرم نه باد مي  كنم. زندگي خودم را مي كنم.
پس اين صد نكتة خواندني از پوريا پورسرخ از كجا مي آيد؟
من به كسي صد نكته  اي نگفته ام. اما ايده بامزه اي است به شرط اين كه به صد گير ندهيم. اگر چهل تا شد همان ها را چاپ كنيم. شصت تاي ديگر را نبايد الكي پر كرد. اين كه من چه درسي خوانده ام شايد براي كسي جالب باشد. ولي اين كه به چه رنگ و ادكلني علاقه دارم، چه چيز جذابي دارد؟ مثلا در همين صد نكته موردي به اشتباه از من چاپ شد كه در شماره بعد همان نشريه سوءتفاهم به وجود آمده برطرف شد.
مگر خودتان نگفته ايد؟
چرا. آن اوايل بي تجربگي كردم و گفتم. حتي يك جايي آدرس اي ميل ام را دادم. الان حداقل 1842 تا اي ميل نخوانده دارم. خيلي نامه درِ خانه مان مي آيد. همه فكر مي كنند در زندگي عادي هم مثل ژوبين هستم؛ عاشق و رمانتيك. يك عاشق بدون اسب سفيد. اما الان جواب همه را نمي دهم. اول همة مصاحبه ها را مي خوانم، بعد اجازة چاپ مي دهم.
دردسر برايتان درست نشده؟
چيز بنيان كني نبوده. با اطمينان به تان مي گويم اين مسير را با كمترين حاشيه آمده ام. اما يك سري مطالب تخريبي بود.
چه مطالبي؟
ببين، ما هميشه ضد ريتم و مخالف جريان در جامعه داريم. براي همين بعضي نقدها عليه من احساسي و غيرمنصفانه بود.
حتي يكي از نشريات تخصصي هم بدون اين كه من را ببينند، نوشتند صداي من شبيه فلاني است. از آن ها، بيشتر از زردها ضربه خوردم. ما قضاوت هايمان بي رحمانه و آني است. بد، همديگر را مي گوييم. خودم را مي گويم، هيچ وقت يادم نمي رود دو سال پيش جشنوارة فجر در سالن مطبوعات بودم. فيلم گل يخ قرار بود پخش شود. گلزار آمد داخل سالن. همان جوي كه بيرون در خيابان هست، در سينماي مطبوعات هم ايجاد شد. همة آن هايي كه داعيه دار بودند، ريختند براي عكس و امضا.
اين كه مي گفتند صدايت شبيه فلاني است، يعني تخريب؟
نه، فقط اين نبود. ملغمه اي از همه چي بود. بعضي  موقع ها چيزهاي بي ربط مي چسباندند به من. يك بار قرار يك مصاحبه را رد كردم. صاحب نشريه با لحن گوسفندفروش ها به من گفت: اين هم تموم مي شه، مي آي دنبال ما. بعد ديد من با مجلة ديگر حرف زدم. شروع كردند به چسباندن حرف هاي بي معني. به يك جايي رسيده بود كه وقتي شمارة مجله اي مي آمد و من روي جلد بودم، خدا شاهد است روزشماري مي كردم شمارة بعدي بيايد. حتي تصميم گرفتم از جلوي كيوسك هاي مطبوعاتي رد نشوم. يك بار يكي گفت: به اندازة تيراژ مجلاتي كه روي جلدشان هستي، به تعداد دشمنانت اضافه مي شود. ديدم پربيراه نمي گويد.
010860.jpg
همه فكر مي كنند در زندگي عادي هم مثل ژوبين هستم؛ عاشق و رمانتيك. يك عاشق بدون اسب سفيد
از مطبوعات ناراضي هستي؟
نه از هيچ كدام. فقط آن هايي را كه با شخصيت من بازي مي كنند به خدا واگذار مي كنم.
ولي انگار از جنجال خوشت مي آيد.
نه بابا! اين جا با خارج فرق دارد. به هر حال، وزارت ارشاد به همه چيز نظارت دارد. من مدتي در بولتن وزارت كشاورزي كار مي كردم. مي دانم خط به خط را كنترل مي كنند تا جامعه دچار مشكل نشود. اين جا انگليس نيست. من هم بن افلك نيستم، جنيفر لوپز هم در كار نيست. اگر خبري از كارهايم چاپ شود، خوشحال مي شوم، ولي از جنجال خوشم نمي آيد. اين كه مثلا من چشم ديدن فلاني را ندارم يا استقلالي ام يا پرسپوليسي!
اگر از فردا روي جلد هيچ نشريه اي نباشيد، چه حسي پيدا مي كنيد؟
اگر از سكه بيفتم، ناراحت مي شوم. اما از جلد افتادن با از بورس افتادن فرق دارد. من كارم نمايش است. ابزارم، خودم هستم. طبيعتا دوست دارم به اندازه اش توي بورس باشم. اين با روي جلد رفتن و در حاشيه بودن فرق دارد. روي جلد بودن يا نبودن دغدغة من نيست. دغدغة مطبوعات است.
مي خواهيد به كجا برسيد؟ مي  خواهيد مثل بهرام رادان عمل كنيد يا مثل گلزار؟
من هيچ كدام از اين بچه ها را به طور كامل قبول ندارم مطمئنم نسل ما بر حسب امكاناتي كه دارد هنوز خيلي بيشتر جا براي نشان دادن خود دارد. فكر مي  كنم نسل قبل ما خيلي بهتر كار كرده اند مثل انتظامي، نصيريان و خسرو شكيبايي...
خب، يعني چي؟ يك كاري مي كنيد هميشه روي جلد بمانيد يا مثل پارسا پيروزفر از مصاحبه و مطبوعات و اين چيزها كنار مي كشيد؟
همه چيز در حدش خوب است. استادي به من گفت: تو بايد دو برابر بقيه كار كني، چون تو هر چي زور بزني به خاطر قيافه ات مي گويند اين از آن بچه قرتي هاست. اما سعي كرده ام در موفقيت وفا نخوابم. در صاحبدلان، 180 درجه فرق دارم. به شدت به گريم شاهين در سريال صاحبدلان علاقه مندم و معتقدم از بهترين گريم هايم بوده.
براي اين كه به ظاهرتان اهميت مي دهيد و نمايش قيافه تان مهم است؟
نه، خواستم صورتم همان باشد. مي خواستم ببينم مي توانم نقش بچه سرتق را با همين چهرة خودم در بياورم. سعي كردم ريتم تندتري انتخاب كنم، حركات زيادي در دست و پا داشته باشم.
چرا برگشتيد تلويزيون، مگر در سينما پيشنهاد نداشتيد؟
چرا داشتم، ولي همه اش نقش عاشق رمانتيك بود. من در اين 5 ماه دو تا انتخاب بزرگ كردم، يكي بازگشت به تلويزيون كه فكر كنم، كار خوبي باشد، دومي هم شكستن نقش عاشق رمانتيك. ضمن اين كه در اين مدت از سينما هم غافل نبودم و در سه فيلم بازي كردم.
چرا در اين مدت، خبري از كارهاي هنري ات نبود و همه اش حرف از مسائل شخصي ات بود؟
به من چه! باور كنيد روزي كه تيتر زدند در بيمارستان بستري شده ام، كار مادرم به آب قند كشيد. بندة خدا شمال بود و من هم سر كار بودم و امكان برقراري ارتباط نبود. دو روز از من خبر نداشتند و من هم بي خبر از همه جا سر فيلم برداري...
مگر اتفاقي افتاده بود؟
آره، سكانس آخر فيلم پسران آجري (به كارگرداني قاري زاده) بود. در پارك گفت وگو دالان هايي است كه باغبان آن جا مي گفت: هر هفته دو نفر سرشان اين جا مي شكند. آن روز هوا گرم بود. زمين را خيس كردند. من هم سريع آمدم تا زمين خشك نشده، كار را بگيرند و به زحمت دوباره نيفتند. فقط به ات بگويم كه همه از صداي برخورد سر من به سقف دالان برگشتند. شش تا بخيه خوردم. شدت خونريزي شديد بود.
كار چي شد؟
ادامه پيدا كرد. يك هفته بعد از شكستن سر من، كنسرتي در فيلم داشتيم كه از مردم دعوت شد تا به عنوان تماشاچي بيايند. خيلي ها آمدند و تعريف كردند. انرژي مثبت خوبي از مردم گرفتم.
شما هم اهل اين حرف ها هستيد؟
تنها شباهت من و مارلون براندو اين است كه در جمع هزار نفري، اگر يك نفر انرژي منفي بفرستد، سريع مي گيرم. همين الان كه آمدم دفتر نشريه، يك سري توي دلشان گفتند: باز اين بدتركيب اومد!
انرژي اي كه از من بيرون مي آيد، چطور است؟
اول مصاحبه، با نهايت ادب، متلك داشت؛ ولي الان بهتر شده.

شاهين صاحبدلان، وجه جديدي از بازي پورسرخ را نشان مي دهد؟
ديالوگ هاي شاهين، بداهه است
بازي متفاوت پورسرخ در صاحبدلان باعث شد تا دوباره با او تماس بگيريم و از خوب درآمدن نقش شاهين با او صحبت كنيم. تو رو خدا راست مي گي؟ ديشب چند نفر هم به من زنگ زدند و تبريك گفتند. دوست داشتم كليشه ام را بشكنم. باور كنيد موقع پخش سريال، نفسم بالا نمي آمد. مثل هميشه هم از محمدحسين لطيفي تشكر مي كند، اين كه به او كمك كرده تا از پس نقش شاهين بربيايد. آقاي لطيفي، خط كلي را دادند. ما در تمرين ها، چيزهاي جديدي را هم مي گوييم. اما چيزي كه خيلي عجيب بود: ديالوگ هاي شاهين، همه اش بداهه است. هر چي سرصحنه به ذهنم مي رسيد مي گفتم، در هشتاد درصد پلان هايي كه بازي كردم تا حرف مي زدم، مردم پشت صحنه مي خنديدند.
و درباره نقش شاهين: دنبال نقش منفي نباشيد، شاهين از آن دست آدم هايي است كه به موقعيت اش قانع نيست، يك جور احمق شر كه عاشق دينا مي شود. اين عاشقي يعني يك ژوبين ديگر؟ نه، باور كنيد. شاهين اصلا ژوبين نيست. اين يك جور عشق يك طرفة ابلهانه است. او كم ترين برخورد را با دينا دارد. اصلا دينا او را داخل آدم حساب نمي آورد. پوريا پورسرخ اين گپ تلفني را اين طور تمام مي كند: دعا كنيد، موفق بشوم.

پورسرخ به خاطر حضور كوتاه مدتش
در لبنان، به مردم آن جا علاقه خاصي دارد
از اسرائيلي ها متنفرم
اين مصاحبه، درست وسط جنگ لبنان انجام شد. چند روز قبلش پوريا پورسرخ در جشن بهزيستي كه از تلويزيون پخش مي شد، اشاره اي هم به لبنان كرد. تا از صحنه آمدم پايين، خيلي ها گفتند به ات گفته بودند رفتي بالا از اين حرف ها بزني. ولي اصلا سفارشي در كار نبود، من حرف دلم را زدم. دليل اين حرف ها، حضور چند روزة او در لبنان براي بازي در سريال وفا بوده است. عكسي را در اينترنت ديدم. ديدم همان جايي را زده  اند كه ما آن جا بوديم. ما مي توانستيم الان آن جا باشيم. لبناني ها خيلي بافرهنگ هستند، تازه داشتند به زندگي شان سر و سامان مي  دادند. ولي اين جنگ، آسايش آن ها را گرفت. ارتباط عاطفي او با لبناني ها باعث شده تا حسابي از دست صهيونيست ها شاكي باشد. از اسرائيلي ها متنفرم، از جنگ متنفرم. مدام به ما گير مي دهند كه انرژي هسته اي تان فلان و بهمان است. اما اصلا به اسرائيلي ها كاري ندارند. آن ها دارند آن جا چه كار مي كنند؟ حق زندگي افراد را مي گيرند. قتل، قتل است. چه با بمب اتم چه با تركش موشك.

بي باك آخرين فيلم رزمي جت لي است
او گفته ديگر در فيلم هاي رزمي بازي نخواهد كرد
وصيت نامه جت لي
010839.jpg
وقتي شما اين فيلم را تماشا كنيد واقعا من را خواهيد شناخت، فلسفه ام را و هر چيز مربوط به هنرهاي رزمي ام را
محمد جباري
تصميمش را گرفته بود. مي خواست بازنشسته شود. 34 سالش بود. 25 فيلم ريز و درشت در كارنامه اش داشت، به يكي از ستاره هاي سينماي هنگ كنگ و آسيا بدل شده بود و براي خودش به اندازة كافي شهرت و پول دست و پا كرده بود. ديگر انگيزه اي براي ادامة بازي در سينما نداشت. مي خواست سال 1997، سال پاياني فعاليت هنري اش باشد، ولي استاد تبتي اش جلوي كارش را گرفت. تو نمي تواني بازنشسته بشوي، تو در آينده مسؤوليت هايي داري. گيج شده بود. آخر چه مسؤوليت هايي؟ استاد جوابش را طوري داد كه او ديگر نتواند حرفي بزند: اين را هيچ كس نمي تواند به تو بگويد. خودت بايد آن ها را كشف كني. او پس از هشت سال و با ساخته شدن آخرين فيلم رزمي اش بي باك ، به پاسخ سؤال بي جوابش از استاد رسيد. او حالا با خيال راحت مي تواند از بازي در فيلم هاي رزمي خداحافظي كند. من وقتي 16 ساله بودم، وارد بازار فيلم  هاي رزمي شدم. فكر مي كنم تا الان توانايي ام را در اين زمينه اثبات كرده ام و ديگر حس و حالي براي ادامه دادن اين راه تا 5 سال يا 10 سال ديگر ندارم. بي باك اختتامية زندگي من به عنوان ستارة هنرهاي رزمي است.
شايد اگر يك اتفاق كوچك نيفتاده بود، اصلا به اين زودي ها وارد دنياي سينما نشده بود.
جت لي از كودكي با ووشو آشنا شده بود. 8ساله بود كه مادرش او را به آكادمي ووشوي چين سپرد. مدت كوتاهي از ورودش به آكادمي نگذشته بود كه قابليت هاي خودش را نشان داد و سرانجام عضو تيم ووشوي پكن شد. اولين مدال طلاي ملي اش را هم در 12 سالگي از آن خود كرد. پس از آن هم چهار سال متوالي در مسابقات كشوري ووشو، اول شد و مدال طلا گرفت. موفقيت هاي او به حدي بود كه دولت چين او را يكي از گنجينه هاي ملي اعلام كرد.

اژدها وارد مي شود
ولي او نتوانست موفقيت هايش در ووشو را ادامه دهد. همه چيز هم زير سر مصدوم شدن زانويش بود. به همين خاطر تصميم گرفت از رقابت هاي ووشو كنار بكشد. شايد هم وسوسة ورود به سينما، او را براي گرفتن اين تصميم بيشتر ترغيب كرد. با شهرتي كه مدال هايش براي او دست و پا كرده بودند، راه ورود به سينما برايش خيلي ساده بود. اولين فيلمش را در سال 1982 با عنوان معبد شائولين بازي كرد و حسابي هم گرفت. بعد از بازي در چند فيلم چيني، به هنگ كنگ رفت كه مركز اصلي فيلم هاي رزمي و كونگ فويي به حساب مي آمد. سينماي رزمي هنگ كنگ در اواخر دهه شصت و اوايل هفتاد اوج گرفت و با پديدار شدن ستاره اي مثل بروس لي، دامنة نفوذش به هاليوود هم رسيد و اولين فيلم رزمي هاليوودي اژدها وارد مي شود با بازي بروس لي ساخته شد. فيلم هاي هنرهاي رزمي در دهه 70 تمام سينماهاي داخلي هنگ كنگ را تسخير كرده بودند و در بازار جهاني هم حضور نسبتا موفقي داشتند و حتي در بين هنگ  كنگي ها از محصولات هاليوودي محبوب تر بودند. با چنين پيش زمينه اي معلوم بود كه اين سينما براي رزمي كار پرافتخاري مثل جت لي له له مي زند. كار جت لي در هنگ كنگ هم زود گرفت و تو آمريكا هم طرفداران درست و حسابي براي خودش دست و پا كرد. اين روند تا سال 1997 ادامه داشت. همان زماني كه تصميم گرفت از دنياي سينما كناره بگيرد. ولي حرف استاد، مسير زندگي هنري جت لي را عوض كرد.
010833.jpg
وصال با محبوب
در سال 1998 بود كه در اولين فيلم هاليوودي اش حاضر شد. تا  آن زمان با اين كه معروف شده بود و فيلم هايش هم در آمريكا به نمايش درمي آمدند، ولي پايش به هاليوود باز نشده بود. او بعد از شنيدن توصية استاد تبتي اش، دامنة فعاليت هايش را گسترش داد. چرا؟ كمي صبر كنيد تا به جواب اين سؤال برسيم. اولين نقش هاليوودي اش هم با بقية نقش هايش فرق داشت. او بازيگر نقش منفي قسمت چهارم اسلحه مرگبار در برابر مل گيبسون شد. نقش منفي در كارنامة جت لي اصلا سابقه نداشت. ولي هدفي كه داشت، انگار از همة اين ها مهم تر بود. در فيلم دوم هاليوودي اش رومئو بايد بميرد عهده دار نقش اصلي شد. بعد از آن در بقية فيلم هاي هاليوودي اش مثل بوسه اژدها و يك هم نقش اول بود. همة اين ها مقدمه اي شد براي شاه نقش جت لي در فيلم قهرمان . فيلمي كه ادامه دهندة جرياني بود كه ببر خيزان، اژدهاي پنهان در سينماي هنرهاي رزمي راه انداخته بود. از زبان خود جت لي بشنويد، بهتر مي چسبد. فيلم هاي رزمي معمولا يك فرمول ثابت دارند، پسر خوبة داستان، توي يك مخمصه اي مي افتد، مثلا زنش كشته مي شود و يا براي دوستانش مشكلي پيش مي آيد. بعد اين پسر خوبه مي رود به كوهستان و هنرهاي رزمي ياد مي گيرد و برمي گردد و پسر بدة داستان را مي كشد. اما در قهرمان از زاويه اي كاملا متفاوت به هنرهاي رزمي نگاه كرديم. فيلم هاي رزمي تا قبل از اين، بيشتر يك فيلم اكشن صرف بودند كه با صحنه هاي بزن بزن اعجاب آورشان، تماشاگران زيادي را مجذوب خود كرده بودند. ولي ببرخيزان، اژدهاي پنهان و قهرمان به لايه هاي پنهان و عميق تر هنرهاي رزمي سرك كشيدند و مباني فلسفي و انساني و آييني شرق  آسيا را با صحنه هاي رزمي تركيب كردند و فيلم هايي پديد آوردند كه سرشار از نمادهاي شرقي و رمز و رازهاي زندگي شرقي بود. جت لي هم انگار منتظر اين فرصت بود. پيش از قهرمان قرار بود در ببر خيزان، اژدهاي پنهان بازي كند، ولي اين قول به همسرش كه در هنگام بارداري، در فيلمي بازي نكند، فرصت را از او گرفت. ولي بالاخره در قهرمان بازي كرد و به وصال سينماي رزمي مورد علاقه اش رسيد.

استاد افسانه اي
و حالا با بي باك ، جت لي وصيت نامة هنري اش دربارة هنرهاي رزمي را به پرده هاي سينماها رسانده است. بي باك دربارة زندگي هو يوآن جيا مشهورترين مبارز چيني در قرن بيستم است. اين استاد افسانه اي را در فيلم خشم اژدهاي بروس لي هم ديده ايم. بروس لي در آن فيلم، نقش شاگرد اين استاد را داشت. او در 14 سپتامر۱۹۱۰ در سن 42 سالگي پس از آن كه 10 جودوكار ژاپني را شكست داد، به طرز مشكوكي فوت كرد. گفته مي شود كه او توسط ژاپني ها مسموم و كشته شد. جت لي هم كه چندين سال به دنبال ساخت فيلمي براساس زندگي اين استاد بود، بالاخره در سن 42 سالگي (همان سن مرگ استاد) توانست در نقش او ظاهر شود. او قبلا هم در فيلم مشت افسانه اي در نقش شاگرد اين استاد ظاهر شده بود. او از بيل كونگ (تهيه كنندة قهرمان) و
يوئن وو پينگ (طراح حركات رزمي ماتريكس و ببرخيزان، اژدهاي پنهان ) كمك گرفت تا با ساخت فيلمي آبرومندانه دربارة زندگي استاد، اداي دين درست و حسابي به هو يوآن جيا كند و تصويري واقعي از هنرهاي رزمي را در سطح دنيا به نمايش در بياورد. سال 2003 تصميم گرفتم اين فيلم را بسازم. چون به شدت تحت تأثير اين خبر قرار گرفتم كه سالانه 280هزار نفر در چين خودكشي مي  كنند. نمي  توانم بفهمم كه چگونه جوانان مي  توانند به اين راحتي زندگي  شان را رها كنند. اميدوارم همه بتوانند از هو يوآن جيا بياموزند و به عقايدشان وفادار بمانند.

هنر نجنگيدن
حالا كم كم مي توانيد از نگاه جت لي به هنرهاي رزمي سردربياوريد. تنها كافي نيست كه بداني چگونه بايد مبارزه كرد. تو بايد روح هنرهاي رزمي را بفهمي. تنها داشتن يك بدن قوي كافي نيست، بايد يك روح قوي هم داشته باشي. هو يوآن جيا هر دوي اين ها را داشت. براي جت لي هنرهاي رزمي چيزي بيشتر از مبارزه و خشونت است. فلسفة اين فيلم، اين است كه تو مي تواني از هنرهاي رزمي براي كمك به مردم هم استفاده كني، نه فقط براي خشونت. اين يكي از باورهاي شخصي ام است، خشونت تنها راه نيست. ووشو من با تو مي جنگم، تو با من مي جنگي نيست. ووشو متوقف كردن اين مبارزه ها و جنگ هاست. تو مي تواني به بدن كسي ضربه بزني، اما اين كار، قلب طرف مقابل را عوض نخواهد كرد. اين حرف جت لي، همان معناي اصلي كلمة ووشو است كه مادر بيشتر ورزش هاي رزمي به حساب مي آيد. البته ترجمة كلمة به كلمه ووشو در زبان انگليسي مي شود: هنر جنگيدن . ( وو به معناي جنگي و شو به معناي هنر است.) ولي حروف زبان چيني استفاده شده براي ووشو، يكي ژي است به معناي انجام نده و يا متوقف كن و ديگري جي به معناي جنگ ؛ يعني ترجمة آن مي شود جنگ نكن . اين معناي واقعي هنرهاي رزمي است، هنر نجنگيدن.
حالا جت لي با ساخت بي باك مسؤوليتي را كه استاد تبتي اش به او گفته بود، به سرانجام خوبي رسانده و آسوده خاطر، ديگر مي تواند در هيچ فيلم رزمي بازي نكند و به تجربه كردن در ديگر ژانرهاي سينما و حتي كارگرداني فكر كند. من باور دارم كه بي باك، شخصي ترين و مهم ترين فيلم رزمي من است.
اين فيلم، باورها و فلسفه هايي را كه من در طول 30 سال، ياد گرفته ام و تجربه كرده ام، در خود دارد. براي همين براي شناخت روح واقعي جت لي و نگاهش به هنرهاي رزمي، ديدن همين يك فيلم، كافي است. وقتي شما اين فيلم را تماشا كنيد، واقعا من را خواهيد شناخت، فلسفه ام را و هر چيز مربوط به هنرهاي رزمي ام را.

mp3
بي باك
ژانر: اكشن، درام
كارگردان: راني يو
بازيگران: جت لي، بتي سان، دونگ يونگ، ناكامورا شيدو
خلاصة داستان: براساس داستان زندگي
هو ِيوآن جيا، مشهورترين مبارز چيني در طول قرن بيستم و اسطوره هنرهاي رزمي چين
فروش در آمريكا: 10 ميليون دلار (تا 5 شهريور)
امتياز منتقدان: 70 از 100
(www.metacritic.com)

حاشيه هايي از زندگي جت لي
سريع تر از دوربين
متولد 1963، قد 69/1
حركات جت لي را اغلب با سرعت هاي طبيعي، نمي توان فيلم برداري كرد. براي همين، بعضي صحنه هاي فيلم هاي او را با سرعت شش برابر معمول فيلم برداري مي كنند.
برخلاف يك باور عمومي، او در معبد شائولين آموزش نديده است.
از مهم ترين فيلم هاي چيني اش: سه گانه معبد شائولين ( باعث تولد دوباره معبد شائولين واقعي شد) روزي روزگاري در چين يك و دو( دربارة قهرمان افسانه اي چيني)، مشت افسانه اي( فيلمي يادآور خشم اژدهاي بروس لي)
در بيشتر صحنه هاي خطرناك، خودش حضور دارد.
تا به حال با جكي چان هم بازي نشده است .
در جريان سونامي اندونزي، جت لي آن جا بود و كلي خبر دربارة مرگ او منتشر شد كه البته همه شان تكذيب شد! فقط پايش مصدوم شد.
جكي چان و جت لي مشتركا دارند روي ساخت يك فيلم براساس يك رمان عامه پسند چيني به اسم سفري به غرب كار مي كنند.
جت لي: من جكي چان را تا به حال 6 بار ملاقات كرده ام، ولي با اين حال، خيلي از مردم فكر مي كنند ما دشمنان بالفطرة هم هستيم. من شخصا فكر مي كنم او يك رفيق باحال است و صادقانه بگويم عاشق كار كردن با او در يك فيلم هستم. اگر چنين اتفاقي بيفتد، مطمئنا فيلم درخشاني خواهد شد!
در سال 2005 در اولين فيلم تقريبا غيررزمي اش بازي كرد. در فيلم افسار گسيخته او نقش آدم بزرگي را بازي مي كند كه ذهنش هنوز كودك مانده و مثل يك حيوان، بزرگ شده است. در اين فيلم هم از هنرهاي رزمي استفاده شده، ولي نه به اندازة فيلم هاي قبلي او و اصل ماجرا بزن بزن نيست. در اين فيلم با مورگان فريمن همبازي شد.

درباره فيلم
مهماني خداحافظي
010836.jpg
امير قادري
اسم كامل فيلم هست Jet Li's Fearless .يعني اسم بازيگر به عنوان مؤلف و صاحب اصلي اثر، حتي قبل از اسم فيلم مي آيد. فيلمي كه قرار است آخرين فيلم هنرهاي رزمي باشد كه هنرپيشة مشهور آثار رزمي يعني جت لي، نقش اصلي آن را بازي كرده است. پس قابل پيش بيني است كه در داستان چنين فيلمي، ووشو به عنوان يكي از رشته هاي هنرهاي رزمي (توجه داريد كه: هنر هاي رزمي) نقش قابل اتكايي داشته باشد. ضربه هاي دست و پا و بالا و پايين پريدن ها در اين فيلم، فقط ابزار دست قهرمان براي زنده ماندن نيست، كه اصلا دليل زنده ماندن و پيشبرد داستان است. شخصيت اصلي فيلم كه جت لي نقشش را بازي مي كند، يك مبارز كامل است. اول فيلم سراغ جبران ناكامي هاي دوران كودكي مي رود و تصميم مي گيرد هر طور شده، قهرمان شماره يك محل زندگي اش شود، پس مبارزه مي كند و مبارزه مي كند تا اين كه بالاخره رقيبش را جايي گير مي آورد و در جدالي براي كسب مقام اول، او را مي كشد. اما بعد يك نفر ديگر به انتقام مرگ رئيس، مادر و دختر كوچولوي قهرمان شماره يك را مي كشد و قهرمان را آوارة كوه و بيابان مي كند. پس از مدتي، ساكنان زيباي منطقة آرام و سرسبزي نجاتش مي دهند و به زندگي اش آرامش مي بخشند، پس وقتي قهرمان پس از سال ها به سرزمين خودش برمي گردد، تمام تلاشش را به خرج مي دهد تا از نيرويش به بهترين شكل استفاده كند. آخر فيلم هم كه مسموم اش كرده اند، باز مي تواند حريفش را بكشد، آن هم درست با ضربه اي كه توانسته بود سال ها قبل به كمك آن، رقيب اصلي اش را از بين ببرد. اما اين كار را نمي كند و مي ميرد. چون حالا فهميده كه هنرهاي رزمي را بايد براي ذات خودش ياد گرفت و استفاده كرد. بايد از طريق آن، روح و روان را پاك كرد و از قدرت و برتري دروني كه به انسان مي بخشد، بهره برد.
تازه ترين فيلم جت لي شايد يك جور مهماني خداحافظي براي او و فيلم هاي رزمي باشد. قهرمان فيلم در همان سني مي ميرد كه لي دارد زندگي مي كند: چهل و دو سالگي. لي از توانايي  بدني و رزمي اش در سال هاي گذشته، براي جان بخشيدن به تعدادي از زيباترين سكانس  هاي اكشن اين سال ها استفاده كرده است. موفق ترين هاي اين فيلم ها هم يكي قهرمان است، و ديگري همين بي باك كه قبل از موفقيت  اخيرش در بازارهاي غربي، موفقيت كاملي را در آسيا تجربه كرد. بي باك كه تازه اكران شده و زود است دربارة  ماندگاري اش قضاوت كنيم، اما ببر غران، اژدهاي پنهان (كه جت لي نقشي در آن ندارد) و قهرمان، مهم ترين فيلم هايي هستند كه در چند سال اخير در سطح جهان به نمايش درآمده اند و از هنرهاي رزمي براي رسيدن به چنين هدفي بهره برده اند. مبارزه همچون رقص دو زن را بر روي ديوارها در ببرغران، اژدهاي پنهان به ياد آوريد يا جدال روي سطح آب در قهرمان؛ وقتي شمشير مرد مبارز، قطره آبي را از ميان مي شكند و به دو نيم مي كند.
ژانگ يي مو، آنگ لي (كارگردان هاي اين دو فيلم) و جت لي در سال هاي اخير تلاش فراواني به خرج دادند تا آبروي از دست رفتة هنرهاي رزمي را برگردانند، به خصوص حالا كه جت لي كم كم دارد بازنشسته مي شود. پس عجيب نيست اگر قهرمان لي، آخرين تلاش هايش را به خرج دهد تا از ورزش محبوبش، از هنر رزمي، با شركت در چنين فيلمي دفاع كند. پيش از اين فقط تماشاگرهاي سينماهاي درجه سه بودند كه از مشت و لگدهاي بروس لي لذت مي بردند. اما حالا هنرمنداني پيدا شده اند كه راه بروس لي را ادامه دهند و همين حركات را در قالبي عرضه كنند كه حتي تماشاگرهاي سختگير ( و نه البته سطحي و يك جانبه  نگر و متعصب و ظاهرا روشنفكر) سينما را به سالن هاي نمايش دهندة چنين فيلم هايي بكشانند و ضيافتي زيبا و ريتم دار و پر پيچ و تابي از چنين مبارزاتي روي پردة سينما برپا كنند. در سايت اختصاصي فيلم بي باك، جمله اي از جت لي ظاهر مي شود به اين مضمون كه در حركات رزمي، همان قدر بدن نقش دارد كه روح.

فهرست
نامه  ها
فهرست
سينما تلويزيون
بون ژوق، مسيو عزت
شوكت بر مي گردد
قرار بود شيطان باشم
رويدادهفته
ورزشي
به بچه خرس ها شير بدهيد
گوشخواري در راه
باهوش بود معدنچي نمي شد!
من از همه كوتاه ترم
رويدادهفته
وقت اضافه شروع شده است؟
نود و زمزمه هاي تعطيلي
مرغ تخم طلا
سرتو بدزد رفيق!
حضور در المپيك 2010
آقايان در مركز سيبل خانم ها
آقاي فيفا چرا قوانين را عوض نمي كني؟
مهم ترين موارد بحث برانگيز در فوتبال
فيفا لجاجت مي كند
اجتماعي
از مسير نشانه ها اگر بيايم، راه دور مي شود. كي دور بوده اي كه نشانه ها بخواهند مرا به تو برسانند؟
زندگي
دوباره smsهاي نيكوكاري
رويانا، تولدت مبارك!
شب قدر در كوچه هاي شهر
رويدادهفته
سينما
روزي كه دينا راتكان داد
بابا محجوب و نسل كل كل!
ديگر ژوبين نيستم
ديالوگ هاي شاهين، بداهه است
از اسرائيلي ها متنفرم
وصيت نامه جت لي
سريع تر از دوربين
مهماني خداحافظي
دانش
اي كه پنجاه رفت و در هاردي...
سال شمارزندگي ۵۰ ساله ها رد ديسك
موسيقي
... و گيتارها سعدآباد را گرم كرد
روزها
عرصه سيمرغ
مردي كه ماه بود
خانواده سبز
رويدادها
جهان كوچك
همه جهان در يك تالار
ايران اسلامي در مجمع جهاني
چه جوري درست شد؟
يادگاري هاي ايران
تصاوير به يادماندني از مجمع جهاني
كدخدا هاي تزئيني
هنر روز
يكي بود، شهري نبود
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |  موسيقي  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |