باران كوثري با چهره اي متفاوت درروزهاي آخر فيلم برداري صاحبدلان در لواسان از ريز و درشت درآوردن نقش دينا گفت
باران كوثري: رابطة شيرين و درست پدربزرگ و نوه را ما تا حالا در تلويزيون نداشتيم. اين ارتباط، بعد از دو سه روز ميان آقاي محجوب و من شكل گرفت من پشت صحنه، آقاي محجوب را بابا محجوب صدا مي كردم
مريم درستاني- كاوه مظاهري
دانه دانه هاي سنگريزه هاي آسفالت جادة پيچ در پيچ لواسان به بدنة ماشيني مي خورد كه ما را قرار بود برساند به محل فيلم برداري آخرين سكانس هاي سريال صاحبدلان . دينا در همين هفت هشت قسمت، اين قدر خودش را نشان داده بود و رابطه اش با بابابزرگ اين قدر خوب از كار درآمده بود كه لواسان كه هيچ، گروه فيلم برداري جاي دورتري هم بودند بايد مي رفتيم و باران كوثري را گير مي آورديم و دربارة اولين نقش تلويزيوني اش با او حرف مي زديم. روز قبل هم همه چيز براي رفتن به لواسان و گفت وگو با او آماده بود، ولي معده درد باران كوثري همه چيز را به هم ريخت و قرارمان افتاد به روز دوشنبه. بالاخره دوشنبه با هزار دلهره و دعا براي دوباره مريض نشدن باران كوثري! مسير 2 ساعته و پرپيچ و خم تا محل فيلم برداري را رفتيم و رسيديم به يك خانة ويلايي درست و حسابي. اگر فيلم سالاد فصل را ديده باشيد، اين خانة ويلايي يا بهتر بگويم كاخ ويلايي را حتما ديده ايد. خانة شخصيتي كه شريفي نيا نقشش را بازي مي كرد را يادتان هست؟ به جز خانه، اولين چيزي هم كه متعجب مان كرد، ظاهر متفاوت باران كوثري با دينا ي اين چند قسمت بود. انگار قرار است كلي بلا سر دينا بيايد و... توقع نداريد قصه را لو بدهيم كه؟ بعد از سكانس بازي باران كوثري، دور يك ميز آهني پر از مگس و زنبورهاي جور واجور نشستيم و گفت وگو را شروع كرديم.
يادتان هست كه زمان بازي با حسين محجوب، چندين هزار بار گفته ايد بابا بزرگ؟
آره! يكي بابابزرگ گفتن، يكي كشمش و يكي هم اي بابا! راستش يادداشت مي كردم كه چند دور مي گم. البته به نظرم اشكالي هم نداشت كه بابابزرگ گفتن دينا اين قدر زياد است، چون دينا هيچ چيز به غير از اين بابابزرگ ندارد.
مثل همه مسائل ديگري كه دينا به عنوان يك جوان با پدربزرگش دارد و خيلي روي آن ها اصرار مي كند؟
به نظر من يكي از نكات خوبي كه در فيلم نامة اين كار بود و البته شناخت درست آقاي طالب زاده (نويسنده) را مشخص مي كرد اين بود كه اين نسل با هر اعتقادي و هر اخلاقي كه دارد، عادت به كل كل كردن دارد. اين چيزي بود كه در فيلم نامه بود و به نظرم نكتة درستي بود.
البته اين كل كل كردن از نوع ديگري است شايد يك كم پررويي و فضولي هم قاتي اش باشد، قبول داريد؟
ببينيد بحث من دربارة كل كل كردن اين است كه مثلا جايي به پدربزرگ مي گويم: من گفتم نمي ريم مگر از رو جنازه من رد شيد. بعد كات مي خورد و ما داريم با هم مي رويم، ته همة اين ها نگراني دينا براي پدربزرگش است. او پا به پاي پدربزرگ مي رود حتي اگر خودش اعتقاد به كاري كه او انجام مي دهد نداشته باشد. اين كل كل بيشتر از روي نگراني است تا از روي لجبازي يا هر چيز ديگر. چون دينا به خاطر بابابزرگ و به نفع او كوتاه مي آيد.
قبلا گفته بوديد كه فيلم نامة اين كار، بهترين فيلم نامه اي است كه شما، در تلويزيون و حتي در سينما ديده ايد.
من به اين حرفم اعتقاد دارم. نمونة بارز آن، همين رابطة شيرين و درست پدربزرگ و نوه است كه شايد ما تا حالا در تلويزيون نداشتيم، اين رابطه براي من، آقاي محجوب و خود كارگردان خيلي مهم بود. چون از يك جايي به بعد براي دينا يكسري اتفاقات جديد مي افتد كه اگر اين رابطه در نمي آمد، روي اتفاقات بعدي هم اثر مي گذاشت. من خودم را جزو آن دسته از بازيگراني مي دانم كه بازي نقش مقابلم بر روي بازي من خيلي تأثير دارد. البته اين به اين معنا نيست كه بازيگر روبه روي تو باتجربه باشد. اگر باتجربه باشد شما چه آن ارتباط را با او بگيريد و چه نگيريد، مي توانيد چيزهاي خوبي از او ياد بگيريد. ولي خيلي اتفاق خوب و موقعيت استثنايي است كه بازيگر مقابل شما كسي چون حسين محجوب باشد و به تو اين كمك را بكند كه اين ارتباط از پشت صحنه به جلو دوربين هم منتقل شود. شايد بدانيد كه من پشت صحنه، آقاي محجوب را بابا محجوب صدا مي كردم.
فضاي خانة سيدخليل ، فضاي خوبي شد، ما با خودمان مي گفتيم كه الان مي توانيم مثل يك خانوادة واقعي برويم بازار شاپور و خريد كنيم!
به نكتة خوبي اشاره كرديد. مي خواستيم بيشتر دربارة اين ارتباط صحبت بكنيد. چطور توانستيد اين رابطه را اين قدر خوب در بياوريد؟
من به جرأت مي گويم رابطة پدربزرگ و نوه، به نظرم خيلي خوب از آب درآمده و من خيلي راضي ام. اين ارتباط، بعد از دو سه روز ميان آقاي محجوب و من شكل گرفت. اما دربارة اين كه چه كارهايي براي دينا كردم بايد بگويم كه مهم ترين وجه آن اين بود كه تا حالا نقشي مذهبي با چنين پوششي را در تلويزيون نديده بودم كه بتوانم باورش كنم يا اين كه برايم ملموس باشد، تنها در حد يك كاراكتر در يك سريال بودند. ولي ويژگي بزرگ دينا اين بود كه اگر او شيطنت هايي با عمو، پدربزرگ و اكرم داشت، آن شيطنت ها را در بيرون از خانه نداشت و يا اگر با شاهين شوخي مي كرد، در حيطه اي مشخص شوخي مي كرد. من بايد يك چيزهايي را رعايت مي كردم. يك مقدار زيادي از خوب درآمدن نقش دينا را هم مديون آقاي ميركياني و طراح لباس آقاي نوروزي هستم. راستي اين هم پيشنهاد مادرم بود كه قبل از شروع سريال، چادر سرم كنم و بيرون برم. 10روز اين كار را مي كردم. يك سري كتاب هاي مذهبي و احكام خواندم. تا آداب اين كار را ياد بگيرم. مثلا اين كه سر سفره اگر چهار زانو بنشينيد مكروه است. براي همين من هيچ وقت توي سريال چهارزانو نمي نشينم و يا انگشتر عقيق بايد دست راست باشد و... يا چيزهاي ديگر.
پس بين دخترهايي كه چادر را به عنوان پوشش استفاده مي كنند نرفته ايد؟
خب، تو رفتارهاي آن ها دقت مي كردم، اما نه اين كه بروم با آن ها حرف بزنم و يا بين آن ها باشم. چون به اندازة تمام دختر چادري هاي دنيا، شخصيت هاي متفاوت وجود دارد. اگر هم مي خواستم اين كار را بكنم. مي شد همان نقش هايي كه تا حالا در تلويزيون ديده بوديم.
خب، ديالوگ هاي اين كار، كمي مشكل و كمي هم عجيب و غريب است براي حفظ اين ديالوگ چي كار مي كرديد؟
من از اين كه ديالوگ ها جور ديگري باشد بدم نمي آمده ما عادت كرديم يك جوري حرف بزنيم ولي توي اين سريال شايد يك جور فضاسازي داريم كه الگوي بزرگ تر آن كارهاي علي حاتمي است، كه تو هميشه يك اتفاق واقعي را ،در يك فرم و فضايي مي بيني كه غلط هم نيست، من از اين بدم نمي آمد. من يك چيز را از مادرم ياد گرفتم كه مي گفت: آخرش فيلم مال كارگردان است.
پس من هم تا جايي كه مي توانستم ديالوگ ها را تغيير نمي دادم چون اين هنر بازيگر است كه ديالوگ را به خودش نزديك كند. بحث حفظ كردن ديالوگ ها و مشكل بودن آن و چرخيدن آن در دهان سخت بود. اما اين عيب ديالوگ ها نيست، فقط سخت است. زمانمان هم كم بود، مثلا در طول روز قرار بود 3 سكانس خيلي سنگين را بگيريم كه هر كدام 5 صفحه ديالوگ داشتند، پس براي همه، اين مشكل وجود داشت.
براي گفتن ديالوگ هايتان چه كار كرديد كه باورپذير باشند؟
من روشم اين بود كه آن قدر ديالوگ ها را جلوي آينه تمرين مي كردم كه كم كم آن ها از درون من بيرون بيايد، نه اين كه حس كنيد آن ها را حفظ كردم. چون وقتي چيزي را مي گويم فرق دارد با آن چيزي كه بيان مي كنم . من با تكرار به اين ديالوگ ها مي رسيدم.
كل كل ها چي؟ همة اين كل كل ها نوشته شده بود يا با حسين محجوب اين ها را درآورديد؟
راستش ما در ارتباطي كه با هم سر صحنه داشتيم و يا تمرين قبل از جلو دوربين آمدن به يك سري ارتباط ها و جمله ها مي رسيديم مثل اين كه: خدا ذليلت كنه، خدا نصيب گرگ بيابونت نكنه و... اين ها همه در تمرين ها و رابطة خود ما شكل گرفت.
مثلا پشت صحنه چي كار مي كرديد؟
خب اين رابطة پشت دوربين، قطعا با جلو دوربين فرق داشت، ما به يك چيزي رسيديم كه چون تقريبا سن و سال ما هماني بود كه در سريال بود، مي شد از اين جزئيات به يك كلياتي در جلوي دوربين برسيم.
مثلا در حفظ كردن ديالوگ ها به آقاي محجوب هم كمك مي كرديد؟
آقاي محجوب هم در حفظ ديالوگ ها به من كمك مي كردند.
يك ارتباط فرعي ديگر كه براي ما جالب بود، ارتباط دينا با اكرم بود، اصلا چرا او را اكرم صدا مي كنيد، نه اكرم خانم؟ بعد هم اين كه اين ارتباط صميمي با اكرم (مهرانه مهين ترابي) چطوري ايجاد شد؟
فضاي خانة سيدخليل ، فضاي خوبي شد آن هم به دليل رابطه اي كه بين ما ايجاد شده بود. ما با خودمان مي گفتيم كه الان مي توانيم مثل يك خانوادة واقعي برويم بازار شاپور و خريد كنيم! به نظرم دينا به اين دليل مي گويد اكرم چون آن خانواده، دينا را به عنوان عضو اصلي پذيرفتند، حتي يك جاهايي به عنوان عضو تصميم گيرنده، چون يك جايي كه قرار است بابابزرگ تصميم بگيرد، اين دينا است كه مي تواند او را از تصميمش منصرف كند. به نظرم اكرم فهميده كه دينا بيشتر از سنش مي فهمد و خودش هم مي داند كه نسبت به همة اين ها كمتر مي فهمد. من عاشق نگاه هاي مهرانه مهين ترابي هستم، زماني كه من با پدربزرگ صحبت مي كنم و او نگاهمان مي كند.
دينا كمي هم بچه پررو به حساب مي آيد، اين اخلاق كمي تا قسمتي با تصوري كه مردم از يك دختر با اين ويژگي ها و پوشش دارند فرق مي كند. براي اين جنبة شخصيت دينا، حدي هم در نظر گرفته بوديد؟
البته من نمي گويم بچه پررو، مي گويم حاضر جواب، مرز نازكي است ميان اين كه حاضر جواب باشي ولي گستاخ نباشي. حتي يك موقع زمان بازي مي گفتيم، مي خواهيد اين ديالوگ را كمي نرم ترش كنيم. ولي آخر به اين نتيجه رسيديم كه دينا حاضر جواب است و خيلي شيرين هم حاضر جواب است. ولي جاهايي كه بحث توهين به بابابزرگ است شوخي ندارد.
راجع به بحث قرآن و اعتقادات ميان دينا و پدربزرگش. راستش آدم گاهي گيج مي شود كه دينا مخالف است يا موافق، اين قدر كه بعضي وقت ها حرف هايش قلمبه و سلمبه است به نظرتان بعضي جاها، ديالوگ هايتان كمي شعاري نبودند؟
من غير از مونولوگي كه دربارة استادم گفتم هيچ مونولوگي را قبول ندارم كه شعاري است. شايد ما به شنيدن ديالوگ هاي يك آدمي كه در يك خانوادة مذهبي بزرگ شده عادت نداريم. ولي با توجه به رشتة فيزيك كه دينا خوانده و خانواده اي كه در آن بزرگ شده و عقايد مذهبي اي كه دارد، اين نوع حرف زدن طبيعي است. دينا به نظر من در اين فاصله گيج مي خورد و مي پذيرد كه ماجراي اين قرآن كه براي صحافي به دست بابابزرگ رسيده، عجيب و غريب است. يك جاهايي هم نگران شده، بابت قرآني كه آمده، جواني كه قرآن را آورده و خوابي كه بابابزرگ ديده، شايد يك جورهايي مي خواهد اين نگراني را به بابابزرگ منتقل نكند يا آن قدر نگران است كه مي خواهد او را از اين ماجرا بيرون بكشد. يعني دينا ته دلش هم مي داند كه اين ماجرا كمي عجيب و غريب است.
پيشنهاد مادرم بود كه قبل از شروع سريال، چادر سرم كنم و بيرون برم. 10 روز اين كار را مي كردم
مثل اين كه قرار است يك سري معادل سازي هايي در فيلم نامه با داستان هاي موجود در قرآن صورت بگيرد، براي آن ها چه كرده ايد؟
راستش قبل از اين سريال يك بار قرآن را به زبان فارسي ختم كردم، چون فكر مي كردم لازم است كه بدانم وقتي پدربزرگ، يك آيه راجع به حضرت موسي مي گويد من بايد چطوري در انتهاي آن عكس العمل نشان بدهم. وقتي تو همة چيزهايي را كه دينا قرار است بگويد بداني، دست و بالت بازتر است و مي تواني هر مانوري دلت مي خواهد بدهي.
ديگر چه داستان هايي در كار هست؟
داستان خضر و موسي، يوسف، موسي و هارون كه به سراغ فرعون مي روند و...
چقدر مادرتان (رخشان بني اعتماد) به شما كمك كرد؟
در انتخاب فيلم ها و نقش ها هميشه از پدرم و مادرم كمك مي گيرم، ولي راجع به بازي كردن در نقش ها مادرم چيزي نمي گويد، چون هميشه مي گويد كار يكي ديگر است و كار من نيست. ولي مثلا يك اشاراتي دارد مثل اين كه يادت باشه موقع بازي لبات را منقبض نكن. چيزهايي كه يك مادر كارگردان به يك دختر بازيگر مي دهد، بيشتر راجع به كليات است نه جزئيات.
محمدحسين لطيفي (كارگردان) چقدر براي درآمدن ريزه كاري هاي نقش بازيگرش زمان مي گذارد؟
آقاي لطيفي به بازي ها حساس هستند و با اين زمان كمي كه ما داشتيم اگر دربارة نقشي پيشنهاد داشتم و به نتيجه نمي رسيديم، آقاي لطيفي مي گفتند يك بار براي پيشنهاد شما مي گيريم، يك بار براي پيشنهاد من. اين خيلي دلچسب است كه بدانيد شما به عنوان بازيگر آن قدر براي كارگردان اهميت داري كه در وقت كم، حاضر است اين كار را بكند.
دينا با اين ظاهري كه ما الان از شما مي بينيم انگار قرار است آن ديناي اول كار نباشد، چه اتفاقي براي او مي افتد؟
نمي توانم توضيح بدهم، فقط اين كه يك اتفاقات ديگري مي افتد كه دينا دچار تغييرات اساسي مي شود و در شرايطي ديگر به خانه اي جديد مي آيد و يك آدم ديگر مي شود. توي اين خانة جديد، اين شخصيت جديد دينا، در نمي آمد. با خودم مي گفتم تمام شد ديگر اين سريال را بد بازي كردم!
راستش را بگوييد! معده درد ديروز به خاطر در نيامدن ديناي جديد بود؟
تا حدودي، 8 برداشت داشتيم، آقاي لطيفي مي گفتند سلام كن، سرت رو بالا بيار و نگاه كن... يا نگاه كن، سرت رو بالا بيار و سلام كن... و يا برعكس، بعد از آن يك بار آقاي لطيفي گفتند خودِشِ، همينه كه مي خواهيم و شد ديناي جديد.