آلتشولر در تئوري معروفش (TRIZ) مخترعان را مخاطب مي گيرد: اگر مخترعان قبلي از اين مباحث اطلاع داشتند، سريع تر و مؤثرتر اختراع مي كردند.
محمد كياسالار
اختراع را مي شود ياد داد؟ آلتشولر نشان داد كه: بله، مي شود. او پرونده 200 هزار اختراع را مطالعه كرد و ديد فقط در 40 هزار مورد، از راه حل هاي بديع و ناآشنا استفاده شده و در ساير موارد، راه حل هاي آشنا و متعارف جواب داده. اين بود كه در تئوري معروفش (TRIZ)، گفت: اگر قوانين عمومي ابداع و اختراع را ياد بگيريم، به آساني مي توانيم به راه حل بسياري از مسائل بديع و ناآشنا هم دست پيدا كنيم. و حالا اگرچه تعداد اختراعات از مرز 1 ميليون و 500هزار گذشته است؛ تعداد راه حل هاي ابداعي كم و بيش، هماني است كه بود و اين مهر تأييدي است بر جوابيه آلتشولر كه: بله، مي شود.
وقتي شركت خودروسازي راك ول تصميم گرفت ترمز مناسبي براي ماشين هاي زمين بازي گلف طراحي كند، تمام ايده هايش به در بسته خورد و ناچار، بازار رقابت را به يك شركت ژاپني واگذار كرد. مهندسان راك ول، اشكال كارشان اين بود كه مي خواستند با ايجاد تغييرات مختصري در ترمز اتومبيل هاي معمولي، به راه حل دلخواه شان برسند. رويكرد مهندسان ژاپني اما مبتني بر TRIZ بود. آن ها وقتي از دستكاري ترمز اتومبيل نتيجه نگرفتند، مسير فكرشان را عوض كردند: بازسازي ترمز دوچرخه به جاي بازسازي ترمز اتومبيل هاي معمولي. ايدة مهندسان ژاپني جواب داد و نتيجه اين شد كه اجزاي به كار رفته از 12 قطعه به 4 قطعه كاهش پيدا كرد و هزينة توليد و ساخت هم۵۰درصد كمتر شد.
اشكال كار مهندسان راك ول اين بود كه راه حل دلخواه شان را صرفا در حوزة تخصصي خودشان جست وجو مي كردند و سراغ منبعي خارج از محدودة تخصص و تجربه شان نمي رفتند. اين همان ايرادي است كه آلتشولر، مبدع TRIZ، اسمش را مي گذارد: ايستايي روان شناختي
(Psychological Inertia) و TRIZ كه آن را اصلاح كند.
مسأله هاي تكراري
آلتشولر اعتقاد دارد كه: در يك تقسيم بندي كلي، مي شود گفت تمام مسأله هايي كه مخترعان در طول مسير اختراع با آن ها برخورد مي كنند، از دو حال خارج نيستند: يا مسأله هاي آشنا و شناخته شده اي هستند كه طبيعتا راه حل هاي آشنا و شناخته شده اي دارند و يا مسأله هاي بديع و ناشناخته اي هستند كه براي رسيدن به راه حل شان بايد بيشتر فكر و تلاش كرد. او معتقد است كه مسائل دسته اول را مي شود با استفاده از اطلاعات موجود در كتاب ها، مجلات تخصصي و يا با همفكري و راهنمايي كارشناسان حل كرد. براي حل اين قبيل مسائل، يك الگوي عمومي وجود دارد: پيروي از راه حل هاي موفقي كه در مسائل مشابه قبلي، جواب داده اند. يعني در اين جا، اين مسأله خاص به يك مسأله استاندارد از همان دست، ترفيع مقام مي يابد. راه حل استاندارد از قبل شناخته شده است و از آن راه حل استاندارد، راه حل خاصي هم براي اين مسأله خاص حاصل مي شود. (شكل 1)
فرض كنيد مسأله اي كه با آن روبه رو شده ايد، اين است كه براي طراحي يك ماشين برش دوار، به يك موتور قوي با سرعت 100 دور در دقيقه نياز داريد. چون بيشتر موتورهاي AC 3600 دور در دقيقه هستند، مسألة استاندارد، مشابه اين مي شود كه چطور مي توان دور اين موتورها را كم كرد. راه حل استاندارد مشابه، استفاده از گيربكس است. پس راه حل جديد اين مي شود كه يك گيربكس با شاخص هاي مورد نظرتان طراحي كنيد.
مسأله هاي بديع
مسأله هاي دسته دوم، كه آلتشولر اسمشان را مي گذارد مسأله هاي بديع، آن هايي هستند كه هيچ راه حل آشنا يا شناخته شده اي ندارند. اين قبيل مسائل، معمولا در خودشان حاوي نكات متناقضي هستند. يعني رسيدن به هر غرضي با يك نقض غرض همراه است. مثلا براي افزايش سرعت، بايد برويم سراغ موتورهاي قوي تر اما اين موتورها هزينه شان بيشتر است. يعني يك مطلوب به علاوه يك نامطلوب. تريز مي خواهد اين تناقض ها را حل كند.
تا پيش از آلتشولر، شايع ترين روش براي حل چنين مسائلي، آزمون و خطا بود و حل مسأله به شيوة گروهي (Brainstorming). طبيعتا در روش آزمون و خطا، بسته به پيچيدگي مسأله موردنظر، تعداد آزمون ها فرق مي كند. اگر راه حل در حيطة تخصص يا تجربيات مخترع باشد، طبيعي است كه تعداد آزمون ها كمتر است. در غير اين صورت، مخترع مجبور مي شود خارج از حوزة تخصص و تجربياتش و در لابه لاي ساير رشته هاي تخصصي، دنبال پاسخ بگردد. بنابراين تعداد آزمون ها افزايش پيدا مي كند و ميزان اين افزايش بستگي دارد به اين كه مخترع تا چه حد بر ابزارهاي روان شناختي (نظير تصميم گيري جمعي، الهام و خلاقيت) تسلط داشته باشد. مشكل ديگر اين است كه اين ابزارها را به سختي مي توان به بقية همكاران در يك پروژة مشترك منتقل كرد و مجموعه اين عوامل، مجددا منجر به ايستايي روان شناختي (Psychological Inertia) منجر مي شود. اين مطلب را مي توانيد در بردار ايستايي (شكل 2) ببينيد.
حل مسأله هاي بديع
در تئوري تريز چند قانون اساسي وجود دارد كه يكي از آن ها ميل به حداكثر بهره وري يا كمال گرايي است، به اين معنا كه سيستم هاي فني بايد به سمت حداكثر بهره وري ميل كنند. اين شاخص از خارج قسمت ميزان آثار مفيد يك سيستم (Ui) بر ميزان آثار مضر آن سيستم (Hj) به دست مي آيد.
Ideality = Benefits / ( Costs + Harm) = Ui / Hj
آثار مفيد شامل تمام نتايج ارزشمند حاصل از عملكرد سيستم است و آثار مضر شامل تمام ورودي هاي نامطلوب از قبيل هزينه، انرژي مصرفي، آلودگي، خطرات احتمالي و... است. وضعيت ايده آل، وضعيتي است كه فقط بهره داشته باشيم و هيچ اثر مضري در كار نباشد. در امور طراحي و ساخت، مهندسان بايد آن قدر به كار خود ادامه بدهند تا بهره ها را افزايش دهند و هزينة كارگر، مواد، انرژي و عوارض جانبي را به حداقل برسانند. طبيعتا وقتي در جهت افزايش بهره وري گامي برداشته مي شود و نتيجه اش افزايش آثار زيانبار است، بايد به مبادله متوسل شد، اما قانون كمال گرايي، طراحي و ساخت را به سمتي مي برد كه هرگونه مبادله يا تناقض را حذف يا حل كند. نتيجة نهايي و ايده آل، محصولي خواهد بود كه در آن عملكرد سودمندانه وجود دارد، اما خود دستگاه ديگر وجود ندارد يا كاملا دگرگون شده است. روند تكاملي ساعت هاي مكانيكي و فنري به سمت ساعت هاي الكترونيكي كريستال كوآرتز، نمونة خوبي از اين حركت در مسير كمال گرايي است.