- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۸۲ - شنبه ۴ شهريور ۱۳۸۵ - - Aug 26, 2006
docharkhe
نامه  ها
javan@Hamshahri.org
شماره 81
مريم زاهدي
۱ ـ بعد از مدت ها يك جلد خوب داشتيد و عوضش صفحة بسم الله مثل هميشه نبود.
۲ ـ روي جلد نوشته ايد دربارة مايكل مور مطلب داريد كه توي مجله از آن خبري نيست.
۳ ـ حرف هاي آقاي رئوفي در صفحة خوانندگان را من هم قبول دارم. آن مطلب سبك زندگي، خوب نبود. عوضش اين صفحة نامه ها خيلي جالب و خواندني است.
۴ ـ يادداشت سيامك رحماني خيلي خوب بود. آقاي رضايي تان اما براي درآوردن اشك ملت تخصص دارند.
۶ ـ رويداد در هفته، خيلي خوب بود. فكر كنم يك تغييراتي در آن داده ايد. هم خبرها بهتر شده اند و هم نوشتن شان بامزه تر شده است.
۷ ـ اين گزارش سربازي، فقط براي نصف خوانندگان مجله به درد مي خورد. پس چرا چهار صفحه از مجله را به آن اختصاص داديد؟ تازه مطلبش هم اصلا جالب نبود. مثلا آن مقايسة سن سربازي در كشورهاي مختلف. خب همه يكي بودند و ديگر نياز به شكل و نمودار نداشت.
۸ ـ اين گزارش خانة شهرياران جوان، بد بود.
۹ ـ باز پنج صفحه از مجله را اختصاص داده  ايد به يك سريال متوسط و كلي هم از خود سريال و بازيگران و نويسنده و كارگردانش تعريف كرده ايد. ولي من نمي فهمم چه چيز اين سريال اين قدر خوب است و انرژي آزاد شده اش كجا است؟ تازه آن مصاحبه با امير آقايي و مهدي پاكدل هم اصلا خوب نبود. همه اش از اين شاخه به آن شاخه پريده بودند و ما اصلا نمي فهميديم چي به چي است. مثلا يك جا آقايي مي پرسد طول و عمق سريال چقدر است؟ پاكدل مي گويد: تئاتر ما در حد جهاني است، تلويزيون در حد تهران هم نيست. بعد آقايي مي  گويد: الان مردم مي گويند توي سريال  ما يكي عاشق شده، آن يكي مي گويد آفرين، آن يكي مي گويد ما هر دو تا شهرستاني هستيم!
۱۰ـ صفحة موسيقي  تان خوب است. ولي اين شماره اش به باحالي دفعه هاي قبلي (مثلا مطلب سامي يوسف) نبود.
۱۱ ـ سبك زندگي اين دفعه، شماره هاي اضطراري، خوب بود.
۱۲ ـ من قبلا كتاب كتابخانة بابل را هديه گرفته بودم، ولي تا حالا نرفته بودم سراغش. با اين تعريفي كه شما از بورخس كرديد، حتما اولين كتابي كه مي خوانم، همين كتاب است. باز هم نويسندگان خوب و كمتر شناخته شده را به ما معرفي كنيد.
۱۳ ـ برگ برندة اين شماره تان مصاحبه با رحمان رضايي بود كه بالاخره بعد از سه ماه به ما فهماند اين قضية تباني در فوتبال ايتاليا يعني چي. خيلي عالي بود.
۱۴ ـ در مطلب راجع به تنيس و نادال و فدرر، كاش توضيحي مي داديد دربارة اين كه اين دو تا كي هستند و اصلا مسابقات تنيس چه جوري است و كي و كجا مي شود و چرا در يك سال، پنج فينال دارد. ما كه نفهميديم چي شد.
۱۵ ـ مطالب جهان به خصوص ميلياردرهاي جوان خوب بودند. فقط اين تيتر رؤياي نيمه شب تابستان را همين چند هفته پيش براي صفحة ادبيات كار كرده بوديد.
۱۶ ـ مطلب روزهاي مبعث پيامبر(ص)، خيلي جالب بود خيلي اطلاعات داشت. چند هفته است روزها خيلي خوب شده است.
۱۷ ـ چرا براي صفحات راهنما فكري نمي كنيد؟ چرا اين همه مطلب خوب را به زور و ريز ريز در يك حجم كم، جا مي دهيد؟
۱۸ ـ موفقيت خوب نبود. چه جوري فكر مي كنيد با اين روش ها كه گفته ايد، آدم مي تواند احساس لذت بكند؟
۱۹ ـ وقتي نويسندة رازهاي سرزمين من، آقاي ابوالفضل شاهي است، اين صفحات خيلي خواندني هستند. اگر مي شود، بيشتر بنويسند.
۲۰ ـ گالري هم كه هميشه خوب است. اين دفعه هم خوب بود.
(راجع به ميهمان هفته چيزي نمي نويسم تا نمره  تان 20 باقي بماند. ولي توقع ما از شما خيلي بيشتر از اين ها است. توقع ما 100 است.)

شماره 81/ ورزشي
علي.ع
نمي  دانيد چه حالي پيدا كردم وقتي كه صفحة مورد علاقة مجلة مورد علاقة خودم را در هفتة پيش خواندم (شماره 81). نويسنده به قدري به خودش مطمئن است كه نظر يك دادگاه بررسي و دو دادگاه تجديدنظر را نقض مي كند و اين رسوايي را كه آبروي فوتبال ايتاليا و فيرپلي فيفا را برده، فقط يك حركت موجي مي نامد.
چرا اين متن هاي جانبدارانه و تعصبي را در مجله اي چاپ مي كنيد كه هزاران خواننده دارد؟
(مطلب خيلي مفصل تر از اين حرف ها بود. به نظر مي رسد يكطرفه قضاوت كرده ايد.)

شماره 80 / علم
فاطمه مهجور
توي شماره 80 زده بوديد كه دماوند درياچه اي دارد به اسم تارا كه براي رصد باران شهابي خوب است. باور كنيد من كه مثل كف دست، دماوند را مي شناسم، چنين درياچه اي ندارد. يك درياچه دارد به اسم تار نه تارا. اگر اشتباه تايپي هم بود كه خيلي بد است. نكنيد. جوان مردم مي رود گم مي شود. معمولا اگر كسي اشتباه كند تنبيه مي كنندش. اما ما كه زورمان به شما نمي رسد. من به جاي تنبيه، شما و همة بر و بچ مجله را به يك ناهار خوشمزه دعوت مي كنم به دماوند، تا هم درياچة به قول خودتان تارا را ببينيد، هم جاهايي را كه تا حالا تو عمرتان نديده ايد و توي جردن پيدا نمي شود. اگر مي پذيريد، بگوييد. دعوت من خيلي جدي است.
(ما از اين تنبيه استقبال مي كنيم.)

علي دژبان
بدون تعريف مي روم سر پيشنهادهايم. يكي اين كه لطف كنيد با آقاي حسين باغي يك مصاحبه داشته باشيد. يك چيز ديگر هم اين كه جاي جدول توي مجله  تان خيلي خالي است. اگر بخواهيد، من مي توانم در اين زمينه با شما همكاري كنم. راستي داستان كوتاه هم بگذاريد؛ خيلي عالي مي شود. مي شود تاريخچة متاليكا و پينك فلويد هم بنويسيد؟ ممنون مي شوم. راستي چرا ديگر ليست قيمت گوشي موبايل را نمي چاپيد.
و اما راجع به شماره 80 مجله: به نظرم كلاسيك ها را با همان ترجمة كلاسيك و قديمي شان بايد خواند. اين جوري خيلي باحال تر است. و اما سبك زندگي؛ از اين آقايان خوش تيپ تر پيدا نكرديد؟! (در اين زمينه هم مي توانم باهاتان همكاري كنم.)

نامه هاي شما هم رسيد
باربد ايراني، شقايق، قدكيان، حميد پرچمي، مجيد رضواني، رعنا الماسي، سپهر هادي زاده، مهديه.ش، ايمان يزداني، علي درجزيني، كتايون، سيامك اسماعيلي، دريا قاسميان، سيما جعفريان، پوريا محمدخاني.
007437.jpg
يادداشت شماره 79
سعيد عباسي  امين
شايد باوركردني نباشد، ولي اين اولين نامة غير رسمي است كه من در طول 31 سال عمرم دارم مي نويسم.
خيلي ناراحت و عصباني ام. آخر به يكي از مقدس ترين چيزهاي من در زندگي، يعني پدر، در تنها خواندني محبوب غير علمي من، يعني همشهري جوان يك جورهايي توهين شده، كه اگرفكر تلافي نبود به ركوردداري نامه ننوشتن ادامه مي دادم.
پدر از ديد من يعني الگوي زندة راستي و مردانگي، يعني كسي كه مي توانسته خيلي راحت كج برود و نرفته، يعني كسي كه در زندگي حتي يك سيلي به گوش من نزده، يعني كسي كه وقتي من مي خواستم در سوم دبيرستان درس را رها كنم، به عنوان صميمي ترين رفيق من جوري با صحبت هايش مسير زندگي من را تغيير داد كه الان من يك مهندس صنايع هستم با معدل 17، و به عنوان مدير كنترل كيفيت يك شركت موفق، مشاور شهرداري و مدرس دوره هاي مختلف كامپيوتر مشغول به كار هستم.
پدر يعني كسي كه به جاي اسلام فردي به من اسلام عملي و اجتماعي را ياد داد كه خدا كوهي از گناهان فردي را مي بخشد، ولي يك ارزن مال مردم خوري را نه.
حالا فكرش را بكنيد در مورد اين موجود مقدس كه يك لحظه حتي در ذهن من تقدس اش كم نشده، آقا مهدي اميرپور مي نويسد: اما وقتي از پدر حرف مي زنيم، هيچ اجماعي بر سر قضيه نيست. بعضي، موجود كمربند به دستي... گروهي آدم كم حرفي را مجسم مي كنند... تعدادي هم يك آدم شارلاتان... بعضي هاي ديگر هم تصورشان از پدر آدم بدبختي است... ببخشيد آقا مهدي من با حرف هاي بالا، توي كدام دسته ام؟
يا سيامك رحماني مي نويسد: اين كه آدم بايد با پدرش تفاهم داشته باشد و حال كند، از آن شوخي هاي لوسي است كه فقط به درد سريال هاي آبكي تلويزيون خودمان مي خورد... آيا نديدي اين همه پدر را كه نقش رضازاده را بازي مي كنند؟ و در ضمن اين كه به علت هيكل بزرگ به شان بايد احترام گذاشت از بودن باهاشان خيلي حال مي كني؟
آقا مهدي اميرپور مي نويسد: هر وقت هم كسي من را در حال دلتنگي پدرم مي بيند ته دلش مي گويد كافي بود داشته باشي، تا قدر نبودنش را بداني. رفيق! من فكر مي كنم اين قضيه براي تعداد اندكي است و آن ها هم يا خيلي بچه اند يا آن قدر مادي شده اند كه حالي شان نيست اين سبدي كه بابا را گذاشتي تويش اگر خيلي شانس بياوري يك روز جاي خودت است.
مي خواهم فرياد بزنم، نه دوستان نه، هنوز هستند پدرهايي كه مقدس اند و صميمي ترين رفقاي بچه هاي خودشان اند. طوري كه بايد آن ها را پرستيد و با آمدن نامشان تا كمر خم شد.

بهاره نديري
در جواب يادداشت آقاي سيامك رحماني در شماره 79 مي خواستم بگويم كه من كاملا با نوشته هاي ايشان مخالف هستم. پدرهاي زيادي هستند كه با فرزندانشان تفاهم دارند و همديگر را مي فهمند. شايد نظيرش توي جامعه كم باشد، ولي مطمئنا هست. مثل پدر خود من كه من هميشه به داشتن اش افتخار مي كنم. پدري كه هيچ وقت داد نمي زند و هيچ وقت كتك نمي زند و حرف  هايش را با زور و تحكم به خانواده اش تحميل نمي كند. آقاي رحماني اظهار كرده اند كه تا دنيا دنياست پدر با بچه هايش مشكل داشته و چطور مي شود آدمي كه مال يك نسل ديگر است، آدم نسل بعد را بفهمد و چطور مي تواند با آدم نسل قبلش تفاهم داشته باشد. عقيده هاي شما شايد در بسياري از موارد صدق كند، ولي در مورد پدر من و خيلي هاي ديگر، اين طور نيست و شما نمي بايست عقيده تان را به همه تعميم دهيد. طعم لذتي كه شما ازش حرف زده ايد را من بارها چشيده ام؛ لذت حرف زدن و گپ زدن با پدرم كه بيشتر مواقع، شكيبايي و نرمش به خرج مي دهد و آن غرور لعنتي كه شما درباره اش نوشتيد را كنار مي گذارد. مي دانم خيلي از پدرها معني مدير خانواده بودن را درست درك نكرده  اند و معني اش را زور و تحكم و كتك كاري مي دانند. اما اين فرزندان هستند كه از رفتار پدر متنفر مي شوند و از كنارش رانده مي شوند و از هم صحبتي و درددل با او هيچ لذتي نمي برند. اميدوارم به زودي فاصله بين پدر و فرزند كمتر بشود...
(رابطة پدران و فرزندان و يا اصلا دو نسل مختلف، هميشه بر مدار اختلاف و احترام مي چرخد. اتفاقا ما در يادداشت هاي روز پدر، نشاني از بي احترامي كه نديديم هيچ، برعكس، يادداشت ها يك جورهايي به پيچيده بودن و قابل احترام بودن پدرها اشاره داشتند.)

فهرست
يادداشت
يادداشت  هاي بچه  هاي تحريريه همشهري جوان
گزارش
تاريخ را شخم نزن!/ تب گنج يابي و سوراخ كردن
لايه هاي باستاني
انرژ ي ات را قورت بده!/ نوشابه  هاي انرژي زا آدم را
سرحال مي آورند
سينما و تلويزيون
دو روي يك نرگس‎/ پرونده اي براي پرمخاطب ترين
مجموعة تلويزيوني تابستان
شكمي با دوربين فيلم برداري‎/ مايكل مور با دو مستند
جنجالي برمي گردد
كتاب
اين سر رباني است اين‎/ به بهانه ترجمة كتاب
كيمياخاتون به انگليسي
سبك زندگي
سر سوزن ذوقي‎/ اين شماره: هديه دادن
موسيقي
ساز اعتراض/دنياي موسيقي هم به كشتار جنايتكارانه
مردم لبنان اعتراض كرد
ورزش
اژدهاي آبي خندان/گزارشي از اولين دوره مسابقات
قايق سواري دراگون بوت
آغاز بزرگ ترين نمايش زمين‎/ ليگ برتر انگليس دوباره از سر گرفته شد
هيجان در ثانيه‎/ دنياي جذاب، سريع و پرسود
فرمول وان
جهان
فيدل كه زنده ماند/پرونده اي براي كاسترو
و شخصيت فراموش نشدني اش
موفقيت
بازسازي كلبه درويش‎/ 15 توصيه براي بزرگنمايي
خانه هاي كوچك
رازهاي سرزمين من
هفت شهر عشق‎/ اين شماره با آرامگاه عرفا بيشتر
آشنا شويد
گالري
گمنام پاريسي‎/ كارهاي ردون، نقاش سمبوليست
مهمان هفته
خــوش آمــديـد هـمـكار گرامي!/ يادداشتي از
ژاله صادقيان، گوينده راديو و تلويزيون
روزها
ولادت امام حسين(ع)
و لادت حضرت ابوالفضل(ع)
ولادت امام زين العابدين(ع)
شهادت محمدعلي رجايي
تولد سيدحسن نصرالله
تولد آيت الله اكبر هاشمي رفسنجاني
ناپديد شدن امام موسي صدر
درگذشت ناجي  العلي
تولد لئو تولستوي
مرگ فردريك راينيز، كاشف نوترينو
درگذشت جان فورد
درگذشت مهدي اخوان ثالث
تولد جان لاك، فيلسوف
قصه هاي سرزمين صوفيان‎/ ابوسعيد ابوالخير، تعاليمش و معاصرانش
رويداد هفته
زندگي
سينمايي
ورزشي
راهنما
سينما/تلويزيون
كتاب/هنر
رايانه/بازي

فهرست
نامه  ها
فهرست
سينما تلويزيون
حكيمي پرستويي مي شود!
شكايت از نرگس!
شصت دقيقه در تهران
رويدادهفته
تلويزيون
دو روي يك نرگس
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد!
چند پدر مثل شوكت داريم؟
مهدي از پس اش برآمد
فردا منتظرم باش
نرگس هاي عامه پسند
شوكت، متحول مي شود
از شوكت راضي نيستم
احضار مردگان
پوپك يا ستاره؟
پوپك محبوب مي ماند؟
يك چيزهايي شنيده ام
آخر قصه، قابل پيش بيني است!
ورزشي
كاپلو لب دريا
اجي، مجي، فوتبال
مرحبا مصطفي افندي!
مي كوبم براي دوحه!
رويدادهفته
سبقت گرفتن آلونسو از شوماخر!
اژدهاي آبي خندان
هفت دهه پاروزني
مي شود در جهاني هم مقام آورد
آغاز بزرگ ترين نمايش زمين
ترين هاي ليگ برتر
افسانه ليگ برتر
هيجان در ثانيه
اجتماعي
هيچ رنجي نيست مگر اين كه رحمتي در آن پنهان شده است
زندگي
زير خط 400 هزار تومان
والاس، تو باختي!
ما يك تيم بوديم
رويدادهفته
سينما
شكمي با دوربين فيلم برداري
شماره تلفن مايكل را كجا گذاشتم؟
گفته  هاي مايكل موري
موسيقي
ساز اعتراض
مهم ترين موزيسين هاي ضدجنگ
از اسرائيل متنفرم
روزها
دو برادر
قصه هاي سرزمين صوفيان
پنج گنج
از پيش تو با غم نروم
رويدادها
جهان كوچك
فيدل كه زنده ماند
فيدل، به خانه ما بيا!
افسانه اي كه اوست
اي كه ده رفت و تو بر جايي
دوستاني از همه رنگ
هنر روز
هفت شهر عشق
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  سينما  |  موسيقي  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |