علي هاشمي شهركي
چند ماه پيش، موزة هنرهاي معاصر، كارهاي نقاشان مدرن را از گنجينه اش بيرون كشيده بود. لابه لاي اسم هاي بزرگي كه تقريبا براي همه آشنا هستند، هنرمندي حضور داشت كه نام كساني كه بر آن ها تأثيرگذاشته، از نام خودش شناخته شده تر است. در اروپا در سال 1884، يك نويسنده رماني نوشت كه شخصيت آن، تأثيرگذار بودن اشراف زاده اي بود كه علاقة زيادي به خريد آثار ليتوگراف ردون داشت. همين هم شد كه همه به صرافت وجود چنين هنرمندي افتادند. احتمالا همة اين ها به اين خاطر بود كه او اعتقاد داشت هنرمند، هميشه فردي خاص و منزوي، همراه با استعداد ذاتي براي درك محيط اطرافش است. ردون سال 1840 در بوردو فرانسه به دنيا آمد. پدرش معمار بود و دوست داشت پسرش هم راه او را ادامه دهد. ولي خب انگار قرار نيست همه چيز مطابق ميل پدرها پيش برود و ردون در امتحان دانشگاه پذيرفته نشد. بعد از آن، برگشت پيش خانواده اش و وقتش را با طراحي مي گذراند. در همين دوران بود كه با نوشته هاي ادگار آلن پو ، فلوبر و بودلر آشنا شد. سه نويسنده اي كه تأثير زيادي بر او گذاشتند. دوباره تصميم گرفت به دانشگاه برود و اين بار نقاشي بخواند. استادان دانشگاه هم در مخالفت با نظرات او دربارة نقاشي، سنگ تمام گذاشتند و ردون از دانشگاه انصراف داد و رفت سراغ نقاشاني كه جزو مطرودان دانشگاه بودند. آن جا بود كه با آثار رامبراند و نگاه او به نقاشي آشنا شد. او ياد گرفت كه چطور مي تواند تخيل اش را پر و بال بدهد و طبيعت را دستكاري كند.
ردون به خاطر علاقة زيادش به آثار رامبراند و ديدن كارهاي او از نزديك، در سال 1878 به هلند رفت. او دربارة رامبراند گفته: كارهاي رامبراند هميشه براي من پر از غافلگيري هاي هنري بوده است. او زندگي منطقي را در پس سايه ها مخفي مي كند و ايده هاي فلاسفة يونان را زير پا مي گذارد. انگار به وسيلة او خلق تمام تركيب هاي عجيب و اسرارآميز ممكن مي شود.
تا پنجاه سالگي، ردون بيشتر كارهايش را سياه و سفيد و با تكنيك ليتوگراف و زغال خلق مي كرد. اما در دهه 1890 به شدت مريض شد و در همين دوره، ذهنش درگير مسائل مذهبي و اعتقادي شد. بعد از بهبودي، شخصيت شادابي پيدا كرده بود. به جاي رنگ مطلق سياه، سراغ رنگ هاي درخشان رفت. از اسطوره ها، گل ها، پروانه ها و منظره هاي فانتزي استفاده كرد. در اين دوران، همراه پل گوگن، گروهي تشكيل دادند و اسم نابيز (Nabis / نبي ها) را براي خودشان انتخاب كردند.
۹۰ سال از مرگ ردون مي گذرد. او يكي از باارزش ترين ها و پيشروهاي جنبش سمبوليسم است كه تأثير زيادي بر هنرمنداني مثل گوگن، روسو، شاگال و ماتيس گذاشته.
پيرمرد بالدار
بال ها و رداي پيرمرد، حس روحاني عجيب و غريبي به او داده. اضافه كنيد به اين ها، رنگ آبي و طلايي را كه انگار ردون، علاقة خاصي به كنار هم نشاندن شان دارد. به خصوص اين كه رنگ طلايي انگار از يك منبع مقدس به پيرمرد تابيده شده. حركت پيرمرد به سمت چپ كادر هم حس مرموزي به او داده
نيمرخ و گل
نيمرخ با آن رنگ روشن و آبي روسري، حسي روحاني پيدا كرده. تيرگي هاي آن بالا هم روشني نيمرخ را بيشتر كرده. چهرة زن شبيه تنديس است. رنگ آبي، نماد خلوص و پاكي است و انگار گل ها توجهي به چهرة زن دارند و يك جورهايي پاكي زن را تشديد مي كنند
راز
اين زن، دستش را براي چه فكري زير چانه اش گذاشته؟ اصلا گل ها از كجا آمده اند؟ خود زن چي؟ چرا كامل كشيده نشده و انگار از بين گل ها درآمده؟ انگار همه شان از توي چيزي شبيه يك صدف درآمده اند. رنگ صورت زن هم رنگ سبز يكدستي نيست و تركيبي است. صورت زن و گل ها كاملا مشخص نيست و همة اين ها، هالة مرموزي به تابلو داده است
بودا
اواخر قرن نوزدهم، دوره اي است كه تمايل به شرق دور، زياد شده بود و تابلوهاي ژاپني و چيني در غرب خوب مي فروخت. ردون هم به خاطر نگاه مذهبي اش، شخصيت بودا از فرهنگ شرق برايش جذاب بوده. بوداي او با رنگ هاي قرمز و نارنجي كشيده شده؛ رنگ هايي كه طرفداران بودا به آن توجه دارند. اين تصوير روحاني از بودا در كنار درخت و طبيعت كه بودا به آن ارادات خاصي دارد، كار شده است. رنگ ها و شكل هاي بالاي سر بودا، حس مذهبي و روحاني بيشتري به شخصيت او داده
قايق قرمز
موضوع تابلو، چيز پيچيده اي نيست. يك قايق توي دريا. ولي خب رنگ قرمز قايق با آن رنگ سبز بادبان ها، قايق را در مركز توجه قرار داده است. قرمز و سبز، دو تا رنگ مكمل اند و به همين دليل هم تأكيد روي قايق بيشتر شده. كلا حس سرخوشانه اي دارد اين تابلو. ابرها را نگاه كنيد يا دريا. رنگ هاي زرد و صورتي سبزي كه توي تابلو نشسته اند، خبر از يك روز خوب مي دهند. لذتي مي دهد سوار اين قايق شدن در همچين روزي
گل ها
نقاش ها معمولا علاقة خاصي به گل ها دارند. اما ردون در كشيدن گل، روش خودش را داشت. معلوم نيست گل ها چه گلي اند. انگار فقط نمادي از گل است. گل سمبليك هم اسم بدي براي اين گل نيست
سلول طلايي
چهرة غمزدة يك زن آبي در يك زمينة طلايي. بسته بودن تركيب بندي، حس يك سلول انفرادي را مي دهد. گرمي رنگ طلايي، درخشش آبي را بيشتر كرده و غم اثر، غم تلخي نيست
نيمرخ نوراني
اين كار ردون را مي توانستيد در نمايشگاه جنبش هنر مدرن در موزه هنرهاي معاصر تهران ببينيد. تكنيك اين كار، ليتوگراف است كه يك نوع چاپ سنگي است. ليتوگراف، سنگ حساسي بوده كه طرح را روي آن حك و بعد چاپ مي كرده اند. پنجرة محراب مانند، فضاي كار را مذهبي كرده و آن دو نفر پاييني هم انگار دارند دربارة پشت پنجره يا چيزي كه او به آن فكر مي كند، حرف مي زنند. شايد آن نيمرخ تصويري، نمادي از يك قدرت ماورايي باشد