- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۸۲ - شنبه ۴ شهريور ۱۳۸۵ - - Aug 26, 2006
docharkhe
فيدل كه زنده ماند
پنجاه سال رهبري كشوري كه روزگاري عياش خانه پولدارهاي آمريكايي بوده و حالا به دشمن شماره يك آمريكا در بيخ گوشش تبديل شده، كار ساده اي نيست . فيدل، تو را حالا حالاها لازم داريم
007677.jpg
طرح:محمدرضا دوست محمدي
مهدي صارمي فر- احسان رضايي

هفته گذشته منشي كاسترو در تلويزيون كوبا ظاهر شد و اعلام كرد كه فيدل دچار ناراحتي قلبي شده و در بيمارستان بستري است و تا اطلاع ثانوي برادرش رائول امور مملكتي را مي چرخاند. ناگهان دلمان لرزيد. آخر او يكي از آخرين اسطوره هاي زندة مبارزه با امپرياليسم است. جهان كوچك شده و هر روز هم دارد كوچك تر مي شود. يك نگاه كوچك بيندازيد به اوضاع دنيا و فهرست نويسندگان، هنرمندان، فيلسوفان، وحتي سياستمداران فعلي دنيا، را مقايسه كنيد با همين بيست سال پيش. جاي ژان پل سارتر را كه تا بود، روشنفكران دنيا، پيماني ناگسستني با انقلابي ها داشتند، نوام چامسكي گرفته و به جاي بزرگاني مثل ماركز و ساموئل بكت، گونترگراس و هارولد پينتر نشسته اند و نسل فيلمسازان بزرگ هم با مرگ اليا كازان پايان يافته. در حوزة سياست، ولاديمير پوتين به جاي گورباچف نشسته، توني بلر بر كرسي مارگرت تاچر نشسته و همين طور در ساير كشورها. حتي دشمنان ما و آن هايي كه ازشان بدمان هم مي آيد، هم همين طوري شده اند. به جاي كارتر و ريگان و حتي بيل كلينتون، جرج بوشي نشسته است كه كپية كوچك آن قبلي هاست. اوضاع جهان درست مثل آن عروسك هاي روسي است، كه از دل عروسك بزرگ تر، يك عروسك كوچك تر درمي آيد و باز از دل آن يك عروسك كوچك تر و باز همين طور تا آخر. دلمان خوش است به همين چند مرد بزرگ باقي مانده كه تنها پيوند ما با آن جهان جادويي سال هاي نيمة قرن بيستم و عصر انقلابي ها است. مرداني مثل فيدل. آن سالي كه كاسترو به تهران آمده بود، در مراسم سخنراني اش من هم رفتم و بعد هم براي گرفتن امضا از او توي صف ايستادم. كاسترو به شوخي مي گفت يعني من را اين قدر دوست داريد؟ و من، وقتي نوبتم رسيد، به او گفتم حتي اگر به اندازة مردم كوبا هم دوستت نداشته باشيم، اين را مطمئن هستم كه بدون تو، جهان جاي خسته كننده تري خواهد بود.

چند تصوير از زندگي رهبر كوبا، به بهانه خبرسازي مجدد او
فيدل، به خانه ما بيا!
كوبا اكنون از لحاظ سواد، كشور اول جهان است. گرچه رهبر كوبا به اين حد از دانش هم راضي نيست
007683.jpg
ريش كاسترو ته ماندة يك سوگند است: تا جنگ پايان نيابد نبايد ريش تراشيد. و جنگ هنوز تمام نشده
شهرام فرهنگي

بايد دستان مشاور ناخلف باتيستا را بوسيد. او كه حتي نامش را نمي دانيم، اما در ذهن ژنرال رژه رفت تا از اعدام پسركي ژوليده صرف نظر كند. جوان ريشويي كه به سربازخانة مونكاد حمله ور شده بود، اما سربازان باتيستا او را دستگير كرده بودند.
هيچ كس از ياغي حمايت نمي كرد. سال 1952 بود. زماني كه فيدل، چيزي بيشتر از يك جوان انقلابي و هيجان زده نبود. شورش ناگهاني او حتي صداي رفيق هايش را در آورد: اين آدم شلوغ كار، ديگر كيست؟ چه كارهاي احمقانه اي انجام مي دهد! فايدة اين كارها چيست؟ اگر باتيستا از كوره در مي رفت، همه را تيرباران مي كرد.
.... نيم قرن و چهار سال بعد از قيام 26 جولاي، هنوز مي توان ناباورانه از كارهاي فيدل نوشت؛ او كه آن قدر ايستاده بود تا باور نياوريم سقوطش را. آنچنان كه هوگوچاوس رئيس جمهور ونزوئلا بگويد: فيدل، دستور مي دهم خوب شو!
فيدل مرده است. كارشناسان سياسي آمريكا چه زود دست به كار شده بودند. پيش از آن، منشي فيدل، روي صفحة تلويزيون مردم كوبا را شوكه كرده بود. او گقت: فيدل به يك عمل جراحي سنگين نياز دارد و بنابراين تا مدتي توانايي حضور در محافل مختلف را ندارد. به اين ترتيب، رائول كاسترو به عنوان جانشين موقت او به مردم كوبا معرفي شد. و كارشناسان سياسي آمريكا، خبر از مرگ فيدل دادند. با اين توجيه: اين از ويژگي هاي حكومت هايي نظير حكومت كوبا است. آن ها تا دستيابي به آرامش و استحكام جانشين فيدل، خبر مرگ او را اعلام نمي كنند. اين خبر، چند وقت ديگر رسما اعلام مي شود. چه نفرت انگيز بود. اين تيتر خبري: فيدل مرده است . گرچه هيچ كس آن را باور نداشت؛ چه شيفتگان فيدل و چه آن ها كه از نامش متنفرند. آخر همه فيدل را خوب مي شناسند!

تولدت مبارك فيدل. رهبر كوبا، چند روز پيش 80 ساله شد. اعلام اين خبر، همراه با پخش تصاويري از او روي تخت بيمارستان، پايان تشنجي بود كه آمريكا ايجاد كرده بود. فيدل با گرمكن ورزشي و در حال مطالعة روزنامه، بي كلام خبري را اعلام كرد كه خيلي ها منتظرش بودند: من زنده ام.
فيدل  حالا دوباره بهانه اي است براي نوشتن. مرد 80 سالة كوبا، نزديك به نيم قرن است كه به صندلي قدرت تكيه زده. فيدل مي تواند عنوان داستاني دربارة زمان ما باشد. چشمان او راوي بزرگ ترين اتفاقات نيم قرن اخيرند: روزگار پر رونق جنبش هاي انقلابي، جنگ سرد، تقابل شرق و غرب، كمونيسم برابر كاپيتاليسم، مقابله با امپرياليسم، فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و ... فيدل، تاريخِ زنده است. درست مثل تاريخ، براي عده اي واقعه اي دوست داشتني است و براي ديگران اتفاقي ناگوار!

فيدل محبوب است. درست به اندازه اي كه مهاجران و پناهندگان پر شمار مقيم فلوريدا از او نفرت دارند. او همواره حس دو گانة مهر و نفرت را برانگيخته است. مردم كوبا و افراد بي شماري در جهان، فيدل را نماد مبارزه مي دانند. آن طرف، در خيابان هاي فلوريدا، فيدل يعني تصوير دوري از خانه و زادگاه، براي مهاجران، شايد او هيچ نباشد. پس عجيب نيست كه پس از نام فيدل، همواره يك سئوال، ذهن را به بازي بگيرد: قهرمان يا ديكتاتور؟ اين هم البته عجيب نيست كه هرگز هيچ كس قادر به راضي  نگه داشتن همه نيست. واقعيت را شايد بايد در تصاويري از زندگي اين تاريخ زنده جستجو كرد: فيدل، همان گونه بود، كه هست. تصاوير، پاسخ همة سئوال ها را مي دهند.

فيدل روزي به من گفت: سرشت من انقلابي است. و چون پرسيدم منظورش چيست؟ گفت: مي خواهم بگويم من نمي توانم بيداد و ستم را تحمل كنم. دانستم كه با من دربارة تنها خودش و بدرفتاري هايي كه ديده سخن مي گويد. از اين پاسخ براي آن خوشم آمد كه اين مرد كه براي همة خلق جنگيده و هنوز هم در پيكار است، و چيزي جز بهروزي ملت نمي خواهد ابتدا مرا با كُنية فردي و زندگي خصوصي اش آشنا مي كرد. او مي گفت: من هيچ گاه آدم لاابالي اي نبوده ام. مشت را با مشت جواب مي دادم، تا جايي كه از دبيرستان بيرونم كردند.
اين روايت ژان پل سارتر از فيدل 15 ساله است. كسي كه آن روزها به عنوان يك نجيب زاده، در خانة پدر ثروتمندش در اوريانت زندگي مي كرد. فيدل سال ها بعد از آن روزگار، رهبر كوبا شد. اولين اقدام او، بخشيدن زمين هاي پدري به دهقانان بود؛ آنان كه همواره در مزارع نيشكر جان مي كنند و هميشه فقير باقي مي مانند.

پسري از چكمة راست و دختري از چكمة ديگر فيدل آويزان است. اين پايان يك سخنراني در يكي از روستاهاي كوبا است. سال 1959، فيدل رهبر كوبا، پس از به قدرت رسيدن ، به هر نقطه اي سرك مي كشد. انقلاب در تمام عرصه ها آغاز شده. فيدل با مردم حرف دارد. هرجا كه مي رود، جمعيت بي شماري مي ايستند و با اشتياق، سخنانش را گوش مي دهند. هميشه، پيشاپيش همه، بچه ها قرار دارند. حالا دوباره ماجراي اول پاراگراف: آن دختر و پسر آويزان از چكمه هاي فيدل. رهبر كوبا پسر را روي دست بلند مي كند. پسر همچنان فرياد مي زند: فيدل، فيدل، فيدل ... رهبر كوبا مي گويد: چه مي خواهي؟ پسر پاسخ مي دهد: هيچ؛ فقط به خانة ما بيا. فيدل مي گويد: مگر آن جا همه چيز خوب پيش نمي رود؟ و پسربچه پاسخ مي دهد: چرا، همه چيز خوب است. اما من دوست دارم شما به خانة ما بياييد. فيدل، همه جا هست و به هر وعده اي عمل مي كند؛ حتي به قولي كه به يك پسر بچه مي دهد. رهبر كوبا، چند روز بعد، ميهمان پسربچه مي شود. مثل يك رهگذر عادي.

از هر سه كوبايي، تنها يك نفر سواد داشت. آن يك نفر هم البته چيزي براي مطالعه نداشت. اين، وضعيت كوبا پيش از به قدرت رسيدن فيدل بود. وقتي كه او زمام امور را به دست گرفت، نيمي از آموزگاران، به خاطر نبودن جايي براي كار، بدون حقوق در مرخصي نامحدود بودند. آن ها پس از انقلاب به كار فرا خوانده شدند و به سه برابر آن ها احتياج پيدا شد. اين هم البته كافي نبود. قبل از 1959، كوبا 45 درصد بي سواد و 45 درصد دهقان داشت. فيدل اما خواست در كوبا، هيچ كس بي سواد نباشد. تحصيل در كوبا هزينه اي ندارد. گواه اين حقيقت، دانشكده هاي كوباست كه مملو از جوانان كشورهاي ديگر شده اند. در اين دانشكده ها حتي دانشجوياني از آمريكا هم ديده مي شوند. فيدل در آغاز كار، تحصيل تا مقطع ديپلم را براي همه اجبار مي كرد. نتيجه اين شد كه كوبا اكنون از لحاظ سواد، كشور اول جهان است. گرچه رهبر كوبا به اين حد از دانش هم راضي نيست و اكنون قصد دارد تحصيل تا مقطع ليسانس را براي تمام مردم كوبا اجباري كند. فيدل نمي خواهد رهبر يك مشت بي سواد باشد!

فيدل را با سيگار برگ به خاطر مي آوريم. تصويرهاي به يادماندني از رهبر كوبا در حال كشيدن سيگار برگ، فراوانند. اصلا براي خيلي ها كه كاري به كار دنياي سياست ندارند، فيدل تنها با همين ژست ها جذاب است. سيگار برگ گرچه پس از به قدرت رسيدن فيدل، تبديل به بخشي از هويت كوبا شد، اما رهبر كاريزماتيك كوبا، حالا سال هاست كه سيگار برگ نمي كشد.آن ها كه فيلم فرمانده ، اثر اليور استون را ديده اند، حتما صحنه اي را به خاطر دارند كه كارگردان آمريكايي به فيدل سيگار برگ تعارف مي كند. رهبر كوبا سيگار را قبول نمي كند و مي گويد: من ترك كرده ام. اين ترك كردن، نه از سر بيماري يا كه خستگي، كه به  خاطر يك ملت بود. ملتي كه از استعمال بي روية سيگار در اماكن مختلف، نگران به نظر مي رسيد. فيدل به خواسته آن ها دستور منع استعمال دخانيات در اماكن عمومي را صادر كرد. اما مگر مي شد رهبري كه اين دستور را مي دهد، خودش با سيگار برگ، عكس هاي به ياد ماندني بگيرد؟!

بهداشت و درمان رايگان براي همه . اين تنها يك شعار نبود. دولت كوبا به رهبري فيدل، با تأكيد بر روش هاي پيشگيري از بيماري، كوبا را به يكي از موفق ترين كشورها در مديريت بهداشت عمومي تبديل كرد. بهداشت در كوبا، در سال هاي دهه شصت ميلادي بر مبناي مديريت و درمان بيماري ها در بيمارستان ها آغاز شد و در دهه هاي هفتاد و هشتاد به سمت پيشگيري بيماري ها در سطوح محلي رفت. امروز براي هر 600 كوبايي، يك تيم پزشكي مجهز، شامل پزشك خانوادگي، پرستار و مددكاران اجتماعي در پايگاه هاي بهداشتي وجود دارد. كوبا رتبه سوم تعداد پزشك براي هر شهروند را در جهان دارد. به اين ترتيب، مازاد متخصصان بهداشت، كوبا را به يكي از بزرگ ترين صادركننده هاي پزشك و خدمات درماني به ساير كشورهاي در حال توسعه تبديل كرده است. در سراسر آمريكاي لاتين و درياي كارائيب، خيلي ها فيدل را به اندازة چشم هايشان دوست دارند. عمليات معجزه عنوان پروژة انسان دوستانه اي است كه در سال 2004، براي درمان بيماري هاي چشم در آمريكاي لاتين و كارائيب با همكاري دولت كوبا و ونزوئلا، آغاز شد. اين پروژه، تاكنون 250 هزار نفر را تحت پوشش قرار داده است.
پيشرفت كوبا در علوم پزشكي و بيوتكنولوژي، به حدي است كه اين كشور، تلاش مي كند بيوتكنولوژي را تبديل به صنعت اول خود كند. اين براي مردم كشوري كه همواره به زمين چشم دوخته اند تا به واسطة رويش ساقه هاي نيشكر، زندگي را شيرين كنند، اتفاقي باورنكردني است. گرچه آن ها خوب به خاطر مي آورند كه فيدل هيچ وعده اي را بي عمل نگذاشته است. بهداشت در كوبا مقولة قابل تقديري است. كوبا بارها توسط سازمان بهداشت جهاني به عنوان نمونة برتر بهداشت معرفي شده است. در مهم ترين اين تقديرها، سازمان بهداشت جهاني بعد از آن كه در سال 1988، استانداردهايي را براي بهينه سازي بهداشت جهاني تا سال 2000 اعلام كرد، به فيدل عنوان رهبر كشوري كه به اين استانداردها در همان سال 1988 دست يافته، مدال بهداشت براي همه را اهدا كرد. در سال 1998، اين مدال براي بار دوم به فيدل تعلق گفت. حالا در تمام نقاط جهان، همه مي دانند كه بهداشت براي همه فراتر از يك شعار بود.

فيدل، قهرمان يا ديكتاتور؟! هرقدر كه از خدماتش بنويسيم، باز هم مهاجران فلوريدا و نفرتشان از فيدل، فراموش شدني نيست. در روزهاي اخير كه خبر بيماري فيدل تبديل به سوژة اصلي مطبوعات شده، بوش بار ديگر دشمنان كوبا را به آينده اميدوار كرد: ما 80 ميليون دلار ديگر، جهت براندازي دولت كوبا هزينه مي كنيم. ما فعالانه در حال تلاش براي ايجاد تغييرات در كوبا هستيم. بوش از آرزويي حرف مي زند كه همواره در دل 10 رئيس جمهور سابق آمريكا هم وجود داشته. در انتها اما فيدل پا بر جا مانده است. در اين ميان، بسياري از آرزوها براي مرگ او، با دسيسه هاي مختلف گره خورده اند. از ماجراهاي ترور فيدل، مي توان كتابي جذاب نوشت. در اين جا البته اشاره به جذاب ترين ماجرا كافي است: داستان دختري كه عاشق فيدل بود، اما مأموريت داشت او را بكشد!
مارتياس لورنس ، در سال 1960 با فيدل آشنا شد. اين دختر آلماني، فيدل را در سفرش به برلين ملاقات كرده بود. رابطه عاشقانة اين دو، بهترين فرصت براي سازمان سيا بود تا نقشه اي براي قتل رهبر كوبا طراحي كند. مارتياس لورنس مي گويد: من خيلي به فيدل نزديك بودم. سازمان سيا در اين مدت از من خواست تا او را مسموم كنم. اما من نتوانستم اين كار را انجام دهم. آن ها براي مسموم كردن او به من دو عدد قرص با قدرت مسموم كنندگي زياد دادند. من با اين دو قرص سمي، راهي هاوانا شدم. افكار متعددي ذهنم را مغشوش مي كرد. مطمئن نبودم كه كار درستي انجام مي دهم. عاقبت هم نتوانستم دست به اين كار بزنم. با خودم گفتم من نبايد واسطة دشمني دو كشور باشم. آن روز، قبل از اين كه فيدل وارد اتاق شود، قرص ها را در توالت انداختم و خودم را راحت كردم. اين جنگ من نبود. اين تنها يك تصوير از تلاش هاي ناموفق براي نابودي جوان ريشويي بود كه بعدها تبديل به تاريخ زندة سياست جهان شد. راستي، فلسفة اين ريش ها چيست؟

ريش، ته ماندة يك سوگند است: تا جنگ پايان نيابد، نبايد ريش تراشيد. نشان ها و نشانه ها بايد حفظ مي شد. جنگ هنوز هم تمام نشده، حتي اگر فيدل فعلا بزرگ ترين نبردش در راه غلبه بر بيماري باشد. اين است كه سال هاست او را با ريش بلند و لباس نظامي در محافل مختلف مي بينيم. جنگ هرگز تمام نشده و نمي شود.

قهرمان يا ديكتاتور؟ تصاوير مي توانند پاسخ هر سئوالي باشند؛ گرچه باز هم هر كس قضاوتي در محدودة زندگي خود دارد. پس فيدل همچنان ميان حس دوگانة عشق و نفرت باقي ماند. حالا براي همه (مخالفان و موافقان فيدل) تنها يك حقيقت قابل لمس باقي مانده: او آن قدر بزرگ بود كه از معدود سياستمداران جهان باشد كه با نام كوچك در تاريخ ثبت مي شوند.

افسانه اي كه اوست
سيامك رحماني
۱. هميشه فكر مي كردم اين ها خيال پردازي است. دوست داشتن مردي كه در وهم و خيال فرو رفته است و پيش از آن كه غير قابل لمس شود، تبديل به افسانه شده است. گمان مي كردم اين همه بزرگي، همه از كتاب ها مي آيند. از تصاوير او كه كودكي و نوجواني مان را تسخير كرد. مرد بزرگ. مبارز نستوه. خار چشم امپرياليسم. مي گفتم اگر روزي او را ببينم، اگر با او دست بدهم، غبارها كنار خواهد رفت و انسان او هويدا خواهد شد. پيرمرد چروكيده اي در حوالي مرگ روزي فهميدم نه كه او را در سفارت كوبا ديدم. براي گفت وگو با آقاي سفير رفته بودم و تصوير بزرگي از او بر ديوار بود. درست روبه روي من و بالاي سر آقاي سفير. ايستاده در كنار چه در حالي كه از بالكن به خيابان خم شده بود. تجربه اي وحشتناك بود. دقايق گفت وگو به بيهودگي مي گذشت و مي دانستم كه هرچه مي گويم پرت است. روح اسطوره حاضر بود و من كم آورده بودم. در برابر غولي كه دنيا را به زانو درآورده بود. در برابر او كه تاريخ را نوشته بود و حالا تصوير بزرگش آن جا، آن بالا. و سفير كه مثل همة كوبايي ها با او رفيق بود.
۲. مي شود او را دوست نداشت. مثل رئيس جمهورهاي آمريكا و مثل همه كوبايي ها كه از دست او به آن سوي خليج پناه برده اند. مي شود او را دوست نداشت، لابد مثل دخترش كه تنهايش گذاشت و رفت، اما نمي شود او را انكار كرد. اين را هموطنانش مي دانند. طرفدارانش و مخالفانش. همة آن ها كه هميشه او را ديده اند كه در خيابان چون يكي از خودشان مي گذرد. آن ها كه مي ديده اند حكمي اگر بوده است براي همه بوده است. براي خودش و دوستانش. عدالتي اگرچه رنج بار. اما رنج وقتي كه همة را در برابرش يكسان ببيني آسان مي شود. همين است كه غربي ها باور نمي كنند اهالي هاوانا، گراني بنزين و رفت و آمد با دوچرخه را بپذيرند و او را مقصر ندانند. همين است كه حتي اگر روزانه چند ساعت برق قطع شود، دليلي براي بر آشفتن وجود ندارد. او با همة وجود دنيايي بهتر خواسته و آن چه ساخته نهايت قدرتش بوده است. او چيزي براي خود بر نداشته و آمريكايي ها هر چه در راديو ليبرتي عليه او بگويند، چيزي از محبوبيت او در كوبا نخواهد كاست.
۳ . او را هميشه مي شود به ياد آورد كه به ميان مردم مي رود تا به بسكتبال و راگبي و ورزش هاي مورد علاقه اش بپردازد. او را هميشه مي توان كنار خياباني در هاوانا تصور كرد. در حالي كه دارد به درد دل هاي دختري 16 ساله گوش مي كند. همان قدر با دقت و همان قدر دلسوزانه كه گويي در اتاق جنگ نشسته و براي عقب راندن ارتش مهاجم، برنامه مي ريزد.
كاسترو به تاريخ پيوسته است. اگرچه مي شد مثل ارنستو در جواني بميرد و سمبل شود. اما او بايد زنده مي ماند تا سنگر را درست در مقابل چشم امپرياليسم حفظ كند. سنگري براي چند دهه.
حالا وقت آن است كه داستان ها را دوباره مرور كنيم. مسلسلي را كه براي آلنده فرستاد و شورشي را كه در تمام اين سال ها بر پا داشت. مي شود دوباره به سخنراني هاي پايان ناپذيرش فكر كرد و به اين انديشيد كه همه چيز، در مورد او چقدر عظيم و باورنكردني است. چقدر به نظر آكنده از اغراق و افسانه است.
۴ . هميشه وقتي به باور او نگاه مي كنم جملاتي را به ياد مي آورم كه مخالفانش سال ها پيش بر زبان آورده بودند. جايي كه پس از تندترين حملات به او در پاسخ به گزارشگر تايم، شخصيت اش را قابل ستايش خوانده بود! تناقضي كه گزارشگر را به تعجب وا مي داشت. اما رهبر اپوزيسون داخلي دوباره گفته بود كه: من با او مخالف ام. او بايد كنار برود. اما اين معني اش اين نيست كه دوستش ندارم. من كاسترويي نيستم، اما بي شك فيدلي  ام!
و در اين توصيف رازي بوده!

اي كه ده رفت و تو بر جايي
فيدل كاسترو تا به حال با 10 رئيس جمهور آمريكا، دست و پنجه نرم كرده است. اعداد داخل پرانتز، سال هاي رياست جمهوري افراد است و كنار آن ها حزبي كه از آن بيرون آمده اند.

آيزنهاور (1953 تا 1961)، جمهوري خواه: در اواخر دورة دوم رياست جمهوري يكهو آيزنهاور، ديد بغل گوشش، كمونيست ها كوبا را گرفته اند و هزاران طرفدار باتيستا به فلوريدا (نزديك ترين سرزمين آمريكايي به كوبا) فرار كرده اند. او مخالفان كمونيست ها را جمع و جور كرد تا براي كودتا به كوبا برگردند، ولي عمر دولتش به اجراي طرح كودتا نرسيد.

جان اف كندي (1961 تا 1963)، دموكرات: وقتي كودتاچي هاي كوبايي در خليج خوك ها تار و مار شدند . خبر رسيد كه شوروي مي خواهد موشك هاي اتمي در خاك كوبا مستقر كند. آمريكا، كوبا را قرنطينة دريايي كرد ، شوروي كم آورد و اگرنه جنگ جهاني سوم به راه مي افتاد. اگر ملل اين نيمكره نتوانند تعهدات خود در برابر نفوذ كمونيسم را انجام دهند، ايالات متحده در اجراي وظيفة خود كه حفظ امنيت ملي آمريكاست، يك دقيقه  هم ترديد نمي كند. كندي با اين حرف، دليل اين بحران را توجيه كرد.

جانسون (1963 تا 1969)، دموكرات: وقتي كندي كشته شد، خيلي ها معتقد بودند اين كار را كاسترو به دليل تحريم كوبا انجام داده است. به همين دليل هم به معاون كندي كه در انتخابات شركت كرده بود، پيام فرستاد: اگر حملة لفظي به كوبا به پيروزي شما منجر مي شود، حملات لفظي را افزايش بدهيد. لطفا لحن آشتي جويانه مرا به حساب ضعف نگذاريد. چون اين اشتباه بزرگي است.

ريچارد نيكسون (1969 تا 1974)، جمهوري خواه

جرالد فورد (1974 تا 1977)، جمهوري خواه

جيمي كارتر ( 1977 تا 1981)، دموكرات: تلاش براي بهبود روابط را شروع كرد. او اولين سياستمدار آمريكايي است كه به كوبا رفت، البته۲۰ سال بعد ازرياست جمهوري در سال 2002. كاسترو شجاعت كارتر را ستود: مردي كه در دوران جنگ سرد و در اقيانوس اطلاعات نادرست، جرأت كرد روابط را بهتر كند، قابل تقدير است.

رونالد ريگان (1981 تا 1989)، جمهوري خواه: وسط هاگير واگير طرح جنگ ستارگان، تلويزيون ضد كاسترويي به نام مارتي تأسيس كرد تا تمام كوبا را پوشش بدهد.

جورج بوش (1989 تا 1993)، جمهوري خواه

بيل كلينتون (1993 تا 2001)، دموكرات: كاسترو براي يك مناظره او را به هاوانا دعوت كرد. آن ها يك بار در راهروي سازمان ملل با هم روبرو شدند و با هم دست دادند. كاسترو گفت اين كار را به خاطر احترام به يك انسان كرده و نه يك رئيس جمهور.

جورج دبليو بوش،( از 2001 ) جمهوري خواه: شدت علاقه او به كاسترو، به قدري است كه در روزهايي كه در بيمارستان بود، براي كوباي بعد از كاسترو، جلسات پشت درهاي بسته برگزار شد.

دوستاني از همه رنگ
007608.jpg
چاوس به عيادت فيدل كاسترو در بيمارستان هاوانا آمد
007602.jpg
كاسترو در برنامة تلويزيوني مارادونا شركت كرد تا نزديكي اش را
به ديه گو نشان دهد
007584.jpg
كاسترو وهمينگوي؛ ارتباط او با ادبيات هميشه در اوج بوده است

احسان ناظم بكايي
كاسترو، دوستان زياد و البته متنوعي دارد. از فوتباليست گرفته تا كارگردان، هر كدامشان تحت تأثير نكتة خاصي از ويژگي هاي او قرار گرفته اند و البته كاسترو هم، دوست خوبي براي دوستانش است.خيلي از اين دوستان قبل از اينكه فيدل رهبر كوبا شود با او دوست بودند و بعد از به قدرت رسيدن او همچنان دوستي قديمي خود را با او ادامه داده اند. دوستان كاسترو در زمينه هاي كاري خودشان هم مثل كاسترو جنجال ساز هستند.
007656.jpg
سالوادور آلنده (رئيس جمهور اسبق شيلي): او اولين سوسياليستي است كه با راي مردم شيلي رئيس جمهور مي شد. كاسترو براي تولد او، يك مسلسل هديه مي فرستد، آلنده آن را بر مي گرداند و مي گويد: من به اين ها احتياج ندارم. پشت من به ملت شيلي گرم است. كاسترو مسلسل را دوباره مي فرستد و جواب مي دهد: اتفاقا چون تكيه ات به مردم شيلي است، اين را برايت مي فرستم. هنگام كودتاي پينوشه در يازده سپتامبر 1974 و محاصرة كاخ رياست جمهوري شيلي، آلنده با همين مسلسل و يك كلاه كارگران معدن كه به سر گذاشته بود، جنگيد تا كشته شد.
007719.jpg
اليور استون (كارگردان آمريكايي): استون، نخستين آمريكايي است كه در هاوانا با كاسترو ديدار مي كند. او در سال 2002، سه روز را با فيدل مي گذراند و حاصل 45 ساعت گفت و گويش با رهبر كوبا، فيلم مستند 99 دقيقه اي فرمانده مي شود. دو سال بعد، دوباره به كوبا برمي گردد و مستند ديگري به اسم در جست و جوي فيدل مي سازد. كاسترو در اين فيلم، هنگام بازديد از بيمارستان  هاوانا، خيلي اتفاقي مي خواهد از او نوار قلب بگيرند تا همه ببينند او سالم است. استون مي گويد: هيچ كدام از تصاويرش بر اساس فيلم نامه از پيش نوشته شده اي، گرفته نشده و اين ها خود كاسترو است.
007659.jpg
هوگو چاوس (رئيس جمهور ونزوئلا): شدت علاقة اين دو به هم به قدري است كه همديگر را برادر صدا مي زنند. چاوس وقتي ماجراي كسالت جديد كاسترو را مي شنود، بلافاصله سفر آسيايي اش را تمام كرده و به بيمارستان هاوانا مي رود. او هنگام عيادت از كاسترو، خنجر و فنجان قهوة سيمون بوليوار، مبارز استقلال طلب آمريكاي لاتين را به او هديه مي دهد. فاصلة نزديك كوبا و ونزوئلا باعث شده تا چاوس و كاسترو، زود به زود همديگر را ببينند و سخنراني هاي چند ده ساعته داشته باشند.
007653.jpg
مارادونا (فوتباليست آرژانتيني): اسطورة فوتبال جهان، اعتياد خود به كوكائين را در بيمارستان هاي كوبا ترك مي كند. كاسترو مدام به عيادت او مي رود. حتي در صورت بيماري، تيم پزشكي تخصصي كوبا را به آرژانتين و بالاي سر مارادونا مي فرستد. فيدل كاسترو در يكي از برنامه هاي زنده ده كه مارادونا مجري آن بود شركت كرد. اين برنامه، 5 ساعت طول كشيد. در انتها كاسترو، يونيفورم نظامي خودش را به مارادونا داد. اين دو نفر چند بار در كنار هم، در تظاهرات عليه جنگ طلبي آمريكا شركت كرده اند.
007647.jpg
گابــريل گـارسـيا ماركز (نـويســندة كلمبيايي): كاسترو به او در ويراستاري كتاب وقايع يك مرگ از پيش تعيين شده كمك مي كند. ماركز از دورانِ پيش از پيروزي انقلاب كوبا، با كاسترو دوست بود. آن ها به شدت به هم نزديك هستند، طوري كه كاسترو آرزو مي كند كه در زندگي بعدي به عنوان نويسنده به زمين برگردد. ماركز دربارة شخصيت فيدل اين نظر را دارد: او خود را وقف شدة كلمات مي داند. قدرت اغواگونه اي دارد. كاسترو براي پيروزي آمده. بدون مطالعة 200 صفحه خبر، صبحانه نمي خورد.

ژان پل سارتر (فيلسوف فرانسوي): او به شدت تحت تأثير كاسترو قرار مي گيرد: يك روز از قلة بلندترين كوه، صاعقه اي فرود آمد كه سلاح و ارتش نتوانست با آن مقابله كند. يك متمرد تصميم گرفت زمين ها را بين دهقانان تقسيم كند. او فيدل كاسترو بود. سارتر كتاب جنگ شكر در كوبا را دربارة انقلاب كوبا و كاسترو مي نويسد.
007641.jpg
همينگوي (نويسندة آمريكايي): ماركز روزي در اتومبيل شخصي كاسترو كتابي را مي بيند. كاسترو مي گويد: كار استاد همينگوي است. همينگوي هنگام انقلاب در كوباست و از كاسترو حمايت مي كند و بعد به آمريكا مي رود. كاسترو در مراسمي با حضور بازمانده هاي او به تمجيد از او مي پردازد: من شخصا مديون همينگوي هستم. مديون افتخاري كه به ما داد تا كشور ما را براي زندگي و نوشتن برخي از بهترين آثارش برگزيد.
007638.jpg
نلسون ماندلا (رئيس جمهور اسبق آفريقاي جنوبي): اين دو نفر پاي ثابت جشن تولد همديگر هستند. ماندلا بارها از اين كه در طول مدتي كه او زندان بوده، كاسترو خواهان آزادي او و استقلال آفريقاي جنوبي از آپارتايد شده، تشكر كرده است.
007734.jpg
چه گوارا (مبارز آرژانتيني): چه و فيدل در مكزيك با هم آشنا شدند. چه با اين كه متولد آرژانتين است، ولي در اكثر جنبش هاي كشورهاي آمريكاي لاتين، از جمله انقلاب كوبا حاضر بود. در كنار كاسترو جنگيد و مدتي هم وزير صنايع كوبا شد و آخر سر هم در بوليوي كشته شد. نام و عكس او سال هاست زينت بخش اتاق جوانان بسياري درسرتاسر جهان است. افكار ، تصوير، نام چه ، پرچم مبارزه عليه ظلم است. اين تعريف كاسترو از همرزم قديمي خود است. اين دو نفر ماجراهاي زيادي داشتند كه ذكر آن ها در اين چند صفحه، جا نمي شود.

فهرست
نامه  ها
فهرست
سينما تلويزيون
حكيمي پرستويي مي شود!
شكايت از نرگس!
شصت دقيقه در تهران
رويدادهفته
تلويزيون
دو روي يك نرگس
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد!
چند پدر مثل شوكت داريم؟
مهدي از پس اش برآمد
فردا منتظرم باش
نرگس هاي عامه پسند
شوكت، متحول مي شود
از شوكت راضي نيستم
احضار مردگان
پوپك يا ستاره؟
پوپك محبوب مي ماند؟
يك چيزهايي شنيده ام
آخر قصه، قابل پيش بيني است!
ورزشي
كاپلو لب دريا
اجي، مجي، فوتبال
مرحبا مصطفي افندي!
مي كوبم براي دوحه!
رويدادهفته
سبقت گرفتن آلونسو از شوماخر!
اژدهاي آبي خندان
هفت دهه پاروزني
مي شود در جهاني هم مقام آورد
آغاز بزرگ ترين نمايش زمين
ترين هاي ليگ برتر
افسانه ليگ برتر
هيجان در ثانيه
اجتماعي
هيچ رنجي نيست مگر اين كه رحمتي در آن پنهان شده است
زندگي
زير خط 400 هزار تومان
والاس، تو باختي!
ما يك تيم بوديم
رويدادهفته
سينما
شكمي با دوربين فيلم برداري
شماره تلفن مايكل را كجا گذاشتم؟
گفته  هاي مايكل موري
موسيقي
ساز اعتراض
مهم ترين موزيسين هاي ضدجنگ
از اسرائيل متنفرم
روزها
دو برادر
قصه هاي سرزمين صوفيان
پنج گنج
از پيش تو با غم نروم
رويدادها
جهان كوچك
فيدل كه زنده ماند
فيدل، به خانه ما بيا!
افسانه اي كه اوست
اي كه ده رفت و تو بر جايي
دوستاني از همه رنگ
هنر روز
هفت شهر عشق
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  سينما  |  موسيقي  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |