ذهن و بدن كاملا بر يكديگر تأثير مي گذارند و من به تجربه دريافته ام كه حتي احتمال معكوس شدن روند بيماري هم وجود دارد. / دكتر كارل سيمونتون
بقراط مي گفت ذهن، شفادهندة بزرگ است. دكتر آلبرت شوآيتزر نيز پزشك حقيقي را پزشك درون مي دانست و جاشوا لدربرگ، برندة جايزة نوبل، سرسختانه اعتقاد داشت مهم ترين گامي كه پزشكان امروز بايد بردارند، توجه به دنياي درون بيماران است. دنياي درون. پزشك درون. شفادهندة بزرگ. واقعا آيا ذهن آدم ها در سلامت و بيماري شان نقش مؤثري ايفا مي كند؟ چرا وقتي علم طب براي دو بيمار در شرايط كم و بيش يكسان، پيش بيني مي كند كه با اين بيماري، قاعدتا نمي توانند بيشتر از يك سال زنده بمانند، يكي هنوز به شش ماه نرسيده مي ميرد و ديگري بيش از ده سال زنده مي ماند و مفيد و مؤثر زندگي مي كند؟
زنده ماندن در سال سخت
اگر روزي، كه خدا آن روز را نياورد، به يك بيماري صعب العلاج مبتلا شويد كه پزشكان از شما قطع اميد كنند و بگويند كاري از دستشان ساخته نيست؛ چه حالي به تان دست مي دهد، چه كار مي كنيد؟ اين همان چيزي است كه براي استفان هاوكينگ در 21 سالگي اتفاق افتاد: وقتي شنيدم كه به تدريج فلج مي شوم و فقط 2 سال ديگر زنده مي مانم، شوكه شدم. اما هر بار كه فكرهاي آزاردهنده سراغم مي آمد، فورا تصوير آن پسر بچة هم اتاقي ام را كه زمان بستري شدنم در بيمارستان جلوي چشمانم جان داد، در ذهنم مجسم مي كردم. به ياد مي آوردم كه او چه سرسختانه مقاومت كرد و چه سخت تسليم شد. آن وقت مصمم مي شدم كه من هم، مثل او، به آساني تسليم نشوم.
پروفسور هاوكينگ در سال 1966 دكترايش را در رشتة فيزيك از دانشگاه كمبريج گرفت تا در 35سالگي، نخستين استاد فيزيك گرانشي دانشگاه كمبريج باشد. اگر چه در 21 سالگي و به دنبال ابتلايش به بيماريALS، دچار فلج تدريجي شده و رفته رفته تمام حركات اختياري بدنش را از دست داده است. او طي 20 سال اخير، قدرت تكلم اش را نيز از دست داده و حتي نمي تواند گردن راست كند و سرش را بالا بگيرد.
هاوكينگ اكنون براي نوشتن و حرف زدن از رايانة مخصوصي كه براي او طراحي شده، استفاده مي كند. او از نخستين روز هاي تشخيص بيماري اش اين گونه ياد مي كند: آن روزها همه توقع داشتند كه من بروم سراغ الكل و خودم را و بيماري ام را در آن غرق كنم، اما من دقيقا عكس آن چيزي را انجام دادم كه همه توقع داشتند: چسبيدم به درسم. با خودم گفتم اگر قرار است 2 سال ديگر بميرم، بگذار حداقل كاري براي كسي كرده باشم. فكر مي كردم مطالعات من در زمينة فيزيك، شايد بتواند روزي گره از كار كسي باز كند. چنين جملة عميقي از چنان ذهن درخشاني برمي خيزد كه: من خودم را آدم خوشبختي مي دانم، چون بيماري من مي توانست پيشرفت شديدتر و سريع تري داشته باشد، اما خدا را شكر اين طور نشد. زندگي من يك پيام خيلي كوتاه و در عين حال بزرگ براي همه دارد: هيچ وقت اميد خودتان را از دست ندهيد.
آن روي سكه طب
دكتر كارل سيمونتون اعتقاد دارد در موارد ابتلا به يك بيماري صعب العلاج، آن چه در ذهن بيمار مي گذرد، بيش از هر چيز ديگري تعيين مي كند كه آيا او بهبود خواهد يافت يا نه. دكتر سيمونتون، رئيس مركز سرطان شناسي كاليفرنيا، دربارة نتايجي كه از آموزش تكنيك هاي تصويرسازي ذهني به بيمارانش كسب كرده، مي گويد: ذهن و بدن، كاملا بر يكديگر تأثير مي گذارند. به تجربه دريافته ام كه حتي احتمال معكوس شدن روند بيماري هم وجود دارد. من در طبابت ام از ايجاد تغيير در نوع نگرش بيمارانم نسبت به پديدة بيماري و شفا زياد استفاده مي كنم. سيمونتون فقط حرف نمي زند. ميزان درمان بيماران سرطاني در كلينيك او، طبق آمارهاي موجود، بالاتر از حد متوسط است.
دكتر كنت پلتير، استاد دانشكدة پزشكي دانشگاه استنفورد، بر اين باور است كه ذهن ناخودآگاه قادر به تشخيص تهديد واقعي از تهديد خيالي نيست: همه چيز به اين بستگي دارد كه بيمار چه تلقيناتي را به ذهن ناخودآگاه اش راه بدهد. به همين دليل، آن هايي كه از بيماري ها بيشتر مي ترسند، زودتر و بيشتر از ديگران، بيمار مي شوند. اين پديده، به ويژه در خانم هاي باردار، كاملا مشهود است. نتايج پژوهشي كه سال گذشته در بوستون انجام شد، نشان داد كه 60 درصد زناني كه مدت كوتاهي پس از مرگ نوزادشان به دليل سندرم مرگ ناگهاني نوزادان دوباره باردار شده بودند، دچار سقط جنين مي شوند. محققان در پايان اين پژوهش پيشنهاد كرده بودند اين گروه از زنان براي حاملگي مجدد بايد تا زماني كه آثار ماتم زدگي در آنان به حداقل رسيده باشد، صبر كنند.
دكتر ديويد برسلر، رئيس يك مركز سرطان شناسي در لس آنجلس، نيز تكنيك ويژه اي را كه براي كمك به يكي از بيمارانش مورد استفاده قرار داده، اين گونه توصيف مي كند: بيمار درد شديدي داشت و ما هر كاري كه به فكرمان مي رسيد، انجام داده بوديم. سرانجام تصميم گرفتيم از تصويرسازي ذهني استفاده كنيم. من از آن بيمار خواستم روي صندلي در يك وضعيت راحت بنشيند و پس از رهاسازي عضلاني (relaxation)، تا آن جا كه مي تواند درد را در ذهنش مجسم كند و آن را به شكل يك جاندار ببيند. او در حالي كه چشمانش را بسته بود گفت كه مي تواند سگ بزرگ و شروري را ببيند كه دارد ستون فقراتش را گاز مي گيرد. از او خواستم آن سگ را آرام كند، با او حرف بزند و كم كم با او دوست شود. درد آن بيمار، طي چند جلسه تصويرسازي ذهني به حداقل رسيد. برسلر تأكيد مي كند كه: منظور من، به هيچ وجه، نفي درمان طبي نيست. اما پزشكان با توجه به رازهاي دنياي درون بيماران مي توانند تأثير درمان هاي طبي شان را چند برابر كنند. پيشنهاد جان كئو، يكي از نويسندگان موفقيت، نيز در نوع خودش جالب است: هر روز چند دقيقه از وقتتان را اختصاص بدهيد به تصويرسازي ذهني دربارة سلامت جسمي و روح خودتان. بدن ما يك ساختار خودشفابخش دارد. وقتي جايي از بدنمان بريده مي شود، گلبول هاي سفيد خونمان به سرعت به محل اعزام مي شوند تا جلوي عفونت را بگيرند و پلاكت هاي خونمان نيز به محل مي آيند تا هر چه سريع تر خون را منعقد و جراحت را ترميم كنند. تمام اين اعمال به صورت خودكار انجام مي شود، بدون اين كه لازم باشد هيچ كاري انجام بدهيم. هر روز صبح، مجسم كنيد كه تلقينات مثبت تندرستي و سلامت روحي را در جريان خونتان به گردش درمي آوريد. تصور كنيد كه انرژي سلامت در بدنتان جاري است و بدنتان را به عنوان ساختار معجزه آفريني از شفابخشي در ذهنتان مجسم كنيد. اين تمرين، يك تقويت كنندة نيرومند سلامت و تندرستي است كه روزي دو دقيقه بيشتر طول نمي كشد.
|
|
|
در ركاب سرطان
لانس آرمسترانگ، يكي از برجسته ترين ورزشكاران جهان بود. اين دوچرخه سوار آمريكايي در سال 2005 موفق شد براي هفتمين سال پياپي به قهرماني توردوفرانس دست پيدا كند، اما آن چه از او چهرة يك قهرمان جهاني ساخته، نه مدال هاي طلا و مقام هاي ورزشي او، كه مبارزة جانانه اش با سرطان است.
آرمسترانگ در سال 1971 متولد شد. در سن 7 سالگي، اولين دوچرخه اش را از مادرش هديه گرفت و 9 سال بعد، در سن 16 سالگي، به عضويت يك باشگاه آماتور درآمد. او در سال 1990، قهرمان ليگ آماتور ايالات متحده شد و دو سال بعد به عضويت باشگاه حرفه اي موتورولا درآمد. لانس در اولين رقابت حرفه اي خود، در بين 111 شركت كننده، آخر شد. اما روحية جنگندگي اش باعث شد تا دو هفته بعد در جام جهاني سوئيس به مقام دوم دست پيدا كند. او تا سال 1996، به جز عنوان قهرماني توردوفرانس ، انواع و اقسام عناوين جهاني را در كارنامة خود داشت. در همين سال بود كه به مشكلات تنفسي دچار شد و پزشكان برايش تشخيص برونشيت را مطرح كردند. لانس دچار ضعف شديد شده بود و بعد از مدتي درد بيضه نيز به مشكلات ريوي او اضافه شد. وقتي براي اولين بار در سرفه هايش خون مشاهده كرد، به طور جدي، پيگير بيماري خود شد و اينچنين بود كه بعد از انجام آزمايش هايي، تشخيص سرطان بيضه براي اين قهرمان 25 ساله مطرح شد. از بد حادثه، سرطان از سطح بيضه فراتر رفته بود و به ريه ها، حفرة شكمي، غدد لنفاوي مختلف و حتي مغز، چنگ انداخته بود. پزشكان، وخامت اوضاع را به آرمسترانگ گوشزد كردند و گفتند كه اميدواري چنداني براي او در كار نيست. اما آرمسترانگ، جنگنده تر و اميدوارتر از آن بود كه بخواهد به اين راحتي تسليم شود. او تمام مراحل درمان پيشنهادي پزشكان را يكي يكي طي كرد و در كنار آن به مطالعة همه جانبه در مورد ماهيت بيماري خود پرداخت. در نتيجة همين مطالعات شخصي بود كه تصميم گرفت برنامة غذايي اش را عوض كند. او در فاصلة بين دوره هاي شيمي درماني به تمرينات خود ادامه داد و مصمم بود كه بعد از پايان درمان به مسابقات حرفه اي بازگردد. آرمسترانگ به بيماري خود نيز به چشم يك حريف حرفه اي نگاه مي كرد و در مصاحبه اي به مجله تايم گفته بود: احساسم در مورد بيماري، شبيه به همان حسي بود كه در يك مسابقة حرفه اي به آدم دست مي دهد. اولش عصباني شدم، بعد انگيزه پيدا كردم و تصميم گرفتم كه بهتر شوم و وقتي حس كردم كه دارم بهتر مي شوم، فهميدم كه برنده شدنم نزديك است. در فوريه 1997 بود كه آرمسترانگ فهميد، برنده شدنش نزديك است. پزشكان او را معاينه و اعلام كردند بدن او از سرطان پاك شده است!
او با تمام قوا به ورزش حرفه اي بازگشت، اما روزهاي سختي در پيش بود. قواي جسماني، چابكي و مهارت هاي ورزشي او به شدت افت كرده بود. باشگاه و حاميان مالي، قراردادهايشان را لغو كرده بودند و حاضر به تجديد آن نبودند. او مجبور شد به باشگاه دوچرخه سواري شركت پست ايالات متحده بپيوندد و دستمزد ساليانه اش بيش از 80 درصد كاهش پيدا كرد. لانس، هرگز نااميد نشد و دست از مبارزه برنداشت، او در انتهاي سال 1998، دوباره يكي از چهره هاي برتر دوچرخه سواري بود و بالاخره در تابستان 1999، مجددا در مسابقات توردوفرانس شركت كرد. اگرچه كمتر كسي به موفقيت او در اين مسابقات اميد داشت اما آرمسترانگ، 7 دقيقه و 37 ثانيه زودتر از نفر دوم از خط پايان مسابقه عبور كرد و به آرزوي هميشگي خود رسيد. به علاوه، او با سرعت ركاب زني 25 مايل در ساعت، ركورد قبلي اين مسابقات را نيز شكسته بود. اين تازه اول راه بود. لانس براي 6 سال آتي نيز قهرمان بي چون و چراي اين مسابقات باقي ماند.
آرمسترانگ در سال 2004، بنيانگذار يك تور دوچرخه سواري شد و آن را تور اميد ناميد. او همچنين مؤسسه اي با نام بنياد سرطان لانس آرمسترانگ تأسيس كرده است كه در زمينة افزايش آگاهي عمومي در رابطه با تشخيص زودهنگام و درمان سرطان فعاليت مي كند. بيل ساپورتيو روزنامه نگار، هنگامي كه شنيد آرمسترانگ دچار بيماري شده است، گفت: لانس، ديوانة مبارزه كردن و برنده شدن است. من اگر جاي سرطان بودم، حواسم را بيشتر جمع مي كردم.